خانه » رمان های عاشقانه » دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

در دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم بخش ششم رمان عاشقانه باران بی پایان را قرار داده ایم که در این بخش روزهای غمگین باران کم رنگ تر شده و ..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

نام رمان: باران بی پایان قسمت ششم

نویسنده : naza_nin

ژانر : اجتماعی غمگین عاشقانه همخونه ای

خلاصه رمان :

در مورد دختریه(باران) که مادرش و از دست میده برادرش ترکشون میکنه و پدرش یه زن دیگ میگیره بعد کلی اتفاق … چون دانشگاهشو ول کرده و تجربه کاری نداره مجبور میشه خدمتکار شه و خدمتکار خونه ی پسر داستان میشه بعد کلی اتفاق عاشق هم میشن و …

توجه :قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

..

به ساعت نگاه کردم چه زود گذشت

ساعت 8 شب بود

هستی هنوز نیومده بود….

بهش زنگ زدم جواب نداد…

دیگه داشتم نگرانش میشدم که تلفن زنگ خورد

+بله

_هستی پیش منه..

+شما کی هستین؟؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

_ببند دهنتو.فقط گوش کن…میای به این ادرسی که بهت میدم..به کسی هم

هیچی نمیگی حتی ایلیا..

وگرنه دور هستی رو خط بکش….

خودت تنها میای…

هول شدم..میترسیدم..

_باشه باشه..آدرس رو بدید..

باران بی پایان 301

ادرس رو نوشتم سریع اماده شدم

دستام میلرزید..رفتم پایین که فاطمه خانوم اومد جلوم..

+دخترم کجا؟؟؟

_اوم…چیزه..یه کار مهمیه..زود میام

+باشه..ولی حالت خوبه؟؟

_اره ممنون..ببخشید

سریع زدم بیرون…سریع یه تاکسی گرفتم

رفتم به اون ادرس…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

خارج از شهر بود.یه جای بیابونی..

پیاده شدم و پول تاکسی رو دادم

راه افتادم سمت ماشینی که اون دور بود

دوتا مرد پیاده شدن…

با یه دستمال چشامو بستن و یه چسب زدن به دهنم…

خیلی میترسیدم..کاش به یکی میگفتم..

نمیدونم چقد گذشت که ماشین وایساد

اون دو تا مرد اوردنم بیرون…

پرتم کردن رو زمین و چشامو باز کردن

سرمو گرفتم بالا که یه مردو دیدم

سرشو جلوم خم کردو گفت؛

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

+اخی..دلم براتون میسوزه..به خاطر ایلیا شما دوتا هم باید بسوزین…

_تو کی هستی؟منظورت چی؟هستی کجاس؟؟چیکارش کردین؟؟

+هیسس…الان میری پیشش..ببریدش

دستامو گرفتنو بردن سمت یه اتاق..

در رو باز کردنو پرتم کردن تو

در رو قفل کردن…هستی یه گوشه نشسته بود و تو خودش جمع شده بود..

رفتم سمتش…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

باران بی پایان 303

+هستی…هستی جونم…

برگشت…صورتش خونی شده بود و پر از زخم بود

_باراااان….

محکم بغلم کرد و گریه کرد…تو بغلم فشردمش و گفتم:

+جونم..خوبی؟؟چیکار کردن باهات..؟؟

_خوبم اما تو رو چرا اوردن؟؟به ایلیا گفتی؟؟

+نه..گفت به هیچکس نگو وگرنه هستی رو میکشیم..منم به خاطر تو نگفتم

_ببخشید توهم به خاطر من….

+هیسسس..این چه حرفیه..ما خواهریم دیگه..مگه نه؟؟

لبخند بی جونی زد و گفت؛

_اره

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

نشستم رو زمین سرشو گذاشت رو پام

انقد موهاشو نوازش کردم تا خوابش برد…..

همینطوری نشسته بودم و هستی روی پام خوابیده بود

سرمو تکیه دادم به دیوار و به اتفاقاتی که افتاده فکر میکردم

نمیدونستم چه بلایی قراره سرمون بیاد

ولی هر اتفاقی که بیوفته من از هستی محافظت میکنم

اون فاطمه خانم رو داره .. ایلیا رو داره.. ولی من چی ؟؟

بابام حتی زحمت نکشید یه زنگ بزنه و حالم رو بپرسه

من چیزی برای از دست دادن ندارم …

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

ایلیا، معلوم نیست الان کجاست و داره چیکار میکنه…

فهمیده ما نیستیم یانه… تو این فکر ها بودم که یهو در با شدت باز شد

از صداش هستی با ترس از خواب پرید

یه مردی که نمیشناختمش اومد طرفم هستی بازومو چسبید بهش نگاه کردم

تو چشماش ترس بیداد میکرد

مرد بازوم رو گرفت و گفت:

_ بیا یه کمم به تو حال بدیم این که زیاد کتک خورده یه خورده هم تو …

دستم رو گرفت و برد بیرون لحظه ی آخر هستی رو دیدم که دستش رو به

سمتم دراز کرده

فقط تونستم بهش بگم نگران نباش …

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

پرتم کردن تو یه اتاق سرم رو گرفتم بالا کلی وسیله اونجا بود …

_خب قشنگ نگاه کن اینجا ما اونایی که تو کارمون دخالت میکنن و به

حرفمون گوش نمیدن رو شکنجه میکنیم ….

+ اما ما که کاری نکردیم

_ آره خب اما شما به خاطر ایلیا اینجایید

بعد از گفتن این حر داد زد :

_ بچه ها بیایین ….

دوتا مرد اومدن و دستم و گرفتن و با زنجیر بستن به یه جای آهنی

همون مرد یه شلاق که روی دیوار بود رو برداشت و اومد سمتم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

_ خب فعلا اینو برات آماده کردیم

شلاق رو برد بالا که چشمام رو بستم …

با ضربه ای که به پام خورد جیغ خفه ای کشیدم ضربه های شلاق بود که

همینجور به بدنم اصابت میکرد

لباسهام پاره شده بود …. نمیدونم چند تا ضربه زد 30 تا 40 تا که دیگه

چشمام بسته شد …

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

با پاشیدن آب روی صورتم چشمام رو باز کردم آب داغ زخمام رو میسوزوند

_خوبه دختر سگ جونی هستی ولی آدمت میکنم

تا اومد ضربه ی دیگه ای بزنه در باز شد و اون مرد اومد و در گوشش یه چیزی

گفت … بهم نگاه کرد و گفت:

_ ایندفعه شانس اوردی… ببریدش پیش اون دختره …

وحشیانه دستام رو گرفتن و کشون کشون بردنم سمت اتاق

بدنم درد میکرد و زخمام میسوخت

در رو باز کردن و پرتم کردن تو …

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

هستی اومد طرفم و شروع کرد به گریه کردن دست زد به کمرم که جیغ بلندی

زدم ترسید که با صدای آرومی گفتم :

+ ببخشید خیلی میسوزه دست نزن …

باران بی پایان 309

_باشه باشه …

نشست پیشم :

_ الهی دورت بگردم همش به خاطر منه

پریدم وسط حرفش و گفتم:

+ نخیر هر کس دیگه ای هم جای من بود همین کار رو میکرد

_وای باران لباسات … صورتت..

+ اشکال نداره خوبم …

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

با هستی نشسته بودیم و به هم نگاه میکردیم

نمیدونستیم ساعت چنده ولی از روشن شدن هوا فهمیدیم که صبح شده

در باشدت زیادی باز شد و همون مرده که منو دزدیده بود گفت :

_ ایلیا زنگ زد خیلی عصبی بود

فکر کردم که دو تاتون به دردم نمیخورین یکیتون بمونه و اونیکی بره و بعد قهقه

ای زد و گفت:

_خب حالا کدومتون بره؟

رو کردم بهش و گفتم:

+هستی بزار هستی بره

هستی گفت:

_ نه باران تو برو

+نه هستی تو باید بری

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

اون مرد گفت:

_ چه از خود گذشتگی باشه بعد داد زد:

_ بچه ها سریع بیایین این دختره رو ببرین آماده کنید و بفرستینش برای ایلیا …

دست هستی رو گرفتم برگشت رو به من و گفت:

_باران ببخشید توروخدا منو ببخش مراقب باش قول میدم نجاتت میدیم

+باشه حالا برو

چشماشو بستن و بردنش

)ایلیا(

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

شب دیر اومدم خونه فاطمه خانم گفت هستی رفته بیرون و بارانم گفته کار داره

و رفته بیرون

دوساعت گذشت بر نگشتن نگران شدم

تلفنم زنگ خورد

اصغری:

_به سلام اقای تهرانی

ایلیا:

+اصغری چرا زنگ زدی؟

اصغری:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

_زنگ زدم بگم خواهرتونو اون دختره باران پیش ماان نگرانشون نشی

باران بی پایان 313

داد زدم:

+ عوضی با اونا چیکار داری این مشکل بین ماست اونا نباید تاوان کار منو

پس بدن

قهقهه ای زد و گفت:

_ دیگه دیر شده ولی خوب هر چقدرفکر میکنم میبینم جفتشون به دردم

نمیخورن

ترسیدم

+می خوای چیکار کنی

اصغری:

_نترس یکیشونو برات میفرستم

+اما…

اصغری:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

_اما نداره بقیش با خودت بشین فکر کن ببین تقصیر کیه

و تلفنوقطع کرد

بلند شدم عصبی قدم میزدم یک ساعت گذشت که زنگ درو زدن

هستی با صورت زخمی و لباس پاره اومد

پرید بغلم

باران بی پایان 315

هستی:

_داداش باران

+باران چی

هستی :

_نیمد به خاطر من خودش وایساد که من بیام ایلیا تو رو خدا نجاتش بده

تو بغلم فشردمش

_نگران نباش زود میاد پیشت

هستی:

_قول میدی؟؟

+قول

به خدمتکارا گفتم بهش برسن رفتم پیش پلیس و همه چیو بهشون گفتم

خط بارانو ردیابی کردن و فهمیدن کجاست

+اقای حبیبی منم باهاتون میام

حبیبی:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

_نه اقای تهرانی خطرناکه

+گفتم میام نمیتونم اینجا وایستم

باران بی پایان 317

_اوو باشه بریم

راه افتادیم

خارج از شهر بود پلیسا کل خونرو محاصره کردن

)باران(

حالم خیلی بد بود هیچی نخورده بودم ضعف داشتم

تمام محتویات معدم خالی شد رو سرامیک های سرد اتاق

صدای تیر اندازی اومد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

در اتاق باز شد با دیدنش لبخند بی جونی زدم

اومد سمتم داشت دستامو باز میکرد که اون مرده اومد تو

یه تفنگ دستش بود گفت:

_بهت گفته بودم بامن در نیفت تفنگو گرفت سمت ایلیا

ماشرو کشید و گفت:

_یک دو…

جیغ بلندی کشیدم چشمامو بستمو پریدم جلوی ایلیا و دیگه نفهمیدم چیشد

***

)ایلیا(

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

پلیسا رفتن تو خونه..همه ی دستیارای اصغری رو گرفتن

نتونستم باران رو پیدا کنم

باران بی پایان 319

چشمم به در قهوه ای رنگ طبقه ی پایین افتاد…رفتم توش..

باران با وضع بدی افتاده بود روی زمین..لباساش پاره بود و صورتشم زخم

بود….

تا من رو دید لبخند بی حالی زد

نباید وقت رو از دست میدادم

سریع رفتم سمتش…داشتم دستاشو باز میکردم که صدای اصغری رو شنیدم

تفنگی به سمتم گرفته شد…شروع کرد به شمردن…

1

2

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

چشمامو بستم…فقط صدای جیغ باران رو شنیدم

چشامو باز کردم باران و اصغری رو زمین افتاده بودن

نشستم بغلش…

+باران…باران…

داد زدم سریع زنگ بزنین اورژانس…

اورژانس اومد..گذاشتنش رو برانکارد

نشستم تو اورژانس

رسیدیم بیمارستان….بردنش اتاق عمل

نشستم رو صندلی یک ساعت گذشت هیچ خبری نشد….

بعد دوساعت دکتر اومد بیرون….

دوییدم سمتش…

+دکتر چیشد؟؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

_خوشبختانه خطر رفع شد..تا یک ساعت دیگه بهوش میاد…

نفس راحتی کشیدم

+میتونم برم پیشش؟؟

_البته

رفتم تو اتاقش..مظلوم چشاشو بسته بود…نشستم رو صندلی بغل تختش

توی سکوت داشتم بهش نگاه میکردم که تلفنم زنگ خورد….

باران بی پایان 321

هستی بود…

سریع رفتم بیرون و جواب دادم…

+جانم هستی؟خوبی؟

_اره..ایلیا باران چیشد؟؟

+هیچی نجاتش دادیم..

خوشحال شد

_واقعا؟؟؟؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

+اره…فقط…

_فقط چی؟؟

+فقط تیر خورده….

داد زد.._چیییی؟؟؟؟

+چیز خاصی نشده..تیر خورده به بازوش..الان بهتره

_کدوم بیمارستانین؟؟

+هستی لازم نیست بیای

_ایلیا میگم ادرس

+باشه بابا تسلیم…

ادرس رو بهش دادم بدون خدافظی قطع کرد..رفتم تو اتاق باران

بهوش اومده بود…

+سلام خانوم خانوما…بالاخره بهوش اومدی

_سلام

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

نشستم پیشش…

باران بی پایان 323

+خوبی؟؟

_اره فقط یکم بازوم درد میکنه…

+خب طبیعیه…تیر خوردیا…تقصیر من بود..به خاطره منه الان اینجایی…

_اینو نگید…وظیفم بود…

+چه وظیفه ای..

لبخندی زد و گفت:

_بالاخره شما رئیسمی دیگه قربان

همون موقع هستی اومد.

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

پرید بغل باران که صدای اخش در اومد..

توپیدم بهش

+عه هستی مگه نمیبینی زخمیه توهم میپری بغلش

مظلوم نگام کرد و گفت:

_خب ببخشید..خیلی خوشحال شدم که حالش خوبه..

باران گفت:

+مرسی عزیزم…تو خوبی؟

_اره به لطف تو خیلی خوبم..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

+این چه حرفیه..

هستی مراقب باران باش تا من برم پیش دکتر ببینم باران کی مرخص میشه…

_باشه داداشی.حواسم هست..

رفتم پیش دکتر که گفت دو روز دیگه مرخص میشه

رفتم پیش دخترا بهشون گفتم

باران بی پایان 325

تو این دو روز نذاشتم هستی بیاد بیمارستان..خودم پیش باران موندم…

اون به خاطر من اینجوری شد

اگه اتفاق جدی تری میوفتاد من چیکار میکردم…

هستی یه دست لباس برای باران اورد..

از پذیرش برگه ی ترخیصشو گرفتم

وقتی رسیدم جلوی در اتاق هستی و باران اماده منتظر بودن

بهشون لبخندی زدم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

سوار ماشین شدیم…

تو راه بودیم که گفتم:

+دخترا یه خبر خوب..

دوتاشون باهم گفتن چی؟؟

+میخوام برای اینکه حال و هواتون عوض شه و این اتفاقا رو فراموش کنین چند

روز ببرمتون مسافرت…

هستی گفت؛

_کجا؟؟؟

+شمال خوبه؟؟

_عالیهههه….

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

خوبه..پس به بچها میگم فردا راه بیوفتیم

تا رسیدن به خونه دخترا تمام برنامه ریزیا رو انجام دادن

وقتی رسیدیم دوتاشون بدو بدو سمت اتاقاشون..

نشستم جلوی تلویزیون مشغول عوض کردن کانالا شدم…

بعد یک ساعت هر دوشون اومدن بیرون

باران بی پایان 327

گفتم..

+چه عجب بالاخره تشریف فرما شدین..

چیکار میکردین؟

باران گفت:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

_داشتیم چمدونامونو میبستیم که برای شب کاری نداشته باشیم

+چه خوب…

_من برم تو اشپزخونه کارا رو انجام بدم..فعلا با اجازه

باران رفت..هستی نشست بغلم و گفت:

+خیلی خوب شد که این پیشنهاد رو دادی ایلیا..هممون به یه مسافرت نیاز

داشتیم…

فکر کنم یکی از بهترین مسافرتای عمرم بشه..

_چرا؟

+چون باران باهامونه…

دختر شاد و مهربونیه…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

_اره..

با هستی مشغول دیدن تلویزیون شدیم

باران صدامون کرد برای شام

بعدشم سریع رفتیم بخوابیم که فردا صبح خواب نمونیم….

***

)باران(

صبح ساعت 6 از خواب بیدار شدم قرار بود 7 راه بیوفتیم

خیلی خوشحال بودم..مسافرت واقعا حال هممون رو خوب میکرد

سریع صورتمو ش ستم رفتم پایین که دیدم هووووو سه تا دختر با ه ستی یه

گوشه واستادن دارن حر میزنن….

باران بی پایان 329

چهار تا پسر هم دارن با ایلیا حر میزنن

یکی از اون پسرا هم حامد بود..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

داشتم از پله ها میرفتم پایین که هستی منو دید و گفت:

+به خانوم هم بیدار شدن..

همه برگشتن سمتم…

گفتم سلام….

همه گفتن سلام…

رفتیم سر میز و صبحونمونو خوردیم و رفتیم سمت ماشینا…سه تا ماشین بود

پسرا رفتن سوار ماشین شدن..

هستی هم با دوستاش سوار ماشین شد

منو ایلیا موندیم

گفتم….

+اوم…چیزه..واستا به هستی بگم بیاد اینجا من برم تو ماشین دخترا

_باران وقت اینکارا رو نداریم الانم دیره

سوار شو زود بریم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

شونه ای بالا انداختم و گفتم باشه…

سوار شدیم کمربندامونو بستیم

تقریبا یک ساعت از راه گذشته بود که دیدم

ایلیا هی وول میخوره….

دستشو گذاشته بود رو معدش…

+چیشده؟؟خوبی؟

_معدم درد میکنه..

+چرا؟؟سابقه معده درد داری؟

_اره بعضی وقتا اینجوری میشم..تو دا شبورد یه قرص هست درش بیار بده به

من..

باران بی پایان 331

+نه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

_وای باران لج بازی نکن…معدم میسوزه

+نمیدم..اول باید اینو بخوری

از تو کیفم یه ساندویچ در اوردم و گرفتم سمتش

+بیا

_باران بیخیال شو تازه صبحونه خوردم…

+اول اینکه تازه نخوردی بعدشم قبل قرص باید یه چیزی بخوری

_اما من نمیتونم بخورم پشت فرمونم

+خب باشه من بهت میدم

_باشه..ولی کما

+باااشه….

ساندویچ رو گرفتم سمت دهنش

یه گاز زد و گفت:

+اومم چه خوشمزس..خودت درست کردی؟؟

_اره

+خیلی خوبه

_مرسی..حالا بخور

چند گاز دیگه هم زد…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

+بسه دیگه قرص رو بهم بده

قرص رو بهش دادم اب هم دادم

خورد…

باران بی پایان 333

+بهتر شدی؟؟

_اره مرسی

+خواهش میکنم

_باران میتونی رانندگی کنی؟؟

+اره چطور؟؟

_من یکم بخوابم…

+اره البته…

نگه داشت یه گوشه و پیاده شد

سوار شدم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

سرشو تکیه داد به پشتیه صندلی و چشماشو بست…

راه افتادم

بالاخره رسیدیم…

خیلی جای قشنگی بود یه ویلای بزرگ با محوطه ی سرسبز

ایلیا رو صدا زدم بیدار شد

رفتیم تو ویلا

پسرا یه اتاق برداشتن ما هم یه اتاق…

وسایل رو بردیم…قرار شد استراحت کنیم تا بعدا تصمیم بگیریم که کجا

میخوایم بریم…

رفتم رو تخت..سرم به بالشت نرسیده خوابم برد

با صدای بچه ها بیدار شدم..

ساعت رو نگاه کردم 8 شده بود

+چه خبره؟

_هیچی بچه ها میخوان کباب درست کنن

+چه خوب

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

باران بی پایان 335

لباسامونو عوض کردیم رفتیم پایین

پسرا بساط کباب رو اماده کرده بودن

همشون سرگرم بودن

هستی هم با دوستاش بود…

حوصلم سر رفت..بلند شدم راه افتادم سمت جنگل…

نمیدونم چقد گذشت وقتی به اطرا نگاه کردم هیچی جز درخت نمیدیدم…

ترسیدم..گوشیمو در اوردم…

اه لعنتی انتن نمیده…

به راه رفتنم ادامه دادم..

تا شاید راه رو پیدا کنم…اما نمیشد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

تنها چیزی که اونجا بود فقط درخت بود

داشتم راه میرفتم که پام گیر کرد به درخت و افتادم پایین…

گریم گرفت و اشکایی بود که روی گونم سرازیر میشد…

***

)ایلیا(

با بچه ها مشغول درست کردن کباب بودیم

چشمم به هستی افتاد

لبخندی بهش زدم…

باران رو پیششون ندیدم..اطرا رو دیدم نبود…

دویدم سمت هستی…!!

+هستی باران کو؟؟؟

_اطرا رو گشت و گفت..نمیدونم ندیدمش

+پس حواست کجاس؟؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

بچه ها اومدن…حامد گفت:

+چیشده؟؟؟

_باران نیست

+چییی؟؟؟یعنی چی؟شاید تو ویلاس

هستی سریع رفت تو ویلا

بعد پنج دقیقه اومد..:نیست..

+بچه ها پخش میشیم..دخترا شما میمونین تو ویلا

پسرا شما هم دو به دو برید….

منم خودم میرم..

زود باشید..

هرکی پیداش کرد به بقیه خبر بده..

_باشه..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

رفتیم..انگار آب شده بود رفته بود تو زمین…

رفتم سمت جنگل تا وسطای جنگل رفتم

داشتم برمیگشتم که دیدمش..نشسته بود رو زمین

دویدم سمتش…

+باران…باران..خوبی؟؟؟

سرشو اورد بالا..با چشای اشکیش نگام کرد

+هییشش اروم دختر خوب…چیزی نیست

_ایلیا من میترسم..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

 

میتونی راه بیای؟؟

_نمیدونم..

داشت بلند میشد که دوباره افتاد زمین

+پات درد میکنه؟؟

_اره گیر کرد به درخت…

داشت حر میزد که دستمو انداختم زیر زانوش و بلندش کردم

متعجب نگام میکرد..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

+شبه پاتم درد میکنه…نمیتونی راه بیای

اینجوری بهتره

_ولی تو اذیت میشی..

+نمیشم…

سرشو گذاشت رو سینم چشماشو بست….

رسیدیم ویلا…

جلوی در بود که صداش زدم..

+باران..باران

تکون خورد..

+باران بیدار شو رسیدیم..

گذاشتمش زمین

+خوبی؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

_اره بهترم

+بیا بریم تو..

باران بی پایان 341

در ویلا رو باز کردم بچه ها پراکنده تو ویلا وایساده بودن..

هستی داشت قدم میزد تا باران رو دید بدو بدو اومد پیشش

هستی:+باران کجا بودی؟؟خوبی؟؟

بغض هر دوشون شکست شروع کردن به گریه کردن

بچه ها دورشون جمع شدن

هستی رو از باران جدا کردم و گفتم:

+هستی جان الان که حالش خوبه دیگه گریه چرا؟

_فکر کردم خدایی نکرده براش اتفاقی افتاده

+نه..خیالت راحت..خوبه خوبه

فقط یکم پاش درد میکنه

رو کرد سمت باران و گفت:

+الهی قربونت برم..بیا باهم بریم بالا یکم استراحت کن

دست باران رو گرفتن و رفتن بالا

رفتم رو مبل..بچه ها دورم جمع شدن

حامد گفت:

+کجا بودی؟کجا بود؟؟مگه قرار نبود هرکی پیداش کرد زنگ بزنه به بقیه خبر

بده؟؟

_تو جنگل بود..قرار بود زنگ بزنم ولی اونجا انتن نمیداد

خیلی ترسیده بود

یکی از دخترا گفت:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

+حق هم داره..اون موقع شب وسط جنگل واقعا هم ترس داره…

+شماها شام خوردین؟؟

باران بی پایان 343

_نه منتظر شما بودیم

تقریبا یک ساعت گذشت که شام اماده شد

هستی خواست بره باران رو صدا کنه که نذاشتم و گفتم خودم میرم

رفتم بالا..در رو زدم جواب نداد

در رو باز کردم خوابش برده بود

دلم نیومد بیدارش کنم

رفتم پایین

هستی:+چیشد پس؟؟باران کو؟

_خوابش برده..بیدارش نکنیم..

+باشه

شام رو خوردیم و هرکس رفت تو اتاقش که بخوابه

***

)باران(

صبح از خواب بیدار شدم..ساعت 7 بود

همه خواب بودن

سریع یه دوش گرفتم و رفتم پایین

و رفتم تو آشپزخونه…صبحانه رو اماده کردم و میز رو چیدم…

همه چی رو گذاشتم…

پنیر،کره،مربا،آبمیوه،چای و….

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

ساعت 8 بود که بچه ها یکی یکی از خواب بیدار شدن

اول از همه هم ایلیا و هستی بودن…

+به ببین چیکار کرده…راضی به زحمت نبودیم به خدا

_ایلیا:_عه هستی…باران خوبی؟؟

باران بی پایان 345

+اره خیلی…میخواید همینجوری سرپا وایسید؟؟بشینید دیگه…

همه نشستن..

با شوخی و خنده صبحانمونو خوردیم…

ایلیا گفت:

+بچه ها امروز گردشامونو میکنیم شب راه میوفتیم…

همه ناراحت گفتن…چرا؟؟؟

+چون یه کاری پیش اومده باید حتما برگردیم

باشه

رفتیم لباسامونو عوض کردیم و اماده جلوی در وایسادیم

وقتی همه اومدن رفتیم سمت دریا…

ما رفتیم قسمت زنونه پسرا هم رفتن قسمت مردونه…

انقد شنا کردیم که خسته شدیم..

از آب اومدیم بیرون…با دخترا رفتیم شهر بازی..

بعد زنگ زدیم پسرا اومدن دنبالمون..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

ساعت 7 شب شد که عازم رفتن شدیم..

اصلا دوست نداشتم برگردیم…اینجا و حال و هواشو خیلی دوست داشتم…

اما مجبور بودیم دیگه…

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم…

خیلی کنجکاو بودم دلیل این همه زود برگشتن رو بدونم

 

 

 

دانلود رمان عاشقانه باران بی پایان,رمان عاشقانه باران بی پایان, رمان باران بی پایان رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور باران بی پایان, رمان عاشقانه صحنه دار باران بی پایان, رمان عاشقانه ایرانی باران بی پایان, رمان عاشقانه کوتاه باران بی پایان, رمان عاشقانه ۹۸ia باران بی پایان, رمان عاشقانه خارجی باران بی پایان, رمان عاشقانه پلیسی باران بی پایان, رمان عاشقانه دانلود باران بی پایان, باران بی پایان,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان باران بی پایان,دانلود رمان باران بی پایان برای موبایل,عکس شخصیت های رمان باران بی پایان,دانلود رمان باران بی پایان apk,دانلود رمان باران بی پایان لاو98,رمان باران بی پایان قسمت اول,دانلود رمان باران بی پایان نسخه apk,دانلود رمان باران بی پایانapk,رمان باران بی پایان قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,

دانلود رمان ماه مه آلود هر سه جلد کامل
رمان ماه مه آلود
 
رمان ماه مه آلود به قلم پرستو . س با بیش از یک میلیون دانلود و نصب یکی از پر مخاطب ترین رمان های فارسی زبانان بوده است که هر سه جلد این رمان در این سایت قابل دانلود و مطالعه می باشد. جلد اول به صورت رایگان دانلود کنید در صورت تمایل دو جلد دیگر را نیز مطالعه فرمایید.توضیحات بیشتر

+ 21 = 22

تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو 98 و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است.