دانلود رمان زشت دوست داشتنی

دانلود رمان زشت دوست داشتنی

در دانلود رمان زشت دوست داشتنی رمان عاشقانه جدیدی برای شما رمان دوستان عزیز آماده کردیم که داستانی جذاب برای دختران و پسرانی که احساس میکنند به علت زشتنی یا صورت بد فرم ، دوست همدم یا همراهی نخواهند داشت…

دانلود رمان زشت دوست داشتنی

نام رمان: زشت دوست داشتنی

نویسنده: شکیلا

تعداد صفحات:304صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

دانلود رمان زشت دوست داشتنی

دانلود رمان زشت دوست داشتنی

داستانی جذاب برای دختران و پسرانی که احساس میکنند به علت زشتنی یا صورت بد فرم ، دوست همدم یا همراهی نخواهند داشت…

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خونیم:

چشمهایش به تار و پود گلهای ناتمام قالی اش خیره مانده و سخت به فکر فرو رفته بود. صدای آهنگین کاردک قالی باقی که با سرعت هر چه تمام تر همراه با دستهای نحیف و زحمت کش او حرکت می کرد، تنها نوایی بود که سکوت سنگین حاکم بر فضا را می شکست.

اما این آهنگ آنقدر شبانه روز در گوش آن دو پیچیده بود که اکنون خود جزیی از سکوت برایشان به حساب می آمد.

شوهرش سهراب، استکان چای در دست بر پشتی زوار در رفته شان تکیه زده و از دور او را می نگریست که همچون همیشه مقابل دار قالی اش زانو زده و سعی می کند خود را سرگرم کار نشان دهد.

اینقدر از این زاویه به او نگریسته بود که گاهی حس می کرد دلش برای دیدن صورت زیبای او تنگ می شود. هرچند که آن جثۀ ظریف و ریزه و آن موهای پیچ و تاب دار به رنگ طلایش آنقدر برای او عزیز و دوست داشتنی بودند که حتی در این حالت هم از نگاه کردن به او سیر نشود.

دانلود رمان زشت دوست داشتنی

به نظر می رسید تنها چیزی که برای سهراب ملال آور است، این سکوت مطلق اوست. از صبح تا غروب جان کنده و کار کرده بود، حالا خسته و ناتوان نزد همسرش بازگشته و انتظار داشت او مانند گذشته با شیرین زبانی هایش خستگی را از تن او بیرون کند. اما صفورا همچون تندیسی از ماتم مقابل چشمان شوهرش نشسته و سکوت اختیار کرده بود.

سهراب هم مثل همیشه رفتاری که از گذشته تاکنون با او داشته است را در ذهن خود مرور می کرد …

به راستی او چرا تا این حد ناراحت و غمگین است؟ من که بارها به او گفته ام با مشکلش کنار آمده ام. من که هیچ گاه او را سرزنش نکرده ام. تا جایی که توانسته ام به او محبت کرده تا کمتر این خلاء را در زندگی اشت احساس کند. پس چرا با این رفتار سردش مرا عذاب می دهد، مگر نمی داند که چقدر دوستش دارم؟

آیا فراموش کرده که هرچه سختی و درد کشیده و می کشیم همه به خاطر عشقی است که من نسبت به او داشته و دارم؟ پس نگران چه چیزی است؟ یعنی می ترسد به خاطر چنین مشکل کوچک و بی اهمیتی او را که بیشتر از جانم می خواهم، ترک کنم؟

دانلود رمان زشت دوست داشتنی

مگر من جز او کس دیگری را هم دارم؟ مگر من به جز این اتاق نمور و قدیمی میان کوچه های تاریک و تودرتو جای دیگری را هم برای رفتن دارم؟ من که به خاطر او همه ی پل ها را خراب کرده و حتی نیم نگاهی هم به خرابی های پشت سرم نکردم …

سهراب استکان چای را از لبانش جدا ساخت، آن را میان نعلبکی ترک خوردۀ مقابلش قرار داد و دوباره به حرکت سریع دستان همسرش چشم دوخت. دلش می خواست سر حرف را باز کند اما نمی دانست که چه باید بگوید!

حرفی برای گفتن نداشت. این همه سال سعی کرده بود او را دلداری داده و موضوع را برایش بی اهمیت جلوه دهد اما تلاشش را بیهوده یافته بود.

صفورا بیش از حد این مسأله را برای خود بزرگ کرده و غصه اش را می خورد.

البته شاید هم تا حدودی حق داشت چرا که در این دنیای به این بزرگی به جز سهراب هیچ کس را نداشت و همین یک نفر را هم می ترسید از دست بدهد. این تنهایی بی اندازه او را از زندگی خسته و سرخورده کرده بود. آن هم زندگی سخت و مشقت باری که او پشت سر می گذاشت.

اکنون درست پانزده سال می گذشت. درست پانزده سال از آن شب خلوت و ساکت وهم آور که فقط صدای باران تند بهاری سکوت آن را در هم می شکست، گذشته و حالا صفورا سی و پنج ساله و سهراب چهل ساله شده بودند.

دانلود رمان زشت دوست داشتنی

آن زمان سهراب جوانی بیست و پنج ساله بود. بلندبالا و چارشانه با چهره ای جذاب و مردانه و البته سوار بر اسب سرکش غرور و دارای ثروتی بی حد و حساب که متعلق به پدرش بود. در واقع او پسر نازپرورده ی امیرخان اقتداری یکی از بزرگترین ملاکین و زمین داران شهر بود که این ثروت پدری را نسل به نسل به یکدیگر انتقال داده و روز به روز بر آن می افزودند.

البته پس از امیرخان سهراب نمی توانست تنها وارث این همه ثروت پدری باشد چراکه او دو خواهر و یک برادر دیگر هم داشت.

دو خواهرش ازدواج کرده و فرزند هم داشتند و تنها برادرش شهاب چهارده سال بیشتر نداشت. مادرش هم اشراف زاده ای پرافاده بود که جز اشتباه کارهای کوچک خیاط در دوخت لباس هایش غصه ی بزرگ دیگری نداشت!

نامش را از کوکب الملوک به سلطنت الملوک تغییر داده و پیشکارها و کلفت های ریز و درشتش او را خانم خطاب می کردند.

در آن خانه ی اشرافی بعد از امیرخان او حرف اول را می زد. صدای قدم ها کوبنده اش همه را از ریز و درشت، پیر وجوان، کلفت و نوکر و حتی اصغر درشکه چی، پاروادار مخصوصشان را می ترساند. و آنچه بیش از این دل بینوای آنها را می لرزاند، قدرت و اقتدار خود امیرخان بود که با تمام قوا صدایش را در گلو می انداخت و بابت کوچکترین اشتباهی که از هرکدامشان سر می زد، قدرتمندانه بر سرشان فریاد می کشید و جریمه های سخت و سنگینی را برایشان در نظر می گرفت.

 

 

دانلود رمان عاشقانه زشت دوست داشتنی,رمان عاشقانه زشت دوست داشتنی, رمان زشت دوست داشتنی رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور زشت دوست داشتنی, رمان عاشقانه صحنه دار زشت دوست داشتنی, رمان عاشقانه ایرانی زشت دوست داشتنی, رمان عاشقانه کوتاه زشت دوست داشتنی, رمان عاشقانه ۹۸ia زشت دوست داشتنی, رمان عاشقانه خارجی زشت دوست داشتنی, رمان عاشقانه پلیسی زشت دوست داشتنی, رمان عاشقانه دانلود زشت دوست داشتنی, زشت دوست داشتنی,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان زشت دوست داشتنی,دانلود رمان زشت دوست داشتنی برای موبایل,عکس شخصیت های رمان زشت دوست داشتنی,دانلود رمان زشت دوست داشتنی apk,دانلود رمان زشت دوست داشتنی نگاه دانلود,رمان زشت دوست داشتنی قسمت اول,دانلود رمان زشت دوست داشتنی نسخه apk,دانلود رمان زشت دوست داشتنی apk,رمان زشت دوست داشتنی قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های نوشته شکیلا

برچسپ ها
به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید
کانال عکس پروفایل