خانه » رمان های عاشقانه » دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

در دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم بخش چهارم رمان را برای شما قرار داده ایم که در ایت بخش از رمان باران شکسته تر از قبل میشه و غرور به خاطر یک اشتباه پدرش میشکنه و مجبور به ترک خانه شده و …

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

نام رمانباران بی پایان قسمت چهارم

نویسنده : naza_nin 

ژانر : اجتماعی غمگین عاشقانه همخونه ای

خلاصه رمان :

در مورد دختریه(باران) که مادرش و از دست میده برادرش ترکشون میکنه و پدرش یه زن دیگ میگیره بعد کلی اتفاق … چون دانشگاهشو ول کرده و تجربه کاری نداره مجبور میشه خدمتکار شه و خدمتکار خونه ی پسر داستان میشه بعد کلی اتفاق عاشق هم میشن و …

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

توجه : قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد

صداش خواب آلود بود….

-الو

+الو سلام ببخشید مزاحمت

شدم ولی……

-خوبه خودتم میدونی…..حالا

این کار مهم چی هست که به

خاطرش از خواب بیدارم

کردی؟؟؟

+راستش اون دختره بود

باران که امشب بردیمش

خونه اشون….

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

-خب؟؟؟

+آوردنش بیمارستان….

-اهم……خب ایشالا زود خوب

بشه

+همین؟؟؟!!!!

-پس چی میخواستی بشنوی!!

+هیچی…. اصلا نمیدونم چرا

بهت زنگ زدم به هر حال بازم

شرمنده….من برم ببینم بهوش

اومده یا نه…….فعلا

-فعلا

)ایلیا(

وقتی حامد خبر رو بهم داد

ناراحت شدم….

اون دختر وضعیت خوبی

نداشت….

مخصوصا الان که نامادری داشت

فهمیدم قضیه از چه قرار است چون

حامد موقع برگشتن همه چیز را در

مورد باران از آرتا پرسید

کمی فکر کردم

رفتن یک دفعه ای پدر و زن

باباش از مهمونی هم مشکوک

میزد….

بلند شدم آماده شدم رفتم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

سمت بیمارستان

نمیدونم….شاید به من ربطی

نداشت اما باید با پدرش

حر میزدم….

رفتم سمت اتاقش در زدم و

بعد در رو باز کردم…..

بهوش اومده بود….

یه مرد تقریبا چهل ساله و یه

زن تقریبا سی و شش ساله

پیشش بودن حدس زدم پدر و

زن باباش باشن….

تا منو دید اول تعجب کرد…..

بعد نگاهش رنگ ناراحتی و

خجالت گرفت و سرش رو

انداخت پایین….

پدرش اومد سمتم

-سلام !!!!شما؟؟؟

+سلام ببخشید باید باهاتون

صحبت کنم

-باشه پسرم بگو!!!

+ترجیحا خصوصی باشه بهتره

-باشه پس بریم بیرون

رفتیم بیرون بیمارستان و

روی یک نیمکت نشستیم

-خب بگو پسرم….

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

+ببینید نه من شما رو

میشناسم نه شما منو

ولی دیشب توی مهمونی یه

اتفاقاتی افتاد که مطمعنم

دخترتون بهتون نگفته….

که خب میتونم حدس بزنم

چرا

-پسر جون ب لبم کردی؟!!!بگو

چی شده؟؟؟؟

همه چیو براش توضیح دادم

– م ….ن ، من نمیدونم چی بگم!

+میشه بتونم بپرسم چرا حال

خانومتون بد شد؟؟؟چرا

دخترتون باران رو تنها

گذاشتید؟؟؟

-والا یک دفعه سرش گیج

رفت حاش بد شد بردمش

بیمارستان….ولی قبلش باران

رو به آرتا برادر زنم سپردم…

امکان داره کار اون باشه؟؟؟

+نه…. نه اصلا…..به هر حال

من وظیفم رو انجام دادم

هرجور صلاحه….. بلا بدور…بااجازه

-باشه پسرم بازم ممنون

خدافظ….

باران

بااحساس سوزش چیزی تودستم چشامو

بازڪردم.

نورچشاموزدچندبارپلڪ زدم

تاچشمام به نورعادت ڪرد

دراتاق بازشد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

مینااومدداخل گفت:

_نه خوش اومدخوب تونستی

فرارڪنی ولی توجایی توزندگی ما

نداری به زودی هم میری خودت با پای خودت

باران:

+منظورت چیه؟نڪنه تو…..

مینا:اره من پس فڪ ڪردی چرا زمهمنونی رفتیم اونم

یڪ دفعه ای

چون من خودمو زدم به بی حالے اماخوب اون پسره ڪه

نمیدونم ڪی بود اومد همه چیوخراب ڪرد

باران:

+تو ،توچطورمیتونی….

همون موقع بابامم اومدحرفم

تودهنم ماسید

_ دخترم خوبی؟

+اوهوم مرسی

بع  دچن  ددقیق  ه درات اق بازش  د ازدی  دن ڪسی ڪه م  قابل  م

بودتعجب ڪردم

اون اینجا چیڪار میڪرد ازڪجا فهمید من اینجام

ولی بعدنگام رنگ خجالت گرفت وسرم انداختم پایین

به باباگفت میخوادباهاش حر بزنه

دلم مثل سیروسرڪه میجوشید

نمیدونم چیشدڪه بابایڪ ربع برگشت

هیچی نمیگفت سرم ڪه تموم شد دڪترم ڪه همون پسره

حامد بودگفت میتونم برم

رفتیم خونه بی خبرازآینده ای ڪه پیش روم بود

یڪ هفته بعد

باران باران

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

اه مینا بودڪه صدام میڪرد

+بله

مینا:

_بیاپایین ببینم بدو

رفتم پایین

گفتم

+ بله

مینا:

_مگه من بهت نگفتم لباساروبشور

گفتم:

+خدمتڪارهست،ماشین لباس شویی هم هست بده برات

بشورن

مینا:

_مگه داری بان  وڪرت ح ر میزن ی بعدش م خدم  تڪاراروبی  رون

ڪردم

چهره ام ناراحت شد

گفتم:

+چراانوقت؟

_چون توبایدیادبگیری ڪارڪنی

+امااوناخرج زندگیشون ازڪارڪردن اینجادرمیاوردن

_نترس اونابرای خودشون ڪارپیدا میڪنن

عصبانی شدم

+بتوچه این ڪاراها اوناازوقتی ڪه من به دنیااومدم

اینجاڪارمیکردن

صدای دراومدبرگشتیم سمت صدا

بابااومد

_چخبره صداتون تاحیاط میاد چیشده؟

میناگفت:

_هیچی به باران خانوم میگم ڪارڪنن بهشون برمیخوره

+نه خیرمن اصلا باڪارڪردن مشکلی ندارم من میگم

چراخدیجه خانوم وبقیه رواخراج ڪردی؟

باباتعجب ڪردوگفت:

_چی،چرا؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

میناگفت:

_عزیزم یڪ لحظه بیاڪارت دارم

بابابارفتن تواتاق

بعدازپنج دقیقه اومدن

باباگفت:

_ ببین دخترم مینااین ڪارروڪرده ڪه توڪارڪردن یادبگیری پس

فردامیخوای شوهرڪنی نگن هیچی به دخترشون یاد ندادن

+امابابا

_دخترم لطفا

میناگفت:

_حالاهم برولباسارو بنداز توماشین برای باباتم یه قهوه بیار

بهش چشم غره رفتم

رفتم توآشپزخونه لباساروانداختم توی ماشین لباسشویی برای

باباهم قهوه ریختم رفتم بیرون ڪه صدای میناوباباموشنیدم

وایسادم پشت دیوار تامنو نبینن

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

میناگفت:

_حمیدجان پس ڪی میخوای بهش بگی بره

_امامینا ڪجابره جایی رونداره

_ولی نم یشه اینج  ابم ونه ین  ی م  انم یتون م یڪ ش  ب باه م

تنهاباشیم؟ همش بایدمزاحممون باشه؟

_خوب اونو ڪه راست میگی

_والا نه م یره دانشگ  اه نه م یره سرڪارڪه حداقل به یڪ دردی بخوره

فقط میخوره میخوابه

_خوب چیڪارش ڪنم اونم دخترمه

_من نمیدونم دیگه

زانوهام سست شد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

ینی این بابای من بود ڪه بهم میگفت مزاحم؟

ج  لوی اشڪام وگ  رفت  م ورفت  م بیرون سع  ی ڪردم لبخن دبزن م

اوناهم همین طور

یڪ ماه بعد

_باران ماداریم میریم

+باشه باباخوش بگذره

_مرسے حواست باشه هافعلا

بابام اینارفتن مهمونی

منم رفتم تواتاقم شروع ڪردم به بازی ڪردن باڪامپیوتر

ڪه صدای دراومد

درروبازڪردم آرتابود

+سلام تو اینجاچیڪار میڪنی؟

_سلام دیدم همه رفتن مهمونی توموندی گفتم منم بیام پیش

تو میشه بیام تو؟

خب زشت بوداگه میگفتم نه پس ناچارگفتم

+عه معلومه بیاتوخوش اومدی

براش یڪ لیوان شربت آوردم خودمم رفتم بالاڪه ڪامپیوترخاموش

صبح باصدای دادبابام بیدارشدم

_باران ڪوووباران؟

دویدم پایین

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

+بابا چیشده؟

_ بیا ببینم این چیه ها؟

یڪ CD پ  رت ڪردتوصورت م ڪه افتادپایی ن خ م شدم CD روازجلوی

پام برداشتم

+این چیه؟

_من دارم ازتومیپرسم

سی دی روگذاشتم تودی وی دی آمدن آراتا داخل اون فیلمبود

نگ  اه  م  وازاون فیل  م لعنت ی گ  رفت م رفت م سم  ت باباڪه

باعصبانیت نگام میڪرد

+بابا بابا بخدا

_خفه شوووآبرومون بردی این بوددختری ڪه من بزرگ

ڪردم

دادزد اره؟

مینارفت طرفش

_حمیدجان یڪم اروم باش

_چجوری اروم باشم هاا

روڪردطر منو داد زد

_تو چطورتونستی بادایی ناتنی خودت

وای باران

+بابا بخدامن

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

_هنوزم داره حر میزنه روت میشه توصورت من نگاه ڪنی؟

باران ازاین خونه میری دیگه پشت سرتم نگاه نمیڪنی

+امابابا چطور میتونی

_زودازجلوی چشام گمشوبرو وسایلتم جمع ڪن برو

هرگورستونی ڪه میخوای

+بابامن جزشماڪسی روندارم ڪجابرم

_م  ن نم یدون م م یخواستی قبل ازاین ڪه این ڪارروبڪن ی به ای  ن

فڪ ڪنی

اشڪام راه خودشون پیداڪردن

ب  دوب  دو رف  ت م بالا وسایل  م وج  م ع ڪردم و تویه چم دون

کوچیڪ گذاشتم و رفتم پایین

مینابالبخندنگام ڪرد

مینا بالبخندنگام میڪرد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

بابا رفت تو اتاق حتی صبرنڪردباهاش خداحافظی ڪنم

برگشتم به خونه نگاهی انداختم

به خاطرڪاری ڪه نڪردم باید خونه وخاطراتمو ترڪ ڪنم

بخاطرزنی ڪه حتی قصدشم ازاین ڪارا نمیدونم

زنگ زدم به آیدا

آیدا:سلام عزیزم چه عجب خوبی

+سلام مرسی

آیدا:باران چرا صدات گرفته گریه ڪردی؟

+آیدا میشه بیایدڪافه؟

آیدا:معلومه نیم ساعت دیگه اونجایم دنیاهم میارم

+مرسی

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

گوشی روقطع ڪردم

دوباره به حیاط نگاه ڪردم زیرلب زمزمه ڪردم ڪاش یه

روزی بفهمی من ڪاری نڪردم خداحافظ بابا

رفتم ودربستم سوارماشین شدم راه افتادم سمت ڪافه

بعدچهل دقیقه رسیدم

چمدونو توماشین گذاشتم رفتم تو ڪافه بچه ها جای

همیشگی نشسته بودند

رفتم سمتشون اول دنیا منودیدگفت:

_ خدامرگم بده باران چیشده؟؟؟خوبی؟؟؟؟

باحر دنیا آیدا هم برگشتو منودیدوگفت:

_چیشده بیا بشین ببینم

نشستم

_ خوب بگو

شروع ڪردم به تعریف ڪردن دنیا بغلم ڪرد آیداهم

گفت

قربونت برم گریه نکن

+آیدامن میتونم یڪ مدت پیش شما باشم؟

_بخدا من حرفی ندارم ولی بابات زنگ زده خونمون

بابابام حر زده همه چیوگفته بعدشم گفته حق

نداری راش بدی خونتون

+بابای من ڪی؟؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

_آره نمیدونم شایدهمون موقع ڪه توازخونه اومدی بیرون

روموڪردم طر دنیا ڪه گفت:

_باران میدونی ڪه من چقدردوست دارم ولی به خانواده منم

همینو گفته

+نمیخوام اذیتتون ڪنم ولی دنیا فقط چندروز بمونم

پیشتون تا ماشینموبفروشم

ڪه بتونم حداقل یڪ جای ڪوچیڪی روبرای خودم بگیرم

_باشه عزیزم به بابام میگم

ایلیا

باحامدایناتوڪافه نسشته بودیم ڪه دوتاازدوستای اون دختره

اومدن

بعدازچنددقیقه خودش باحالت آشفته ای اومد

صورتش قرمزشده بود و چشاش پف ڪرده بود

معلوم نبودبازچه اتفاقی افتاده

اصلا به من چه

تازه نگاش به من افتاد بعدش زود

روشوبرگردوند معلوم بودحوصله نداره

ماهم بعدیڪ ربع ازڪافه زدیم بیرون

باران

بابچه ها حر میزدیم ڪه دیدمش

اخماش توهم بود و باتڪبرنگام میڪرد

زودنگاهمو ازش گرفتم

اصلا حوصله اون و غرورمسخرشو نداشتم

بعدچنددقیقه رفتن

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

دنیاهم باپدرش صحبت ڪردبه زورقبول ڪردڪه

چندروزپیششون بمونم

هیچوقت فڪرنمیڪردم به این ذلت وخاری بیفتم

ڪه خوب همه ایناتقصیر میناوبابای خودم بود

برای ماشین توی روزنامه اگاهی زدم

ڪه خوب خداروشڪردوروزبعدش مشتری پیدا شد

ماشین خوبی بودتروتمیزنگهش داشته بودم ڪه تونستم به

قیمت خوب بفروشمش

بابچه ه  ارفتی م دن بال خون  ه ڪه ت ون ست  م یڪ ات اق بیست

متری باقیمت مناسب توپایین ترین نقطه شهر برای خودم

پیداڪنم

هه یڪ اتاق بیست متری اصلاباورم نمیشد

ازنگاهای مردمش خوشم نمیومد

انگارهمشون بانیاز و ه*و*س وش*ه*و*ت نگام میڪردند

معذب میشدم پیششون

بایڪ مقدارازپولی ڪه ازفروش ماشین برام مونده بود تونستم یڪ

گازویخچال ویڪ بخاری کوچیڪ برای خودم بگیرم

دنیاوآیدا هم برام یڪ تشڪ وپتوآوردند

ازنگ  اهای خی رشون روی خ  ودم م  وقع ڪارمیتون ست م بفه  مم

چقدرناراحتن

ولی ناراحتی فایده ای نداشت

میناراست میگفت

چقدربخوربخواب

من بارانم پس عقب نمیڪشم باهمه سختی های ڪه

ڪشیدم بازم بلندمیشم

به بچه هاگفتم میخوام ڪارڪنم

آیدا:

_اماباران

+اماواگرنداره روزنامه های ڪه گفتم خریدنین؟

دنیا:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

_اره عزیزم

+خوبه پس بیاین شروع کنیم

بعدازسه ساعت دیگه هرسه تامون خسته شدیم

هیجاقبولم نمیکردن چون نه مدرڪ تحصیلی داشتم نه

سابقه ڪاری

بچه هارفتن یڪ چیزی آماده ڪنن برای خوردن ڪه چشمم

افتادبه یڪ آگهی

) به یڪ خدمتڪارنیازمندیم (

من ڪه این همه سختی ڪشیدم ڪوچیڪ شدم اینم روش

زنگ زدم گفتن ساعت 4 برم پیششون

ساعت 3 بود

بچه هااملت درست ڪرده بودن

_به به باران ببین چی شده

+بچه هاڪارپیداڪردم

_واقعا چی؟؟؟؟

+واسه خدمتڪاری

دوتاشون باهم گفتن

_چی؟

+ آره قراره ساعت 4 برم اونجاراهش دوره اگه زحمت بڪشید

منوببریدعالی میشه

دنیا:

_اماباران ینی چی خدمتڪارچی من نمیزارم

آیدا:

_راست میگه منم نمیزارم

+دن  یاج ان ع  زیزم آیداجون  م دس  ت ه  ردوش  ون گ  رفتم

قربونتون برم

من میخوام روی پای خودم وایستام

واین تنهاراهیه ڪه خودموبسنجم صبروتحمل خودمو

پس لطفاجلومونگیرید

آیدا:

_باشه ولی اگه نتونستی میایی بیرون ها

+باشه مرسی

آیداباماشینش منورسوند

دنیاهم باهامون بود

دنیا:

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

_ وااو اینجاروچه قشنگه

+اوهوم مبارڪ صاحباش

+اوم بچه هامرسی خودم برمیگردم

_باشه عزیزم موفق باشی

+مرسی

پیاده شدم نمیدونم چرااستراس داشتم

زنگ وزدم دربازشد

رفتم داخل

یه حیاط بزرگ ڪه همش سبزه بود پایین سمت راست یڪ

استخربزرگ ویڪ تاب بغلش داشت

درورودی روزدم دربازشد

یڪ خانم مسن درروبرام بازڪرد

+سلام ببخشید برای ڪاراومدم

_سلام پس شمابودی بیاتو

+ممنون من باشماتلفنی صحبت ڪردم؟

_اره دخترمم اسمم فاطمس خدمتڪارقدیمی اینجا ودایه آقا

+مگه آقاتنهازندگی میڪنن؟

_آره دخترم حالا خودت میفهمی

آشنامیشی

+من ازڪی میتونم ڪارموشروع ڪنم؟؟

_ازهمین امروز بریم لباساتوبدم بپوش بعدخونه روبهت نشون

بدم

+باشه چشم

بافاطمه خانوم رفتیم طبقه بالا لباسای مخصوص خدمتڪارو بهم

داد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

پوشیدمشون

ورفتیم و جاهای مختلف خونه روبهم نشون داد…

_ ببین دخترم من با اقا صحبت کردم میتونی شبا اینجا بمونی اگه خودت

وخانوادت مشکلی ندارین

خانواده هه دیگه همچین جعمی رونمیشناسم

+ یعنی بمونم توی ویلا؟؟

_اره عزیزم ما اینجا یه اتاقی داریم که همه خدمتکارا اونجا میخوابن توهم

میتونی اونجا باشی

+خیلی خوبه چشم ممنون

_پس فردابرو وسایلتو بیار

+چشم

_بی بلا

تقریبا تاهشت شب کار کردم فاطمه خانم گفت اقا دیر میاد

لباساموپوشیدمو راهی شدم

+فاطمه خانم من دارم میرم

_باشه دخترم مرسی پس یادت نره فردا هم سروقت بیا اقاخیلی حساسه رو این

موضوع ها

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

+حتما خداحافظ

_خداحافظ دخترم

چون فصل پاییز بود هوا زود تاریک میشد تارسیدم خونه ساعت نه شده بود.

وسایلموجمع کردم ساعتمو کوک کردم برای ساعت شیش صبح

چون ازخونه خودم تااونجا حداقل یک ساعت راه بود

لباساموعوض کردموخوابیدم

صبح باصدای آلارم گوشیم ازخواب بیدارشدم

سریع یه لقمه نون پنیرخوردم وراه افتادم

ساعت یک ربع ب هشت رسیدم

فاطمه خانم داشت کارمیکرد

لباساموپوشیدم ومشغول کارشدم

_باران جان اتاقت بالاست بالا دست راست دیگه میتونی اونجا باشی

+مرسی چشم

_ درضمن اقاگفتن هفته دیگه مهمونی دارن باید زودترشروع به کارکنیم

+باشه مسئله ای نیست چه روزی

_اخر هفته پنج شنبه

+باشه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

یک هفته بعد

تواین مدتی که اینجا کارمیکردم اصلا اقاروندیده بودم فاطمه جون میگفت

بخاطرکارش صبح هازود میره وشبادیرمیاد

برام مهم نبود همین که کارمو میکردم وحقوقمومیگرفتم برام کافی بود

تقریبا باهمه اشناشده بودم وهمه رومیشناختم

امشب شب مهمونی بود از صبح همه در هیاهوی کار کردن بودن

تقریبا کاراتموم شده بود

فقط سرامیکا مونده بودن

یه لگن کوچیک روپر اب کردم یه حوله هم انداختم توش رفتم توپذیرایی

نشستم روزمین شروع کردم به تمیز کردن

حوله رومیزدم تواب و آبشو میگرفتم وبعدمحکم روسرامیکا میکشیدم

که صدای قدمایی روشنیدم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

سرموبلند نکردم وبه کارم ادامه دادم تا اومد جلوم ایستاد

نگاهمواول به کفش های مشکی چرمش دوختم بعد اروم اروم سرمو اوردم

بالا که….

بادیدنش خ شکم زد به معنای واقعی خورد شدم ر سما شک ستم غرورم همه

چیزم جلوش خورد شد

به تته پته افتادم

+ت تو اینجا چیکار میکنی

-این سوال منم هست تو اینجا چیکارمیکنی؟

+من چیزم من

-نکنه خدمتکار جدیدم تویی

پوزخندزد

+ت توصاحب این ویلایی؟

-بله وتو الان تو خونه منی

+من نمیدونستم

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

-حالاکه میدونی

پوزخندش به لبخند بعد به قهقهه تبدیل شد

%چیه نکنه از خونتون بیرونت کردن

عصبی شدم این کی بود که درموردمن وزندگی شخصیم این جوری حر

میزد

+به توهیچ ربطی نداره

رفتم بالا ومانتومو پوشیدم

خواستم برم بیرون که یادم افتاد نه خونه ای دارم نه پولی وبه این کارم واقعا

نیاز دارم

برگشتم طرفش که دیدم بالبخند نگاهم میکنه

-چی شدتو که میخواستی بری

+ببین من واقعا به این کار نیاز دارم وگرنه مطمئن باش یه لحظه هم این خونه

وتورو تحمل نمیکردم…

_الانم داری منت هم میذاری؟

چهرم غمگین شد

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

+ نه فقط میگم به هم کاری نداشته باشیم

من کارمو میکنم توهم زندگیتو

-درمورد اینا اگه بعدا وقت داشتم حر میزنیم فعلا کارتو بکن که مهمونا تا

یک ساعت دیگه میان

اینو گفت و رفت تو اتاقش

به دیوار پشتم تکیه دادم اروم سرخوردم روزمین

سرموگرفتم بالا خدایا چرا اینجوری شد چی شد که من اینقد خار شدم

توروخداکمکم کن صبرموزیادکن تابتونم بامشکلاتم کنار بیام

کارم که تموم شد رفتم تو اتاق

فاطمه خانم یه دست لباس مخصوص بهم داد وگفت اینو برا مهمونی بپوشم

.

لباسامو پوشیدمو رفتم پایین

+فاطمه خانم من لباسارو پوشیدم خب حالا چیکار کنم

-حالاهیچی مهمونا که اومدن ٬ تو وشکوفه بایدنوشیدنی ها وبقیه چیزا رو

تعار کنید…

+باشه.

بعد پنج دقیقه از اتاقش اومد بیرون و رفت بعد یک ساعت یک ساعت ونیم

برگشت و یه دختر تقریبا بیست ودو سه ساله همراهش بود

وقتی اومد همه خدمتکارا رفتن استقبال ٬ منم اجبارار فتم

دختره بلندوشاد به همه سلام داد ودست داد تارسید به من

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

-سلام

+سلام

-ایلیا این خانم خوشکله کیه ٬ تاحالا ندیدمش

ایلیا گفت:

_ هستی جان

اولا اینکه توچند سال نبودی دوما خدمتکارجدیده

هستی :

_وااوو چه خوب

گفتم

+خوشبختم خوش اومدین

-ممنون. میدونی من کیم؟

+خیر

-من خواهر ایلیام

ایلیا گفت:

_ خب دیگه هستی فک کنم خسته ای مهموناهم تا یک ساعت دیگه میان برو

یکم استراحت کن

-باشه

هستی رفت بالا بقیه خدمت کارا هم رفتن سرکارشون

منم داشتم میرفتم که ایلیا گفت:

_ براهستی خانم یه قهوه ببر

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

جواب ندادم ورفتم تو ا شپزخونه سریع یه قهوه در ست کردم ورفتم تواتاقی که

برای هستی اماده کرده بودیم در زدم

-بیا تو

رفتم تو وگفتم

+ ببخشید مزاحم شدم براتون قهوه اوردم

-باشه مرسی بزارش رومیزم

+حتما

-اسمت چیه چند وقته اینجا کار میکنی

+اسمم بارانه ٬ چندروزه شروع کردم

-اها

همون موقع ایلیا هم اومد گفت:

_مهمونا کم کم میان سریع وسایلا رو اماده کن

برگشتم برم که صدام کرد برگشتم گفت:

_نشنیدم صداتو

+ بله؟؟

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

_ صدای چشم گفتنت رو نشنیدم

سخت بود خیلی سخت بود به همچین ادمی بگم چشم

ولی تمام غرورمو گذاشتم کنار

+گفتم چشم

_چشم آقا

+چشم اقا

گفتم و زود زدم بیرون قلبم تندتندمیزد بدو بدو رفتم پایین

فاطمه خانم:

_دخترم چی شده؟

+هیچی فقط میشه یه لیوان اب بهم بدین ممنون

فاطمه خانم یه لیوان اب گرفت طرفم وگفت بخوردخترم اب طلاست

یکم خوردم که صدای زنگ اومد

بعد چنددقیقه خونه پرشد از کلی دختر وپسر

از زبون ایلیا

رفتم هستی رو از فرودگاه اوردم بالاخره بعد چند سال راضی شد برگرده

اومدیم خونه که باران رو دید به زور فرستادمش تو اتاقش

بارانو فرستادم براش قهوه ببره پنج دقیقه گذاشت دیدم نیومد

رفتم بهش گفتم مهمونا دارن میان وسایل رو اماده کنه

وقتی داشت میرفت صداش کردم

_نشنیدم صداتو

+بله؟؟

صدای چشم گفتنتو نشنیدم

معلوم بود که براش خیلی سخت بود که بگه ولی گفت و سریع رفت بیرون

هستی گفت:

_ ایلیا چرا اینطوری کردی معلومه براش خیلی سخته

-چیکار؟

_دختره. چرا مجبورش کردی بگه چشم معلومه براش سخته

-مهم نیست مهم اینه وقتی داره برای من کارمیکنه باید بدونه چجوری رفتار

کنه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

اینو گفتم و رفتم پایین

مهمونا اومده بودن یکی یکی خوش امد گفتم تااینکه مهمون اخرهم اومد

_سلام به اقا ایلیا

+ سلام اقا حامد دیرتر میومدی

-خب کارم طول کشید حالا که اومدم

_زحمت کشیدی الان کیک رو میارن

-هستی کجاست حالا

اونجا پیش دوستاشه

وبه روبروش اشاره کردم

_ایلیا میگم من تشنمه

+الان خدمتکارا نوشیدنی رو میارن

– وای چه خوب

-بشین حالا

از زبون باران

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

صدای موزیک کر کننده بود بعضیا اون و سط می*ر*ق*ص*یدن .بعضی ها

باهم صحبت میکردن منم بهشون نگاه میکردم که فاطمه خانم صدام کرد

+جانم فاطمه خانم

-دخترم بیاید نوشیدنی ها رو ببرید

+چشم

نوشیدنی ها اماده بود سینی ها رو برداشتیم

به شکوفه گفتم:

+میشه تواینارو ببری طر اقا ومهمونش من اینا رو ببرم به بقیه مهمونا تعار

کنم؟

-اره عزیزم میبرم

داشتم میرفتم که صداشو شنیدم

+باران سریع نوشیدنی بیار

إ ایشاالله زبونت لال شه اه

برگشتم سرمو پایین انداختم ورفتم طرفش

+بفرمایید

-به اقا هم تعار کن

سینی رو گرفتم طر اون مرد که مثل من سرش پایین بود سرمو گرفتم بالا که

اونم مثل من سرشوبالا کرد

+ت تو

_ب باران ..

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

سینی از دستم افتاد که همه محتویاتش ریخت رو کفش حامد

+ من معذرت میخوام

ایلیا باعصبانیت نگام کرد وداد زد

سریع پاک کن زود باش

+ اما..

حامد پرید وسط حرفم وگفت:

– نه نه لازم نیست برو

+ چشم

سرمو انداختم پایین ورفتم

از زبون ایلیا

حامد:

_ایلیا این دختره اینجا چیکار میکنه

+خدمتکار جدیدمه

-چی؟؟

+اره

_اما

-اما نداره به حقوقش نیاز داره

مجبورشد بمونه وگرنه میخواست بره

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

حامد:

_وای

+بیخیال

همون موقع کیک رو اوردن رفتم طرفش وگفتم موزیک رو قطع کنن وگفتم:

_ فک کنم بدونید این مهمونی به چه مناسبته به مناسبت برگشت خواهر

عزیزم

همه دست زدن وهستی رو بغل کردم

کیک رو برید خدمتکارا کیک روتقسیم کردن وپخش کردن بین مهمونا

مهمونی تا دوازده شب ادامه داشت

بعد مهمونا یکی یکی رفتن

+ خب همه رفتن

_وای داداشی عاشقتم

+ منم ابجی کوچیکه

من خستم میرم بخوابم

_باشه منم میرم

هردومون رفتیم تواتاقامون

شلوارمو عوض کردم ولباسمو در اوردم عادت داشتم موقع خواب بالاتنم

ل*خ*ت باشه

سرم به بالشت نرسیده که خوابم برد

اززبون) باران(

ساعت ۸ ازخواب بیدارشدم

ازوقتی که اینجاکارمیکردم عادت کرده بودم

صبح زودبیدارشم

سریع رفتم پایین ٬ امروز فاطمه خانم وبقیه خدمتکارانبودن

فقط منوشکوفه ودوسه تادیگ ازخدمتکارابودیم

شکوفه تامنودید گفت

-وای چه خوب شداومدی باران

سریع میزصبحونه رو بچین بدو

+باشه

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

سریع میز صبخونه روچیدم همه چی بود

اب پرتقال شیر پنیر نون و…

ایلیا اومد پایین نشست جای همیشگیش بقیه خدمتکاراهم بعد تموم شدن

کارشون رفتن

منم داشتم میرفتم ک ایلیا گفت

-کجا

همینجاوایسا چیزی نیازبودانجام بده

+چشم

-هستی کجاست؟

+تواتاقشونن

-سریع بروصداش کن بگوبیادپایین

+چشم

رفتم بالادر زدم کسی جواب نداد درو باز کردم دیدم خوابه رفتم سمت تختش

صداش زدم

+هستی خانم ؟

تکونش دادم

+هستی خانم بیدارشین

تکون خورد خمیازه ای کشیدوگفت

-چیشده

دانلود رمان باران بی پایان قسمت چهارم

+اقاگفتن بیاین پایین واسه صبحونه

-باشه الان میام تومیتونی بری

+چشم خانم

رفتم پایین

-چیشد صداش کردی؟

+بله اقا گفتن الان میان

-خوبه واسم چای بریز

داشتم چای میریختم ک هستی ازپله هااومدپایین

اومدوگفت

-سلام برداداش گلم وباران خانم

ایلیا:

-سلام خواهرخوشگلم

گفتم:

+سلام خانم صبحتون بخیر

+مرسی عزیزم

نشست روصندلی

 

 

 

دانلود رمان عاشقانه باران بی پایان,رمان عاشقانه باران بی پایان, رمان باران بی پایان رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور باران بی پایان, رمان عاشقانه صحنه دار باران بی پایان, رمان عاشقانه ایرانی باران بی پایان, رمان عاشقانه کوتاه باران بی پایان, رمان عاشقانه ۹۸ia باران بی پایان, رمان عاشقانه خارجی باران بی پایان, رمان عاشقانه پلیسی باران بی پایان, رمان عاشقانه دانلود باران بی پایان, باران بی پایان,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان باران بی پایان,دانلود رمان باران بی پایان برای موبایل,عکس شخصیت های رمان باران بی پایان,دانلود رمان باران بی پایان apk,دانلود رمان باران بی پایان لاو98,رمان باران بی پایان قسمت اول,دانلود رمان باران بی پایان نسخه apk,دانلود رمان باران بی پایانapk,رمان باران بی پایان قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,

دانلود رمان ماه مه آلود هر سه جلد کامل
رمان ماه مه آلود
 
رمان ماه مه آلود به قلم پرستو . س با بیش از یک میلیون دانلود و نصب یکی از پر مخاطب ترین رمان های فارسی زبانان بوده است که هر سه جلد این رمان در این سایت قابل دانلود و مطالعه می باشد. جلد اول به صورت رایگان دانلود کنید در صورت تمایل دو جلد دیگر را نیز مطالعه فرمایید.توضیحات بیشتر

67 − = 59

تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو 98 و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است.