خانه » رمان های عاشقانه » دانلود رمان زاده پاییز

دانلود رمان زاده پاییز

در دانلود رمان زاده پاییز رمان عاشقانه جدیدی برای شما عزیزان قرار دادیم که در مورد دختری 15 ساله هست که سال هاست بر روی ویلچر زندگی می کند و …

دانلود رمان زاده پاییز

نام رمانزاده پاییز

نویسنده: طاهره . الف

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات:694 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

در مورد دختری 15 ساله هست که سال هاست بر روی ویلچر زندگی می کند و …

دانلود رمان زاده پاییز

دانلود رمان زاده پاییز

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خوانیم:

هوا به طور ناگهانی خنک و بارانی شده بود. عجیب بود که تابستان یکهو هوس بهار شدن

بکند! مردم توی پارک قدم تند کرده بودند و سعی می کردند از خیس شدن فرار کنند. خوب بود!

اینکه حالا درگیر باران شده بودند و نمی توانستند به او توجه کنند خوب بود. اینطوری کمتر

عذابش می دادند. بچه ها اما هنوز مشغول بازی بودند. گویی که آسمان دارد با آن ها آب بازی می

کند! باران باعث شده بود سروصدا و هیجانشان بیشتر شود. آرام و با خنده ی دلنشینی به بچه

های هیجان زده خیره شده بود و با نفس های عمیقی عطرِ نابِ این مهمان ناخوانده ی تابستان را

به مشام می کشید. همه از خیس شدن فرار می کردند و هیچکس به دختر جوانی که بین    تا

سال سن دارد و روی ویلچری کنار نیمکت نشسته است، توجه نمی کرد؛ و دخترک خوشحال بود

از این بی توجهی که باران برایش به ارمغان آورده بود! مردی رد شد! اما نه، رد نشد! گویا متوجه

دختر ویلچری زیر باران شد و ایستاد و به سمت او برگشت. با چند قدم درست مقابل او ایستاد.

دختر جوان به او نگاه کرد؛ قد بلند، چهارشانه، مو های کوتاه و صاف، ابرو های کشیده، بینی

کشیده و چشمان سیاه و نگاهی…!

سرش را پائین انداخت. دستش را روی قلبش فشرد و چهره اش جمع شد. گویا از چیزی

درد می کشید. آن نگاه باعث تیر کشیدن قلبش شده بود. نگاهی بیش از حد مهربان! نگاهی

سرشار از ترحم! و یا شاید نگاهی تحقیر آمیز!

با لحنی متناسب نگاهش پرسید: میخوای ببرمت زیر یه سرپناه؟!

دانلود رمان زاده پاییز

دختر نفس عمیقی کشید تا ناراحتی اش را بیرون دهد. نباید به خاطر ترحم این مرد

شادیِ بارانی اش را خراب کند.

زیر لب گفت: اگه بخوام خودم میرم

مرد با لحنی که ترحمش بیشتر شده بود گفت: آخه داری خیس میشی!

دختر لبخندی زد و بی توجه به لحن مرد گفت: خب بارون میباره که خیس کنه دیگه!

مرد پوزخندی زد و گفت: عاشقی؟!

لبخند دختر عمیق تر شد: چرا نباشم؟! عاشقِ خالقِ این همه پاکی ام که داره میباره و

خیس میکنه!

مرد سکوت کرد و دختر دوباره نگاهی به او انداخت. نگاهش عاقل اندر سفیه شده بود!

دوباره دستش را روی قلبش فشرد. اخیراً کم طاقت تر شده بود و با هر نگاهی قلبش تیر می

کشید. قبلاً راحت تر تحمل میکرد! ویلچر را به سمت چپ هل داد و همانطور که از جلوی مرد می

گذشت گفت: من دیوونه نیستم!

دانلود رمان زاده پاییز

مرد بهت زده به او که ویلچرش را هل می داد و می رفت خیره شد. چه طور ذهنش را

خوانده بود؟! به خود نهیب زد: ناراحتش کردی!

بلند گفت: من نمیخواستم ناراحت شی

اما دختر برنگشت و به رفتن ادامه داد. این حرف چه فایده داشت وقتی که او با نگاه

هایش روز بارانی اش را خراب کرده بود؟! مرد می خواست به سمت او برود و از او عذر بخواهد که

گوشی اش زنگ خورد و از رفتن بازماند…

دیدار دوم – دو روز بعد!

هوا گرم بود. دیگر خبری از باران و باد خنک دو روز پیش نبود. بچه ها هم زیاد دل و دماغ

بازی نداشتند. گاهی نسیم نه چندان خنکی می آمد و می رفت. آسمان آبی و بدون تکه ای ابر

بود. خوب بود که آن جا شهر کوچکی است و مانند شهر های بزرگ آلوده نیست. اگر بزرگ و

آلوده بود آن وقت او از دیدن این آسمان همیشه پاک و آبی محروم می ماند. همان جا، کنار همان

نیمکت همیشکی روی صندلی چرخدارش نشسته بود و سرش را روی پشتی صندلی گذاشته و به

آسمان نگاه میکرد. نور خورشید از پشت سرش و از لای برگ های درختانِ پارک می تابید و باعث

ایجاد سایه روشن روی سنگ فرش های پارک شده بود. سرش را پائین آورد و نگاهی به بچه ها

دانلود رمان زاده پاییز

انداخت. محوطه ی بازی بچه ها درست روبه روی او و آن طرف چمن ها قرار داشت. همیشه همان

جا می ماند و برای دیدن بچه ها به محوطه ی بازی نمیرفت. دو دختر و یک پسر کوچولوی حدوداً

سه ساله روی تاب ها کز کرده بودند و یکیشان بستنی اش را میلیسید. چند بچه ی دیگر هم

مشغول بازی با بقیه ی وسایل پارک بودند. چشم از بچه ها گرفت و به کتاب روی پایش زل زد.

داستان جالبی داشت. بازش کرد و مشغول خواندن ادامه ی آن شد. مردی آمد و با دیدن دختر او

را شناخت. همان دختر ویلچری با همان چشمان خمارِ قهوه ای روشن، همان ابرو های هشتی،

همان بینی کشیده و قلمی و همان لب های کشیده! فقط این دفعه عینک داشت و چادر هم سرش

بود. روی نیمکتِ کنار صندلی اش نشست؛ باید از دلش درمی آورد!

-سلام

دختر کمی ترسید و سرش را به سرعت به سمت صدا برگرداند. با دیدن آن مرد و نگاه

ترحم بارش اخمی کرد که خیلی زود از روی پیشانی اش محو شد. سرش را پائین آورد و روی

قلبش را با فشار کمی مالش داد.

همانطور که سرش پائین بود، زیر لب جواب سلامش را داد.

-من بابت پریروز معذرت میخوام

-مهم نیست

دانلود رمان زاده پاییز

مصرانه گفت: ولی من دوست ندارم کسی ازم ناراحت باشه

-ناراحت نیستم

-ولی صدات یه جوریه که میگه ناراحتی

-بابت پریروز ناراحت نیستم

-مگه ناراحتی دیگه ای هم به وجود آوردم؟!

-بله

گیج و متحیر پرسید: کِی؟!

-الان

و برای اینکه دیگر سؤالی باقی نماند ادامه داد: با نگاه ترحم بارتون

دانلود رمان زاده پاییز

مرد چیزی نگفت. شاید سعی داشت حرف او را هضم کند.

کلافه گفت: به هر حال معذرت

از کلافگی مرد فهمید که متوجه حرف او نشده است.

آرام گفت: گفتم که مهم نیست…خودتون رو ناراحت نکنین

به ساعت مچی اش نگاه کرد؛ چهار بعد از ظهر بود. دو ساعتی بود که در پارک سپری

کرده بود و حالا دیگر می خواست به خانه برگردد. می خواست صندلی اش را حرکت دهد که

دوباره صدای همان مرد متوقفش کرد.

-هر روز میای پارک؟!

نگاه متعجبی به او انداخت: “چه قدر کنجکاو!”

-چه طور؟!

لب هایش را جمع کرد و با بی خیالی گفت: همینجوری

دانلود رمان زاده پاییز

سرسری گفت: تقریباً بله

-منم تقریباً هر روز صبح یا بعد از ظهر برای پیاده روی میام

لبش را به دندان گرفت تا جلوی خنده اش را بگیرد: “چه قدرم که دارین پیاده روی

میکنین!”

 

 

دانلود رمان عاشقانه زاده پاییز,رمان عاشقانه زاده پاییز, رمان زاده پاییز رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور زاده پاییز, رمان عاشقانه صحنه دار زاده پاییز, رمان عاشقانه ایرانی زاده پاییز, رمان عاشقانه کوتاه زاده پاییز, رمان عاشقانه ۹۸ia زاده پاییز, رمان عاشقانه خارجی زاده پاییز, رمان عاشقانه پلیسی زاده پاییز, رمان عاشقانه دانلود زاده پاییز, زاده پاییز,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان زاده پاییز,دانلود رمان زاده پاییز برای موبایل,عکس شخصیت های رمان زاده پاییز ,دانلود رمان زاده پاییز apk,دانلود رمان زاده پاییز نگاه دانلود,رمان زاده پاییز قسمت اول,دانلود رمان زاده پاییز نسخه apk,دانلود رمان زاده پاییز apk,رمان زاده پاییز قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های طاهره .الف

 

 

معادله راحل کنید *

طراحی ها
تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است