خانه » رمان های عاشقانه » دانلود رایگان رمان دریای مرگ

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

در دانلود رایگان رمان دریای مرگ رمان عاشقانه زیبای جدید دیگری برای شما قرار داده ایم که در مورد  دختری به دریا هست که عاشق پسری به نام امیر مهدی میشه و او را …

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

نام رمان: دریای مرگ جاوا ، اندروید ،pdf،ایفون،تبلت

نویسنده رمان: به قلم darya و  niaz

ژانر:پلیسى عاشقانه

ویراستار: darya/نویسنده

خلاصه:

زندگی بالا و پایین های زیادی داره گاهی میری اوج اوج و گاهی همین که برمی گردی می بینی قعر چاهی اون پایین پایینا اگر از من پرسند صعود بهتر است یا فرود خواهم گفت فرود با تو اوج رویای من است ای بت پرستیدنی من. من دریا به اوج اوج رسیدم پیش ماه و ستاره ولی باز می گویم امیر مهدی من، من در کاشانه بودن با تو را به عرش پادشاهیم ترجیح می دهم.

این رمان زیبا را که دریا و نیاز زحمت نوشتنش رو کشیدن را با هم می خونیم:

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

مقدمه:
باور کن این ثانیه ها دست خودم نیست!
من پشت رد توبه یک بن بست می رم
حس میکنم این لحظه رو صد بار دیدم
م روبروی چشم تواز دست می رم.
دریا آربین
روی نیمکت های پارک نشسته بود تمام حواسم حول وهوش اون می چرخید از جاش بلند شد و گوشیش و دم
گوشش گذاشت، رفتم یه نیمکت نزدیک بهش نشستم صدای ضعیفی ازش به گوشم می رسید: منم تبریک عرض
می کنم جناب سرهنگ،اگه رهبری مدبرانه ی شما نبود نمی تونستیم این عملیات رو با موفقیت به اتمام برسونیم
دیگه بقیه ی حرفشو نشنیدم چون ازم دور شد
مثل فشنگ از جام پریدم و دنبالش رفتم از پشت صداش زدم:امیر مهدی جونم امیر
برگشت طرفم و با دیدنم گفت:لا اله الا الله خانم بازم شما؟
بهش نزدیک شدم طوری که سینه م با سینش مماس شده بود یهو یه قدم به عقب برداشت،منم با چشمای آبی
نافذم بهش زل زدم و با لوندی و بریده بریده بهش گفتم: سیّد من دست از سرت بر نمی دارم.
امیر مهدی:استغفر الله خانم شما چرا متوجه نیستید من چند بار به شما گفتم که دست از این کاراتون بردارید.
امیر مهدی سرشو انداخته بود پایین تا زبونم لال دچار گ*ن*ا*ه نشه ،بهش گفتم:بابا سید یه نظر حلاله
سرشو بلند کرد،فکر نمیکرد اینقدر با صراحت حرفمو بزنم روشو برگردوند که بره رفتم جلوش وایسادم و تقریباً با
داد و عصبانیتی تصنعی گفتم: امیر چرا این کارها رو میکنی و ازم رو بر می گردونی من دوست دارم.
دانلود رایگان رمان دریای مرگ

با تعجب بهم نگاه کرد و بعد از یکم مکث گفت:خانم آربین شما تو خودتون چی دیدید که فکر می کنید لایق من
هستید؟ من و شما اولین دیدارمون تو یه پارتی بود من اگه یه روزی بخوام خانمی رو برای زندگی با خودم انتخاب
کنم کسی رو انتخاب می کنم که با سلیقه م جور باشه نه شمایی که خدا رو علناً و عملاً از زندگیتون حذف کردید
شما حتی پاتون به بازداشتگاه هم باز شده و شاید کوچیکترین گناهتون شرکت تو پارتی های شهرک غرب
و…باشه
دیگه ادامه نداد وبعد ازیکم مکث گفت:نمی خواستم بهتون بی احترامی کنم اما مجبورم کردید.
این حرفو زد و رفت. دیگه نتونستم هیچی بگم واقعاً ناراحت شدم من اونو خیلی دوس داشتم همون اولین بار که
دیدمش دلمو بهش باختم الان نفسم تو گرو نفس هاشه حق نداشت این حرفارو بهم بزنه.
با ناراحتی رفتم سمت پورشه ی قرمز رنگم و به سمت خونه حرکت کردم.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

تو راه فقط به این فکر میکردم که ایا کار درستی میکنم که میخوام با امیر مهدی باشمو به هر قیمتی به دستش
بیارم یا نه از یه طرفم پدرم با این کار من شاید کل خانواده ام رو بدبخت کنم. باید چی کار کنم حتی نمی تونم
بگم امیر مهدی بیا همه چیو ول کنیم و بریم یه کشور دیگه ازدواج کنیم چون اون هم به کارش خیلی وابسته
است و صادقانه کارشو انجام می ده و هم اینکه اون هیچ احساسی نسبت به من تو قلبش نداره اخ خدا.
تو همین فکرا بودم که به خونه رسیدم ماشینمو تو پارکینگ پارک کردم و رفتم تو،خدمتکار اومد طرفم و
گفت:سلا خانم
-سلام فاطمه
وبدون حرف دیگه ای به سمت اتاقم تو طبقه ی بالا رفتم.لباسامو با لباسای تو خونه ای عوض کردم و رو تختم دراز
کشیدم و به اتفاقات این یه ماه و نیم فکر کردم که چطوری با امیر مهدی اشنا شدم.
اون شب یکی از دوستام پارتی گرفته بود منم که عاشق پارتی،خلاصه رفتم به پارتی داشتم شامپاین می خوردم
که صدای جیغ یکی از دخترا حواس همه رو به خودش معطوف کرد،اون دختر با داد گفت:زود باشید پلیسا اومدن
همه برید بیرون،با گفتن این حرف همه به تکاپو افتادند هر نفر به طرفی می رفت منم داشتم می رفتم که یدفعه
پام لیز خورد وافتادم افتادنم همزمان شد با اومدن پلیس بالا سرم.سرمو که بلند کردم یه سروان دیدم)همون امیر
مهدی خودم(
که با اخم اهم خیره شده بود و گفت:بلند شید.
به حرفش گوش کردم و منو چند تا دختر دیگه رو بردند بازداشتگاه دخترا همه می ترسیدند چون خانواده هاشون
خبر نداشتند اما من برام مهم نبود همیشه تو پارتی ها شرکت میکردم

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

اون شب هر طور که بود به وسیله ی سند ویلای شمالمون که به اسم مامانم بود ازاد شدم اون ویلا رو پدربزرگم به
اسمش کرده بود،خدا بخیر گذروند و به اومدن مادرم اکتفا کردند و بدون بابام ازاد شدم اونا نباید می فهمیدن
بابای من شهاب اربینه چون برای بابام گرون تموم می شد و اما اتفاق اصلی عاشق شدن من بود عشق در یه نگاه
آره عشق من به امیر مهدی از همون لحظه که دیدمش تو قلبم به وجود اومد من از اون شب دیگه نتونستم اون
چشارو از یاد ببرم و فقط یه اسم رو لبم بود”سروان امیر مهدی نیک اندیش” و تقریباً هرجا می رفت منم دنبالش
می رفتم حتی خودم از کار های خودم خندم گرفته بود،تو همین فکرا بودم که خوابم برد.
با صدای خدمتکار که صدام می کرد بیدار شدم:چند بار گفتم وقتی خوابم بیدارم نکن
فاطمه:دریا خانم مامانتون گفت صداتون کنم
-باشه برو میام
دیگه رفت،منم یه دست به موهام کشیدم و مرتبشون کردم و رفتم پایین.
پدرم و مادرم تو سالن غذا خوری نشسته بودند به هردوشون سلام کردم:سلام مامان،سلام بابا.
مامان:سلام دختر گلم
بابا هم جوابمو داد و روی میز نشستم و شروع کردم به غذا خوردن
از غذا خوردن که تموم شدم،بلند شدم که مامانم گفت:دریا ،دخترم یه لحظه بشین کارت دارم.
نشستم و گفتم:بله مامان
مامان طهورا:دخترم فردا شب تو یکی از خونه ها مهمونى تو هم باید بیای
-مامان من دوس ندارم بیام بهتون گفتم که اصلاً با مهمونیای شما حال نمی کنم
اینبار بابام با تحکم گفت:دریا من تا حالا ازادت گذاشتم هر کاری دلت می خواد بکنی و هیچوقت مجبور به کاریت
نکردم اما اینبار باید بیای.
-بابا جون تو رو خدا
بابا شهاب:نه همین که گفتم.
با عصبانیت از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم
من اصلاًدوس نداشتم به مهمونی هاشون برم چون تو مهمونی هاشون فقط در مورد معامله های قاچاق و آدم کشی
این چیزا حرف می زنن که من اصلا حوصله ی این چیز هارو نداشتم بابام یه قاچاقچیه حالا قاچاق هر چی بخوای
جز قاچاق انسان بابام با این مورد اصلاً موافق نیست دلیلشم هیچ کس نمی دونه همه ی مردم اسمشو شنیدن اما

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

هیچ کس تا حالا چهره ی این قاچاقچى معروف رو ندیده چون همه اسم بابامو می دونن یه شناسنامه ی جعلی
دارم که تو شناسنامه ی جعلی اسم پدر”سامان آربین”ذکر شده هرجا که می گفتم اسمم دریا اربین همه با
ناباوری نگام می کردند اما وقتی اسم پدر جعلی رو می گفتم نگاهاشون به حالت عادی بر میگشت.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

به خودم تو آینه قدی اتاقم نگاه کردم
یه لباس مدل ماهی سفید تنم بودکه تا روی زانوش تنگ بود و کاملاً فیت تنم و از پایین زانو حالت گشادی داشت
بالا تنه شم آستین حلقه ای بود و روی قسمت سینه ش گیپور طلایی کار شده بود و حالت زیبایی به لباس داده
بود
کفش های پاشنه پنج سانتی سفید که روش گیپور طلایی خورده بود و موهام هم رو آرایشگرم به حالت نیم بسته
حالت داده بود چشمای ابی شفافم با خط چشم و ریمل بیشتر افسونگری می کرد آرایش کاملی داشتم که رژلب
جگری رنگم حکم تیر خلاص رو داشت مانتوی طلایی رنگم رو از کمد دیواری میشی رنگ داخل اتاقم که با ست
تختم هم رنگ بود پوشیدم و شال سفیدم رو روی سرم مرتب کردم و کیف دستی طلاییم رو دستم گرفتم و از
اتاقم زدم بیرون
توی راهرو با عجله می رفتم که به یکی خوردم سرم روآوردم بالا بادیگارد شخصیم بود
من با عصبانیت:احسان حواست کجاست به حول قوت الهی کور شدی آره؟
احسان: معذرت می خوام دریا خانوم پدرتون منتظرتونن
-باشه بریم
به سمت لیموزین پدر حرکت کردم مامانم یک کت و دامن عنابی رنگ پوشیده بود و از آرایشم کم نداشت بابا هم
اتو کشیده و مرتب مثل همیشه با غرور و اقتدار نشسته بود و ا تا از بادیگاردا هم توی یک مازاراتی عقب ما
حرکت می کردند.
بعد از یه ساعت ماشین جلوی یه ویلای بزرگ توقف کرد،از ماشین پیاده و وارد ویلا شدیم هر کس بهمون می
رسید با احترام خاصی بهمون سلام می کرد تقریبا همه از دیدن من متعجب بودند چون هیچوقت تو اینجور
مهمونی ها شرکت نمی کردم.
بعضیا شون آشنا بودند ولی بیشترشون رو نمی شناختم بعد از سلام و احوال پرسی رفتیم روی یک میز سه نفره
نشستیم من خیلی دمغ و بی حوصله بودم یهو یه صدا کنار گوشم گفت:خانوم خوشگله…برگشتم طرفش آیدین
بود دست راست پدرم با اینکه بیست و پنج یا بیست و شیش سالش بود ولی تو حرفه اش خیلی موفق بود یه پسر

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

فوق العاده جذاب و زیبا و خوش هیکل باچشای عسلی و موهای یک دست مشکی پر کلاغی لبای برجسته و
خوش فرم و بینی قلمی که به صورت سفیدش حسابی میومد
ازش خوشم میومد پسر فوق العاده شر و شیطونی بود و عاشق هیجان در اصل به همین دلیل هم وارد گروه پدرم
شده وگرنه وضعیتش از نظر مالی بیسته با خوشحالی بهش نگاه کردم و گفتم:سلام آیدین حالت چطوره؟
با چشمای مخمور عسلیش بهم زل زد و گفت:الان که دیدمت عالى چه کردی دختر عالی شدی
این رمان درنگاه دانلود اماده شده است

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

-مرسی و همچنین
به لباساش نگاه کردم کت اسپرت زغالی رنگ با شلوار خاکستری و تی شرت جذب سفید عالی شده بود
آیدین یه دور کامل انالیزم کرد و گفت:این بانوی زیبا افتخار یه ر*ق*ص دو نفره رو به من می دن؟
دستمو توی دستش که دراز شده بود گذاشتم و گفتم:کم خودتو لوس کن محترمانه بر خورد کردن بهت نمی خوره
خندید و به سمت پیست ر*ق*ص حرکت کرد دستاشو ابراز احساسات کرد منم دستامو دور گردنش حلقه کردم
با یه اهنگ لایت می رقصیدیم نگاه خیلی ها روم بود اما من کاملاً بی تفاوت بودم آیدین سرشو آورد نزدیک
گوشم وبا خنده گفت:شر درست کردی دختر کشته مرده ندی خیلیه و با سر به پسرایی که به من زل زده بودند
اشاره کرد
خندم گرفت و با خنده سرم رو به سمت راست برگردوندم که یه لحظه انگار زانو هام خم شد و لبخند روی لبم
ماسید و به نم اشک تو چشام تبدیل شد چشامو با درد روی هم گذاشتم ترس توی وجودم رخنه کرده بود انگار از
از بیخ و بن یه لحظه فرو ریختم اگه منو اینجا ببینه دیگه همه چی تمومه تموم…تموم
با وحشت به امیر مهدی نگاه کردم که در حال بر انداز جمعیت بود و با لباس شخصی وارد مراسم شده بود
حدسش زیاد سخت نبود که به عنوان نفوذی از طرف پلیس اومده بود
نگامو ازش گرفتم و با سرعت دست آیدین رو کشیدم و با خودم همراهش کردم،آیدین می پرسید چی شده اما
من جوابشو نمی دادم فقط می خواستم از اونجا دور شم…به میز مامان بابا رسیدم با صدای شتاب زده و بریده
بریده نالیدم بابا
بابا با تعجب نگام کرد اشاره کردم که می خوام یه چیزی بگم
باباهم اشاره کرد برم جلوتر دم گوشش گفتم: بابا… یا.. یادته تو پارتی دستگیرم کردند،الان همون پلیس اومده
اینجا خودم دیدمش با لباسای.. شخصی!بهتره از اینجا بریم.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

بابا با تعجب نگام کرد و گفت:کو کجاست؟
با دست بهش اشاره کردم،بابا با دیدنش گفت:اون فقط یه نفره از پسش بر میایم نگران نباش الان به دوتا از آدمام
میگم برن دخلشو بیارن.
ناباور نگاش کردم و با ترس گفتم:چی؟بابا نه بهتره از اینجا بریم ترو خداا

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

بابا:یعنی چی؟می گی به خاطر اون مهمونی رو ول کنیم؟فکرشم نکن.
-بابا ترو خدا…من نمی خوام کسی چیزیش بشه، بابا…
خودمو مظلوم کردم و به پدرم نگاه کردم…یکم بهم نگاه کرد ویه آه از روی حرص کشید و گفت: باشه خودتو آماده
کن…به آیدین می گم ببرتت ما هم بر می گردیم
-اما چطور؟
بابا:صبر کن…به نوچه هام می گم سرشو گرم کنن.تو برو کنار آیدین باش.
بابام رفت و با یه نفر صحبت کرد…منم به حرفش گوش کردم و رفتم کنار آیدین.
اصلاًنمیدونستم می خواد چی کار کنه،داشتم از ترس سکته می کردم…چشمام پر اشک شده بود..اگه منو می
دید…نمی خوام حتی بهش فکر هم بکنم
یه دفعه صدای شلیک اومد و بعد از اون جمعیت یکباره به طرف بیرون هجوم بردند…منو بگی داشتم سکته رومی
زدم…یه دفعه دستم به شدت کشیده شد…آیدین با سرعت منو دنبال خودش می کشید…از در پشتی ویلا بیرون
زدیم و به طرف لامبورگینی مشکی آیدین حرکت کردیم…
بعد از چند دقیقه ماشین بابا رو پشت ماشینمون دیدم و خیالم از بابت اونا راحت شد…آیدین دم خونه نگه داشت
و بعد از خداحافظی طولانی باهم اون رفت و من داخل خونه شدم.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

دیدار بعدی>>با امیر مهدی<<
بهش نگاه کردم پشت یه میز دو نفره نشسته بود به اسم روی کافی شاپ نگاه کردم)کافی شاپ توتیا(
درو باز کردم و به طرف میز امیرم حرکت کردم دلم به حدی براش تنگ شده بود که تو سینه م پر پر می زد و به
قفسه ی سینه م فشار می آورد.بیشتر سرها به سمت من برگشته بود اما نگاه من فقط و فقط به تمام وجودم بود
که تو عالم هپروت سیر می کردمیزو کشیدم عقب که با صدای کشیده شدن صندلی به سمتم بر گشت.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

با شور و شوق و دلتنگی و عشق بهش زل زدم تمام این حس هارو همزمان داشتم و چقدر شیرین بود این عشق
محکم و لایتناهی….با صدای پر از عشقم گفتم:سلام امیر مهدی من….
اول با تعجب بعد با خشم سرشو انداخت پایین و گفت:واقعاً که خانوم فکر نمی کردم اینقدر آویزون باشید.
از حرفش خیلی عصبانی شدم خیلی خیلی زیاد زیر لب و با خشمی که در وجودم غوطه می خورد گفتم:به تیپ و
قیافم نگاه نکن به ماشین و دک و پوزم نگاه کن امیر… پایین ترین مدل ماشینم مازاراتیه میشنوی؟به نظرت به من
می خوره از اون دخترای پاپتی و کنه و آویزون باشم نه آقا امیر نه من واقعاً دوست دارم از ته قلبم پسر…
یهو همه ی خشمم فروکش کرد و با صدایی پر از هیجان گفتم:امیر خیلی حس خوبیه این که عاشق باشی و یکیو
از ته قلبت بخوای بذار یه مدت با هم باشیم هر پسری آرزوی با من بودن رو داره خب تو هم استثنا نیستی پس
چرا ناز میکنی برام؟
امیر مهدی لب پایینشو گاز گرفت که نگاهم چرخید سمت لباش صورت جذابش زیر آباژورهای داخل کافی شاپ
برق می زد لباش خیلى خوش فرم بود و من واقعاً توی اون لحظه آرزو داشتم یک دفعه بتونم طعم ب*و*س*ه ش
رو بچشم…

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

با صدای امیر مهدی به خودم اومدم:خانم شما چرا یه ذره حیا ندارید چطور اینقدر راحت در مورد رابطه با جنس
مذکر حرف می زنید…زشته خانوم قباحت داره !…
ناخوداگاه قهقهه زدم و گفتم:همه این روزا حیارو خوردن یه آبم روش ،با دست به گارسون اشاره کردم اومد سمت
میز که امیر بلند شد…
-اِ امیر…عشقم کجا؟
امیر مهدی چشاشو با حرص بست و گفت:خانم آربین برای دختری به کمالات شما کسر شأنه اینجوری دنبال یه
پسر راه بیوفتید…خواهش می کنم دیگه برای من مزاحمت ایجاد نکنید…وبدون اجازه ی هیچ حرفی بهم به سمت
در کافی شاپ راه افتاد و رفت بیرون و من دیوونه داشتم به این فکر می کردم چرا از حرص دادنش لذّت می برم؟
***

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

دیدار بعدی:
ریز ریز می خندیدم و به امیر مهدی که با اخم و کلافه به روبرو زل زده بودم نگاه کردم…یاد چند دقیقه پیش
افتادم…عمداً سر خیابونی که هر روز ازش رد می شد ماشینم رو پارک کردم و بعدش دوتا چرخ جلوش رو پنچر
کردم و مثلاً با ناراحتی و کلافگی وسط خیابون وایسادم همین که رانای مشکی امیر مهدی رو دیدم دویدم توی
لاینی که داشت ازش رد می شد اگه به موقع ترمز نمی گرفت صد در صد با خاک یکسان می شدم…خودمم از این

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

دیوونگیم هم ترسیده بودم و هم خندم گرفته بود…از ماشین پیاده شد و با تعجب بهم نگاه کرد…با ناراحتی
تصنعی گفتم:امیر جونم ماشینم پنچر شده میشه منو برسونی تا یه جایی؟
امیر مهدی سرش رو انداخت پایین و با تن صدای بی تفاوت و سردی گفت:من کار دارم متأسفم نمی تونم وقتم رو
هدر بدم…با غم بهش نگاه کردم و گفتم:باشه مشکلی نیست خداحافظ.
داشتم از کنارش رد می شدم که با خشم گفت:این وقت صبح درست نیست تنها برین سوار شین من تا یه جایی
می رسونمتون .

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

من که واقعاً ناراحت شده بودم ولی با این حرفش کیفم کوک شد و واسه اینکه بیشتر حرصش بدم ریلکس جلو
نشستم که امیر با خشم سوار شد و درو بست و راه افتاد به لباساش نگاه کردم همیشه لباس های سنگین و البته
شیک و مارک می پوشید نه اینکه مثل آخوندا باشه ها…نه اصلاً…ولی همیشه سنگین و مردونه لباس می پوشید
یک بلوز چهار خونه ی خاکی و مشکی پوشیده بود با شلوار مشکی کتان موهاش رو ساده به بالا شونه زده بود ولی
موهای لختش مدام می ریخت رو پیشونیش…با عشوه و ناز گفتم:اگه میشه همینجا نگه دار…اونم نگه داشت…به
خیابون های خالی بیرون نگاهی اجمالی انداختم و باز نگاهم رو به سوی امیر ،تنها عشق زندگیم سوق دادم دوباره
موهاش ریخت روی پیشونیش دستشو برد که درستش کنه که من پیش دستی کردم و دستمو بردم و آروم
موهاشو به بالا فرستادم اونقدر تعجب کرده بود که بر خلاف همیشه که بیشتر از دو ثانیه سه ثانیه نگاهش روم
خیره نمی موند خیره خیره بهم نگاه کرد و من با یک حس شیرین و عشق آتشین وجودم بهش زل زدم

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

و دستم
رو نوازش وار روی صورتش کشیدم ته ریش کمش رو که همیشه روی صورتش داشت لمس کردم و بعد دستمو به
سمت ل*ب هاش سوق دادم امیر مهدی هنوز ناباور بهم خیره شده بود…واقعاً شکه بود و نمیتونست هیچ عکس
العملی از خودش نشون بده…چون با اینکه تا حالا خیلی سر راهش سبز شده بودم هرگز دستش رو هم نگرفته
بودم اما الان واقعاً اختیار از کف داده بودم،نگاه خیره شو طاقت نیاوردم و توی یک حرکت کاملاً غیر منتظره و غیر
قابل باور بدون هیچ مقدمه اى …………………و چشام خود به خود بسته شد عشق توی بند بند وجودم می خروشید
،خدایا این واقعاً چه احساسیه که من دارم آخه مگه میشه یه آدم رو تا این حد دوست داشت…
مگر میشه تا این حد عاشق بود…تمام دنیای من توی چشمای خاکستری امیرم خلاصه می شد.حس من به امیر
مهدی فقط عشق نیست این حس اسمش دیوانگی…دیوانگی…

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

که ازش جدا شده برگردونم » یعنی خودم « خدایا به دلم افتاده که هچ وقت نمی تونم این تکه ی پازل جدا شده رو
یعنی به نیمه ی گمشده ام امیر مهدی،شاید بعضی ها نیمه گمشدشون رو نداشته باشن درست مثل من اما امیر
مهدی نیمه ی گمشده ی من نیست…نه اون هرگز نیمه ی گمشده ی من نیست…سروان سید امیر مهدی نیک
اندیش تمام گمشده ی منه…تمومش…آره تمومش.. امیر مهدی تنها کسیه که توی کوچه پس کوچه های خاک
نشسته ی قلب من فرمانروایی می کنه ،قلب منه سلطان قلب منه…با تکون شدیدی که بهم وارد شد و دردی که

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

در اثر برخورد کمرم با دستگیره ی در توی تموم بدنم پیچید از فکر اومدم بیرون صورتم خیس اشک بود….انگار
دونه های اشک با هم توی دوئل بودن که از هم سبقت بگیرن…
امیر مهدی سرشو پایین انداخته بود و صورتش از خشم کبود کبود بود…با داد و عصبانیتی بی حد و مرز گفت:از
دخترای سهل الوصول و هر جایی مثله تو حالم بهم می خوره….همین شماهایین که به انگل های جامعه تغییر اسم
دادین…جامعه رو به لجن کشیدین…انگار من خیلی با ملاطفت با تو برخورد می کنم که به خودت اجازه می دی
همچین کار بی شرمانه ای انجام بدی…تو انگار فراموش کردی من سروان مملکتم فکر می کنی با دو بار ننه من
غریبم گفتن و چه می دونم عاشق شدم و اینا…خام دخترای ه*ر*ز*ه ای مثل تو میشم…

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

این دفعه دیگه هق هق گریم همه ی فضای ماشین رو پر کرد…به حدی با بدبختی و بیچارگی زار می زدم که خودم
دلم برای خودم کباب شد تا حالا امیرم رو انقدر عصبانی ندیده بودم…امیرم…هه…بعد از اون همه توهین هنوز هم
عاشقانه می پرستمش…می پرستمش…و می پرستمش… از پشت پرده ی اشک چهره ی نا باور امیر مهدی رو
دیدم…توی این چند وقت که تعقیبش می کردم و سایه به سایه دنبالش بودم…خشم و عصبانیتش رو خیلی دیده
بودم حتی با کسایی که دستگیر می کرد و بازداشتگاه می فرستادشون هم این شکلی حرف نمی زد…اون حتی
که حالا بهم انگ » جزاین بار که از فرط عصبانیت اصلاً هیچی حالیش نبود « یک بار هم منو تو خطاب نکرده بود
هرزگی بزنه…اصلاً امیر مهدی مهربون من اهل دل شکستن نبود…درسته با تموم وجودم دوس داشتم فقط یه بار
تو خطابم کنه ولی…همون شما گفتن ها و سرد برخورد کردن ها و جمع بندی فعل رو به این توهین و نا سزا گفتنا
ترجیح می دادم،با بغض و غم و آروم آه کشیدم و گفتم:قلبم آتیش گرفت امیر آتیش می شنوی…تو خیلی

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

بدی…خیلی ظالمی ….ظالم چطور دلت میاد این حرفا رو بهم بزنی…مگه من جز دوست داشتن تو چه کار دیگه ای
کردم که لایق این حرفا باشم …چرا به من میگی ه*ر*ز*ه مگه نمیگن اونایی که خدارو خیلی دوس دارن و به خدا
نزدیکن هیچ وقت بدون دیدن چیزی قضاوت نمی کنن؟ چرا تو انقدر راحت قضاوت کردی و روح و احساس من رو
به صلیب کشیدی امیرم…درسته من از خونواده ی آزادیم و با پسرا راحت بر خورد می کنم حتی دوست پسر هم
داشتم….اما فقط خدایی که تو بهش ایمان داری شاهده حتی به زور می ذاشتم دستم رو بگیرن،این ب*و*س*ه
اولین ب*و*س*ه ی من توی این بیست و یک سال سنم بود…میدونی چرا نمی ذاشتم هیچ پسری زیاد بهم
نزدیک بشه…همه می گفتن که این دختر کوهی از غروره می گفتن به خاطر جذابیت و موقعیت اجتماعی که داره
کسی رو لایق خودش نمی دونه واقعاً هم اینطور بود…از همه دوری می کردم و از بالا به همه نگاه می کردم و نمی
ذاشتم هیچ کسی بهم نزدیک بشه…پس چرا دیگه نیش می زنی سلطان قلب من…چرا غرورم رو می شکنی ملکه
عذاب من…من نمی تونستم ببینم چه احساسی داره،امیر مهدی توی تموم مدت سرشو پایین انداخته بود…دیگه
هق هق نذاشت ادامه بدم،با سرعت پیاده شدم و دویدم سمت خیلبون گوشیم رو از جیب مانتوم بیرون کشیدم و
به احسان زنگ زدم و گفتم تا ده دقیقه ی دیگه اینجا باشه…احسان زودتر از چیزی که فکرشو می کردم رسید
تمام توانم رو از دست داده بودم قلبم انگارضربان نداشت،روی جدول کنار خیابون نشسته بودم،بلند شدم و
صندلی عقب نشستم ،احسان سلام کرد یه تکون جزئی یه سرم دادم و بهش گفتم:برو خونه ی خودم….

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

احسان:کدوم خونتون خانوم؟
من با داد و فریاد:چرا هی سوال می پرسی نمی تونی یه کار درست و حسابی انجام بدی هر کودومشون میری
فرقی نداره فقط روی نروه من راه نرو که اعصابم حسابی بهم ریخته…
***
-آیدا جان عزیزم ول کن دیگه
آیدا:نه دیگه…بگو ببینم این هفته چرا اینقدر دمغی هر چی زنگ می زنم منو از سرت وا می کنی…راستشو بگو
چی شده…
من با عصبانیت:اه آیدا ول کن دیگه…دختر چرا گیر دادی…
آیدا هم اخماشو کشید تو هم و گفت:به من بگو…دریا بگو..
-آیدا چقدر سیریشی،هیچی نشده…خودم بی حوصلم.
آیدا:اه کلافم کردی..
بعدش بلند شد و رفت به طرف دستشویی. نشسته بودم و تو فکر بودم از اون روز نتونسته بودم حرف های امیر
مهدی رو فراموش کنم،واقعاً چه فکری در مورد من کرده بود،اما منه دیوونه الانم با یادش جون می گیرم…تو این
ده روزاصلاً ندیدمش…دلم براش لک زده.
با صدای کشیده شدن صندلی از فکر اومدم بیرون سرمو بلند کردم فکر می کردم آیداست اما با دیدن شخصی که
روبروم بود شکه شدم…امیر مهدی اینجا چی کار می کرد،روی صندلی نشست…برای اولین بار بهم لبخند زد و
گفت:سلام خانم آربین
نتونستم بهش نگاه نکنم و لبخند پر مهرمو نثارش نکنم:سلام امیر
امیر مهدی:حالتون خوبه؟
با تعجب نگاش کردم…سابقه نداشت حالمو بپرسه
تقریباً با خوشحالی نگاش کردم و خواستم بگم،خوبم…اما یاد حرفای اون روزش افتادم و گفتم:می بینی که
چطورم…چرا می پرسی؟
امیر مهدی:خب خدارو شکر،اینجوری که پیداست حالتون عالیه که.
بعد با لبخند جذابی ادامه داد:به حضورتون عادت کرده بودم ده روزی میشه ندیدمتون.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

دیگه با این حرفش کاملاًهنگ کردم…این الان چی گفت…ولی همزمان با شکه شدنم یه حس خوبی توی وجودم
ایجاد شد.
با شور و شوق نگاش کردم و با خوشحالی گفتم:واقعاً دلت برام تنگ شده بود،آره امیر مهدی؟
هیچی نگفت و موضوع رو عوض کرد و گفت:خب چه خبرا؟
اما من می خواستم بدونم که امروز چرا اینجاست و با منی که به قول خودش ه*ر*ز*ه بودم حرف می زد برا همین
گفتم: تو که از من خوشت نمیومد،حالا چرا اومدی اینجا…نمی ذاری فراموشت کنم؟
فراموشت کنم رو با صدای آرومی گفتم انگار خودمم باور نداشتم که بتونم کسی که همه ی عشق منه و رگام از
اون خون می گیره رو فراموش کنم.
امیر مهدی:هیچ کس نمی تونه زود به هدفی که می خواد برسه…اگر هم اینجوری باشه دیگه اون ذوق و خوشی رو
نداره…تا دیر به هدفت برسی بیشتر قدرشو می دونی اما…هیچ وقت دست از هدفت بر ندار…هیچ وقت،حتی اگه
تموم عالم مخالف باشن.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

این حرفو زد و رفت و منو با یه دنیا سوال و سردرگمی تنها گذاشت.
با رفتن امیر مهدی،آیدا به دقیقه نکشیده اومد وبدون مقدمه گفت:دریا…اون پسر کی بود هان کلک؟
-یه عزیز
آیدا:اوه…اوه…پس چرا من از هیچی خبر ندارم خیلی …خیلی بی شعوری.
حالا هم که هیچی نشده. sorry lady-
و همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم.بعد از یه ذره حرف زدن از رستوران اومدیم بیرون…آیدا به سمت 206
سفیدش رفت منم به سمت ماشینم حرکت کردم…آیدا دوست جون جونیم بود…یه دختر شاد و سرزنده و از یه
خونواده ی متوسط…از دوران دبیرستان با هم دوستیم و خیلی صمیمی تنها اون بود که از موقعیت خونوادم و
اینکه پدرم شهاب آربین خبر داشت…به سمت خونه در حرکت بودم توی دلم پر از یه احساس شادی وصف ناپذیر
بود،یه حس عالی،اون جمله ی آخر امیر مهدی خیلی معنی ها داشت…و منو به اسمون برد اونقدر که ذوق زده
شدم…این دیدار یه دیدار اتفاقی بود…کاملاًاتفاقی…ولی شیرین ترین دیداری بود که باهاش داشتم،از خوشحالی
جیغ خفه ای کشیدم…با همون خنده و شور و شوق وارد خونه شدم سویچو دادم دست راننده بابام که ماشینو تو
پارکینگ پارک کنه خودمم داخل خونه شدم…رفتم تو اتاقم…از تو کمدم یه شلوار آدیداس سرمه ای که خط های
سفید دو طرفش بود پوشیدم با یک تی شرت سفید که روی سینه ش مارک آدیداس خورده بود…با فکر کردن به
امیر مهدی شروع کردم به خندیدن و با خنده خودمو روی تخت ولو کردم و گفتم:عاشقتم پسر.
***

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

با سرعت دنبال آمبولانس میرفتم،وحشت کرده بودم امیر مهدی جلوی چشم من تصادف کرد…امیر عزیزم،وای
خدا میترسم …می ترسم که چیزیش بشه.
بعد از یه ساعت به بیمارستان رسیدیم،از ماشینم پیاده شدم و دنبال پرستارا که حالا امیر مهدی رو روی یه تخت
گذاشته بودند می رفتم…امیر مهدی رو بردند تو یه اتاق و من مثل ابر بهار گریه می کردم و فقط صورت غرق خون
امیر مهدی جلو چشام نقش می بست…مردک بی شعور اگه رانندگی بلد نیستی چرا رانندگی می کنی ،ولی این
بهم آرامش میده که الان تو کلانتریه و داره اب خنک می خوره و تا امیر رضایت نده نمیاد بیرون.بعد از حدود یه
ربع دکتر اومد پیشم و گفت:شما از بستگان این آقا هستید؟
-بله

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

دکتر:چه نسبتی باهاشون دارید؟
-ام…،نا…نامزدش هستم.
دکتر:اون به خون نیاز داره باید زود یه نفرو پیدا کنید که بتونه بهش خون بده.
با عجله گفتم:گروه خونیش چیه؟
دکتر یکم نگام کرد و گفت:یعنی شما که نامزدشید نمی دونید؟گروه خونیش….هست.
متاسفانه گروه خونی من….بود و نمی شد بهش خون بدم،گفتم:پس،چی کار کنیم،گروه خونی من با اون مطابقت
نمی کنه،یادم رفته بود.
دکتر طوری نگام کرد که خر خودتی وبعد از یکم مکث گفت:به پدر یا مادرش زنگ بزنید که بیان.
با عجله رفتم سمت پذیرش ولی یادم اومد که من شماره ی هیچ کدوم از اعضای خونوادشو ندارم…رفتم سمت
یکی از پرستارا که امیر مهدی رو اورده بود و گفتم:ببخشید…میشه گوشیه همون آقایی رو که تصادف کرده
بودندوبهم بدید؟

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

پرستار:البته،خودم می خواستم بیام بهتون بدم و گوشیرو به سمتم گرفت،گوشیو از دستش گرفتم و دنبال شماره
ی پدرش گشتم…دستام یاری نمی کردند و می لرزیدند اصلاً تعادل نداشتم…بلاخره شمارشو پیدا کردم و رفتم
سمت پذیرش و گفتم:این شماره رو بگیرید…پدر اون مردی هستن که تصادف کرده بود همین الان
اوردنش،بهشون خبر بدید.
مسئول پذیرش گوشی رو از دستم گرفت و شمارشو گرفت…نمی دونستم چی کار کنم،اگه اینجا می موندم
خونواده ی امیر مهدی چی میگفتن،نمی گفتن تو کی هستی و اینجا چی کار می کنی،اگه یه دروغم سر هم می
کردم که دکتر لوم می داد و رفتن هم که اصلاً نمی تونستم امیرمو تنها بذارم وای خدا!چی کار کنم؟

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

نیم ساعت بود همینجوری نشسته بودم و تو فکر بودم با صدای یه زن که با گریه می گفت:پسرم کجاست…ترو
خدا…
به خودم اومدم…احتمال می دادم که مادروپدر امیر مهدی باشن،با گفتن حرف مرد که به پرستار گفت:پدرومادر
همون پسرین که تصادف کرده…
مطمئن شدم،با عجله رفتم سمت حیاط بیمارستان…نمی خواستم منو ببینن .
شب شده بودو من همچنان تو حیاط بودم به پدر و مادرم هم گفته بودم که خونه ی آیدام.
بلاخره دلو به دریا زدم و رفتم داخل بیمارستان…رفتم جلوی اتاق امیر مهدی،پدر و مادرش اونجا نبودند…پس با
خیال راحت نشستم…پرستار از اتاق امیر اومد بیرون،با عجله رفتم سمتش و با نگرانی پرسیدم:حالش چطوره؟
پرستار:خدارو شکر،خوبه…همین الان بهوش اومد.
با خوشحالی گفتم:واقعاً…پس می تونم برم ببینمش؟
پرستار:باید دکتر بیاد.
-ترو خدا…قول می دم طول نکشه.
پرستار:ولی…
Pleas-

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

پرستار با خنده گفت:باشه…ولی قول دادی زود بیای بیرون!
با خوشحالی گفتم:مرده و قولش
-مشکل اینجاست که مرد نیستی!
خندیدم و خواستم برم تو که یدفعه برگشتم سمت پرستار و گفتم:خانم پرستار؟
پرستار:بله؟
-میشه…میشه به پدر و مادرش نگید که من رفتم تو…اگه اومدن…تا من بیام بیرون بگو کسی نمی تونه ببیندش.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

پرستار با حالت مشکوکی گفت:چرا؟
-آخه…چیزه….اونا خیلی از من خوششون نمیاد خب نمی خوام بفهمن که اینجام.
پرستار که قانع نشده بود اما گفت:باشه.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

با خنده گفتم:مرسی…مرسی.
و رفتم تو…با دیدن امیر مهدی روی تخت…چشام دوباره پر اشک شد،هیچ وقت امیرمو انقدر ناتوان ندیده بودم،با
قدمایی لرزون رفتم سمت تختش و صدا زدم:امیر؟
امیرمهدی با شنیدن صدام چشاشو باز کرد…با دیدنم تعجب کرد و با بی حالی گفت:شما…اینجا چی کار می کنید؟
-پس کجا باشم…وقتی جلوی چشم من تصادف کردی انتظار داشتی برگردم خونه؟
امیر هیچی نگفت…رفتم سمتش و دستوم نوازش وار روی صورتش کشیدم که خودشو عقب کشید و با عصبانیت
گفت:چی کار می کنید؟
با حالت مظلومی گفتم:معذرت می خوام وقتی تو رو اینجوری میبینم نمیتونم خودمو کنترل کنم.
امیر مهدی با گفتن این حرفم آروم شد و گفت:پدرم…مادرم،اونا اینجا نیستند؟
-چرا…همینجان،من دزدکی اومدم تو.
امیر با صدای ضعیفی خندید که باعث شد منم یه لبخند بیاد رو لبم.
-امیر درد که نداری…نمیدونی چه حالی شدم وقتی تورو اونجوری دیدم.
امیرمهدی:خدارو شکر…خوبم…اینا که چیزی نیست…ایمانتون قوی باشه،اگه با همچین چیزایی خودتونو ببازید که
دیگه هیچی…
بعد از گفتن این حرفش سرفه کرد که با نگرانی گفتم:امیر…عزیزم…به خودت فشار نیار.
بعد یه لیوان آب دادم دستش…خوردش و لیوانو ازش پس گرفتم و گفتم: من الان میرم ولی بهت سر می
زنم…خداحافظ.
جوابمو داد،وقتی به در رسیدم قبل از اینکه برم بیرون…رومو کردم سمتش و گفتم:دلم برات تنگ میشه…دوست
دارم.
و رفتم بیرون..خدارو شکر هنوز پدر و مادرش نیومده بودند فکر کنم حاله مادرش بد شده بود،پدرش هم برده
بودتش هوا بخوره…با عجله از بیمارستان بیرون رفتم و سوار ماشینم شدم و با خودم گفتم:پیش به سوی خونه.
خنده ی کوتاهی هم کردم…خوشحال بودم که الان امیر مهدی رفتارش باهام خوب شده و اینکه حالشم خوب
بود…آهنگ مورد علاقمو گذاشتم و باهاش هم خوانی کردم و صداشم تا ته بردم بالا:
شب از نیمه گذشتو من بدون وقفه بیدارم
نخواب ای خواب تو شیرین که اغوشتو کم دارم

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

نخواب ای خواب تو راحت،منو قبل از تنم حس کن
اگه با ما شدن قهری منو از پیرهنم حس کن
نذار باور کنم جسمت کنارم هستو روحت نیست
چقدر این کودک بالغ ستاره بشماره تا بیست…ستاره بشمار تا بیست
نذار باور کنم جسمت کنارم هستو روحت نیست
چقدر این کودک بالغ ستاره بشماره تا بیست…ستاره بشماره تا بیست
منو حس کن که مشکوکم به این مردی که خوابیده
به این دستای دور از من،به عطری که پلاسیده
تو که نسبت به من قلبت همیشه خوب و مسئوله
نذار باور کنم فکرت یه جای دیگه مشغوله
نذار باور کنم جسمت کنارم هستو روحت نیست
چقدر این کودک بالغ ستاره بشماره تا بیست…ستاره بشماره تا بیست
نذار باور کنم جسمت!!!
چقدر این کودک بالغ ستاره بشماره تا بیست
ستاره بشماره تا بیست.
آوا بهرام”نیمه شب”
***

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

یه ماه بعد
کاورو کشیدن تا جسد پدر و مادرمو ببینم…نمیدونم چرا اینو می گن من میدونم که اونا اشتباه می کنن… اینایی
که زیر این پارچه های سفیدن،پدر و مادر من نیستند،من یتیم نشدم…نه نشدم.
پزشک پارچه های سفیدو برداشت…با برداشتن پارچه ها احساس کردم زمین زیر پام لرزید دنیا از حرکت
ایستاد،یه قطره اشک از چشام چکید…باور نمی کردم،چند بار چشامو باز و بسته کردم تا ببینم واقعیه یا نه،دست

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

های سرد و بی روحشونو گرفتم و دیگه این بار زار زدم…هق هق کردم ،فریاد زدم…نه نباید این اتفاق می افتاد نه
من باور نمی کنم…اینا همش یه کابوسه،امکان نداره.
پرستارا اومدن و منو به زور ازشون جدا کردند،پزشکی که دوست پدرم بود با عجله اومد به جایی که تقریباً مثه
سرد خونه بود و متعلق به پدرم بود.
اومد طرفم و با ناراحتی گفت:دریا…عزیزم،تسلیت می گم.
با این حرفش بیشتر آتیش گرفتم…نمی تونستم باور کنم،هنوز نفهمیدم که چطور این اتفاق افتاد کسی که از همه
اتفاقا خبر داره الان زخمیه،باید صبر کنیم که بهوش بیاد…اما الان اینا اصلاً مهم نیست،مهم اینه که من نمی تونم
مرگشونو تحمل کنم،من آدم صبوری نیستم…خیلی سخته،خیلی.
آیدین اومدو منو برد خونه،تو خونه که جای سوزن انداختن نبود همه ی اونایی که پدر و مادرمو می شناختن اونجا
بودن،عموم رو دیدم،حال خرابش از دور هم معلوم بود،پدرم و عموم همدیگرو خیلى دوست داشتند.
با بی حالی و چشایی قرمز روی مبلا نشستم،با دیدن عموم یاد بابام می افتادم.
عموم و آیدین و چند نفر دیگه خاکشون کردند حالاهم میریم سر مزارشون.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

وارد ماشین شدم و ماشین حرکت کرد. تو ماشین فقط گریه می کردم،طوری که آیدین سرم داد کشید.می
دونستم اونم حالش خوب نیست و ناراحته،اما من با داد کشیدن اون گریم شدت گرفت،من نمیتونستم تحمل کنم.
ماشین وایساد و پیاده شدیم…با قدمایی لرزون به سمت مزارشون رفتم…گل هایی رو که خریده بودیم و با نوار
مشکی بسته شده بودند رو روی مزارشون گذاشتم و وسط مزار هر دوشون نشستم و دوباره شروع به گریه
کردم:مامان ،بابا…چرا منو تنها گذاشتین…چرا دریاتونو تنها گذاشتین،تو این دنیا من که به جز شما کسی رو
نداشتم…من بدون شما چی کار کنم…این بار با فریاد گفتم:هان چی کار.
و دوباره زار زدمو ادامه دادم:

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

بابا،یادته وقتی کوچیک بودم می گفتی هیچ وقت تنهام نمی ذاری پس چرا تنهام گذاشتی و به قولت عمل
نکردی…اگه اون حرفا همش مال بچگیم بود پس من الانم یه بچم که نیاز به پدر و مادرش داره…تو قول دادی اما
بهش وفا نکردی و رفتی…بابا…وفا نکردی.
رومو کردم سمت مزار مادرم و با هق هق گفتم:مامان تو چی ،تو که می گفتی دختر یکی یه دونه ی خودمی…تو
چرا رفتی…قبل از این که به اون خونه ی لعنتی برین…تو نصیحت کردی و یه جوری نگام کردی انگار آخرین باره
منو میبینی…آخرین بارم بود…اگه میدونستی…اگه احساس می کردی یه اتفاقی می افته چرا بهم نگفتی…چرا
نگقتی تا منم بیام باهاتون…اگه الان زیر این خروار خاک ها بودم خیلی برام بهتر بود که بیام روی مزارتون و درد

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

نبودنتونو تحمل کنم…من احمق باید باهاتون میومدم آره باید میومدم…اما نیومدم…شاید اگه میومدم الان همه
چیز یه جور دیگه بود.
با هر حرفی که میزدم اشکام پایین مومدن،عموم اومد طرفم و گفت:بیا دخترم بریم…خودتو هلاک کردی.
دستمو کشید که ببرتم،ولی من دستمو از دستش دراوردم و گقتم:صبر کن عمو…صبر کن بزار یکم دیگه پیششون
باشم.
عمو با این حرفم عقب کشید و یکم دورتر از من وایساد،یکم دیگه اونجا نشستم و بلند شدم که برم اما لحظه ی
اخر یه قولی دادم که زندگیمو تباه کرد:مامان…بابا ، دخترتون نمیذاره خونتون پایمال بشه…نمی ذاره،قول میدم
که به خاک سیاه بنشونمشون…اونا دردی به من دادن که کمرمو شکست،دختر نازنازی شما تحمل این دردو
نداشت…اما من انتقامتونو می گیرم.
این حرفارو زدم و سنگ مزار هردوشونو بوسیدم و رفتم سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردیم.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

امروز چهار روز از مرگ عزیزام می گذره تو این چهار روز آیدا و آیدین و عمو پیشم بودند و تنهام نذاشتن…اگه
اونارو نداشتم چی کار میکردم،الانم دکتر گفته که می تونیم بریم با اون مرده صحبت کنیم.یه مانتو و شلوار
مشکی پوشیدم و عینک دودیمو هم زدم…قرار بود آیدین و عموم هم بیان…اما به هیچ کدومشون نگفتم و با عجله
رفتم سوار پورشه م شدم و به سمت مطب دکتر حرکت کردم…همونی که دوست پدرم بود از اون مرد هم نگهداری
می کرد،نمیتونستیم ببریمش بیمارستان…حتی جسد مامان و بابا هم افراد خودمون با عجله آورده بودند به اون
سرد خونه ای که کسی ازش خبر نداره…چون نباید پلیس می فهمید… اگه می فهمیدند اون موقع پای هممون گیر
می افتاد…تو همین فکرا بودم که به مطب دکتر رسیدم. از ماشین پیاده شدم و وارد مطبش شدم،منشیش اونجا
نبود و فقط خودش و من اونجا بودیم:سلام دکتر.
دکتر:سلام دخترم.
-حال اون مرد چطوره؟
دکتر:بهتره
-می تونه حرف بزنه؟
دکتر:آره فقط مواظب باش خیلی بهش فشار نیاد
-باشه

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

اتاقشو بهم نشون داد و منم رفتم تو…اون مردو دو سه باری با ،بابام دیده بودم…روی یه تخت دراز کشیده بود،به
سمتش رفتم و گفتم:سلام
با شندین صدام روشو برگردوند طرفم وقتی منو دید هول شد و گفت:س…سلام دریا… خانم
با مغروری ادامه دادم:اومدم چند تا سوال ازت بپرسم…می تونی جواب بدی؟
نصیری:آره.
بدون مقدمه گفتم:اونایی که اینکارو کردند کی بودن؟
نصیری:کیا میتونن… این.. کارو کرده باشن دریا خانم جز پلیسا.
زیر لب گفتم:حدس می زدم.
نصیری: چیزی گفتین؟

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

-نه،حالا بهم بگو چطور اون اتفاق افتاد
سرفه ای کرد و گفت:همون تو اون خونه… بودیم و درباره ی یه…محموله ی پر سود…حرف می زدیم
صداشو صاف کرد و ادامه داد:مامانتون هم اون روز برای…اولین بار اومده بود…نمی دونم چی شد که یدفعه…صدای
شلیک اومد و بعدش صدای پلیس که می گفت:خونه رو محاصره کردیم.
همه تعجب کرده بودیم…پلیس هیچوقت از جاهای ما خبر نداشت…مگر اینکه یکی گزارش داده باشه…پدرتون
گفتن که یه عده مون سرشونو گرم کنن تا از زیر زمین فرار کنن…نمیدونم مادرتون چرا یدفعه اسلحه ای که رو
میز بودو برداشت و خواست به یکی از پلیسا شلیک کنه…همه مون در تعجب بودیم که چرا مادرتون به جای اینکه
به فکر فرار باشن خواستن یه پلیسو بکشن…و این برای هممون جایه سواله…اما متاسفانه وقتی که می خواست
ماشه رو بکشه یکی از پلیسا به سمتش شلیک کرد و مادرتون…مادرتون…دار فانی رو وداع گفت اما تو لحظه ی
آخر به من که پیشش بودم اشاره کرد که برم جلوش همه تو بهت بودن و هیچ کس کاری نمی کرد اروم رفتم
سمتش و سرمو بردم نزدیکش…بریده بریده گفت:حالا به…حر…حرف فالگیر…رسیدم ..که…که گفت..شما طعم
خوشبختی رو نمی چشید نه خودت نه شوهرت…و…و نه…حتی..دخ..ترت ،دخترت گرفتار یه عشق ممنوعه میشه
که زندگیشو تباه می…میکنه همونطور که زندگی …خودت …نابود شد… و…تو هم پیشش نیستی که مو…مواظبش
باشی…من..اون موقع به حرفاش…خندیدم…و گفتم زندگی من تباه شد اما نمی ذارم دخترم هیچوقت عاشق…
بشه،اما تازگیا فهمیدم دخترکم عاشق شده.
این حرفو زد و دیگه…تموم کرد.پدرتون اونقدر شکه بود که نمیتونست حتی حرکت بکنه…ولی به خودش اومد و
در یه تصمیم آنی اسلحه رو… برداشت و رفت بیرون…بدون وقفه به پلیسا شلیک می کرد…دیگه ما هم رفته بودیم
بیرون،و مقابله پلیسا قرار گرفته بودیم…اما همون موقع منو زخمی کردن…دیگه داشتم بیهوش می شدم…به

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

پدرتون نگاه کردم…می ترسیدم که یه اتفاقی براش بیافته و همون موقع پدرتون..خواست به یکی از پلیسا شلیک
کنه که همون شخصی که مادرتونو…کشت به..پدرتون هم شلیک کرد…دیگه من چیزی یادم نیست چون همون
موقع بیهوش شدم.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

تو بهت بودم و هضم حرفاش برام سنگین بود یعنی مادرم هدفش از گفتن اون حرفا چی بوده، چه چیزی زندگیه
اونو تباه کرد ، قضیه ی عشق ممنوعه ی من چیه، مادرم فهمیده من عاشق شدم یعنی منظورش امیر مهدیِ… اما
چرا زندگیه من نابود میشه…و مغزم از این این سوالای بی جواب داشت منفجر می شد… از یه طرف هم از خشم
میلرزیدم و از اون شخص گمنام یه نفرت بی اندازه داشتم …یه حس تنفر عمیق که نسبت به هیچ کس
نداشتم…بدون اینکه حتی دیده باشمش.
-من می خوام اون عوضیو بهم نشون بدی.
نصیری:اما چطور؟

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

-خصوصیات ظاهریشو بگو…اون موقع هر طور که شده پیداش می کنم.
شروع کرد به حرف زدن و گفت و گفت و من با چشای متعجب پر از بهت نگاش می کردم…نه مطمئناً اون نیست،نه
،نه اون نیست …..بعد از این که حرفاش تموم شد با دستایی لرزون گوشیمو در آوردم و یه عکس که از امیر مهدی
رو داشتم بهش نشون دادم و با صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم:اینه؟
و تو دلم دعا می کردم که الان بگه اون نیست و من اشتباه فکر می کردم.
به عکس نگا کرد و گفت:آره…آره خودشه.
-م…مط…مطمئنی؟
نصیری:آره…مطمئنم،من اون چهره رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.
کنترلمو از دست دادم و داد زدم:دروغ می گی…تو دروغ میگی،این امکان نداره،اون که تازه دو هفته س از جاش
بلند شده…چطور می تونه…نه این امکان نداره،اون این کارو نمیکنه…
و اشکام مهمون صورتم شدن.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

با صدای من دکتر اومد تو و با نگرانی گفت:چی شده دریا…چرا داد زدی؟
اما من جوابشو ندادم اصلاً نمی تونستم حرف بزنم،دکتر یکم نگام کرد و گفت:بیا بریم دخترم.
و دستمو گرفت و داشت می برد بیرون که نصیری با صدایی گرفته گفت:دریا خانم…باور کنید دروغ نمی گم… یکم
مکث کرد و ادامه داد:من اون چهره رو خیلی خوب به یاد دارم اصلاً هم دلیلی نداره دروغ بگم…

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

دیگه نموندم تا به حرفش گوش بدم و سریع از مطب زدم بیرون و به صدا زدن های دکتر هم گوش نکردم…فقط
می خواستم از اونجا دور شم و یه جا خودمو خالی کنم.
ساعت ها رفتم…وقتی به خودم اومدم بیرون شهر بودم ویه جای تقریباً خلوت.
از ماشین پیاده شدم و با تمام توان فریاد کشیدم:خدایا…این چه جور عذابیه به من دادی خدا…چرا اینجوری
امتحانم می کنی…چرا می گن خدا هوای بنده هاشو داره..تو که اصلاً هوای منو نداری…یا منو فراموش کردی؟تو
خونواده ای بودم که به وجودت اعتقادی نداشتن اما من همیشه می دونستم وجود داری…بهت اعتقاد
داشتم…حست می کردم،اما الان….به جرم کدوم گ*ن*ا*ه اینجوری مجازاتم می کنی و دارم تقاص پس می
دم…خدا!من تحملشو ندارم…مرگ پدر و مادرمو تحمل کردم اما دیگه این خارج از توانمه…گنجایشم پر
شده…خیلی سخته بفهمی کسی که عاشقانه دوسش داری و بی اون زندگی برات تلخه…قاتل عزیزات
باشه…مسبب دردات اون باشه،واقعاً سخته… چه کسی تحملشو داره،که من دومیش باشم؟ حالا معنی حرفای
مادرمو درک می کنم که من گرفتار یه عشق ممنوعه شدم..آره درک می کنم.
اونقدر داد زدم که صدام درد نمیومد…ولی هنوز هم سبک نشده بودم… اما دیر شده بود برای همین سوار ماشین
شدم و به طرف خونه حرکت کردم.
وقتی وارد خونه شدم آیدین با خشم اومد طرفم و گفت: تا الان کجا بودی دختره ی دیوونه هان؟می دونی ساعت
چنده؟

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

به ساعت نگاه کردم…راست می گفت دیر بود،کم پیش میومد تا این ساعت بیرون باشم،اما دیگه اینا اهمیت
نداشت…بی توجه به آیدین راهمو کشیدم سمت اتاقم خواستم از پله ها برم بالا که آیدین دستمو گرفت و
گفت:چرا جواب نمی دی…هممون از نگرانی داشتیم می مردیم احمق…دوستت همین الان رفت بیچاره نمی دونی
چه حالی داشت؟تو فقط به فکر خودتی…یکم ملاحظه ما رو هم بکن.
خودم عصبانی بودم..با حرف های اون بیشتر عصبی شدم و ناگهان هلش دادم عقب که نزدیک بود بیفته…با
صدایی که از خشم دو رگه شده بود گفتم:تو چه نسبتی با من داری…هان…پدرمی،شوهرمی…نامزدمی…دوس
پسرمی…چیمی،هان؟ پس لازم نیست نگران من باشی و برا من تعیین تکلیف کنی شیر فهم شد؟
و بدون حرف دیگه ای و در مقابل چشای متعجب و ناراحت آیدین به سمت اتاقم حرکت کردم.
دیگه از اون دریا خبری نبود من همون شب از اون زندگی خداحافظی کردم و به زندگی جدیدم که پر از سیاهی و
تاریکی بود سلام کردم.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

“چهار سال بعد”

روی صندلی گهواره ای که تو زیر زمین بود نشستم…کلتم توی دستام بود…به التماس کردن های پی در پی اش
بی تفاوت بودم…صدای گوشخراشش مدام توی سرم می پیچید و منو برای انجام کارم بیشتر وسوسه می
کرد…سرم از اون همه سر و صدا درد گرفته بود…درست مثل سردرد های همیشگی این چهار سال…همونطور که
اسلحه توی دستم بود سرم رو توی دستام گرفتم و با صدای خشن و سردم که این چهار سال باهاش خو گرفته
بودم گفتم:احمق…نادون…خفه.
شرافت نیا با ترس و لرز گفت:غلط کردم…دریا خانوم منو به خودم ببخشین میدونم چه خیانتی بهتون کردم و
محمولتونو گزارش دادم ولی شما به بزرگی…..

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

خواست ادامه بده …که کلتم رو آوردم بالا و شلیک کرد درست وسط دو ابرو…جزای کسی که به دریا آربین
خ*ی*ا*ن*ت کنه همینه….مرگ…بعضی وقت ها حس می کنم این من همون منِ چهار سال پیش نیستم بعضی
وقت ها این شعر رو زیر لب زمزمه می کنم:اگر کوه ها کر نبودند….اگر آب ها تر نبودند…اگر باد می ایستاد…تو را
میتوانستم از دور یک بار دیگر ببینم…
ای کاش زندگی تلخ من سکانسی از یه فیلم غم انگیز بود…که می شد به عقب برش گردوند،به روزایی که مادر و
پدرم کنارم بودن و من وارد این بازی خطرناک نمی شدم….چهار سال تموم جون کندم بهترین مربی های ورزش
های رزمی و تیر اندازی رو در اختیار داشتم، با کمک آیدین تونستم به اینی که الان هستم برسم سخت بود اما
ارزشش رو داشت…تمام این چهار سال روی خودم کار کردم تا به اینجا برسم و الان روی تختی پادشاهی می کنم
که قبلاً قلمرو پدرم بود….پدر عزیزم…والان که قدرت و افراد زیادی دارم برای انتقام برگشتم…. انتقام مرگ پدر و
مادرم….از…عشق قدیمیم…امیرمهدی… امیر مهدی الان سی و یک سالشه…هه….به خاطر کار بزرگی که برای
پلیس انجام داد یعنی به قتل رسوندن شهاب آربین….ارتقای درجه گرفت و الان سرگرد نیک اندیش….در به در
دنبال منه تا وارث قدرت شهاب آربین رو….دریا آربین…دختری که به خوبیه اسم خودش می شناسه دستگیر کنه
و من چه خواب های قشنگی برای اون روز دیدم.
از پله ها بالا رفتم و به آدمام گفتم که جسد و گم و گور کنند…رفتم تو اتاقم و روی مبل چرم مشکی داخل اتاقم
نشستم…چند تا تقه به در خورد بیا تویی گفتم که آیدین با لبخند جذاب همیشگى وارد اتاق شد..
آیدین:دریا جان…عزیزم محموله ی هروئین رسیده دم مرز میدونی که خودت حتماً باید باشی…عشقم…
با اخم ظریفی که وقتها ست زینت صورتم شده گفتم:باشه لباس می پوشم بریم…
یاد روزی افتادم که آیدین عشقشو بهم اعتراف کرد…بهم گفت میدونه که دوسش ندارم اما…هیچ وقت از خودم
نرونمش…گفت من از حدم فراتر نمیرم تو هم منو نرنجون…
واسه همین وقتایی که اینطوری صدام می زنه مخالفتی نمیکنم اما کاملاً بی احساس و سردم،سرد…سرد…یه ادم
یخ.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

یه مانتوی خاکی تنگ و کوتاه پوشیده بودم با شلوار مشکی و شال مشکی،کلتم رو زیر مانتوم قایم کردم و با یه
ارامش خاص که مختص این رو ازم بود به طرف ماشین رفتم بدون کوچیکترین استرسی.
دو تا ماشین مشکی شاسی بلند با شیشه های دودی هم جلو تر از ما حرکت می کردن…بادیگاردا و محافظا توش
بودن…من و ایدین هم توی لیموزین بودیم…
بعد از حدود دو ساعت به مرز رسیدیم…از ماشین پیاده شدیم هوا خیلی سرد بود..باد سردی که می وزید شن ها
رو با خودش جابه جا می کرد و به دلیل گرد و خاک تا دو قدمیت رو نمی تونستی ببینی…یه رولز رویس مشکی با
شیشه های دودی کمی اونطرف تر پارک شده بود همه بادیگاردا دورم کرده بودن و آیدین هم نزدیک من وایساده
بود….محتشم از توی رولز رویس اومد بیرون. یه محافظ هم پشت سرش بود، حرکت کرد طرف من و با جدیت
همیشگیش گفت:آماده اس
-آره

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

محتشم:باید محموله رو چکش کنم…با سر به احسان “بادیگارد”اشاره کردم که محافظ رو با خودش ببره بالای
محموله که جنسارو چک کنه…احسان هم اطاعت کرد…نگاهم رو یه دور اطراف چرخوندم ،افراد و نوچه هامو
جوری اموزش داده بودم که از هیچی هراس نداشتن توی ته چهره ی هیچ کدوم ترسی احساس نمی شد…و
من…من کاملاً خونسرد بودم..بدون هیچ ترس و اضطرابی…بادیگارد محتشم اومد و دو گوشش چیزی گفت که
لبخندی روی لب های محتشم نشست و گفت:عالیه ….عالی…از دریا آربین چیزی جز این انتظار نمی رفت…با
اجازتون ما دیگه محموله رو بار کنیم.
پوزخندی زدم و گفتم:اول پولو رد کن بیاد.
محتشم:چرا عصبانی میشید خب…
بعد به بادیگاردش اشاره کرد که یه سمت ماشین رفت و بعد از چند دقیقه با یه ساک مشکی برگشت…ساک رو
داد به محتشم و عقب ایستاد…محتشم کیف رو به طرفم گرفت به آیدین اشاره کردم…آیدین کیف رو گرفت و رو
کاپوت یکی از ماشینا گذاشت….چند دقیقه توی ساک کنکاش کرد بعد رو به من با لبخند گفت:تکمیله…
فقط سرمو تکون دادم به محتشم گفتم می تونه هروئین رو بار بزنه.
***
به کارت مهمونی تو دستم نگاه کردم…بهبودی یکی از گردن کلت های این حرفه که با هم چند باری کالای قاچاق
بار کردیم…..یه مرد سی و هشت ساله….ولی پر از هواهای نفسانی تو این مدت به پارتی ها و مهمونی های گاه و
بیگاهش عادت کرده بودم…..الان هم ترتیب یه جشن بالماسکه رو داده بود…..من هم لباس پوشیده داشتم به

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

مکان مهمونی نگاه می کردم….بعد از خوندن نشونی….کارت رو روی میز پرت کردم و نگاهم رو چرخوندم که با
ایینه تلاقی کرد….چشمای آبیم با سایه ی مشکی جلوه خاصی داشت مزه های بلندم رو آرایشگر برام ریمل
کشیده بود….لبای برجستم رو رژ لب جگری زده بود و صورتم از همیشه سفید تر و زیبا تر جلوه می نمود…مو
های قهوه ای-طلاییم رو روی شونه هام آزادانه رها کرده بودو یه تل مشکی براق به رنگ لباسم روی موهام جا
خوش کرده بود….لباس مشکی حریر که از جلو تا روی زانو بود و از پشت دنباله داشت بر خلاف پایین تنه
اش….بالا تنه اش کاملاً پوشیده بود و یقه آخوندی که روی یقه اش مروارید های برلیان براق سفید خود نمایی می
کرد و آستین هاشم حاقه ای بود و باز مروارید روش کار شده بود و فوق العاده زیبا و خیره کننده بود وقتی توی
رگال مغازه ی همیشگی که ازش لباس می خرم دیدمش واقعاً شکه شدم یه چیز خاص یود و توی ویترین می
درخشید… مانتوی قرمز جیغ و شال مشکی وکفش های ورنی مشکی، کیف چرم قرمز و تموم …..نمی شد منکر
این شد که با توجه به صورتم دختر جذابی هستم اما خیلی رویایی و خاص نیستم…. رفتم پایین بادیگارد ها جلوم
خم و راست می شدن…رفتم سمت ماشین،آیدین و چند تا از بادیگارد ها تو لیموزین منتظرم بودن….نمی دونم
چرا اما یه دلشوره ی خاصی داشتم…یه اضطراب عجیب غریب که هیچ ازش سر نمی آوردم و همین گیجم کرده
بود که بعد از این همه مدت چرا قلبم ضربانش تند شده؟چرا کرخت شدم…
بعد از یه ساعت و نیم که برای من یک قرن طول کشید رسیدیم،ماسک بالماسکه رو از تو کیفم بیرون
آوردم….ماسک خوشکلی بود،مشکی بود که توش طرح های قرمز داشت…روی صورتم درستش کردم و رفتم
بیرون….داخل باغ شدیم یه باغ فوق العاده عظیم کسی من رو نمی شناخت چون ماسک بیشتر فضای صورتمو
آشغال کرده بود با همون هیجانی که داشتم روی یک میز دو نفره با آیدین نشستم و بادیگاردا نامحسوس م رو
زیر کنترل داشتن…مانتو شال و کیفم رو به دست خدمتکار دادم و روی مبل جا خوش کردم که صدای آیدین منو
به خودم آورد
آیدین:دریا…خانومی…حس می کنم مضطربی مشکلی پیش اومده؟
سرد مثل همیشه جواب دادم:مشکل خاصی نیست… یه ذره بی حالم
آیدین با نگرانی:مریضی؟آره عشقم؟
از این همه سین جیم کردناش خسته شدم و عصبی گفتم:نه…نه…چیزیم نیست.
آیدین ناراحت شد و دیگه هیچی نگفت…منم یه جورایی پشیمون شدم چون توی این چند سال آیدین همه جوره
هوای منو داشت و من این جوری جواب محبتاش رو می دادم…
آروم گفتم:خودمم نمی دونم چمه آیدین خیلی مضطربم …ملتهب و …خلاصه متاسفم
آیدین با بی تفاوتی گفت:من که دیگه سوالی نپرسیدم نمی خواد توضیح بدى بیخودى..

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

فهمیدم ناراحتیش بیشتر از چیزیه که فکر می کردم..نمی خواستم ازم ناراحت باشه اون به من خیلی خوبی کرده
تو این سال ها تنها کسی که همیشه باهام بوده برای همین گفتم:آیدین دیگه خب معذرت می خوام.
هیچی نگفت منم با ناز گفتم:آیدین دلت میادٍیه دختر به این خوشکلی،نازی باهات حرف می زنه جوابشو ندی؟
آیدین دیگه نتونست مفاومت کنه و با لیخند گفت:دختر،توآخر منو می کشی.
به حرفش لبخندی زدم و هیچی نگفتم.
خدمتکار با یه سینی اومد جلومون یه گیلاس برداشتم و آهسته آهسته می خوردم …
با قرار گرفتن دستی روی شونم سرمو به عقب برگردوندم…که بهبودی رو دیدم با لبخندی نگام کرد و دستشو به
طرفم دراز کرد و گفت:افتخار یه دور ر*ق*ص با این خانمو خوشکلو دارم؟
با اینکه دوس نداشتم اما به اجبار قبول کردم …آیدین خیلی عصبانی شده بود اما سعی می کرد به روی خودش
نیاره.. دستمو توی دستش گذاشتم و رفتیم وسط و شروع به ر*ق*ص کردیم….یکم گذشت و هنوز می رقصیدیم
که یدفعه شکمم تیر کشید خواستم بهش توجه نکنم اما هر کاری کردم نتونستم ادامه بدم،دردش غیر قابل تحمل
بود برای همین به بهبودی گفتم که حالم خوب نیست و رفتم نشستم…

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

همین که نشستم آیدین با خشم گفت:خانوم بالاخره رضایت دادین دل از ر*ق*ص بکنین؟
بی توجه به حرف آیدین گفتم:امروز چندمه؟
آیدین:من چی میگم و تو چی میگی!
-آیدین جوابمو بده
آیدین:نوزدهم…برای چی میپرسی؟
-هیچی همینجوری
وقتش بود…اه الانم موقع این بود آخه…اصلاً یادم نبود..
-آیدین من یه ذره حالم خوش نیست می رم بالا
با این حرفم آیدین از حالت عصبی و بد خلقیش خارج شد و گفت:عزیزم مشکلی پیش اومده…حالت خوب نیس ؟
-نه چیزه مهمی نیست یکم استراحت کنم خوب میشم

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

بدون حرف دیگه ای رفتم بالا…همیشه روزای اول نا خوش احوال بودم اما هیچوقت مثل الان نبودم…در یکی از
اتاقا رو باز کردم و رفتم تو…رو تخت نشستم و خواستم دراز بکشم که در با شدت باز شد و چهره ی بهبودی تو در
ظاهر شد…یکم نگاش کردم و گفتم:کاری داری؟
بهبودی:نه.. عز..یزم اومدم.تو…رو ببینم
-از حرف زدنش معلوم بود که مسته…یکم ترسیدم اما به روی خودم نیاوردم و گفتم:اما من نمی خوام تو رو
ببینم..پس برو بیرون.
بی توجه به حرف من اومد تو و درو بست…ترسیدم از آدم مست بایدم ترسید…
اومد جلو،منم از رو تخت بلند شدم و با خشم گفتم:بهبودی… با توام گفتم برو بیرون.
بهبودی:نه.. چرا.. برم بیرون…عزیز..م..تا..تازه او..مدم.
بهم نزدیک شد…رفتم عقب تا جای که به تخت چسپیدم…اونم اومد بهم چسپید،دیگه واقعاً ترسیده بودم اما
همچنان به رو خودم نمی آوردم:بهبودی …برو بیرون بد می بینیا!
با این حرفم قهقهه ای مستانه سر داد و گفت:تهدید..می…کنی؟
-آره تهدید میکنم و خودت می دونی که اگه من یه چیزی بگم حتماً عملیش می کنم،پس بهتره بری..
یدفعه اومد طرفم و دستشو رو دهنم گذاشت و گفت:هیس..ساکت..هیچی…ن..نگو…می…میخوام امشبو…بر..ام
رویایی..کنی..

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

خیلی عصبانی شده بودم،می خواستم خفش کنم..دستامو گرفت و لباشو نزدیک گردنم آورد،تا حالت ممکن
خودمو عقب می کشیدم…کاری جز این ازم بر نمی اومد،نمی تونستم پاهامو تکون بدم و شکمم خیلی درد می
کرد..اگه حال و وضعم این نبود می تونستم از خودم دفاع کنم اما اینطوری….پس تنها راه چارم این بود که یکی
بیاد کمکم کنه برای همین با فریاد و برای اینکه صدامو بشنون گفتم:عوضی کثافت…می کشمت.. ولم کن.
خواستم دستامو آزاد کنم اما اون محکم تر گرفتتم…نمی دونستم چی کار کنم کسی هم صدامو نمی
شنید…دستاشو نزدیک زیپ لباسم آورد تا بازش کنه…دیگه امیدی نداشتم و چشام پر از اشک شده
بودن…احساس می کردم کارم تمومه..تو این راه داشتم دخترانگیمو هم از دست می دادم…همون وقع در با شدت
باز شد یه مرد اومد تو،با دیدن اون وضعیت شکه شد و سرشو انداخت پایین و خواست بره بیرون …نمی دونست
که بهبودی به زور منو گرفته و می خواد بهم دست درازی کنه…همین که درو باز کرد که بره بیرون که فریاد
زدم:کمک…عوضی…کثافت…ولم کن..

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

اون مرد با این حرفم با تعجب نگام کرد..ولی زود به خودش اومد و رفت طرف بهبودی و با شدت ازم جداش کردو
با عصبانیت گفت: عوضی آشغال داری چی کار می کنی؟
چشاش برق آشنایی داشت و صداش هم که انگار آشنا ترین صدایی بود که تو عمرم شنیدم…من همونجا وایساده
بودم و نمی دونستم چی کار کنم و اون مرد و بهبودی هم با همدیگه درگیر بودن…که یدفعه ماسک از صورت اون
مرد جدا شد و من دیدمش….از تعجب سر جام خشک شدم..چند بار چشامو باز و بسته کردم ببینم درست میبینم
یا نه…ولی متاسفانه همه چی عین واقعیت بود..اون اینجا چی کار می کرد… وای ….من باید می رفتم آره این
بهترین کار بود..
خوشبختانه ماسک هنوز روی صورتم بود و منو نمی دید…سریع رفتم سمت در..تو آخرین لحظه دوباره بهش نگاه
کردم که برق یه چیزی توجهم رو جلب کرد…بهبودی یه چاقو دستش بود و می خواست که به امیر مهدی بزنه..اگه
نمی رفتم حتماً کارش تموم بود،تمی تونستم ولش کنم ،بهترین کار این بود که برم اما نمی تونستم با اینکه می
خواستم ازش انتقام بگیرم اما نمی دونم چرا نمی تونستم بی خیالش بشم…فکر کردن رو جایز ندونستم و رفتم
سمت امیر مهدی و هر طورکه بود چاقو رو از دست بهبودی گرفتم،همون لحظه دستم به دست امیر مهدی
خورد..نامحسوس دستش لرزید و عقب کشید…بهبودی خواست بلند شه که امیر مهدی خیلی ماهرانه یه ضربه به
سرش زد و بیهوشش کرد.
بهبودی رو زمین افتاده بود…من هنوز شکه بودم که امیر مهدی به حرف اومد:خانم حالتون خوبه؟
با صدایی آروم گفتم:آر…آره خوبم.
یکم بهم نگاه کرد،مشکوک شده بود انگار صدای منم برا اون آشنا بود اما هیچی نگفت…منم سریع رفتم
پایین،خیلی ترسیده بودم باید سریع می رفتیم…رفتم سراغ آیدین و گفتم:زود باش …باید بریم…زود.
آیدین با نگرانی:چرا..اتفاقی افتاده؟
-نه فقط باید بریم.
با این حرفم آیدین از جاش بلند شد و باهم رفتیم سوار ماشین شدیم…بادیگارده هم عقب تر از ما حرکت کردند.
***
روبروی پنجره ایستاده بودم و به ماجرا های دیشب فکر می کردم..به کار بهبودی…به حضور امیر مهدی تو
مهمونی،به نجات من و….
وقتی دیدمش فهمید که چقدر دلتنگش بودم،هنوزم نتونستم فراموشش کنم،خیلی وقت بود ندیده بودمش،چهره
اش پخته تر شده بود.اما دیدنش باعث نمی شه که از نقشم صرف نظر کنم.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

اما چیزی که از دیشب ذهنمو مشغول کرده اینه که امیر تو اون مهمونی چی کار می کرد؟یعنی بازم برا جاسوسی
یا اینکه دنباله منه؟چون اونطور که شنیدم شدیداً تلاش می کنه که منو پیدا کنه چون تقریباً پرونده
ی”آربین”دست اونه.بیچاره نمی دونه کسی که دنبالشه تو یه قدمیش بود.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

با صدای در از فکر اومدم بیرون:بیا تو
آیدین:صبح بخیر عزیزم
-صبح تو هم بخیر
آیدین:امروز کارخاصی نداری؟
-نه؛ چطور مگه؟
آیدین:می خوام ببرمت جایی
-نه آیدین اصلاً حوصله ندارم
آیدین:باید بیای..حالتم بهتر می شه
-نه بزار یه روز دیگه
آیدین:تا نیم ساعت دیگه آماده باشی!حرف دیگه ای هم نباشه
وبدون حرف دیگه ای رفت بیرون…اَه از دست تو آیدین…امروز حوصله ی بیرون رفتن ندارم اما آیدین مگه حرف
حالیش میشه…دیشب هم خیلی پرسید که چه اتفاقی افتاده اما من با وجود اصرار زیادش بهش نگفتم.
رفتم سراغ کمدم ..به لباسام نگاهی انداختم…یه مانتوی آبی اسمانی با شلوار سفید و شال به رنگ مانتوم بیرون و
گذاشتمشون روی تخت…موهامو که تا وسط پشتم بود سشوار کشیدم، لباسامو پوشیدمو موهام رو هم از زیر شال
رها کرده بودم…یه آرایش عالی هم کردم و کیفمو برداشتمو از اتاق رفتم بیرون…آیدین منتظرم بود با دیدنم
گفت:چه خوشکل شد عشقم
-خوشکل بودم
آیدین:بر منکرش لعنت
به دنبال این حرف خنده ی کوتاهی کردم و رفتیم بیرون و سوار ماشین آیدین شدیم..نمی دونستم کجا می
ریم…آیدین مثلاً می خواست سورپرایزم کنه.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

بعد از تقریباً سه ساعت ماشین وایساد و آیدین از ماشین پیاده شد و منم به تبعیت از اون پیاده شدم…یه جای
خلوت وسرسبز بود..آیدین دستمو گرفته بود و منو دنباله خودش می کشید…هیچی نمی گفت…منم ساکت
بودم،انگار هیچ کدوممون نمی خواستیم این سکوتو بشکنیم….انقدر تو فکر بودم که حواسم نبود آیدین
وایساده..با صدای آیدین که اسمو صدا می کرد به خودم اومدم:هان!چیزی گفتی؟
آیدین با لبخند:حواست کجاست؟
-هیچی تو فکر بودم
آیدین:چه فکری؟
-خصوصی بود.
آیدین با شیطنت گفت:حتماً تو فکر این بودى که من چه خوش شانسم که پسر به این خوشکلی و خوش تیپی
کنارمه و..
نذاشتم حرفشو کامل بزنه و گفتم:اعتماد به سقفت آسمونو ترک می ندازه.
آیدین:مگه اشتباه می گم؟
-کاملاً
و همون موقع متوجه اطرافم شدم و با چشمایی متعجب به اطراف نگاه می کردم….جای واقعاً خوب و قشنگی بود
تا به حال همچین جایی نیومده بودم همه جا سرسبز بود و چون بهار بود درختا شکوفه داده بودن و یه دریاچه هم
یکم دور تر از ما بود و صدای پرنده ها هم بهترین سمفونی بود که توعمرم شنیده بودم مثل تو فیلما بود واقعاً
جای قشنگی بود…با شور و شوق گفتم:اینجا کجاست پسر..چرا تا حالا منو نیاوردی؟ایجا نمونه ای از بهشته!
آیدین با لبخند جذابی گفت:از اینجا خوشت اومده؟
-معلومه!کیه که از اینجا خوشش نیاد؟
با خوشحالی دور خودم می چرخیدم…خیلی وقت بود همچین جایی نیومده بودم که آیدین دستمو گرفت و منو
انداخت تو بغلش….هیچی نمی گفتم:شاید به این آغوش احتیاج داشتم…بلاخره آیدین به حرف اومد و
گفت:دریا..چرا این کارو با من کردی…چرا منو عاشق خودت کردی دختر…چه بلایی سرم اوردی که اگه یه روز
نبینمت،دیوونه می شم؟هان!
هیچی نمی گفتم…درکش می کردم،خودم چند سال پیش این احساسو داشتم…شاید الانم..یه عشق یه طرفه…به
حرف اومدم و با خنده گفتم:من که هیچ بلایی سرت نیاوردم،تقصیر خودته که عاشقم شدی.
آیدین:هرچی هم که تقصیر من بندازی..عاشق شدنم تقصیر توعه.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

نگاش می کردم..اونم نگام می کرد…چشاشو یه دور تو صورتم چرخوند و روی لبام تمرکز کرد، به لبام دست زد و
خیلی ناگهانی……
….ناگهان امیر مهدی اومد تو فکرم و اولین ب*و*س*م…با این فکر خودمو عقب کشیدم…آیدین که این انتظارو
نداشت،با تعجب نگام کرد و بعد از یکم با ناراحتی گفت:ناراحت شدی؟
-آیدین دیگه در این مورد حرف نزن انگار که اصلاً اتفاق نیفتاده.
آیدین:چرا حرف نزنم…تا کیِ،چرا نمی خوای بفهمی!من که می دونم تو کس دیگه اى رو دوس داری ولی نمی دونم
کیه…اگه…اگه اونو می خوای پس بهم بگو..بگو تا برم اگر هم نمی خوایش،پس چرا منو پس می زنی؟
هیچی نمی گفتم…در واقع حرفی برای گفتن نداشتم….آیدین بعد از یکم گفت:دِ یه چیزی بگو لامصب…چرا هیچی
نمی گی..چرا؟
-آیدین

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

آیدین:جونم…عزیزم..بهم بگو..بگو اگه منو نمی خوای!چون من امروز اومدم تا همین جا ازت خواستگاری کنم.
با این حرفش خیلی تعجب کردم..دیگه انتظار اینو داشتم و گفتم:چی؟
آیدین:با من ازدواج می کنی دریا؟
بهش نگاه کردم…آیدین پسر خوبی بود یعنی عالی..منم که دوست داشت اما مشکل اینجا بود که من دوستش
نداشتم و نمى تونستم به چشم شوهر بهش نگاه کنم….نه نمی تونستم اما گفتم:آیدین من این چند وقت مثل یه
دوست بهت فکر نمی کنم…اگه فهمیدم که می تونیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم اون موقع…اون موقع..شاید
قبول کنم.
آیدین:اما…
-لطفاً آیدین
آیدین یه آه کشید و بعد از یکم گفت:باشه
یه لبخند زدمو هیچی نگفتم…حالم زیاد خوب نبود، این حرفش اعصابمو بهم ریخت….اما به روش نمیاوردم که
دلگیرم اون هیچ خطایی نداشت …..
یکم دیگه نشستیم و بعدش برگشتیم به طرف خونه.
***

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

به لباسام دست کشیدمو و دوباره به خودم تو آینه نگاه کردم…مانتوی بادمجونی سیر با شلوار سفید و کفش کالج
سفید و کیف دستی چرم و شال بادمجونی..در اتاقو باز کردم و رفتم توی راهرو…از راهرو گذشتم و رفتم تو حیاط
باغ…آیدین پشت فرمون فراریش شسته بود و منتظرم بود..در شاگردو باز کردم و نشستم داخل…آیدین لبخندی
بهم زد و گفت:بریم؟
بدون کوچکترین حسی گفتم:بریم
بعد از نیم ساعت نزدیک یک رستوران شیک که تقریباً خارج از شهر بود توقف کرد..اومد درو برام باز کرد،منم
آروم پیاده شدم دستشو آورد جلو که منم دستامو دور بازوش حلقه کردم..یه احساس عجیبی داشتم مثل حس
خ*ی*ا*ن*ت یا عذاب وجدان اما سعی داشتم خودم رو بی خیال نشون بدم…داخل شدیم و با هم به سمت پله
ها ی مارپیچی که به طبقه بالا میرفت حرکت کردیم توی طبقه ی بالا هیچ کس نبود…معلوم بود آیدین همه
میزهارو رزرو کرده…صندلی رو برام کشید که منم نشستمو لبخند کوچکى تحویلش دادم،آیدین خودش هم
نشست و گفت:چی می خوری خانومی؟
-قهوه تلخ با یه برش کیک نارگیلی
آیدین:باشه گلم
با دست به گارسون اشاره کرد خودشم همون ها رو سفارش داد
آیدین:بیا اینجا

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

و با سر به صدلی کنار خودش اشاره کرد..نرم بلند شدم و کنارش نشستم،دستم رو بین دستاش گرفت و گفت:آخ
الهی من قربونت بشم….با شیطنت خندیدم که باز با مسخره بازی و ادا اطوار گفت:فدایی داری جیگر
بازم نرم خندیدم که دیدم با لذت بهم خیره شده،خودمو جمع و جور کردم که گارسون سفارش ها رو آورد و
شروع کردیم به خوردن…حس خوبی داشتم…یعنی واقعاً خوشحال بودم…اما هنوز هم مطمئن بودم به آیدین بجز
یه دوست و همراه نمی تونم نظری داشته باشم….بعد از چند دقیقه تصمیم گرفتم ماجرای اون شب بهبودی رو
برای آیدین تعریف کنم…پس شروع کردم به گفتن و لحظه به لحظه آیدین خشمگین تر می شد و رنگش به
کبودی می زد…خودمم از شدت خشم لرزش نامحسوسی داشتم…
یهو آیدین با داد گفت:می کشمت نریمان)بهبودی( می کشمت.
و از جاش بلند شد که به سرعت بلند شدم و برای اینکه آروم شه با استرس زیادی گفتم:آیدین
جان….عزیزم….آروم باش،گوش کن آیدینی…ببین گوش کن بعداً به حسابش می رسیم…منم بی خیالش
نیستم…چون اون آشغال عوضی ضعیف کشی کرد….من مریض بودم و توانایی دفاع از خودم رو نداشتم و گرنه
دخلش رو می آوردم…

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

؟
آیدین که آرومتر شده بود و نرم منو کشید تو بغلش و گفت:باشه عمرم هر جور تو بخوای،همین که تو ندا بدى
نعشه شو واست میارم….
لبخندی بهش زدم و بعد از مرتب کردن لباسامو برداشتن کیفم با هم رفتیم پایین….تصمیم گرفتیم پیاده از اونجا
بریم سمت بازار….پنجه هامون تو هم قفل بود و با خنده تو پیاده رو ها حرکت می کردیم واقعاً بعد از روزها اولین
روزی بود که شاد بودم…ساعت ها حرکت کردیم که وقتی سرم رو آوردم بالا دیدم روبروی پاساژ کاندیشیم)یه
پاساژمن درآوردی( با سر و صدا و خنده رفتیم تو که یه آن سر جام خشک
شدم…خدایا….خدایا….چرا…چرا…الان…دوست داشتم بشینم رو زمین و زار زار گریه کنم..حالم دست خودم
نبود…فقط چشمای خاکستری امیر مهدی رو می دیدم که با بهت روی دستای قفل شده من و آیدین قفل شده بود
ناخواسته و بی اختیار…دستم رو از دست آیدین بیرون آوردم که با خنده برگشت طرفم و گفت:چی شده جوجوی
من بریم دیگه….فهمیدم که آیدین متوجه امیر مهدی که روبرومون بود و نگاه مات من به اون نشده ….سرم رو
مثل آدمای خطا کار پایین گرفته بودم و بی دلیل حسی مثل خجالت داشتم…هه…منو خجالت…
خنده داره،نگامو کنترل کردم و به خودم اومدم و با سردی و بی توجه به آیدین گفتم:به به آقای نیک
اندیش….حالتون چطوره؟..شما کجا و اینجا کجا چه خوب چشممون به جمالتون روشن شد….
تموم حرفام تیکه و کنایه بود….امیر مهدی هم خیلی خوب توجه شده بود و همین بیشتر تو بهت می بردش.آیدین
با کنجکاوی گفت:عزیزم معرفی نمی کنی؟

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

لبخند نازی تحویل آیدین دادم و با کرشمه و ناز گفتم:چرا…از آشنایان قدیمی هستن….آقای امیر مهدی نیک
اندیش
و رو به امیر مهدی به سردی گفتم:نامزدم آیدین کیهانی…
امیر مهدی با تعجب و بهت دو چندان….مستقیم بهم زل زد و با پته پته گفت:چی…چی…دارین جدی می گین…
با پوزخند تلخی گفتم:هه….مگه مجبورم بهتون دروغ بگم ..
آیدین هم با ناباوری بهم زل زده بود….امیر مهدی نگاه عمیقی بهم انداخت نگاهش پر بود از پشیمونی و
ناراحتی،واقعاً یه لحظه توی نگاهش رنگ آشنای غم رو دیدم…همون غمی که تو چشمای من بود و چه خیال
خامی بود فکر کردن به اینکه امیر مهدی هم به من حس داره …و به خاطر شنیدن خبرم این طوری بهم
ریخته…خیال محاله که امیر مهدی از شنیدن خبر ازدواج دروغی من غمگینه…به خاطر روندن من پشیمونه….به

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

خاطر شکستن قلب و احساس من ناراحته….برگشتم طرفش با ته مونده ی عشقی که تو وجودم غل می زد و می
خواستم پنهانش کنم گفتم:دیگه ما بریم خداحافظ امیر آقا
آیدین هم باهاش دست داد و خداحافظی کرد منم خداحافظی کردم و به این فکر کردم به زودی زود…خیلی زود
تر از چیزی که امیر فکر می کنه دریا آربین رو می بینه و هویت اصلیش رو می شناسه…
***
وارد اتاق شدم …بهش نگاه کردم؛چشمام به تاریکی عادت کرده بود و می دیدمش…سرشو بلند کرد و نگام
کرد…خوب منو نمی دید و نمی تونست تشخیص بده که کی هستم،رفتم نزدیکش…موهاشو گرفتم و سرشو بلند
کردم…بهم نگاه کرد…بعد از مکثی تقریبا طولانی گفت: تو کی هستی؟
یکم بهش نگاه کردم و گفتم تو چی فکر می کنی به نظرت من کیم؟
امیر مهدی با تعجب: شما خانم هستین؟
-خیلی عجیبه؟
امیر مهدی: آره عجیبه…اما صداتون واسم آشناست
قهقهه ای سر دادم و گفتم: پس باید خدا رو شکر کرد که صدام یادت مونده
امیر مهدی با عصبانیت:تو کی هستی؛من کجا تو رو دیدم….چی از جونم می خوای؟
-خیلی چیزا…خیلی
بعد از گفتن این مکالمه ی کوتاه از اتاق بیرون اومدم و از پله ها بالا رفتم….آیدین طبقه ی بالا بود که با دیدنم
گفت: خب چی شد؟
-می خواستی چی بشه هیچی…
و با تمسخر ادامه دادم :فقط یکم باهاش حرف زدم
آیدین : بهش گفتی که کی هستی؟
-نه
آیدین: خب اونروز که دیدمش چرا بهم نگفتی که اونی که می خوای ازش انتقام بگیری همین ادم بود؟
-لازم نمیدیدم
و بدون حرف دیگه ای به اتاقم رفتم و در رو با تندی بستم.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

اعصابم نا آروم بود و وجودم در تلاطم وجود نفس
هاش که توی محیط خونه پراکنده بود…سعى کردم
آروم باشم…روى صندلى گهواره ایم نشستم و به
این فکر کردم که چطور وجود خودمو از همه پنهون
کردم…اسم واقعیم با اسمى که توى شناسنامه
قلابیم ذکر شده یکیه و همین شک برانگیزه…یعنى
خیلیا مى دونن که اسم دختر آربین بزرگ
دریاس…..و همه مى دونن که بعد از پدرش دریایى
که من باشم به قدرت رسیده…ولى پدرم هنگام تولدم
جورى صحنه سازى کرده بود که انگار دوتا دریا

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

آربین وجود داره…یعنى یکى من و اون یکى یه دختر
کاملا تخیلى…به همین دلیل هیچ کس به من شک نمى
کرد و فکر مى کردن من دختر سامان آربینم که اونم
یکى از نوچه هاى بابام بود..که با فامیلى ما کارت ملى
جعلى گرفت و به درخواست پدرم براى من
شناسنامه صادر کرد…امیر مهدى هم با اینکه پلیس
زبر و زرنگیه هیچ وقت نتونست به حقه ى ما پى
ببره…الانم که وقت اجراى نقشه هام رسیده چیزى
که این چهار سال براش تلاش کردم…وقت
انتقام…وقت برگردوندن گریه هاى شبانم،خیسى
روى بالشم…همه چى با برنامه ریزى هام به خوبى
انجام شد…خیلى هیجان داشتم …خیلى زیاد….

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

به نقشه ى بى عیب و نقصم فکر مى کردم…قرار بود یکى از بادیگاردهام توى مسیر خونه ى امیر مهدى تا ستاد
آگاهى با ماشین امیر مهدى به صورت کاملا عمدى اما در جلوه ى تصادفى برخورد کنه طورى که تصادف کاملا
واقعى به نظر بیاد…بعدش هم با شیرین زبونى و عذر خواهى و اصرار و اینا امیر مهدى رو مجبور کنه که با ماشینش
تا یه جایى برسونتش،امیر مهدى هم بعد از اصرار هاى مکرر کیوان “محافظ” موافقت کنه و اجازه بده که کیوان
برسونتش…توى اواسط مسیر…تو یک خیابان خالى احسان که روى صندلى پشتى دراز کشیده بود ،بلافاصله و
بدون اینکه فرصت دفاع به امیر بده…پارچه ى سفید رنگى رو که آغشته به ماده ى بیهوشیه روى بینیش قرار بده
و امیر با استشمام بیهوش بشه و بعد امیر مهدى رو به اینجا اوردن….

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

بین عقل و إحساسم درگیر بودم…عقلم مى گفت:پدر و مادرت….احساسم مى گفت:عشق و وجودت….و من اینو
پس مى زدم و با عقل مى رفتم جلو…بعد از یه کمى که به اعصابم مسلط شدم باز رفتم زیر زمین…اما این دفعه به
جاى رفتن به سمت امیر مهدى …رفتم سمت بهبودى…بهبودى بیهوش بود…اونقدر کتک خورده بود که انتظار
نداشتم بتونه امروزش رو ببینه…امیر مهدى که فهمید در باز شده سرش رو آورد بالا…این دفعه گفته بودم چشاشو
با یه پارچه ى مشکى ببندند…براى امنیت بیشتر..چون این دفعه باید لامپ رو روشن مى کردم تا بهبودى رو ببینم
و قشنگ به درک واصلش کنم…گرچه سخت بود دل کندن از نگاهش ولى نگاهم رو از امیر گرفتم و دادم به
بهبودى…خشم سراسر وجودم رو احاطه کرد…
رو به احسان کردم و با سر بهش اشاره کردم یه سطل آب یخ آورد که کامل روی بهبودی خالیش کردم..با بهت
چشماشو باز کرد…کمی بهم نگاه کرد و بعد انگار به خودش اومد رو بهم گفت:دریا خانوم…مست بودم،حواسم به
خودم نبود…بعداً متوجه شدم که داشتم چی کار می کردم…
زدم زیر خنده بلند و قهقهه وار کلتم رو دستم گرفتم و میون خنده گفتم:تو فک می کنی دریا کسی که از خون
آربیناس دختر شهاب بزرگ اینقدر خره که نفهمه تو اونقدر نخورده بودی که حواست یه خودت نباشه…حیف حالم
خوش نبود…و گرنه دماری از روزگارت در میاوردم که مرغ های هوا زار زار به حالت گریه کنن،بیچاره تو حتی
نوچه منم حساب نمی شی فکر کردی من اونقدر سادم که بزارم تو به این راحتی از مرز قاچاق رد شی اونور
آب…نیمی از آدمایی که تو توی این شهر می بینی آدم منن بیچاره بد جایی گیر افتادی..الانم غزل خداحافظی تو
بخون که خوش ندارم…بیشتر از این جلوی چشمام باشی
بهبودی:نه خواهش می……و..صدای شلیک فضای اتاقو پر کرد،باز هم وسط دو ابرو به تیر اندازی بی نظیر خودم
لبخندی زدم و برگشتم طرف امیر …هیچ حس عذاب وجدانی نداشتم انگار یه پشه ی مزاحم رو از محدودم به دور
کردم..امیر هنوزم توی بهت بود..الان دیگه می دونست من واسه چی آوردمش اینجا می دونست قصدم چیه…اما
هنوزم نمی دونست دریا همون عاشق دل خسته ی قدیمیشه…منم نمی خواستم به این زودیا بدونه تا به وقتش.
امیر:ک..کشتیش؟

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

نتونستم با لحن خشنی که توی این مدت باهاش خو گرفته بودم با امیر حرف بزنم نمی تونستم بهش بی احترامی
کنم…اما در عوض با پوزخند گفتم:بله جناب سرگرد…جزای کسی که از پشت به من خنجر بزنه همینه…جزای
کسی که توی محدوده و زمین پادشاهی من از قانونام سرپیچی کنه همینه…نیومدم خاله بازی که….
خواستم برم که یه چیزی یادم اومد و برگشتم طرفش و گفتم:در ضمن جناب سرگرد خیلی ممنون که اون شب
کمکم کردین و نجاتم دادید …
و دوباره قهقهه ای زدم…امیر با تعجب گفت:اون شب…اون شب..یعنی اون تو..بودی؟
-بله جناب سرگرد من بودم..چیه فکرشو نمی کردی…الان می گی اون تو دو قدمیم بود و من نتونستم کاری
بکنم…طفلک الان حتماً کلی غصه می خوری..
بهش نزدیک شدم با هر قدم انگار نیمی از وجودم که خیلی وقت بود جدا شده بود…باز بهم بر می گشت..آخ
خدا…آخه چرا هنوزم به یادشم…هان…صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و دستم رو آروم روی ته ریشش
کشیدم و با صدایی که ناخواسته غمگین بود گفتم:تو که از من خوشت نمیومد حالا چرا آوردمت اینجا..چرا نمی
شه فراموشت کرد؟
دوست داشتم این جمله براش آشنا باشه چون قبلاً شبیه همین جمله رو بهش گفته بودم…متوجه شد که این
حرف رو قبلاً شنیده چون چهره اش درهم رفت پس به بازیم ادامه دادم و آروم طوری که با صدایی که از شدت
هیجان و این همه نزدیکی ولومش پایین بود و به زور شنیده می شد نالیدم:تو خیلی ظالمی…چطور دلت میاد این
حرف ها رو بهم بزنی…
چهره ی تو همشو که دیدم ادامه دادم:چرا انقدر راحت قضاوت کردی و روح و احساس من و به صلیب
کشیدی…..به چهره ی غرق فکر و همچنین عرق های سردی که رو پیشونیش به چشم می خورد نگاه کردم…به
خاطر معذب بودنش داشت شر شر عرق می ریخت،بیشتر از این موندن رو جایز ندونستم و چون خودمم د*ا*غ
د*ا*غ بودم و موندنم کار می داد دستم ..رفتم بیرون.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

چشمامو با درد بستم…خیلی سخت بود،دستور به انجام دادن این کار…امیرم داشت زجر می کشید اما حتی به
روی خودش هم نمیاورد حتی یه آه کوچیک،یه ناله ی ضعیف…اما من زجر می کشیدم…نمی تونستم تحمل
کنم،برام دردآور بود یه دفعه اختیارمو از دست دادم و گفتم:بس کن..ولش کن احسان.
احسان با این حرف من عقب کشید…رو بهش گفتم که بره،احسان رفت..منم یکم بهش نگاه کردم…سد اشکام
شکست و پایین اومدن..نمیخواستم صدای هق هقمو بشنوه برا همین با سرعت از اونجا رفتم و از پله ها رفتم بالا و
در اتاقو با شدت باز کردم و خودمو روی تخت ولو کردم و با صدایی که سعی می کردم توی نطفه خفش کنم گریه
می کردم.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

وقتی مشت های احسان رو سر و صورتش پایین میومد،باریکه ی خونی که از بینیش سرازیر بود…انگار آروم آروم
روحمو از بدنم جدا می

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

کردند…هنوز هم نمی دونم چطور تونستم دستور به همچین کاری بدم اما وقتی بابامو تو خواب دبدم که زجر می
کشید نتونستم بی تفاوت
بمونم…یه دفعه خشم تو همه ی وجودم شعله ور شد،خدایا…من چطور تونستم…من ظالم…از خودم بدم میاد،منی
که ادعای عاشقی می
کردم چطور این کارو با امیرم کردم…پنج روزه که امیر اینجاست و زجر می کشه…اما من نمی تونم بی خیالش بشم
و ولش کنم! خدایا چی کار کنم؟
یه ساعت گذشته بود اما من هنوز تو فکر امیر مهدی بودم..با اون حال خرابش اونجا ولش کردم…موندنو جایز
ندونستم و به سمت زیر زمین رفتم.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

درو باز کردم…حتی توان نداشت سرشو بلند کنه…هنوز پارچه مشکی رو چشاش بود نزدیکش شدم،به پارچه ای
که دستم بود نگاه کردم..بهش نزدیک ترشدم و پارچه رو روی صورتش کشیدم..می دونستم درد داره اما هیچی
نمی گفت بعد از یکمی به حرف اومد و گفت:تو دیگه کی هستی،خودت می خواستی این کارو باهام بکنن حالاهم
دلت به حالم سوخته و اومدی پیشم؟
بعد از گفتن این حرفش پوزخندی زد..راست می گفت من میخواستم اونو زجر بدم اما خودم بیشتر زجر می
کشیدم…یه دفعه چشمم به دستش افتاد…پارچه از دستم افتاد،این چطور ممکن بود…
خدایا..حس کردم یه خنجر تیز قلبم رو شکافت،روحم رو زخمی کرد و تن رنجورم رو تیکه تیکه کرد…حس کردم
وجودم آتیش گرفت…جسمم خاکستر شد و همه ی بدنم لرزید…سوی چشمام رفت…خون توی رگام یخ
بست..وخدایا چه دردناک است…
برق نگین حلقه توی دستش چشمامو زد…وجودم تلخ شد و به یکباره فرو ریختم انگار از اوج اوج به قعر چاه
رسیدم و با خودم گفتم:اسم من….دریای مرگه…دریای مرگ….چون تنها چیزی که تو وجودم در تلاطم بود مرگ
بود ومرگ….همه ی سلولام و بند بند وجودم مرگو حس می کردند…و مثل ناقوس کلیسا…این کلمه تو گوشم زنگ
می زد…

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

با لکنت گفتم:ت تو،تو ازد ،ازدواج کردی؟
امیر مهدی ابروهاش از تعجب بالا رفت و متعجب گفت:چه ربطی داره؟
فریاد هه فریاد واسه یه لحظه ام بود ناخواسته با دادو فریاد و صدایی ماورای صوت طبیعی گفتم:فقط سوال من رو
جواب بده!شیرفهم شد؟
امیر پوزخند تلخی زد و گفت:خوش ندارم جواب بدم
با داد گفتم:جواب منو بده وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!این حلقه چیه تو دستت؟هان تو ازدواج
کردی؟آره؟زن داری؟
امیر که دیگه دهنش از تعجب باز مونده بود با داد گفت:آره آره من نامزد دارم ،زن دارم اصلاً به تو چه؟ حیف این
اسم که روی تو من دختری رو می شناختم که لیاقت این اسم رو داشت و هم اسم تو بود اما تو این اسم رو نجس
کردی باید به تو گفت رودخونه ی گنداب تو لایق این اسم نیستی!
نمی دونستم چی بگم از یه طرف صدق این که نامزد داره؟از طرف دیگه اینکه از همین من هم تعریف و تمجید
کرد و هم بی احترامی کرد و هم احترام گذاشت خواستم پارچه رو کنار بزنم و دستم به طرف صورتش رفت که
توی نیمه ی راه متوقف شد و رو بهش با صدایی خش دار و پر از غم یه غم پنهانی گفتم:تلافی شو سرت در میارم
جناب سرگرد منتظرم باش
***
تو پارک نشسته بودم بهش نگاه کردم،یه دختر چادری با چشم هایى سیاه و پوستی سفید و لبایی خوش فرم
دختر خوشگلى بود چهره اش ناراحت بود حتماً نگران امیر مهدی بود هه وقتی به این فکر می کنم که این دختر
نامزد امیر مهدى عشتش خشم تو همه ی وجودم شعله می کشه و تموم سلول هام نفرتو حس می کنن و فقط یه
آرزو برا می مونه که از میان برش دارم

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

بهش نزدیک شدم و گفتم:سلام
بهم نگاه کرد و با خوش رویی گفت:سلام
-ببخشید می دونید محله ی…..کجاست؟
-بله از همین خیابون مستقیم برید،بعد بپیچید سمت چپ..
-اگه زحمت نیست می تونید باهام بیاید چون من اهل تهران نیستم و اینجا هارو بلد نیستم
یکم تردید کرد و گفت:آخه من

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

-لطفاً
اونم بلاخره تسلیم شد و گفت:باشه
لبخندی از سر رضایت زدم و به سمت ماشین به راه افتادیم،سوار ماشین شدیم دختر خون گرمی بود اما من فقط
به نقشه ی شیطانیم فکر می کردم تا اواسط راهو درست رفتم ولی سر دو راهی پیچیدم سمت راست که گفت:از
اینجا نه،اشتباه اومدید.
اما من هیچی نمی گفتم و سکوت کرده بودم گفت:خانم نگه دارید کجا می رید خانم.
_خفه حرف نباشه
با ترس وداد گفت:تو کی هستی ولم کن
-نترس می برمت یه جای خوب پیش امیر مهدی جونت
با این حرفم چشاش از تعجب گرد شد و گفت:چ چی؟
جوابشو ندادم و در هارو قفل کردم اما اون تو تموم راه فقط داد می کشید که مجبور شدم دهنشو ببندم و بعد از
دو ساعت رسیدیم.
دستاشو گرفتم و با خشونت همراه خودم می کشیدمش جلوی در اتاقی که امیر اونجا بود ایستادم یه نفس عمیق
کشیدم و در اتاقو باز کردم و هلش دادم تو و خودم هم رفتم تو اتاق و در رو بستم نامزد امیر مهدی که حالا
دهنشو باز کرده بودم با دیدن امیر مهدی با تعجب و ناراحتی گفت: امیر مهدی!
امیر مهدی با شنیدن صداش سرشو بلند کرد و گفت:سارا تویی؟!
نامزد امیر که حالا فهمیدم اسمش ساراست گفت:امیر مهدی اینجا چه خبره این چه سر و وضعیه که داری؟این
دختر از جون ما چی میخواد؟
به جای امیر مهدی من به حرف اومدم و با مسخرگی گفتم:دونه، دونه سوالا تو بپرس عزیزم ولی نگران نباش به
زودی به جواب همه ی سوالات می رسی
بعد رفتم نزدیکش وبا تحکم گفتم:بشین.
این قدر ترسیده بود که نتونست مخالفتی بکنه و نشست رو به امیر مهدی گفتم:حالا دیگه حوصله ت هم سر نمی
ره نامزدت اینجاست.
امیر مهدی با عصبانیت گفت:اونو ول کن،چی کار به اون داری…موندن اون اینجا چه فایده ای برات داره؟

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

-از قضا از اون می شه خیلی استفاده ها کرد
و بعد از گفتن این حرفم قهقهه ای سر دادم که امیر با داد گفت:مواظب حرف زدنت باش..اینی که اینجاست
نامزدمه
سارا تو تموم این مدت با بهت به ما خیره شده بود معلوم بود که خیلی ترسیده اما برام مهم نبود فقط این حرف
امیر مهدی خیلی عصبانیم کرد و منم مثه خودش با داد گفتم:مثه اینکه نامزدتو خیلی دوس داری که اینجوری
ازش دفاع می کنی ولی یه چیزیو بدون جناب سرگرد هر چی تو بیشتر ازش دفاع کنی براتون بد می شه به
هرحال سارا دختر خوشگل و نازیه و احسان هم خیلی ازش خوشش اومده جناب سرگرد نظرت چیه احسان کمی
حال کنه و سرحال بشه؟
امیر مهدی صورتش کبود کبود بود و با عصبانیتی غیر قابل باور گفت:تو دیگه چه جور انسانی هستی که به هم
جنس ها تم رحم نمی کنی حالم ازت بهم می خوری ولی به خداوندی خدا قسم می خورم اگه یه تار مو از سر سارا
کم شه دمار از روزگارت در میارم!
با اینکه از احساس امیر نسبت به سارا ناراحت بودم اما قهقهه ای سر دادم و در میون خنده گفتم:این جورى می
خوای دمار از روزگار من در بیاری نچ تو نمی تونی هیچ کاری بکنی جناب سرگرد هیچ کاری!
لحظه ی آخر به چهره ی سارا نگاه کردم که اشک صورتشو پوشونده بود اما بی اهمیت بهش از اتاق رفتم بیرون و
رو به احسان گفتم:چشم هاى امیر مهدی رو باز کن و اون دختر هم مال خودت.
احسان لبخندی زد و گفت:چشم خانم
و سریع به اتاق رفت و درو بست

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

منم از پله ها بالا رفتم تا از طریق دوربین مدار بسته بهشون نگاه کنم دل خوشیم فقط به این بود که شاید
احساس امیر مهدى نسبت به سارا فقط احساس مسئولیت باشه..چون من اصلا دوس ندارم به جز این چیز دیگه
اى باشه
رفتم توى اتاقم و پاى لپ تاپم نشستم و بهشون نگاه مى کردم امیر مهدى چشم هاش باز بود و با زجر به سارا نگاه
مى کرد و عربده مى کشید که دست از سرش بردارند،اما نمى تونست هیچ کارى بکنه چون دست و پاهاشو بسته
بودم احسان هم به جون سارا افتاده بود و سارا هم فقط گریه مى کرد و جیغ مى زد سارا در مقابل هیکل احسان
هیچى به حساب نمى اومد تو دست هاى بزرگ احسان گیر افتاده بود

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

دلم براى سارا هم مى سوخت اما مطمئن هم بودم براى امیر مهدى این کارى که احسان با سارا مى کنه از هر زجر
دادنى بدتره خصوصاً این که به خاطر خودش این بلا داره سر سارا میاد لباس هاى سارا تقریباً پاره شده بود وقتى
به سارا نگاه مى کردم دلم براش کباب مى شد یه حسى تو قلبم بهم مى گفت نذار احسان بى آبروش کنه
با داد گفتم:چرا نذارم چرا؟امیر زندگى منو نابود کرد باید تقاصشم پس بده
دوباره حس توى قلبم گفت:اما سارا هیچ گناهى نکرده
-اره اون هیچ گناهى نکرده اما امیر که گناهکاره پس نامزدش هم باهاش مى سوزه
– –تو اینقدر بد نیستى دریا تو هنوز هم احساس دارى
-نه من هیچ احساسى ندارم ندارم ندارم
حس توى قلبم با صداى اهسته اى گفت:اگه نداشتى پس امیر مهدى رو فراموش مى کردى
و ساکت شد ساکت ساکت

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

منم ساکت شدم و فکر کردم نه من هیچ احساسى ندارم من همون وقتى که فهمیدم مسبب تموم درد هام امیر
کسى که مى خواستم نابودش کنم عشق خودمه
بى احساس شدم ،سنگ شدم اگه احساس داشتم این همه ادمو نمى کشتم و تبدیل به یه قاتل نمى شدم اما امیر
مهدى تموم فرضیه هاى منو خراب مى کنه عشق من به اون اونقدر عمیقه که با هیچ چیزى از بین نمى ره
دوباره به لپ تاپم نگاه کردم سارا اینقدر دست و پا زده بود و جیغ کشیده بود که دیگه توانى براش نمونده بود
نمى دونم چرا نمى تونستم بى خیال بشم یه نگاه دیگه بهشون کردم و گفتم:مى بینى چه بلایى سرم اوردى
امیر؟فقط دیوونه نشده بودم که اونم شدم و با خودم حرف مى زنم و یه اه عمیق کشیدم و بلند شدم و به طرف
زیر زمین رفتم
در رو با شدت باز کردم که احسان بهم نگاه کرد و گفت:دریا خانوم شما
-ولش کن احسان برو بیرون
احسان نتونست هیچ مخالفتى بکنه و با ناراحتى رفت بیرون مى شد عصبانیت رو تو چشم هاش دید با حرف هاى
من و احسان سر سارا و امیر به سمت من برگشت دیگه امیر مهدى منو مى دید و مى تونستم تشخیص بدم که
چقدر تعجب کرده احسان رفت بیرون و در رو بست امیر مهدى ناباور نگام کرد و با لکنت گفت:ت تو،این ،اینجا
چى کار مى مى کنى؟
-یعنى چى اینجا خونه ى منه!
امیر مهدى:یعنى تو

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

دیگه وقتش رسیده بود باید همه چیز رو مى شد
سلام دوستان
همونطور که گفتم خیلى ممنون از اونایى که به ما انگیزه مى دن
اما واقعاً ناراحت مى شم وقتى مى بینم فقط یکى دو تا تشکر زده مى شه اگه میاید مى خونید اون کلید تشکرم
بزنین بخدا کار سختى نیست
مى خواستم دیگه رمانو نذارم اما گفتم نه اشکالى نداره این رمانو تمومش مى کنم
پس لطفاً کارى کنید که از تصمیمم خوشحال شم و پشیمون نشم.
با صدایى گرفته رو بهش گفتم:آره من…دریا آربین…دختر شهاب آربین…کسى که بارها باهاش رو در رو شده بودى
اما نمى دونستى من همون کسیم که همه ازش مى ترسن،با اومدن اسمش صدا ها تو گلو خفه مى شه…اره من دریا
آربین کسى که عاشق تو شد….کسى که درگیر یه عشق سوزان شد…یه عشق ممنوعه…عشقى که زندگیم رو تباه
کرد…
با اینکه مى دونستم عشقم به تو یه اشتباهه…اما من ازت دست بر نمى داشتم…تا اینکه فهمیدم تو…مى دونى
چیه تو قاتلى،آره…قاتل سه نفر…پدرم ،مادرم و……من!….تو منو کشتى،ببین…ببین،این دریایى که الان مى بینى با
اون دریایى که عاشق دل خسته ات بود چقدر فرق داره…تو اون دریا رو کشتى و یه دریاى دیگه رو به وجود
آوردى…یه دریایى که شیطان صفته…یه هیولا…کسى که با دیدن خون دلش ضعف مى کرد…حالا به راحتى آب
خوردن آدم مى کشه..واقعاً من و اون دریاى قبلى چقدر فرق داریم!هان امیر مهدی؟
بدون اینکه مهلت حرف زدن بهش بدم با صدایى که از شدت ناراحتى و عصبانیت مى لرزید ادامه دادم:من این
چهار سال زحمت کشیدم تا به اینى که الان هستم برسم…تا بتونم ازت انتقام بگیرم تا زجرت بدم…اما خودم
بیشتر زجر مى کشم…چون…چون من دیوونه هنوزم دوست دارم…ولى دلم رو زیر پام گذاشتم و به قولى که به پدر
و مادرم دادم عمل کردم و تقریباً تونستم ازت انتقام بگیرم…با اینکه پلیس ها در به در دنبالت مى گردن اما تا من
نخوام نمى تونن پیدات کنن…من اگه بخوام مى تونم همین الان دخلتو بیارم و کسى هم متوجه نشه…اما،نه نمى
تونم.
تو تموم این مدت امیر فقط با چشم هاى متعجب نگا هم مى کرد…انگار قدرت تکلمش رو از دست داده بود…چون
هیچ حرفى نمى زد…سارا هم فقط گریه مى کرد…
دیگه نایستاده ام از زیر زمین اومدم بیرون و به سمت اتاقم رفتم و از دوربین مدار بسته بهشون زل زدم…سارا با
گریه به سمت امیر مهدى رفت…امیر مهدى هنوز ناباور به یه نقطه زل زده بود…سارا کنار امیر روى زانو نشست و
سرشو روى پاهاش گذاشت و دست هاش رو دور کمرش حلقه کرد…از حرص دندون قروچه اى کردم…دختره ى

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

بقچه پیح…دهاتى…نگاهم رو از مانیتور گرفتم و نفس عمیقى کشیدم تا آروم شم ولى فایده اى نداشت…بلند شدم
و سیم هاى مانیتور رو کندم و از پنجره ى باز پرتش کردم پایین…صداش که تو سرم پیچید اعصابمو بیشتر
متشنج کرد…گلدون کریستال گوشه ى اتاق رو برداشتم و انداختم زمین که تیکه پاره شد..در وحشیانه باز شد و
چهره ى آیدین نفس نفس زنان توى چهار چوب در ظاهر شد…به سمتم اومد و با قدرت دست هام رو گرفت…مغزم
این قدر قاطى بود که اصلاً نمى تونستم به چیزى فکر کنم…به اینکه آیدین کى از ماموریت برگشت..ماموریت
چطور بود و…در خلاء کامل بودم..
صداى آیدین به گوشم رسید:آروم باش…آروم باش دریا جان
وقتى دید من باز پرخاشگرى مى کنم داد کشید:دریا…آروم باش دختر
سعى کردم به خودم مسلط باشم…ولى این فضا خیلى متشنج بود،تصمیم گرفتم برم بیرون…رو به آیدین گفتم:من
مى رم بیرون تو هم بیا و در رابطه با ماموریت توضیحات لازمو بده…
آیدین با لبخند:باشه عزیزم

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

لباس پوشیدم و با هم رفتیم پایین توى راهرو به احسان اشاره کردم اومد سمتم و گفت:بله خانوم
یه ذره به هیکل ورزشکارى و هرکولیش نگاه کردم و سرد گفتم:حواست به اون دو تا باشه..چشم ازشون بر نمى
دارى مفهومه؟
احسان:بله خانوم
با انگشت دوم و سومم به چشمام اشاره کردم و گفتم:چشم ازشون بردارى
بعد به چشم هاى اون اشاره کردم
-چشم هاتو از کاسه در میارم..اوکى؟
احسان جدى گفت:خیالتون راحت خانوم
نگاه حسرت بارى به در زیرزمین انداختم و همراه آیدین خارج شدیم
***
داخل عمارت شدم…احسان با دو خودشو بهم رسوند…یه لحظه ترس توى دلم نشست
احسان با هول و ولا گفت:خانوم…خا..نوم
من با استرس:چى شده احسان… چى شده؟
احسان با ترس:خانوم به خدا من چهار چشمى مواظبشون بودم…

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

همین که این حرفو زد یقه شو گرفتم تو دستم و پریدم توى حرفش:نکنه فرار کردن..ها…آره احمق
احسان با پته پته:خانوم به قرآن…
باز پریدم وسط حرفش:برو سر اصل مطلب احسان…طفره نرو…مى زنم لهت مى کنم ها…
احسان:خانوم دختره در رفت
داد کشید:یعنى چى؟
احسان:گفته بودین عصرى براشون غذا ببرم…وقتى رفتم داخل دیدم اتاق خالى بود…از قراره معلوم…نیک اندیش
پریده روى پنجره..طول پنجره 2 / 5 سانته اصلاً نمى تونم باور کنم چطورى رفته اونجا ..ولى از پنجره خالى همه چى
مشخص بود…زود نیرو هارو جمع کردم و رفتیم باغ پشتى،مى خواستن از روى رادارهاى دیوار جنوبى برن تو
کوچه…که شلیک هوایى کردم و گفتم وایسین ولى اونا با دو به حرکتشون ادامه دادن این شد که به پاى پسره
شلیک کردم>با من من اضافه کرد<..ولى تو لحظه ى آخر دختره رو فرارى داد…بچه ها رفتن دنبالش ولى انگار
آب شده رفته تو زمین…بچه ها پیگیر هستن…نگران پسره هم نباشین دادم بچه ها حسابى از خجالتش در بیان..
من که از اون تیکه اى که گفت به امیر شلیک کردن تو بهت بودم با حرف اخرش به خودم اومدم…با تمام توانم
زدم تو صورتش و بلند و با ترس جیغ کشیدم:مگه نگفتم یه تار مو از سرش کم شه حسابت با اکرام الکاتبینه،به
چه حقى بهش شلیک کردى عوضى…به خداوندى خدا امیر چیزیش بشه مى کشمت…آشغال بى مصرف…
وهجوم بردم طرف در زیر زمین که صداى پا شنیدم برگشتم دیدم آیدینه ،رو بهش گفتم:تو کجا..مى خوام خودم
برم…نیافت دنبالم…
و با ترس و غم و پشیمونى درو باز کردم..که یه لحظه سکته ناقص رو زدم…اشک هام ریختن پایین و جیغ
کشیدم:امیر
امیر روى زمین افتاده بود…غرق خون بود..سرم گیج رفت،از شدت غمى که توى وجودم رخنه کرد..دویدم طرفش
و کنارش زانو زدم،مثه ابر بهار اشک مى ریختم،گفتم:امیر…امیر مهدى ترو خدا چشاتو باز کن..بذار چشاى
خوشرنگتو ببینم،امیرم..امیر
با جیغ آخرم چشم هاش نیمه باز شد..خدایا شکر زیر لبى گفتم و با درد و رنج ادامه دادم:دردت به
جونم…وجودم..عمرم..”زار زدم”:الان به دکتر زنگ مى زنم
گوشیمو در آوردم و با هول و ولا توى لیستم شماره ى دکتر نظرى رو جستجو زدم…همین که پیداش کردم وصل
تماس رو زدم و گوشى رو به گوشم چسپوندم:بله دریا جان
-سلام عمو کیان)از فامیلاى مامانم(

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

عمو کیان:سلام دخترم
با بغض نالیدم:عمو همین الان خودتو برسون اینجا..جون یه آدم در خطره،تیر خورده
عمو هم که معلوم بود دستپاچه شده گفت:باشه دریا جان همین الان میام
-عمو زود بیا ترو خدا
عمو کیان:باشه عمو جان
دیگه قطع کردم و منتظر خداحافظى نشدم
به سمت امیر برگشتم که ناله ى ارومى کرد..انگار من داشتم درد مى کشیدم و صدام ناخواسته ناله وار بود:الهى
من بمیرم…الهى من بمیرم که ترو دست این عوضى ها سپردم..
کنارش نشستم و سرش رو روى پام گذاشتم و اشک مى ریختم
چند دقیقه توى همون حالت بودم که در یک ضرب باز شد…دکتر”عمو کیان”وارد شد…سریع منى که کاملاً
مبهوت بودم رو کنار زد و به محافظ ها دستور داد که امیر رو بلند کنن…منم مثل ادم اهنى فقط دنبالشون بودم و
کاملاً شکه..امیر از شدت درد بیهوش شده بود…دکتر با سرعت رفت داخل یکى از اتاق ها منم پشت بندش
…اشک هام هنوز جارى بود…دکتر دست به کار شد،با خودش وسایل آورده بود..توى همه مدت من مثل آدم هاى
مسخ شده به امیر مهدى زل زده بودم…دکتر بعد از زدن داروى بیهوشى براى اطمینان که نکنه امیر وسط عمل
بهوش بیاد…شروع به درآوردن تیر توى پاش کرد،خدارو شکر خون ریزى نداشت…البته توى زیر زمین به اندازه ى
کافى خون از دست داده بود…بعد از شست و شو و ضدعفونى کردن زخم و بخیه کردنش…بقیه ى زخم ها رو روى
بدنش هم ضد عفونى کرد و برگشت طرف من و رو به من که هنوزم سیل اشک هام به راه بود گفت:دریا جان اصلاً
مشکل جدى نیست خدارو شکر،فقط یکى دو روز هواشو شخصاً خودت داشته باش که هر چه زود تر خوب شه..در
ضمن تبشو مدام کنترل کن،که نکنه از تب بالا تشنج کنه…
خدایا شکرت..شکرت که حال امیر خوبه..از اینکه حالش خوب بود توى پوست خودم نمى گنجیدم…اما از طرفى
قلبم جریحه دار بود چون بانى این اتفاق من بودم…

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

چند ساعت از رفتن دکتر مى گذشت و من هنوز مات بودم که کم کم به خودم اومدم…رفتم سمت تخت…لبه ى
تخت نشستم و به صورت جذابش که حتى زیر اون همه کبودى هم چیزى ازش کم نشده بود زل زدم…دستم رو
نوازش وار روى صورتش کشیدم…باز هم آه کشیدم..و آه و آه …کم کم چشم هاى امیر لرزید و آروم باز شد، چشم
هاى خمار و نیمه بازش رو به صورتم دوخت…به اتاق نگاهى انداخت..بعد از عمل گفته بودم بیارنش داخل اتاق

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

خودم و لباس هاش رو رو هم عوض کنن…به اتاق بزرگ و دل بازم نگاه کرد و بعد دوباره به من خیره شد…آروم
چیزى گفت که نشنیدم،سرمو نزدیک تر بردم و گفتم:جونم عزیزم نشنیدم…
لب هاى خشکش رو از هم باز کرد و گفت:آب..
و بعد مثل همیشه نگاهشو زیر انداخت
رو بهش گفتم:باشه عزیزم…نگفتى حالت چطوره بهترى؟
فقط پوزخند زد و هیچى نگفت که منم به روى خودم نیاوردم و کیمیا)خدمتکار(رو که همیشه پشت در بود صدا
زدم و گفتم:داروهایى که دکتر براى امیر تجویز کرده رو با یه لیوان آبو یه ظرف سوپ بیاره…و یه تشت آب ولرم تا
تبش رو پایین بیارم… همین که برگشت گفتم وسایل رو روى پا تختى بذاره و خودش بره بیرون…
وقتى رفت به امیر نزدیک شدم و رو بهش گفتم:اول باید سوپ رو بخورى بعد آب و دارو ها…
چیزى نگفت که لبه ى تخت نشستم و کاسه سوپ رو برداشتم قاشق رو با لبخندى از سر عشق بردم سمت
دهنش..آروم گفتم:آ کن ..عزیزم
وقتى نگاه متعجب و ناباورشو دیدم خواستم به زور قاشق رو بذارم تو دهنش که سرشو به راست چرخوند،با اخم
گفتم:امیر مهدى الان وقت اخم و تخم و مُلا بازى نیست..حالت خوب نیست باید غذاتم بخورى خودتم که نمى
تونى…پس لجبازى نکن..
بعد بدون اینکه فرصت مخالفت بهش بدم قاشق رو تو دهنش خالى کردم اونم خوردش..اخم هاش رو کشید تو هم
و سرشو انداخت پایین..دیگه تا قاشق آخر سرشو بالا نیاورد..ولى من وقتى بهش غذا مى دادم نگاه مملو از عشق
و شور وشوقم رو حتى یه لحظه هم ازش نگرفتم..و آه که چه دردى داشت…اینکه عشقت سنگینى نگاه خیرتو
حس کنه و براش مهم نباشه…سعى کردم به روم نیارم…پس از اتمام غذا با دستمال کاغذى دور لبش رو رو پاک
کردم و با لبخند پر از احساسى دستم رو روى پیشونیش گذاشتم و نگران گفتم :تبت هنوز بالاس…
تشت رو روى تخت گذاشتم و شلوارشو تا زانو بالا بردم..امیر که نمى تونست حرکتى بکنه با صداى ضعیف ولى
عصبانى گفت:چیکار مى کنى..
-مى خوام پاشو یه ت بدم..عزیز دل..
امیر چشم هاش از تعجب گشاد شد…قیافش خنده دار شده بود با اینکه خنده م گرفته بود ولى به روم نیاوردم و
پاهاشو داخل آب گذاشتم…پارچه ى خیس هم روى پیشونیش…و زود به زود از زانو خیسش مى کردم و باز روى
پیشونیش مى ذاشتم…از همه ى کارهام نگرانى و دستپاچگى م مشخص بود و تو تموم مدت سنگینى نگاه امیر
مهدى رو حس مى کردم..قرص و لیوان آبش رو هم به خوردش دادم و با همون ناراحتى و نگرانى باز به پاشو یه ش

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

مشغول شدم..از امیر مهدى که من مى شناختم ساکت بودن تو این جور مواقع یه امر محال بود…و سکوت و
نگاهش که گاهى روم خیره مى شد به دور از انتظار بود.
***
با یه سینى صبحونه کامل داشتم مى رفتم سمت اتاق..که بدم به امیر..یهو آیدین از راهرو سمت چپ اومد
سمتم..با اخم بهم زل زد و بى مقدمه گفت: تو چرا این قدر براى این پسره ى بوزینه نگرانى..سر و تهت رو بگیرن
میرى پیشش…همش مثل مرغ سرکنده براش بالا و پایین مى پرى و این ور و اون ور مى کنى؟تو چته دریا؟
سعى کردم ناراحتش نکنم…درکش مى کردم خب..آروم گفتم:آیدین جان..خب نگرانشم..مى گى چى کار کنم…
آیدین غمگین گفت:پس هنوز هم فراموشش نکردى؟
براى اینکه ناراحت نشه گفتم:نه..ولى بهم حق بده…بعضى از خاطره ها براى همیشه زنده مى مونن..تو یاد و قلبت
آیدین آروم گفت:اره حق با توئه..در ضمن من ازت ممنونم که حقیقتو بهم گفتى اگه اون روز که ازت پرسیدم…یه
جورى به امیر مهدى نگاه مى کنى چیزى بینتونه…اگه بهم دروغ مى گفتى..در حقم ظلم مى کردى اما همین که
بهم گفتى خودش یه دنیا ارزش داره براى من..یه دنیا…دریا…مرسى ازت…
بعد با سرعت ازم دور شد.
دلم براى آیدین مى سوخت..اون منو خیلى دوس داشت اما من هنوزم امیر مهدى رو عاشقانه دوست
داشتم…سعى کردم این أفکار رو پس بزنم و با لبى خندون وارد اتاق شدم…
امیر مهدى روى تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود…با صداى بلند و رسایى گفتم:صبح بخیر
امیر مهدى با صدام نگاهش رو از سقف گرفت و جوابمو داد…رفتم نزدیکش و گفتم:امروز حالت چطوره؟
امیر مهدى:خوبم
-خب خوبه
امیر مهدى یکم نگاهم کرد و بعد سرشو انداخت پایین و بى مقدمه گفت:تو که خودت مى خواستى این بلا رو سرم
بیارن..حالا چرا این قدر ازم مراقبت مى کنى؟رفتارت ضد و نقیضه
خیلى ناراحت شدم یعنى اون فکر مى کرد من مى خواستم همچین بلایى سرش بیارن براى همین با خشونت
جواب دادم:واقعاً فکر مى کنى من گفتم این بلا رو سرت بیارن..نخیر آقا …من خونه نبودم وقتى برگشتم دیدم
همچین اتفاقى افتاده!
امیر مهدى با تمسخر: آهان …پس ناراحتم نیستى که سارا رو فرارى دادم؟

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

-نه اون یه موجود اضافى بود…کار اشتباهى انجام دادم آوردمش اینجا…چون فقط اعصابمو خرد مى کرد..اما خب
یه مشکلاتى هم برام به وجود اورده که باید سریع حلشون کنم
امیر مهدى با عصبانیت:درست حرف بزن اون نامزدمه…بعدش تو ازم چى مى خواى..اگه مى خواى انتقام بگیرى
پس چرا نمى گیرى …چرا منو نمى کشى..هان؟
خودم هم نمى دونستم که چى مى خوام نه مى تونستم ولش کنم نه بکشمش..واقعاً نمى دونستم..براى همین
جوابشو ندادم و به جاش گفتم:صبحونتو بخور..من مى رم بیرون
و بدون حرف دیگه اى از اتاق رفتم بیرون و افکار منفى رو پس زدم و ذهنم پر کشید به اون روز که فهمید با
آیدین نامزدى نکردم..و من چقدر خوش حال شدم که با حالت حرص گفت :نامزدتون ناراحت نمى شه ازم مراقبت
مى کنین و پیشمین؟

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

واقعاً برام خوشایند بود احساس مى کردم که از نامزدى دروغین من ناراحت بود اما هنوز رفتارش برام
گنگه..بعضى وقت ها حس مى کنم که اونم نسبت به من بى احساس نیست اما بعضى وقت ها هم مى گم اگه منو
دوست داشت چرا با سارا نامزدى کرده؟
سر در نمى آوردم …سرى تکون دادم و دست از فکر کردن کشیدم و راهمو به سمت پله ها کج کردم.
***
به خودم تو آیینه ى اتاقم نگاه کردم…یه لحظه از دیدن خودم جا خوردم،خیلى تغییر کرده بودم،چشم هاى ابى م
رو ارایشگر مخصوصم برام لنز سبز گذاشته بود،موهامو فر کرده بود که خیلى طبیعى بود انگار موهاى خودم
همینطورى بودند،پوستم رو برنزه کرده بود و لب هام رو قلوه اى تر کرده بود در کل خوشگل تر شده بودم حتى از
خود واقعیم خوشگل تر…راضى از خودم رومو کردم سمت آرایشگر و گفتم:کارت خوب بود..آفرین،پولو مى ریزم
به حسابت،الانم مى تونى برى..
آرایشگر با این حرف من وسایلشو جمع کرد و رفت بیرون..لباس هاى مخصوص رو پوشیده بودم..رفتم سمت
چادرم،بهش نگاه کردم و پوزخندى زدم،برش داشتم و سرش کردم و از اتاق رفتم بیرون..آیدین جلوى در ایستاده
بود که با دیدنم با خنده و صداى بلندى گفت:اوه ماى گاد…چه شدى دریا..مثه عروسک شدى،عالى..دستت طلا
خانوم آرایشگر ..
-اگه مى دونستم این قدر از اون دختر خوشت میاد براى یه شب مى دادم بهت
آیدین با خنده:من غلط بکنم از کسى غیر تو خوشم بیاد
-اوهوم کار خوبى مى کنى حالا هم دیره باید بریم منتظرمن
آیدین با این حرفم قهقهه ى بلندى سر داد و گفت:بریم

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

رفتم سوار ماشین آیدین شدم و راه افتادیم..
نزدیک که شدیم گفتم:آیدین همین جا وایسا
آیدین:اینجا؟هنوز که یکمى مونده
-نمى خواى که منو دقیق جلو شؤم پیاده کنى
آیدین:اهان راست مى گى..باشه برو
درو باز کردم و خواستم بیام بیرون که آیدین دستمو گرفت و گفت:دریا مراقب خودت باش
-چیه آیدین،چرا انین قدر نگرانى..همدیگه رو مى بینیم..هر وقت هم کارى باهات داشتم بهت زنگ مى زنم..
آیدین:کاش مى ذاشتى من به جاى تو برم
-اما موقعیت براى من بهتر بود جاى اون دختر به راحتى تونستم بیام و چون هیچ خانواده اى نداشت خیلى خوب
بود
آیدین:اوهوم ..فقط منو بى خبر نذاریا
-نه
به ساعت نگاه کردم و گفتم:دیر شد خدافظ
آیدین:خداحافظ عزیزم
با عجله از ماشین اومدم بیرون و چادرو رو سرم مرتب کردم و رفتم سمت اداره..به جلوى در که رسیدم به بالاش
نگاه کردم:پلیس مبارزه با مواد مخدر
لبخندى زدم و وارد شدم..
سربازها با دیدنم تعجب کرده بودند،به خاطر چادر ستاره هاى روى شونم معلوم نبود و نمى دونستند درجه م
چیه… جلوى یه اتاق ایستادم و در زدم..تعجب کرده بودم که چرا هیچ کس نگفت که کى ام و چى کار دارم..بعد از
گفتن بفرمایید سرهنگ، رفتم تو..سرهنگ تو اتاق نشسته بود،سلام نظامى دادم،چند روز تمرین کرده بودم تا یاد
گرفتم..الان هم خیلى خوب بلد نبودم نمى دونم چرا برام سخت بود…سرهنگ با دیدنم بلند شد و گفت:شما؟
سوال مسخره اى کرد..فک کنم شک داشت که سروان آراسته زنده باشه..براى همین با متانت جواب دادم:سروان
آراسته هستم
سرهنگ :یعنى شما

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

شما زنده اید شما سروان آراسته هستید؟
لبخند جذابى زدم و گفتم:بله جناب سرهنگ
سرهنگ با خوشحالى گفت:باور نمى کنم خداى من وقتى بهم خبر دادند که زنده اید و دارید بر مى گردید اصلاً
باور نمى کردم به خاطر همین به کسى نگفتم،گفتم شاید دروغ باشه اما الان که دیدمتون دیگه باور کردم
بعد با عجله اومد سمتم و گفت:باید بریم این خبر خوبو به همه بدیم
نذاشت من حرفى بزنم و ادامه داد:در ضمن خیلى تغییر کردید فقط رنگ چشماتون تغییر نکرده اون موقع
کوچیک بودید
و به دنبال این حرف خنده ى کوتاهى کرد آدم خوش خنده اى بود که اصلاً به دل نمى نشست اون دختر چون
پدرش از مقامات عالى رتبه ى پلیس بود تو سن کمى تبدیل به یه سروان زبر و زرنگ شده بود مامان و باباش هم
تو این راه جونشونو از دست داده بودند در مورد صورتم هم با اینکه تمام تلاشمون رو کرده بودیم که شبیه اون
شم اما بازم خیلى شبیه ش نشده بودم..با این گریم هم مثل اون خوشگل نشده بودم اون دختر واقعاً عالى و بى
عیب و نقص بود حالا خوب بود که شک نمى کردند چون کارى کرده بودیم که جاى شک براى هیچ کس باقى نمى
موند،اون دختر واقعاً نمرده بود
البته تا هفته ى پیش ،ما اونو گرفته بودیم این همه سال و هفته ى پیش به درک واصلش کردم و الان هم چون در
به در دنبال امیر مهدین و مدرک هایى هم از ما تو دستشونه جاى اون دختر خودمو جا زدم که مدارکو از بین ببرم
و تموم اونا فکر مى کردند که اون دختر سه سال پیش که به یه ماموریت رفت مرده بود بى خبر از اینکه ما اونو
گرفته بودیم
حالا هم اصلاً در نظر نداشتم که نفوذى بیام تو اداره ى پلیس اما سارا وقتى فرار کرده بود
اومده بود اداره ى پلیس و هر چى که از ما مى دونست رو بهشون گفته بود
و اگه اون مدارکو از بین نبرم ممکنه هممون گیر بیافتیم خوشبختانه مدارک هنوز خونده نشده و کسى ندیدتشون
و من باید زود اونا رو از بین ببرم خیلى زود.
***
-آه این لعنتى ها کجان این جا هم که نیستن
هر جا مى گشتم مدارکو پیدا نمى کردم پنج روز بود که اومده بودم اینجا،امروز اومدم مدارکو پیدا کنم اما
پیداشون نکردم
–خانم دنبال چیزى مى گردین

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

با این حرف سرمو برگردوندم که با یه جفت چشم به سیاهیه شب روبرو شدم
-من ،من دنبال اصلاً شما کى هستین و اینجا چى کار مى کنین؟
–من باید این سؤالو از شما بپرسم تو اتاق من چى کار مى کنید؟
-اتاق شما اما تا اون جا که من مى دونم پنج روزه کسى این جا نیست حالا اینجا چطور متعلق به شماست؟
-پس مشخصه هیچى نمى دونید!من مرخصى بودم حالا شما بهم بگید که کى هستین و اینجا چى کار مى کنید؟
خواستم جوابشو بدم که همون موقع سروان نصیرى اومد و گفت:مشکلى پیش اومده جناب سرگرد؟
جناب سرگرد!با تعجب به اون مرد که فهمیدم سرگرده نگاه کردم که اونم یه نگاه به من کرد و گفت:سروان نصیرى
این خانم کى هستن و اینجا چى کار مى کنن؟
سروان نصیرى نگاهى بهم انداخت و گفت:تو این مدت که شما نبودین اتفاق جالبى افتاد این خانم سروان آراسته
هستن
سرگرد با تعجب نگاهم کرد و گفت:سروان آراسته ؟ ولى ایشون که سه سال پیش
یعنى چى؟
سروان نصیرى لبخندى زد و گفت:همه و ما فکر مى کردیم که سروان آراسته تو اون ماموریت جونشونو از دست
دادن غافل از اینکه اون رو گیر انداخته بودند

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

سرگرد یه نگاه مشکوک به من کرد و دوباره رو به سروان نصیرى گفت:شما مطمئنید این خانم سروان آراسته
هستن؟
این بار من به حرف اومدم و با عصبانیت گفتم:جناب سرگرد مراقب حرف هاتون باشید من سروان آراسته هستم
این سه سال منو گرفته بودن و تا حد مرگ شکنجه ام دادند حالا هم شما به من مشکوکید؟
سرگرد:پس اون ها چطور اجازه دادن شما بیایید اینجا و آزادتون کردن؟
-اون ها منو آزاد نکردن من فرار کردم
سرگرد با تمسخر نگاهم کرد و گفت:واقعاً؟

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

دست هامو مشت کردم و فشردمشون داشت منو مسخره مى کرد اما نمى تونستم جوابشو بدم بدون هیچ حرفى
راهمو کج کردم و خواستم از اتاق بیام بیرون سروان نصیرى تو این مدت با تعجب به ما نگاه مى کرد در رو باز
کردم که سرگرد دوباره به حرف اومد و گفت:ولى تو اصلاً شبیه سروان آراسته نیستى!
داشتم دیوونه مى شدم این سرگرد زیادى تیز بود رومو کردم سمتش و گفتم:من شبیه ش نیستم من خود سروان
آراسته م
و بدون حرف دیگه اى از اتاق اومدم بیرون با این سرگرد کارم سخت شد اون به من مشکوکه و صد در صد
چشمشو ازم غافل نمى کنه با عجله رفتم سمت اتاق کار خودم
روى صندلى نشستم باید امروز ایدین رو ببینم،دلم برام امیر هم خیلى تنگ شده بود اما الان نمى تونستم برم
خونه..فقط باید آیدین رو ببینم و باهاش حرف بزنم براى همین گوشیمو برداشتم و شماره ى آیدین رو گرفتم،بعد
از دو سه تا بوق جواب داد:سلام بر عزیز دل
-سلام آیدین

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

آیدین:سلام عزیزم،چطورى؟
-بد نیستم
آیدین :چى شده که زنگ به ما زدى و یه حالى ازمون گرفتى؟
-آیدین امروز باید ببینمت
آیدین:پس بگو باهام کار داشتى برا همین زنگ زدى
-کار مهمى دارم
آیدین :خب؟
-امروز ساعت 7:00 پارک نیاوران
آیدین:باشه
-پس فعلاً
آیدین :فعلاً
گوشى رو قطع کردم دیگه وقت رفتن بود از اداره رفتم بیرون ،بى ماشینى برام سخت بود اما مجبور بودم،نمى
تونستم که ماشین بیارم مثلاً منو دزدیده بودن درباره ى سرگرد،سروان نصیرى همه چیو برام توضیح داده بود
سرگرد احسان امیریان سى و چهار سال،مجرد و بهترین دوست امیر مهدى اصلاً اخلاق امیر مهدى و احسان

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

امیریان بهم نمى خوره امیر مهدى سر به زیر و مؤدب ،اما این امیریان تنها چیزى که نداره سر به زیریه و بى ادب
هم هست
واقعاً برام جاى سواله که امیر چرا با این سرگرد دوسته..
همون موقع سرگرد امیریان با سرعت با ماشینش رفت که اگه به موقع کنار نمى رفتم با خاک یکسانم مى کرد
عوضى
واقعاً عصبانى بودم هیچ کس تا حالا با من اینطورى رفتار نکرده بود و همه برام احترام قائل بودند حالا یا از ترس
یا هر چیز دیگه
دست از فکر کردن کشیدم و براى اولین تاکسى دست بلند کردم
از پنجره ى تاکسى به بیرون زل زده بودم و نفهمیدم که کى رسیدیم کرایه رو دادم و پیاده شدم و رفتم داخل
آپارتمان در رو باز کردم ،کیف و چادر رو پرت کردم روى مبل و رفتم داخل حموم یه دوش گرفتم و حوله رو به
خودم پیچیدم و روى صندلى میز توالت نشستم و سشوار رو روشن کردم و مشغول خشک کردن موهام شدم بعد
از اینکه موهامو خشک کردم حوله رو باز کردم و یه مانتو و شلوار از کمدم بیرون آوردم و پوشیدمشون موهامو
طبق معمول رها کردم لنزهام رو در آورده بودم دلم براى چشم هاى آبى م تنگ شده بود اما گریم و موهامو نمى
شد کارى کرد چون دو ماهه بودن به آژانس زنگ زدم
بعد از یه ربع اومد،رفتم سوار شدم و ماشین به سمت پارک نیاوران به راه افتاد.

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

به اطراف نگاه کردم وقتى دیدم کسى حواسش به من نیست با عجله در اتاق سرهنگ رو باز کردم و رفتم تو یه
نگاه کلى به اتاق کردم در رو بستم و رفتم سمت پوشه هاى روى میز همشونو زیر و رو کردم اما اونجا هم نبودن
بعد رفتم سمت قسمت هایى که احتمال داشت پرونده ها و مدارک اونجا باشن
بعد از نیم ساعت گشتن خسته روى صندلى نشستم و با خودم گفتم:پس اینا کجان کجا
و یه نفس عمیق کشیدم اینجا هم نبودن اما به بلاخره پیداشون مى کنم آب که نشدن رفته باشن تو زمین از روى
صندلى بلند شدم و رفتم سمت در آروم دستگیره رو کشیدم پایین و در رو باز کردم سرمو بردم بیرون،هیچ کس
اون اطراف نبود سریع اومدم بیرون و رفتم سمت اتاقم در اتاقمو باز کردم و خواستم برم تو که یکى گفت:سروان
آراسته؟
سرمو به عقب برگردوندم که با سرگرد امیریان چشم تو چشم شدم:بله جناب سرگرد
سرگرد امیریان:کجا بودین؟

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

-باید بهتون جواب پس بدم؟
سرگرد متعجب بهم نگاه کرد و بعد از چند لحظه اخماشو کشید تو هم و با صداى عصبانى گفت:واقعاً که این چه
طرز حرف زدن خانم؟
خودمم فهمیده بودم که سوتى دادم و اشتباه کردم نباید اینطورى حرف بزنم اینجا مثل خونه نبود براى همین
گفتم:یه جایى کار داشتم..جناب سرگرد شما کارى با من داشتید؟
سرگرد با این حرفم یه کم آرومتر شد کلاً این روز ها رفتار بهترى باهام داشت ،اما هنوزم از هر فرصتی استفاده
مى کرد که حرصمو در بیاره گرچه هنوزم بهم مشکوک بود بعد از مکثى گفت:بیایید بریم اتاق سرهنگ قنبرى
باید در مورد یه موضوع حرف بزنیم
-باشه بریم
با سرگرد به سمت اتاق سرهنگ قنبرى رفتیم سرگرد در رو زد که با گفتن بفرمایید سرهنگ وارد شدیم هر
دومون سلام نظامى دادیم و رفتیم روى صندلى ها نشستیم سرهنگ قنبرى،سروان صادقلو،من و سرگرد امیریان
داخل اتاق بودیم
یه ساعت بود که در مورد یه پرونده حرف مى زدن مى شناختمشون،در مورد باند سارویانا بود مثل کف دستم
باهاشون آشنایى داشتم ازشون متنفر بودم یه زمانى با هم کار مى کردیم ،میشه گفت همکار بودیم،اما الان دشمن
همدیگه بودیم حالا راحت مى تونستم پته شونو رو آب بریزم اون ها چیز زیادى در مورد باند ما نمى دونستند و
برام مشکل ساز نمى شد با این فکر یه لبخند اومد رو لبم و این بارمن به حرف اومدم:جناب سرهنگ من مى تونم
کمکتون کنم
با این حرفم هر سه نفر بهم نگاه کردن که سرگرد امیریان گفت:چطورى ما که هیچ مدرک و اطلاعاتى ازشون
نداریم نه از اونا و نه از باند ققنوس
با این حرفش تعجب کردم اما این چطور ممکنه مگه نگفتن که از ما مدرک دارن
سرهنگ نذاشت زیاد فکر کنم و گفت:نه جناب سرگردخوشبختانه از باند ققنوس مدارکى جمع کردیم که هنوز
بررسیشون نکردیم اولویت با باند سارویانا ست
بعد به من نگاه کرد و گفت:خب سروان آراسته شما اطلاعاتى در مورد باند سارویانا دارید؟
-بله جناب سرهنگ اون ها یه روز در هفته متعلق به بار هاشونه تو یه جاده ى فرعى که به فکر هیچ احدى نمى
رسه رئیس باند سارویانا خودش شخصاً روى بارها نظارت مى کنه پس اگه ما بریم اونجا،مى تونیم محاصره و
دستگیرشون کنیم
سرهنگ قنبرى:فکر خوبیه اما شما مى دونید که اونجا کجاست؟

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

-بله مى دونم
اینبار سرگرد امیریان به حرف اومد و گفت:شما از کجا مى دونید؟
-خب این همه مدت که من گروگان اون ها بودم با هم همکارى مى کردن و از حرفاشون فهمیدم
سرگرد امیریان:یه چیزى براى من گنگه سروان آراسته ..اونا این مدت چرا شمارو نگه داشتند خیلى عجیبه
-اولاً اینکه من از کجا بدونم،نکنه خیلى دوست داشتید که منو بکشن؟ دوماً الان جاى این حرفا نیست،ما داریم
در مورد باند سارویانا حرف مى زنیم
سرگرد امیریان خیلى عصبانى شده بود اما به روى خودش نمیاورد، اینو از مشت کردن دست هاش فهمیدم
هیچ کس حق نداره با دریا اربین در بیافته هیچ کس
سرهنگ قنبرى رشته ى افکارمو پاره کرد و گفت:خب سروان آراسته شما مى دونید که چه روزى در هفته رو به
این کار اختصاص مى دن؟
-روز سه شنبه
سرهنگ قنبرى:یعنى فردا؟
-بله
سرهنگ قنبرى:پس ما باید فردا بریم شما هم خودتونو آماده کنین سروان آراسته
-من؟

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

سرهنگ قنبرى:بله بهتره که شما هم بیاین بعدش شما جاى اون ها رو مى دونید،پس لازمه که بیاین
بد شد من نمى خواستم برم چون احتمال داشت رئیس باند منو بشناسه ولى اگر هم نرم بهم مشکوک مى شن پس
براى همین گفتم:چشم جناب سرهنگ
بعد از گفتن این حرف همه از اتاق خارج شدیم
رفتم تو اتاق خودم،کیفم رو برداشتم و به طرف خونه رفت
در رو باز کردم و رفتم داخل ،طبق معمول چادر رو پرت کردم و رفتم یه دوش گرفتم
بعد از نیم ساعت اومدم بیرون بعد بدون اینکه موهامو خشک کنم روى تخت دراز کشیدم،همین که سرمو روى
بالش گذاشتم خوابم برد
چشم هامو باز کردم اتاق تاریک شده بود،نمى دونستم ساعت چنده

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

گوشیمو برداشتم و بهش نگاه کردم ساعت 9:00 شب بود،خیلى خوابیده بودم سرم هم در حال انفجار بود،همیشه
اینطور بود اگه موهامو خشک نمى کردم سریع سر درد مى گرفتم
از روى تخت بلند شدم و به طرف آشپز خونه رفتم
یه مسکن از یخچال بیرون آوردم و خوردمش
بعد رفتم روى مبل نشستم،گوشیمو برداشتم و شماره ى آیدین رو گرفتم
آیدین:الو
-الو آیدین
آیدین :بله دریا
-کجایى
آیدین :بیرون
-من فردا همراه همکارهام مى رم که باند سارویانا رو دستگیر کنیم
آیدین:هه همکار هات ،صبر کن ببینم چى گفتى باند سارویانا
-اره
آیدین :چى مى گى دریااگه اون ها تو رو بشناسن
-نه نمى شناسن
آیدین:ولى دریا
-آیدین من مى رم ،سعى نکن منصرفم کنى چون نمى شم فقط زنگ زدم که خبر دار باشى حالا هم کارى ندارى
آیدین :نه
-آیدین اتفاقى افتاده؟
آیدین: نه
-پس چرا ناراحتى
آیدین:دریا الان نمى تونم حرف بزنم فعلاً
عصبانى شدم و براى همین بدون اینکه جوابشو بدم قطع کردم

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

نمى دونم چرا ناراحت بود سعى کردم به این فکر نکنم ،سر دردم یکه کم آروم تر شده بود،حوصله ى شام خوردن
هم نداشتم، براى همین رفتم سمت تختم و چشم هامو روى هم گذاشتم و این قدر فکر کردم تا خوابم برد.
صبح با صداى هشدار گوشیم بیدار شدم
بلند شدم و دست و صورتم رو شستم ،به سمت آشپز خونه رفتم یه لیوان شیر براى خودم ریختم همراه یه برش
کیک
وقتى تموم شدم..لیوان شیر و ظرف کیک رو همون جا گذاشتم و رفتم سمت اتاقم،
لباس هامو پوشیدم و چادر رو سر کردم واقعاً گرم بود و این چادر هم که شده بود قوز بالا قوز و همه ى این ها
دست به دست هم داده بودن تا عصبانى بشم و اعصابم از اینى که هست خرد تر شه
به اژانس زنگ زدم و رفتم پایین یه کم که ایستادم آژانس اومد،سوار شدم و به سمت اداره رفت.
از ماشین پیاده شدم و همین که رفتم تو، سروان صادقلو اومد طرفم و گفت:سروان آراسته زود باشین برید سوار
ماشین شید باید بریم
پوفى کشیدم و به سمت ماشین رفتم و سوار شدم ،مسیر رو بهشون گفتم،یه کم که رفتیم نزدیک شدیم کنار
جاده ى فرعى یه جاده ى خاکى باریک بود
که به راننده گفتم از اون مسیر بره بقیه هم دنبال ما بودن..از دور ماشین ها رو دیدم رو به راننده داد زدم:تند برو
،سریع
راننده با این حرف من سرعت ماشینو زیاد کرد اون ها هم از دور مارو دیده بودن مى خواستن فرار کنن اما دیگه
دیر شده بود
از ماشین ها پیاده شدیم که امیریان رو بهشون داد زد:تسلیم شید
همه ى افراد باند سارویانا اومدند جلو و تقریباً سپر بلاى رئیسشون شده بودن
یکى از افراد باند سارویانا اسلحشو بالا اورد و به سمتم گرفت نمى دونست که دیدمش،در یه حرکت سریع کلتمو
بالا آوردم و به سمتش شلیک کردم و فقط این کافى بود تا درگیرى رخ بده من فقط مى خواستم رئیس
عوضیشون رو پیدا کنم
از دور دیدمش که مى خواست فرار کنه شروع به دویدن به طرفش کردم ،یه ماشین اون طرف ایستاده بود،پس
مى خواست بره سوار اون ماشین شه
با تموم توان به طرفش دویدم،بهش رسیدم که از پشت دستمو دور گردنش حلقه کردم و گفتم:مى خواستى فرار
کنى؟

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

تعجب کرده بود فکر نمى کرد کسى ببینتش ،دستشو برد سمت کمرش سریع فکرشو خوندم و تند دست هاشو
گرفتم که یه دفعه صداى شلیک از پشت سرم اومد همونطور که صادقى)رئیس باند سارویانا(رو گرفته بودم
برگشتم که سرگرد امیریان رو دیدم که دستش رو به شکمش گرفته و تمام دستش خونى بود
یه کم اون طرف تر هم مردى روى زمین افتاده بود و به احتمال زیاد مرده بود
با توجه به تجربیاتم اون مرد مى خواسته به من شلیک کنه که سرگرد نذاشته و تیر به اون خورده واقعاً برام
عجیب بود براى همین با تعجب گفتم:سرگرد امیریان حالتون خوبه؟
سرگرد بریده بریده گفت:خو..بم
خواستم چیزى بگم که نمى دونم چى شد که صادقى از دستم در رفت متعجب به صادقى که داشت دور مى شد
نگاه کردم داشت سوار ماشین مى شد اگه مى رفت دیگه شاید هیچ وقت نمى تونستم این موقعیت رو به دست
بیارم براى همین،همون طورکه به طرف صادقى مى دویدم به سمت لاستیک ها شلیک کردم صادقى که فهمید
دیگه نمى تونه با اون ماشین فرار کنه و گیر میوفته به سمتم برگشت

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

یه لحظه تعجبو تو چشماش دیدم اما تعجبش زیاد طول نکشید و اسلحشو بیرون اورد و خواست به سمتم شلیک
کنه که سریع به اون دستى که اسلحه توش بود شلیک کردم
فریاد کشید و اسلحه از دستش افتاد،به سمتش رفتم و هر دو دستشو گرفتم
با تعجب گفت:تو تو شبیه،نه نمیشه…
حرفشو ادامه نداد و یه دفعه پاشو با تموم قدرت رو پام گذاشت که فریادى از سر درد کشیدم اما دستامو شُل
نکردم و ولش نکردم
همون موقع سروان صادقلو با عجله اومد سمتم
سروان صادقلو:سروان آراسته شما حالتون خوبه؟
-اره من خوبم فقط جناب سروان این مردو بگیرید و به دستاش دستبند بزنید این همونیه که دنبالش بودیم
سروان صادقلو:واقعاً؟
-آره در ضمن سرگرد امیریان زخمى شده بودن
نذاشت حرفم رو ادامه بدم و گفت:نگران نباشید اونو بردیم سوار ماشین کردیم دو سرباز هم زخمى اند

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

سرى تکون دادم وهیچى نگفتم،نگرانش نبودم چون برام مهم نبود فقط متعجبم از کارش چرا باید اون جون
خودشو به خاطر من به خطر بندازه؟
***
جلوى بیمارستان که رسیدم از تاکسى پیاده شدم و رفتم تو اومده بودم ملاقات سرگرد گرچه اصلاً تمایلى به این
کار نداشتم اما مجبور بودم کلاً رفتار من تو اداره با اون چیزى که واقعاً بودم خیلى فرق داشتم بعضى وقت ها از
خودم بدم میاد با این رفتار هاى مسخره ام تو اداره تو این موقع تنها آرزوم اینه که زود اون مدارک کوفتى رو پیدا
کنم و از اینجا که برام مثل جهنم مى مونه خلاص شم
دست از فکر کردن کشیدم و رفتم سمت پذیرش و رو به مسئول پذیرش گفتم:خانوم
مسئول پذیرش:بله؟

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

-دو روز پیش یه آقایى رو آورده بودن که بهش شلیک کرده بودن مى خواستم بدونم که تو کدوم اتاق هستن؟
مسئول پذیرش یه نگاه به کامپوتر و بعد به کاغذ هاى روى میزش انداخت و بعد از یکمى گفت:تو اتاق 203 هستن
طبقه ى بالا راهرو سمت راست
سرى تکون دادم و بدون هیچ حرفى از پله ها بالا رفتم و بعد به طرف راهرو سمت راست
دونه دونه به اتاق ها نگاه مى کردم تا اتاق مورد نظرم رو پیدا کنم
بلاخره پیداش کردم،چند تا تقه به در زدم و بعد رفتم تو
سرگرد امیریان روى تخت دراز کشیده بود و چشم هاشو بسته بود حدس زدم خواب باشه،اعصابم خرد شد این
همه راهو اومده بودم
برگشتم برم که با صداى امیریان متوقف شدم:سروان آراسته کجا؟
متعجب برگشتم سمتش که با چشم هاى باز سرگرد رو به رو شدم سریع لبخندى مصنوعى بر لبم نشوندم و
گفتم:سرگرد امیریان فکر کردم خوابید نمى خواستم بیدارتون کنم
سرگرد با لبخند:اولاً خواب نبودم یکم پیش بیدار شدم،دوماً اگه خواب هم بودم باید بیدارم مى کردى تو این همه
راهو اومدى
براى بار دوم از رفتار سرگرد متعجب شدم رفتار الان و قبلاً هاش از زمین تا آسمون با هم فرق داره و فعل ها هم از
جمع به مفرد تبدیل شده
تعجبمو بروز ندادم و با بى تفاوتى و خونسردى گفتم:خب خوبه که خواب نبودین چون بیدارتون نمى کردم و
اوموقع اومدنم به اینجا فقط وقتمو تلف مى کرد خب از اینا بگذریم حالتون چطوره بهترید؟

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

سرگرد امیریان:اوهوم خوبم
-خب خوبه اما نباید به خاطر من این کارو مى کردید و به خودتون صدمه مى زدید
سرگرد امیریان:چرا؟
-چرا نداره شما جون خودتونو به خطر انداختید به خاطر من جالبه اما نباید این کارو مى کردین چون اگه مى
مردید اون موقع باید تیکه هاى همه رو تحمل مى کردم
سرگرد خندید و گفت:یه دور از جونى چیزى سروان
-خب این حرف باعث نمى شه شما دیرتر بمیرید گفتن و نگفتنش فایده نداره
سرگرد امیریان:شخصیت جالبى دارى ولى خب حالا اگه من به جاى تو بودم و جونم در خطر بود این کارو نمى
کردى؟
-نه

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

با این حرفم متعجب بهم نگاه کرد همیشه رک بودم شاید به خاطر غرورم بود اما در هر صورت برام مهم نبود که
طرف مقابل ناراحت مى شه یا نه،وقتى سوال مى پرسن حقیقت رو باید جواب داد اما مردم همیشه دروغ و فریب
رو دوست دارن یعنى اینطورى تربیت شدن،به قول پدرم حقیقت هر چقدر تلخ باشه از شیرینى دروغ بهتره
سرگرد امیریان:خب من این کارو کردم چون اگه نمى کردم الان تو اینجا نبودى و من اینو دوس نداشتم
امروز حرف هاى خیلى عجیب و غریبى مى زد شک داشتم اما احساس مى کردم که از من خوشش میاد هه چه
خنده دار
دست از فکر کردن کشیدم و گفتم:خب باشه من دیگه باید برم تو نبود شما کارها رو دوش من افتاده فعلاً
و بدون اینکه منتظر جواب بمونم از اتاق خارج شدم و بعد از بیمارستان
براى تاکسى دست بلند کردم و سوار شدم و به طرف اداره رفتم
از تاکسى پیاده شدم و رفتم تو
سروان نصیرى بهم رسید و گفت:سلام سروان آراسته
پوفى کشیدم و گفتم:سلام
سروان نصیرى:جناب سرگرد رو دیدین؟
-بله

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

سروان نصیرى:حالش چطور بود؟
-خوب بود
متوجه شد که حوصله ندارم باهاش حرف بزنم براى همین دیگه دست از سوال پرسیدن هاش برداشت و و راحتم
گذاشت.

دو ماه بود که اینجا بودم ولى هنوز مدارک رو پیدا نکرده بودم اما باید هر طور که شده تو این یه هفته پیداشون
کنم ،تو این مدت سرگرد امیریان هم خوب شده بود و خیلى هم هوامو داشت و باهام زیادى مهربون بود دیگه
شکم به یقین تبدیل شده بود که دوسم داره و به زبون نمیاره
دست از فکر کردن کشیدم و از اتاقم رفتم بیرون،اتاق سرهنگ قنبرى اخرین جایى بود که حدس مى زدم مدارک
اونجا باشن و امروز هم سرهنگ قنبرى تو اداره نبود و موقعیت برام جور بود
با عجله رفتم سمت اتاق سرهنگ
اتاق من و سرهنگ تو یه راهرو بود که کسى بهش دید نداشت و فقط اون دو تا اتاق تو راهرو بودن
وارد اتاق شدم،اول رفتم سمت گاو صندوق
اون روز که تو اتاق بودیم رمزشو حفظ کرده بودم

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

رمز رو زدم و بازش کردم
پر بود از مدارک و مقدار کمى پول
همه رو زیر و رو کردم ولى نبودن
بعد از یه ساعت خسته و نا امید روى میز نشستم و دست هامو به شقیقه هام گرفتم و فشردمشون
دیگه هیچ جایى به ذهنم نمى رسید یعنى کجان ؟من که همه جا رو گشتم اووف
دوباره یه نگاه کلى به اتاق کردم و از جام بلند شدم و خواستم برم که زیر میز یه چیز سفید دیدم بهش که دقیق
شدم فهمیدم پوشه ست،سریع رفتم سمتش و از زیر میز آوردمش بیرون روى پوشه هیچى ننوشته بود بازش
کردم و شروع کردم به خوندنش
باند ققنوس
رئیس گروه:دریا آربین،دختر شهاب اربین جزء بزرگترین قاچاقچى هاى مواد مخدر

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

خصوصیات رئیس:متنفر از افراد ترسو،لذت بردن از زجر دادن افراد و….
دیگه ادامشو نخوندم و سریع بستمش،لبخندى زدم و سریع از اتاق اومدم بیرون و بدون هیچ معطلى به اتاق
خودم رفتم،سریع پوشه رو توى کیفم جا دادم
باید سریع از اینجا مى رفتم دیگه کارم اینجا تموم شده بود
کیفمو برداشتم و رفتم سمت در
دستم به دستگیره نخورده بود که در باز شد و چهره ى امیریان تو درگاه ظاهر شد
افکار منفى تو سرم جا گرفتن که نکنه همه چیو فهمیده باشن
اما سریع پسشون زدم و نگاه متعجب و پر سؤالمو بهش دوختم و گفتم:امرى دارید جناب سرگرد؟
بى توجه به سوال من گفت:جایى مى رى؟
-بله مرخصى ساعتى گرفتم،کار داشتم
خیلى عجله داشتم و نمى خواستم حتى یک دقیقه دیگه هم اونجا بمونم براى همین بى توجه به اون که وایساده
بود از کنارش رد شدم و دستمو بردم سمت در که نرسیده به در دستمو گرفت و رومو کرد سمت خودش

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

-جناب سرگرد
سرگرد امیریان:جان
با تعجب دو چندان نگاش کردم که گفت:بهت حق مى دم تعجب کنى چون من اوایل باهات برخورد خوبى نداشتم
و به خاطر یه سرى مسائل منزوى شده بودم
چون امیر مهدى یعنى سرگرد نیک اندیش که بهترین دوستمه و مثل برادر مى مونه برام هیچ خبرى ازش نیست و
من اون موقع خیلى عصبى بودم به خاطر همین وقتى تازه اومده بودى و پیدات شده بود ازت بدم میومد خودمم
نمى دونم چرا اما کم کم تنفرم نسبت بهت از بین رفت،همه ى کارهات حتى طرز حرف زدنت رو هم دوس
داشتم،تو اون ماموریت هم که رفته بودیم باند سارویانا رو گیر بیندازیم وقتى دیدم دارن بهت شلیک مى کنن
نمى دونم چطور اما نتونستم بى خیال باشم و سریع اومدم سمت و بعدش هم که خودت مى دونى
همون موقع فهمیدم که که
حرفشو قطع کرد و نگام کرد،با هر حرفى که مى زد نفس هاش به صورتم مى خورد
خودمو عقب کشیدم که ازش فاصله بگیرم،تند تر منو گرفت و با صداى آرومى گفت:من دوست دارم پریسا

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

و سرشو اورد جلو و فاصله ى بینمون رو از بین برد
اون قدر از کار غیر منتظرانه اش تعجب کرده بودم که نمى تونستم هیچ کارى انجام بدم،اما با فکر امیر مهدى
هلش دادم عقب و ازش فاصله گرفتم
چشم هاشو باز کرد و غمگین بهم نگاه کرد و گفت:پریسا
-جناب سرگرد،کارتون رو نادیده مى گیرم پس در این مورد هم حرف نزنید
و در مقابل چشم هاى غمگین امیریان از اتاق اومدم بیرون و براى همیشه اداره رو ترک کردم
سریع براى اولین تاکسى دست باند کردم و گفتم:دربست
راننده سرشو تکون داد،سوار شدم و به سمت خونه رفتم
کمى مونده به عمارت از تاکسى پیاده شدم
هیچ غریبه اى نباید محل زندگیم رو مى دونست جز کسایى که بهشون اعتماد دارم
باقى مونده ى مسیر عمارت رو پیاده طى کردم
با دیدن خونه آرامشى به وجودم تزریق مى شد خیلى وقت بود نیومده بودم خونه
قدم هامو تند تر کردم،به جلوى خونه که رسیدم
نگهبان با دیدنم گفت:خانوم شما
-بازش کن

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

نگهبان هول شده بود چون خیلى ناگهانى اومده بودم درو باز کرد و به نشونه ى احترام کمى سرشو خم کرد
با غرور و اعتماد به نفس وارد خونه شدم
آیدین داشت با نگهبان ها حرف مى زد و چیزى رو بهشون گوشزد مى کرد،رفتم جلو و دستم رو روى شونش
گذاشتم
سرشو به عقب برگردوند که با دیدنم اون قدر تعجب کرد که اول هیچ عکس العملى نشون نداد و بعد از یکمى
گفت:دریا دریا
و بعد تند بغلم کرد
ازش فاصله گرفتم و اخم کوچکى کردم و به نگهبان ها اشاره کردم
اون هم سریع سرشو تکون داد و به نگهبان ها گفت که برن

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

وقتى رفتن برگشت سمتم و گفت:دریا چى شده؟چرا اومدى ؟اتفاقى افتاده؟فهمیدن کى هستى؟یا یا اینکه مدارکو
پیدا کردى؟
لبخندى زدم و پوشه رو از کیفم بیرون اوردم و جلوى چشم هاش گرفتم
با تعجب بهم زل زد و گفت:واو تو معرکه اى دریا معرکه
پوشه رو گرفتم سمتش،ازم گرفتش و همونطور که مى رفتم گفتم:تو یه دور بخونش تا من برگردم
و رفتم سمت اتاقم
در قفل بود بازش کردم و رفتم تو
امیر داخل اتاق بود و روى میز نشسته بود و چشم هاشو بسته بود
اون قدردلتنگش بودم که نمى دونم چطور خودمو بهش رسوندم و تو آغوشمفشردمش
امیر اون قدر تعجب کرده بود و شکه بود که خشک شده بود
بعد از یکمى ازش جدا شدم ولى خیلى ازش فاصله نگرفتم ،بهش نگاه کردم
هنوز هم با بهت بهم نگاه مى کرد ،به حرف اومدم و گفتم:امیر

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

کم کم از حالت تعجبیش بیرون اومد و هلم داد که ازش فاصله بگیرم
ناراحت شدم و ازش فاصله گرفتم اما ناراحتیمو بروز ندادم و گفتم:حالت چطوره؟
امیر مهدى:خوبم خوب
و بدون مقدمه ادامه داد:تو این همه مدت کجا بودى؟
با تعجب نگاهش کردم یعنى براش مهم بود لبخندى از سر خوشحالى زدم و دهنمو باز کردم جوابشو بدم که
آیدین صدام کرد
پوفى کشیدم و با گفتن الان برمى گردم به امیر مهدى اتاق رو ترک کردم
رفتم پیش آیدین و گفتم:چیه آیدین؟
آیدین:دریا این مدارک یه جورین انگار ناقصن مثلاً هیچ توضیحى در مورد باند نداده من مدارک پلیسو دیدم
هیچوقت اینطورى نبودن مطمئنى که درست آوردیشون
-بله که مطمئنم بده ببینم

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

پوشه رو ازش گرفتم وبهش نگاه کردم،صفحه ى اول یه چیزاى به درد نخور توش بود اما این چطور ممکنه من
خودم دیدم که تموم جزئیات توش نوشته شده بود حتى آدرس اینجا هم توش بود
به صفحه ى دیگه هم نگاه کردم اونم چیزى توش نبود
نگران به آیدین خیره شدم من هیچ وقت نقشه هام شکیت نخوردن و همیشه به همه چیز دقت مى کنم
رو به آیدین گفتم:این چطور ممکنه
آیدین هیچى نگفت و فقط نگران بهم خیره شد
سعى کردم به یاد بیارم که چه اتفاقى افتاده
وقتى مدارکو برداشتم و خوندمشون ،سریع بستمشون و بعد با عجله به سمت در رفتم که برم بیرون
وقتى داشتم مى اومدم بیرون احساس کردم یه چیزى افتاد اما اون قدر عجله داشتم که بهش دقت نکردم و اومدم
بیرون پس حتماً اون ها بودن که افتادن
عصبى رو به آیدین گفتم:آیدین مدارک مهمو جا گذاشتم
آیدین :اوه خدا نه

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

پوشه رو روى میز گذاشتم اعصابم بهم ریخته بود
تموم زحماتم به هدر رفت
ازهمون جا داد زدم که برام قهوه بیارن تا یه کماعصابم آروم شه.
***
از پله ها بالا رفتم و روى مبل نشستم به این فکر مى کردم که باید زود امیر مهدى رو از اینجا دور کنم و خودمون
هم باید بریم چون اون کاغذ رو جا گذاشتم پس پلیس حتماً پیدامون مى کنه
یه خونه دیگه هم داشتم که کسى ازش خبر نداره،یادگار مادرمه که به اسم من زده بودش
با به یاد آوردن مادرم بغض کردم خیلى دلتنگشون بودم،دلتنگ هردوشون هم مادرم و هم پدرم
عکسشونو از روى میز برداشتم و گفتم:بابا ..بابا برام دعا کن بابا من خیلى تنهام برام دعا من که بتونم مرفق بشم
و یه قطره اشک از چشمام چکید
بعد رومو کردم سمت عکس مامان و گفتم:قربونت برم مامان ناراحت نشى که به بابام گفتم من درختمتتم تو هم
برام دعا کن باشه؟ خیلى دوستون دارم

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

و بعد عکس هردوشونو بوسیدم و روى میز گذاشتم
از روى مبل بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم
امیر دیگه تو اون اتاق نبود،گفته بودم که به زیر زمین برش گردونن هنوز هم عطر تنش تو اتاق بود با ولع هوا رو
تنفس مى کردم
رفتم روى تختم نشستم،حالم خوب نبود و دلم شور مى زد همش احساس مى کردم یه اتفاقى قرار بیوفته
حس عجیبى داشتم حسى که هیچ وقت نداشتم
من همیشه با برنامه کارامو پیش مى بردم اما حالا هیچ برنامه اى نداشتم
باید زود امیر مهدى رو از اینجا دور مى کردم اما خودمم نمى دونستم چرا این کارو نمى کنم،حوصله ى هیچیو
نداشتم و هیچ ترسى هم نداشتم که شاید گیر بیوفتیم
اما آیدین ترسیده و این یکى از عجایب هستش،آیدینى که از هیچى هراس نداشت اما حالا…نمى دونم این روزا
همه مون حال عجیبى داریم همه مون …
چشمم افتاد به دفتر خاطراتم،چهار سال بود بهش حتى دست هم نزده بودم اما قبلاً ها هر اتفاقى مى افتاد سریع
مى نوشتمش

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

همه ى روزهایى که مى خواستم دل امیر رو بدست بیارم و دنبالش بودم رو توش نوشتم
رفتم سمتش و برش داشتم.دستى روش کشیدم و بازش کردم
خودکارو برداشتم و بى اختیار شروع کردم به نوشتن:
یه روزهایى تو زندگى هست که وقتى دفتر خاطرات زندگیتو ورق مى زنى به چیزایى مى رسى که
نمى دونى تقدیرت بوده یا تقصیرت..
به آدم هایى مى رسى که نمى دونى دردن یا همدرد…
به لحظه هایى مى رسى که هضمش واسه دل کوچیکت سخته..
و به دردهایى مى رسى که براى سن و سالت بزرگه
به آرزو هایى که توهم شد…
رویا هایى که گذشت…
به چیزهایى که حقت بود اما شد توقع..

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

و زخم هایى که با نمک روزگار آغشته شد…
-عمو این چه حرفیه!شما دارید چى میگید؟
عمو:همین که گفتم تو باآوردم این پسره همه مونو تو دردسر انداختى حالا هم که مثل پادشاه داره تو این عمارت
خوش مى گذرونه!
-اون حالش بده عمو
عمو کیهان:دریا با من یکى به دو نکن همین که گفتم یا تو کار این پسره رو تموم مى کنى یا من شنیدى؟دیگه
بسه هر چى به وسیله ى این پسره براى گروه مشکل تراشیدى
با وحشت گفتم:دارى چى مى گى عمو..رئیس باند ققنوس منم،جانشین پدرم منم و من دستور مى دم که کى باید
بمیره و کى زنده بمونه
عمو که خون جلوى چشم هاشو گرفته بود فریاد زد:زر نزن دریا خودتم مى دونى من از اولم زیر دست پدرت
نبودم که زیر دست توى یه الف بچه باشم از اول هم مسیر من و پدرت جدا بود ،درسته پدرت بعد از بابا
سالار”پدر پدرم”قدرت کامل رو به دست گرفت اما منم زیر دست اون نبودم
از حرفاى عموم خیلى عصبى بودم،عموم به بادیگاردهاش که حدود پونزده نفرى بودن و اطراف خونه کشیک مى
دادن اشاره کرد

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

نمى دونستم مى خواد چیکار کنه ولى همین که قدم اول رو به سمت زیر زمین برداشت تا ته ماجرا رو خوندم
به هفت هشت تا از بادیگاردهام اشاره کردم بیان جلو و در حالى که احساس ترس و یه احساس عجیب توى
وجودم بود
رو به عمو فریاد زدم:عمو به روح پدرم قسم..قسم..یه تار مو از امیر مهدى کم شه حرمت فامیلیمون رو زیر پا مى
ذارم به روح پدرم قسم
با داد و بیداد من آیدین و چند تا از بادیگاردها داخل شدن
خون توى رگ هام منجمد شده بود از ترس مثل یه جوجه ى زیر بارون مونده مى لرزیدم
عموم با این حرفم برگشت طرفم و مثل ببر غرش کرد:من مى خوام این کارو بکنم،اون پسره یه لا قبا قاتل برادر و
زن برادرمه،من نمى تونم از خون اونا بگذرم…و دوباره نعره زد:مى خوام ببینم کى مى تونه جلومو بگیره
با حرفش کلتم رو از زیر لباسم بیرون اوردم و رو به عمو گرفتم و فریاد کشیدم:من
با این حرکت من بادیگاردهاى عمو اسلحه هاشونو نشونه گرفتن روى بادیگاردهاى من

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

بادیگاردهاى من هم روى بادیگاردهاى عمو
آیدین فریاد کشید:بسه این چه کاریه آروم باشین به جاى اینکه اسلحه به طرف هم بگیرین ،مثل قبل ها متحد
باشین
و بعد ادامه داد:دریا جان..عشق من اون اسلحه رو بیار پایین
فریاد کشیدم:اگه قرار باشه عمو بخواد امیر رو بکشه ،لحظه اى براى این کار درنگ نمى کنم اگر….
خواستم حرفم رو ادامه بدم که یهو یکى از پشت دستامو گرفت و کاملاً حرفه اى به عقب برم گردوند و بدون
اینکه بهم فرصت دفاع بده اسلحه رو از بین انگشتام کشید…
سرم رو برگردوندم که آیدین رو دیدم با وحشت فریاد زدم:آیدین ولم کن..آیدین
آیدین با تموم توانش منو گرفته بود طورى که اصلاً نمى تونستم تکون از تکون بخورم
عموم رفت سمت زیر زمین..با تمام توانم جیغ کشیدم:جلوشو بگیرین
که آیدین پشت بند من نعره زد:کارى به کار کیهان خان نداشته باشین پسرا
متاسفانه بچه ها همون قدر که از من حرف شنوى داشتن ازآیدین هم داشتن
ترس،اضطراب،غم،حسرت،عشق و عشق و عشق…
همه ى این حس ها رو هم زمان داشتم و قلبم از همیشه تند تر مى زد
خدایا امیر،اگه اون بمیره دیگه دنیاى من جهنمه
نه جهنم هم نه، برزخ
یه جایى که نه مى رم توى جایى که لایقمه و نه ارامش خاطر دارم
با فکر کردن به اینکه اگه به خودم نجنبم…بعد از این باید توى دنیایى نفس بکشم که امیر تو اون نفس نمى کشه
تمام توانم رو جمع کردم
سیل اشکام رو مهار کردم و دست هاى آیدین رو از دورم به سرعت باز کردم و دویدم تو راهرو..و بعد توى
زیرزمین….
از زبان دوم شخص رمان”داناى کل”
دریا با شک و اشک هاى روان از گونه اش که تا روى چانه اش رسیده بود دم در ایستاده بود و با ترس و وحشت به
صحنه ى مقابلش نگاه مى کرد

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

عمویش کیهان اسلحه به دست رو به روى امیر مهدى که بلند شده بود،ایستاده بود
همین که دست کیهان روى ماشه نشست…

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

دریا با سرعتى غیر قابل تصور شروع به دویدن به وسط زیر زمین کرد حال حس خوبى داشت حس مى کرد دارد
پرواز مى کند..غم از وجودش خانه بسته و در همین چند لحظه کوتاه احساس خوبى پیدا کرده بود،انگار رهاست از
این روزگار با این حقه هاى کثیف و بازى هاى مرگبار..
صداى شلیک توى زیر زمین پیچید،دو بار پشت سر هم و سینه ى پر مهر دریا به امیر مهدى را شکافت اما دریا
حتى درد هم نداشت بعد از این همه مدت آرام بود آرام،آرام انگار که آتش قلبش به یکباره خاموش شده باشد
کیهان با سر در گمى به دریا ى غرق در خون نگاه مى کرد حس مى کرد تکه اى از وجودش کنده شده
خون از بینى و دهان دریا فواره مى زد و موهاى طلایى خوشرنگش با خون زینت داده شده بود
هیکل ظریف و دخترانه اش به وضوح مى لرزید و
امیر..آه چه بگویم از احساس این مرد
از قلب شکسته اش

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

از عشق سوزانى که به این دختر داشت و هرگز نشد بگوید او وصله ى دریا نبود درست است که از او رنجیده بود
نه به خاطر مشکلاتى که برایش به وجود آورده ..نه به خاطر اینکه روح پاک و لطیفش را درگیر این خشونت کرده
بود وجود مهربان دریا تحمل این همه نامهربانى و سنگ دلى را نداشت
امیر مهدى از حالت شک خارج گشت،به سمت دریا قدم برداشت آنقدر آرام که انگار داشت کوهى را روى شانه
هایش جابجا مى کرد دیگر توان نداشت توان مقابله با این همه مشکل او هم کم نکشیده بود
از مادرش که به زور او را وادار به ازدواج با دختر خاله اش کرده بود
از این چهار سال دورى که کمرش را شکست از سردى رفتار دریا در اولین ملاقات بعد از چهار سال جلوى پاساژ
از همه ى این ها به اندازه ى کافى کشیده بود وقتى به دریا رسید انگار به یکباره فرو ریخت روى زانو پایین امد
همه ى این بهت زدگى اش یک دقیقه هم طول نکشیده بود،ناخواسته اشک هایش روان شد
ارى امیر مهدى مغرور حال براى یک دختر گریه مى کرد
سر دریا را در اغوش گرفت و فریاد زد:نه خدایا..نه به بزرگیت قسمت مى دم نبرش
آیدین توى درگاه در وایساده بود حس مى کرد جگرش دارد مى سوزد

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

حس مى کرد سقف خانه روى دوشش سنگینى مى کند
او هم اشک ریخت براى عشق دردانه اش..براى دخترى که حتى یک بار هم نگاه عاشقانه اى به او نداشت حتى
یک بار
امیر مهدى نعره زد:دریا
دریا چشمان دریایى اش را گشود چشمانش انگار دریایى طوفانى بود که وجود خاکستر شده ى امیر مهدى را مى
سوزاند و از تو خاکستر مى کرد
دریا آرام با صدایى که به شدت ضعیف بود گفت:ا..ام..امیر…جا..جان
امیر با غم و اندوه نالید:جان امیر چرا اومدى جلو چرا گذاشتى این طورى بسوزم مى خواى تاوان بى مهرى مو ازم
بگیرى نرو دریا..نرو من دوست دارم خیلى زیاد نذار یه تیکه از وجودم رو از دست بدم اگه دوسم دارى نرو..نرو
دریا
دریا چشمانش برق مى زد امیر مهدى این برق را دوست نداشت چشمان کم سوى دریا برق زندگى اى نو مى داد
آرى زندگى نو

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

امیر آرام نالید:هنوز دوسم دارى؟
دریا آرام و با لبخند و با چشم هایى که از درد سو سو مى زد گفت :منتظرت..مى مونم..زود بیا..تا..ابدیت دوست
دارم..امیر..
چشم هایش بسته شد..آرى دریا جان به جان آفرین تسلیم گفت ولى درست در لحظه ى آخر اشهدشو خوند
امیر مهدى هنوز ناباور خیره به روبرویش بود
به دریایى که حالا دیگر وجود نداشت به آن فرشته ى زمینى
با تمام وجودش فریاد کشید نه در حد فریاد نبود
زیرا گلویش پاره شد مزه ى تلخ خون را مى فهمید
گفت:دریا ى من در آغوش مرگ آرام گرفتى دیگر نه گریه کن و نه اشک بریز و نه آه و ناله کن دریاى مرگ اسم
حقیقى توست

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

گریه امانش را نمى داد غم دنیا در قلبش بود و جمله اى اکو وار در مغزش مى پیچید:چرا نیش مى زنى ملکه عذاب
من چرا غرورم رو مى شکنى سلطان قلب من..تا ابدیت دوستت دارم..امیرم…امیرم..عشقم..بابا یه نظر حلاله

دانلود رایگان رمان دریای مرگ

سید..تمام حرف هاى دریا توى گوشش زنگ مى زد و او مثل دیوانه ها فریاد مى کشید و زجه مى زد و سر و
صورت دریا را غرق ب*و*س*ه مى کرد
گ*ن*ا*ه هه گ*ن*ا*ه،دیگر چیزى برایش مهم نبود
هیچ چیزى و مثل دیوانه ها فقط مى بوسید و اشک مى ریخت صورت غرق خون عشقش را
وقتى دریا نباشد نه دنیا را مى خواست و نه بهشت،که به فکر گ*ن*ا*ه نکردن باشد
با صداى شلیک به عقب برگشت،آیدین غرق در خون با تیرى که به نزدیکى قلبش خورده بود روى زمین افتاد و
در میان هق هق گریه اش نالید:عشق این کلمه مقدس دنیامو گرفت ،یه عشق یه طرفه
کاس مى شد خدایا،کاش مى شد براى یک روز پیشم داشتمش تا این قدر با حسرت از دنیا نرم عشقم تا ابدیت
دوستت دارم حتى اگر دلت پیش دیگرى باشد
همه مبهوت بودند از اتفاقاتى که توى این یک ساعت افتاده بود و آیدینى که چشم بر روى این دنیایى که هرگز به
او وفا نکرد بست،بست و براى همیشه در خاطره ها ماند
امیر مهدى جنون آمیز فقط زار مى زد و بقیه از جمله کیهان مات و با چشمهاى به روبرو زل زده بودند که..که
صداى آژیر ماشین پلیس اطراف را پر کرد
اما کسى توان نداشت که قدم از قدم بردارد دریا براى همه عزیز بود
این یک عشق ممنوعه بود همان عشقى که طهورا”مادر دریا” به اون اشاره کرده بود
همانى که هم زندگى طهورا را گرفت و هم دریا
طهورا هم عاشق بود عاشق پدر امیر.. آرى..اما او هم نتوانست به عشقش برسد..شاید این عشق ناکام قسمت این
خانواده بوده اما در هر حال ورق به ورق زندگى بدون مکث و درنگ مى گذرد بدون اینکه از خود بپرسد به کجا
چنین شتابان..اى دریاى مرگ.
پایان
در صورتی که مایل به همکاری با ما هستید و یا نویسنده هستید و میخواهید که رمانها یا شعرهایتان در قالب نرم
افزار موبایل ساخته و منتشر شوند میتوانید به انجمن ما مراجعه کنید

دانلود رمان عاشقانه دریای مرگ,رمان عاشقانه دریای مرگ, رمان دریای مرگ رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور دریای مرگ, رمان عاشقانه صحنه دار دریای مرگ, رمان عاشقانه ایرانی دریای مرگ, رمان عاشقانه کوتاه دریای مرگ, رمان عاشقانه ۹۸ia دریای مرگ, رمان عاشقانه خارجی دریای مرگ, رمان عاشقانه پلیسی دریای مرگ, رمان عاشقانه دانلود دریای مرگ, سورنا,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان دریای مرگ,دانلود رمان دریای مرگ برای موبایل,عکس شخصیت های رمان دریای مرگ,دانلود رمان دریای مرگ apk,دانلود رمان دریای مرگ نگاه دانلود,رمان دریای مرگ قسمت اول,دانلود رمان دریای مرگ  نسخه apk,دانلود رمان دریای مرگ  apk,رمان دریای مرگ قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های darya و  niaz

 

معادله راحل کنید *

طراحی ها
تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است