خانه » رمان های عاشقانه » دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

در دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم ادامه رمان عاشقانه باران بی پایان را قرار داده ایم که در قسمت نهم باران از کسانی که به وی آسیب رسانند و باعث سختی کشیدن وی شده اند …

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

نام رمانباران بی پایان قسمت نهم

نویسنده : naza_nin

ژانر : اجتماعی غمگین عاشقانه همخونه ای

خلاصه رمان :

در مورد دختریه(باران) که مادرش و از دست میده برادرش ترکشون میکنه و پدرش یه زن دیگ میگیره بعد کلی اتفاق … چون دانشگاهشو ول کرده و تجربه کاری نداره مجبور میشه خدمتکار شه و خدمتکار خونه ی پسر داستان میشه بعد کلی اتفاق عاشق هم میشن و …

توجه :قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

چی؟ ایلیا بی خیال نصفه شبی شوخیت گرفته برو بخواب شب خوش

اینو گفتمو برگ شتم دا شتم میرفتم که یهو از زمین کنده شدم ایلیا منو انداخت

رو کولش

_عه ایلیا بزارم زمین الان بقیه بیدار میشن

_اگه نمیخوای بیدارشن پس حر نزن میدونی که زمین نمیزارمت

مجبور شدم سکوت کنم

رفت تو اتاقش درو بست منو گذاشت رو تخت و گفت:

_حالا میخوابی اینجا یا نه؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

_اممممم نه برو اونور تا کسی نیومده

شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسش همزمان با باز کردن هر دکمه یه قدم

جلو میومد

من_ای ..ایلیا چیکار میخوای بکنی؟

صورتشو به صورتم نزدیک کرد و گفت:

_میمونی یا نه

باران بی پایان 511

با ترس گفتم :

_آ..آره

رفت عقب و گفت:

_افرین ببینم تو ترسیدی؟ نکنه فک کردی میخوام بلایی سرت بیارم

سرم و انداختم پایین

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

_باران نگام کن تو همچین فکری کردی؟

_ایلیا ببخشید دست خودم نبود یه آن وقتی اونجوری دیدمت ترسیدم

گریم گرفت بغلم کرد سرم و گذا شت رو سینش م شغول نوازش موهام شد و

گفت:

_گریه نکن توروخدا گریه نکن

از آغوشش بیرون اومدم صورتمو با دستاش قاب گرفت و گفت:

_لعنت به من لعنت به من که اینجوری اذیتت میکنم به خدا همش شوخی بود

بارانم گریه نکن به خاطر من

اشکامو پاک کردم

_باشه اشکال نداره تقصیر خودم بود

_

صبح که بیدار شدم با اولین کسی که رو به رو شدم ایلیا بود خمیازه ای کشیدم

و گفتم:

_ایلیا چه زود بیدار شدی

_صبحت بخیر خانوم قشنگم

_صبح توام بخیر

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

_من نخوابیده بودم

_یعنی چی چرا

_چون نمیخواستم حتی یه لحظه ام از دیدنت رو دریغ کنم تا صبح به زیبا

ترین دلیل زندگیم نگاه کردم اینکه اگه نبودی چی میشد حتی فکر کردن بهش

منو میکشه هیچ وقت تنهام نزار باران قول میدی؟

غرق در عشق شدم غرق در عشق مردی که تمام وجودم بود

_قول میدم

_لباساتو عوض کن بیا پایین یکم دیگه بچه ها میان دنبالت

باران بی پایان 515

یه ماه دیگه عروس خودم میشی

لبخندی از سر شادی بهش زدم سرمو تکون دادم رفت بیرون

از جام بلند شدم رفتم تو اتاقم..

یه مانتوی گلبهی با شلوار لی و شال مشکی سرم کردم..

آرایش ملایمی کردم و رفتم پایین

همه بیدار شده بودن..داشتن صبحانه میخوردن..

+سلام

_سلام..صبحت بخیر

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

+صبح همگی بخیر

نشستم سر میز..داشتم صبحونمو میخوردم که زنگو زدن

آیدا و دنیا بودن..

+سلام

_سلام باران..بدو..

+بابا کجا؟چه عجله ایه..بزارید صبحونمو بخورم

هستی:_وا باران..چقد میخوری!!؟

پاشو دیر شد

+اول اینکه من چیزی نخوردم..

دوم اینکه عجله ای نداریم..مغازه ها هم فرار نمیکنن..

ایلیا:_بسه دیگه..خانومم راست میگه.

بزارید بخوره جون بگیره که میخواید بگردونیدش زود خسته نشه

هستی:_عههه!!!..حالا منو ضایع میکنی؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

هنوز هیچی نشده زن ذلیل شدی

باشه اقا داداش

باران بی پایان 517

باران خانم شما صبحونتونو بخورید هر وقت تموم شد اعلام کنید بریم..

زبونمو براشون دراز کردمو گفتم:

+حتما

تقریبا نیم ساعت صبحونه خوردنم طول کشید

ما بینش به بچه ها که با خشم نگام میکردن ذل میزدم

واقعا قیافه هاشون خنده دار شده بود..

از سر میز بلند شدم..

+خب..تموم شد..میتونیم بریم

_چه عجب..!!!بفرمایید اولیا حضرت

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

+ممنون

همه خندشون گرفت

به ترتیب همه رو *ب*و*س*یدم

رسیدم به ایلیا…نگاه پر عشقی بهش کردم

و گونشو *ب*و*س*یدم..

+خدافظ همگی

_باران مراقب باشیدا

+خیالت راحت..فعلا

رفتیم بیرون..

***

)آرمان(

خوشحال بودم

خوشحال بودم از اینکه خواهرم خوشبخته..

از اینکه میخنده..

از اینکه از ایلیا راضیه..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

گاهی وقتا باید بفهمی زندگی با مشکلاتش روزای خوبم داره

کسیایی که باعث میشن خوشحال باشی

پیشتن و تنهات نمیزارن..

گاهی وقتا باید بفهمی با تموم مشکلات باید قوی باشی..

رو پای خودت وایسی..من این چیزا رو از باران یاد گرفتم..

خواهری که با اینکه کوچیکتر از من بود

اینا رو بهم یاد داد..

مستقل شد بدون اینکه حتی یه ذره از زندگیش ناامید شه..

و حالا جوابشو گرفت…

با صدای ایلیا از فکر بیرون اومدم..

_اگه میشه میخوام باهاتون صحبت کنم

با هر دوتون..

بابا:_البته..

_بریم تو اتاق کارم..

+حتما..

با بابا رفتیم تو اتاق ایلیا..

_بفرمایید..

نشستیم رو مبل..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

_من میخواستم راجب کارخونه باهاتون صحبت کنم

+راجب کدوم کارخونه؟

اونجا که دیگه اسمش کارخونه نیست

هیچی توش نداره

_میدونم..اتفاقا راجب همونه

ارمان که کار نمیکنه

وضع شما هم که معلومه

باران بی پایان 521

میخواید کار کنید یا نه؟؟

+معلومه پسرم..

_خب من بهتون کمک میکنم وسایل کارخونه رو بخرید و کارتونو دو باره

شروع کنید

+اما اینطوری که نمیشه

_میشه..در اصل ما یه شریک به حساب میایم

سرمایه از من کار از شما

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

+وای اینجوری که عالیه..مطمئن باش پولتو برمیگردونیم

_این مهم نیست..من میگم وسایلو بخرن و فردا بیارن کارخونه

گفتم:

+ایلیا واقعا زحمت کشیدی..

_این چه حرفیه..ما دیگه یه خانواده ایم

پس تشکر لازم نیست

***

)باران(

این یه ماه با هرسختی بود گذشت..

باورم نمیشه فردا عروسیمه..خیلی خوشحالم..

آوا باردار بود و این به خوشحالیم اضافه میکرد..

یعنی میرسه روزی که من بچه خودمو بغل کنم؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

بابا اینا خونه ی خودشون بودن

ایلیا هم عین همیشه مهربون بود

همه چی خوب بود..

قرار بود شب بریم بیرون و من داشتم آماده میشدم..

باران بی پایان 523

یکی در زد

+بله؟

در باز شد و قامت ایلیا نمایان شد

_عشقم نمیای؟دیر شداا

+اومدم

شالمو درست کردم و رفتم سمت ایلیا

دستشو گرفتم

رفتیم کافه همیشگی..

جایی که همه ی خاطرات خوبم اونجا رقم خورد..

اولین دیدار منو ایلیا تا همین الان..

رسیدیم

درو باز کرد..

پیاده شدم..رفتیم تو کافه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

تا رسیدیم هستی که زودتر از ما رسیده بود گفت:

_به چه عجب..بالاخره اومدن..بابا کجا بودید شماها؟؟؟

+سلام..ببخشید تقصیر من شد

اماده شدنم طول کشید..

نشستیم سرمیز

همه بودن..

روبه آوا گفتم:

+برادر زاده ی من چطوره؟؟

_خوب..منتظریم ببینیم دختره یا پسر

+هرچی که هست ایشالا سالم و سلامت باشه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

_ایشالا

یه جشن مختصر گرفتیم

یه کیک کوچولو

فقط برای ابراز خوشحالیمون..

+ایلیا بریم؟

_باشه

هستی:_عه کجا؟؟زوده..

+فردا وقت ارایشگاه دارم..باید زود بیدارشم

حداقل شب زود بخوابم

_اوو باشه..مواظب خودتون باشین..فعلا

رفتیم خونه..هستی هم یکم دیر تر اومد

تقریبا همه کارا رو کرده بودیم

ساقدوشای من آیدا و دنیا و آوا و هستی بودن و

ساقدوشای ایلیا حامد و آرمان و دوتا از دوستای دیگش

ساعت ده بود که خوابیدم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

صبح زود بیدار شدم

استرس داشتم..باهستی سریع اماده شدیم

ایلیا رسوندمون آرایشگاه..

بچه ها هم اونجا بودن

+سلام

_سلام..خانم راد؟

+بله

_بفرمایید کارتونو شروع کنم

از موهام شروع کردن

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

کل موهامو پشت جمع کردن و تیکه ای از موهامو بافتن و دور موهای جمع

شدم قرار دادن بعد از اینکه کار تموم شد

یه تاج ساده خوشگل هم رو موهام گذاشتن..

بعد از موهام آرایشمو شروع کردن

یه ارایش ساده در عین حال قشنگ..

یه خط چشم نازک و ریمل..

یه سایه ی کالباسی..

رژگونه ی صورتی و رژ قرمز پرنگ..

ارایشم که تموم شد ناخونامو کار کردن..

تقریبا کارا تموم شده بود

ساعت 3 بود..

لباس عروسیمو پوشیدم

خیلی ناز شده بودم..عاشق لباس عروسم بودم

یه دکلته که تا کمر سنگ دوزی شده بود و بعد پف دار میشد

و دنباله بلندی داشت

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

تورو روی سرم درست کردم

همون موقع آیدا و دنیا و هستی و آوا اومدن..

آوا:_وای باران چقد ناز شدی

+مرسی

دنیا:_راست میگه والله

+شماها هم خیلی ناز شدین..

 

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

_عروس خانم اقا داماد اومدن..

+مرسی

الان میام

_بدو برو که امروز روز شماس..

+وای خیلی استرس دارم

_استرس نداره که.

برو

+باشه

تور رو انداختم رو سرم و رفتم بیرون

***

)ایلیا(

دخترا رو که رسوندم رفتم گل فروشی

یه دسته گل پر از گلای رز سفید سفارش دادم

ماشینو گذاشتم اونجا و گفتم روشو با گل رز قرمز تزیین کنن

میدونستم باران عاشق گل رزه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

خودمم رفتم ارایشگاه..کارم که تموم شد بچه ها اومدن دنبالم

منو جلوی گل فروشی پیاده کردن و گفتن میرن دنبال دخترا

فیلمبردار همش میگفت اینکارو کن

اونکارو کن..

سوار ماشین شدم و راه افتادم

سمت ارایشگاه

پیاده شدم و دست گل و برداشتم

رفتم جلوی در ارایشگاه

زنگو زدم و گفتم اومدم دنبال باران راد

باران بی پایان 531

به ماشین تکیه دادم که در باز شد

اومد طرفم

فیلمبردار از هر لحظه فیلم میگرفت..

تورو زدم کنار..سرشو گرفت بالا

با دیدنش خشکم زد..

صد برابر خوشگلتر شده بود..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

دسته گل و دادم بهش..

_وااای گل رز

+بله..همونی که دوست داری..

_مرسی..

در ماشینو باز کردم

+بفرمایید دوشیزه..

_ممنون

سوار شد..کمکش کردم تا تور لباسشو جمع کنه

ماشینو دور زدم و سوار شدم

ضبط رو روشن کردم

اهنگ نازنین از احمد سعیدی…

+خیلی خوشگل شدی باران..

_مرسی

+امروزو برات رویایی میکنم..

رسیدیم آتلیه..همراه با ما بچه ها هم رسیدن

باران بی پایان 533

کلی عکس با ژستای مختلف گرفتیم

کارمون که تموم شد راه افتادیم سمت

تالار

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

تو راه تلفنم زنگ خورد..با دیدن اسمش قطع کردم..

معلوم نیست چیکار داره که چند روزه زنگ میزنه..

***

)باران(

خیلی خوشتیپ شده بود

یه کت شلوار مشکی با یه پیراهن سفید که دکمه هاش مشکی بود..

با یه پاپیون مشکی..عالی بود

رفتیم آتلیه..داشتیم میرفتیم سمت تالار که تلفنش زنگ خورد..

ولی سریع قطعش کرد..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

نمیدونستم کیه ولی هرکی هست چند روزه داره مزاحم میشه

منم نمیخواستم امروزو خراب کنم پس سکوت کردم

رفتیم تالار..بچه ها سریع اومدن پیشم

دونفر سمت راستم دونفر سمت چپم

برای ایلیا هم همینطوری…

دستمو دور بازوی ایلیا حلقه کردم..

رفتیم داخل..نشستیم سرسفره عقد

عاقد شروع کرد به خوندن..

دوشیزه مکرمه سرکار خانم باران راد

آیا بنده وکیلم شمارو به عقد دائمی ایلیا

تهرانی دربیاورم؟؟

هستی:_عروس رفته گل بچینه…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

برای بار دوم عرض میکنم…دوشیزه مکرمه سرکار خانم باران راد آیا بنده وکیلم

شما را با مهریه معلوم به عقد دائمی ایلیا تهرانی در بیاورم؟

هستی:_عروس زیر لفظی میخواد

ایلیا به هستی گفت:

_هستی میزاری بله رو بگه یا نه؟؟؟

هستی:+اقا ایلیا فکر کردی به دست اوردن باران به همین راحتیه؟؟؟

بده زیر لفظی رو…

خندم گرفت..

ایلیا یه جعبه رو جلوم گرفت..بازش کردم

یه سرویس طلای ظریف

خیلی ناز بودن..

داشتم نگاشون میکردم که عاقد گفت:

_وکیلم؟؟

+بااجازه ی برادر و پدرم و همه ی بزرگترا بله

همه دست زدن..ایلیا هم بله رو گفت..

بابا برام سه تا النگو خریده بود..

آوا و ارمان یه نیم ست طلا…حامد یه دستبند طلا..

هستی ساعت خریده بود

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

خیلی خوشم اومد..از همه تشکر کردم..رفتن تو سالن

منم بلند شدم..ایلیا دستمو گرفت و رفتیم تو سالن..

همه دست و جیغ میزدن..نشستیم تو جایگاه مخصوص عروس داماد..

به مهمو نا ن گاه میکردم..ایل یا هم تو گوشم یه چیزایی میگ فت که خ ندم

میگرفت..

هستی و بچه ها اومدن

عکسایی که چند روز پیش تو آتلیه گرفته بودیم

باران بی پایان 537

رو اوردن

ایلیا رفت قسمت مردونه..بعد صدای اهنگ اومد هستی دستمو گرفت و اورد

وسط

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

کلی *ر*ق*ص*یدیم..بعد موقع ی شام شد

دوباره ایلیا اومد

شام رو با حرکاتی که فیلمبردار میگفت خوردیم

یه قاشق من گذاشتم دهن ایلیا یه قاشق اون..

ساعت ده بود که مهمونا یکی یکی اومدن برا خدافظی کردن..

ازشون تشکر کردیم و رفتن بیرون

ماهم رفتیم

سوار ماشین شدیم..بعد راه افتادیم

تو کل عروسی عاشق این قسمتش بودم

همه میومدن دنبالمون..بوق میزدن

ایلیا سقفو باز کرد..بلند شدم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

ایلیا:_عه باران بشین..

+ایلیا ولم کن..

_باران میوفتیا

+نکن نمیوفتم

_باشه هرچی تو بگی

رسیدیم جلوی در خونه…پیاده شدیم

کلی *ر*ق*ص*یدیم..بعد نوبت اخرین مرحله رسید

همه وایسادن پشت منم رفتم جلو

دسته گل و گرفتم بالا و شمردم…

ولی به جای اینکه پرتش کنم دادمش دست هستی

از کارم تعجب کرد..

همون موقع حامد جلوش زانو زد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

قبلا بهم گفته بود بهش علاقه داره و میخواد ازش خواستگاری کنه…

ازمن کمک خواسته بود..

منم بهش قول داده بودم که کمکش میکنم

همه خوشحال بودن

هستی بله رو گفت

به ایلیا نگاه کردم که لبخندی بهم زد

همه ی مهمونا رفتن.

رفتیم تو اتاقمون..

یه رو تختی سفید خوشگل..

کلی گل خشک شده روش

از جلوی در تا بغل تختم با گل تزیین کرده بودن

 

صبح شد ایلیا پیشم نبود..سعی کردم بلند شم اما درد امونم نداد و جیغ زدم

ایلیا درو باشدت باز کرد

_باران..خانومم خوبی؟؟؟

+ایلیا کمرم و دلم درد میکنه

_قربونت برم طبیعیه

ببین خدیجه خانم کاچی داد گفت حتما باید بخوری تا دردت کمترشه

+دوست ندارم

_عه اذیتم نکن دیگه.باید بخوری

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

اصلا خودم بهت میدم

نشست روتخت..به زور چندتا قاشق خوردم

_بهتری؟

باران بی پایان 543

+مرسی

_خواهش میکنم..اگه دردت بیشتر شد بگو ببرمت دکتر

+باشه

_وسایلتم جمع کن

+چرا؟

_چون میخوایم بریم ماه عسل..

+واقعا؟؟؟کجا؟؟

_شمال..تو همون کلبه ای که دوسش داری

+خیلی خوبه

_پس تا شب اماده شو..شب راه میوفتیم

همون موقع گوشیش زنگ خورد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

نمیدونم کی بود اما عصبی گوشی رو قطع کرد

+ایلیا این کیه که بهت زنگ میزنه؟چند بار خواستم بپرسم ولی گفتم شاید

خودت بخوای بهم بگی..کیه؟؟

_نمیخواستم ناراحتت کنم..ساحله.

نمیدونه ما باهم ازدواج کردیم فکر کرده هنوزم شانسی داره

+نداره؟

اخم کرد..

_معلومه که نه..حتی فکر کردن بهش هم احمقانس

من برم شرکت..کارا رو بسپرم به ارمان

اینجوری خیالم راحتره

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

+باشه

_کاری نداری؟

باران بی پایان 545

+نه عزیزم

_باشه..پس زود میام..مراقب خودت باشیا

+باشه چشم

_چشمت بی بلا..

ایلیا رفت..منم از جام بلند شدم رفتم حموم

یه دوش اب گرم گرفتمو اومدم بیرون

از حموم اومدم بیرون..

لباسامو عوض کردم

یه حوله کوچیک دور موهام پچیدم و رفتم پایین…

رفتم تو اشپزخونه

میخواستم غذای مورد علاقه ی ایلیا رو درست کنم..

هیچکس نبود..

فقط فاطمه خانم و خدیجه خانم بودن..

+سلام

فاطمه خانم:_سلام خوبی عزیزم؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

+مرسی

خدیجه خانم:_دخترم بهتری؟

چرا بلند شدی؟یکم استراحت میکردی

+خوبم مرسی

میخواستم ببینم هنوز ناهار درست نکردین؟

_نه عزیزم..چطور؟

+میخوام اگه میشه یه امروز اشپزخونه رو بدین به من

میخوام غذای مورد علاقه ی ایلیا رو درست کنم

_البته..چرا که نه…دیگه خانم خونه شمایی

اجازه ماهم دست شماس.

+اختیار دارید..

از یخچال مواد قورمه سبزی رو برداشتم

شروع کردم به پختن

تقریبا یک ساعت طول کشید..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

برنجم دم کشید که صدای چرخیدن

کلید در اومد…

زیر برنجو خاموش کردم و بدو بدو رفتم سمت در..

همون موقع در باز شد..

+سلام..

_به به..سلام خانوم خوشگلم..

+خسته نباشی

_الان که تو رو دیدم همه ی خستگیم در رفت

بو کشید و گفت:

_اوممم یه بوهایی میاد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

+اوهوم

کتشو ازش گرفتم..گفتم:

+یکی قرمه سبزی خیلی دوست داره

واسه اون پختم..

_اونوقت اون یه نفر کیه؟؟

یکم ادای فکر کردن رو در اوردم و گفتم:

+میتونی تو باشی

_پس بریم که خیلی گشنمه

+بریم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

نشست پشت میز..بشقابا رو چیدم..

برنجو کشیدم توی دیس و قرمه سبزی رو ریختم توی ظر …

دوغ و لیوان رو اوردم و گذاشتم روی میز

خودمم نشستم

بشقابشو برداشت که از دستش گرفتم

+خودم میکشم..

کفگیر رو برداشتم..براش برنج کشیدم

یکم خورشت ریختم و گذاشتم جلوش

_قیافش که عالیه..

+کاش مزشم عالی باشه

یه قاشق برداشت گذاشت دهنش

قیافش یه جوری شد

+ایلیا خیلی بد بود؟؟

لبخندی زد و گفت:

_معلومه که نه..محشره..

میشه از این به بعد خودت غذا درست کنی؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

خوشحال شدم و گفتم:

+حتما

غذامونو تو سکوت خوردیم

ایلیا بلند شد

_وسایلتو جمع کردی؟

+نه..چیز زیادی که نمیخوایم زود جمع میکنم

باران بی پایان 551

_بریم بالا باهم جمع کنیم

+باشه

رفتیم بالا

+ایلیا

_جونم

+اول چمدون رو بیار من وسایل رو جمع کنم بعد برو یه دوش بگیر یکم

استراحت کن که خوابت نگیره تو راه

_باشه

چمدونو از بالای کمد اورد

_پس من برم حموم

+باشه

ایلیا رفت حموم..منم چند دست لباس برداشتم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

مسواک و بقیه وسایل رو برداشتم و در چمدون رو بستم

نشستم رو صندلی میز ارایشم

حوله موهامو باز کردم

سرمو تکون دادم

همه موهامو یه طر جمع کردمو برسو برداشتم

خواستم موهامو شونه کنم که دستی دور کمرم حلقه شد

خواستم برگردم که مانعم شد..

_اومم چه بوی خوبی میدی…

برسو از دستم گرفت

_خودم موهاتو شونه میکنم..

باران بی پایان 553

+باشه

_از این به بعد همیشه خودم موهاتو شونه میکنم

اروم اروم شروع کرد به شونه کردن موهام

خیلی با ملایمت شونه میکرد

بعد سرشو کرد تو موهامو عمیق بو کشید…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

با این کارش قلقلکم میومد که باعث شد بیشتر انجامش بده..

بعد از شونه کردن موهامو سشوار کشید..

+مرسی

_خواهش میکنم..

به ساعتش نگاه کرد

_خب ساعت چهاره..منو ساعت پنج بیدار کن که راه بیوفتیم..

+باشه خیالت راحت..بخواب

رفت رو تخت..منم رفتم پایین

یکم تلویزیون نگاه کردم

حوصلم سررفت..تلفنو برداشتم زنگ زدم به بابا اینا

آوا گوشیو برداشت

+سلام بر زنداداش گلم

_سلام خواهر شوهر گرامی

+خوبی؟؟بچه چطوره؟؟

_مرسی هممون خوبیم

+خب خداروشکر..بابا اینا نیستن؟؟

_نه رفتن کارخونه..

باران بی پایان 555

+اها پس خوبه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

_باران کارشون داشتی؟میخوای من بهشون بگم

+نه خواستم بگم ما داریم ماه عسل میریم شمال

خواستم بدونید اگه خونه زنگ زدید جواب ندادیم نگران نشید

_خب خوش بگذره..بسلامتی

+سلامت باشی

_کی میاید؟

+نمیدونم ولی زود میایم..

همون موقع صدای تلفن ایلیا اومد

+آوا بعدا حر میزنیم من فعلا برم

_باشه..مراقب خودتون باشین..فعلا

تلفنو قطع کردم رفتم تو اتاق..گوشی رو برداشتم..

با عکسو شماره ی سیو شدش تو گوشی ایلیا خشکم زد

دوباره زنگ زد..وصلش کردم

_الو سلام عشقم..چه عجب بالاخره جواب دادی

خب ببین اون موقع عصبانی بودی

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

قرار شد به هم فرصت بدیم

فکر کنم دیگه کافی باشه.باید همدیگه رو ببینیم

الو…ایلیا..

دستام لرزید..گوشی از دستم افتاد..ایلیا چشماشو باز کرد

اشکام ریخت

_باران..باران چیشده؟؟

گوشیو برداشتم..پرتش کردم رو تخت

+بیا برش دار..میخواد باهات قرار بزاره..برو ببینش..

باران بی پایان 557

کیفمو برداشتم و رفتم بیرون.صداشو از پشت سرم می شنیدم که صدام میکرد

ولی اصلا توجهی نمیکردم..

درو باز کردم

باهستی روبرو شدم

_باران چیشده؟

+هستی برو اونور

_صبر کن باتوام چیشده؟؟

سوییچ ماشینمو برداشتم و رفتم بیرون..سوار ماشینم شدم

شروع کردم به روندن

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

رسیدم جلو در خونه بابا اینا..زنگ زدم ارمان درو باز کرد..

_سلام

رفتم تو خونه

_باران ببینمت

+آرمان اصلا حوصله ندارم

_چیشد؟؟مگه قرار نبود برید شمال؟؟

+من تا تکلیفم روشن نشده هیجا نمیرم

تکلیفمو باید روشن کنم

اگه با اومدنم مشکلی دارید میتونم برم جای دیگه

_این چه حرفیه..خونه ی خودته تا هروقت بخوای میتونی بمونی

رفتم تو اتاق خودم..اوا اومد تو

نشست پیشم

_باران خوبی؟؟عزیزم چیشد یهو؟

مگه زنگ نزدی گفتی میخواین برین شمال..پس چیشد؟

باران بی پایان 559

گریم شدت گرفت…بغلم کرد..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

آوا:_هیس..گریه نکن..اگه بخوای میتونی باهام حر بزنی..

تا خواستم شروع کنم به حر زدن صدای زنگ در اومد..سریع از پله ها رفتم

پایین و رو به بابا و ارمان گفتم:

+اگه ایلیا یا هرکس دیگه ای بود بهش بگید نمیخوام باهاشون حر بزنم

_اما دخترم اون شوهرته..

+بابا گفتم نمیخوام حر بزنم..لطفا..

_باشه

+مرسی

رفتم نشستم تو اتاقم پیش آوا

+آوا همش به خاطره ساحله..داشتیم میرفتیم

همون موقع که داشتم باهات حر میزدم گوشیش زنگ خورد..

ازت خدافظی کردم رفتم تو اتاق،گوشی ایلیا رو بردا شتم..تا عکس ساحل رو

دیدم قلبم ریخت..

جواب دادم..گفت عشقم قرار بود به هم فرصت بدیم باید باهم قرار بزاریم

همون موقع ایلیا بلند شد..گوشیو پرت کردم سمتش و گفتم بیا..میخواد باهات

قرار بزاره..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

بعدم از خونه زدم بیرون

اوا بخدا دست خودم نیست..میترسم..بعد اون همه اتفاق..

حالا هم اومدن یهویی ساحل..

_باران گریه نکن..تو دیگه با ایلیا ازدواج کردی پس ساحل هیچ شانسی نداره

ایلیا تو رو دوست داره

وگرنه چرا باید باهات ازدواج میکرد

ها؟؟

پس دوست داره

اینا همش حساسیت زنونس..

توهم به خاطر علاقه ای که به ایلیا داری روش حساسی

پس همش طبیعیه..ساحل همینو میخواد

باران بی پایان 561

میخواد شما رو از هم جدا کنه

وقتی ببینه تو ضعیف بودیو کنار کشیدی

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

خوشحال میشه

تو نباید باعث خوشحالی اون بشی

اگه ایلیا رو دوست داری که میدونم داری

به خاطرش بجنگ…

+میخوام فکر کنم

همون موقع صدای داد ایلیا اومد

_باران..بااااران بیا پایین..باید باهم حر بزنیم..باران..

آوا:_من میرم پایین باهاش حر میزنم میگم چند روز میخوای اینجا بمونی

+باشه

آوا رفت بیرون..درو قفل کردم که دوباره صدای ایلیا اومد

محکم میزد به در..

_باران..بخدا اونجور که تو فکر میکنی نیست..

اون ساحل بی همه چیز میخواد زندگی منو خراب کنه..

میخواد زندگیمو ازهم بپاشه..اما تو چرا باور کردی؟؟

اون حرفا واسه قبل ازدواجم با تو بود

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

خودت دیدی که هرچقدر زنگ زد جواب ندادم

باران..خانومم من بدون تو میمیرم

تو رو خدا باهام اینجوری نکن..

منو نابود نکن

***

)ایلیا(

آوا:_اقا ایلیا باید باهم حر بزنیم

+من از اینجا تکون نمیخورم

_درمورد بارانه..

از جام بلند شدم..رفتیم پایین..

نشستیم رو مبل..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

بابا و ارمان و هستی هم نشستن

_ببینید..حال باران اصلا خوب نیست

همونطور که میدونید همش بخاطر ساحله

شاید الان چیزی نبوده..و اینا همش از طر ساحل بوده ولی

باور این برای باران سخته

چون شما قبلا باهم بودین و باران شاهد همه کاراتون بوده

باران میترسه

میترسه شمارو از دست بده

+اما خودشم میدونه ساحل هیچ شانسی نداره

_احساس زنونه..باران میخواد فکر کنه و گفت بهتون بگم میخواد یه مدت

اینجا باشه

سعی کنید درکش کنید و بهش فرصت بدید

بزارید خودش به این نتیجه برسه

_چند روز؟؟

+نمیدونم ولی تا وقتی که بتونه درست فکر کنه و درست تصمیم بگیره..

بلند شدم..پاهام سست بود.

حتی نتونستیم یه هفته خوشبخت باشیم

هستی اومد دنبالم..نشستیم تو ماشین

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

کل راه رو هستی حر میزد

اما من هیچی نمیشنیدم..

رسیدیم خونه..بدون توجه بهش رفتم تو اتاقم

اتاق مشترک منو باران..

دلم میخواست بخوابم..بخوابم و وقتی بلند شدم ببینم اینا همه یه کابو س

بزرگ بود

عکسشو برداشتم..قاب عکسشو به صورتم نزدیک کردم

صورت نازشو *ب*و*س*یدم

رفتم رو تخت..عکسشو گرفتم بغلمو چشمامو بستم..

***

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

)باران(

پنج روز گذشت..هیچوقت فکر نمیکردم بتونم

این همه مدت بدون ایلیا بمونم

شام رو نخوردم و خوابیدم

با حس کردن چیزی روی صورتم چشمامو باز کردم

باوحشت رفتم عقب..

+ایلیا تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟

_باران دلم برات تنگ شده.

صبح که بیدار شدم برعکس چیزی که فکر میکردم ایلیا پیشم نبود

درد خیلی بدی داشتم..

تقربیا یه هفته از این ماجرا گذشته بود

نشسته بودم تو اتاق که یهو حالم بد شد

بدو بدو رفتم تو دستشویی..

در اتاقم باز شد..آوا اومد تو

_باران…باران خوبی؟؟

+نه حالت تهوع دارم

نتونستم حرفمو ادامه بدم و دوباره حالم بد شد

_باران باید بریم بیمارستان

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

+نه خوبم

آوا من میخوام برگردم خونه

_واقعا؟؟؟

چه خوب

+اره

_خب وسیله ای که نداری اماده شو باهم بریم

آرمان ایناهم نیستن

+باشه

لباسامو عوض کردم و با آوا رفتیم بیرون

رسیدیم جلو در خونه.درو باز کردم با هستی رو برو شدم

تا منو دید به تته پته افتاد

_س سلام باران…تو..تو

+ایلیا کجاست؟؟

_چیزه..تو..تو اتاقش

رفتیم سمت اتاق..درو باز کردم

ایلیا تا منو دید خشکش زد.رنگش پرید

+اومدی گفتی میخوامت باورم کن

اونوقت حالا میام میبینم با این دختره)ساحل(تو یه اتاقی

ایلیا اومده بودم بمونم

اومده بودم فرصت بدم به هردومون

ولی دیگه نه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

رفتم پایین

سرم گیج رفت دیگه هیچی نفهمیدم…

با احساس سوزش چیزی توی دستم چشمامو باز کردم

اه دوباره سرم

_بهوش اومدی عزیزم؟؟بهت تبریک میگم

+چرا؟؟

_داری مادر میشی..بارداری

+چیییی؟؟؟؟

_اره گلم

همون موقع ایلیا و هستی و بابا و آوا وآرمان و دنیا و آیدا اومدن

دورم جمع شدن..همه بهم تبریک گفتن

یکم که گذشت هستی گفت:

_خب همگی بریم بیرون و این دوتا مرغ عشق رو باهم تنها بزاریم

رفتن..

باورم نمیشد من دارم مامان میشم..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

ایلیا با لبخند نشست پیشم..

دستی که به سرم وصل نبود رو گرفت..

پشت دستمو عمیق *ب*و*س*ید..دستشو گذاشت رو دستمو گفت:

_باران خیلی دوستت دارم..هم تو رو هم اون بچه ای که تو شکمته

مرسی..مرسی که به زندگیم نشاط بیشتری دادی…

با اومدن این بچه همه مشکلاتمون تموم میشه

زندگیمون رنگ دیگه ای میگیره..

بهش لبخند زدم..

یاد ساحل افتادم سریع لبخندمو جمع کردم..

_باران چیشد؟؟

+ساحل

_باران بعدا راجبش حر میزنیم..

الان باید به فکر خودتو بچه باشی

سرمم که تموم شد با بچه ها رفتیم خونه

چهار ماه از اون موضوع گذشت..

آوا هفت ماهش بود و من چهار ماهم

شکمم یکم جلو اومده بود

تو این چهار ماه هرروز چند ساعت میشستم و باهاش حر میزدم…

عکس سونوگرافیشو نگاه میکردم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

گفته بود بچم پسره…

با بچه ها میرفتیم بیرون و واسه پسرم وسیله میخریدیم..

یه روز آوا حالش بد شد و بردیمش بیمارستان

بچش زودتر از موعود به دنیا اومد

یه پسره خوشگل

خیلی خوشحال بودم که پسرم یه همبازی داره…

ساحل ادم خوبی شده بود

طوری که بعضی وقتا میومد بهمون سرمیزد…

به ایلیا گفتم دوباره برش گردونه شرکت..

امروزم قرار بود بیاد

فاطمه خانم یه غذای ساده درست کرد

رفتم به غذا سربزنم که ساحل اومد

ساحل:_سلام باران جونم

+سلام گلم..خوبی؟

_مرسی..تو خوبی؟بچه خوبه؟

+مرسی..بیا تو

بشین واست نوشیدنی بیارم

_مرسی

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

***

)ساحل(

نتونستم ایلیا رو واسه خودم کنم

از در دوستی وارد شدم..

چیزی که باران دوست داشت..

جوری وانمود کردم که انگار واسش یه دوست صمیمی ام

رفت که نوشیدنی بیاره

رفتم بالا تو اتاق کار ایلیا…

_ساحل!!!!!!؟؟

سلام خوبی؟؟

+سلام عزیزم…میخواستم راجب کار باهات حر بزنم

_الان؟بیخیال بزار فردا..فعلا بریم واسه ناهار

+باشه..

_تو برو من الان میام

***

)باران(

برگشتم..ساحل نبود

رفتم بالا دیدم صداش میاد

گوشمو چسبوندم به در..با شنیدن صدای قدم های یه نفر سریع از در فاصله

گرفتم

+ساحل اومدم صداتون کنم برای ناهار

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

_باشه فداتشم..بریم

من جلو تر راه افتادم.. هنوز قدمی بر نداشته بودم که دستی پشتم قرار گرفت و

هلم داد به جلو

از پله ها افتادم پایین

و چشمام بسته شد…

***

)ایلیا(

ساحل رفت منم لپ تابو خاموش کردم که صدای جیغ باران اومد

از اتاق دویدم بیرون..باران از پله ها

افتاده بود پایین

بدو بدو پله ها رو رفتم پایین

داد زدم

باران بی پایان 577

بااااران بااااران

نمیتونستم تا اومدن اورژانس صبر کنم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

بغلش کردم گذاشتمش تو ماشین

رسیدیم

+پرستااار پرستاار تو رو خدا بیاین

برانکارد رو اوردن و بردنش تو…

نشستم رو صندلی

عصبی پامو تکون میدادم

خدایا بارانمو ازم نگیر…

تو رو به بزرگیت قسم میدم..

هستی و آرمان و آوا و بابا اومدن..

بابا:_ایلیا چیشده پسرم؟؟؟

+نمیدونم وقتی دیدمش افتاده بود زمین

همون موقع دکتر اومد

هجوم بردم سمتش

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

+خانم دکتر چیشد؟؟؟

_خداروشکر حال خودشون خوبه

بهش ارامش بخش زدیم

+بچم چی؟؟اونم خوبه؟؟

_متاسفم..تسلیت میگم.بچتون فوت کرد

+چی؟؟؟؟

افتادم رو زمین

زانو زدم

باران بی پایان 579

دورم جمع شدن

آرمان:_ایلیا…ایلیا پاشو.نباز خودتو

+ارمان باران عاشق اون بچه بود

تو نمیدونی…

همون موقع صدای جیغ باران اومد…

رفتم سمت در..داشتم بازش میکردم که آرمان گفت:

_ایلیا قوی باش

رفتم تو

باران داد میزد و خودشو تکون میداد

+باران..باران تو رو خداااا

_بچمممم ایلیا بچممم…خدااااا من بچمو میخواااام

چند تا پرستار اومدن تو

دستشو گرفتن

یه پرستار هم بهش امپول ارامش بخش تزریق کرد. دوباره چشماشو بست..

نشستم پیشش..

بزور بقیه رو فرستادم رفتن..هرچند ساعت یک بار از خواب میپرید جیغ میزدو

میگفت بچمو میخوام..

میگفت ایلیا بگو بچم زندس..بعد دوباره بهش امپول میزدن و میخوابید

خدایا این چه بلایی بود سرمون اومد

کمکم کن

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

کمکم کن تا قوی باشم تا بتونم بارانو اروم کنم..

تو بزرگی..کمک کن تا بااین مشکل کنار بیایم..مثل همیشه.

باران بی پایان 581

بارانو هفت روز تو بیمارستان نگه داشتن بعد گفتن میتونیم ببریمش

ساکت بود

تو این یه هفته حتی یک کلمه هم حر نزد…

میترسیدم از آیندم..میترسیدم از اینکه چی قراره بشه..

رفت تو اتاقمون و در رو قفل کرد

هستی نشست پیشم..

_ایلیا نگران نباش حالش خوب میشه

+هستی چجوری نگران نباشم؟؟؟یه هفته هیچی بهم نگفته

هیچ حرفی نزده…الانم که میبینی

_بهش حق بده..بچش بوده

م یدونم بچه توهم بوده ولی برای اون سخت تره اون داشت طعم خوش

مادرشدن رو میچشید

که این اتفاق افتاد

داشتیم حر میزدیم که یهو باران درو باز کردو اومد پایین

مانتوشو پوشید…

+باران کجا!؟؟؟؟

رفت بیرون

+هستی بدو بریم دنبالش

سوار تاکسی شد..رفت سمت خونه بابا اینا..

رفتیم پیشش..

در زدم بابا درو باز کرد

رفتیم تو…آرتین بغل آرمان بودو آوا تو اشپزخونه بود

باران رفت طر آرمان،ارتینو از بغلش گرفت و رفت تو اتاق

درو بست

باران بی پایان 583

آرمان:_چیشده؟؟

+نمیدونم..تو اتاق بود یهو اومد بیرون لباسشو پوشید اومد اینجا

آوا:_سلام..آرتین کو؟

+پیشه بارانه..تو اتاق

_عه بالاخره حر زد؟؟؟

+نه..

***

)باران(

آرتینو بغل کردم و رفتم تو اتاق..

گذاشتمش رو تخت

خوابیدم بغلش..با پشت دست نوازشش میکردم و

باهاش حر میزدم

+آرتین…اگه بچم زنده بود پنج ماه دیگه به دنیا میومد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

باهم بزرگ میشدین

باهم بازی میکردین…اما خدا نخواست..

داغون شدم

گریم گرفت

همون موقع در باز شد..

همشون اومدن…

بلند شدم و رو به همشون گفتم:

+کاش حداقل میتونستم ببینمش

حتی واسه یه بار

لمسش کنم…بوش کنم

بغلش کنم..

بهش شیر بدم..

باران بی پایان 585

گریم به هق هق تبدیل شد…

مگه من چه *گ*ن*ا*ه*ی کردم که باید انقدر عذاب بکشم

اونم بامرگ عزیزام…

داد زدم:

+خدایا تموم نشده امتحانات؟؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

دیگه نمیکشم

دیگه نمیتونم…

آوا گریه میکرد

بابا و ارمان و هستی با بغض نگام میکردن…

ایلیا اومد جلو..بغلم کرد دستامو دورش حلقه کردم

سرمو گذاشتم رو شونش..موهامو نوازش کرد..

_گریه نکن باران..با گریه هات نابودم میکنی

حتما حکمتی توش بوده که اینجوری شده

گریه نکن

+حکمت؟؟؟چه حکمتی که باعث شد یه مادر داغ فرزندشو ببینه؟؟؟

_بارانم این خواست خداس..

ما نمیتونیم توش حرفی بیاریم

توهم مادر میشی..توهم بچتو بغل میکنی

+توچی؟؟؟ایلیا توهم اون بچه رو خیلی دوست داشتی

همش منتظر بودی به دنیا بیاد

_اره دوسش داشتم..ولی نشد

نگران من نباش

فقط تو خوب شو…دیگه اینجوری نباش

اینجوری باشی من ناراحت میشم

+سعی میکنم

باران بی پایان 587

_میخوای بریم خونه؟؟؟

+اره..بریم خونه خودمون

_باشه هرچی تو بخوای..بریم

رفتم بیرون..ایلیا هم اومد

نشستیم تو ماشین

اول رفتیم کافی شاپ بعدش راه افتادیم سمت خونه

خسته بودم…خیلی..

+ایلیا من میخوام بخوابم

_باشه عزیزم

رفتم تو اتاقمون..نشستم رو تخت

خدایا شکرت

دراز کشیدم..چشمامو بستم و خوابم برد…

9 ماه بعد***

از زور درد به خودم میپیچیدم

جیغ میزدم…هستی هول شده بود..

+هستی زنگ بزن ایلیا..

_باشه

+واااای هستی بدو

_بگو یه دیقه نیاد

+مگه دسته منه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

وااای هستی …

_زنگ زدم

باران بی پایان 589

بعد ده دقیقه اومد..

_باران چیشدی؟؟

+بریم بیمارستان وقتشه..

بغلم کرد..شالمو انداخت رو سرم

سوار ماشینم کرد…

کل راه جیغ میزدم..بالاخره رسیدیم

گذاشتنم رو برانکارد

و بردنم سمت اتاق عمل

_باران دستمو بگیر فشار بده

تمومه زورمو رو دستش خالی میکردم

بردنم تو اتاق عمل

***

)ایلیا(

هستی اینا ازدواج کردن

باران باردار شد.

اما این دفعه دختر..این دفعه خودم تااخر باهاش بودم

دردش گرفته بود..بردمش بیمارستان

رفت تو اتاق عمل

تو راهرو راه میرفتمو ذکر میگفتم

چهارساعت گذشت که دکتر اومد بیرون

+دکتر چیشد؟؟؟؟

_تبریک میگم..هم حال خودش خوبه هم دخترتون

+مرسی..کی بهوش میاد؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

_..یک ساعت دیگه..

باران بی پایان 591

+ممنون

بارانو اوردن..بردنش تو اتاق..

هستی و حامد و اوا و ارمان و بابا اومدن

_سلام چیشد؟؟

+حالشون خوبه

بشینید

داشتیم حر میزدیم که باران چشماشو باز کرد

_ایلیا بچم سالمه؟؟؟

+اره خانومم سالمه..الان میارنش

همون موقع در باز شد

+بیا اینم از السا خانم

گذاشتنش بغل باران..

_وای ایلیا چقدر نازه…

+عین خودته

_خدایا شکرت…

همه دورمون جمع شدن که پرستار سریع گفت:

_همه برید بیرون باید به بچه شیر بده

همه رفتن..موندم پیش باران..

دکمه ی لباسشو باز کرد..خیلی صحنه ی قشنگی بود

تصمیم گرفته بودیم اسمشو بزاریم السا

دستشو گرفتم..دستامو میکشیدم روی دستای نرمشو پشت سرهم خدا روشکر

میکردم

باران بی پایان 593

_ایلیا خیلی خوشحالم

+منم خیلی خوشحالم..دیدی بالاخره به ارزوت رسیدی؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

بالاخره بچه ی خودتو بغل کردی و داری بهش شیر میدی

_اره…

بارانو مرخص کردن..رفتیم خونه

برای السا یه اتاق بغل اتاق خودمون درنظر گرفتیم

دیواراشو صورتی کم رنگ زده بودیم

یه تخت،کمد و خیلی چیزای دیگه…

تختشو اوردیم تو اتاق خودمون..

خوابوندیمش رو تخت..خودمونم رفتیم روتخت

باران سرشو گذاشت روشونم

_ایلیا

+جان ایلیا

_میشه یه سوال ازت بپرسم؟؟

البته مال خیلی وقت پیشه ها

+معلومه

_اون روز که من اومدم خونه تو و ساحل تو اتاق کارت بودین

+خب؟

_ساحل چرا اونجا بود؟؟

+بهش گفتم بیاد هرچیزی که داشت واز من بهش رسیده بود رو ازش گرفتم

داشت التماس میکرد که تو اومدی و اون فکرا رو کردی

_ببخشید

+فدای سرت دیگه فکرشو نکن

با صدای گریه ی السا بیدار شدم..

+چیشده؟

_هیچی گشنشه

+اها

داشت بهش شیر میداد که زنگ درو زدن

رفتیم پایین..آرمان بود

+سلام

_سلام

_باران دونفر هستن که میخوان ببیننت

+کیا؟

رفت بیرون و صداشون کرد که بیان

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

اومدن تو

+ش..شما؟؟

به چه حقی اومدین اینجا؟؟؟

_باران صبر کن

+چی میگی آرمان؟؟؟

مینا:_باران منو آرتا اومدیم اینجا ازت حلالیت بگیریم

+هه جالبه..زندگیمو نابود کردین

_میدونم…بخدا میدونم.تمام اون نقشه هارو من کشیدم

این که دقیقا وقتی ما رفتیم آرتا بیاد پیش تو

همش تقصیر من بود

من باعث شدم که بابات از خونه بندازتت بیرون

باران بی پایان 597

کل پولاشو ازش گرفتم..اما اون پولا بجای خوشبختی برای منو آرتا بدبختی

اورد

ببین من سرطان گرفتم

آرتا معتاد شده…

به آرتا نگاه کردم..صورتش سیاه شده بود

موهاش و ریشاش بلند شده بود و سرشو انداخته بود پایین

اونی که الان انقد مظلومه یه روزی زندگیمو تباه کرد

_باران پشیمونم…من زیاد زنده نمیمونم

شیمی درمانیم تاثیر نداشت

منو ببخش

آرتا:_باران ببخشمون..

+باشه بخشیدمتون..همین که پشیمون شدید کافیه

تاوانشم دادید

مینا ایشالا شفا پیدا میکنی

_مرسی باران..بزرگی کردی

روبه بقیه گفت:

_ما دیگه میریم..بازم ببخشید

رفتن

آرمان:_باران..ابجی قشنگم چه خوب شد که بخشیدیشون

ایلیا:_راست میگه..

ارمان:_من دیگه برم

+عه کجا؟؟بشین برات یه چیزی بیارم بخور

_باشه پس یه قهوه میخورم بعد میرم

رفتم تو آشپزخونه

سریع قهوه رو آماده کردمو بردم بیرون

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

باران بی پایان 599

نشستم پیش ایلیا

السا رو از دستش گرفتم

+ارمان چرا اومدن پیش تو؟

اصلا شما رو از کجا پیدا کردن؟

_خب مینا میدونست بابا هنوز تو اون خونه میشینه

اومدن خونه ما..التماس کردن بیارمشون پیش تو

منم نتونستم بگم نه..گفتم بیارمشون تو هر کاری خواستی بکنی

+اها..

_خب من دیگه برم

ایلیا:_وایسا من میخوام برم شرکت میرسونمت

_مزاحم نمیشم

_نه بابا..مزاحم نیستی..وایسا

آرمان السا رو *ب*و*س*ید و خدافظی کرد

ایلیا کتشو تنش کرد

و رفت…

رفتم بالا..السا رو گذاشتم رو تختش

یه بافت مشکی پوشیدم

بارونی آبیمو تنم کردم

شلوار مشکیمو پوشیدم..کیف مشکیمو برداشتم

یه کرم زدم و یه رژ صورتی زدم

موهامو دم اسبی بالا جمع کردم

شالمو سرم کردم

السا رو برداشتم گذاشتم تو کالسکه و رفتیم بیرون

رفتم داروخونه..براش شیر خشک گرفتم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

یکم بازارو گشتیم

باران بی پایان 601

داشتیم برمیگشتیم که یه زن اومد جلوم…

سرتاپا مشکی پوشیده بود یه چیز مشکی هم جلوی صورتش بود

سرشو گرفت بالا…فقط چشاش معلوم بود…

پارچه ی مشکی رو از روی صورتش برداشت

با دیدنش چند قدم رفتم عقب

السا رو از توی کالسکه برداشتمو چسبوندمش به خودم…

_باران نترس

+گمشو برو..چرا اومدی؟؟؟

برو وگرنه زنگ میزنم پلیس

_باران..بخدا عذاب وجدان دارم..از وقتی که هلت دادم و فرار کردم عذاب

وجدان ولم نمیکنه

همش میگم من با اونا مشکل داشتم چرا سره بچشون خالی کردم

+ساحل دهنتو ببند..

_دوباره بچه دار شدی..مبارکه

ولی من نه..حتی پول نداشتم که خرج بچمو بدم

باباشم ولمون کرد…مجبور شدم به خاطر در اوردن خرج زندگیمون تن فروشی

کنم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

+تو..تو چی داری میگی؟؟؟

_اره..حالا هم ایدز گرفتم..معلوم نیست تاکی زنده باشم

+اگه به خاطره منه…

_نه..دکترا جوابم کردن..فقط اومدم بگم حلالم کن

از اول زندگیتون من بودم که همه چی رو خراب میکردم

+باشه تمومش کن..

_باران اجازه میدی بچتو ببینم!؟؟

+اره

باران بی پایان 603

اومد جلو..پتو رو از روی صورتش کنار زد

_دختره!؟

+اره..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

_اسمش چیه!؟

+السا…

_چه اسم قشنگی..خدا براتون حفظش کنه

ایشالا همیشه خوشبخت باشید

+مرسی

خواست صورتشو نوازش کنه که سریع دستشو کشید

نگام گرفته شد..

_من دیگه میرم

مرسی..مرسی که بخشیدی

دوباره اون پارچه رو زد رو صورتش و دور شد

السا رو گذاشتم تک کالسکه…دوباره راه افتادم سمت خونه

باورم نمیشد اون ساحل بود

چقدر عوض شده بود..سرمو گرفتم بالا رو به آسمون و گفتم:

+خدایا خودت مراقبشون باش

من بخشیدمشون توهم ببخششون

رفتم خونه..بچه رو دادم به فاطمه خانم خودمم رفتم تو اتاق

_مامان

باران بی پایان 605

+جان مامان

_بابا

+بیا بغلم ببینم

بغلش کردم رفتیم پایین

_سلام بابا

+سلام

منو *ب*و*س*ید السا رو ازم گرفت

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

خوب بلد بود خودشو برای باباش لوس کنه و ناز کنه

_عشق بابا کیه؟

_من

نشستیم سرمیز..غذا رو کشیدم

ایلیا السا رو نشوند رو صندلی خودشم نشست

_بابا

+جان بابا؟

_آرتین به من یه چیزی گفت

+چی گفت؟

_گفت منو دوست داره

خنده ی ریزی کردم

ایلیا اخماشو توهم کرد و گفت:

+خوبه..دیگه چی؟

_گفت یه روز میام با عمو ایلیا حر میزنم

باران بی پایان 607

+من یه صحبتی با داداش شما دارم باران خانم

+وا به آرمان چه ربطی داره..خب تقصیر خودتونه

_بابا

+بله

_گریه نکن..بعدش گفت شوخی کردم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت نهم

هرسه تامون خندیدیم..به ایلیا و السا نگاه کردم

به خانوادم..به ایلیا که باعث شد تموم مشکلات زندگیمو فراموش کنم

بهم کمک کرد و امید داد

به السا که باعث شادی و خنده هممون شد

به خانواده خوشبختمون

خداروشکر کردم….

_باران

+جانم

السا رو بغل کرده بود..اومد طرفم

بلند شدم

_دوستون دارم

+منم دوستون دارم…

با تشکر از naza_nin عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا

 

 

دانلود رمان عاشقانه باران بی پایان,رمان عاشقانه باران بی پایان, رمان باران بی پایان رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور باران بی پایان, رمان عاشقانه صحنه دار باران بی پایان, رمان عاشقانه ایرانی باران بی پایان, رمان عاشقانه کوتاه باران بی پایان, رمان عاشقانه ۹۸ia باران بی پایان, رمان عاشقانه خارجی باران بی پایان, رمان عاشقانه پلیسی باران بی پایان, رمان عاشقانه دانلود باران بی پایان, باران بی پایان,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان باران بی پایان,دانلود رمان باران بی پایان برای موبایل,عکس شخصیت های رمان باران بی پایان,دانلود رمان باران بی پایان apk,دانلود رمان باران بی پایان لاو98,رمان باران بی پایان قسمت اول,دانلود رمان باران بی پایان نسخه apk,دانلود رمان باران بی پایانapk,رمان باران بی پایان قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,

معادله راحل کنید *

طراحی ها
تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است