خانه » داستان های عاشقانه » رمان های عاشقانه » دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

در دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم بخش پنجم رمان را برای شما قرار داده ایم که این رمان عاشقانه …

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

نام رمانباران بی پایان قسمت پنجم

نویسنده : naza_nin

ژانر : اجتماعی غمگین عاشقانه همخونه ای

خلاصه رمان :

در مورد دختریه(باران) که مادرش و از دست میده برادرش ترکشون میکنه و پدرش یه زن دیگ میگیره بعد کلی اتفاق … چون دانشگاهشو ول کرده و تجربه کاری نداره مجبور میشه خدمتکار شه و خدمتکار خونه ی پسر داستان میشه بعد کلی اتفاق عاشق هم میشن و …

توجه :قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

-اره

چای ریختمو کنار ایستادم

که ایلیاگفت:

-باران امروز مهمون داریم واسه ناهاروشام میخوام بهترین غذاهارودرست

کنید همه چی باید عالی باشه

+چشم حتما

هستی گفت:

-قضیه چیه مهمون کیه؟

ایلیا:

-ساحل دوست دخترم قراره بیاد

+چی!؟!؟دوست دخترت؟؟

-اره حالا میاداشنامیشید

+میبینیم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

_باران سریع بیا تو اتاقم

وبلندشدورفت تو اتاق کارش

منم ببخشیدی گفتموراه افتادم پشت سرش

باران بی پایان 245

درزدمو واردشدم

+بله اقاکارم داشتید؟؟

_اره ازاین به بعد فقط کارای مربوط به منو انجام میدی خدمتکار مخصوص

خودم میشی

+یعنی چی

یعنی صبح لباساموشسته شده و اتوشده اماده میکنی واتاق منو مرتب میکنیو از

اینجور کارا…

+باشه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

_الانم لباسم آماده میکنی برای ظهر

+کدوم لباستون رو؟

_فرقی نمیکنه با سلیقه ی خودت یکی رو انتخاب کن

_چشم

از اتاق رفت بیرون صدای آب اومد فهمیدم رفته حموم

یه پیرهن مشکی با یه شلوار پاکتی مشکی ازکمدش برداشتم و اتو کردم و

گذاشتم رو تختش که صداش رو شنیدم

_باران لباسام رو بیار بده

لباساش بردم جلو در حموم و دادم دستش خودمم رفتم تو اتاقش اومد تو و

گفت:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

باران بی پایان 247

_ خوبه ولی چرا مشکی؟

+چون رنگ مشکی دوست دارم

_باشه من میرم بیرون زود کارا رو بکن

اینو گفت و رفت

اتاقش رو جمع کردم و جارو برقی ک شیدم دا شتم جارو رو میزا شتم سر جاش

که صدای یه دختر شنیدم

رفتم پایین که دیدم یه دختره چسبیده به بازوی ایلیا

تا هستی و دید سریع دوید سمتش و با عشوه گفت:

_وای هستی جون،تویی؟؟؟ عزیزم خوبی؟؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

هستی هم که انگار چندشش شده باشه صورتشو جمع کردو گفت:

+ ممنون بله و شما؟؟؟

از حرکت هستی خندم گرفت ولی زود خودم جمع کردم

_من ساحلم بیبی جون عشق ایلیا

ایلیا گفت:

_ ساحل عزیزم برو تو. باران راهنمایی شون کن.

ساحل و بردم تو پذیرایی

داشتم میرفتم آشپزخونه که صدای ایلیا و هستی رو شنیدم

هستی:

_ایلیا این دختره کیه هان!!!؟؟؟؟

_گفتم که عزیزم دوست دخترمه

+تو این دختر رو هم سطح ما دونستی؟ این دختره کیه کیه که از الان داره

اینقدر به تو می چسبه؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

_هستی، ساحل دختره خوبیه بزار یه کم بگذره باهم آشنا میشید می فهمی

دیگه صداشون رو نشنیدم رفتم تو آشپزخونه سه تا لیوان شربت ریختم و رفتم

بهشون تعار کردم

ساحل رو کرد به ایلیا و گفت:

_عشقم این چه تیپیه؟؟؟

+مگه چشه؟؟؟

_همش مشکی مگه اومدی عزاداری که سرتا پا مشکی پوشیدی؟؟؟

نگاه ایلیا کشیده شد سمت من و ادامه داد:

+خب خودم اینجوری خواستم به نظرم خوبه

ادامه داد:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

_باران میزو بچینید

+چشم اقا

با بقیه خدمتکارا میزو چیدیم

باران بی پایان 251

نشستن سر میز.

شام که تموم شد هستی بهم اشاره کرد که برم بالا راه افتادم پشت سرش رفتم

تو اتاق

هستی در رو بست و گفت:

_باران تو هم از این دختره خوشت نمیاد!!نه؟؟

+اخه خانم پسندیدن یا نپسندیدن من که مهم نیست این انتخابیه که…..

پرید وسط حرفمو گفت:

_فقط بگو خوشت اومده یا نه؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

+راستش نه خانم بنظرم زیادی جلف و چندشه

هستی خندید و گفت:

_عالیه!!ببین منم ازش بدم میاد

این میخواد تا شب اینجا بمونه منم اصلا حوصلشو ندارم میای یه کاری کنیم

بره؟؟؟

باران بی پایان 253

+اما خانم….

_عه باران همش اما و اگر فقط بگو اره یا نه

راستش خودمم دوس داشتم یکمی کرم بریزم چند وقتی بود حتی لبخندم نزده

بودم

+اره خانم هستم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

_باران میخوام وقتی داری قهوه میاری بریزی روش

+بریزم روش؟!؟

_اره بعدشم میرن بیرون قدم بزنن منم سگ ایلیا رو ول میکنم بره دنبالش یکم

حالش جا بیاد

خنده ای کردمو گفتم

+باشه هستم

_باشه پس حله اول تو برو بعد من که شک نکنن

+چشم

رفتم پایین ایلیا گفت:

_ باران پس قهوهامون چی شد؟

باران بی پایان 255

لبخند زدمو تو دلم گفتم:

+چشم الان میارم اونم چه قهوه ای

بلند گفتم:

+الان میارم اقا

رفتم تو اشپزخونه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

سری قهوه ها رو اماده کردمو برگشتم تو پذیرایی

هستی هم اومده بود

بهم چشمک زد

اول به ایلیا تعار کردم و بعدش هستی بعد رسیدم به ساحل

سینی رو جلوش گرفتم بعد جوری وانمود کردم که انگار پام گیر کرده به فرش

سینی با قهوه برگشت روش که جیغش رفت هوا

منم الکی خودمو هول نشون دادم

و گفتم:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

+ب..ببخشید من اصلا نمیخواستم

ناخواسته بود

ایلیا داد زد و گفت:

_سریع برو تو اشپز خونه تا بعد

منم رفتم پشت دیوار مخفی شدم تا صداشونو بشنوم

باران بی پایان 257

ساحل داد میزد و میگفت:

-وای ایلیا سوختم ایلیا لباسم ایلیا….

تو دلم گفتم:

+ای ایلیا کوفت، ایلیا و مرض

اه دختره تو مخ

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

رفتم و دیگه صداشونو نشنیدم

تقریبا ده دقیقه گذشت که هستی اومد تو اشپزخونه و گفت:

_باران عالی بود افرین الان میرن تو حیاط منم میرم

+باشه

هستی رفت و منم رفتم پشت پنجره تا ببینمشون

چند دقیقه گذشت و باز صدای خراشیده ساحل اومد

خیلی صحنه عالی بود

اون میدوید و سگه هم دنبالش

خندم گرفته بود و نمیتونسم جلو خندمو بگیرم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

اینقدر دوید که خسته شد سریع یه چیزی به ایلیا گفت و رفت بیرون

ایلیا با عصبانیت اومد تو خونه

عصبی داد زد:

_باران

دویدم بیرون

+بله اقا

مچ دستمو گرفت رفت سمت اتاقش

داد زدم:

+اخ چیکار میکنی وحشی دستم شکست

_وحشی یه وحشی نشونت بدم اون سرش ناپیدا

پرتم کرد تو اتاقو در و بست

گفتم:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

+چرا در و ب ستی؟ فکر کردی چندبار بهت گفتم چ شم اقا خبریه؟؟؟نخیر دور

برت نداره فک کردی …..

بادادی که زد حرفم تو دهنم ماسید

_خفه شو با چه حقی این کارو کردی؟ به چه جرئتی با ع شقم

این کارو کردی؟؟؟

منم مثل خودش داد زدمو گفتم:

+خوبه نک شی خودتو هی دو ست دخترم ع شقم حالا خوبه همچین تحفه ایم

نیست با اون قیافه اش

تو اگه سلیقه داشتی الان اینجا نبودی

تو فقط یه ادم غد و یه دنده و بی ادبی که نمیدونه با یه خانم محترم چه جوری

رفتار کنه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

فکر کردی منم مث اون به قول خودت عشقتم که …..

دوباره داد زد:

_بهت میگم خفه شو

و بعد سنگینی دستی که روی گونم فرود اومد و ………

و افتادم زمین

هستی در رو باز کرد اومد طرفم

گرمای خون رو گوشه لبم حس کردم اما سرمو انداختم پایین بغض گلومو

گرفت اما جلوشو گرفتم

هستی گفت:

-باران جان عزیزم خوبی؟؟

اروم جوری که خودمم به سختی صدامو میشنیدم گفتم:

+خوبم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

و بلند شدم هستی رو کرد به ایلیا خواست حر بزنه که جلوشو گرفتم و با

همون بغض گفتم:

+اصلا خوب نیس چون مردی قوی بود نت رو به رخم بکشی وفکر کنی

هرکاری میخوای میتونی بکنی

شایدم پدرم طردم کرده باشه برادرم ولم کرده باشه و مهم تر از همه مادرم

مرده باشه ولی من هنوز خدا رو دارم

وقتی پدرم میزنه تو گوشم از تو انتظاری ندارم

ولی مرسی که روی واقعی خودتو نشونم دادی

گفتم و رفتم بیرون

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

رفتم سمت اتاقم درو باز کردم نشستم رو تخت پاهامو توی شکمم جمع

کردمو سرمو گذاشتم رو زانوهام بعضم شکست

اشکام سرازیر شد سرمو گذاشتم رو بالشت همین جوری گریه میکردم

از زبون ایلیا

اعصابم از دستش خورد بود

از رفتاراش و کاراش

ولی بعد با اون حرفاش دلم براش سوخت

درسته منم مادرمو از دست دادم اما اون یه دختره

مادرش مرده بود در مورد پدرش و برادرشم چیزی نمیدونستم ولی معلوم بودی

خیلی ازشون دلخور بود

تو این فکرا بودم که هستی گفت:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

_ایلیا واقعا ازت انتظار نداشتم

فکر نمیکردم همچین ادمی باشی

تا وقتی دل اون دخترو به دست نیاوردی با منم دیگه حر نمیزنی

+اما هستی خودت دیدی که…

_همین که گفتم به من ربطی نداره

اینو گفت و رفت بیرون

برای منم سخت بود عذر خواهی کنم

ولی خب خودمم عذاب وجدان داشتم که باهاش اینجوری رفتار کردم

تصمیمو گرفتم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

بلند شدم رفتم سمت اتاقش در زدم جواب نداد

درو باز کردم دیدم دراز کشیده رفتم سمتش نشستم رو تخت

چشماشو باز کرد و برگشت سمتم

چشماش پف کرده بود

از خودم بدم اومد که چرا با این دختر این کارو کردم.

سرشو انداخت پایین گفتم:

_میدونم کار اشتباهی کردم نباید اینقدر تند رفتار کنم معذرت میخوام

+مهم نیست فقط میشه یه چیزی بخوام؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

_البته چی؟؟

+میشه برم پیش مادرم لطفا

_البته خودم میبرمتون با هستی

بعدش میریم فروشگاه میگردیم

بلکه عذاب وحدان منم تموم شه

+نه مرسی زحمت نمیدم

_زحمت نیست لطفا

+باشه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

_پس من میرم تو هم اماده شو به هستی هم خبر میدم

+مرسی

لبخند زدمو رفتم بیرون

هستی رو دیدم

جلوی تلویزیون نشسته رفتم

پیشش

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

نشستم کنارشو و گفتم:

_هستی ابجی

دیدم محل نمیده گفتم

_رفتم باهاش حر زدم

گفت میخواد بره پیش مامانش منم گفتم میبرمتون

باران بی پایان 269

بعدشم میریم بیرون میگردیم

هستی خوش حال شد و گفت:

+راست میگی؟

_اره به خدا

+مرسی

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

_وظیفم بود

حالا بلند شو اماده شو بدو

دوید رفت بالا

بعد یک ربع هردوشون اومدن پایین هردوشون یه تیپ ساده زده بودن گفتم:

_اماده اید؟

هردوشون لبخند زدنو هم زمان گفتن:

بله

پس بریم

درو بستم و سوار ماشین شدیمو و رفتیم

رفتیم سمت بهشت زهرا؛

وقتی رسیدیم باران پیاده شد…

هستی هم خواست پیاده شه که دستشو گرفتم و نذاشتم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

باران گفت زود میام

+باشه راحت باش…

***

)باران(

خیلی از دستش ناراحت بودم..

اما اون ازم عذرخواهی کرد و همین برام کافی بود..

ازش خواستم بزاره برم پیش مادرم

که در کمال تعجب دیدم هم قبول کرد

هم گفت

من و هستی هم باهات میایم

بعدش هم میریم میگردیم..!!!

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

وقتی رسیدیم پیاده شدم..،نذاشت هستی باهام بیاد..

البته خوب شد..

چون میخواستم یکم تنها باشم با مادرم..

وقتی رفتم سرقبرش بازم اشکام جاری شد..افتادم روی زمین

چند دقیقه فقط زل زدم به عکس روی قبرش..

چه زود رفتی….

شروع کردم به حر زدن باهاش…

مامانی…مامان عزیزم..

نمیدونی چقد دلم برات تنگ شده بود…

الهی دورت بگردم…کجایی؟…

کجایی ببینی چه بلاهایی سرم اومده..

***

)ایلیا(

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

+ایلیا میخواستم یه چیزیو بهت بگم..

باران بی پایان 273

_چی؟

+قضیه ساحل…

_خب!؟

+همه اون برنامه ها رو من چیدم..من به باران گفتم اون کارا رو انجام بده

اون از اول هم تقصیری نداشت..

_چیییی؟؟؟؟؟هستی میدونی چی داری میگی؟؟؟

من اون دختر رو کتک زدم به خاطر اینکه فکر میکردم اون اینکارو کرده..

+میدونم..اما حالا که میدونی.بعدشم تو ازش عذرخواهی کردی چه فرقی

داره دیگه

فعلا ولش کن…کجا موند پس؟؟

+نمیدونم..من برم ببینم کجاست

_باشه

از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت قبر مادرش.

داشت باهاش حر میزد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

عقب ایستادم و به حرفاش گوش دادم..

***

)باران(

مامان…پسرت..گل پسرت.بعدا اینکه ترکمون کردی رفت..

تنهامون گذاشت

بابام..شوهرت که همیشه میپرستیدیش

بعداز مرگت رفت یه زن دیگه گرفت..

واس اولین بار زد تو گوشم..

از خونه بیرونم کرد..به خاطر کاری که نکردم..

الانم…هه..الانم شدم خدمت کار یه مرد..

باران بی پایان 275

نمیدونم..میتونم بگم بعضی وقتا یه مرده

عصبی و یه دنده بعضی وقتا هم یه مرد مهربون..

اما حتی مهربونیه اونم نمیتونه از دردای

من کم کنه..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

نمیخواستم ازشون پیشت گله کنم

اما مجبور شدم چونکه هیچکسو نداشتم

مامان جونم دوستت دارم..

حرفام تموم شد.بلند شدم که برم دیدم

ایلیا یه گوشه ایستاده

رفتم سمتش

+ببخشید که طول کشید.بریم

_تو برو من الان میام

+باشه

رفتم سمت ماشین سوار شدم

هستی گفت ایلیا کو؟

+نمیدونم گفت الان میام

_باشه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

***

)ایلیا(

الان فهمیدم دلیل اون همه رفتار چی بود

چرا مجبور بود کار کنه اونم تو خونه ی من..تازه همه رو فهمیدم

حرفاش که تموم شد تازه متوجه من شده بود

بهش گفتم بره سمت ماشین

رفتم سر قبر مادر

)لیلا افشار(

به مادرش قول دادم که از دخترش مراقبت کنم

براش فاتحه ای فرستادم

قطره اشکی از گوشه چشمم چکید..

سریع پاکش کردم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

منم یه زمانی مادر داشتم..

مادری که به خاطر من رفت..

باران بی پایان 277

سریع از جام بلند شدم و رفتم سمت ماشین

+خب بریم؟؟

بریم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

اول رفتیم فروشگاه..دخترا هر کدوم یه ست کامل خریدن..کیف،کفش..و

خیلی چیزای دیگه

بعد از اون رفتیم رستوران یه شام مفصل خوردیم

کلی خندیدمو برگشتیم خونه

روز خیلی خوبی بود..

هستی و باران هم خیلی باهم جور شده بودن

***

)باران(

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

تو این مدت این اولین روزی بود که خیلی خندیدم

همش میگفتم ای کاش تموم نشه

هستی کلی باهمون شوخی میکرد

برگشتیم خونه..

+خیلی خوش گذشت…مرسی اقا مرسی خانوم

و راهمو کج کردم به سمت اتاقم که هستی صدام زد

+بله

_وایسا منم باهات بیام میخوام لباسا رو تو تنت ببینم

+باشه..بدو بدو

رفتیم تو اتاق دوتامون لباسا رو پوشیدیم و نظر دادیم..واقعااااا عالی بودن

کاش ایلیا همیشه انقد مهربون و خوب بود…

بالاخره هستی خسته شد و رفت که بخوابه

منم لباسامو عوض کردم ساعتمو روی ساعت 07:00 کوک کردم و خوابیدم…

صبح با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

صورتمو شستم…با یاد آوری دیشب لبخندی زدم:(

باران بی پایان 279

لباسامو پوشیدمو رفتم پایین

فاطمه خانوم اومده بود..با خوشحالی رفتم سمتش..دلم براش تنگ شده بود

+سلام فاطمه خانوم.خوبین؟؟خیلی دلم براتون تنگ شده بود

_ سلام دخترم.خوبم مرسی..منم دلم تنگ شده بود..چه خبر؟همه چی رو به

راهه؟

+سلامتی..همه چی خوبه.خیالتون راحت

_خب..کاراتو کردی؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

تازه یادم افتاد.با نگرانی و ترس به فاطمه خانوم نگاه کردمو گفتم:

+وای فاطمه خانوم یادم رفت لباسای آقا رو آماده کنم

_چی؟؟؟

+اومدم پایین شما رو دیدم یادم رفت

_وااای باران..بدو بدو زود باش

+چشم..

بدو بدو رفتم بالا.در زدم دیدم کسی جواب نمیده

خیالم راحت شد

شاید رفته دوش بگیره

در رو باز کردم رفتم تو اتاق

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

چشام اندازه بشقاب گرد شد

ایلیا ل*خ*ت خوابیده بود…!!!

اومدم برگردم صدام زد…

+باران کاری داشتی؟؟

برگشتم سرمو انداختم پایین…

_چیزه…من یادم رفته بود لباساتونو آماده کنم

به خاطر همون اومدم…در زدم جواب ندادید..فکر کردم نیستید…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

+سرتو بگیر بالا ببینمت..

سرمو گرفتم بالا و خجالت زده نگاش کردم که گفت:

+چرا میترسی؟

_من؟؟؟…نه..ینی..چیزه…

+نمیخواد چیزی بگی

.اول برو حموم رو آماده کن..آب رو باز کن گرم شه بعد لباسامو آماده کن…

_چشم اقا

رفتم تو حمومی که تو اتاقش بود

دوش رو باز کردم صابون و شامپو رو گذاشتم رو زمین…

برگشتم

رفتم پایین

رفتم تو اتاقش سریع لباساشو آماده کردم قبل از اومدنش از حموم از اتاقش

رفتم بیرون…..

صبحانه رو آماده کردیم.فاطمه خانوم گفت:

+آفرین دخترم،کارتو خوب انجام میدی

خوب یاد گرفتی

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

_دیگه بعد یک ماه بایدم یاد گرفته باشم

+آره خب.دختره باهوشی هستی

_مرسی

گرم صحبت بودیم که هستی و ایلیا باهم اومدن پایین هستی پرید بغل فاطمه

خانوم و گفت؛

+سلام مامان فاطمه..کجا بودی؟؟

_من که اینجام دخترم..تو چند سال نبودی

هستی از بغلش بیرون اومد و گفت؛

+آره راست میگی اما دیگه اومدم که بمونم

_خیلی خوشحال شدم

ایلیا پرید وسط حرفشون و گفت:

+خب اگه دیگه دل و قلوه دادنتون تموم شد بفرمایید صبحونه

همه با لبخند نشستن سر میز..براشون چایی ریختم.داشتن صبحونشونو

میخوردن که یکی در زد

در رو باز کردم که ساحل وارد شد

مانتوشو در اورد و پرت کرد بغلم و گفت:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

+ سلام د ست و پا چلفتی تو هنوزم اینجایی؟!نمیدونم چرا ایلیا هنوز اخراجت

نکرده

اینو گفت و رفت داخل

دختره ی ایکبیری

بعد دستشو به سمت هستی دراز کرد که باهاش دست بده که هستی هم

خودشو زد به اون راه…

اخ هستی یعنی عاشقتم..اونم ضایع شد و زود دستشو جمع کرد

بعد رفت فاطمه خانوم رو *ب*و*س*ید

باران بی پایان 289

نشست سر میز

ایلیا:+تو اینجا چیکار میکنی؟؟چیشده

_هیچی عشقم..مگه باید چیزی شده باشه که دوتا عاشق همو ببینن؟؟

هستی چشم غره ای بهش رفت و بیخیال اون مشغول صبحونه خوردنش شد

فاطمه خانوم که هنوز شوکه بود گفت:

+صبر کنید ببینم..اینجا چه خبره؟این خانوم کی ان؟؟

هستی زود تر از ایلیا گفت:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

_چییی؟؟؟ایلیا تو کی؟؟؟

+مامان جان توضیح میدم

_حتما…بایدم توضیح بدی

ایلیا گفت برا من یه دست لباس دیگه آماده کن.میخوام عوضش کنم

+چشم

رفتم بالا تو راه هم کلی بد و بیراه به ساحل گفتم

لباسا رو اماده کردم که در باز شد و قامت

بلند ایلیا تو چهار چوب در نمایان شد…

+لباساتون آمادس آقا…

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

سرمو انداختم پایین و داشتم میرفتم که گفت:

_به دل نگیر

برگشتم…

+چیو؟

_همون حرفای ساحل رو..بعضی وقتا نمیدونه چی میگه

باران بی پایان 291

+مهم نیست

_برای چیزی که مهم نیست اینجوری اخم کردی؟؟

+گفتم که مهم نیست..فراموشش کنین

بااجازه..

همون موقع ساحل در رو مثل چی باز کرد و عصبانی به من نگاه کرد و گفت:

+تو اینجا چیکار میکنی؟سریع گمشو بیرون میخوام با ایلیا تنها حر بزنم

رفتم بیرون و در رو بستم رفتم پایین که دیدم فاطمه خانوم میز صبحانه رو

جمع کرده هستی هم داره تلویزیون نگاه میکنه

رفتم طرفش…

خانوم چیزی نیاز ندارین؟؟

_بشین

نشستم

+جانم؟

_میشه باهم حر بزنیم؟؟

+معلومه خانوم..

_الان دیگه بیخیال خانوم و اینا شو لطفا

میتونی بهم بگی هستی

+باشه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

_منو ایلیا وقتی بچه بودیم مادرمونو از دست دادیم…وقتی داشت ایلیا رو

نجات میداد خودش رفت

اینا رو میزارم ایلیا بهت بگه اگه خواست

از اون وقت به بعد عاشق هیچکی نشد

عاشق مامانمون بود…

انقد اینا رو باخودش تکرار کرد که قلبش سرد شد

اما الان نمیدونم چیشد که رفته با ساحل دوست شده

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

فقط اینو میدونم که دوسش نداره

نمیگم از روی ه*و*س*ه یا هر چیزه دیگه ای

چون خوب میشناسمش

اما از روی عشق هم نیست

+من واقعا متاسفم…خدا بیامرزه مادرتو

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

در مورد ایلیا هم خب فکر کنم خودش باید تجربه کنه شاید نه با ساحل اما

اگه یکی پیدا شه که بتونه بقول تو

این دل سردش رو گرم کنه،آب کنه براش خوبه….

باید بدونه که زندگی فقط کار کردن نیست

_همچین کسی پیدا نشده..این همه سال نتونستیم این رو بهش بقبولونیم…

دستشو گرفتم..

+تو خیلی مهربونی هستی مطمئن باش درست میشه

دستامو فشرد و گفت:

_تو چی؟؟نمیخوای حر بزنی؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

نمیخواستم حر بزنم..حالا که یکی میخواد باهام درد و دل کنه چرا من

نخوام…

همه چیزو براش تعریف کردم

بغلم کرد

_الهی دورت بگردم ناراحت نباش

+مرسی عزیزم…

***

)ایلیا(

اصلا دوست نداشتم ساحل رو امروز ببینم

هم حوصله نداشتم هم اعصابم از دستش خورد بود

خانوم رو با یه پسر دیگه تو کافه دیدم بعد میگه پسرخالمه انگار من خرم…

داشتم با باران حر میزدم که در رو باز کرد و گفت میخواد تنها باهام حر

بزنه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

باران بی پایان 295

باران رفت بیرون…شروع کرد به حر زدن

+ایلیا اصلا دوست ندارم با این دختر تنها ببینمت..

_من کاری به علایق تو ندارم

+ایلیا از این دختره بدم میاد

_بدت میاد که میاد..مگه تو میری با پسرای مردم تو کافه قرار میزاری به من

میگی دوست داری برم یا نه..پس کارای منم به تو ربطی نداره

هیچکس نمیتونه به من بگه چیکار کنم چیکار نکنم….

+ایلیا تو چت شده؟عوض شدی..دیگه نمیشناسمت..همش تقصیر اون دختره

خیابونیه

داد زدم..

_خفه شوووووو ساحل خفههه شو

اون خیابونیه یا تو؟؟اونی که از صبح تا شب اینجا کار میکنه خیابونیه یا تو که

هر روز تو کافه با پسرای مردم قرار میزاری؟؟؟

+ایلیا…تو..تو منظورت چیه!!؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

داری به من انگ دختر خیابونی میزنی؟؟

_نچ..نه بابا..اصلا دختر از تو پاک تر تا حالا من ندیدم…

داد زدم گمشووو از خونم بیرون

دیگه نمیخوام تو زندگیم ببینمت

بغض کرد…

_ایلیا تو رو خدا…ببخشید..

اصلا به من چه که تو با کی حر میزنی..

فقط منو از خودت نرون…

من بدون تو نمیتونم…

_ساحل یه حر رو یک بار میزنن…

+باشه..الان عصبانی هستی..من میرم

بهتر که شدی حر میزنیم..

باران بی پایان 297

رفت بیرون..نشستم رو تخت..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

تلفنم زنگ خورد

+الو سلام حامد..چیشد؟؟

_سلام ایلیا..هیچی..میگه جنساتون رفته زیر آب

عصبانی داد زدم..

+یعنی چی؟؟؟؟؟بگو به تو چه…تو همون جنسا رو از اب بیار بیرون

من همونا رو میخوام

_عه ایلیا چرا داد میزنی؟؟

+حامد شمارشو بده خودم باهاش حر بزنم

_باشه برات میفرستم

+باشه فعلا

تلفن رو قطع کردم..شمارشو گرفتم..بعد چندتا بوق جواب داد

+به سلام آقای تهرانی

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

_ببین اصغری دو ست دارم شب که رفتم انبار جنسا اونجا با شه وگرنه هرچی

دیدی از چشم خودت دیدی

+منو تهدید نکن اقا..اون جنسا برا منه.به تو هم نمیدم..بدم به تو معلوم نیست

میخوای باهاشون چیکار کنی

+باشه خودانی

تلفن رو قطع کردم بلند شدم و رفتم بیرون

از هستی و باران خدافظی کردم و از خونه رفتم بیرون…

بهشون گفتم شب دیر میام…

***

)باران(

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

با هستی حر میزدیم که صدای داد و بیداد ایلیا و ساحل بلند شد

بعد از چند دقیقه ساحل با گریه اومد بیرون و رفت…

بعدشم ایلیا خدافظی کرد و گفت دیر میام و رفت…

نمیدونم باز چشون شده بود

تلفن هستی زنگ خورد..بعد چند دقیقه قطع کرد و رو به من گفت:

+باران من میرم بیرون با دوستام

_باشه

رفت بالا اماده شد و رفت…

تو خونه هیچکاری نداشتیم..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت پنجم

به فاطمه خانوم گفتم اگه کاری نداریم

من برم تو اتاقم که موافقت کرد…

رفتم بالا…خودمو با کامپیوتری که تو اتاق بود سرگرم کردم

 

 

 

 

دانلود رمان عاشقانه باران بی پایان,رمان عاشقانه باران بی پایان, رمان باران بی پایان رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور باران بی پایان, رمان عاشقانه صحنه دار باران بی پایان, رمان عاشقانه ایرانی باران بی پایان, رمان عاشقانه کوتاه باران بی پایان, رمان عاشقانه ۹۸ia باران بی پایان, رمان عاشقانه خارجی باران بی پایان, رمان عاشقانه پلیسی باران بی پایان, رمان عاشقانه دانلود باران بی پایان, باران بی پایان,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان باران بی پایان,دانلود رمان باران بی پایان برای موبایل,عکس شخصیت های رمان باران بی پایان,دانلود رمان باران بی پایان apk,دانلود رمان باران بی پایان لاو98,رمان باران بی پایان قسمت اول,دانلود رمان باران بی پایان نسخه apk,دانلود رمان باران بی پایانapk,رمان باران بی پایان قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,

تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است