دانلود رمان عشق مریض

دانلود رمان عشق مریض

در دانلود رمان عشق مریض رمان عاشقانه جدیدی برای شما رمان دوستان عزیز قرار داده ایم که در مورد دخترى سرشار از شیطنت و زندگى پسرى مؤمن، متعصب، سخت همچون سنگ چگونه میشود زندگى را ساخت با وجود تمام این تضاد ها؟!.. ببینیم چگونه زندگى محمد و گلرخ در کنار هم رقم میخوره…

دانلود رمان عشق مریض

نام رمانعشق مریض

نویسنده:یگانه خود جو صفت

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات: 411

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

در مورد دخترى سرشار از شیطنت و زندگى پسرى مؤمن، متعصب، سخت همچون سنگ چگونه میشود زندگى را ساخت با وجود تمام این تضاد ها؟!.. ببینیم چگونه زندگى محمد و گلرخ در کنار هم رقم میخوره…

دانلود رمان عشق مریض

دانلود رمان عشق مریض

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خونیم:

دختری از جنس آرامش اما آرامشى سرشار از
شيطنت، سرشار از ذوق، سرشار از زندگى
پسرى از جنس غرور و تعصب، مؤمن و با خدا، آرام و به دور از هر ذوق و شيطنتى همچون سنگ
چگونه ميشود زندگى را ساخت با وجود تمام این تضاد ها؟!..
کمى محبت، کمى دلدادگى و در نهایت کمى عشق
بله! با این هاست که ميشه زندگى رو شيرین کرد
پس ببينيم چگونه زندگى محمد و گلرخ در کنار هم رقم ميخوره…

دانلود رمان عشق مریض

نویسنده: یگانه خودجوصفت
نميدونم از کِى دارم به فنجون چاى نگاه ميكنم.. فكر کنم خيلى وقته! چون بخارى که از توش
بلند ميشد هم انگار خسته شده و دیگه بلند نميشه!.. پوفى ميكشم… خُل نشده بودم که انگار
شدم!..
بلند ميشم تا چاى که کاملا سرد شده رو توى سينك ظرف شویى خالى کنم..
___از کِى تا حالا به چيه این سينك خيره شدى خداوکيلى؟!
چنان هول ميكنم که فنجون از دستم رها ميشه و روى زمين ميفته.. به هزار تكه شدنِ فنجون
روى زمين که درست مثل قلبم متلاشى شده نگاه ميكنم..
-نميتونى مثل آدم بياى داخل؟!.. از ترس نزدیك بود سكته کنم!..
___ ببخشيد تو رو خدا! آخه نه که مثلِ حيوون وارد شدم تو خونم!.. چندبار صدات کردم اما
خانوم کجا سِير ميكرد؟!.. تو سينك ظرف شویى!
گلرخ ميگم حالا به چيزى هم رسيدى انقدر نگاش کردى یا فقط ناظر بودى؟!
چنان نگاهش ميكنم که دستش رو به حالتِ تسليم بالا مياره و ميخنده..

دانلود رمان عشق مریض

___ بيا برو بيرون تا من این دلِ زُليخاه که پخش زمينش کردى رو جمع کنم.. بيا برو
-نميخواد پارسا.. خودم جمعشون ميكنم..
___ نه تو رو خدا مادمازل.. باز ميخواى اینبار به یه چيز دیگه اوووم مثلِ جارو خيره بشى، اون
وقت ما تا شب الافيم..
– پااااارسااااا
باز هم بلند بلند شروع ميكنه به خندیدن و من هم با حرص از آشپزخونه خارج ميشم..
نميدونم چيكار کنم.. آروم و قرار ندارم.. احساس ميكنم هر لحظه از راه ميرسه و پيدام ميكنه..
نميدونم چقدر دور خودم ميچرخم و راه ميرم که به یكباره پارسا رو که خيره داره نگاهم ميكنه،
ميبينم!
___ گلرخ!.. یكم آروم بگير.. یه روزه همه چيز رو ول کردى و اومدى، حالت اینه!.. واى به حالِ
آینده و اینكه قراره تا چندوقت اینطورى زندگى کنى!
قطره اشكى روى گونه ام سُر ميخوره.. روى یكى از مبل ها که نزدیكمه ميشينم.. حق با
پارساست.. من ساخته نشدم واسه اینكار!

دانلود رمان عشق مریض

-نميتونم پارسا.. به خدا نميتونم.. دارم دیوونه ميشم.. از طرفى ميگم باید ادب بشه.. باید جواب
پس بده واسه اون همه روزایى که عوض شد و آزارم داد.. از طرفى هم ميگم نكنه با این کارم بدتر
بشه و بخواد نابودم کنه..
پارسا رو به روم زانو ميزنه و دستش رو به طرف صورتم مياره و چونه ام رو ميگيره..
___ توکلت به خدا باشه خواهریم.. مطمئن باش کارى ميكنيم به اشتباهش پِى ببره.. خودم کارى
ميكنم بشه همون آدم گذشته ها.. بياد ازت عذرخواهى کنه و دوباره یه زندگى خوب در کنار هم
شروع کنيد.. فقط تو طاقت بيار.. صبر کن.. تحمل داشته باش.. ایشاالله که همه چيز درست
ميشه.. باشه؟!
لبخندى بهش ميزنم و سرم رو به نشونه باشه تكون ميدم.
___ آفرین گل دختر.. تا تو برى تو اتاقت و کمى استراحت کنى، خان داداشت هم یه ناهاره
مشتى واست آماده ميكنه..
دوباره لبخندى بهش ميزنم و با گفتنِ باشه.. راهىِ اتاق خوابى ميشم که از دیشب به نامِ من شده
بود..
روى تخت که دراز ميكشم گذشته و خاطراتش به یكباره به مغزم هجوم ميارن..

دانلود رمان عشق مریض

پَر ميزنم به گذشته ها..
خونه بابا دوطبقه بود و طبقه اول خودمون زندگى ميكردیم و طبقه دوم خالى بود.. بابا دوست
نداشت خونه رو دستِ غریبه ها بده.. البته تا دو سا لِ پيش طبقه بالا مالِ دایيم بود و وقتى تصميم
گرفتن به خارج از کشور برن، بابا خونه رو خرید و گفت دست غریبه ها نيفته بهتره!
تنها بودم و با رفتنِ دایی و خانواده اش تنها تر شدم.. پارسا و پریسا، بچه هاى دایى نادرم بودن..
پارسا پنج سال و پریسا سه سال ازم بزرگتر بودن.. درست مثلِ خواهر و برادرِ نداشته ام بودن و با
رفتنشون به کل از زندگى ناً اميد شدم!..
چقدر گریه کردم و چقدر التماس کردم که نرن اما انگار دایى نادر و زن دایى فتانه تصميمشون رو
گرفته بودن و گریه و التماس هاى من بی نتيجه بود!..
پارسا قول داده بود بعد از اتمام درسش به ایران برميگرده ولى پریسا با اینكه ناراحت بود که داره
ازم جدا ميشه اما از طرفى هم هميشه عاشقِ خارج از کشور بود و حالا داشت به آرزوش ميرسيد
پس دیگه اميدى به برگشتنش نداشتم!..

دانلود رمان عشق مریض

سخت و زجر آور اما گذشت.. خانواده دایى رفتن و من تنها شدم.. به همين راحتى!..
گاهى ازشون متنفر ميشدم از اینكه ميدونستن چقدر ناراحت ميشم و تنها ميمونم اما باز هم به
راحتى رفتن و از طرفى هم گاهى از خودم بدم ميومد که ميخواستم به خاطره خودخواهيم مانعِ
پيشرفت و خوشبختیِ خانواده دایيم بشم..
با هر زحمت و سختى بود با خودم کنار اومدم.. روزها از پِى هم گذشت.. پيش دانشگاهيم هم
تموم شد و چيزی تا شروع کنكور باقى نمونده بود.. تصميم گرفته بودم که کمی درس بخونم تا
بتونم با دادنِ کنكور حداقل تو یك رشته خوب قبول بشم.. با پارسا و پریسا در ارتباط بودم و هر
از چندگاهى جویایه حالِ هم ميشدیم!..

دانلود رمان عشق مریض

پارسا ازم قول گرفته بود که خوب درس هام رو بخونم تا بتونم دانشگاه قبول بشم.. بخاطره قولى
که به پارسا داده بودم و جبرانِ همه زحمت هایى که برام تو طولِ دوره تحصيليم کشيده بود،
جدى شروع به درس خوندن کردم و با دادنِ کنكور و اومدنِ نتيجه و اینكه مجاز به انتخاب رشته
شدم.. جشنى برام گرفته شد و روى ابرها پرواز ميكردم!.. وقتى خبر به گوش خانواده دایى رسيد
اولين کسى که باهام تماس گرفت، پارسا بود که کلى خوشحال بود و برام آرزوى موفقيت کرد..
حالا دیگه دانشجو شده بودم و داشتم تو رشته ژنتيك که عاشقش بودم تحصيل ميكردم.. تنها
شانسى که توى دنيا آوردم این بود که دوستِ صميميم مهسا که از دبستان تا به حال دوستيمون
ادامه داشت توى همين رشته و همين دانشگاه قبول شده بود..

دانلود رمان عشق مریض

بابا برام ماشينى خریده بود که براى رفت و آمد به دانشگاه راحت تر باشم.. دخترِ شيطونى بودم
و بخاطرِ یكى یكدونه بودنم زود با همه دوست ميشدم.. باز با اینكه ترم اول بودم کلى براى خودم
دوست پيدا کرده بودم.. من و مهسا به شيطنت و خُل بازى تو دانشگاه معروف بودیم!.. بابا و مامان
بهم اطمينانِ کامل داشتن و منم هيچ وقت از اطمينانشون سوءاستفاده نميكردم.. اهلِ دوستى
هاى آنچنانى با پسرى نبودم اما سلام و عليك و حال و احوال پُرسى با همكلاسى ها رو هم مانعى
نميدونستم.. بابا و مامان هم هيچ مشكلى نداشتن و ميدونستن من حریم ها رو حفظ ميكنم..
___ گلررررخخخخ.. باز که تو هپروت سِير ميكنى.. پاشو بابا.. ناهار آماده شد!.. گلرررخخخخخ؟!
– خيلى خُب پارسا.. شنيدم.. اگه گذاشتى یكم استراحت کنم!..

دانلود رمان عشق مریض

___ ببخشيد مادمازل!.. بنده شدم غلامِ حلقه به گوشِ شما.. گفتم صداتون کنم که ناهار ميل
کنيد، یه موقع ضعف نكنيد.. حالا بدهكارم شدیم؟!..

 

دانلود رمان عاشقانه عشق مریض,رمان عاشقانه عشق مریض, رمان عشق مریض رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور عشق مریض, رمان عاشقانه صحنه دار عشق مریض, رمان عاشقانه ایرانی عشق مریض, رمان عاشقانه کوتاه عشق مریض, رمان عاشقانه ۹۸ia عشق مریض, رمان عاشقانه خارجی عشق مریض, رمان عاشقانه پلیسی عشق مریض, رمان عاشقانه دانلود عشق مریض, عشق مریض,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان عشق مریض,دانلود رمان عشق مریض برای موبایل,عکس شخصیت های رمان عشق مریض,دانلود رمان عشق مریض apk,دانلود رمان عشق مریض نگاه دانلود,رمان عشق مریض قسمت اول,دانلود رمان عشق مریض نسخه apk,دانلود رمان عشق مریض apk,رمان عشق مریض قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های لاو 98

 

برچسپ ها
به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید
کانال عکس پروفایل