خودم به تنهایی زندگیمو میسازم

خودم به تنهایی زندگیمو میسازم

در خودم به تنهایی زندگیمو میسازم متن های عاشقانه زیبا را به همراه متن های زیبا ی عاشقانه قرار داده ایم که در این پست تعداد 7 عدد عکس به همراه متن و …

خودم به تنهایی زندگیمو میسازم

عکس و تصویر دست عشق از دامن دل دور باد ! می‌توان آیا به دل دستور د می‌توان ...

دست عشق از دامن دل دور باد !
می‌توان آیا به دل دستور د
می‌توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد ؟

موج را آیا توان فرمود: ایست !
باد را فرمود: باید ایستاد ؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی‌بایست داد

خودم به تنهایی زندگیمو میسازم

خودم به تنهایی زندگیمو میسازم

شمع از سر خود گذشت و آزاد بسوخت

بر آتش غم خنده‌زنان شاد بسوخت

من بندهٔ شمعم، که ز بهر دل خلق

ببرید ز شیرین و چو فرهاد بسوخت
.

خودم به تنهایی زندگیمو میسازم

خودم به تنهایی زندگیمو میسازم

قلب من مسکن غمهاست نمیدانے تو
چشمهایم خود دریاست نمیدانے تو

بار غربت بہ خدا سنگین است
زندگے قصہ و رویاست نمیدانے تو

جاده ها کور سفر یعنے چہ ؟
آدمے بے کس تنهاست نمیدانے تو

حلقہ بر دست نشستم کہ مگر مرگ آید
دیدن مرگ چہ زیباست نمیدانے تو

لحظہ ها میگذرد حرف بزن میدانم
شعر هم زاده غمهاست نمیدانے تو..

خودم به تنهایی زندگیمو میسازم

خودم به تنهایی زندگیمو میسازم

وقتی که تنها مینشینید یک گوشه ای
با خود فکر می کنید
به خود میگوید نه ظلمی کرده ام
نه خیانتی کرده ام
ونه دلی شکسته ام پس چرا
تنهایم

خودم به تنهایی زندگیمو میسازم

خودم به تنهایی زندگیمو میسازم

هر چند که از آینه بی رنگ تر است

از خاطر غنچه ها دلم تنگتر است

بشکن دل بینوای مارا ای عشق

این ساز,شکسته اش خوش آهنگ تر است

خودم به تنهایی زندگیمو میسازم

خودم به تنهایی زندگیمو میسازم

پرسه در کوی غزل بی تو عجب دلگیر است
دلم از رهگذرانش ، ز غروبش سیر است

امشب این کوچه ز تنهائی ی من می گوید
دل بیچاره که در وسوسه ات تسخیر است

بین اوزان و قوافی شده ام زندانی
فکرم هر ثانیه با قافیه ها درگیر است

من شبگرد غزل سوخته از خود نالم
که دلم در قفس خاطره ها زنجیر است

من و این کوچه ی بن بست ، تورا کم داریم
ترسم آن لحظه بیائی که جوانت ، پیر است

منم و عکس تو در قاب و نگاهی خسته
چشم من سوی لب بسته ی یک تصویر است

تو ثریای منی آمدنت شیرین است
من نگویم که چرا آمده ای و دیر است

شهریارم که بسی خون جگرها خوردم
چه بگویم که قلم ناطق بی تزویر است

خودم به تنهایی زندگیمو میسازم

خودم به تنهایی زندگیمو میسازم

هیچ چیز ویرانگر تر از آن نیست

که متوجه شویم

کسی که به آن اعتماد داشته ایم

عمری فریبمان داده است

 

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید
کانال عکس پروفایل