خانه » رمان های عاشقانه » دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

در دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول رمان عاشقانه دیگری برای شما عزیزان قرار داده ایم که در مورد دختری به نام باران که مادرش و از دست میده برادرش ترکشون میکنه و پدرش یه زن دیگ میگیره بعد کلی اتفاق … چون دانشگاهشو ول کرده و تجربه کاری نداره مجبور میشه خدمتکار شه و خدمتکار خونه ی پسر داستان میشه بعد کلی اتفاق عاشق هم میشن و …

دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

نام رمانباران بی پایان

نویسنده : naza_nin 

ژانر : اجتماعی غمگین عاشقانه همخونه ای

خلاصه رمان :

در مورد دختریه(باران) که مادرش و از دست میده برادرش ترکشون میکنه و پدرش یه زن دیگ میگیره بعد کلی اتفاق … چون دانشگاهشو ول کرده و تجربه کاری نداره مجبور میشه خدمتکار شه و خدمتکار خونه ی پسر داستان میشه بعد کلی اتفاق عاشق هم میشن و …

بخش اول این رمان را با هم می خونیم:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

 توجه : قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد

باسمه تعالی
زِندگی یک اتاق با دو پنجِره نیست!
زندگی هِزاران پنجره دارد
یادم هست…
روزی از پنجره نا امیدی به زندگی نگاه کردم،
و احساس کردم میخواهم گریه کنم
و روزی از پنجره امید به زندگی نگاه کردم،
و احساس کردم میخواهم دُنیا را تغییر دهم!!!
عمر کوتاه است…
فرصت نگاه کردن از تمامی پنجره های زندگی را ندارم….
باران بی پایان 5
تصمیم گرفته ام فقط از یک پنجره به زندگی نگاه کنم…
و
آن هم….پنجره عشق…
آرمان:خداحافظ مامان خداحافظ بابا
مامان:خدا به همرات پسرم
بعد ۵ مین
آرمان:باراااااان اومدی؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

+آره با با او مدم دودقی قه وایسا خب از ما مان و با با خدا حافظی کردم
وکیفموبرداشتم ورفتم بیرون .دیدم آرمان تکیشو داده به ماشین و داره نگام
میکنه , آرمان برادربزرگمه 22 سالشه وچشماش عسلی رنگ موهاش خرمایی
, دماغ صا و قلمی داره .منم که بارانم ۱۸ سالمه میرم دانشگاه ,باچشمای
قهوه ای وموهای قهوه ای بینی تقریبا کوچولو و صا و لب قلوه ای .
_هنوز وقتی هست اگه کار داری میتونی انجام بدی مادمازل
+اومممممم نه دیگه کاری ندارم
_چه رویی داری تو بدو دیر شد
رفتم سوارماشین شدم
_حیف بابا خارج شهر جلسه داشت ومنو فرستاد که ببرمت شرکت و اونجا رو
نشونت بدم.
+تازه باید باعث افتخارتم باشم که همچین دوشیزه ای روهمراهی میکنی.
_اهوع بیشتر نوشابه باز کن برا خودت,
بیخیال جواب دادن به آرمان شدم وضبظ رو روشن کردم . آهنگ نفس از
احلام :

دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

آرومه دنیا وقتی که اینجا کنارم هستی هوامو داری تو با
احساست نگاه خاصت جایی واسه غصه نمیزاری حسی که دارم
به همه میگم کنارت انگار یه آدم دیگم پای تو هستم خیالت
راحت خ سته نمی شم ازت همه نف سام تویی اونی که می خوام تویی
عشق یه اتفاق خوب برام به تو قلبم وابستس مگه ازتو بهترهست تا
آخر دنیا باتو میام
بعد بیست دقیقه رسیدم شرکت
امروز شنبه بودو بعد از کلی حر زدن با بابا بلاخره تون ستم را ضیش کنم که
برای اولین بار برم شرکتو اونجا رو ببینم
بابام دوست نداشت من اونجا باشم ولی خوب من بارانم دیگه
-بااااااااااااااران کجایی؟
+چی؟هیچی
– بریم
راه افتادیم سمت در ورودی سوار آسانسور شدیم و آرمان دکمه دوازه رو زد.
در آسانسور باز شدو پیاده شدیم آرمان رفت سمت منشی و یکم باهاش حر
زد که بعد منشی که یه دختر جوون بود با لبخند و خوش رویی اومد طرفم
-سلام من هاشمی هستم منشی شرکت پدرتون
بعد دستشو سمتم دراز کرد
+منم بارانم باران راد
_از آشناییتون خوشبختم
+همچنین

دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

با سیما جون منشی شرکت وآرمان رفتیم و جاهای مختلف رو دیدیم
تقریبا 2 ساعت اونجا بودیم و می خواستیم بریم ناهار بخوریم که گوشی آرمان
زنگ خورد
-چی باشه باشه الان میایم کدوم بیمارستان باشه خدافظ
+بیمارستان. آرمان چی شده کیو بردن بیمارستان؟
-چیزه مامان حالش بد شده قلب ش درد گرفته بابا بردتش
بیمارستان سوار شو زود بریم
تندی سوار شدیم بعد از نیم ساعت رسیدیم دلم مثل سیرو سرکه می جوشید
زود از ماشین پیاده شدیم و بدو رفتیم سمت پذیرش
آرمان از پرستار پرسید:
-ببخشید گفتن خانم افشار رو اوردن اینجا
پرستار گفت:
بله انتهای راهرو سمت راست
-ممنون
همین جوری میدوییدم و حواسم ب هیچی و هیچکس نبود
رسیدم
بابا رو دیدم که تکیه اش رو داده به دیوار
رفتم پیشش سرشو بلند کرد منو کشید تو آغوشش اشکام سراریز شدن

دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

بابا و آرمان نشستن رو صندلی و من تکیه ام رو دادم به سرامیک های سرد
بیمارستان
چیزی حدود ی ک ساعت گذشت که دکتر از اتاق اومد بیرون هر سه
تامون هجوم بردیم سمتش
+آقای دکتر چی شد؟
-خداروشکر فعلا خطر رفع شده ولی باید خیلی حواستون بهشون باشه
با شنیدن این که خطر رفع شده ذوق کردم
من عاشق مامانم بودم دکتر گفت بعد از دو روز میتونه مرخص شه
این دو روز با اسرار و خواهش از آرمان و بابا موندم پیش مامانم
باران بی پایان 11
بلاخره امروز مرخص میشد آرمان از خونه چند دست لباس اورد
+مامان جووونم قربونت بشم بیا کمکت کنم
-مرسی فدات شم
+خدانکنه
کمکش کردمو لباساشو پوشید
هر چهار تامون راه افتادیم سمت ماشین
تصمیم گرفته بودم چند روز نرم دانشگاه تا حال مامانم خوب شه
چون بابا و آرمانم سرشون شلوغ بود و کلی کار داشتن تو شرکت
نگهبان درو باز کرد و وارد
شدیم ، آرمان و بابا رفتن

دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

شرکت
منم به خدمتکار گفتم:سوپ
درست کنه
خودم رفتم پیش مامان
سرمو گذاشتم رو پاهاش
دلم واسه لالاییاش تنگ شده
بود گفتم
+مامان جونم عزیزم من
قربونت بشم
-جونم عزیزم دختر مامان
+میشه واسم لالایی بخونی؟
اولش تعجب کرد ولی بعدش
با لبخند گفت
-معلومه چرا نمیشه دختر
قشنگم
شروع کرد ب لالایی خوندن و
همزمان دستشو توی موهای
بلند و قهوه ایم می کشید
انقدراین کار رو کرد که

دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

نفهمیدم کی خوابم برد
با حس کردن چیزی رو صورتم
چشمام رو باز کردم و یه چیز سیاه
جلوی چشمام دیدم از ترس جیغ
بلندی کشیدم که مامان و بابا
دویدن اومدن تو اتاق نگاهی به
قیافه هاشون کردم میشد ترس رو
تو چشاشون دید
بلند شدم و دیدم آرمان یه پر سیاه
جلوم گرفته بود و با لبخند ب من
نگاه میکرد
+آقا آرمان تلافی میکنم می بینی
آرمان شونه اش رو انداخت
بالا و بی تفاوت رفت پایین
عوضی بیشوووووور دیووونه
مثل چی ترسیدم پاشدم
رفتم دستشویی بعد از انجام
کار های مربوطه دست و
صورتم رو شستم و رفتم
پایین دیدم همه نشستن و
دارن شام میخورن منم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

نشستم و شامم رو خوردم
بعد از تشکر دوباره به اتاقم
رفتم و چون آرمان نذاشته
بود بخوابم بازم گرفتم
خوابیدم
چند روز بعد
امروز جمعه بود و من خونه
بودم آخ جون چه
۸ خووووووبه
از همه زود تر بلند شدم و
رفتم آشپز خوونه
باید کار چند روز پیش آرمان
رو تلافی می کردم
امم چیکار کنم
اها یادم اومد
از تو یخچال یه تخم مرغ
برداشتم و رفتم سمت حموم
یه نگاهی به اطرا انداختم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

خوب خوبه کسی نبود
در باز کردم رفتم سراغ شامپوی
آرمان تخم مرغ رو توش شکوندم
در شامپو رو بستم یکم تکونش دادم
گذاشتمش سر جاش
همیشه عادت داشت قبل از بیرون
رفتن بره یه دوش بگیره
رفتم و به کمک خدیجه خانوم
میز صبحونه رو چیدیم
همشون ب نوبت بیدار شدن
من و مامان و بابا نشستیم سر
میز و شروع کردیم به
صبحونه خوردن بعد چند
دقیقه هم آقا آرمان از
حموم تشریف آوردن ولی
انگار نه انگار
نکنه از یه شامپوی دیگه
استفاده کرده
اووووووووووووووووووو
اومد ب بابا دست داد و سلام
کرد و رفت مامان رو بغل کرد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

و *ب*و*س*ید که صورت مامان
جمع شد
-پسرم چرا موهات یه بویی
میده؟؟؟
_چه بویی؟؟
-بوی تخم مرغ
یکدفعه زدم زیر خنده مامان
گفت چرا میخندی ؟
بدون این که جواب مامان رو
بدم رو ب آرمان گفتم
باران بی پایان 21
+آقا آرمان دیدی تلافی
کردم؟
-واااااای باران مگه این که
دستم بهت نرسه؟
دوید دنبالم منم شروع کردم
به دویدن کل خونه رو
گشتیم هر جا میرفتم دنبالم
میومد اخر نفس کم آوردم به
مامان پناه آوردم و رفتم
پشتش گفتم
مامان تروخدا نذار دستش به

دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

من برسه منو بزنه
مامان گفت:برو اونور ببینم
دستت بهش بخوره من
میدونم وتو
آخیش دلم خنک شد
آرمان گفت شانس اوردی
منم زبونم تا ته در اوردم
بیرون و بهش زبون درازی
کردم و آرمانم یه چش غره
برام رفت و بعدش گفت
باران بی پایان 23
من رفتم خدافظ همگی
آرمان رفت بیرون بابا هم
پاشد بعد از پوشیدن کتش و
خدافظی رفت شرکت
من و مامان یکم کار کردیم و
تقریبا ظهر شده بود که مامان
رفت نماز بخووووونه
یک ساعت گذشت که دیدم
مامان نیومد
یک ساعت و نیم گذشت دیگه
داشتم نگران میشدم رفتم بالا

دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

در زدم کسی درو باز نکرد درو
باز کردم با دیدن مامان تو
اون وضع جیغ بلند کشیدم که
فکر کنم تا سر خیابون هم
صدا رفت
با صدای جیغ من خدیجه
خانوم و چند تا از خدمتکارا
ریختن تو اتاق داد میزدم و
مامانمو تکون میدادم
-مامان ،مامان توروخدا
بیدار شو مامان زنگ بزنید اورژانس
بعد از ده دقیقه اورژانس
اومد تن بی جون مامانم رو
گذاشتن رو برانکارد و منتقل
کردنش بیمارستان منم با
ماشین پشتشون میرفتم تازه
یاد بابا و آرمان افتادم زنگ
زدم بابا
-الو سلام گل دختر بابا
هق هق میزدم
-چی شده باران

دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

+مامان
-چی شده
+مامان حالش بد شده و
بردنش بیمارستان
-چی کدوم بیمارستان؟
+همون بیمارستانی که دفعه
قبل بردیمش
-باشه باشه اومدم
+بابا ب آرمانم بگو
-باشه خدافظ
هرکاری میکردم گریه ام بند
نمی اومد خدایا مامانم رو
ازم نگیر من بدون اون بغض
توی گلوم نذاشت حر بزنم
رسیدیم بیمارستان از ماشین
پیاده شدم بدو بدو رفتم
سمت برانکارد به سرعت
بردنش به سمت اتاق عمل
+تو رو خدا بذارید بیام تو
-خانوم نمیشه بردنش اتاق
عمل شما همین جا منتظرش باشید

دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

رفت و درو بست با مشت
میزدم ب در و داد میزدم
+لعنتیا بذارید بیام تو، تو رو
خدا
-باران آجی جونم
برگشتم و دیدم بابا و آرمان
اومدن
پریدم تو بغل آرمان گریه
میکردم و زار میزدم
-هیش آجی جونم آروم
باش
ساعت ها می گذشتن در اتاق
عمل باز شد و دکتر اومد
بیرون هجوم بردم سمتش
+دکتر چی شد بگو حالش
خوووبه
دکتر گفت:
دکتر گفت:
م …… من متاسفم
هر کاری از دستمون اومد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت اول

براشون انجام دادیم تسلیت
میگم غم آخرتون باشه
+چ……چی میگید؟؟؟؟؟؟
یعنی چی؟؟؟؟؟؟
-بهتون تسلیت میگم
+چی میگی اینا همش دروغه
مامان من فقط خوابیده اون
ب من قول داده تا آخرش
باهام باشه….
یقه ی دکتر رو گرفتم جیغ

دانلود رمان عاشقانه باران بی پایان,رمان عاشقانه باران بی پایان, رمان باران بی پایان رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور باران بی پایان, رمان عاشقانه صحنه دار باران بی پایان, رمان عاشقانه ایرانی باران بی پایان, رمان عاشقانه کوتاه باران بی پایان, رمان عاشقانه ۹۸ia باران بی پایان, رمان عاشقانه خارجی باران بی پایان, رمان عاشقانه پلیسی باران بی پایان, رمان عاشقانه دانلود باران بی پایان, باران بی پایان,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان باران بی پایان,دانلود رمان باران بی پایان برای موبایل,عکس شخصیت های رمان باران بی پایان,دانلود رمان باران بی پایان apk,دانلود رمان باران بی پایان لاو98,رمان باران بی پایان قسمت اول,دانلود رمان باران بی پایان نسخه apk,دانلود رمان باران بی پایانapk,رمان باران بی پایان قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,

معادله راحل کنید *

طراحی ها
تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است