خانه » داستان های عاشقانه » بخش اول رمان سیب سرخ حوا

بخش اول رمان سیب سرخ حوا

در بخش اول رمان سیب سرخ حوا رمان عاشقانه زیبای را برای شما قرار دادیم که در مورد حوا که سالها پیش والدین خود را در سانحه رانندگی از دست داده و کنار مادر بزرگ و پدر بزرگش زندگی آروم بی دغدغه ای داره اما با برگشت امیرسام ایرانمهر به همراه همسر نازایش دریای زندگی آرامش طوفانی میشود…

بخش اول رمان سیب سرخ حوا

نام رمان : سیب سرخ حوا
نویسنده : سپیده طهرانی کاربر رمان فوریو
ژانر رمان: عاشقانه
تعداد صفحات : 592 صفحه

خلاصه رمان :

در مورد حوا که سالها پیش والدین خود را در سانحه رانندگی از دست داده و کنار مادر بزرگ و پدر بزرگش زندگی آروم بی دغدغه ای داره اما با برگشت امیرسام ایرانمهر به همراه همسر نازایش دریای زندگی آرامش طوفانی میشود…

توضیحات:

30 صفحه اول این رمان در زیر قابل مشاهده و مطالعه هست و در زیر لینک دانلود کامل رمان را برای شما رمان دوستان عزیز قرار دادیم

بخش اول رمان سیب سرخ حوا

بخش اول رمان سیب سرخ حوا

رمان سیب سرخ حوا :

بخش اول رمان سیب سرخ حوا

بخش اول رمان سیب سرخ حوا

سااا ت بند کیفم را روی دوشاام جا به جا کردم و سااا دسااتی ام را محکمتر
گرفتم و در چوبی خانه را گشااودم که صاادای زیبا آرام خانوم جان به گوشاام
رسید :مادر تروخدا مراقب خودتون باشید حواستون به رانندگیتون باشه به اون
محمد ورپریده ام بگو مبادا تند برونه هابرگشااتم راه رفته را….خود را به آغوش
گرمش سپردم در چشمانش نی نی اشک بود و سرخ سرخ قیافه ی معترض به
خود گرفتم
-خانم جون!گریه؟! آخه چرا فدات شاام به خدا اینطوری کنی نمیرما میدونی
که دلم به این سفر رضا نیست
سااری اشااکهایش را زدود:نه نه قربونت برم برو مادر برو موت اونجا چشاام
براهته سرش را پایین انداخت گفت از وقتی دوتا دست گلم پر پر شدن پاتو که
از در میزاری بیرون دلم هزار راه میره نگاه غمگینی به صورتش انداختم د ستی
کلافه روی پیشاانی ام کشایدم :من که ساراز کارای مو درنمیارم اخه نمیشاد
تهران باهم حرف بزنیم!این همه را تا تبریز اونم کنار اون محمد پرچونه اوف
همینطور که غر غر میکردم صدای بوق ممتدش داخل کوچه پیچید مادر جون
هول زده مرا به سمت در هدایت کرد: برو مادر تا کوچه رو صدای بوقش کوچه
رو ور نداشته و زیر لب گفت نمیگه مردم خوابن بی ملاحظه ….
بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ یک

 

گونه ی مادر جون و *ب*و*س*یدم و بادو از در بیرون زدم و به ساامت
پر شیای سفید رنگ محمد رفتم و در قب را باز کردم خود را روی صندلی
راحتش ولو کردم
محمد از آینه چپکی بهم نگاهی انداخت:به به سلام حوا خانوم باد آمد و بوی
نبر آورد بعد صداش رو سرش انداخت توروخدا نیم سا ت دیگه میومدی
دسااتی در هوا ت کان دادم :خیلی خوب نفس بکش ببخش حالا ٢ دقیقه هم
منتظر نشدیا قشقرق راه انداختی محمد نگاه چپکی دیگری نثارم کرد حالا چرا
قب !آژانسه ؟
نگاهم را مظلوم کردم این جا بازه راحت ترم چشمکی زدم تازه اونجا جای مونا
خانوووووووم دیگه…….
محمد:خوشحالی دوست گند دماغت و بستی به ریش ما دیگه
-خیلیم دلت بخواد دوست خوشگلمو آقای پسر خاله…..
محمد سر ت ماشین را کم کرد و جلوی در قهوه ای رنگ خانه ی مونا ایستاد
و بلا فاصله مونا پرید تو ماشین :سلام سلام به زیزای دلم ….
بعداز احوال پرسی با مونا سرم رو پشتی صندلی تکیه دادم ناخودآگاه صورت
زیبا و معصااوم مادر جون با او نگاه دائم نگرانش پشاات پلکًهای بسااتم جون
گرفت چقدر دوسش داشتم مادرم خدابیامرز شبیه مادر جون بود روشن روشن
اما من تیره بودم به بابام رفته بودم …فکرم محور این چیزا میچرخید که کم کم
چشمانم گرم شد

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ دو

-حوا حوا ایییه حوا پاشو دیگه تنبل خانوم به سختی لای چشمانم رو باز کردم

:ها؟
مونا:پاشو گلم ۴ سا ت تو راهیم پاشو یه چیزی بخوریم فداتشم
با رخوت از جایم بلند شاادم و به همراه محمد و مونا با قدم های ناموزون به
سمت رستوران رفتم
نور خیره کننده رساتوران خواب را از چشامانم ربود به سامت یکی از میزهای
خالی رستوران رفتیم محمد با تمسخر نگاهم کرد گفت:توروخدا نگاه شکمو
رو بوی غذا خواب هفت پادشاااه رو از ساارش پرونده و دسااتش مرا برانداز
کرد:فقط نمیدونم با این همه خورد وخوراکت چطور هنوز دیلاقی به صااندلی
راحتم تکیه دادم و دسااتهایم را چلیپا کردم :تو که چیزی از تناسااب اندام و قد
بلند نمیدونی لطفا نظر نده دسااتم رابه ساامتش گرفتم با قیافه ای جم شااده
اشاره ای به شکم برآمده اش کردم :تو حواست به خودت جم باشه
مونا که تا الان نظاره گر بحث ما بود کلافه دسااتی در هوا تکان داد :از دساات
شااما دوتا محمد اون منو رو بده ببینم اگه منتظر شااما بمونم از گشاانگی مردم
نگاهی به چ شمان شیفته ی محمد انداختم که میخکوب مونا شده بود لبحند
رضااایتی مهمان لبهایم شااد و زیر لب خدا را بابت آرامش و زیزانی که دارم
سپاس گفتم ….
بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ سه

بعد ازغذا داخل ما شین که ن ش ستیم مونا به سمتم برگ شت:حوا دیگه نخوابیا
بابا دلم پوسید لبخندی به رویش زدم و با شیطنت اشاره ای به محمد کردم:نه
که حالا خوابیدن من به ضرر شما بود …..
مونا با خجالت و صدایی آرام گفت:وا دیوونه
خندم گرفته بود از مونایی که ساارخ شااده بود و نگاه محمد که رنگ شاایطنت
داشت….
نزدیک تبربز بودیم که صدای مویایلم ازجا پراندم نگاهی به صفحه ی موبایلم
انداختم با دیدن نام پارسا لیمی دستپاچه و با صدایی که سعی داشتم ذوقش
را پنهان کنم جواب دادم:سلام اقای لیمی
صدای جدی محکمش که همیشه قلبم را میلرزاند داخل گوشی پیچید
-سلام خانم ایرانمهر شبتون بخیر بد موق که مزاحم نشدم
-نه نه اصلا بفرمایید
-راسااتش در رابطه با پروژه ی مشااترکمون مزاحم شاادم میخواسااتم اگر بشااه
همدیگرو ببینیم و اصاالاحیه های اخر رو انجام بدیم میدونید که پس فردا باید
تحویل استاد بدیم
-با ناراحتی انگشت سبابه ام را روی پیشانیم کشیدم راستش آقای لیمی من
سفری برام پیش آمده که متا سفانه نمیتونم خدمتتون بر سم گفتم اگر سختتون
نیست شما زحمتش رو بکشید و تحویل استاد بدید
-خواهش میکنم زحمتی نیست پس سفر خوبی داشته باشید وخداحافظ
بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ چهار

-با حساارتی پنهانی ناخوداگاه گفتم به امید دیدار اقا پارسااا و در دلم مو را به
خاطر اینکه برای این سفر ناگهانی که ناخواسته با ث شده بود از دیدن مردی
که این روز ها حتی اساامش هم تپش قلبم را نامنظم میکرد محروم کرده بود
شماتت کردم
نفس میقی کشیدم :ای کاش زودتر برسیم محمد
محمد بدون اینکه نگاهم کند گفت :دیگه کم کم میرسیم
کلافه نگاهم را به بیرون دوختم ….
تابلوی به تبریز خوش آمدید نوید خلاصاای ازین ساافر خسااته کننده را داد به
ولیعصاار که رساایدیم ساار ت ماشااین کم شااد و با تک بوق محمد اقا حمزه
ساارایدار چنین ساااله و وفادار مو در ظیم الجثه ی آهنی خونه ی مورا
برویمان گشود….
ظمت باغی که پیش رویم بود مثل همیشااه مرا تحت تاثیر خود قرار دادنگاه
کردم به جاده ی ساانگی که دو طرفش درختان میوه و گل های خوشاابو گرفته
بود منتها میشد به درسفید و بزرگ ورودی خونه ی مو
من نمیدونم مو چطوری تک و تنها تو این باغ درندشاات زندگی میکرد البته
خدمتکارها بودن اما اونا که خانواده نمیشن!
زن مو که ساالها پیش بر اثر سارطان فوت شاده بود و امیر ساام پسار موم
١5 سال پیش از ایران رفته بود و من حتی قیافشم یادم نیست….
برای دیدن مو سری از ماشین پیاده شدم و با ذوق برای دیدن موی زیزم به
سمت در پرواز کردم
بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

که دستم روی زنگ در با فریاد بلند موجان ثابت موند
-تو غلط کردی پسره ی جوانلق…..
بهت زده از فریاد مو به در خیره شااده بودم که مهری خانوم خدمتکار چندین
ساله ی مو درو باز کرد و با چهره ای که نگرانی و ت شویش توش موج میزد و
به زحمت سعی در پنهان کردنش بود د ستپاچه گفت:س سلام خانوم خوبید
هزار ماشالله چشمم کف …
قبل ازینکه صحبت های اضافی مهری تموم شه کلافه همانطور که از کنارش
میگذشتم گفتم سلام مهری جون مو کو این سرو صدا ها چیه ؟به حالات دو
دنبالم راه افتاد :خانوم جون اقا امیر سااام اومدن همزمان با حرف مهری به
پذیرایی رساایدم که دیدم موجانکه هنوز متوجه حضااور من نشااده بود با
چشاامانی ساارخ از خشاام به مردجوانی که کنارش زنی که معلوم بود ایرانی
نیست و بی مهابا دستهایشان درهم قفل شده بود نگاه کرد و گفت :حالا واسه
من میری زن میگیری ده سال ؟اونم بی خبر آفرین امیر سام آفرین ….
و با حرص دستی برایش زد و ادامه داد که ده ساله زنته و دوسش داری آره؟
پس الان اومدی واسه چی ؟که حتما کادوی روسیتو بگیری
صدا شو بلند تر کرد :وای به حالم امیر سام یه مر سنتهای خونواده رو وا سه
همه دیکته کردم و ذره ذره تو مغز ایرانمهر ها ریختم اونوقت دست گل من بعد
١5 سال میاد میگه من زن دارم…

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

 

تو نمیدونساتی رسام خونواده رو؟تو نمیدونساتی قانونارو ؟مرد جوان نگاه بی
تفاوتی به من انداخت و دوباره رو به مو جان کرد با صدایی که از خشم خفه
شده درونش میلرزید:آقاجون..
-آقاجون و….
لااله الله رفتی مثل دزدا زن گرفتی بعد اومدی میگی آقا جون…
-سلام
صادای محمد حرف مو را نیمه قط کرد و سارها را به طرف خود برگرداند و
من را که با دیدن همچین وضعی ماتم برده بود رو به خودم برگردانند
همانطور که مو جان صا زنان به سمتمان میامد آغو شش را برویم گ شود و
منی را که جو موجود با ث شده لال بشم رو به زبان اورد:سلام مو جان دلم
براتون تنگ بود خیلی …
و به سر ت درآغوشش جای گرفتم و طر تنش که بوی پدر میداد رو با ول به
ریه هایم فرستادم
_سلام دختر قشنگم خوبی بابا
و سااپس رو همانطور که در آغوش پدرانه اش بودم با لحنی که آثار تشااویش
ثانیه های قبل درش مشخص بود رو به محمد مونا کرد:سلام محمد خان گل
ساالام دخترم خوش آمدید بفرمایید خسااته ی راهید بفرمایید بشااینین و بعد
دستش را پشتم گذاشت و مرا به سمت مبل هدایت کرد
سیب سرخ حوا ١١
نگاهم به مردی که حالا سرش را بالا اورده ومستقیم به چشمانم خیره شده بود
افتاد که هنوز دسااتانش قفل زنی بود که حالا فهمیده بودم همساار فرنگیش
هست افتاد
صدای گرم و مردانه اش داخل سرم اکو شد :سلام دختر مو…
خیره به چشامان سالی رنگ مردی که حالا میدونساتم پسار مومه شادم و
جوابش رو دادم و بی تفاوت رو مبل پشت سرم نشستم اما امیر سام به همون
نگاه خیره اش که تا مق وجودم نفوذ میکرد ادامه داد و با دسااتش به همساار
فرنگیش ا شاره کرد :حوا خانم ای شون امیلی ه ستن و با د ستش رو به امیلی به
اشاااره کرد زیزم ایشااون حوا دختر موم حوا با لهجه غلیظی انگلیساای و با
لحن نه چندان دوستانه ای گفت: خوشبخت هستم
با لبخند زورکی گفتم منم همینطور
هنوز زیر نگاه خیره ی امیر سام موذب بودم
کمی جا به جا شدم که مو گفت بچه بریم شام که شماهم بعدش استراحت
کنیدخ سته ی راهید هنوز تو شیش و بش بحث مو و امیر سام و ارتباطش به
من بودم که مو منو تو این وضاعیت احضاار کرده پس با این تفاصایل قضایه
جدی تر از این حرفا ست اصلا نفهمیدم کی رفتیم داخل پذیرایی و کی روی
یکی از صندلی های میز سلطنتی ٢۴ نفره ی خانه مو نشستم که با دستی که
از نرمیش فهمیدم متعلق به موناساات به خودم اومدم و لبخندی زدم که با
چشم اشاره به غذام کرد :

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

بخور خوشکلم بازی نکن سری تکان دادم و قاشقی از زرشک پلو ی خوشمزه
ی تو بشقاب مقابلم به دهان برد که نگاهم به زن و شوهر رو به رویم میخکوب
شد که مرد جوان برای همسر زیبایش با شق غذامیکشید بی تفاوت شانه ای
بالا انداختم به غذایم ادامه دادم بعد به مو بقیه شب بخیر گفتم و به اتاقم در
طبقه ی بالا رفتم در اتاقم رو که باز کردم طر گل یاس بینیم رو پر کرد مهری
جون میدون ست ا شق گل یا سم چراغ رو که رو شن کردم اتاق سفید رنگم با
سرویس کرم صورتی زیبایم چشمم را نوازش کرد لباسم رو سری با یک لباس
خواب ساافیدرنگ و کوتاه وض کردم و خودم رو با ضاارب روی تختم پرت
کردمو فارق از اتفاقات امروز تن خسااته از ساافرم رو به یک خواب میق
سپردم……
از خشااکی گلویم چشاامان مساات خوابم رو به زور از هم گشااودم نگاهی به
سا ت روی موبایلم انداختم ۴ صبح بود ….با رخوت از جام بلند شدم کور
مال کورمال از پله ها پایین رفتم که صاادای ریز ریز صااحبت کردن دو نفر
گوشااهایم رو تیز کرد……دو پله که پایین تر رفتم صاادای صاابی و محکم
امیرسام به گوشم رسید که به سختی سعی در کنترل ولمش داشت:امیلی این
وقت شااب تو باغ چیکار میکنی اونم با این لباس نمیدونی حمزه پساار جوون
داره نمیدونم داری با کی لج میکنی من؟یا زندگیمون
یا داری با بازی با تعصااباتم من و مجبور به کاری که میدونی اصاالا مایل
نیس…..امیلی انگشاات اشاااره اش را به طرف امیر گرفت و با لحن طلبکارو
همون لحجه ی غلیظ انگلیساایش گفت :امیر من با این حرفای تو کاری ندارم

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

فقط ١0 روز اینجا میمونم تو ١0 روز وقت داری به قولت مل کنی بعد ده روز
یا با تو میرم یا بی تو همین…….
امیر سام کلافه دستی داخل موهای پرپشتش کشید وبه سمت پله ها برگشت
که همزمان من از اخرین پله پایین اومدم تا من و دید رگ های پیشااونیش
برجسته تر شد و صورت سرخش رو پایین گرفت با صدایی که از خشمی که
دلیلش رو نمیدونستم میلرزید گفت:شب بخیر دختر مو
سری تکان دادم و با خمیازه به سمت آشپزخونه رفتم و لیوانی آب از یخچال پر
کردم و یه نفس ساار کشاایدم و خودمو به ساامت اتاقم کشاایدم و بدون فکر به
اتفاقاتی که افتاد چشمانم را بستم و خودم رو به یک خواب میق سپردم صبح
با صاادای مهری که از پشاات در برای صاابحانه صاادایم میزد از جا پریدم با
خمیازه ای که رخوت رو ازم دور میکرد پتو رو کنار زدم و به سمت دستشویی
رفتم که یهو مغزم قفل کرد از اینه قدی رو به روم ساارتا پای خودم رو برانداز
کردم و دو د ستی بر سرم کوبیدم یعنی دی شب جلو امیر سام با این لبا سا بودم
نگاهم رو با درموندگی از اینه گرفتم و رفتم حموم حالا کاریه که شااده بهتره
بش فکر نکنم با این افکار از حموم در امدم و یه ساات ادیداس صااورتی تنم
کردم پیش به سوی صبحانه
همه دور میز جم بودند که محمد با دیدنم گفت :به خانم خانما صاابح الی
بخیر لبخند پهنی بهش زدم و رو به مو جان گفتم سالام موجان مو ساری
تکان داد رو به همه کردم گفتم : صبح همه بخیر و کنار مونا که با قیافه بغ کرده
با صبحانه اش بازی میکرد نشستم آروم به پهلویش زدم :چرا پکری خانوم گل

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

-نمیدونم از پسرخاله جانت بپرس نگاهم رو به محمد دوختم که محمد لقمه
اش رو فرو داد گفت هیچی حوا جونم برام کاری پیش اومده باید برگردم با
خان مو هم صااحبت کردم ایشااون گفتن موق برگشااتت خودشااون برت
میگردونند که مو با سر گفته های محمد رو تایید کرد از رفتنشون پکر شدم و
بادم خوابید د ستم رو دور گردن مونا انداختم و با لبخند تصنعی گفتم :ای شالا
دفعه ی بعد میایم حسابی خوش میگذرونیم مونا خودش روبیشتر بهم نزدیک
کرد:دوست دارم خواهری….
بعد از بدرقه محمد ومونا بی حوصااله به طرف اتاقم رفتم که مو صاادام زد
:حوا جان بیا پذیرایی وقتشااه یه چیزایی رو بدونی متعجب و خوشااحال که
بالاخره میتونم سااری تر به تهران برگردم و به کارام برساام دنبال مو راه افتادم
ععه قناری های اشااقم که اینجان نمیدونم چرا اصاالا حس خوبی امیلی
ندارم بی توجه به اون دوتا رو به روی مو نشستم منتظر شدم بالاخره مو به
حرف اومد :حوا تو باید بنا به رسوم خانواده باید با امیر سام ازدواج کنی …
وحشات زده از چیزی که ثانیه های قبل شانیدم از جام پریدم که امیلی با گریه
تند تند از پله ها بالا رفت با چشاامان گشاااد شااده از مو پرساایدم : مو ی
..یعنی چی منظورتون چیه امیر سااام زن داره م..م…من نمیفهمم مو وسااط
حرفم پرید میدونی که تو خانواده ما ازدواج با غریبه ممنو ه و امیر سااام بدون
اجازه من اینکارو کرده و رفته یه زن فرنگی و نازا گرفته …
سرش رو انداخت پایین :خاندان ایرانمهر به وارث احتیاج داره…

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

آروم قب رفتم تا پ شتم به دیوار برخورد کرد سرمو بین د ستام گرفتم:نه نه این
امکان نداره امیرسااام ؟! نه من نمیتونم نگاهی به مو جان کردم به رو به رو
خیره شده بود
– مو شما که همی شه میگی تو دختر منی مو با دخترت اینکارو نکن شرم و
حیا رو کنار گذاشتمو گفتم رفتم جلو و دست های مو راگرفتم : مو جون من
دلم با کس دیگه ایه تروخدا با من اینکارو نکن قلبم رضا نیست ترو به روح بابا
رضا نکن مو …
نگاهم به امیر سام افتاد که کنار سالن ای ستاده بود رگ های پی شانی و گردنش
برجسااته تر از همیشااه بود نگاه گرفتم از اویی که مرا با خود داشاات غرق
فاضلاب زندگیش میکرد…
محکم تر د ست مو را ف شردم ترو به هر کس که میپر ستی نکن مو هق هقم
اجازه نداد ادامه بدم…
مو با تکیه بر صااای چوب گردویش بلند شااد:نمیشااه دخترم زیزم رف
قانون رسم خانواده زیر پاگذاشتنی نیست سرش افکنده شد :اگه رضا هم بود
همینکارو میکرد….
و سط حرف مو پریدم و با جیغ گفتم : مو بابامیخوا ست من ما شین جوجه
کشی شم ؟!

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

من درس دارم من زندگی دارم مو من آدمم منم حق دارم اشق کسی بشم که
خودم انتخابش کردم مو من کس دیگه ای رو دو ست دارم به امیر سام ا شاره
کردم من زن دوم شم !؟
سرم را بین دستام گرفتم و نشستم از تصورش تیره ی پشتم لرزید
– مو میدونی زن دوم چی؟
مو تکیه بر صای خود زد و بی توجه به التماسهای من آخر این ماه روسیته
دختر بلند شو خودتو جم و جور کن ..
همون موق امیلی چمدون به دساات و گریان پایین آمدو با همون لهجه ی
غلیظ انگلیساایش رو به مو کرد:زندگی منو جهنم کرد ید برای رسااو مات
احمقانتون
پوزخندی زد و با لحن مساخره ای گفت:شامارو میساپارم به همون خداتون و
بدون نیم نگاهی به امیر سام که ساکت گوشه ی سالن ایستاده بود از در بیرون
رفت
مو سری تکان داد وبا خشم نهانی رو به امیرسام گفت :بی رضه
امیر سام که دیگه از سرخی به کبودی میزد سرش را پایین انداخت و به سر ت
از پله ها بالا رفت
مو وقتی کنار من رسید دستش را روی شانه ی من گذاشت:دخترم تو از اول
میدونستی این روز میرسه تو حق امیری تو میدونستی از بچگی به اسم امیری
چیزی جلو دار این حقیقت نیست
ضربه ی ارومی به شانه ام زد :با تقدیرت نجنگ دختر ….

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

این را گفت و به آرامی از کنارم رد شد …
آره آره من این رسام مساخره رو میدونساتم اما چه احمقانه فکر کردم برای من
اجرا نمی شه چه احمقانه با دیدن زن امیر سام خوشحال شدم چه احمقانه و با
خوش خیالی ا شق پار سا شدم چقدر احمقم چقدر احمقم …. صدای هق
هق بلندم سالن بزرگ خانه ی مو را پر کرد…
خودم رو بی حال و نا روی تختم انداختم و با چشاامای اشااکی به دیوار رو به
روم زل زدم و فکر کردم به آینده آینده ای نا معلوم ساارم رو بین دسااتانم گرفتم
خدایا زن دوم ؟
من حوا ی ٢0 ساله؟
زن دوم یه مرد 35 ساله شم ؟
فقط واسه بچه !واسه اینکه نافم رو به نام اون بریدن!
خدایا من دارم دیوونه میشاام نمیخوام …نمیخوام من اشااق پارسااام میدونم
اونم من و دوست داره حسم بهم میگه….
من دان شگاه دارم آره آره من باید برم من باید از ین سرنو شت کوفتی فرار کنم
من نمیخوام واسه بچه زن کسی بشم …..
با این فکر ساکم رو که نصفه نیمه بازکرده بودم بقیه لباسام روداخلش ریختم و
بی توجه یه مانتو رو سری به تن ک شیدم و از اتاق زدم بیرون که صداش من رو
میخکوب کرد
-کجا دختر مو؟حالا چرا با جله؟

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

پوزخندی مهمان لبهایش شد:میگفتی هر جا میخوا ستی میبردمت حتی پیش
اون یارو سگه شغاله کی بود؟همون که ا شق شی و چ شماتو رو همه چی به
خاطرش بستیو شرم و حیا رو خوردی رو آبرو رو قی کردی
دستانم مشت شده بود ازین همه وقاحت و توهینی که بهم کرد چپکی نگاهش
کردم بدون جواب راهم رو کشیدم به سمت در
که بازوم اسایر پنجه های قوی و مردانش شاد :نگفتی کجا با این جله ساعی
کردم بازوم رو از دسااتش جدا کنم اما نشااد زورش خیلی بیشااتر از من بود با
حرصای که ساعی در پنهانش داشاتم گفتم:قبرساتون هرجا که تو و اسامت تو
زندگیم نباشه …..
پوزخند مسااخرش دوباره نمایان شااد :هه بیچاره اگه تا الانم گذاشاتم راسات
راساات را ه بری و برای خودت بچرخی لطف کردم بهت همه مرت زیر بلیط
من بودی اگه یادت رفته یادت بندازم
تقلایی برای آزاد کردم بازوم کردم:نخیر…. آقا چه خوش اشاتها تشاریف دارن
مثل اینکه بدتم نیومد همچین …دوتا دوتا سردیت نکنه یه وقت……
صاابی غرید:زیادی زبونت درازه یب نداره خودم کوتاهش میکنم تا بفهمی
مال کسی بودن یعنی چی تو وقتی چشماتو باز کردی به این دنیا مال من بودی
حق من بودی حق اظهار نظری نداری حالا هم زبونتو کوتاه کن بشااین ساار
زندگیت نخواه که با من سارجنگ بزاری که بد میبینی اون موقعسات که تلافی
همه ی غلطای اضافیتو سرت در میارم دختره ی خیره سر….

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

شک ستم به معنای واقعی شک ستم و مرگ غرورم رو با چ شمهام دیدم …..با
ضارب بازم رو که حالا شال ترگرفته بود رو از دساتش بیرن کشایدم و به اتاقم
برگشتم ….
خدایا…خدایا صاادامو میشاانوی دسااتمو بگیر ای خدا نزار مرگ آرزو هامو به
چشمام ببینم …
آره باید برم ….من حتما باید برم …هر جوری شااده ازین جهنم که میخوان
زندگیمو ازم بگیرن میرم هر جور شااده….با این فکر با انرژی مضااا ف بلند
شاادم و دوباره دوش گرفتم تا فکرم باز شااه تصاامیم گرفتم دیگه التماس نکنم
دیگه میدون ستم التماس رو شون تاثیری نداره تا بعدازظهر آروم آروم لبا سام رو
از چمدون درآوردم و جا به جا کردم تا کسی بهم شک نکنه رفتم تو باغ ….
وقتی از در بیرن اومدم هوا ی خنک و تمیز تبریز به ریه هام هجوم آورد …آخ
که چقدر اشااق این جا و هواش بودم این جا تا الان برام بوی زندگی داشاات
ا ما الان دارن زندگیم رو همینجا ازم میگیرن ا ما من نمیزارم نمیزارم خودمو
نجات میدم…..مطمئنا بعد از فرارم مو دیگه حتی به صااورتمم نگاه نمیکرد
چه برسااه به این که دوباره بزاره بیام باغش پس حسااابی تو باغ گشااتم و جای
جایش رو تو ذهنم حک کردم….
نمیدونم چند سا ت توی باغ قدم زدم و تو افکارم غوطه ور…
به آساامون نگاه کردم حالا دیگه بجای خورشااید تو آساامون پرازسااتاره بود با
تعجب به سا ت مچی بند چرمیم نگاه کردم ….
چشمام چهارتا شد 9 شبه من چندین سا ت بدون اینکه بفهمم تو فکر آینده ی
نا معلومم غرق بودم….صاادای همیشااه نگران و مهربون مهری جون از جا

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

پراندم:خانوم جون فدات ب شم بلند شو بیا شام بخور مادر ناهارم که نخوردی
رنگ به رو نداری
-مهری جون شما برو تو من میام چشم….
من باید قوی باشاام باید بزارم فکر کنن باهاشااون کنار اومدم …ولی بالاخره
میفهمن نمیتونن من رو مجبور به کاری کنن اونا نمیتونن زندگیم رو ازم بگیرن
فقط من برای زندگی خودم تصمیم میگیرم فقط خودم….
با آرامش ساااختگی وارد مارت شاادم و به ساامت میز رفتم مو به محض
دیدنم گفت:بیا بشین حوا جان بیا دخترم….
-چشم مو میشینم …
زیر شلاق نگاه امیر سام که با تعجب و ریز بینی بهم دقیق شده بود شامم رو
خوردم …خوردن که نه بغض تو گلوم نمیزاشت چیزی بخورم فقط با غذا بازی
کردم ….
بلافاصله بلند شدم : مو جان با اجازه و شب بخیر ….
مو با تحکم صااایش رو بر زمین کوبید بشااین حوا تو میدونی تا وقتی همه
غذاشون رو تموم نکردن هیچکس حق تر سفره رو نداره …
پوزخند محسوس امیر سام به قلبم چنک انداخت
با غیض و حرص سر جایم نشستم ….
همین قوانینن مسخره و هد بوقی شون داره آتیش تو زندگی من میندازه….
با لحن مسخره ای رو به امیرسام کردم :همسرتون رو نمیبینم پسر موووو

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

با چشمانی خیره ای که چیزی ازش معلوم نبود جواب داد:برای آرامش ا صاب
رفته ساافر اتفاقات این چندروز براش ساانگین بود هرچند همه چیز رو از اول
میدونست چند روزی رفت تا کنار بیاد کمی طول میکشه …..
با مسخرگی ادامه داد ولی مثل اینکه
شما راحت کنار اومدی دختر مو ….
مشت هایم چنگ شد از کنایه اش ….
مو صدایم زد:حوا بیا تو اتاقم باهات کار دارم
با تقه ای به در وارد اتاق مو شدم ….
مو یا دسات ضاربه ای آرام به مبل کناریش زد بیا….بیا بشاین حوا جان روی
مبلی که کنار مو بود نشستم و منتظر نگاهم را به او دوختم….
-دختر گلم من با پدر بزرگ و مادر بزرگت صااحبت کردم آخر هفته میرساان
تبریز برای انجام مراسم ها…..
به چشاامانم رنگ التماس دادم : مو جان من این ازدواج رو قبول ندارم دلم
راضاای نیساات دسااتهایش را گرفتم همان ها که از کودکی پدرانه روی ساارم
کشاایده میشااد اما حالا چی ؟ مو با همین دساات ها داره زندگیم رو نابود
میکنه….
مو د ستی روی سرم ک شید :دخترم تو همی شه مثل دخترم بودی و با بچم برام
فرقی نداری اگر بگم زیزتری بیراه نگفتم اما دخترم این سرنو شت توئه این یه
باید تو زندگی تو….

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

میفهمی باید یعنی چی؟یعنی جای هیچ تغییری نیساات میدونم ….میدونم
امیر زن داره اما تو از روزی که به دنیا اومدی طبق ر سوممون به نام امیر شدی
….
میدونم این جمله شاااید برات ساانگین باشااه اما راه چاره ای نیساات دخترم با
زندگیت کنار بیا….
میدونستم حرف زدن و التماس کردن به مو بی فایدست…
ناامید از روی صندلی منبت کاری شده ی چوبی بلند شدم :با اجازه مو ….
به اتاقم پناه بردم و برای فرارم نقشه کشیدم ….
لپ تاپ رو برداشااتم رفتم تو سااایت اولین بلیط برای تهران فردا ۴ صاابح بود
سااری با ذوق اکی کردم و با فکر رهایی ازین مخمصااه خودم رو رو تخت
انداختم و خودم رو به خواب سپردم بی خبر از فرداهایی نامعلوم…..
با رخوت چشمانم را باز کردم و نگاهی به سا ت کردم ١٢ بود…
خوب خداروشکر وقت صبحانه گذشته و با قیافه ی منحوسش رو به رو نمیشم

حوصااله دوش گرفتن نداشااتم با همان لباساای که تنم بود از دیروز پایین امدم
:مهری جون ؟مهری جون؟
کجایی ؟
مهری هن هن کنان از ته سالن به من رسید:جانم مادر بیا صبحانه بخور الهی
بمیرم برات آفتاب تا وسط حیاط اومده هنوز شکمت خالیه بیا بی…..

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

وسط حرف مهری خانوم پریدم :بقیه کجان مثل اینکه کسی نیست!
والا خانوم آقا رفتن باشگاه گلف یه کم ورزش کنن
نگاهش را ازم دزدید و ادامه داد آقا کوچیکم با املین خانوم رفتن بیرون ….
با بیخیالی خندیدم املین دیگه چیه مهری خانوم امیلی
سری تکون داد و دستش را در هوا نگه داشت :چی بگم والا من اصلا نمیدونم
آقا از چیه این دختر فرنگی خوشش اومده…
در حالیکه از شنیدن خبر نبودش اشتهام باز شده بود گفتم :حالا حرص نخور
مهری جونم کو این صبحانه ی ما دلم ضعف رفته حسابی…
بعد از چند مدت بدون نگاه های آزاردهنده اش حسابی از خجالت شکم جان
درومدم و با یه *ب*و*س* آبدار از مهری جون تشکر کردم…..
با خودم فکر کردم حالا که خان مو و آقای اخمو نیستن آخرین روزیم هست
که تو تبریزم برم تو بازارا یه گشتی بزنم …
سری بلند شدم و یه مانتو ی سبز یشمی وشلوار فیلی با شال سبز ست کردم و
بدون هیچ آرایشی از در بیرون زدم….یه کم که تو پاساژ ها گشتم بعد از خرید
یه شلوار و یه شومیز خودم رو به یه چایی تو کافه د وت کردم …..
حالا که خیالم از خلاصاای ازاین ازدواج اجباری راحت شااده بود چرا خوش
نگذرونم وبه خاطر مغز متفکرم به خودم یه سور ندم!
وارد کافی شاپ تاریکی شدم که به زیبایی دیزاین شده بود و فضایی شا رانه
داشت و گوشه و کنارش چند زوج جوان نشسته بودند ….

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

واقعا هم فضاش کاملا برای زوج های اشق مناسب بود گوشه ای ترین میز را
انتخاب کردم ونشااسااتم ….تو رویاهام خودم رو با پارسااا جای این زوج ها
گذاشتم که لهجه انگلیسی آشنایی من رو از رویا به واقعیت پرتاب کرد…..
– میفهمی چی میگی؟! ما اومدیم اینجا تا تو مشکل دختر موتو با بابات حل
کنی نه نه اینکه باهاش ازدواج کنی …
مگه تو از من ١0 روز وقت نخواستی باباتو راضی کنی ؟!
الان به من چی میگی امیر؟
امیر من تورو با کس دیگه ای تقسیم کنم …..
گریه مان ادامه ی حرفش شد…
صدایش به گو شم ر سید :امیلی زیزم میگی چیکار کنم من و تو با این شرط
باهم ازدواج کردیم من به تو گفته کس دیگه ای به جز تو تو زندگیم هساات تو
کاملا باهاش کنار اومدی یادته؟
امیلی با هق هق ادامه داد :امیر اون مال ١0 سال پیش بود برای وقتی که ازدواج
ما فقط برای اقامت تو بود و پول نه الان که اشق همیم امیر من ….من دوست
دارم…
کلافه دسااتی به موهای پرپشااتش کشااید :مردای ایرانی یه چیزی دارن به نام
غیرت همون که تو هیچوقت بهش احترام نزاشااتی امیلی …من نمیتونم وظیفه
ای که رو دوشاام هساات رو انجام ندم ببین من انقدر دیر کردم و کمرنگ بودم

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

که ناموس من کسی که از اول مرش مال من بوده تو چشمام نگاه میکنه میگه
اشق کس دیگه ایه اینو نمیتونی بفهمی امیلی ….
زیزم منم دوساات دارم اما شااق یه چیزه وظیفه یه چیز دیگه من وظیفه دارم
برای بابام یه وارث بیارم ….دستهای امیلی را گرفت میدونم سخته اما
زیزم ما با دونسااتن همه این حقیقت با هم موندیم مگه نه؟ امیلی که دیگه
گریش بند اومده بود گفت:ا ….امیر من نمیتونم تو رو باکساای قساامت کنم
…ببین میدونی…..اگر تو بچه داشااته باشاای من …من دیگه هیچ پشااتوانه ای
ندارم می …میدونی که من تو آمریکا هم آه در بساااط ندارم اگه تو نباشاای
چجوری زندگیم رو بگذرونم حد…حداقل یه پ شتوانه به من بده تا…تا حداقل
خیالم راحت باشه میدونی که چی میگم امیر…
امیلی که معلوم بود داره دنبال بهترین واژه ها برای ادامه ی حرفش میگرده ادامه
داد:امیرجان من فقط میخوام مطمئن شم بعد تو زندگیم نابود نمیشه….
امیر سام وسط حرف امیلی پرید: ههههه پس تا الان که داشتی میگفتی بدون
من میمیری حالا چطور شده برات زندگی بعد من قابل ت صور شده ….کلافه
د ستی به صورتش ک شید :با شه یه فکری برای اون میکنم الان دیگه م شکلی
نیساات خیالم از طرف تو راحت باشااه؟حالت خوبه الان؟نمیخوام آساایبی
بخوری تو این جریان…
امیلی که حالا چشاامان خندانش تو اون تاریکی هم معلوم بود گفت :کاملا
خوبم زیزم تا وقتی تو پیشاام باشاای اصاالا الیم شااق من ….در حالی که

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

دسااتان امیر را گرفته بود و بلندش میکرد گفت :بیا زیزم بیا بریم اینجا تاریک
هست دلمون میگیره ….
در دلم پوزخندی زدم:چه شق قابل ستایشی واقعا من رو بگو واسه این تحفه
هم غصه میخوردم ….
بی خیال شانه ای بالا انداختم و به منو خیره شدم …
بعد از خوردن یه چای و کیک تازه به سمت خونه باغ رفتم تا برای شب حاضر
شم….
وقتی ر سیدم خونه تا شب مثل مرغ سرکنده بودم دلم گواهی بد میداد تا وقتی
میخواستم برم هر دقیقه مثل سال بود واسم بالاخره موقعش رسید…..
آروم لای در رو باز کردم و پاورچین پاورچین از پله ها پایین رفتم قلبم داشاات
میومد تو دهنم……
وقتی به در رسیدم مثل پرنده ی از قفس آزاد شده از در پریدم بیرون و تا در باغ
یه نفس دویدم و خودم و به بیرون پرت کردم و سااوار تاکساای تلفنی که خبر
کرده بودم شدم …
دستم رو روی قلبم گذاشتم ….
از شدت هیجان کوبشش رو حس میکردم ….
بالاخره وقتی سوار هواپیما شدم نفسی از سر آسودگی کشیدم و ۴5 دقیقه ای
که رو آسمون بودم رو برای خودم خوابیدم ….

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

-مسااافرین محترم درحال کم کردن ارتفاع هسااتیم لطفا کمربند ایمنی خودرا
ببندید و صندلی خود را به حالت اولیه درآورید…..
با این صدا از خواب پریدم و با رخوت جا به جا شدم و نشستم ….
تمام طول راه به این فکر کردم که اومدنمو چطور واسااه زیز جون و آقا جون
توضیح بدم که اصلا نفهمیدم چجوری رسیدم در خونه ……
آروم کلید انداختم و رفتم تو چراغ ها خاموش بود و همه جا ساااکت سااا ت
7 نشااده بود هنوز آروم به ساامت اتاقم رفتم و بعد از تعویض لباس به تختم
خزیدم…..
-آخیش هیچ جا خونه خود آدم نمیشااه حالا دیگه جام امنه زیز و آقا نمیزارن
کسی بهم زور بگه و چیزی رو بهم تحمیل کنن…….
حالا با آرامش خیال راحت خوابم برد…..غافل از آینده ی تلخی که همراهم
خواهد بود
با صادای در از جا پریدم و صادای پر مهر مادر جونم که بهم آرامش میداد رو
شنیدم:حوا ؟مادر؟تو اینجایی کی اومدی آخه زیزم؟
لبخندی زدم و با کش و قوساای به بدنم از جام بلند شاادم و گونه ی تپلش رو
*ب*و*س*یدم:سلام مادر جون خوشگلم دلم برات یه نقطه شده بوداااااا…..
سفت به خودم فشردم منب آرامش این روزهایم را…..
-خودتو لوس نکن حالا برو یه به صورتت بزن و بیایه چیزی بخور سا ت ١٢
هم گذشته ها بعد بگو تو ای هیر و ویر اینجا چه میکنی آخه مادر؟……

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

سر سفره نشستم و لقمه ی نون سنگک تازه و مربا رو به دهان بردم که صدای
مهربون بابایی رو شنیدم:کو این نخودچی بابا پس خانوم تو که گفتی اومده…..
به سمتش پرواز کردم و در آغوش پر مهرش جای گرفتم
-آخ که بابای چقد دلم برات تنگ شده بود
لپم رو کشااید و گفت :ورپریده ۴ روز رفتی و خبرای خوب برامون آوردی حالا
چطور شده از موت دل کندی و با اون همه کار واسه روسی برگشتی ؟
وایمیسادی چندروز دیگه ماهم میومدیم خوب باباجون……
با این حرف بابایی غم الم به دلم ریخت حالا چجوری واسشون توضیح بدم
….
دوانگشتم رو بهم پیچیدم و با من و من گفتم :را….راستش بابایی چجور…….
با صدای بی موق آیفون حرف تو دهنم ماسید…،
مادرجون با تعجب ابروهایش را بالا داد:یعنی کیه این موق روز؟
شانه ای بالا انداختم:نمیدونم بزار ببینیم با این حرف بلند شدم ….
از دیدن کسی که پشت آیفون بود رنگم پرید:این اینجا چیکار میکرد چجوری
اومده ….
همون جلو آیفون خشااکم زده بود که با صاادای بابایی از جا پریدم:کیه دخترم
……
نگاهی به آیفون کرد و سری برداشت:به به آقای داماد بفرمایید بفرمایید داخل
…..

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

مشت هایم چنگ شد از رویارویی با او با اویی که اومده بود تا زندگیم رو ازم
بگیره …..
با صاادای آقاجون که امیرسااام رو در آغوش گرفته بود به خودم اومدم :به آقای
داماد بفرمایید پس اومدی دنبال امانتیت ؟خوش آمدی خوش آمدی ….
چشمانم رو به چشمان پراز خون امیر سام دوختم …..برای اولین بار ترسیدم
….ترسیدم ازش
همگی به سمت پذیرایی رفتیم …
کوبش قلبم رو حس میکردم …..
امیرسام با صدایی که سعی در پنهان کردن خشمش داشت گفت :آره راستش
منو حوا تصاامیم گرفتیم بعداز روساای تهران زندگی کنیم گفتیم بیایم تهران
کارهامون رو اکی کنیم
بابایی با خنده گفت :پس حتما خسته ای برو یه کم استراحت کن باباجون برو
،،..
-امیر با صاابانیتی که من فقط میتونسااتم بفهممش به من خیره شااد و با
لبخندی مصنو ی رو به پدر گفت:چشم پس با اجازه ….
حوا جان زیزم اتاقت مهمون رو بهم نشون میدی
سری تکان دادم به جلوتر راه افتادم ……
جلوی در اتاق که ر سیدیم مچ د ستم رو با ف شار گرفت و من رو هل داد داخل
….
صبی بهش زل زدم :این چه طرز رفتاره خجالت نمیکش…..
حرفم با مشتیکه به دیوار کوبید نصفه موند ….

بخش اول رمان سیب سرخ حوا ┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅ 

با صدایی که سعی داشت بیرون نره گفت:
غلطای ا ضافیت داره بی شتر از کوپونت می شه حوا با اجازه کی ن صفه شب راه
افتادی اومدی ؟ولت کردم فکر کردی بی صاحاب شدی؟
طلبکار نگاهش کردم :هرکی صاااحبم باشااه تو نیسااتی به تو ربطی نداره من
چیکار میکنم …تو اصلا چیکاره…..
وسااط حرفم پرید و از لای دندونای کلید شااده اش گفت:برو بیرون برو تا
اختیارم دست خودمه برو تا کار دستت ندادم….
از خدا خواسااته سااری اومدم تو اتاقم و خودم رو تخت تنهاییم انداختم و هق
زدم به این بخت بدم هق زدم به ضعفم هق زدم …..
انقدر گریه کرده بودم که چشاامام پف کرده بود مادرجون در زد و اومد داخل
روی تخت نشااساات دسااتام رو دردسااتانش گرفت آخه دخترم چرا سااخت
میگیری میدونم دلت با این ازدواج ر ضا نی ست میدونم شرایط آ سون نی ست
ولی آدم ها باید با شارایطشاون کنار بیان ساعی نکن با زندگیت بجنگی دخترم
…..
با گریه گفتم : سرنوشت من اینه که زن دوم شم؟ سرنوشت من اینه که ما شین
جوجه کشی باشم
زجه زدم:حق من اینه ؟!
شما که میگفتی همی شه مواظبمی مگه بابایی نمیگفت نمیزاره ک سی اذیتم کنه
و بهم زور بگه شما بگو …

دانلود رمان عاشقانه سیب سرخ حوا,رمان عاشقانه سیب سرخ حوا, رمان سیب سرخ حوا رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور سیب سرخ حوا, رمان عاشقانه صحنه دار سیب سرخ حوا, رمان عاشقانه ایرانی سیب سرخ حوا, رمان عاشقانه کوتاه سیب سرخ حوا, رمان عاشقانه ۹۸ia سیب سرخ حوا, رمان عاشقانه خارجی سیب سرخ حوا, رمان عاشقانه پلیسی سیب سرخ حوا, رمان عاشقانه دانلود سیب سرخ حوا, سیب سرخ حوا,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان سیب سرخ حوا,دانلود رمان سیب سرخ حوا برای موبایل,عکس شخصیت های رمان سیب سرخ حوا,دانلود رمان سیب سرخ حوا apk,دانلود رمان سیب سرخ حوا نگاه دانلود,رمان سیب سرخ حوا قسمت اول,دانلود رمان سیب سرخ حوا نسخه apk,دانلود رمان سیب سرخ حوا apk,رمان سیب سرخ حوا قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های سپیده طهرانی

 

 

معادله راحل کنید *

طراحی ها
تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است