خانه » رمان های عاشقانه » دانلود رمان دل خاکی

دانلود رمان دل خاکی

در دانلود رمان دل خاکی رمان عاشقانه جدیدی برای شما قرار دادیم که در مورد دختری به اسم ژالینه که تُرکِ تبریزه و مادرش رو وقتی هفت سالش بوده از دست داده و با پدرش که معتاده زندگی میکنه.ژالین روزای سختی رو میگذرونه و تنها کسی که داره دوستش مهنازه تا اینکه یه حاج آقایی که دوست باباشه میاد خونشون و باعث میشه زندگی ژالین تغییر کنه…. ژالین مجبور میشه با دوست پدرش به تهران بره و تو خونه ی اون مرد زندگی کنه و اونجا اتفاقات زیادی براش میفته.با ما و ژالین قصه مون همراه باشید عزیزان…

دانلود رمان دل خاکی

نام رمان: دل خاکی

نویسنده: فاطمه زهرا سعیدی

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات:1027 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

دانلود رمان دل خاکی

دانلود رمان دل خاکی

در مورد دختری به اسم ژالینه که تُرکِ تبریزه و مادرش رو وقتی هفت سالش بوده از دست داده و با پدرش که معتاده زندگی میکنه.ژالین روزای سختی رو میگذرونه و تنها کسی که داره دوستش مهنازه تا اینکه یه حاج آقایی که دوست باباشه میاد خونشون و باعث میشه زندگی ژالین تغییر کنه…. ژالین مجبور میشه با دوست پدرش به تهران بره و تو خونه ی اون مرد زندگی کنه و اونجا اتفاقات زیادی براش میفته.با ما و ژالین قصه مون همراه باشید عزیزان…

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خوانیم:

بازم از شدت اون بوی لعنتی از خواب بلند شدم و با عصبانیت از اتاقم رفتم بیرون.طبقِ معمول

پای منقل نشسته بود و داشت تریاک می کشید.منو که دید زُل زد بهم و گفت:

-چیه اونطوری نگام میکنی؟

دانلود رمان دل خاکی

دیگه تحملم رو از دست دادم،رفتم نزدیکش و با پام محکم کوبیدم به منقل.همه ی زغال های داغ

افتاد رو موکتِ سوراخ سوراخ و رنگ و رو رفته ی زیرِ پامون.پوزخندی زدم و به سوراخ هایی که

زغال ها داشتند روی موکت ایجاد می کردند نگاه کردم که سرم داد زد:

-دختر تو چته امروز؟چرا جُفتک میپرونی؟

با خشم زُل زدم تو چشمهاش و گفتم:

-خسته شدم از این کارات بابا،من نمی فهمم چرا دست از سرِ این موادِ لعنتی برنمی داری؟بخدا

هم خودتو نابود کردی و هم منو داری زجر میدی.

-به تو مربوط نیست دختر،تو کارای بزرگترت دخالت نکن.

سرمو با کلافگی تکون دادم و گفتم:

-اتفاقاً به من مربوطه،من دخترتم.دارم با تو اینجا زندگی می کنم.به فکر خودت نیستی به فکر

من باش،تو دلت برای من نمی سوزه واقعاً؟

کمی نگام کرد و با همون خونسردیِ حرص درارش گفت:

-نه دلم نمی سوزه!منکه با تو کاری ندارم،دارم یه گوشه زندگیمو می کنم،تو هم انقدر حرف نزن و

زندگیتو بکن!

اشک تو چشمهام جمع شد و خواستم جوابشو بدم که صدای سُرفه ی کسی نذاشت.برگشتم و به

مردِ مُسِنی که پشت سرم ایستاده بود با تعجب نگاه کردم.این دیگه کی بود؟!مرد بهم سلام کرد و

رفت کنار پدرم نشست.در حالی که چشمش به زغال های پخش شده ی روی موکت بود پرسید:

-اینا کارِ توئه دخترم؟

حالم از اینکه منو دخترم صدا زد بهم خورد.حتماً اونم مثلِ پدرم یه تریاکیِ بدبخت بود،اما به

قیافه ش نمی خورد.پدرم دوباره سرم داد زد:

-جواب حاج آقا رو بده دختر.

دانلود رمان دل خاکی

با نفرت به جفتشون نگاه کردم که اون به اصطلاح حاج آقا رو به پدرم گفت:

-کاری بهش نداشته باش نایب.

با حرص برگشتم داخلِ اتاقم و درو محکم بهم کوبیدم.دیگه حالم داشت از این زندگی بهم می

خورد.درِ اتاقمو قفل کردم و رفتم سمتِ کمدِ زِهوار در رفته م.

]پارت دوم[

]ژالین[

درشو باز کردم و از تهِ کمد گوشیمو که چند وقتی بود مهناز بهم داده بود برداشتم.مهناز دوست

صمیمی منه و البته تنها دوستم.وضع مالیشون متوسطه و همیشه هر کمکی بخوام بهم

میکنه.چند وقتی بود که دلم گوشی می خواست،اونم یواشکی بهم یه دونه داد.نمی خواستم بابام

گوشیم رو ببینه چون مطمئن بودم یواشکی برش می داره و واسه ی اون مواد لعنتی می

فروشتش.شماره ی مهناز رو گرفتم که بعد از خوردنِ دو بوق جواب داد:

-جونم ژالین؟

خیلی آروم گفتم:

-مهناز امروز من میام دنبالت بریم مدرسه،تو نیا!

-چرا؟

-آخه امروز یکم با بابام بحثم شده،می ترسم سرِ تو خالی کنه.

مکثی کرد و بعد پرسید:

-باز چرا دعوا کردین؟

-به همون علتِ همیشگی.

-چرا خودتو الکی خسته می کنی؟

دانلود رمان دل خاکی

کلافه گفتم:

-نمی دونم،حالا ظهر با هم حرف می زنیم فعلاً کاری نداری؟

-نه عزیزم،پس یازده و نیمِ ظهر منتظرتم.

-باشه فعلاً خداحافظ.

گوشیو دوباره همون جای همیشگی قایم و درِ کمد رو قفل کردم.اعصابم خورد بود،دیگه تحملِ

نئشه و خمار بودنِ پدرم رو نداشتم،دیگه تحملِ اون بوی لعنتی رو نداشتم.از وقتی مادرم مرد ما

همین بساط رو تو این خونه داشتیم.من ژالین روشن،هفده ساله،سالِ دوم دبیرستان و اهلِ تبریز

هستم.وقتی هفت سالم بود،مادرم بر اثرِ سرطانِ ریه از دنیا رفت و اونم همش تقصیرِ بابام بود.از

بس که تریاک کشید و دودشو تو خونه پخش کرد،مادرم سرطان گرفت.آخه ریه هاش مشکل

داشت و دودِ این وامونده براش سَم بود،اما بابام حالیش نمی شد.تا اینکه مادرم مرد و من و بابام

تنها شدیم.بابام که هیچ کس رو نداشت چون از وقتی معتاد شد خانواده ش تَردِش کردند.مامانمم

فقط یه خواهر داشت که از وقتی مامانم مرد از بابا کینه به دل گرفت و باهامون قطعِ رابطه کرد.

]پارت سوم[

]ژالین[

منم که این وسط آدم حساب نمی شدم و هیچکی به فکرِ من نبود.بابام وضعش خوب بود اما همه

ی مال و ثروتش رو بخاطرِ دود کردنِ موادِ لعنتی از دست داد و مجبور شدیم خونمونو بفروشیم

جای بدهیاش.بعدشم اومدیم تو این محله ی پایین شهر و تو این خونه ی اجاره ای.اینجا بود که با

مهناز آشنا شدم و اون شد تمومِ زندگیم!میگم زندگیم چون واقعاً جز اون کسیو نداشتم.خاله م

که سراغی ازمون نمی گرفت،بابامم که اصلاً انگار نه انگار یه دختر داشت.خیلی تحمل کرده بودم

اما دیگه تحملم داشت سر میومد.حالا دیگه کارش به جایی رسیده بود که دوستاشم میاورد تو

خونه،دیگه از این خونه و پدرم می ترسیدم.به ساعتِ مچیم نگاهی انداختم.ساعت یازده

بود،سریع از جام بلند و حاضر شدم.کولمو برداشتم،در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون.پدرم با

خشم نگام کرد،محلی به نگاش ندادم.درِ اتاقمو قفل کردم و بدونِ خداحافظی از خونه زدم

دانلود رمان دل خاکی

بیرون.دمِ در چشمم به ماشینِ شاسی بلندی که فکر کنم مال دوست بابا بود افتاد.دلم می

خواست روش خَش بندازم اما پشیمون شدم و از کنارش رد شدم.ارزشِ دردسر رو نداشت.بعد از

دو دقیقه رسیدم دمِ خونه ی مهنازشون.قبل از اینکه زنگ بزنم،درِ خونشون باز شد و مهدی اومد

بیرون.هول و دستپاچه سرم رو انداختم پایین و گفتم:

 

 

دانلود رمان عاشقانه دل خاکی,رمان عاشقانه دل خاکی, رمان دل خاکی رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور دل خاکی, رمان عاشقانه صحنه دار دل خاکی, رمان عاشقانه ایرانی دل خاکی, رمان عاشقانه کوتاه دل خاکی, رمان عاشقانه ۹۸ia دل خاکی, رمان عاشقانه خارجی دل خاکی, رمان عاشقانه پلیسی دل خاکی, رمان عاشقانه دانلود دل خاکی, دل خاکی,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان دل خاکی,دانلود رمان دل خاکی برای موبایل,عکس شخصیت های رمان دل خاکی,دانلود رمان دل خاکی apk,دانلود رمان دل خاکی نگاه دانلود,رمان دل خاکی قسمت اول,دانلود رمان دل خاکی نسخه apk,دانلود رمان دل خاکی apk,رمان دل خاکی قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های فاطمه زهرا سعیدی

معادله راحل کنید *

طراحی ها
تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است