خانه » رمان های عاشقانه » دانلود رمان شهر دروغ

دانلود رمان شهر دروغ

در دانلود رمان شهر دروغ رمان عاشقانه جدیدی برای شما قرار دادیم که در مورد یک داستان زیبا با واقعیت مصنوعی که با خواندن این رمان که ده درصد دیالوگ های عاشقانه را شامل میشه شما …

دانلود رمان شهر دروغ

نام رمان: شهر دروغ

نویسنده: زهره زارع

تعداد صفحات:577 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

دانلود رمان شهر دروغ

دانلود رمان شهر دروغ

در مورد یک داستان زیبا با واقعیت مصنوعی که با خواندن این رمان که ده درصد دیالوگ های عاشقانه را شامل میشه شما …

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خوانیم:

دراتاقم راپشت سرم بستم و به تراس اتاقم پناه بردم.نفس نفس میزدم…یعنی همه چیز واقعی

بود؟چرا حرف های چندماه پیشش را جدی نگرفته بودم؟

خوشحال بودم،کنار ادوین مگر میشود بود و خوشحال نبود؟اما همه ی خوشحالیم دود شد و از

دماغم درآمد…

دانلود رمان شهر دروغ

باورش ممکن نبود…آنهم برای منی که برای بقیه از تمام زندگیم گذشته بودم!منی که بخاطربقیه

همه ی غرورم را زیرپا گذاشته بودم و حالا جز خاکسترم چیزی باقی نمانده بود!

به حیاط نگاه کردم…میدیدم که مادری که همیشه بهش افتخار میکردم چقدر در نظرم تغییر

کرده …از پدرم حیرت کرده بودم…رادین که دیگر تکلیفش معلوم بود!من که این نبودم…بودم؟

خسته از این دنیا و اتفاقات بدش پشت میز تحریرم نشستم و دفتر خاطراتم راباز کردم. نوشتم و

نوشتم…

)خاطرات گذشته،هجده سالگی(

ازخوشحالی روی پا بند نبودم،از اینور جست میزدم به آنور و جیغ میکشیدم!هیچ کس به جز

خدمتکار در خانه نبود!

من برای خودم عشق میکردم!به آرزویم رسیده بودم…به آرزوی بچگی هایم!هنر قبول شده

بودم…هنرهای نمایشی!

چقدر دلم میخواست هنری قبول شوم که نقاشی نداشته باشد!البته نمیشود نداشته باشد!داشته

باشد ولی کم داشته باشد!

از کل نقاشی فقط پرتره چهره و طبیعت را بلد بودم!و جز آن کلا درنقاشی بی استعداد!اما هرچه

قدر هم که درنقاشی بی استعداد بودم دربقیه ی فعالیت های هنری مخصوصا تئاتر

میدرخشیدم…هنوز باورم نمیشد!دانشکده هنر تهران…یعنی واقعیت داشت؟

فقط میماند رضایت بابا…اوکه همه ی فامیلش دکترو مهندس بودند معلوم بود متعجب میشود از

استعداد هنری دخترش!

ومامان…اوهم که دست کمی از بابا نداشت اما آنقدر مهربان بود که راضی باشد به علاقه ی

دخترش!

شاید هم روزی پز من را داد که دخترم بین همه تان تک است و همچین فردی بین یک عده دکتر

مهندس بی همتاست!

دانلود رمان شهر دروغ

از این فکر ته دلم قنج رفت.

باصدای ماشین به خودم آمدم و دست از نگاه کردن به صفحه لپ تابم کشیدم.معلوم بود مامان

است.چون قائدتا هیچ کس ساعت نه و نیم صبح به خانه برنمیگردد الا مامان خانم که با دوستش

مهرناز -که دختر گوشت تلخی هم دارد هم سن من-میرود استخر.من زیاد با او رابطه ندارم…فقط

که میدانم یاخواهر یابرادر بزرگتر ازخودش دارد.

البته دختر دوست مامان هم که المیرا نام دارد میرود که اما من صبح ها انقدر مشغول و تنبل

هستم که فقط گاهی همراهشان بروم!مامان مثل همیشه با پرستیژ خاص خودش از ماشین پیاده

شد…حقیقتش باوجود چهلو خورده ای سال سن،هنوز هم اطرافم به زیبایی مامان ندیده بودم!

درعوض من چهره ی ساده ای داشتم…اما به قول بابا چهره ای که به دل همه مینشیند و مظلوم

بودن و مهربانیش -که در آن داد میزند- خاصش کرده است.

مامان همیشه زنگ را دوبار میزند.اینجوری به خود مامان بودن یقین پیدا میکردم!

میخواستم بروم در را باز کنم اما خدمتکار بیچاره مان از ترس مامان به سرعت نور به سمت در

رفت.

اصلا کاری با من ندارند و من خودم حسابی کیفور میشوم!!!

همین که مامان آمد و بامهربانی سلام داد محکم بغلش کردم.عاشق بوی کرم مرطوبش بودم که با

عطر شیرینش مخلوط میشد…بوی مادرانه اش را دوست داشتم.

باصدایش به خودم آمدم-عه عه عه روشا چیکار میکنی؟ مانتوم چروک شد!

حرصم گرفت- اه مامان!یه بار به یه چیز دیگه اهمیت بده…مثلا)جیغ خفه ای زدم(قبول شدن من!

مامان باتعجب نگاهم کرد-قبول؟کجا قبول شدی؟؟

خنده ام پررنگ ترشد-دانشکده هنر تهران مامان!هنرهای نمایشی تهران!وای مامان!

مامان هم خوشحال بامن خندید-مبارکت باشه دختر! وبوسه ای روی گونه ام گذاشت.

دانلود رمان شهر دروغ

همانطور که جای رژ مامان را از روی گونه ام پاک میکردم گفتم-وای مامان فکرشو بکن بورسیه

هم بگیرم!

مامان اخمی کرد-خودمونم میتونیم بفرستیمت!

هیجان زده نگاهش کردم -مامان بورسیه دانشگاه یعنی احترام اونور آبیا!درک میکنی؟

مامان همانطور که از کنارم رد میشد )معلومه(ای گفت و به خدمتکارمان گفت چیزی سبک برای

خوردن آماده کند.

همراه با مامان از پله ها بالا میرفتم-مامان المیرا کجا قبول شده؟

اصلا نمیتوانستم جلوی مامان بگویم دختره ی هاف هافوی زشت چون بعدش مامان میگرفتم به

دعوا و نصیحت که)این حرفها درشان یک دختر بااصل و نسب نیست!(

– علوم آزمایشگاهی قبول شده.تهران.

نتوانستم جلوی نیشخندم را بگیرم.

مامان برگشت سمتم و باتهدید گفت-ببین روشا…

با مامان همصدا شدم-یه دختر از یه خانواده اشرافی پشت سر کسی غیبت نمیکنه…باکسی دعوا

نمیکنه…جیغ و داد راه نمی اندازه…هیچ وقت باسر پایین راه نمیره…

مامان متعجب نگاهم میکرد اما من خودم ادامه دادم-به بقیه احترام میذاره…با پسرا کل کل

نمیکنه…باسیاست رفتار میکنه و …

مامان که انگار کلافه شده بود باشه ای گفت و وارد اتاقش شد و در رابست.من هم بقیه ی پله هارا

بالا رفتم تا به اتاقم بروم.مامان خوشش نمی آمد با لباس خواب در خانه بگردم ولی امروز یا متوجه

نشده بود یا چون خیلی خوشحال بودم بهم خرده نگرفت!

لباسهایم را باشلوار جین و تیشرت نیم تنه صورتی رنگی عوض کردم .دیگر سه ماه تابستان بود و

عشق و حال!

دانلود رمان شهر دروغ

رفتم جلوی آینه اتاقم تا کمی به خودم نگاه کنم تا دوباره داد مامان بلند نشود.

چون دوستان مامان متاسفانه کمی جنی و پررو هستند و یکدفعه ای سرو کله شان پیدا میشود تا

به قول مامان مثلا مچ گیری )!(کنند .

برای همین ماباید همیشه درخانه مرتب باشیم.

من هم مثل همه ی شرقی ها چشمهای کشیده ی مشکی و موهای قهوه ای روشن فر درشت

داشتم.دماغم صاف و کوچک بود.میشد گفت که درآینده عمل دماغ نمیخواهم!ولبهای قلوه ای.در

واقع اگر بخواهم صادق باشم،یک سوم زیبایی مامان راهم ندارم!مامان باآن چشم های سبزعسلی

و موهای لخت وبلند مشکی…

قدم     بود که برای یک دختر خیلی هم عالی بود.

موهایم را دورم ریختم و هدبندم را که رویش پاپیون صورتی داشت به سرم زدم.

اتاقم اتاقی حدود    متر،باتخت خواب دایره ای یک و نیم نفره)اندازه     ( دروسط اتاق و

دوطرفش دو پاتختی وجود داشت که روی یکی ازآنها آباژور و دیگری چندتا کتاب شعر بود و قلم

خوشنویسیم.

روبه روی تختم در تراس بزرگم بود و کنار تراس روشویی.

سمت راست تراس میز تحریری گذاشته بودم و کنارش کتابخانه ام بود.

روبه روی کتابخانه میز آرایشم قرار داشت و بقیه قسمت های مختلف اتاقم مخصوص به چیزی

های خاطی بود.صندوق اسباب بازی های بچگیم ،میزی کوچک برای دوربینم و…

باصدای مامان بخودم آمدم.رژ سرخابی رنگ را روی لبهایم کشیدم و هیجان زده و خوشحال از

پله ها رفتم پایین.بالا ترین طبقه ما طبقه سوم بود که اتاق موسیقی و کتابخانه واتاق من بود.

طبقه دوم اتاق مهمان بود و اتاقی که وسیله های ورزشی درش بود و مامان و بابا و رادین.

 

 

دانلود رمان عاشقانه شهر دروغ,رمان عاشقانه شهر دروغ, رمان شهر دروغ  رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور شهر دروغ, رمان عاشقانه صحنه دار شهر دروغ, رمان عاشقانه ایرانی شهر دروغ, رمان عاشقانه کوتاه شهر دروغ, رمان عاشقانه ۹۸ia شهر دروغ, رمان عاشقانه خارجی شهر دروغ, رمان عاشقانه پلیسی شهر دروغ, رمان عاشقانه دانلود شهر دروغ, شهر دروغ,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان شهر دروغ,دانلود رمان شهر دروغ برای موبایل,عکس شخصیت های رمان شهر دروغ,دانلود رمان شهر دروغ  apk,دانلود رمان شهر دروغ  نگاه دانلود,رمان شهر دروغ قسمت اول,دانلود رمان شهر دروغ نسخه apk,دانلود رمان شهر دروغ apk,رمان شهر دروغ  قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های آرمیتا موسوی

 

 

دانلود رمان ماه مه آلود هر سه جلد کامل
رمان ماه مه آلود
 
رمان ماه مه آلود به قلم پرستو . س با بیش از یک میلیون دانلود و نصب یکی از پر مخاطب ترین رمان های فارسی زبانان بوده است که هر سه جلد این رمان در این سایت قابل دانلود و مطالعه می باشد. جلد اول به صورت رایگان دانلود کنید در صورت تمایل دو جلد دیگر را نیز مطالعه فرمایید.توضیحات بیشتر

86 + = 96

تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو 98 و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است.
عضو کانال تلگرام ما شوید