maltepe escort alanya escort pendik escort http://www.pendikliler.com/ kartal escort kadıköy escort kartal escort maltepe escort ataşehir escort ataşehir escort ümraniye escort ataşehir escort ümraniye escort maltepe escort ataşehir escort ankara escort porno izle ankara escort ankara escort ankara escort istanbul escort şirinevler escort antalya escort istanbul escort beylikdüzü escort besyol kiz yurtlari umraniye escort bahcesehir escort bahcesehir emlak
antalya escort pendik escort istanbul escort istanbul escort istanbul escort

دانلود رمان عاشقانه بامداد سرنوشت-pdf

دانلود رمان عاشقانه بامداد سرنوشت-pdf

با سلام امروز رمان بسیار زیبای بامداد سرنوشت که سرشار از احساسات هست رو برای شما آماده نموده ایم برای  دانلود به ادامه بروید.

دانلود رمان عاشقانه بامداد سرنوشت-pdf

پدربزرگم سرشناس بود . در بازار حاج صادق میگفتند صد تا از دهانشان بیرون میریخت روی اسمش قسم میخوردند و همه دست بوسش بودند . پولش از پارو بالا می رفت . بی حد داشت و بی حساب خرج میکرد . به گفته ی پدرم هر مراسم مذهبی که د رسال بود در خانه ی حاج صادق باز بود و خانه از جمعیت پر میشد . غذای مفصلی پخت میکرد و لقب غلام ابا عبدا . . . را گرفته بود . گاهی وقتها هم فقط خرج میداد و جمعیت دو پشته قابلمه به دست جلوی در باغ جمع میشدند . پدرم میگفت ظرفها را برادرم مسعود میگرفت و بمن میداد و من باید به آشپز میسپردم . او هم پر از برنج میکرد و به یک ملاقه فسنجان را با روغن حیوانی روی آن میریخت آخر آقاجون فسنجان را شاه خورشت ها میدانست و خلاصه در آخر من یک نصفه نان سنگک رویش میگذاشتم و باز به مسعود میدادم . حسابی شلوغ میشد . دعوا میکردند . بعضی میخواستند زرنگی کنند و دوباره غذا بگیرند . بعد هم که به ته دیگ میرسید خودمان دور دیگ جمع میشدیم . دیگر کسی ملاحظه ی قاشق و چنگال نمیکرد و با دستهای چرب و چیل تکه ای برمیداشت و رویش را خورش میداد و مشغول میشد .

دانلود رمان عاشقانه بامداد سرنوشت-pdf

خلاصه مرد شریفی بود سلیم النفس ضعیف نواز و حمایتگر . دست هر بیچاره و بدبختی را میگرفت . ماهی یکبار خانواده های بی بضاعت را مایحتاج میداد . از ایمان و تقوایش مادرم هم تعریف میکرد . از مومنان دو آتشه بود متعصب و غیرتی .

پدرم میگفت:نماز اول وقتش ترک نمیشد . ماهی دوبار به نانوای محل پول یک روز پختش را میداد تا به مردم نان مجانی بدهد . اما . . .

20 سال پدر بیچاره ی مرا طرد کرده بود . آنهم به جرم عاشقی که در مرام و مسلک حاج صادق از این حرفها خبری نبود . دختری که با پسر رابطه برقرار کند ولو در حد حرف باید سرش را گذاشت لب باغچه . به عقیده اش فاتحه ی آن زندگی که زنش چنین دختری باشد باید خواند . از همه بدتر اینکه اون دختر هم نه در قید حجاب باشد نه در قید و بند مذهب . حرفش این بود:اولا تو غلط کردی عاشق شدی . دوما این دختر وصله ی ما نیست وصله ناجوره . کبوتر با کبوتر . باز با باز . مادرم در زیبایی کم نداشت . همه جا چشمها را به خود جلب میکرد . عشوه گر و لوند بود . و بالاخره طنازی هایش پدرم را اسیر خود میکرند . چه قشقرقی به پا میشود خدا میداند و بس .

دانلود رمان عاشقانه بامداد سرنوشت-pdf

حاج صادق تهرانی نسب خون به جگر این دو جوان میکند و رضایت به ازدواج نمیدهد .

مادرم عروس دلخواه او نبوده و باعث سرشکستگی شان میشده . با آمدنش آبروی چندین و چند ساله شان به باد میرفته . ولی پدرم سرسختانه پایش می ایستد و با مادرم ازدواج میکند . حاج صادق پیغام میدهد:پشت گوشت را دیدی خانه پدرت را دیدی . ما یک اولاد داشتیم . مرد .

20 سال مادرم از بی مهری هایشان برایم گفته بود . از همه ی خانواده ی پدرم متنفر بودم . از اعتقاداتشان حالم بهم میخورد . از هر چه چادر و چاقچور بود بدم می آمد . عقب مانده بودند . تازه خودشان را از همه بالاتر و استخوان دار تر میدانستند . از خود راضی و متکبر آدمهایی که زن را برای پستو میخواستند و زاییدن زنانشان برده شان بودند نه خانم خانه . زنها باید هر چی مردشان میگفت جیکشان در نیاید و فقط بگویند چشم . پدرم با دست خالی ادامه تحصیل داده بود و بورس تحصیلی او را به آلمان آورده بود . در اروپا تخصصش از حرفه هایی بود که سر و دست برایش میشکستند . بالاخره مقیم آلمان شده و با مادرم ماندگار میشوند .

دانلود رمان عاشقانه بامداد سرنوشت-pdf

سال 1370 بود .

19 ساله بوده و اقاجون همان حاج صادق تهرانی نسب و عزیز برایم فقط در دو قاب عکس بودند . نه شناختی و نه احساسی . بود و نبودشان یکی بود . آنها مادرم را نخواسته بودند پدرم را پس زده بودند حالا هم حتی مرا که مغز بادامشان بودم نمیخواستند . نمیگفتند شما مرده اید زنده اید .

دانلود رمان عاشقانه بامداد سرنوشت-pdf

با مادرم مشغول حرف زدن بودیم که تلفن زنگ زد . مادرم گوشی را برداشت . از ایران بود . رنگش پرید . چشمهایش گشاد شده بود . حرف نمیزد فقط جواب میداد بله یا نخیر .

اشاره کردم:کیه؟اصلا حواسش بمن نبود انگار جایی را نمیدید . دستش میلرزید و گوشی را از این دست به آن دست میداد . اخم کرده بود و به چند ثانیه نکشید که قطع کرد .

دانلود رمان عاشقانه بامداد سرنوشت-pdf

به فکر رفت و خیره زمین را نگاه میکرد . داشتم از فضولی میمردم . دوباره پرسیدم:مامان کی بود؟
نگاهش بروی صورتم کشیده شد . با بیحالی گفت:حاج صادق . چشمم گشاد شد . نیم خیز شدم و با اینکه درست شنیده بودم دوباره گفتم:حاج صادق؟آقاجان؟

دانلود رمان عاشقانه بامداد سرنوشت-pdf

مادرم سر تکان داد و گفت:عزیز سرطان گرفته چند صباحی بیشتر نمیمونه . خواست که بریم ایران .
با حرص گفتم:چه رویی دارن . بیخود جوابشو دادی . 20 سال از بچه شون سراغ نگرفتن تو خوبی و خوشی شون ما آدم نبودیم . حالا موقع جنازه کشی مهرداد جون عزیز شد؟

مادرم غرق فکر بود . نه مرا میدید و نه حرفهایم را میشنید . 20 را مرور میکرد و فقط هر از گاهی میگفت:ای داد بیداد امان از کار خدا .

پدرم آنشب دیروقت آمد و وقتی مادر ماجرا را گفت مات و مبهوت اشکش سرازیر شد تا صبح نخوابید . از عزیز میگفت . از عمه مهناز تعریف میکرد . از شیطنتهای عمو مسعود . از فرار عمه ملوک از مدرسه . حرفهایش تمامی نداشت و تا حرف عزیز میشد چانه اش میلرزید و اشک صورتش رامیشست . مادر هم با دیدن بغض او لبهای سرخش را بر هم میفشرد و گریه اش میگرفت . به سرعت برق و باد پدرم کارهایش را راست ور یس کرد و ما عازم تهران شدیم .

دل توی دلم نبود . دستهایم مثل دو تکه یخ شده بود . نمیدانم ترسیده بودم یا اضطراب رو در رو شدن بود . مادرم هم دست کمی از من نداشت . مدام سفارش میکرد همه اش تکراری . میگفت باید نقش بازی کنیم و بگوییم ما با شما همرنگیم . غر میزدم:وای مامان دیگه حالم داره بهم میخوره چقدر میگی اصلا من همینم که هستم .

دستم را گرفت و با زبان قربان صدقه گفت:کتی جون قربونت برم اگه میگم میترسم . بعد هم ما باید احترام اونا رو حفظ کنیم وگرنه خورده برده که نداریم . یه وقت حرفام یادت نره ها!

با غیظ گفتم:نه نفهم که نیستم .

-الهی فدات بشم دیگه اخم نکن . جلوی بابات زشته .

پدرم سر از پا نمیشناخت . ذوق زده شده بود . مثل زندانی ای که عفو خورده رفتار میکرد . با مانتو و روسری داشتم میپختم . پدر هوا گرم بود عادت نداشتم و مرتب روسری را جلو میکشیدم که سر نخورد . در سالن فرودگاه تهران هر کس عزیزش را در بر گرفته بود . بعضی گریه میکردند . بوی عطر دسته های گل همه جا را پر کرده بود . نمیدانستیم چه کسی به استقبالمان آمده . با مادر گوشه ای ایستادیم و پدرم رفت تا دوری بزند . هنوز چند قدمی از ما دور نشده بود که با صدای مسعود مسعوده او برگشتیم . مردی میانسال با موهای جوگندمی پدر را در آغوش گرفته بود و اشک از چشمش سرازیر شده بود . دلش نمی آمد او را رها کند . بالاخره از پدر جدا شد . دو دست پدرم را در حالیکه روبرویش ایستاده بود در دستانش گرفته بود و میخندید .

قد و بالای پدرم را ورانداز میکرد و با خنده اش دانه های درشت اشک از چشمانش پایین می آمد .

-شکل مردها شدی بچه!باورم نمیشه . یعنی خودتی مهرداد؟

همینطور که با کف دست اشکهایش را پاک میکرد . با پدرم بطرف ما آمد . پدرم دستش را به سمت مادر گرفت:خانمم مهتاج و اینم دخترم کتی .

دانلود رمان با لینک مستقیم:

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید
escort bayan istanbul escort fake taxi
کانال عکس پروفایل