خانه » داستان های عاشقانه » رمان های عاشقانه » دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

در  دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم  قسمت سوم این رمان زیبا را برای شما عزیزان قرار داده ایم که در این قسمت روی دیگری از زندگی را در غیاب مادرش تجربه می کند و …

 دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

نام رمانباران بی پایان قسمت سوم

نویسنده : naza_nin 

ژانر : اجتماعی غمگین عاشقانه همخونه ای

خلاصه رمان :

در مورد دختریه(باران) که مادرش و از دست میده برادرش ترکشون میکنه و پدرش یه زن دیگ میگیره بعد کلی اتفاق … چون دانشگاهشو ول کرده و تجربه کاری نداره مجبور میشه خدمتکار شه و خدمتکار خونه ی پسر داستان میشه بعد کلی اتفاق عاشق هم میشن و …

بخش سوم این رمان را با هم می خونیم:

 دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

توجه: قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد

-اره بهتر ، خوبه نیست تا این

روزا رو ببینه که شوهرش

بابای بچه هاش،

پوزخند زدم و گفتم

+رو بچه هاش دست بلند

میکنه

-باران مامانت رفته ، اینو

دیگه همه میدونیم در ضمن

دست اون زن و گرفت و

ادامه داد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

-این زن از این به بعد مادر

جدید تو

نفس نفس میزدم…..

حالم ازش بهم میخورد

+متاسفم…..

روز ها میگذشتن تقریبا یک

ماه از اون اتفاق می گذشت

گچ دستمو باز کردم

با آیدا حر میزدیم که یک

دفعه باباش اومد تو

+عمو چیزی شده؟!؟!؟!

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

-آره دخترم باید برگردی

خونتون

آیدا گفت:

-چی؟؟؟ یعنی چی بابا زشته

عمو گفت:

-دخترم پدرش زنگ زده و

گفته یا میاد خونه یا زنگ

میزنم پلیس و میگم به زور

دخترمو بردین همین یک ماهم

نباید میموند

_اما بابا….

پریدم وسط حر آیدا و

گفتم :باشه مشکلی نیست

میرم

-باران

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

+آیدا جان همین یک ماه کلی

زحمت دادم بهتون مرسی

-اما… با بابات میخوای چیکار

کنی؟؟؟

+هیچی فعلا مجبورم

بلند شدم وسایلم رو جمع

کردم و آماده رفتن شدم

عمو گفت بابا میاد نبالم

هّ

هِ چه جالب

گفتم:مرسی….

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

مرسی آیدا خیلی زحمت

کشیدی

-این چ حرفیه؟؟

+تروخدا ببخش

-ععع نگو، مگه دست تو؟؟؟

+عمو خاله مرسی زحمت دادم

-نه دخترم تو ببخش

+ممنون خدافظ

رفتم جلوی در بابام منتظرم

بود سوار شدم

-سلام دخترم

+سلام

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

-خوبی؟؟؟

ساکت بودم جوابش رو ندادم

گفت: عزیزم میدونم دختر

منطقی ای هستی ببین مینا

الان خونمونه

+مینا کیه؟!؟!؟!

-مامانت

داد زدم:

+اون مامان من نیست، هیچ

وقتم نمیشه

-دخترم من و اون زن اردواج

کردیم

+چی؟!!!؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

-آره و اون دیگه تو خونه ما و

پیش ما زندگی میکنه انتظار

دارم مثل یه دختر خوب و با

فکر رفتار کنی…

…دیگه هیچی نگفتم من هیچ

وقت نمیتونستم اون زن رو

به عنوان مادرم قبول کنم

ازش بدم میومد تازه…

هنوزم کار بابام رو فراموش

نکردم رسیدیم خونه

چقدر دلم برای خونمون تنگ

شده بود

پیاده شدیم

بابا در رو باز کرد

اول خدیجه خانم و بقیه

خدمتکارا اومدن

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

-سلام خانوم خوش اومدین

-وای خانم چقدر لاغر شدین

خوبین؟؟؟

لبخند زدم حداقل یکی تو این

خونه به فکر من بود گفتم:

+سلام مرسی خوبم ، چیزی

نیست شما خوبین؟؟؟

-آره عزیزم خداروشکر

به بقیه خدمتکارا سلام کردم

و رفتم بالا تو اتاقم

در اتاق رو باز کردم که دیدم

اون زنه مینا نشسته رو تختم

و داره با گوشیش حر میزنه

تا من رو دید گوشی رو قطع

کرد و گفت:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

-به ، چه عجب ، خانم تشریف

فرما شدن

گفتم :

+تو،تواتاق من چیکار میکنی؟

-اتاق تو، پس چرا وسایلت رو

این جا نمی بینم؟؟!!!

+این جا اتاق منه برو بیرون

زود

-سر من داد نزن ، اینجا اتاق

ماست من و پدرت

خیلی وقته منتهی تو نبودی

بعدشم یه بار دیگه ، فقط یه

بار دیگه سر من داد بکشی من

میدونم و تو فهمیدی؟؟؟

اینو تو اون مغز کوچیکت

انگشتش رو زد به سرم و

ادامه داد فرو کن

رفتم بیرون بابا رو صدا

کردم…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

+متاسفم….

متاسفم…..

بغض تو گلوم نذاشت که

ادامه ی حرفم رو بزنم

به هر زحمتی که بود بغض تو

گلوم رو قورت دادم و

گفتم:

+هّه حاشا به غیرتت

حداقل میذاشتی یه مدت از

فوت مامان میگذشت

دیگه نتونستم اونجا طاقت

بیارم احساس خفگی کردم

از خونه زدم بیرون

به هیچی فکر نمی کردم فقط

میروندم

هیچی نمیفهمیدم

نمیدونم چی شد که یک دفعه

یه کامیون از جلوم اومد

برای این که به اون نخورم

فرمون رو چرخوندم و

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

خوردم به درخت

دیگه هیچی نفهمیدم…

)باران(

دنیا و آیدا از دیشب پیشم

بودن ، هرکاری کردم آیدا

گفت باید بیای خونه ما به

اجبار قبول کردم رسیدیم

+سلام

-سلام دختر خوش اومدی

+ممنون ببخشید توروخدا

مزاحمتون شدم

-این چه حرفیه عزیزم بیا تو

رفتیم داخل آیدا گفت

-بریم تو اتاق

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

نشستیم و دنیا گفت

-باران عزیزم میشه بگی چی

شده

+رفتم خونه بعد یه صداهایی

شنیدم

صدا از اتاق مامان و بابا

می اومد رفتم در رو باز کردم

دیدم بابام…..

دوباره گریه ام گرفت ولی

ادامه دادم

بابام با یه زن دیگه

آیدا هینی کشید و گفت

-بعدش چی شد؟؟؟

+بعدش اومدم پایین خواستم

برم نذاشت بهش گفتم

چطوری میتونی تو روی من

نگاه کنی و حر بزنی

گفت:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

من کاری نکردم که روی حر

زدن نداشته باشم

بهش گفتم:

این زن آشغال کیه؟؟!!

زد تو گوشم

دنیا گفت

-پس به خاطر همین گوشه

لبت زخمه

+آره

-وای چطور تونست!!!

آیدا گفت:

-فدای سرت میمونی پیش

خودم

+الهی دورتون بگردم مرسی

که هستین

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

دنیا بعد از مدتی رفت….

)آیدا(

دنیا:

-بیچاره باران مگه چه *گ*ن*ا*ه*ی

کرده

+امشب که با باباش حر

بزنه آروم میشه

تلفنم زنگ خورد شماره

ناشناس بود

+بله

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

-سلام ببخشید شمااز آشناهای

باران تهرانی هستید؟؟؟

+بله من دوستشم شما؟؟؟

-از بیمارستان با شما تماس

می گیرم ایشون تصاد

کردن

+چی؟!؟!؟! کدوم بیمارستان

آدرس رو نوشتم و تلفن رو

قطع کردم

-آیدا چی شده؟؟؟

+باران تصاد کرده

-چی؟؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

+دنیا پاشو باید زود بریم

رسیدیم بیمارستان و بدو

رفتیم سمت پذیرش

دنیا زود تر از من گفت

خانم ، ا ببخشید گفتن باران

تهرانی رو آوردن اینجا

-بله اتاق ۱۰۴ انتهای راهرو

سمت راست

دست دنیا رو گرفتم و دویدیم

سمت اتاق

در اتاق رو باز کردیم

دکتر پیشش بود و پشتش به

ما بود داشت معاینش میکرد

+آقای دکتر

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

برگشت سمت ما

از دیدن هم تعجب کردیم

همون پسره تو کافی شاپ بود

+سلام

-سلام

+ببخشید حالش چطوره؟؟؟

-بهتره زیاد آسیبی ندیده فقط

دستش شکسته الانم بهش

مسکن تزریق کردیم

چند دقیقه دیگه بهوش میاد

+ممنون

-خواهش میکنم

دکتر رفت نشستیم پیشش

تقریبا ده دقیقه گذشته بود که

چشماشو باز کرد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

یکم چشماشو باز و بسته کرد

تا ما رو دید زد زیر گریه و

گفتم:

+الهی قربونت بشم گریه نکنه

چیشده عزیزم به ما بگو

سرش رو به چپ و راست

تکون داد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

دوست نداشتم مجبورش کنم

دنیا هم ساکت بود

+الان می خوای چیکار کنی

کجا میری

-نمیدونم

+اصلا میبرمت پیش خودم

-ام…)اما(

+اما و اگر و شاید نداریم

گفتم میبرمت خونه خودمون

تو هم میگی چشم

تازه خانواده منم خوشحال

میشن

سرش رو تکون داد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

دکتر گفته بود صبح مرخص

میشه میتونیم ببریمش خونه

رفتم از خونه خودمون براش

لباس آوردم دنیا پیشش موند

تا من برم و برگردم

به خانوادمون خبر دادم

شب رو پیشش موندیم تا

صبح

صبح کمکش کردیم لباساش

رو پوشید و سوار ماشین

شدیم…

)باران(

دنیا و آیدا از دیشب پیشم

بودن ، هرکاری کردم آیدا

گفت باید بیای خونه ما به

اجبار قبول کردم رسیدیم

+سلام

-سلام دختر خوش اومدی

+ممنون ببخشید توروخدا

مزاحمتون شدم

-این چه حرفیه عزیزم بیا تو

رفتیم داخل آیدا گفت

-بریم تو اتاق

نشستیم و دنیا گفت

-باران عزیزم میشه بگی چی

شده

+رفتم خونه بعد یه صداهایی

شنیدم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

صدا از اتاق مامان و بابا

می اومد رفتم در رو باز کردم

دیدم بابام…..

دوباره گریه ام گرفت ولی

ادامه دادم

بابام با یه زن دیگه

آیدا هینی کشید و گفت

-بعدش چی شد؟؟؟

+بعدش اومدم پایین خواستم

برم نذاشت بهش گفتم

چطوری میتونی تو روی من

نگاه کنی و حر بزنی

گفت:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

من کاری نکردم که روی حر

زدن نداشته باشم

بهش گفتم:

این زن آشغال کیه؟؟!!

زد تو گوشم

دنیا گفت

-پس به خاطر همین گوشه

لبت زخمه

+آره

-وای چطور تونست!!!

آیدا گفت:

-فدای سرت میمونی پیش

خودم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

+الهی دورتون بگردم مرسی

که هستین

دنیا بعد از مدتی رفت….

روز ها میگذشتن تقریبا یک

ماه از اون اتفاق می گذشت

گچ دستمو باز کردم

با آیدا حر میزدیم که یک

دفعه باباش اومد تو

+عمو چیزی شده؟!؟!؟!

-آره دخترم باید برگردی

خونتون

آیدا گفت:

-چی؟؟؟ یعنی چی بابا زشته

عمو گفت:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

-دخترم پدرش زنگ زده و

گفته یا میاد خونه یا زنگ

میزنم پلیس و میگم به زور

دخترمو بردین همین یک ماهم

نباید میموند

_اما بابا….

پریدم وسط حر آیدا و

گفتم :باشه مشکلی نیست

میرم

-باران

+آیدا جان همین یک ماه کلی

زحمت دادم بهتون مرسی

-اما… با بابات میخوای چیکار

کنی؟؟؟

+هیچی فعلا مجبورم

بلند شدم وسایلم رو جمع

کردم و آماده رفتن شدم

عمو گفت بابا میاد نبالم

هّ

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

هِ چه جالب

گفتم:مرسی….

مرسی آیدا خیلی زحمت

کشیدی

-این چ حرفیه؟؟

+تروخدا ببخش

-ععع نگو، مگه دست تو؟؟؟

+عمو خاله مرسی زحمت دادم

-نه دخترم تو ببخش

+ممنون خدافظ

رفتم جلوی در بابام منتظرم

بود سوار شدم

-سلام دخترم

+سلام

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

-خوبی؟؟؟

ساکت بودم جوابش رو ندادم

گفت: عزیزم میدونم دختر

منطقی ای هستی ببین مینا

الان خونمونه

+مینا کیه؟!؟!؟!

-مامانت

داد زدم:

+اون مامان من نیست، هیچ

وقتم نمیشه

-دخترم من و اون زن اردواج

کردیم

+چی؟!!!؟؟

-آره و اون دیگه تو خونه ما و

پیش ما زندگی میکنه انتظار

دارم مثل یه دختر خوب و با

فکر رفتار کنی…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

…دیگه هیچی نگفتم من هیچ

وقت نمیتونستم اون زن رو

به عنوان مادرم قبول کنم

ازش بدم میومد تازه…

هنوزم کار بابام رو فراموش

نکردم رسیدیم خونه

چقدر دلم برای خونمون تنگ

شده بود

پیاده شدیم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

بابا در رو باز کرد

اول خدیجه خانم و بقیه

خدمتکارا اومدن

-سلام خانوم خوش اومدین

-وای خانم چقدر لاغر شدین

خوبین؟؟؟

لبخند زدم حداقل یکی تو این

خونه به فکر من بود گفتم:

+سلام مرسی خوبم ، چیزی

نیست شما خوبین؟؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

-آره عزیزم خداروشکر

به بقیه خدمتکارا سلام کردم

و رفتم بالا تو اتاقم

در اتاق رو باز کردم که دیدم

اون زنه مینا نشسته رو تختم

و داره با گوشیش حر میزنه

تا من رو دید گوشی رو قطع

کرد و گفت:

-به ، چه عجب ، خانم تشریف

فرما شدن

گفتم :

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

+تو،تواتاق من چیکار میکنی؟

-اتاق تو، پس چرا وسایلت رو

این جا نمی بینم؟؟!!!

+این جا اتاق منه برو بیرون

زود

-سر من داد نزن ، اینجا اتاق

ماست من و پدرت

خیلی وقته منتهی تو نبودی

بعدشم یه بار دیگه ، فقط یه

بار دیگه سر من داد بکشی من

میدونم و تو فهمیدی؟؟؟

اینو تو اون مغز کوچیکت

انگشتش رو زد به سرم و

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

ادامه داد فرو کن

رفتم بیرون بابا رو صدا

کردم…

بابا رو صدا کردم

-بله دخترم

+این زن چرا اومده تو اتاق

من؟؟؟

بهش بگو زود اتاقم رو خالی

کنه…

همون موقع مینا اومد

-ولی دخترم ما یک ماه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

اتاقمون رو عوض کردیم…

+به من ربطی نداره من اتاقم

رو میخوام

مینا گفت:حمید جان عزیزم

مشکلی نیست ما جا به جا

میشیم بزار باران جان راحت

باشه

دهنم باز موند …..این همین

الان داشت با من دعوا

می کرد

بابا رو به من کرد و گفت:

دیدی دخترم….مینا به فکرته

به خدمتکارا میگم وسایل رو

جا به جا کنند

حالا هم بریم بشینیم یه چیز

بخوریم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

رفتیم سر میز

ناهار رو با ناز و عشوه های

مینا و توجه های بابا بهش

خوردیم

خدمتکار گفت

اتاقم اماده است

رفتم تو اتاق آیدا زنگ زد

+سلام

-سلام باران خوبی؟؟؟

+نظر تو چیه به نظرت باید

چطور باشم؟

-توروخدا ببخشید

+این چه حرفیه تقصیر بابای

خودمه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

-حالا چی شد؟؟؟

+هیچی دیدمش

همه چی رو براش تعریف

کردم….

همه چی رو براش تعریف

کردم…

آیدا گفت:

-باران حواست باشه معلومه

چه جور زنی

+اره فکر کن داشت سر من

داد میزد تهدیدم می کرد

جلوی بابام چه جوری خودش

رو مظلوم کرد

-اشکال نداره کاریش نداشته

باش

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

+من کاریش ندارم اگه اون

سر به سرم نذاره

-آفرین عالیه

+آیدا من برم صدام می کنن

-باشه قربونت برم خدافظ

+خدافظ

رفتم پایین

+بله بابا

-دخترم ایشون برادر مینا

جون هستن

و به پسر رو به روم اشاره کرد

و ادامه داد

-اسمشم آرتاست

آرتا گفت:

-سلام

+سلام من بارانم خوشبختم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

-همچنین

بابا تو ادامه صحبتمون گفت:

دخترم ایشون یه مهمونی

گرفتن به مناسبت ازدواج من

و مینا و اصرار کردن تو هم

بیای

گفتم:

+ولی……….. باشه میام

-خیلی خوبه

+کی هست مهمونی؟؟؟

آرتا گفت:

-ععع فردا شب

+باشه ممنون

آرتا یکم نشست و بعد عازم

رفتن شد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

ما هم شام خوردیم و

خوابیدم

صبح به دنیا زنگ زدم

+سلام

-سلام باران جونم چه خبر

+هیچی سلامتی دنیا من یکم

خرید دارم شب می خوایم

بریم مهمونی میتونی بیای

-اره عزیزم

+مرسی به آیدا هم بگو

ساعت ۱2 میام دنبالتون

-باشه حتما

+خدافظ

آماده شدم و رفتم دنبال

بچه ها اول دنیا بعد آیدا رو

سوار کردم

-سلام بر دنیا و باران جون

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

خودم

+سلام

-چه خبر ، مهمونی کدومه

+چه میدونم داداش مینا

مهمونی گرفته به مناسبت

ازدواج آبجی تهفه اش با بابام

منم دعوت کردن

-واو چه خوب حداقل روحیت

عوض میشه

+نمیدونم شاید

رسیدیم کل بازار رو زیر و رو

کردیم تا یه لباس شب مشکی

بلند نظرمو جلب کرد

پوشیدمش بچه ها هم

پسندیدنش یه جفت کیف و

کفش مشکی هم خریدم و

برگشتیم خونه

تقریبا ساعت پنج بود

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

وقتی رسیدم بابا خونه بود

اما گفت:مینا رفته آرایشگاه

رفتم بالا یه آرایش کوچیک

کردم که شامل ریمل و رژ

گونه و رژ قرمز

لباسم رو پوشیدم و رفتم

پایین

مینا خانوم هم اومده بودن

سوار ماشین شدیم و راه

افتادیم…

)ایلیا(

توی دفتر نشسته بودم و

مشغول انجام کار هام بودم

که حامد اومد تو

+به شما یاد ندادن موقع داخل

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

شدن به یه جا در بزنین

-اه ایلیا بیخیال پاشو آماده

شو بریم

+کجا اونوقت

-مهمونی

+مهمونی چی؟؟؟

-میدونم باید زود تر میگفتم

ولی یادم رفت

یکی از دوستام به مناسبت

ازدواج خواهرش یه مهمونی

گرفته

+خوب

-خوب به جمالت تو هم باید

بیای بهش گفتم

+تو میدونی من بدون برنامه

هیچ جا نمیام!!! خودت برو

خوش بگذره

-ععع ایلیا ، خوب اون گفته

بود من یادم رفت بگم

توروخدا بیا

یکم فکر کردم حامدم قیافشو

مظلوم کرده بود که شبیه گربه

شرک شده بودگفتم:

+باشه ولی دفعه آخرت باشه

-ایول خب حالا لباس بپوش

بریم

+رفتم پایین و یه پیرهن سفید

با کت و شلوار مشکی

پوشیدم و عازم رفتن شدیم

)باران(

بعد از حدود چهل دقیقه

رسیدیم….

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

مهمونی خارج از شهر بود

جلوی یک ویلای بزرگ نگه

داشت نگهبان در رو برامون

باز کرد……پیاده شدیم…..

رفتیم داخل آرتا تا ما رو دید

اومد جلو…..نمیدونم چی شد

ولی برای مینا سر تکون داد

وگفت:

-سلام خوش اومدین…..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت سوم

بابا گفت:

-سلام مرسی آرتا جان

آرتا:-ععع خب باران خانوم

بریم؟؟؟

+کجا!!!

آرتا:-پیش بچه ها

بابا گفت :

برو دخترم

+باشه بریم

با آرتا رفتیم سمت دختر

پسرهایی که دور میز نشسته

بودن

آرتا گفت:

-خب بچه ها اینم باران خانوم

دختر شوهر خواهرم

گفتم :+سلام

همه باهم گفتند سلام

آرتا گفت :خب) نگران نشید

تیکه کلامشه(از سمت راست

شروع میکنیم مانیا، تینا،

ساحل، ایمان، سینا، سورن

گفتم: +خوشبختم

مانیا:همچنین

یکم بعد آرتا رفت پیش مینا

نمیدونم امشب چرا این

خواهر و برادر این جوری

شدن…. بیخیال اونا شدم

ترجیح دادم کمی از جمع بچه ها

دورشم رفتم رو یه مبل تنها

نشستم……

)ایلیا(

کل راه با شوخی های حامد و

بیتفاوتی های من طی شد….

راننده در رو باز کرد و رفتیم

داخل و خدمتکار کت هامون

رو گرفت و برد اتاق بالا….

حامد رفت پیش دوستش آرتا

منم رفتم رو یه مبل نشستم و

پام رو انداختم رو اون یکی

پام و مشغول تماشلی بقیه

شدم ….

چند دقیقه گذشت که برقا

خاموش شد….

*** *** *** ***

)باران(

همین جوری نشسته بودم و

بقیه رو تماشا میکردم که یهو

برقا خاموش شد….

صدای موسیقی هم کر کننده

بود و همه داشتن می*ر*ق*ص*یدن

همون موقع خدمتکار اومد و

گفت:

خانوم پدرتون صداتون

میکنن گفتن که برید پیشش

+ِا ……کجا هستن؟؟!!

-طبقه ی بالا اتاق دست چپ

+باشه ممنون

بلند شدم رفتم بالا امشب همه

چی عجیب بود…. بابا که کارم

داشت چرا خودش نیومد

بیخیال این افکار شدم و در

زدم کسی در رو باز نکرد

در رو باز کردم و رفتم داخل…

کسی داخل اتاق نبود…

برگشتم و خواستم برم که ….

برگشتم و خواستم برم که….

یه پسر اومد تو و در رو قفل

کرد….

گفتم: +تو کی هستی؟؟؟ چرا

در رو قفل کردی؟!!!ه…..ان

پسره خنده ای کرد و گفت:

-باهات یکم کار دارم….

دهنش بوی الکل میداد

+خدایا نذار بی آبرو شم….

خدایا نذار نا پاک شم تروخدا

*** *** *** ***

(ایلیا)

دیگه داشت حوصله ام سر

میرفت این حامدم معلوم

نیست کدوم گوری رفته که

کلا منو فراموش کرده

تصمیم گرفته بودم برم خونه

رفتم بالا کتم رو بردارم که

برم….

در بسته بود در زدم و کسی

جواب نداد…….

صدای جیغ میومد…دستگیره

در رو بالا پایین میدادم کسی

در رو باز نکرد…..

رفتم عقب و با لگد زدم به در

که در شکست….. با دیدن

صحنه ی رو به روم اول

تعجب کردم ولی بعد به

خودم اومدم خودم رو جمع و

جور کردم و رفتم به سمت

پسره….. گرفتمش زیر مشت

و لگد…….انقدر زدمش که از

هوش رفت…. دختره یه

گوشه نشسته بود زانو هاش

رو جمع کرده بود تو بغلش و

سرش رو انداخته بود پایین

رفتم طرفش….

+خوبی؟؟؟!!!

سرش رو تکون داد

+پاشو باید از این جا بریم

-بابام؟؟؟

+صبر کن ببینم کجان…

رفتم پایین حامد اومد طرفم

+حامد پس این خواهر

دوستت و خواهرش و شوهرش کجان؟؟

-والا خواهرش حالش بد شد

بردنش دکتر

+باشه

-چیکارشون داشتی ؟؟؟

+میخواستم سراغ یکی از

مهموناشون رو بگیرم

داشتم میرفتم بالا که حامد

صدام کرد

-ایلیا

+بله؟!!!

-چیشده؟؟؟ کجا میری؟؟

تصمیم گرفتم بهش بگم….

حرفام که تموم شد دوتایی

بدو بدو رفتیم بالا….

اول از تو کمد یه لباس براش

پیدا کردیم…. دادم بهش و

پوشید و رفتیم پایین

خوب بود….چون هیچکس

حواسش به ما نبود….

رفتیم بیرون و رفتیم سمت

ماشین من سوار شدیم و

گفتم:

+آدرس خونتون رو بده….

آدرس خونشون رو داد …..

رسیدیم دستش رو گذاشت

رو دستگیره میخواست بره

اما برگشت و رو به من گفت:

-ممنون….. خیلی خیلی ممنون

از حامدم تشکر کرد و رفت

صبر کردم تا بره داخل بعد

گازش رو گرفتم و رفتم اول

حامد و رسوندم بعد خودم

رفتم خونه….

(باران)

حالم بد بود….میلرزیدم…..بابا

تا منو دید دوید سمتم…..

-دخترم …….. دخترم

دستام رو گرفت یخ کرده

بودم

-دخترم حالت خوبه؟؟؟چی

شده چرا حر نمیزنی؟؟؟

باران بابایی…..

سرم گیج رفت و افتادم

زمین….

(حامد)

ایلیا منو رسوندخونه و

خودش رفت…. منم رفتم یه

دوش گرفتم….لباسام رو

عوض کردم رفتم سمت

بیمارستان…..

امشب شیفت بودم ، همزمان

با منم آمبولانس هم رسید…

رفتم طر برانکارد…..

دوباره اون دختر…..

بیهوش شده بود…. بهش سرم

زدم….نمیدونم چرا!!! ولی

تصمیم گرفتم زنگ بزنم به

ایلیا …. بعد از شش بوق

جواب داد….

 

 

دانلود رمان عاشقانه باران بی پایان,رمان عاشقانه باران بی پایان, رمان باران بی پایان رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور باران بی پایان, رمان عاشقانه صحنه دار باران بی پایان, رمان عاشقانه ایرانی باران بی پایان, رمان عاشقانه کوتاه باران بی پایان, رمان عاشقانه ۹۸ia باران بی پایان, رمان عاشقانه خارجی باران بی پایان, رمان عاشقانه پلیسی باران بی پایان, رمان عاشقانه دانلود باران بی پایان, باران بی پایان,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان باران بی پایان,دانلود رمان باران بی پایان برای موبایل,عکس شخصیت های رمان باران بی پایان,دانلود رمان باران بی پایان apk,دانلود رمان باران بی پایان لاو98,رمان باران بی پایان قسمت اول,دانلود رمان باران بی پایان نسخه apk,دانلود رمان باران بی پایانapk,رمان باران بی پایان قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,

تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است