دانلود رمان عاشق که باشی

دانلود رمان عاشق که باشی

در دانلود رمان عاشق که باشی رمان عاشقانه جدیدی را برای شما عزیزان قرار دادیم که در مورد دختری به نام تینا هست که به دلیلی از عشق فراری شده و ناخواسته وارد یه بازی میشه و از جایی که انتظارشو نداره عشق سد راهش میشه…

دانلود رمان عاشق که باشی

نام رمان: عاشق که باشی

نویسنده: مهدیه رزازپور

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات:996 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

در مورد دختری به نام تینا هست که به دلیلی از عشق فراری شده و ناخواسته وارد یه بازی میشه و از جایی که انتظارشو نداره عشق سد راهش میشه…

دانلود رمان عاشق که باشی

دانلود رمان عاشق که باشی

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خوانیم:

در را با کلید باز کردم. وارد خانه شدم. چه سکوت خفه کننده ی در داخل خانه جریان داشت.

کیفمو روی مبل رها کردم. به آشپزخونه رفتم. فنجون را از داخل کابینت برداشتم و روی اپن کنار

گاز گذاشتم. قهوه جوش را روی شعله ی گاز قرار دادم و قهوه داخلش ریختم. احساس کردم

کسی پشت سرم است. برگشتم یه دختر با لباس های رنگ و رو رفته ایستاده بود و با ترس نگاهم

میکرد.

دانلود رمان عاشق که باشی

: چرا هنوز نرفتی

نگاهش رنگ تعجب گرفت و در سکوت بهم زل زد. چند قدم به سمتش برداشتم

: چرا حرف نمیزنی؟

یه قدم رفت عقب. به چشمهایش نگاه کردم و داخل قهوه ی نگاهش حل شدم. این چشمای

معصوم مگه میشه متعلق به دختری مثل او باشد. نگاهمو از نگاهش گرفتم.

: ببینم نکنه تو لالی که حرف نمیزنی؟

بازم چیزی نگفت

: اسمت چیه ؟

بالاخره دهنشو باز کرد

– سایه

: چه عجب بالاخره حرف زدی؟؟ میگم چرا هنوز نرفتی؟؟

سایه : اخه الان از خواب بیدار شدم

: اهان،! گرسنه هستی

سایه : نه

معلوم بود که داره دروغ میگه ، با لحنی سرد و دستوری گفتم

: بشین

از حرفم اطاعت کرد و روی صندلی نشست. از داخل یخچال نون و پنیر برداشتم و مقابلش روی

میز گذاشتم

: بخور

دانلود رمان عاشق که باشی

با تردید نگاهم کرد و با مقداری مکث شروع به خوردن کرد. نمیدونم چرا اما دلم براش سوخت.

انگار اون با تمام دخترای که قبلا دیده بودم فرق داشت. روی صندلی مقابلش نشستم. چه با

اشتها میخورد. چرا باید دختری زیبای مثل او چنین سرنوشتی داشته باشد. اسم زیبای داشت

سایه سایه.

: میدونستی اسم خیلی قشنگی داری

سایه : ممنون

انگار هنوز توی لجن غرق نشده بود که اینقدر معصوم بود.

: چند سالته ؟؟

سایه :

فقط چند سال از من کوچک تر بود

سایه : یه سوال بپرسم؟

: بپرس

سایه : تو کی هستی؟!

: یعنی چی؟

سایه : تو هم مثل من هستی یا نه

: لطفا منو با خودت مقایسه نکن.

سایه : پس کی هستی ؟!

: دختر جوون فضولی ممنوعه کارت تموم شده بفرما بیرون

دانلود رمان عاشق که باشی

از روی صندلی بلند شد. نمیدونم چرا اما از لحنی که استفاد کردم خوشم نیامد از روی صندلی

بلند شدم

: واستا

سرجاش ایستاده. یه برگ از روی اپن برداشتم و شماره مو روش نوشتم. جلوش گرفتم

سایه : این چیه؟؟!

: شماره ی تلفنم. اگه خواستی از اون لجن زار بیرون بیایی باهام تماس بگیر.

برگ رو از دستم گرفت. نگاه عجیبی بهم انداخت و رفت.

داشتم به رفتش نگاه میکردم. که یهوو یاد قهوه افتادم و دویدم توی اشپزخونه. قهوه سوخت دم

کرده بودم. ریختمشون بیرون و از اول دم کردم. نمیدونستم چرا اما دلم میخواست به سایه کمک

کنم. اون هنوز غرق نبود معصوم بود. اگه ازم کمک خواست کمکش میکنم که بعدا پیش وجدانم

شرمنده نباشم. قهوه را توی فنجون ریختم و داخل سینی گذاشتم. از روی اون چهارتا پله رفتم

بالا. وارد اتاق شدم. اتاق که نبود بازار شام بود. سینی را روی میز کنار تخت گذاشتم. هنوز خواب

بود. پرده رو کنار زدم و پنجر رو باز کردم و نفسی تازه کشیدم. پتو روی صورتش کشید.

: پاشو تنبل امروز جلسه داری؟؟

داخل حموم رفتم . وان را پر از آب کردم. امدم از حموم برم بیرون که نیمه برهنه دیدمش فوری

چشمامو بستم

: تو باز این مدلی جلوی من ظاهر شدی؟؟

بدون هیچ حرفی منو کنار زد. وارد حموم شد. چشمامو باز کردم و در حموم را بستم. کی قرار بود

آدم بشه فقط خدامیدونه. حوله اش را برداشتم پشت در آویزان کردم

: زود بیا امروز جلسه ی مهمی داری!

دانلود رمان عاشق که باشی

از اتاق رفتم بیرون. داخل آشپزخونه شدم. از جون آدمیزاد تا شیر مرغ را روی میز گذاشتم.

خودم نشستم روی صندلی که آرسین با حوله جلویم ظاهر شد

: سلام صبح بخیر عافیت باشه بفرما بشین

روی صندلی مقابلم نشست، نمیدونستم چرا امروز همه ی افرادی که میبینم لال شدن و حرف

نمیزنن

: زبونتو توی کیف دوست دخترت جا گذاشتی آیا؟؟

بهم نگاه کرد

: ای بابا آرسین حرف بزن

آرسین : من امروز شرکتت نمیرم بگو متین کارا رو انجام بده

: ای بابا خوب خودت میدونی این جلسه چقدر مهمه و به وجود تو نیازه.

آرسین : گفتم که نمیرم

: تو عادت داری کارتو بدی دیگران برات انجام بدن

یهو با عصبانیت دستاشو روی میز کوبید

آرسین : من همینی هستم که هستم. هر کسی نمیخواد بفرما بیرون

این باز از دنده چپ بیدار شده بود. ازش دیگه نمیترسیدم. یه جوری به اخلاقش عادت کرده بودم.

به چشماش نگاه کردم پر از خشم و غم بود. از روی صندلی بلند شدم.

آرسین : کجا؟؟

بهش جوابی ندادم و رفتم سمت اتاقش. کت و شلوار مشکی رنگش را از داخل کمد در اوردم.

شونه، ساعت و کراواتش را هم برداشتم. رفتم سمت آشپزخونه متعجب نگاهم کرد. وسایل را روی

صندلی کنار اپن گذاشتم. رفتم طرفش ، هنوز با تعجب نگاهم میکرد

دانلود رمان عاشق که باشی

: اگه قرار بود با این فریادها بریم که خیلی وقت پییش رفته بودم …

 

 

دانلود رمان عاشقانه عاشق که باشی,رمان عاشقانه عاشق که باشی, رمان عاشق که باشی رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور عاشق که باشی, رمان عاشقانه صحنه دار عاشق که باشی, رمان عاشقانه ایرانی عاشق که باشی, رمان عاشقانه کوتاه عاشق که باشی, رمان عاشقانه ۹۸ia عاشق که باشی, رمان عاشقانه خارجی عاشق که باشی, رمان عاشقانه پلیسی عاشق که باشی, رمان عاشقانه دانلود عاشق که باشی, عاشق که باشی,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان عاشق که باشی,دانلود رمان عاشق که باشی برای موبایل,عکس شخصیت های رمان عاشق که باشی,دانلود رمان عاشق که باشی apk,دانلود رمان عاشق که باشی نگاه دانلود,رمان عاشق که باشی قسمت اول,دانلود رمان عاشق که باشی نسخه apk,دانلود رمان عاشق که باشی apk,رمان عاشق که باشی قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های نوشته مهدیه رزازپور

برچسپ ها
به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید
کانال عکس پروفایل