دانلود رمان زلال باران

دانلود رمان زلال باران

در دانلود رمان زلال باران رمان عاشقانه جدیدی برای شما عزیزان قرار دادیم که شخصیت های اصلی این رمان آرشام وآرمیتا هستن..یکم اوایلش اززبون سوم شخصه امابقیش اززبون آرشام یاآرمیتابیان میشه..نام هایی که توی این رمان به کاربردم تقریباشبیه به هم هستن امیدوارم حین خوندن اسم شخصیت ها رواشتباه نکنید…آرمیتا همراه شش دختردیگه خدمتکارخونه پدرآرشام هستن…آرشام وسه تا خواهر های شیطونش برای تحصیل خارج هستن …تحصیلات آرشام تموم شده و قراره برای همیشه ایران بمونه…توی همون شب اولی که آرشام وآرمیتاهم دیگرومیبینن اتفاقاتی بینشون می افته که آرشام می خواد….

دانلود رمان زلال باران

نام رمان: زلال باران

نویسنده: کیانا بهمن زاده

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات:758 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

دانلود رمان زلال باران

دانلود رمان زلال باران

شخصیت های اصلی این رمان آرشام وآرمیتا هستن..یکم اوایلش اززبون سوم شخصه امابقیش اززبون آرشام یاآرمیتابیان میشه..نام هایی که توی این رمان به کاربردم تقریباشبیه به هم هستن امیدوارم حین خوندن اسم شخصیت ها رواشتباه نکنید…آرمیتا همراه شش دختردیگه خدمتکارخونه پدرآرشام هستن…آرشام وسه تا خواهر های شیطونش برای تحصیل خارج هستن …تحصیلات آرشام تموم شده و قراره برای همیشه ایران بمونه…توی همون شب اولی که آرشام وآرمیتاهم دیگرومیبینن اتفاقاتی بینشون می افته که آرشام می خواد….

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خوانیم:

سایه های وحشتناکی دوروبرمواحاطه کرده بودن..همواره جیغ میزدم وفرارمیکردم..همه

جاتاریکِ تاریک بود..صدایی به گوشم رسیدمثل صدای یه مردبااینکه داشت باجدیت وخشم

کنترل شده ای حرف میزداما صداش خیلی زیباوجذاب بود…”حسابتومیرسم اینومطمئن باش..از

روی زمین محوت میکنم دختره هرزه”..وبعدصدای جیغ زدن من وصدای سیلی های پی درپی که

مردی داشت به گونه هام میزدازسایه اش معلوم بودازاون دسته مردهای قدبلندوهیکلیِ

دانلود رمان زلال باران

اماصورتش ونمیتونستم ببینم چون دراعماق تاریکی فرورفته بود…صداهاهمه قطع شد…صدای

همون مردبااین تفاوت که مهربون وغمگین بوداومد…”عاشقم شو”..یکهو چهره زیباارباب نمایان

شدوبایه لبخندداشت بهم نگاه میکردبه پشت برگشت وازم روشوگرفت وراه افتادهرچه صداش

میزدم برنگشت وجوابمونداد.. یکهوزیرپاهای ارباب وخودم خالی شد…

ازخواب پریدم همزمان ساراهم ازخواب پریدوازروی تختش اومدپایین و باعجله به سمتم

اومدوکنارم روی تخت جای گرفت ومنودرآغوش خواهرانش کشیدوآرومم کرد…

سارا_چیزی نیست آروم باش آرمیتافقط یه خواب بود..آروم باش گلم…

ازآغوشش اومدم بیرون اشکاموپاک کردم وبلندشدم ورفتم سمت در..

_کجا؟…

_بایدبرم..برم تواتاق ارباب ببینم حالش خوبِ یانه؟…

_بیابشین دیوونه اون الان تواتاقش همراه زنش گرفته خوابیده..اون وقت تومیخوایی بری ببینی

حالش خوبه یانه؟!…

_راست هم میگی زشته..پس چیکارکنم واقعانگرانم…

_همش یه خواب بوده…بیابگیربخواب عزیزم…

_باشه ببخشیدباعث شدم که بیدارشی…

_خواهش میکنم بابااین چه حرفیه…

سارابلندشدوبه سمت تختش رفت…

_آرمیتابگیربخواب وبه چیزی هم فکرنکن…

لبخندی زدم وشب بخیری بهش گفتم..من توی این عمارت به عنوان خدمتکارهمراه شش

دخترشیطون زندگی میکنم ارباب رئیس این عمار تِ خیلی بدش میادبهش میگیم ارباب همیشه

دانلود رمان زلال باران

میگه بهم بگید”آقا” اماما زبونمون عادت کرده..عمارت ارباب دربلندترین نقطه تهران وجودداره..

ویلای خیلی بزرگ وشیک وقشنگیه..من ارباب وزنشوخیلی دوست دارم چون بهم محبت های

زیادی کردن..بافکر کردن به محبت های ارباب و خانومش لبخندمحوی روی لبام نشست وخوابم

برد… صبح باصدای شکستن چیزی که ازپایین اومدبیدارشدم.. شالموسرم کردم وتندتندازپله

هاپایین رفتم وخودمورسوندم به آشپزخونه ..ارباب وخانوم داشتن صبحونه میخوردن وساراهم

روی زانوهاش خم شده بودوداشت تکه های شکسته شده ظرف خدابیامرزوجمع میکرد..به ارباب

وخانوم نگاهی کردم وصبح بخیری بهشون گفتم که اوناهم با خوشرویی تمام جوابمودادند..ارباب

نزدیک چهل ونهش بوداماچهرش خیلی جوونتر نشون میداد..چهره بسیارزیباوجذابی

داشت..موهاش حالت قشنگی داشتن..خانوم هم دست کمی ازارباب نداشت کاملازیباوجذاب

وجوون بود ..آدمای خیلی مهربون وبامحبتی بودن توی این چندسالی که اینجابودم جزمحبت

ومهربونی این دوتاچیزی ندیدم..به سمت سارارفتم وآروم گفتم :چت شده سارا؟برای چی ظرف

وشکوندی؟…توچشمام نگاه کردسارا چشمای مشکی زیبایی داشت اماچراالان توش غم عجیبی

نشسته بود؟..

_ازعمدنبودآرمیتا..فردایه امتحان مهم دارم همش توی فکر اونم..

_خب برای چی نمیری بخونیش؟…

_آخه امروزنوبت شیفت منه که غذادرست کنم..

_خب من به جات درست میکنم..

_آخه توهم فرداامتحان داری که..

_آخ آره راست میگی اصلایادم نبود..

_حالاچی کارکنم؟..

_میدونی چیه امروزهردوتامون به کارهارسیدگی میکنیم نهاردرست میکنیم..خونه

روتمیزمیکنیم…

دانلود رمان زلال باران

_هیچ میفهمی داری چی میگی؟..منوتودونفری عمارت به این بزرگی و تمیزکنیم..هال پایین که

پونصدونه متره منهای آشپزخونه هال بالاهم که سیصدوهفتادمتره بازهم منهای پنج اتاقای

خودمون واتاق ارباب وخانوم وسه اتاق مهمون واتاق های کارارباب وخانوم واون چهاراتاقی که

درش قفله..

_باشه بابایه نفسی هم بکش..دستمو روی شونه هاش گذاشتم وبالحن آرامبخشی گفتم:خب

ماهفت نفریم دختر..بچه هاهم بهمون کمک میکنن.. توکه میشناسیشون..لبخندی بهم زدو تشکر

کرد….

منوساراداشتیم ظرف هارومرتب میکردیم که خانوم گفت:حشمت خان )ارباب(میگم ازبچه ها

خبری نشده؟..

ارباب_نه هنوز..

_خب بهشون یه زنگ بزن..

_باشه حتما..به سمت ارباب برگشتم وگفتم:چای براتون بریزم؟..ارباب لبخندپدرانه ای بهم

زد.._آره ممنون..

لیوانشوبرداشتم وبراش چایی ریختم..یعنی قراره بچه های ارباب برگردن ایران؟..نه باباهنوز..لیوان

چایی وجلوش گذاشتم که به چایی نگاهی کردوسرشوآوردبالا وگفت: چیزی شده

دخترم؟..باتعجب گفتم: نه!!…_پس چرابرام چایی کم رنگ ریختی دخترم..من که همیشه

صبحونه چایی پررنگ میخورم وشب هاکم رنگ…

باشرمندگی گفتم_وای معذرت میخوام اصلاهواسم به این موضوع نبود.. لبخندی زدچایی

وبرداشتم وپررنگش کردم دراین حین خانوم گفت: شنیدی آرشام دیگه برنمی گرده خارج وهمین

جاایران میمونه؟..

_آره.. خب درساش تموم شده بمونه چی کارکنه؟..

_آخه اون سه تا..

_نگران اون دوتانباش دخترای من شیردخترن خانوم..نکنه دست کم گرفتیشون.. پس اون همه

کلاس های رزمی وباشگاه هایی که میرفتن کشک بوده.. تازه آرشام میگفت یواشکی براشون

اونجامحافظ گذاشته و

_فکرآرشام بودیاخودت؟..

_خب معلومه این فکرآرشام بوده..

_میدونستم آرشام درهمه شرایط به فکرخواهراش هست وهمیشه بهترین وبراشون میخواد..

_خب آره توی این شکی نیست اون چهارتاجونشون بهم بستهِ..

شنیده بودم ارباب چهارتافرزندداره..یه دونه پسروسه تادختراماتاحالا ندیدمشون..ارباب ازروی

صندلی بلندشدواومدبه سمت من.._دخترم امروزقراره بچه هام ازخارج برگردن پس میخوام مثل

همیشه سنگ تموم بذارین.._ حتماارباب چشم..سرشوبه معنای آفرین تکون دادوخدا حافظی

کرد..به سارانگاه کردم که داشت بابدبختی بهم نگاه میکردخندم گرفته بود.._اشکالی نداره

هممون هستیم وباهم به کارهارسیدگی میکنیم خانوم وارباب هردوتاشون باماشین هاشون رفتن

بیرون با صدای بسته شدن دربرقی بزرگ شالامون وازسرمون برداشتیم..کم کم اون پنج تای دیگه

هم بیدارشدن..ماجرا رو براشون تعریف کردیم واون هاهم قبول کردن که به منو سارا کمک کنن

 

 

دانلود رمان عاشقانه زلال باران,رمان عاشقانه زلال باران, رمان زلال باران رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور زلال باران, رمان عاشقانه صحنه دار زلال باران, رمان عاشقانه ایرانی زلال باران, رمان عاشقانه کوتاه زلال باران, رمان عاشقانه ۹۸ia زلال باران, رمان عاشقانه خارجی زلال باران, رمان عاشقانه پلیسی زلال باران, رمان عاشقانه دانلود زلال باران, زلال باران,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان زلال باران,دانلود رمان زلال باران برای موبایل,عکس شخصیت های رمان زلال باران,دانلود رمان زلال باران apk,دانلود رمان زلال باران نگاه دانلود,رمان زلال باران قسمت اول,دانلود رمان زلال باران نسخه apk,دانلود رمان زلال باران apk,رمان زلال باران قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های لاو 98

برچسپ ها
به اشتراک بگذارید

2 دیدگاه در “دانلود رمان زلال باران

خدای ننویس باشه دلت خوشه رمان مینویسی یا یه مشت مصیبت نامه. واقعا به درستی نقش یه زن بی ارزشو به تصویر کشیدی یه مرد ابله ومغرور ونادونم خوب ترسیم کردی خدایی عشق چی بود این وسط….پایه باشیم یه کم واقعی درست ومعقول بنویسیم.

جون هر کسی که دوست داری ننویس ! این چی بود آخه مزخرفترین داستانی که خوندم البته کلا روی ده صفحه اش رو هم نخوندم واقعا وقتت رو تلف کردی ! متاسفم

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید
کانال عکس پروفایل