دانلود رمان رسوای زمانه

دانلود رمان رسوای زمانه

در دانلود رمان رسوای زمانه رمان عاشقانه جدیدی برای شما قرار دادیم که در مورد دختری ۲۲ ساله ای به نام نگار هست که در کنار خاله و پدربزرگش زندگی می کند.روابط سرد موجود در خانواده از او دختر آرام و مغمومی ساخته است. زندگی روتینش با پیداشدن یک مزاحم ناشناس که ادعا می کند از گذشته او با خبر است متحول میشود. حقایقی برملا میشود که او را کنجکاو میکند برای دانستن راز های پشت پرده…

دانلود رمان رسوای زمانه

نام رمان: رسوای زمانه

نویسنده: مائده باوندپور

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات:840 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

دانلود رمان رسوای زمانه

دانلود رمان رسوای زمانه

در مورد دختری ۲۲ ساله ای به نام نگار هست که در کنار خاله و پدربزرگش زندگی می کند.روابط سرد موجود در خانواده از او دختر آرام و مغمومی ساخته است. زندگی روتینش با پیداشدن یک مزاحم ناشناس که ادعا می کند از گذشته او با خبر است متحول میشود. حقایقی برملا میشود که او را کنجکاو میکند برای دانستن راز های پشت پرده…

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خونیم:

چشم های متورمم را بستم… دست راستم را روی قلبم مشت کردم و فشار دادم.نفسم به سختی

بالا می آمد.

لحظه ای مکث کردم و به قصد پیدا کردن کلید، زیپ کوله ام را باز کردم و بی حواس دنبال

کلیدم گشتم.

بعد از بهم ریختن تمام وسایلم،بالاخره پیدایش کردم.

کلید را به سمت قفل بردم…لرزش دست هایم انقدر زیاد بود که اصلا نمی توانستم در قفل

بچرخانمش و در را باز کنم.

دانلود رمان رسوای زمانه

عصبی شده بودم…دوباره دستم را پیش بردم تا کلید را در قفل بیاندازم که از دستم پرت شد و

روی زمین افتاد.

قبل ازاین که خم شوم و ازروی زمین برش دارم ،زودتر پیش قدم شد و کلید را برداشت.

نفسم را ازحرص به بیرون فوت کردم…به قدری حالم بد بود که حتی قادر به بازکردن در خانه هم

نبودم.

نگاهش کردم…در را برایم باز کرده بود…کلید را ازدستش بیرون کشیدم وبدون اینکه حرفی

بزنم، وارد حیاط شدم ودر را پشت سرم بستم…

با قدم های سنگین و آرام حیاط را طی میکردم که صدای پر از نگرانی خاله به گوشم رسید…

-نگااااار اومدی…!!!

دانلود رمان رسوای زمانه

نگاهم به ایوان کشیده شد…هر دویشان آنجا ایستاده بودند…چشمان خاله گریان بود.

آقاجون بادیدن من اخمی کرد و وارد خانه شد…

بی توجه به خاله که یک ریز صحبت میکرد به داخل رفتم.

و بی اعتنا به آقاجون که روی مبل نشسته بود وباعصبانیت نگاهم میکرد راه اتاقم را درپیش

گرفتم.

چند قدمی بیشتر برنداشته بودم که با دادش سرجایم ایستادم.

_تا این موقع شب کدوم گوری بودییییییی؟؟؟

کم پیش می آمد که آقاجون عصبانی شود…اما مثل اینکه این دفعه با همیشه فرق می کرد.

حوصله بحث و جدل نداشتم، به همین دلیل بازهم اعتنایی نکردم وقدم بعدیم را برداشتم.

با عصبانیت بیشتری فریاد زد:

تا وقتی جواب منو ندادی ونگفتی کدوم جهنم دره ای بودی حق رفتن به اتاقتو

نداری…فهمیدی؟؟

دانلود رمان رسوای زمانه

دستانم را مشت کردم تا مبادا حرفی بزنم که حرمت ها را بشکنم.به اندازه کافی عصابم متشنج

بود… به طرفش چرخیدم.نگاه خاله با وحشت بین ما میچرخید.

تمام تلاشم را کردم تا حرفی نزنم،مثل بشکه باروتی بودم که باهرجرقه ای آتش میگرفت…

خاله به طرفم آمد و با صدای لرزانی گفت:

_نگار جان….کجا بودی خاله؟؟میدونی ساعت چنده؟؟؟

میدونی چقدر بهت زنگ زدیم…گوشیت هم خاموش بود..مردیم از نگرانی…

دانلود رمان رسوای زمانه

نگاهی به لباس هایم انداخت و ادامه داد:کجا بودی عزیز دل خاله؟؟چرا لباسات خاکیه

نگارم؟؟حرف بزن تا سکته نکردیم.

آقاجون از جایش بلند شد و قدمی به طرفم برداشت.

رگ کنار شقیقه اش، از عصبانیت متورم شده بود.

_د حرف بزن دختر…میگم کدوم گوری رفته بودی؟؟؟

با فریاد مجددی که زد،کنترلم را ازدست دادم و لب بازکردم:

_مهمه؟؟؟جدا براتون مهمه که بدونین تا الان کجا بودم وچیکارمیکردم؟؟

آره!!؟؟؟…

مهمه؟؟؟!!!!! ازکی مهم شدم وخودم خبرندارم آقاجون؟؟؟

یه عمره بود ونبودم براتون فرقی نداشته، الان دارین بازخواستم میکنین که چی بشه؟؟که بگین

نگرانم بودین؟؟؟که بگین نگار مهمه؟

و با انگشت سبابه ام روی سینه ام زدم.

به نفس نفس افتاده بودم…من خواستم آرام باشم….آقاجون نزاشت…نزاشت و جرقه ای شد برای

آتش گرفتنم….امشب پربودم…ازهمه عالم وآدم پربودم…امشب وقت بحث نبود…بخدا که نبووود…

دلم اتاقم را میخواست… تنهایی همیشگی ام را میخواست…امشب دلم آرامش میخواست نه جنگ

ودعوا….

دانلود رمان رسوای زمانه

سکوت ایجاد شده با صدای سیلی ای که به صورتم خورد شکسته شد..ناباور دستم را،روی گونه

ام گذاشتم…

قطره های اشکم روی گونه ام غلتیدند.

دانلود رمان رسوای زمانه

نیشخندی زدم و بدون هیچ حرفی سمت اتاقم رفتم…هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم که،

چشمانم سیاهی رفت و دنیا دور سرم چرخید. صدای جیغ خاله که با نگرانی من را صدا می کرد،

آخرین چیزی بود که شنیدم.

فصل دوم

نقطه ای اخر جمله ام گذاشتم. سرم را از جمله های درهم و نامرتبم بلند کردم.درحالی که مچم را

ماساژ میدادم.سرم را چرخاندم سمت ستاره،که هم مینوشت هم گوش های من را از غرولند

هایش بی نصیب نمیگذاشت.

کلافه نفسم را بیرون دادم و گفتم:

-ستاره نمیخوای بس کنی؟

دانلود رمان رسوای زمانه

با اخم های درهمش نگاهم کرد و گفت:

-خدا ازش نگذره،مگه ارث باباشو خوردیم که اینجوری رفتار میکنه.

-استاد باید جذبه داشته باشه وگرنه نمیتونه کلاسو جمع کنه،حالا هم عوض غر زدن زودتر بنویس

که بریم یه چیزی بخوریم.

خودکارش را توی کیفش پرت کرد و دفترش را زیر بغلش زد و گفت:

-بریم،وای که چقدر گرسنمه.

با خنده گفتم:

-چه شکمویی تو دختر.

دانلود رمان رسوای زمانه

از کلاس که بیرون زدیم حین رفتن سمت تریا نگاهم به مرتضوی خورد لبخندم را کنترل کردم و

گفتم:

-ستاره اونجا رو نگاه کن

ستاره حرصی لحنش را کش داد و گفت:

-خودم دیدمش،نگار سریع تر برو الان میاد مخمو به کار میگیره

بدجنسانه گفتم:

-پس من میرم مینشینم شما هم یه نسکافه ی داغ با کیک مهمونم میکنی

تا خواست دهان باز کند و غر بزند نگاهش به مرتضوی خورد و به ثانیه نکشیده وارد تریا شد و از

من جلو زد

 

 

دانلود رمان عاشقانه رسوای زمانه,رمان عاشقانه رسوای زمانه, رمان رسوای زمانه رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور رسوای زمانه, رمان عاشقانه صحنه دار رسوای زمانه, رمان عاشقانه ایرانی رسوای زمانه, رمان عاشقانه کوتاه رسوای زمانه, رمان عاشقانه ۹۸ia رسوای زمانه, رمان عاشقانه خارجی رسوای زمانه, رمان عاشقانه پلیسی رسوای زمانه, رمان عاشقانه دانلود رسوای زمانه, رسوای زمانه,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان رسوای زمانه,دانلود رمان رسوای زمانه برای موبایل,عکس شخصیت های رمان رسوای زمانه,دانلود رمان رسوای زمانه apk,دانلود رمان رسوای زمانه نگاه دانلود,رمان رسوای زمانه قسمت اول,دانلود رمان رسوای زمانه نسخه apk,دانلود رمان رسوای زمانه apk,رمان رسوای زمانه قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های نوشته مائده باوندپور

برچسپ ها
به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید
کانال عکس پروفایل