حال من و تو

حال من و تو

میشود کمی حرف بزنیم ؟

دلـــــم ….

برای لبخند های یواشکیت پشت تلفن تنگ شده …

ای دوست داشتنی ترین مغرور دنیااااا

حال من و تو

حال من و تو
حال عقربه های ساعتی است
که مدام از پی هم می دوند
تا شاید
مگر معجزه ای شود و ساعتی یکبار
یکدگر را در آغوش کشند
هرچند برای لحظه ای
لحظه ای هرچند کوتاه
اما فراموش نشدنی
از همان لحظه ها
که نمی توان از کنارشان گذشت
به همین سادگی ها
.
دویدن و نرسیدن
سهم من بود و تو بود و آن دو عقربه
.
کاش یا عشق عقربه ها جور دیگری بود
یا عشق من و تو
و یا این سرنوشت لعنتی
که کسی برای نوشتنش سوالی از من و تو نکرد
.
اینگونه یا ساعت از حرکت باز می ایستاد
یا این روزگار لعنتی
و یا این تکاپوی رسیدن را
شیرینی وصل پایان می داد ..

حال من و تو

حال من و تو

حال من و تو

ساده به دستت نیاورده بودم،
که یک روز
بغضم را همسفرت کنم،
چمدانت را به دستت بدهم؛
و به خدا بسپارمت.
ساده به دستم نیاورده بودی،
که از سر ایوانت بپرم…
به روی خودت نیاوری،
و دیگر
هیچ گاه،
روی هره برف گرفته،
برایم خورده نان نریزی.

برو
ولی نگو مرا نمی شناسی.
سایه واژه هایم،
همیشه بر سر اندوه توست.
وقتی هنوز
نیمه های شب،
از خواب می پری؛
و نمی دانی
گنجشکی
که روزی عاشقت بود
چرا در سینه ات بال بال می زند؟

چمدانت را برندار؛
قبل از رفتن،
مرا در آغوش بگیر.

حال من و تو

حال من و تو

حال من و تو

امروز هم

می خواستم بگویم

“دوستت دارم”…

درست مثل دیروز، یا حتّی قبل تر…!

امّا نمی دانم چرا

یک روز می شود “سلام”،

یک روز می شود”مراقب خودت باش”،

یک روز می شود…هیچ، بگذریم…!

اصلاً، لعنت بر مخترع “غرور” …!

حال من و تو

حال من و تو

حال من و تو

تو همیشه در یاد منی

آسمان به آسمان ، کوچه به کوچه ، رویا به رویا

هر جایی که می نگرم با منی…

اما…

دلم برایت تنگ می شود!!!

حال من و تو

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید
کانال عکس پروفایل