خانه » داستان های عاشقانه » داستان عاشقانه جدید » داستان عاشقانه عشق زرین

داستان عاشقانه عشق زرین

داستان عاشقانه عشق زرین داستانی زیا و دلنشین برای مشاهده به ادامه بروید.

داستان عاشقانه عشق زرین

داستان های عاشقانه جدید

روزی پسری خوش چهره در یکی از شهرهای آمریکا در حال چت کردن با یک دختر بود، پس از گذشت دو ماه، پسر عالقه بسیاری نسبت به او پیدا کرد، اما دختر به او گفت: »میخواهم رازی را به تو بگویم.
«پسر گفت: گوش میکنم. دختر گفت: » من میخواستم همان اول این مسئله را با تو در میان بگذارم، اما نمیدانم چرا همان اول نگفتم، راستش را بخواهی من از همان کودکی فلج بودم و هیچوقت آن طور که باید خوش قیافه نبودم، بابت این دو ماه واقعا از تو عذر میخوام.
« پسر گفت: »مشکلی نیست.« دختر پرسید: »یعنی تو االن ناراحت
نیستی؟ « پسر گفت: » ناراحت از این نیستم که دختری که تمام اخالقیاتش با من
میخواند فلج است، از این ناراحتم که چرا همان اول با من روراست نبودی، اما مشکلی نیت من باز هم تو را
میخواهم.« دختر با تعجب گفت: »یعنی تو باز میخواهی با من ازدواج کنی؟«
داستان عاشقانه عشق زرین
پسر در کمال آرامش و با لبخندی که پشت تلفن داشت گفت: »آره عشق
من« دختر پرسید: »مطمئنی پیتر؟« پیتر گفت: »آره و همین امروز هم میخوام تو را ببینم.« دختر با خوشحالی قبول کرد و پیتر همان روز با ماشین قدیمیاش و با یک شاخه گل به محل قرار رفت، اما هر چه
گذشت دختر نیامد… پس از ساعاتی موبایل پیتر زنگ خورد…
دختر گفت: سالم پیتر گفت: سالم، پس کجایی؟ دختر گفت: »دارم میآیم، پیتر از
تصمیمی که گرفتی مطمئن هستی؟« پیتر گفت: اگر مطمئن نبودم که به اینجا
نمیآمدم عشق من. دختر گفت: آخه پیتر پیتر گفت: »آخه نداره، زود بیا من منتظر هستم« و پایان تماس…
پس از گذشت دو دقیقه یک ماشین مدل باال که آخرین دستاورد شرکت بنز
بود کنار پیتر ایستاد… دختر شیشه را پایین کشید و با اشک به آن پسر نگاه
میکرد… پیتر که مات و مبهوت مانده بود فقط با تعجب به او نگاه میکرد.
دختر با لبخندی پر از اشک گفت سوارشو زندگی من… پیتر که هنوز باورش نشده بود، پرسید:
»مگر فلج نبودی؟ مگر فقیر و بدقیافه نبودی؟ پس… من همین االن توضیح
میخواهم.« دختر گفت: »هیس، فقط سوارشو«
داستان عاشقانه عشق زرین
آری، آن دختر کسی نبود جز »آنجلینا بنت«، دهمین زن ثروتمند دنیا که پس
از این جریان در مطبوعات گفت: هیچ وقت نمیتوانستم شوهری انتخاب کنم که من را به خاطر خودم بخواهد، زیرا همه از وضعیت مالی من خبر داشتند و نمیتوانستم ریسک کنم… به همین خاطر تصمیم گرفتم که با یک ایمیل گمنام وارد دنیای چت شدم، سه سال طول کشید تا من پیتر را پیدا کردم،
در این مدت طوالنی به هر کس که میگفتم فلج هستم با ترحم بسیار من را رد میکرد، اما من تسلیم نشدم و با خود میگفتم اگر میخواهم کسی را پیدا کنم باید خودم را یک فلج معرفی کنم
میدانم واقعا سخت است که یک پسر با یک دختر فلج ازدواج کند، اما پیتر یک پسر نبود…
او یک فرشته بود.

معادله راحل کنید *

طراحی ها
تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است