خانه » داستان های عاشقانه » رمان های عاشقانه » دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

در دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم بخش هفتم از رمان پرطرفدار و عاشقانه باران بی پایان را قرار داده ایم که در ایت قسمت باران دختر این رمان دچار تردید می شود و ….

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت ششم

نام رمانباران بی پایان قسمت هفتم

نویسنده : naza_nin

ژانر : اجتماعی غمگین عاشقانه همخونه ای

خلاصه رمان :

در مورد دختریه(باران) که مادرش و از دست میده برادرش ترکشون میکنه و پدرش یه زن دیگ میگیره بعد کلی اتفاق … چون دانشگاهشو ول کرده و تجربه کاری نداره مجبور میشه خدمتکار شه و خدمتکار خونه ی پسر داستان میشه بعد کلی اتفاق عاشق هم میشن و …

توجه :قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

..

هرکاری کردم نتونستم جلوی خودمو بگیرم…

و ازش پرسیدم…

باران بی پایان 347

+ایلیا چرا انقد زود برگشتیم؟؟چرا انقد عجله؟؟

_کاره مهمی تو شرکت پیش اومده باید زود برم اونجا

+میتونم بپرسم چی؟؟

_مربوط به طرح هامونه…تو خودتو درگیر نکن..

رسیدیم …ایلیا سریع پیادم کرد و رفت…

هستی هم اومد..با بچه ها خدافظی کردیم و رفتیم خونه..

کسی نبود..وسایلمو گذاشتم تو اتاق و لباسای مخصوصمو دوباره پوشیدم…

مشغول به کار شدم..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

)ایلیا(

زود خودمو رسوندم شرکت..رفتم پیش منشی

+خانوم محسنی ساحل خانوم رو سریع بفرستین دفترم..

_چشم اقا

رفتم تو دفتر..نشستم روصندلی

در زده شد

+بفرمایید…

ساحل اومده بود

+درو ببند…

_ایلیا خیلی دلم واست تنگ شده بود

ولی چون بهت قول داده بودم…

+ببند دهنتو…

_ایلیا باز چی شده؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

+طرح هامونو فروختی به یه شرکت دیگه بعد میگی چیشده؟؟؟؟

_من…

+ساحل من همه چیو میدونم..بهتره از انکار کردنش دست برداری..

شانش اوردی طرح های جدیدمون بهتر از قبلیاس..

فقط کوچیک ترین تنبیه که میتونم برات در نظر بگیرم اخراجته…

برو حساب داری تصفیه کن..وسایلتو جمع کنو برو…هم از شرکت هم از

زندگیم…

_ایلیا لطفا…من هر کاری کردم به خاطر تو بود..

+به خاطر من؟؟؟هه..جالبه…به خاطر من طرح های شرکتمو فروختی به یه

شرکت دیگه؟؟

بسه دیگه..خسته شدم از این کارات..از خودت…دیگه نمیخوام ببینمت…

_اما…

+نشنیدی؟؟؟..گمشووو زوووود…

رفت بیرون..نفسی از سر آسودگی کشیدم و شروع کردم به انتخاب طرح های

جدید…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

کارم یک ساعت بیشتر طول نکشید…

راه افتادم سمت خونه..حسین اقا در رو برام باز کرد

رفتم داخل…

باران اومد سمتم..

+سلام اقا..خوش اومدین..خسته نباشید..

_سلام..ممنون..

کتم رو از دستم گرفت..

_هستی کجاس؟؟

+رفتن بیرون گفتن شب نمیان..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

داشتم میرفتم سمت اتاقم که گفت:

+در ضمن فاطمه خانوم هم رفتن خونه خواهرشون…ایشونم نمیان

چون کاری نداشتیم بقیه خدمتکارا رو هم فرستادم برن

_باشه

رفتم تو اتاقم یکم دراز کشیدم..خوابم نمیبرد..

حوصلم سر رفت..رفتم پایین

+باران…

_بله اقا

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

+بیا اینجا…

_بله اقا بفرمایین…

+کاری داری؟؟

_نه..همه رو انجام دادم..چطور؟

+بریم بیرون؟؟

_بیرون؟؟؟کجا؟؟..چرا؟؟

+بریم شرط بندی کنیم..

_شرط بندی؟؟

+اره

_چجوریه؟؟

+چند تا کار انجام میدیم..هرکی برد باید یه سوال بپرسه و اون بازنده باید به

سوالش جواب بده…

_باشه..

+بریم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

_کجا؟

+میفهمی…فقط سریع اماده شو

_باشه..

رفت بالا بعد ده دقیقه اومد

رفتیم سمت رستورانی که همیشه میرفتم..

+پیاده شو

_اومدیم رستوران چیکار؟؟

+چقد سوال میپرسی تو..پیاده شو

پیاده شدیم رفتیم تو رستوران..

خداروشکر هیچکس نبود..

رفتم پیش سعید که صاحب رستورانه

دوستم بود..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

+سلام سعید..خوبی؟؟

_به سلام اقا ایلیا..چه عجب از این ورا

+عه من که همیشه میام اینجا

این چند روز هم نتونستم بیام چون کار داشتم…

یه زحمتی واست دارم..

_چی؟؟

+منو اون دختری که بیرون واستاده شرط بندی کردیم..که اشپزی کنیم

هر کدوم بهتر بود برندس

میخوام چند ساعتی رستورانتو در اختیار ما بزاری

_ای به چشم..

باران بی پایان 355

+راستی خودتم باید نظر بدی که کدوم غذا بهتره…

_یا خدا..سخت شد که..ولی چشم هرچی تو بگی

+چشمت روشن..پس من بگم بیاد

باران رو صدا کردم که اومد

با تعجب اومد تو اشپزخونه…

گفتم:

+ایشون سعید دوستم و صاحب اینجا هستن

_خیلی خوشبختم رستوران خیلی قشنگی دارین

+همچنین..مرسی

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

رو کردم به باران و گفتم:

+بریم باران..ما اشپزی میکنیم سعید میشینه بیرون بعد که غذامون اماده شد

تست میکنه

هر کدوم بهتر بود اون تو این مرحله برندس…

_این که کاری نداره…باشه…

وسایل رو برداشتیم و شروع کردیم به پختن…

قرار بود هردومون برای پیش غذا سوپ جو..

برای غذای اصلی سبزی پلو با ماهی..

و برای دسر کیک کاکائویی درست کنیم…

بعد سه ساعت کارمون تموم شد..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

غذا ها رو تزیین کردیم و بردیم سر میزی که سعید نشسته بود…

+سعید جان میخوام حقیقت رو بگی کاری به دوستیمون نداشته باشی…

انگار که یه ادم غریبم…

_باشه..

قاشقشو برداشت…از همه غذاها تست کرد…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

بعد کیک ها رو تست کرد…گفت:

+خب اقا ایلیا سوپتون یکم نمکش زیاد بود اما باران خانوم سوپ شما یکم

نمکش کم بود….

برنج ایلیا شفته بود ولی برای شما عالی بود…

کیک ها برای هر دو خوب بودن..

باران گفت:

+نتیجه؟؟

_نتیجه اینکه غذای باران خانوم بهتر بود..

لبو لوچم آویزون شد..باران خوشحال زبونشو برام دراز کرد…

دارم برات باران خانوم…

از سعید تشکر و خدافظی کردیم و راه افتادیم سمت خونه…

 

صبح با صدای فاطمه خانوم و هستی از خواب بیدار شدم…

رفتم پایین که با دیدن ساحل اخمام رفت تو هم..

+چیشده؟؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

_سلام..ایلیا این دختر سرشو انداخته پایین اومده اینجا میگه با ایلیا کار دارم

پسرم سریع تر این مشکل رو حل کن..

_باشه شما نگران نباشین..

دست ساحل رو گرفتم و بردم تو اتاق کارم

***

)باران(

از خواب بیدار شدم…صورتمو شستم و لباسامو تنم کردم

یاد دیشب افتادم اما هر چقدر فکر میکردم هیچی یادم نمیومد…

باران بی پایان 363

فقط یادمه با ایلیا قرار شرط بندی گذاشتیمو رفتیم بیرون….

نشستم رو تخت…فکر کردم..انقد فکر کردم که یادم اومد…

واییی بهش گفتم…گفتم که دوسش دارم اما..اما اونم منو دوست داشت..

پس چرا تا حالا بهم نگفته بود..

وای باورم نمیشه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

یعنی اونم منو میخواد…؟؟

تو این فکرا بودم که صدای داد ایلیا رو شنیدم..

رفتم بیرون..صدا از اتاق کارش میومد

+ساحل سریع حرفتو بزن و برو

_من حاملم…

ایلیا قهقه ای زد و گفت:

_بهونه بهتری گیر نیوردی؟؟

+بهونه نیست واقعیته..

پاهام سست شدن..عقب عقب رفتم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

همون موقع ایلیا در رو باز کرد…

منو دید..دست ساحل رو گرفت و پرتش کرد بیرون..

رفت

ایلیا اومد سمتم…

+باران…

_هیس…هیچی نگو…

+باران هیچ کدوم واقعیت نداره

باران بی پایان 365

_تو مطمئنی که با اون دختر نبودی؟؟

ساکت شد…پوزخند زدم..

+هه..حتی خودتم مطمئن نیستی…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

رفتم تو اتاقم…در رو بستم و نشستم پشت در…اشکام سرازیر شد..

چطور تونست؟؟؟

یکی در زد…بلند شدم..اشکامو پاک کردم در رو باز کردم…فاطمه خانوم

بود..

+جانم

_دخترم خوبی؟

+بله..

_پس بیا پایین کمک کن برای چیدن میز صبحانه…

+چشم…اومدم…

لباسامو مرتب کردم و رفتم پایین

همزمان با من از اتاقش خارج شد

بدون توجه بهش رفتم پایین…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

تعجب کرده بود اینو کاملا میتونستم بفهمم…

رفتم پایین و سریع میز رو چیدیم

هستی رو صدا کردم..

+خانوم صبحانه امادس

_اومدم

هستی اومد..نشست سر میز

ایلیا هم نشست

حضورش اذیتم میکرد…صبحونه رو خورد و زود اماده شد رفت بیرون…

باران بی پایان 367

رفتم تو اشپزخونه داشتم کارا رو میکردم که هستی صدام زد…

+باران

_بله خانوم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

+بیا تو اتاقم کارت دارم

_چشم

رفت بالا منم پشت سرش راه افتادم

رفتیم تو اتاقش..

_در رو ببند

در رو بستم..

_راحت باش..بشین

نشستم رو مبل

نشست بغلم…دستامو گرفت وگفت:

+باران تو ایلیا رو دوست داری؟؟

دستامو از تو دستاش کشیدم بیرون و بلند شدم و گفتم:

_ببخشید ولی اصلا دوس ندارم راجب این موضوع صحبت کنم

داشتم میرفتم بیرون که گفت:

+پس دوسش داری…

برگشتم طرفش

_هرچی بوده تموم شده

+پس یه چیزایی بوده…

_اره..دیشب اعترا کردیم بهش…ولی من هیچی یادم نمیومد…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

وقتی یادم اومد که قضیه ساحل رو فهمیدم…

+پس چرا میگی همه چی تموم شده؟؟

_چون اون زنی که امروز اینجا بود حاملس

+از کی؟؟؟؟

_از برادرتون…از ایلیا…اینم بزرگ ترین دلیل

مرسی که به فکر بودی..ولی دیگه نمیخوام در مورد این موضوع حر بزنم…

+باران حداقل بهش بگو…بگو که همه چی یادت اومده…

_گفتن یا نگفتن من هیچی رو عوض نمیکنه…

اینو گفتم و رفتم بیرون….

***

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

)ایلیا(

رفتم شرکت..به حامد همه چیو گفتم

+باید ببریش ازمایش بده

_باشه

حامد رفت سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی

چطور همه چی تو یه روز خراب شد

ما که دیشب انقد خوب بودیم حالا چرا حتی بهم نگاه هم نمیکنه…

***

)باران(

سه روز از این ماجرا میگذره..خیلی فکر کردم..

تصمیم گرفتم همه چیو به ایلیا بگم

تو اتاقش بود..در زدم.

+بیا تو

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

رفتم داخل…

+کاری داری؟

_ایلیا میخواستم بگم من…همه چیو یادم اومد…

+چی یادت اومد؟؟

_هرچی که اون شب بینمون گذشت

+خب

_تو بهم گفتی دوستم داری منم بهت گفتم

بعد یکم معطلی گفت:

+دروغ بود…همه چی دروغ بود

قلبم شکست

_چرا؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

+چون میخواستم پیشم بمونیو اون لحظه از پیش تو بودن لذت ببرم..

برگشتم که برم..

+نمیخوای چیزی بگی؟نمیخوای داد بزنی؟

_من م ثل تو نیستم که به خاطر خودخواهی خودم ه مه کار بکنم که با

احساسات همه بازی کنم

رفتم بیرون..

نشستم تو اتاقم…یکی در زد

+باران منم هستی

_هستی الان اصلا نمیخوام حر بزنم

اومد تو

+باران چیشده؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

_چیشده؟؟هیچی فقط به حر گوش کردم و رفتم همه چیو بهش گفتم..

+خب

_گفت همه چی دروغ بود..همه حرفا همه چی…

متعجب و عصبانی گفت:

+یعنی چی؟؟؟

_یعنی فقط به خاطر اینکه پیشش باشم اونا رو گفته

+باورم نمیشه…امکان نداره

_داره…خودش گفت..با گوشای خودم شنیدم..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

***

)ایلیا(

امروز حا مد بهم زنگ زدو بر خلا چیزی که فکر میکردم جواب ازمایش

مثبت بود

باران اومد پیشم…دوسش داشتم..من این دختر مهربون رو دوسش داشتم…

_تو بهم گفتی دوستم داری منم گفتم

فکر کردم نمیتونم به خاطر خودم این دختر رو نابود کنم…

+دروغ بود همه چی دروغ بود…

شکستم…قلبم هزار تیکه شد…

+نمیخوای چیزی بگی؟نمیخوای داد بزنی؟؟

_من مثل تو نیستم که به خاطر خودخواهی خودم همه کار کنم و با احساسات

همه بازی کنم

میدونستم در موردم چی فکر میکنه…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

رفت بیرون…ن ش ستم رو تخت…نمیدونم چند دقیقه گذ شت که ه ستی بدون

در زدن اومد تو اتاق…

بدون اینکه برگردم گفتم:

+چیزه مهمی پیش اومده که باعث شده بدون در زدن بیای تو اتاقم؟؟؟

_ایلیا چرا؟؟؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

+چی چرا؟؟

_چرا بهش گفتی همه چی دروغ بود؟؟؟

+واقعیت رو بهش گفتم..

_ایلیا برگرد…برگرد

برگشتم طرفش..

_ایلیا من تو رو میشناسم…داداشمو میشناسم…تو ادم ه*و*س بازی نیستی

ادمی نیستی که به خاطر اینکه یه دختر رچ پیش خودت نگه داری دروغ بگی

با احساساتش بازی کنی…

چیشده؟؟راستشو بگو بهم…

رفتم طرفش…محکم بغلش کردم..بغضم شکست

بعد این همه سال بعد فوت مامان یک بارم گریه نکردم…

سعی میکردم قوی باشم اما دیگه نمیتونم…

هستی خسته شدم…دیگه نمیکشم..

_داداش گلم ناراحت نباش..حل میشه..

+چی حل میشه؟؟دختری که دوسش دارم رو از دست دادم

بهش دروغ گفتم…

هستی من واقعا باران رو دوست دارم…

_پس چرا بهش دروغ گفتی؟؟

+برای محافظت ازش..ساحل بارداره

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

با حامد رفتیم برای ازمایش..جوابش مثبت بود…

از این به بعد میاد تو این خونه….

_چییی؟؟؟؟

+اره..هستی باید قبولش کنی…سریع کارای ازدواج رو هم انجام میدیم

_اما…

+اما نداره…حالا هم برو تو اتاقت

بلند شد داشت میرفت که گفتم:

+درضمن…

برگشت

+مراقب باران باش…

_ایلیا

+برو هستی..برو…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

هستی رفت…اماده شدم رفتم شرکت..

بعد از اون با حامد رفتیم بیرون..

شب از نیمه گذشته بود

+ایلیا بریم خونه

دستمو گرفت و نشوند تو ماشین

خودشم نشست پشت فرمون…

نفهمیدم چقد گذشت که صداشو شنیدم

+ایلیا رسیدیم..پیاده شو…

_حامد من نمیخوام برم تو اون خونه

+ایلیا بالاخره که باید بری…

باران بی پایان 379

_نمیخوام

با زور حامد از ماشین پیاده شدم

اون رفت جلو من پشت سرش راه افتادم

زنگ رو زد..فاطمه خانوم در رو باز کرد

حامد رفت تو که ساحل اومد طرفم..

+سلام عزیزم…کجا بودی؟؟

_تو اینجا چیکار میکنی؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

+یعنی چی؟؟اینجا دیگه خونه ی منم هست

_ساحل بهت گفته بودم…

+عزیزم اینا رو بیخیال شو..مهم اینه الان با همیم

حامد خدافظی سر سری کرد و رفت..

ساحل نشست بغلم..

+ساحل قرارمون این نبود

_عشقم چه فرقی میکنه..چه الان چه بعد ازدواج..

+من میرم بخوابم

بلند شدم ..

ساحل هم بلند شد..دستشو دور بازوم حلقه کرد رفتیم بالا…

+ساحل برو تو اتاقت

_خب داریم میریم دیگ..داریم میریم تو اتاقمون

+ساحل گفتم اتاقت…اتاق خودت.زود باش

_اما

+هیچی نشنوم..

_باشه

رفت تو اتاق بغلی..رفتم تو اتاق

لباسامو در اوردم رفتم تو حموم…

دوشو باز کردم رفتم زیرش.

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

بعد یک ربع اومدم بیرون..حولمو تنم کردم و رفتم تو رختخواب..

***

)باران(

ایلیا از ظهر رفته بودو برنگشته بود

نگرانش بودم

تو اتاقم نشسته بودم که صداشو شنیدم..

خواستم برم بیرون که صدای ساحل اومد

فهمیدم اونم هست

یادم رفته بود که دیگه ایلیا رو از دست دادم…

اون الان سهمه ساحله

رفتم نشستم رو تخت..کاش میتونستم یه کار دیگه پیدا کنم…

دیگه اینجا نباشم ولی…

با این افکار خوابم برد..صبح با صدای داد ساحل از خواب بیدار شدم

سریع کارامو کردم و رفتم پایین…

+سلام چیشده؟؟؟

_چیشده؟؟تازه میپرسی چیشده؟چرا لباسای من حاضر نیست

هیچکدوم شسته نشده

+خب چیزی نشده که.الان میشورم..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

_چیزی نشده؟؟من الان چی بپوشم؟؟

+میشه انقد داد نزنین؟گفتم میشورم

باران بی پایان 383

فعلا بیاین لباسای منو بپوشین

_چی؟؟؟لباسای تو رو؟؟

+بله مگه چشه؟؟؟

همون موقع ایلیا اومد

+چیشد ساحل؟؟چرا داد میزنی؟؟

ساحل بدو بدو رفت پیشش.

سرمو انداختم پایین

_هیچی عزیزم تو خودتو ناراحت نکن

خودم درستشون میکنم..

+چیو؟؟

_هنوز نمیدونه چیکار کنه.انگار اومده هتل..میخوره و میخوابه

+ساحل بسه تمومش کن..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

هه خیلی ممنون اقا ایلیا.واقعا زحمت کشیدی..هر چند بیشتر از این هم

انتظار نمیرفت

+ببخشید خانوم ببخشید اقا..دیگه تکرار نمیشه…

ساحل پوزخندی زد و گفت:

_هه..امیدوارم

+بااجازه

_کجا؟؟

+دارم میرم کمک کنم میز رو بچینیم

ایلیا:_تو برو هستی رو بیدار کن

بقیه میز رو میچینن

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

سرمو انداختم پایین و گفتم:چشم

رفتم سمت اتاق هستی

تو راه کلی بد و بیراه گفتم به ساحل

دختره ی پرو..ایکبیری..دماغ عملی..

در زدم

+کیه؟؟

_بارانم خانوم اقا گفتن بیاین صبحانه

+بیا تو

رفتم داخل

_بله خانوم

+اماده شو میخوایم بریم بیرون

_اما من نمیتونم

+گفتم اماده شو

_چشم..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

داشتم میرفتم که گفت:

+در ضمن میخوام یه تیپ خفن بزنی

تو چشم باشه

_اما چرا؟؟

+تو بپوش میفهمی..

رفتم بیرون..یه زیر سارفونی کوتاه پوشیدم

یه مانتوی مشکی جلو باز روش..

شلوار لی جذب پوشیدمو..موهامو یه طرفه ریختم یه ارایش ملایم کردم…

باران بی پایان 387

که هستی اومد تو اتاقم

نگام کرد و گفت:

+همه چی عالیه فقط…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

اومد سمتم از روی میز ارایش یه رژ لب قرمز برداشت زد به لبم و گفت:

+حالا کامل شد..

_زیادی تو چشم نیست؟؟

+نه..بریم

کیفمو برداشتم و گفتم:

+بریم

رفتیم پایین..ایلیا تنها نشسته بود جلوی تلویزیون…حتی نمیخواستم صورتشو

ببینم…

هستی گفت:

+ایلیا ما داریم میریم بیرون..

بدون اینکه برگرده گفت:

_تو باکی؟

+منو باران

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

_کجا؟

+بازار من خرید دارم باران هم میاد کمکم

ایلیا برگشت و خواست حرفی بزنه که با دیدنم چشماش از تعجب گرد شد

+شما با این تیپ تنها کجا میخواید برید؟؟؟؟

سریع لباساتونو عوض کنید بعد برید

باران بی پایان 389

_خیلی هم خوبه

+هستی اعصاب منو خورد نکن…

_میتونی خودت ببریمون

گفتم:هستی لطفا..

ایلیا:اما…باشه خودم میبرمتون…وایستید الان میام..

بدو بدو رفت بالا

عصبانی دستمو از دست هستی کشیدم بیرون و گفتم:

+هستی این چه کاری بود کردی؟؟تو م یدونی من حتی نمیخوام ببینمش

اونوقت میگی مارو ببره بیرون؟؟

واقعا ک…من نمیام…

_عه باران خودتو لوس نکن..اونم از خداش بود باما بیاد بیرون…

بریم یکم خرید کنیم دلمون وا شه..والا..

ایلیا:بارااااان؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

+بله اقا

_بیا بالا تو اتاقم لباسمو پیدا نمیکنم

+اومدم…هستی وایسا الان میام

_باشه..

رفتم بالا

+کجا گذاشتی لباسامو؟؟

_سر جاش

+من که ندیم

لباسا رو در اوردم و گفتم اینجاس

باران بی پایان 391

+مرسی

+من میرم پایین

_وایسا

رفت سمت میزش یه دستمال کاغذی برداشت و اومد سمتم..اومد جلومو

گفت:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

+بیا بگیر اون رژتو رو کمرنگ کن..

_چرا؟بنظرم خیلی هم خوبه

+پاک میکنی یا نه؟؟

_نه

اومد جلو..رفتم عقب…خوردم به دیوار

دستشو گذاشت بغل سرم رو دیوار…

صورتشو اورد جلو…چشمامو بستم

دم گوشم زمزمه کرد:

+دیگه هیچوقت این رنگ رژ رو نزن

شاید دفعه دیگه نتونم خودمو کنترل کنم

چشمامو باز کردم..اینو گفت و سریع رفت بیرون

نفس نفس میزدم..قلبم تند تند میتپید

خدایا چرا من نباید یه روز خوش داشته باشم با کسی که دوسش دارم؟؟

با دستمال رژم رو کمرنگ کردم… لبخندی زدم و رفتم پایین

اماده جلوی در بودن

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

ایلیا با دیدنم لبخندی زد و جلو تر از ما راه افتاد…

تو راه بودیم که هستی گفت:

+راستی ایلیا ساحل کجاست؟؟

باران بی پایان 393

_رفته خونه ی خود شون تا راجب کارای عرو سی صحبت کنن و قضیه منو به

خانوادش بگه

بادم خالی شد..هستی میمردی اگه الان این سوال رو نمیپرسیدی؟؟؟

یعنی دارن ازدواج میکنن؟؟وای خدا….

هستی کلی خرید کرد

خیلی اصرار کرد که منم یه چیزی بخرم

ولی قبول نکردم…

ساعت هفت بود که برگشتیم خونه…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

***

)ایلیا(

خسته برگشتیم خونه…همه چی خوب بود اما حتی باران نگاهمم نمیکرد

کاش میفهمید که مجبورم

زنگ رو زدن از صداش فهمیدم که ساحله…اصلا حوصلشو نداشتم

بدون اینکه در بزنه اومد تو…

+سلام عزیزم…

_سلام..چیشد؟

+هیچی.بهشون گفتم.با روی باز قبول کردن

_خوبه برای عقد وقت میگیرم…

با خوشحالی گفت:عاااالیه..

+ایلیا من گشنمه..بریم پایین یه چیزی بخوریم؟

_بریم

رفتیم پایین..هستی تو اشپزخونه پیش باران بود..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

باهم حر میزدن

با اومدن ما ساکت شدن

هستی به ساحل چشم غره ای رفت و نشست رو صندلی

گفتم:

+باران میشه یه چیزی بیاری ما بخوریم..گشنمونه…

سرشو انداخت پایین و گفت:

_چشم اقا

ساحل:+هستی جون تو نمیخوای ازدواج کنی؟؟دیگه داره سنت زیاد میشه ها

هستی عصبانی غرید:

_دهنتو میب ندی یا بب ندم؟؟م گه من م ثل توام که خودمو آویزون این و اون

کنم؟؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

گفتم:+بسهههه..

داشتم این دوتا رو اروم میکردم که صدای زنگ در اومد

باران رفت در رو باز کنه..بعد پنج دقیقه اومد..

+ببخشید اقا..یکی اومدن باهاتون کار دارن

_کی؟

+نمیدونم..یه اقایی.میگن خیلی مهمه

_باشه اومدم

رفتم جلوی در….

+سلام…

_سلام..با من کار داشتین؟؟

+بله..میتونم بیام تو؟؟

باران بی پایان 397

_بله بفرمایین

اومد تو..دخترا هم از اشپزخونه اومدن بیرون…

نمیدونم چرا ولی حس کردم ساحل تا اون پسر رو دید رنگش پرید…

+بفرمایید بشینید..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

_ممنون راحتم..فقط باید یه موضوعی رو بهتون بگم..

میخواستم قبل از ازدواجتون این موضوع رو بدونید…

+چی؟؟

_میشه خانوما برن…فقط ساحل باشه

+شما ساحل رو از کجا میشناسید؟؟

_میگم..امروز اومدم اینجا تا اینا رو بهتون بگم..که روشنتون کنم…

بدونید میخواید باکی ازدواج کنید…

خانوما برن میگم…

گفتم:+باران،هستی برید بالا…

هردوشون رفتن…ساحل داشت میلرزید

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

+چیشده؟میشه سریع بگید؟؟

_کسی که میخواید باهاش ازدواج کنید یه بوق  به تمام معناس

+حر دهنتو بفهم..چی داری میگی؟؟؟

_بله..نبینید با خیال راحت اومدم جلو دارم اینا رو میگم

من دیگه اب از سرم گذشته

این دختری که تو میخوای باهاش ازدواج کنی..چند وقت پیش با من بوده…

تو خونه ی من…تو اتاق من..و پیش من..

+چی میگی؟؟؟؟میدونستی داری چه تهمت بزرگی میزنی؟؟؟

ساحل چرا خفه خون گرفتی…د حر بزن دیگه….

_جوش نیار اقا…اون بچه ای که الان تو شکمشه بچه ی منه…

من نه اون بچه رو میخوام نه این زندگی رو

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

من فقط خواستم بدونی داری با کی ازدواج میکنی…

+من حرفتو باور نمیکنم…

_میدونستم..برای همین عکسایی که باهام گرفتیم رو برات اوردم…

بیا…بیا بگیرش ببین..

پاکت رو ازش گرفتم..بازش کردم

باورم نمیشد..

ساحل با یه وضعیت بدی تو بغل اون پسره بود

با عصبانیت عکسا رو پرت کردم رو زمین

که هر کدوم یه گوشه افتاد…

به پسره گفتم:

+گمشو بیرون..

_هه چیه؟باور کردی؟

+گورتو گم کن…

_باشه اقا جوش نیار..

رفت بیرون..

ساحل:_ایلیا باور کن…

+ببند اون دهن کثیفتو..چطور تونستی؟؟؟؟

_من…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

دستمو بردم بالا و محکم زدم تو صورتش

افتاد زمین..هستی و باران اومدن پایین

هستی اومد جلومو گرفت

باران رفت طر ساحل

+ولم کن هستییی

باران بی پایان 401

_ایلیا بسه

+چی بسه؟؟سرم کلاه گذاشت میفهمی؟؟؟

باران بهش دست نزن..

باران:_ایلیا این زن حاملس..از هرکی میخواد باشه…این الان مهم نیست

دستمو بردم بالا که دوباره بزنمش که باران رفت جلوش..

_میگم کافیه…خجالت نمیکشی؟؟

+شماها چرا نمیفهمید؟؟ببینم تو خودت نبودی که ناراحت شدی چرا این

اتفاق افتاد؟؟مگه تو نبودی که از ساحل بدت میومد؟؟؟

_اره ولی من الان به فکر ساحل نیستم به فکر بچه تو شکمشم…

ساحل با گریه از جاش بلند شد…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

گفتم:+ساحل شانس اوردی..برو به جون باران دعا کن..گمشو از خونم بیرون

سایه ی نحستو از زندگیم بردار برای همیشه

مانتوشو پوشید…کیفشو برداشت

موقع رفتن برگشت و گفت:

_منو ببخش..من به خاطر عشقم به خاطر دوست داشتنم اینکارو کردم..

رفت…

عصبی کتم رو برداشتم و زدم بیرون…

***

)باران(

باهستی رفتیم بالا…هستی پشت در وایساد

بعد چند لحظه حالتش عوض شد

بعد صدای داد ایلیا اومد…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

رفتیم پایین..دیدم ایلیا داره ساحل رو میزنه

هستی جلوشو گرفت و منم رفتم پیش ساحل

افتاده بود رو زمین…

تا حالا ایلیا رو اینجوری ندیده بودم

ساحل رفت..ایلیا هم کتش رو برداشت و رفت بیرون…

با هستی نشستیم رو مبل

نفس راحتی از سر آسودگی کشیدیم…

تو فکر بودم که یهو هستی زد زیر خنده

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:

+وا هستی خوبی؟؟چیشده؟

_دیدی بالاخره رفت؟خودش با پای خودش رفت

+عه هستی…درسته ازش بدم میومد ولی دلم براش سوخت

_دلت نسوزه..دختره رفته با یکی دیگه

ازش حامله شده بعد بچه تو شکمشو جا میزنه جای بچه برادر من…

الان راه برای تو باز شده…

به چی بشه…هر دو هم که عاشق…

سرمو انداختم پایین و لبخند زدم

به این فکر نکرده بودم…یعنی حالا میشه؟؟

یعنی میشه بعد این همه مشکل یه روز خوب داشته باشیم؟؟؟

+میگم باران..من نمیخواستم بهت بگم ولی بگم *گ*ن*ا*ه* داری..

هفته دیگه سه شنبه تولد ایلیاس…

میخوام سوپرایزش کنم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

هستی؟؟

+معلومه..چیکار میخوای بکنی؟

_میگم حالا…

+باشه

دیر وقت بود..خبری از ایلیا نبود

نمیدونم ساعت چندبود که خوابم برد…

باران بی پایان 405

صبح بیدار شدم..

بدون اینکه لباسمو عوض کنم سریع رفتم جلوی در اتاقش…

در زدم جواب نداد…در رو باز کردم

نگاهی به اتاقش انداختم…

همه چی سر جاش بود..

رو تختیش مرتب بود این نشون میداد که شب خونه نیومده…

دلم شور زد…رفتم پایین…

از آشپزخونه یه صداهایی میومد

رفتم تو اشپزخونه….ایلیا تو اشپزخونه داشت قهوه میخورد..

برگشتم برم که صدام کرد…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

_باران…

برگشتم

+اوم..سلام..

_سلام

با یاد اینکه نگرانم کرده بود با نیومدنش سریع جبهه گرفتم

+معلوم هست کجایی؟؟؟نمیگی نگرانت میشیم؟؟از دیشب تاحالا معلوم

نیست کجا رفتی

خبرم نمیدی که ادم نگران نشه فقط به فکر خودتی..از بس خودخواهی

فکر میکنی فقط خودتی بقیه رو ادم حساب نمیکنی…

دستشو گذاشت رو لبم و گفت:

_هیس…

چشمامو بستم…

_اروم دختر…یه بند حر نزن.خب بزار بگم

دیشب پیش حامد بودم نیاز داشتم فکر کنم

و راجب اینکه خبر ندادم باید بگم تق صیر خودم بود…انقد اع صابم خورد بود

که کلا یادم رفت باید خبر بدم…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

باران بی پایان 407

ببینم…عشقم نگرانم شده؟

سریع برگشتم به حالت اول و گفتم:

+چیزه…نه…میگم یعنی..مثلا هستی خب…چیز بود..نگران بود..وگرنه. من

که نه

 

برگشتم بدو بدو رفتم تو اتاقم

در رو بستم…نفس نفس میزدم

اووو …لباسامو عوض کردم…

رفتم پایین…هستی هم بیدار شده بود

داشتن صبحانه میخوردن

هستی تا منو دید گفت:

_بیا اینم ایلیا…انقد مخ منو از دیشب خوردی ایلیا کو ایلیا کو…

ایلیا قش کرده بود از خنده

هی به هستی چشمک زدم مگه میفهمید

اخرم گفت چرا انقد شکلک در میاری مگه دروغه؟؟؟

ایلیا گفت:

باران بی پایان 409

+که هستی نگرانم شده بود اره؟؟؟

_خب حالا که چی..چه فرقی میکنه…مهم اینه کارت اشتباه بوده خبر ندادی

چایی بریزم؟

+نه خودت بشین..دیگه نمیخواد کار کنی

_باشه

صبحانمو با نگاهای زیر چشی ایلیا خوردم

هی نگام میکرد میخندید…

خب چیکار کنم نگرانش شده بودم….

بیجنبه…

ایلیا:+من میرم شرکت..برنامه شما چیه؟

هستی:_ما…چیزه…اوم میخوایم بریم بیرون

+دقت کردید هر روز بیرونید؟

_خب چیه؟بمونیم خونه چیکار کنیم؟؟؟

+باشه بابا….منو نزن..برید خوش بگذره مراقب خودتونم باشید…

_برو دیرت شد

+خدافظ

_خدافظ…

بلند شدم رفتم جلوی در…

کت رو برداشتم و دادم دستش…

+مرسی…باران هستی کله خرابه..مراقب خودتون باشیدا

_مراقبیم..

داشت میرفت که گفتم:

باران بی پایان 411

_تو هم…

برگشت

_مراقب خودت باش..

لبخندی بهم زد و گفت:+حتما…

رفت…تا پام رسید به اشپزخونه هستی جیغ زد…

+هوووورااااا بالاخره رفت

باران زود باش اماده شو

_کجا؟؟؟

+خب کلی کار داریم…مثلا باید بریم کافه اونجا رو رزرو کنیم…بعد کلی

خرید داریم

که باید انجام بدیم…

خودش کلی زمان میبره…

_هستی میشه تو خونه بگیریم؟؟

+چرا؟

_خونه بهتره..کارای تزیینشو و غذا با من..

+پس من چیکار کنم؟؟

_تو زنگ بزن به دوستاتون…مهمونا با تو

+باشه

***چند روز بعد***

امروز سه شنبه بود…روز تولد ایلیا…

ایلیا از صبح رفته بود سرکار

همه تو هیاهوی کار کردن بودن

منم تو دفترچه تلفنم داشتم دنبال شماره ی خدیجه خانم میگشتم…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

باران بی پایان 413

بالاخره پیداش کردم…

اول رفتم پیش فاطمه خانم…

+فاطمه خانم…

_جانم دخترم

+ما قبلا تو خونمون یه خدمتکار داشتیم..خدیجه خانم

گفتم الان که کارا زیاده زنگ بزنم اونم بیاد…

البته اومدم اول از شما اجازه بگیرم..اگه اشکالی نداشته باشه…

_نه دخترم..این چه حرفیه..بگو بیاد..خوشحال میشم

با خوشحالی گفتم:+مرسی

سریع رفتیم بالا…

شماره رو گرفتم

بعد سه تا بوق جواب داد

+بله؟

_سلام..

+سلام

دلم واسه صداشم تنگ شده بود

+خدیجه خانم؟

_بله خودمم..

+من بارانم..

_باران؟؟!!

+چه زود فراموشم کردین..باران..داداشم ارمان..مامانم..

_باران خودتی؟؟؟؟الهی فدات شم..کجایی؟؟

باران بی پایان 415

+خدانکنه…یه زحمتی براتون دارم

_چی؟

+بیاین به این ادرسی که بهتون میگم

_باشه دخترم…

ادرس رو بهش دادم..

_الان راه میوفتم عزیزم

+مرسی…فعلا

تلفن رو قطع کردم….

رفتم پایین…

+شکوفه هستی خانم کجان؟؟

_رفتن بیرون خریدایی که گفتین رو انجام بدن

+اها باشه…

بعد تقریبا یک ساعت هستی اومد…

همه وسایل رو خریده بود..

کیک رو دیروز سفارش دادیم

شروع کردیم به تزیین…تم سفید مشکی بود

به همه هم گفته بودیم

بادکنکای سفید و مشکیه هلیومی رو به سقف چسبوندیم

صدای زنگ در اومد..

دویدم سمت در..باز کردم..

خدیجه خانم بود

_دخترم…

باران بی پایان 417

بغض کردم..پریدم بغلش..

_خوبی دخترم؟؟؟اینجا چیکار میکنی؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

از بغلش جدا شدم

+بیاین تو…

رفتیم تو اشپزخونه…

+بشینید براتون چایی بریزم…

_دخترم من چایی نمیخورم..بشین بگو چیشده؟اینجا کجاس؟

نشستم بغلش..

همه چیو براش تعریف کردم…

متاسف سرشو تکون داد…

_الهی فدات شم…الان خوبی؟؟؟

+بله…خیلی خوبم…

همون موقع فاطمه خانم اومد…

فاطمه خانم ایشون خدیجه خانم هستن

بهتون گفته بودم…

باهم رو*ب*و*س*ی کردن

خدیجه خانمو سپردم به فاطمه خانم خودمم رفتم پیش هستی

کارامون ساعت 7 تموم شد..

 

همه نشستن…براشون شربت اوردم

هستی تلفن رو برداشت..شماره ایلیا رو گرفت

گذاشت رو اسپیکر

+الو

باران بی پایان 421

هستی یکم فین فین کرد و هل هولکی گفت:_ایلیا…باران…

+باران چی؟؟

هستی یکم صبر کرد…

+هستی باتوام..چیشده؟؟؟؟

_حالش بده…تو رو خدا زود بیا

تلفن قطع شد

همه خندیدن

ناراحت به هستی نگاه کردم که گفت:+باران چیشد؟؟

_کاش اینطوری نمیکشوندیش

+بزار یکم نگران شه…والا

_باشه

برقا رو خاموش کردیم…ده دقیقه نشد که صدای چرخیدن کلید اومد

وبعد صدای نگران ایلیا

_باران…باران…هستی…کجایید؟؟؟

داد زد؛_بارااااااان

برق و روشن کردم شروع کردیم به خوندن..

تولد تولد…تولدت مبارک…مبارک مبارک تولدت مبارک….

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

تعجب کرده بود

با نگای نگران و متعجبش ذل زد به من …

بدو بدو اومد طرفم..دستامو گرفت

+باران خوبی؟؟سالمی؟؟

باران بی پایان 423

دستاشو فشردم وگفتم:

_ایلیا خوبم..بخدا خوبم..

تازه متوجه اطرافش شده بود

+اینا واسه چیه؟؟؟

_اقای حواس جمع..امروز تولدتونه…

ماهم به خاطر اینکه زود بکشونیمت اینجا مجبور شدیم اینو بگیم…

+واقعا که…میدونین چقد نگران شدم

_حالا که چیزی نشده…

حامد گفت:_تولدت مبارک

ایلیا بی توجه به اتفاقی که افتاده بود گفت:+مرسی

کی این برنامه ها رو چیده؟؟

_باران و هستی

هستی گفت:+اره درسته که من گفتم تولد ایلیاس ولی همه این کارو باران کرد

گفتم:_نه بابا این چه حرفیه…فقط ایلیا لبا سات بالا رو تخته برو بپوش سریع

بیا

+چشششم….

ایلیا رفت بالا…

با بچه ها مشغول صحبت شدیم..

دیگه همشونو میشناختم…

حامد:+به اقا ایلیا رو ببین…

باران چیکار کردی با این دوستمون..ها؟

خجالت زده سرمو انداختم پایین وگفتم:

_من که کاری نکردم…

باران بی پایان 425

+خودتو دست کم نگیر…کی ایلیا انقد خوشحال بود؟

والا از وقتی که تو اومدی همه رنگ شادی رو دیدن…

_مرسی…

ایلیا از پله ها اومد پایین

بچه ها جک میگفتن و میخندیدن

رفتم تو اشپزخونه…خدیجه خانم تا منو دید اومد سمتم…

پیشونیمو *ب*و*س*ید و گفت:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

_دخترم خیلی ناز شدی..خوشحالم که خوشحالی..

+مرسی…منم خوشحالم که شما اینجایید…

فاطمه خانم هم اومد…بغلم کرد و گفت؛

_عزیزم…اقا حامد راست میگفت..ایلیا بعد از مادرش هیچوقت شاد نبود

نمیخندید…اما تو..تو واقعا شادی رو اوردی تو این خونه…

مرسی که اومدی…

+این چه حرفیه..لطف دارید..میخواستم بگم اگه میشه بگید کیک رو بیارن

_حتما

رفتم بیرون…

ایلیا:+باران کجا بودی؟؟

_من؟..هیچی رفتم ببینم…

همون موقع کیک رو اوردن…بچه ها مشغول خوندن شدن

دست میزدیم…

بیا شمع ها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی

1

2

3

شمع هاشو فوت کرد…

دوباره دست زدیم..

باران بی پایان 427

چاقویی رو که تزیین کرده بودم رو دادم بهش

با لبخند ازم گرفت…

کیک رو برید

با هستی کیک رو بردیم تو اشپزخونه

تقسیم کیک رو سپردیم دست خدیجه خانم و فاطمه خانم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

خودمون رفتیم بیرون…

 

ایلیا اومد پیشم.

+بابت همه چی ممنونم..خیلی زحمت کشیدی..هستی گفت همه کارا رو

خودت کردی حتی غذاها…

_کاری نکردم..خودم دوست داشتم.بعدشم هنوز غذا رو نخوردی شاید

خوشت نیاد

خندید و گفت:

+مطمئنم خوشم میاد..همه چی عالیه

 

هستی

گفت:

+خب..هرچقدر که عشق و حال کردید بسه…بریم شام امادس.بدویین

همه رفتن سر میز..ماهم رفتیم…

میخوردن و تعریف میکردن

خوشحال بودم که خوششون اومد..

غذا سالاد الویه و فسنجون و قیمه پختم

برای پیش غذا سوپ جو و اش دوغ

به نظر همه چی عالی میومد

کیک رو اورده بودن

بچه ها کیک رو خورده بودن و عازم رفتن شدن…

همه رو یکی یکی بدرقه کردیم بعد هرسه تاییمون خسته افتادیم رو مبل…..

هستی:+وای باران همه چی عالی بود مرسی..

غذاها هم فوق العاده بودن..همه چی

باران بی پایان 431

مرسی

_خواهش میکنم.توهم زحمت کشیدی

دست تو هم درد نکنه

ایلیا:+راست میگه…اگه اون زنگ اولش رو در نظر نگیریم واقعا سوپرایز شدم

به کلی یادم رفته بود تولدمه…

_بله اقا میدونیم..

هستی:+بچه ها من واقعا خستم میرم بخوابم فردا قرار دارم

ایلیا:_چه قراری؟

+با دوستام بابا..غیرتی نشو..

ایلیا خندید و گفت:

+باشه برو..شبخوش

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

_شبخوش

هستی رفت بالا.بلند شدم رفتم سمت کمد

جعبه رو برداشتم و رفتم سمت ایلیا

بلند شد…

+اینم از کادوت..

_اما..این همه کار کافی نبود؟دیگه کادو چرا؟؟

+واسه کادو گرفتن دلیل نمیارن.باید قبول کنی..

کادو رو گرفت..

_بازش کن ببین خوشت میاد..

بازش کرد..

+باران خیلی ساعت قشنگیه..مرسی

باران بی پایان 433

_قابلی نداشت…

منم برم بخوابم شبخوش…

 

 

سرمو گذاشتم تو بالشت

از شدت خستگی زود خوابم برد..

صبح بیدار شدم..با خوشحالی سریع رفتم اشپزخونه

باران بی پایان 435

با دیدن جای خالی خدیجه خانم دوباره ناراحت شدم..

اون تنها کسی بود که همه ی زندگیمو میدونست و با مشکلاتم اشنا بود..

هیچی به ایلیا نگفتم..شاید صلاح ندونسته ممکنه بگم ناراحت شه که چرا تو

کارش دخالت میکنم

نشستم سرمیز…سعی کردم چهره خوشحالمو نگه دارم

+سلام صبح بخیر

_به سلام..صبح توهم بخیر..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

+چقد سحرخیزیدا

_ما سحرخیز نیستیم تو خسته بودی زیاد خوابیدی

+شاید…

دخترا من باید زود برم کار دارم..

هستی:+اما امروز که جمعس

_کار من معلوم نمیکنه الانم باید برم فعلا

خدافظ

+خدافظ…

***

)ایلیا(

امروز 24 , بهمن بود و فردا روز ولنتاین..

کلی برنامه برای باران دارم…که اونم با برنامه ی دیروز حسابی سوپرایزم کرد..

رفتم کافه ی همیشگی…مطمئن بودم عاشق اونجاس..

کافه رو رزرو کردم..قرار شد فردا صبح خودم برم که کارای مربوطه رو انجام

بدم..

زنگ زدم به هستی..

باران بی پایان 437

_الو

+سلام هستی..باران پیشته؟

_نه تو باغه..چطور؟؟

+هستی میخوام یه چیزی بهت بگم ولی ضایع نکنیا..

_باشه..چی؟

+فردا ولنتاینه

_خب اره..

+برای باران برنامه دارم.میخوام همونجا هم بهش پیشنهاد ازدواج بدم

_چیییی!؟؟؟؟

+داد نزن اروم..اره..فردا صبح ببرش ارایشگاه..دیگه بارانو فردا به تو میسپرم

_ای به چشم..وای ایلیا خیلی خوشحال شدم.بهترین انتخابو کردی

+میدونم.هستی خیلی به حلقه فکر کردم

ولی گفتم چیزی که خودش میخواد باشه خیلی بهتره

میتونی از زیر زبونش بکشی ببینی چه مدلی دوست داره؟

_اینا رو بسپر به خودم..تا یه ساعت دیگه بهت خبر میدم

+باشه منتظرم..

قطع کردم..منتظر نشستم تو ماشین تا هستی خبر بده

***

)باران(

تو باغ مشغول اب دادن به گل ها بودم که هستی صدام زد

رفتم تو..

_باران بشین

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

نشستم

_باران میگم من یکی از دوستام میخواد ازدواج کنه دنبال حلقس

ولی طرح خاصی تو نظرش نیست

تو چیزی سراغ نداری؟عکسی یا مدلی که خودت بدونی…

+چرا ببین..من همیشه عاشق این حلقه های تک نگین بودم..وای دیدی چه

خوشگلن

ساده ولی شیک

_چه خوب..پس من حتما بهش میگم

+باشه..خوشحال شدم.از طر من هم بهش تبریک بگو

_حتما

بلند شد و رفت

***

)ایلیا(

تلفنم زنگ خورد..هستی بود

_الو

+ایلیا دریافتم..ببین سلیقشم حر نداره

حلقه ی تک نگین ساده و شیک

_وای هستی عاشقتم خواهرم..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

برم تا دیر نشده..فعلا

+فعلا

رفتم تو مغازه ..زیبا ترین حلقه تک نگین رو که به چشمم خورد رو انتخاب

کردم

و خریدم

بهشون گفتم بزارنش تو یه جعبه قشنگ

حلقه رو گرفتم و رفتم سمت خونه…

تا رسیدم رفتم تو اتاقم..

باران بی پایان 441

کتم رو در اوردم..

که در باشدت باز شد که دیدم هستیه

+هستی ترسیدم نمیتونی در بزنی؟؟؟

_اه ایلیا اینا رو بیخیال..حلقه کو؟؟

+هیس عه داد نزن..تو جیب کتمه

بدو بدو رفت سمت کتم..جعبه رو برداشت

بازش کرد

_واااای ایلیا خیلی قشنگه..خیلی

+واقعا؟؟

_اره..

+امیدوارم باران هم خوشش بیاد

_خوشش میاد..

+خب حالا هم برو بیرون..لباسامو عوض کنم خوابم میاد

_باشه

+راستی هستی…باران کو؟؟

_تو اتاقش..خوابه

+باشه برو..شبخوش

_شبخوش

دانلود رمان باران بی پایان قسمت هفتم

***

)باران(

صبح ساعت 8 بیدار شدم..رفتم پایین

ایلیا نبود..حتما رفته بود شرکت

باران بی پایان 443

دیدم هستی داره تند تند صبحونه میخوره..

+سلام هستی..چیزی شده؟؟چرا با عجله؟؟

_باران زود چند تا لقمه بخور باید بریم بیرون..بدو

+کجا؟

_تو اماده شو میفهمی…

+باشه..

دو لقمه خوردم..سریع اماده شدم..سوار ماشین شدیم و رفتیم…

+هستی کجا میریم؟؟

 

 

دانلود رمان عاشقانه باران بی پایان,رمان عاشقانه باران بی پایان, رمان باران بی پایان رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور باران بی پایان, رمان عاشقانه صحنه دار باران بی پایان, رمان عاشقانه ایرانی باران بی پایان, رمان عاشقانه کوتاه باران بی پایان, رمان عاشقانه ۹۸ia باران بی پایان, رمان عاشقانه خارجی باران بی پایان, رمان عاشقانه پلیسی باران بی پایان, رمان عاشقانه دانلود باران بی پایان, باران بی پایان,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان باران بی پایان,دانلود رمان باران بی پایان برای موبایل,عکس شخصیت های رمان باران بی پایان,دانلود رمان باران بی پایان apk,دانلود رمان باران بی پایان لاو98,رمان باران بی پایان قسمت اول,دانلود رمان باران بی پایان نسخه apk,دانلود رمان باران بی پایانapk,رمان باران بی پایان قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,

تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است