خانه » رمان های عاشقانه » دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

در دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم بخش دیگری از رمان باران بی پایان را قرار داده ایم که باران رمان ما طعم عشق را تجربه میکند که خیلی برایش جذاب و …

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

نام رمان: باران بی پایان قسمت هشتم

نویسنده : naza_nin

ژانر : اجتماعی غمگین عاشقانه همخونه ای

خلاصه رمان :

در مورد دختریه(باران) که مادرش و از دست میده برادرش ترکشون میکنه و پدرش یه زن دیگ میگیره بعد کلی اتفاق … چون دانشگاهشو ول کرده و تجربه کاری نداره مجبور میشه خدمتکار شه و خدمتکار خونه ی پسر داستان میشه بعد کلی اتفاق عاشق هم میشن و …

توجه :قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

+هستی کجا میریم؟؟

_باران انقد سوال نکن دیگه..

جلوی یه فروشگای بزرگ نگه داشت

_پیاده شو…بدو

پیاده شدیم…

_باران ی لباس شب خوشگل…هرچی که به نظرت خوب بود و انتخاب کن..

مغازه ها رو میگشتیم…دیگه ناامید شده بودیم که چشمم به یه لباس شبه

صدفی رنگ خورد..

+هستی این چطوره؟؟

_خیلی قشنگه بریم تو…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

رفتیم تو مغازه…لباس رو تنم کردم

از چیزی که فکر میکردمم بهتر بود..

رنگش عالی بود..یه لباس شب بلند که بالاش سنگ دوزی شده بود

_باران پوشیدی؟؟بیا بیرون ببینم…

باران بی پایان 445

از اتاق پرو رفتم بیرون..

_وااااای باران خیییلی بهت میاد..همینو میگیریم..

پول لباس رو حساب کردیمو از فروشنده تشکر کردیم و رفتیم بیرون..

یه کیف دستی کوچیک و یه کفش همرنگ لباس خریدیم و رفتیم سوار ماشین

شدیم…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

+خب دیگه هستی بریم خونه..

لباسم که خریدیم…گرچه نمیدونم واسه چی…

_نه هنوز کار داریم…

+دوباره؟؟چیکار؟؟

جلوی یه ارایشگاه نگه داشت

_بریم..

پیاده شدیم رفتیم داخل..

هستی:_سلام خانم احمدی..

+به سلام هستی خانم..خوبی؟؟

_مرسی…خانم احمدی این باران خانم ما دست شما.

میخوام موهاشو درست کنین ارایشش هم بکنین…

+چشم خیالت راحت…

_چشمتون بی بلا…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

گفتم:+اما هستی..برای چی باید این کارا رو بکنم؟؟اصلا واسه چیه؟؟

_تو بشین..گوش کن بهم

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

+باشه

باران بی پایان 447

اول موهامو رنگ کردن..تا حالا موهامو رنگ نکرده بودم..

از رنگش خیلی خوشم اومد..قهوه ای بود به صورتم میومد…

بعد رو صورتم کار کردن..

اصلاح که تموم شد موهامو درست کردن

اول سشوار کشیدن بعد همه موهامو یه طر جمع کردن با یه سنجاق با رنگ

لباسم سفتش کردن…

رسیدن به اخرین مرحله که ارایشم بود

یه ارایش ملایم…خط چشم نازک و ریمل

رژ گونه صورتی و بعد رژ کالباسی

تموم شد

لباسمو پوشیدم..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

تو اینه به خودم نگاهی انداختم..کارشون حر نداشت

همون موقع هستی اومد…

_باران فوق العاده شدی دختر…

خانم احمدی دستتون درد نکنه

مثل همیشه عالی…

+وظیفم بود دخترم..

از خانم احمدی تشکر کردیم و رفتیم بیرون…

هستی:_خب باران کارمون تموم شد..میمونه اخرین مرحله عملیاتمون…

+عملیات؟؟منظورت چیه؟؟

خندید و گفت:

_گفتم که میفهمی…

نگه داشت..

_اون ور رو ببین…

باران بی پایان 449

+وای هستی…کافه ی همیشگیمون.تو اینجا رو از کجا میشناسی؟؟؟

_میشناسم دیگه..حالا ام پیاده شو برو که یکی اینجا منتظرته…

+کی؟

_برو ببینش…

پیاده شدم.با هستی خدافظی کردم

دره کافه رو باز کردم..برقا خاموش بود

فقط نوره شمع هایی که روشن بود باعث میشد من مسیر رو ببینم..

رفتم جلوتر..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

***

)ایلیا(

از صبح رفتم دنبال کارا..کل کافه رو تزیین کردم..

از جلو در تا سرمیز گل ریختم و شمع گذاشتم

یه جعبه بزرگ گرفتم..توش کلی گل رز قرمز گذاشتمو وسطش با گل رز سفید

اول اسمشو نوشتم..) B)

هستی باهام هماهنگ کرده بود..تقریبا پنج دقیقه دیگه میرسیدن..

شمع رو روشن کردم..کارم تموم شد..

کتمو صا کردم برقا رو خاموش کردم که در باز شد…

***

)باران(

ترسیدم…همه جا تاریک بود و نور شمع ها کم..

همینجوری داشتم میرفتم که یه موزیک لایت پخش شد…

همون موقع برقا روشن شد و بعدش ایلیا از پشت اومد..

باورم نمیشد…اومد جلو..

باران بی پایان 451

+سلام

_سلام..

تا سر میز همراهیم کرد..

وایسادم.اونم جلوم وایساد..

+ایلیا اینا…

_باران اینا همش برای توهه…

+خیلی قشنگن..

_نه به اندازه تو..

سرمو انداختم پایین

_باران خیلی قشنگ شدی..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

+مرسی

رفت عقب..یه زانوشو گذاشت زمین و از تو جیبش یه جعبه سرمه ای مخملی

اورد بیرون….

بازش کرد..

_باران با من ازدواج میکنی؟؟؟

شوکه شدم..دستمو گذاشتم جلوی دهنم

باورم نمیشد…

سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم:

+بله…

بلند شد..حلقه رو از جعبه در اورد..

دستمو گرفت..حلقه رو دستم کرد

باران بی پایان 453

بهش نگاهی انداختم..

حلقه ی تک نگین..چیزی که همیشه دوسش داشتم..

نگاهم به حلقه بود

_باران دوستت دارم..عاشقتم..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

+منم دوستت دارم

یه جعبه بزرگ اورد..درشو باز کرد

پر گل رز قرمز بود و وسطش با رز سفید حر اول اسممو نوشته بود..

+ایلیا من واقعا نمیدونم چی بگم..

_هیچی..همین که پیشمی کافیه..همین که بهم امید میدیو لبخند میزنی برام

کافیه

تو پیشم باش..من کل دنیا رو به پات میریزم..

ولنتاین مبارک…

+مرسی..

باران بی پایان 455

+اما من که برات کادو نگرفتم…

با انگشتش زد نوک دماغم و گفت:

_تو کادوتو دیروز دادی..بعدشم تو بهترین کادویی

بشین

نشستم سر میز..غذامونو تو اون فضای عاشقانه خوردیم و زدیم بیرون

سوار ماشین شدیم..دستمو گذاشتم رو پامو مشغول تماشای بیرون شدم..

سرمو گرفتم بالا رو به اسمون..داشت بارون میومد

خدایا شکرت..مرسی که همه چی خوب پیش رفت.. بازم با همه ی مشکلات

مال هم شدیم..

با حس گرمی دستی روی دستم

ماشین رو نگه داشت..رسیدیم

خودش پیاده شد اومد سمت من

در رو باز کرد دستمو گرفت پیاده شدیم و باهم رفتیم تو خونه…

تا رسیدیم با اولین کسی که مواجه شدیم

هستی بود..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

_به به دوتا مرغ عشق ما رو ببین

ببینم زن داداشم شدی یا نه؟میتونم بهت بگم زن داداش؟؟

خندم گرفت

ایلیا:+سلام..خوش اومدیم

_خب حالا..سلام خوش اومدید..اه بگید دیگه

باران بی پایان 457

+اره ابجیه خوشگلم..میتونی بگی..

بازومو گرفت و منو به خودش چسبوند و گفت:

+باران دیگه خانم خودمه..خود خودم..

خدا میدونه چقدر ذوق کردم با این حرفش..

برگشتم سمتش لبخندی بهش زدم

هستی:_واااای چه عاشقونه..

بشگونی ازش گرفتم..

_وا تعریفم میکنی بشکونت میگیرن..عجبا

ایلیا:+من میرم تو اتاقم..

_قهوه؟

+مثل همیشه..

_حتما

سریع رفتم بالا لباسامو عوض کردم

رفتم پایین..

قهوه رو درست کردم و رفتم بالا..

در زدم…

_بفرمایید..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

رفتم تو..قهوه رو گذاشتم رو میزش..

داشتم میرفتم که سریع برگشتم

ایلیا:_چیزی شده؟

+اتفاقی که نیوفتاده ولی در مورد یه چیزی میخواستم باهات صحبت کنم

باران بی پایان 459

_جانم..درمورد چی؟

نشستم رو مبل

+ایلیا یادته یا خانومی روز تولدت اومده بود به فاطمه خانم کمک کنه؟

_اره..گفت از اشناهای توعه

+اره خدمتکار ما بود.توی خونه پدریم

_خب..

+به خدا فکر نکنی میخوام سوا ستفاده کنما..فقط میخوا ستم بگم می شه اونم

بیاد تو این خونه؟؟

_باران چرا خجالت میکشی ازم چیزی بخوای؟

چرا فکر میکنی داری سواستفاده میکنی؟

هرکاری میکنم که تو خوشحال بشی

خوشحالی تو باعث خوشحالی منم میشه

همین الان میری زنگ میزنی میگی از فردا صبح بیاد اینجا

از فردا باید کارشو شروع کنه

+واقعا؟؟؟

_معلومه..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

+وای ایلیا عاشقتم…

_منم همینطور

+پس تو قهوتو بخور منم میرم زنگ میزنم بعدش میخوابم..

_باشه شبخوش

+همچنین..

رفتم تو اتاقم..

شمارشو گرفتم..

باران بی پایان 461

شیش تا بوق خورد جواب نداد..

داشتم قطع میکردم که صداش تو گوشیم پیچید…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

_الو

+سلام خدیجه خانم..تو رو خدا ببخشید اصلا حواسم به ساعت نبود

_نه دخترم این چه حرفیه..جانم؟؟

+میخواستم بپرسم کاری پیدا کردین؟

_والا نه دخترم دارم میگردم..ایشالا پیدا میشه..چطور؟؟

+یادتونه اومدین اینجا کمک کردید؟

_اره..خب؟

+از فردا بیاین به همین ادرس کارتونو شروع کنید..

_اما چطور ممکنه؟

+شما بیاید من همه رو بهتون میگم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

_باشه..مرسی مرسی…

+این چه حرفیه …وظیفم بود..خیلی خوشحال میشم

_منم

+من برم.فردا میبینمتون..فعلا

_فعلا دخترم..

تلفن رو قطع کردم..رفتم تو تختم..به ایلیا فکر کردم..

چقدر این پسر نازنینه..

با فکر ایلیا خوابم برد..

صبح بیدار شدم کش و قوسی به بدنم دادم

خیلی ریلکس صورتمو شستم و رفتم یع دوش طولانی گرفتم و لباسمو عوض

کردم و رفتم پایین…

باران بی پایان 463

+سلام

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

ایلیا:_سلام خانومم..صبح بخیر

هستی:_ایییش..دیر بیدار شده تازه نازشم میکشه..

خندیدیم که یه صدایی از پشت باعث شد برگردم..

_سلام خانم

+وااای خدیجه خانم..

پریدم بغلش..

+مرسی که اومدی..

_مرسی از شما که برام کار پیدا کردید..

+این چه حرفیه.من خودمو تو اخراج شدنتون مقصر میدونستم..

بدو بدو رفتم بغل ایلیا..

+ایلیا مرسی خیلی خوشحال شدم..مرررسی..

_من که کاری نکردم..حالا هم بشین صبحونتو بخور..بدو..

+ای به چشم..

_اگه میدونستم با اومدن خدیجه خانم انقدر حر گوش کن میشی میگفتم

زودتر بیان

+خب حالا…انقد خودتو لوس نکن

_والا..لوس چیه..

_راستی دخترا من امروزو تعطیل اعلام کردم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

کلا پیش خودتونم

حالا چیکار کنیم؟؟

+میگم فیلم ببینیم چطوره؟؟

باران بی پایان 465

_خوبه

هستی:_پس من میرم فیلم رو انتخاب کنم بزارم

+باشه منم میرم خوراکی بیارم..

ایلیا:_منم میام کمکت..

+باشه

منو ایلیا رفتیم تو اشپزخونه

داشتم پفیلا درست میکردم. ایلیا هی میومد جلوی دستم…

+عه ایلیا انقد تو دستو پام نپیچ دیگه

مگه نمیبینی دارم کار میکنم…

+منم دوست دارم..حالا هم بیا بریم اگه دیر کنیم هستی پیش خودش کلی

فکر میکنه

_خوب خواهرمو شناختیا..بریم

پفک و پفیلا و بقیه خوراکی ها رو برداشتیمو رفتیم

هستی یه فیلم خوب انتخاب میکردی

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

_فیلمش خوبه..بیاین

نشستیم رو مبل…فیلم شروع شد

شروع کردیم به خوردن..

تقریبا وسطای فیلم بود که شکوفه اومد

_باران خانم ببخشید..یه اقایی اومدن جلوی در با شما کار دارن

تعجب کردم..

باران بی پایان 467

+با من؟

_بله

+کیه؟

_نمیدونم..گفتن اشنان و کار مهمی دارن

+باشه کجاس؟؟

_تو اون یکی سالن..براشون قهوه بردیم تا شما بیاین

+اومدم

داشتم میرفتم که ایلیا گفت:

_باران وایسا منم باهات بیام

+نمیخواد زود برمیگردم

_باشه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

رفتم تو سالن..باورم نمیشد

تا دیدمش قلبم تیر کشید..

این..این…برادر من بود…..

چقد عوض شده..

تا منو دید بلند شد…

گفتم+تو اینجا چیکار میکنی؟؟اینجا رو چجوری پیدا کردی؟؟

_باران خواهرم..دلم خیلی واست تنگ شده بود

پوزخندی زدم..

+هه عجب..جالبه..

_باران من اومدم ببرمت..

من دیگه اینجام

باران بی پایان 469

+عهههه!؟اون موقع که مامان رفت کجا بودی؟؟

اون موقع که بابا دست یه زن دیگه رو گرفت و اورد تو خونه کجا بودی؟؟؟

اون موقع که زد تو گوشم..تو گوش تک دخترش..اون موقع که از خو نه

انداختتم بیرون

اون موقع که حتی یه جای خواب نداشتم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

و در به در دنبال کار بودم

اون موقع که مجبور شدم خدمتکار این خونه شم کجا بودی؟؟؟؟؟؟

دادی زدم که سکوت کل خونه رو بهم زد

کجااااا بودی؟؟؟

ارمان:_باران

همون موقع ایلیا و هستی و خدیجه خانم اومدن…

ایلیا:_باران چیشده؟؟؟

بدون توجه به ایلیا برگشتم سمت ارمان..

+باران چی هان؟الان اومدی اینجا که چی بشه؟؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

که بگی دلت برام تنگ شده؟؟

زحمت کشیدی

اون موقع که بهت احتیاج داشتم ولم کردی تنهام گذاشتی و رفتی

من همون موقع که از خونه اومدم بیرون

دورتونو خط کشیدم..

همون موقع برای من مردین

هم تو هم بابا..این چند وقت نداشتمتون از این به بعد هم نخواهم داشت..

به ایلیا و هستی و خدیجه خانم اشاره کردم و گفتم:

+زندگیه من اینان..خانوادم اینان..همین

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

_باران بهت حق میدم..خودخواه بودم اما فهمیدم چه اشتباهی کردم

اگه من احمق میموندم این اتفاقا برای تو نمیوفتاد

اگه..

باران بی پایان 471

دستمو بردم بالا..

+بسه دیگه نمیخوام بشنوم…

برگشتم برم که گفت:

_باران بابا مریضه..حالش خوب میشه اما خودش باور نداره..نمیزاره عملش

کنن

میخواد ببینتت…بهم گفت ازت خواهش کنم..

باران تو رو خدا..اگه نیای اونم از دست میدیم..

مینا رفته..تمام و سایل کارخونه بابا رو فروخته و همه ی پولای بابا رو بردا شته

رفته خارج

تنها چیزی که داره اون خونست و یه کارخونه خالی…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

باهام بیا

برگشتم سمتش..

+میدونی چیه؟اون داره تقاص کارایی رو پس میده که با من کرده

اونم تو گذشته

انقد بیرحم نیستم که نفرینش کنم یا هرچیزه دیگه ای

ایشالا شفا پیدا میکنه

توهم برو..نذار بیشتر از این از چشمم بیوفتی

رومو برگردوندم و رفتم بالا..

***

)آرمان(

تقریبا یه ماه بود که برگشته بودم

از همون موقع درگیر کارای بابا بودم

بعد از رفتنم به کانادا تقریبا بعد دوماه با دختری اشنا شدم

که اسمش آوا بود

ایرانی بود و تو کانادا زندگی میکرد..باهم ازدواج کردیم و الانم با آوا اومدم

ایران

بابا قلبش مریض بود و دکترا گفتن باید قلبش عمل بشه و یه قلب دیگه بهش

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

پیوند بزنن

باران بی پایان 473

قبول نمیکرد عمل بشه..بجز اینکه باران رو ببینه

خودمم خیلی دلتنگش بودم

بعد این همه مدت میدونستم برخوردش باهام چجوریه..

آدرسشو بزور از دوستاش گرفتم و رفتم خونه ای که توش کار میکرد..

از خودم متنفر بودم که این کارو باهاش کردم..

احساس *گ*ن*ا*ه* میکردم..

بالاخره دیدمش..چقدر بزرگ و خانم شده بود..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

فقط دلم میخواست بغلش کنم و عطرشو بو کنم..

انتظار رفتار خوبی ازش نداشتم اما خیلی بدتر رفتار کرد…

بهم گفت شما رو برای همیشه از ذهنم بیرون کردم..به پسر و دختری که

پشتش بودن اشاره کرد و گفت

اینا خانوادمن…

نمیدونم کی بودن..تو دلم گفتم اگه مریضی بابا رو بهش بگم دلش به رحم

میاد

اما فقط گفت ایشالا شفا پیدا میکنه..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

دیگه نمیشناختمش..اون باران شیطون و احساسی دیگه نبود…

تو چشماش پر نفرت و خشم بود..

رفت بالا

همون پسر اومد طرفم…

_شما کی هستین؟

من تا حالا باران رو اینجوری ندیده بودم

+من برادرشم…آرمان..

_همون برادری که ترکش کرده بود؟

+پس همه چیو میدونی..

باران بی پایان 475

_نه من فقط همینو میدونم

+تو کی هستی؟

_من ایلیام..کسی که قراره با باران ازدواج کنه..

اینم خواهرم هستی

+چیی؟؟؟ازدواج؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

_اره

+اما اون بدون اجازه…

_بله میدونم..اما اون دوست نداشت راجبش حر بزنه…منم اصرار نکردم تا

امروز…

نمیدونم چی بینتون گذشته و تا خود باران هم نخواد بگه ازش نمیپرسم..

ولی فهمیدم حال پدرتون بده…

من سعی میکنم باران رو راضی کنم..

فکر کنم بتونم راضیش کنم بیاد بیمارستان…

_واقعا؟؟

+اره…

_باشه پس من میرم پیش بابا

+ادرس بیمارستان رو بنویسید بدید خواهرم…من میرم پیش باران

_مراقبش باش..

+خیالت راحت..

_خدافظ

+خدافظ

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

)ایلیا(

با هستی مشغول دیدن ادامه ی فیلم شدیم..

باران بی پایان 477

اما همه ی حواسم پیش باران بود…که یه دفعه صدای دادشو شنیدم..

با دو خودمونو رسوندیم تو سالن که دیدیم یه پسره پیشش وایساده بود و باران

داد میزد..

بعدش رفت تو اتاق..فهمیدم اسمش ارمانه..

رفتم پیشش گفت داداشه بارانه و حال باباش بده..

تصمیم گرفتم با باران حر بزنم..

هیچوقت انقد عصبی ندیده بودمش..

کل وجودشو خشم گرفته بود..

رفتم سمت اتاقش..

در زدم ولی درو باز نکرد…رفتم تو دیدم رو تخت خوابیده و پشتش به منه..

نشستم رو تخت..

+باران…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

 

+بارانم…نمیخوای باهام حر بزنی؟؟

شونه هاش میلرزید…

+باران داری گریه میکنی؟؟

برگشت…اومد بغلم…

+هیس..باران..میدونی دوست ندارم اشکاتو ببینم…گریه نکن..

_ایلیا من ادم بی رحمی نیستم اما عذاب کشیدم..داغون شدم…

تو نمیدونی..

+باشه..من اینجام..قول میدم دیگه نزارم عذاب بکشی..

..اما باران اون پدرته..

باران بی پایان 479

_ایلیا نمیخوام راجبش حر بزنم..

+باشه میدونم..هرجور خودت میخوای..

اما پدرته هرکاری هم کرده ناخواسته بود

پدر مادر هیچوقت بده بچشونو نمیخوان…

فقط به این فکر کن که خدایی نکرده براش ات فاقی بیوف ته تو میتونی خودتو

ببخشی؟

یعنی اصلا عذاب وجدان نمیگیری که نرفتی پیشش ببینیش حتی برای چند

دقیقه؟؟

من خوب میشناسمت..صد در صد عذاب وجدان میگیری

فقط یکم فکر کن…ببین اگه میتونی با این موضوع کنار بیای باشه نمیخواد

بری..

باران فکر کن..به خاطر من..بعدشم اگه اون اتفاق نمیوفتاد ما باهم اشنا

نمیشدیم

پس ببین…چیز خوبی هم توش داشت..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

اونم اشنایی ما بوده..

به همه چیز فکر کن..

باشه..

+من میرم..منتظر چیزای خوبم

رفتم بیرون

هستی:_چیشد؟؟

+هیچی..حالش خوب نیست.داشت گریه میکرد..

_یعنی چی شده؟

+نمیدونم.اما منتظرم یه روزی خودش بهم بگه..

_ایشالا مشکلی پیش نمیاد..

+ایشالا

باران بی پایان 481

***

)باران(

ایلیا راست میگفت..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

ازشون ناراحت بودم..

نفرت داشتم اما اون همه اتفاق اخرش باعث به هم رسیدن ما بود

ب عدشم من که نمیخوام کاری کنم..فقط میرم منو ببی نه تا بزاره عملش

کنن..همین

پس قرار نیست اتفاقی بیوفته..

تازه ایلیا هم باهامه

پس تنها نیستم…

من میرم..

رفتم بیرون…

+ایلیا

_جانم

+منو ببر بیمارستان

_چی؟؟؟واقعا؟؟؟

+اره

_عالیه..اماده شو

+باشه..

سریع اماده شدم..ایلیا جلوی در منتظرم بود..

رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم

پیاده شدیم..ایلیا دستمو گرفت

_باران واقعا تصمیمتو گرفتی؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

+ایلیا من نگفتم بخشیدمشون…فقط دارم میرم منو ببینه که بزاره عملش کنن

همین..

_باشه..بریم..

از پذیرش شماره اتاقشو پرسید..رفتیم داخل

قدمام نامیزون و نا هماهنگ بود

بالاخره پیدا کردیم…

دستمو گذاشتم رو دستگیره..چند ثانیه صبر کردم..

نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم..

رفتم تو…

بابا خوابیده بود..

رفتم سمتش..چقد افتاده شده..اصلا نمیشناختمش..صورتشو و دستاش چین

و چروک داشت…

موهاش سفید شده بود..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

لاغر لاغر…یه قطره اشک داشت از چشمم میچکید که سریع جلوشو گرفتم..

نشستم رو صندلی.ایلیا هم یه گوشه دست به سینه ایستاد. زل زدم به بابا

تقریبا پنج دقیقه نشسته بودم که در باز شد..ارمان با یه دختره اومدن تو

ارمان تعجب کرده بود..

_با..باران؟؟؟!!!

+اومدم منو ببینه ببینم مشکلتون حل میشه بعد اگه اتفاقی افتاد نندازید گردن

من بگید اگه میومدی زنده میموند..

همون موقع قلبم تیر کشید..

معلومه که مرگ پدرمو نمیخواستم

تو دلم خدانکنه ای گفتم..

_باران معلوم هست چی میگی؟؟؟

زبونتو گاز بگیر

بابا بیدار شد…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

_دخترم

برگشتم..

_بارانم بالاخره اومدی…

بابا فدات شه کجا بودی؟؟

دلم برات یه ذره شده بود..

+بله اومدم..

_باران منو ببخش.بد کردم باهات میدونم

بخدا خودمم پشیمونم..

+پ شیمونی شما چیزایی که از د ست دادم رو برنمیگردونه..فقط باعث بی شتر

شدن نفرتم میشه..

بزور نفس میکشید..

_باران اینجوری نگو.من دوستت دارم تو هنوزم دخترمی

+هه..ولی قبلا اون موقع که منو از خونه انداختی بیرون یه چیز دیگه میگفتی

_اون موقع نمیدونستم که مینا چه پاپوشی برات درست کرده..اون موقع مینا رو

نمیشناختم

+حر من که دخترت بودم باور نکردی

اینا مهم نیست..اومدم که بزاری عملت کنن

_اما

داد زدم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

+بابا اما نداره..اها یادم رفته بود من دیگه بچه شما نیستم..

شروع کرد به سرفه کردن..دستاشو گذاشت رو قلبش

ایلیا بدو بدو رفت دکتر رو صدا کرد

معاینش کردن..گفتن سریع باید بره اتاق عمل…

بردنش اتاق عمل..ارمان و اون دختری که حالا فهمیدم زنشه

نگران پشت در اتاق عمل راه میرفتن…

باران بی پایان 487

ایلیا رو صندلی نشسته بود و پاشو عصبی تکون میداد..

منم یه گوشه دست به سینه وایستادم..

عملش خیلی طول کشید..

بعد از تقریبا سه ساعت دکتر اومد بیرون

همه هجوم بردن سمتش.

من سره جام وایسادم…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

آرمان:_چیشد اقای دکتر؟؟حالش خوبه نه؟

عملش چه طور بود؟

+ما هر کار از د ستمون بر میومد براش انجام دادیم ولی متا سفانه ای شون رفتن

تو کما

عصبی رفتم سمت دکتر..یقشو گرفتم

+یعنی چی رفته تو کما؟؟مگه تو دکتر نیستی؟؟؟

پس چطور نتونستی یه عملو به سرانجام برسونی؟؟هااا؟؟؟

فقط بلدین پول بگیرین وگرنه هیچ غلطی نمیتونین بکنین

ایلیا و آرمان اومدن سمتم و منو از دکتر جدا کردن

انگشت اشارمو به نشونه ی تهدید گرفتم سمتش

+ببین دعا کن حالش خوبه شه وگرنه این بیمارستانو رو سرت خراب میکنم

فهمیدی؟؟؟

داد زدم

+اااااه شماها هم ولم کنین

کیفمو برداشتم و رفتم

ایلیا:_باران کجا؟؟وایسا منم بیام

برگشتم…

+هیچکس..هیچکس دنبالم نیاد

باران بی پایان 489

_خب کجا میری؟؟؟

+قبرستون

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

قدمامو تند تر کردم و رفتم بیرون

فضای بیمارستان داشت حالمو بد میکرد..

نفس عمیقی کشیدمو یه تاکسی گرفتم

بهش گفتم میرم بهشت زهرا….

سرمو تکیه دادم به شیشه ی ماشین و چشمامو بستم..

_خانم رسیدیم..

+ممنون

پولشو حساب کردم و پیاده شدم

از گلفروشی یه دسته گل رز گرفتم رفتم سرقبر مامان…

نشستم رو زمین..دونه دونه گل ها رو برمیداشتمو پرپر میکردم

و باهاش حر میزدم…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

مامان…مامانم..دلم خیلی گرفته..کاش اینجا بودی

کاش بودیو بغلم میکردی.سرمو میذاشتم روشونت

موهامو نوازش میکردی و بعد بهم امید میدادی

میگفتی همه چی درست میشه….

بابا تو کماس..

آرمان زن گرفته..مامان پسرت زن گرفته..آوا

دختر خوبیه..مهربون و باادب..منم دیگه نامزد دارم..ایلیا..

خیلی پسره خوبیه..خیلی دوسش دارم

اون منو راضی کرد برم بیمارستان..برم بابا رو ببینم..

اما چه فایده..دیر رفتم..شایدم من باعث شدم حالش بد شه…

مامان تو هم براش دعا میکنی؟

دعا کن حالش خوب شه.اصلا قول میدم اگه حالش خوب شه ببخشمشون…

هم بابا حمیدو هم آرمانو…

باران بی پایان 491

من یه بار با مرگت شکستم…داغون شدم

دیگه تحمل مرگ بابا رو ندارم….

خدا خودت کمک کن…مراقبمون باش

مثل همیشه…

***

)آرمان(

باران حالش بد بود..میدونستم ته دلش اصلا راضی به مرگ بابا نیست

منم حالم بد شد وقتی فهمیدم بابا رفته کما…

باران رفت..ایلیا خواست بره دنبالش که نذاشتمو آوا رو سپردم بهش و

خودم رفتم دنبال باران…

رفت بهشت زهرا

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

نشست سرقبر مامان و شروع کرد به حر زدن باهاش…

الهی قربون دل کوچیکت برم..بلند شد مانتوشو تکون داد و برگشت که منو دید

چشماش به خاطر گریه قرمز شده بود

آغوشمو براش باز کردم

بدو بدو اومد تو بغلم…

سفت گرفتمش..گریش شدت گرفت

+باران..الهی آرمان فدات شه..گریه نکن

بابا حالش خوب میشه

مخصوصا الان که تو حاضر شدی

ببخشیش…

من بهت قول میدم..ما دوباره یه خانواده میشیم..

فقط با دو عضو جدید..آوا و ایلیا..

از بغلم اومد بیرون..

_یعنی تو با ازدواج منو ایلیا موافقی؟؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

باران بی پایان 493

+معلومه..چرا باید مخالف باشم..خیلی پسر خوبیه

مرد و با غیرت

البته رو توهم خیلی حساس

من که ازش خو شم اومد تو هم که گفتی دو سش داری اونم دو ستت داره پس

چرا که نه

حالا هم خودتو جمع و جور کن بریم بیمارستان

_باشه

+باران تو برو سوار ماشین شو من برم یه فاتحه بخونم و بیام

_باشه زود بیا

نشستم رو زانوهام..یه فاتحه فرستادم و بلند شدم رفتم سمت ماشین

نشستم

_ارمان چجوری با آوا اشنا شدی؟

+تو یه شرکت باهم کار میکردیم.ب عد یه مدت فهم یدم بهش علاقه م ند

شدم.وقتی باهاش حر زدم و موضوع رو درمیون گذاشتم فهمیدم اونم نسبت

به من بی میل نیست

با خانوادش صحبت کردیمو بعد یه عروسی کوچیک گرفتیم

_خوبه

+تو چی؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

_من چی؟

+تو مشکلی با ایلیا نداری؟

_نه

+خانوادش؟

_خانوادشو از دست داده و فقط یه خواهر داره که دیدیش..هستی

البته یه دایه هم داره که تو خونشه

از نظر کاری یه شرکت مد لباس داره

+چه خوب..راستی اون روز که اومدم خونش خدیجه خانمم دیدم

باران بی پایان 495

_اره بعد از اینکه با ایلیا نامزد کردم بهش گفتم خدیجه خانمم بیارن تو خونه

اونم قبول کرد

مینا اونو به خاطر من اخراج کرد

خودمو موضف میدونستم..به نظرم باید براش یه کاری میکردم

+باران خیلی خانم وفهمیده تر شدی

خوشحالم که میخوای باکسی ازدواج کنی که دوسش داری

_منم

رسیدیم بیمارستان…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

رفتیم داخل

رفتیم سمت ccu

شلوغ بود..ایلیا و آوا وایساده بودن

پشت شیشه..

با ترس و نگرانی به آرمان نگاه کردم..

قدمامو تند کردم و رفتم پشت شیشه..

+ایلیا چیشده؟؟

_نگران نباش عزیزم..انگشتشو تکون داد..

+چی؟؟؟

_اره

آرمان اومد..

دکتر اومد بیرون

+دکتر چیشد؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

_خداروشکر.بهتون تبریک میگم.حالشون خوبه..بهوش اومده..

+واقعا؟؟؟

باران بی پایان 497

_بله..مبارکه..

+مرسیییی

میتونیم بریم پیشش؟؟

_بله..میتونید

+ممنون

داشتم میرفتم داخل که ایلیا با تعجب گفت:

_باران مطمئنی؟؟

لبخندی بهش زدم و گفتم:

+اره عزیزم..بریم

همه رفتیم داخل..بابا با دیدنم لبخند بی جونی زد

منم با لبخند رفتم طرفش

دستشو گرفتم..

+بابا تموم شد..تموم مشکلاتمون تموم شد..هر ادمی نیاز به یه فرصت دوباره

داره

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

من به مامان قول دادم حالت خوب شد ببخشمت

حالا هم به قولم عمل کردم..بابا بخشیدمت..بخشیدمت چون فهمیدم

پشیمونی

شاید کلی عذاب ک شیدم ولی اخرش به خو شبختی ر سیدم و خو شبختی من

ایلیاس

همین که باهاش اشنا شدم باعث شد تموم مشکلاتم رو فراموش کنم

همه ی بی معرفتی ها رو..

همه ی بدی ها رو..

بفهمم تو دنیا چیزای خوبی هم هست..

_باران مرسی دخترم..پشیمونت نمیکنم

همه خوشحال بودن

باران بی پایان 499

درحال حر زدن بودیم که با دیدنشون شوکه شدم

اومدن طرفم…گفتم:

+آیدا…دنیا..

پریدن بغلم..گریشون شدت گرفت..

+عه گریه نکنین..

آیدا:_باران تو رو خدا مارو ببخش

ما خودمون با دستای خودمون فرستادیمت تو اون خونه بدون اینکه بدونیم چه

اتفاقی قراره برات بیوفته

+چی میگید شماها؟؟من خیلی هم خوشبختم

نامزد کردم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

دنیا:_چیییی؟؟؟

+اره..با صاحب همون خونه..

+ببین..

و با دستم ایلیا رو نشون دادم..

_با..باران…این…همون پسرست که تو کافه…

+اره..اتفاقی بود..واستون تعریف میکنم

_وای باران خیلی خوشحال شدم

+مرسی

_حالا ما رو میبخشی؟؟

+معلومه.امروز روز بخششه

مگه میتونم بهترین دوستامو نبخشم..

_تو هنوزم ما رو بهترین دوستات میدونی حتی با اینکه نمیدونی چرا تو این

مدت حتی یک بار هم نیومدیم پیشت

باران بی پایان 501

+مطمئنم یه مانعی جلوتون بوده که پیشم نیومدین

دوباره بغلم کردن

_باران خیلی خوبی

+مرسی

خب دیگه خودتونو لوس نکنید جمع کنید اینارو

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

_اوه چشم

دکتر گفت بابا بعد یه هفته مرخص میشه

***یک هفته بعد***

بابا امروز مرخص میشه

ایلیا و آرمان وسایلاشو اوردن و کمکش کردن لباساشو بپوشه

برگه ترخیصشو گرفتیمو سوار ماشین شدیم

آرمان و آوا تو ماشین خودشون

ماهم تو ماشین ایلیا…

ایلیا حرکت کرد..جلوی خونه نگه داشت…

بابا:_اینجا کجاس؟

تا اومدم حرفی بزنم ایلیا گفت:

+خونه ی منو باران

تصمیم گرفتیم فعلا اینجا با ما بمونین

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

تا خونه ی خودتونو رو به راه کنیم

_اما..

+عه بابا اما نداره..باید بمونین

_باشه

پیاده شدیم..

ارمان اینا هم رسیدن..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

رفتیم توخونه…

خدیجه خانم در رو باز کرد..

فاطمه خانم هم اومد.

ارمان و اوا و بابا رو بهشون معرفی کردم

رو به بابا گفتم:

+بابا خوبی یا میخوای استراحت کنی؟

میخوای ببرمت تو اتاقت؟

_نه دخترم خوبم..

+باشه..

خدیجه خانم میشه چند تا قهوه برامون بیاری؟

_معلومه خانم..چشم

ایلیا:+خدیجه خانم هستی کجاس؟؟

_والله اقا رفتن بیرون..خیلی وقته

فکر کنم کم کم برسن

+باشه مرسی

نشستیم رو صندلی..نشستم بغل اوا

+آوا بریم تو اتاقم یکم حر بزنیم؟

_البته

تا اتاق همراهیش کردم و درو باز کردم

+بشین

_مرسی

+آوا تو چی میدونی از زندگی ما؟

باران بی پایان 505

_همه چیو میدونم..

+همه چی؟

_اره.اینکه ارمان ولتون کرد و رفت.. و خیلی چیزای دیگه

+اها..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

_باران،ارمان همیشه سر این موضوع ناراحت بود و به خودش لعنت میفرستاد

خیلی خوشحالم که بخشیدیشون..

ممنون

+منم..تو خیلی خوبی..برادرم واقعا خوشبخته و انتخابش عالیه

_مرسی

رفتیم پایین آیدا و دنیا و هستی اومده بودن

_سلام بالاخره اومدید

_سلام اره دیگه

خدیجه خانوم اومد

_خانوم ناهار آمادست میزو چیدیم

_باشه الان میایم

رو به جمع گفتم:

_ بفرمایید سر میز

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

غذای خوشمزه ی فاطمه خانوم و خدیجه خانوم با شوخی و خنده خورده شد.

غذا که خورده شد هر کس م شغول صحبت با اون یکی شد که صدای ایلیا

باعث شد همه توجها به سمتش برگرده

باران بی پایان 507

ایلیا:

_اول اینکه خیلی خوش حالم که همه دور هم جمعیم و باران خوش حاله دوم

اینکه میخواستم حالا که همه هستیم تاریخ ازدواج رو مشخص کنیم

من_اما…..

بابا_دخترم اما و اگر نداره ایلیا را ست میگه در کار خیر جای هیچ استخاره ای

نیس،پسرم خودت چه روزی مد نظرته؟

ایلیا_هروزی که شما بگید

بابا_یک ماه دیگه چطوره

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هشتم

ایلیا_عالی

بابا_خدارو شکر

وای باورم نمیشد قرار بود یه ماه دیگه عروس بشم ….

بچه ها یکم دیگه نشستن و بعد رفتن گفتن فردا میان دنبالم

قرار شد از فردا خرید وسایلو شروع کنیم ….

یه اتاق و به ارمان و آوا اختصاص دادیم و یه اتاقم به بابا .

هستی رفت تو اتاق خودش منم داشتم میرفتم که ایلیا گفت:

_اواو کجا با این عجله

_میرم بخوابم دیگه

باران بی پایان 509

_اینو که میدونم کجا میخوای بخوابی

_وا خب تو اتاقم دیگه

_نه شما دیگه از این به بعد میای تو اتاق من میخوابی تو اتاقمون

دانلود رمان عاشقانه باران بی پایان,رمان عاشقانه باران بی پایان, رمان باران بی پایان رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور باران بی پایان, رمان عاشقانه صحنه دار باران بی پایان, رمان عاشقانه ایرانی باران بی پایان, رمان عاشقانه کوتاه باران بی پایان, رمان عاشقانه ۹۸ia باران بی پایان, رمان عاشقانه خارجی باران بی پایان, رمان عاشقانه پلیسی باران بی پایان, رمان عاشقانه دانلود باران بی پایان, باران بی پایان,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان باران بی پایان,دانلود رمان باران بی پایان برای موبایل,عکس شخصیت های رمان باران بی پایان,دانلود رمان باران بی پایان apk,دانلود رمان باران بی پایان لاو98,رمان باران بی پایان قسمت اول,دانلود رمان باران بی پایان نسخه apk,دانلود رمان باران بی پایانapk,رمان باران بی پایان قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,

معادله راحل کنید *

طراحی ها
تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است