دانلود رمان پادشاه من

دانلود رمان پادشاه من

در دانلود رمان پادشاه من رمان عاشقانه جدیدی برای شما رمان دوستان عزیز قرار دادیم که داستانی پر تلاطم و مواج… داستانی از قعر تاریکی تا به دنبال روشنایی…

دانلود رمان پادشاه من

نام رمان: پادشاه من

نویسنده: عرفانه میرزانیا

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

تعداد صفحات:1399 صفحه

توجه: کلیه قسمت های غیر اخلاقی رمان ها حذف می گردد.

خلاصه دانلود رمان:

دانلود رمان پادشاه من

دانلود رمان پادشاه من

داستانی پر تلاطم و مواج… داستانی از قعر تاریکی تا به دنبال روشنایی…

قسمت های ابتدایی رمان را با هم می خوانیم:

نگاهی به صورت اخموی محمدرضا کرد…

چیزی همانند نگرانی و ترس را در صورتش میدید..

آرام سمت محمدرضا رفت و دستش را گرفت…

او نگاهی به همسر و نوعروسش کرد و لبخندی به چهره اش پاشید و آرام در گوشش گفت:”دیگه

مال هم شدیم بانو…”

مریم از شنیدن کلمه “بانو” دلش لرزید و خجالت کشید و سرش را پایین انداخت…این بانو گفتن

ها همانا و آب شدن تمام قند های عالم در دل مریم همانا….

این بانو گفتن ها برای یک زن چندین معنی دارد…

یعنی عشق…یعنی دوست داشتن….یعنی فدای بند بند وجودت و…

محمدرضا خنده ای سر داد:”فدای اون خجالت کشیدنت خانومم…خجالت نداره که عزیز

دلم….من شوهرتم…توهم خانومم”

دانلود رمان پادشاه من

مریم سرش را بالا گرفت و در چشمان سیاه و کشیده محمدرضا خیره شد و بعد از مکثی

گفت:”محمدرضا؟”

محمدرضا سر کج کردو با لبخندی دلبرانه مریم را نگریست:”جانم خانومی؟”

مریم غرق شد در آن لبخند و محو آن جانم گفتن محمدرضایش….او که انگار تردید داشت از

گفتن حرفش با مکثی طولانی و برگرداندن نگاهش پرسید:”چرا…چرا قبل از اینکه بیام پیشت

اخم داشتی؟”

محمدرضا که از این سوال جا خورده بود سرش را پایین انداخت و دست همسرش را فشرد…

شاید هنوز هم باور نکرده بود که واقعا مریم همسرش است…

همان مریمی که در عشقش سوخت و ذره ذره آب شد تا به او رسید…

آب دهانش را پایین فرستاد و آرام گفت:”راستش مریم نگاه های پدر و مادرت عذابم میده…اون

از مخالفت کردنشون که باعث شد دو سال ازهم دور بشیم و بهم نرسیم…اینم از این اخم های رو

پیشونیشون و نگاه های خیره و پر از خشمشون….قسم خوردم مریم…گفتم خوشبختت

میکنم…گفتم نمیذارم آب تو دلت تکون بخوره…پای حرفمم هستم…پای قولمم هستم…”

مریم نفس عمقی کشید و با مهربانی زل زد به چشم های مرد زندگی اش:”حق بده

بهشون….میخوان خوشبختی تنها دخترشون و تک فرزندشون رو ببینن…فقط یکم نگرانن….اما

مهم منم…من قبولت دارم آقا…توهم منو قبول داشته باش…همین کافیه”

محمدرضا با شنیدن این حرف از زبان دختری که چندسال به دنبالش بود لبخند بزرگی زد و مریم

را در آغوش کشید و گونه اش را بوسید…شیرین ترین بوسه…از آن دسته بوسه هایی که مسکنند

بر هر دردی و عجیب آرامبخشند….

مریم ریز خندید و کمر محمدرضا را فشرد…

هردو غرق در آغوش هم بودند و فارغ صداهای اطراف که دستی روی شانه محمدرضا قرار

گرفت…

دانلود رمان پادشاه من

سریع ازهم جدا شدند…

مریم از خجالت از محمدرضا فاصله گرفت و سرش را پایین انداخت.

صدای مادر محمدرضا که پسرش را در آغوش خود گرفته بود و میفشرد در سالن پخش

شد:”خوشبخت بشی پسرم…بیشتر از هرچیزی مراقب عروس گلم باش…”

محمدرضا پیشانی مادرش را بوسید و او را از خود جدا کرد و گفت:”مریم بانو روی چشم من جا

دارن مادر…بیشتر از چشمام مراقبشم”

مادر محمدرضا سمت مریم آمد و اوراهم مانند پسرش درآغوش کشید و گفت:”نگران هیچی

نباش دخترم…پسرم قول داده…پای قولش هم هست…”

مریم با اطمینان لبخندی زد و مادرشوهر مهربانش را فشرد:”من به محمدرضا ایمان دارم خاله

نیره”

نیره از مریم جدا شد و کنار شوهرش احمد ایستاد…

اینبار پدر و مادر مریم سمتشان آمدند…اما فقط تبریک گفتند و گوشه ای ایستادند…

مریم دلخور شد….انتظار این رفتار را از سوی پدر و مادرش را نداشت…با ناراحتی سرش را پایین

انداخت تا شاید بتواند بغضش را از بین ببرد….اما موفق نبود و قطره اشکی از چشمانش سرازیر

شد…

محدرضا از آنسو همسرش را که در این وضعیت دید خودش را سمت مریم کشید و بازوان

ظریفش را گرفت و در آغوشش کشید و جلوی پدر و مادر ها پیشانی مریم را بوسید تا شاید

مرهمی باشد بر روی دل شکسته همسرش…

حاضر به دیدن اشک های مریم نبود…سرش را نزدیک گوشش کرد و زمزمه وار گفت:”مریم

خانوم…عزیزم کافیه دیگه…حیفه چشمات…دیگه باید بریم…زود اشکاتو پاک کن..”

دانلود رمان پادشاه من

مریم آهی عمیق کشید و در گوش محمدرضا گفت:”هنوزم ناراضی ان محمدرضا…این همه سال

زحمتمو کشیدن و حالا با نارضایتی دارن دخترشونو میفرستن خونه بخت…من اینو نمیخوام…دلم

میخواد امشب که کنار تو سرم رو روی بالشت میزارم آرامش داشته باشم…یه کاری کن…همین

الان خودتو ثابت کن…”

محمدرضا با سردرگمی سرش را تکان داد و به چهره ملتمس و ناآرام مریم نگاه کرد…

چه نگاه ذوب کننده ای داشت این دختر…

چه نگاه رام کننده ای داشت این دختر…

نگاهی از شیرینی عسل…

عمق چشم هایش قصه ی هزار و یک شب و شب یلدا بود انگار…هرچه نگاهش را میخواند تمام

نمیشد…

خدا میداند در دل محمدرضا چه گذشت با این نگاه…

محمدرضا گوشه لبش را به دندان گرفت و به فکر فرو رفت…

نمیدانست چطور ثابت کند که مریمش را خوشبخت میکند…

آنها خوشبختی را چه معنا کرده بودند؟

خوشبختی یعنی لذت بردن از داشته ها…

خوشبختی تنها این نیست که مشکلی وجود نداشته باشد بلکه یعنی توانایی در برخورد با

مشکلات…

باید دست به کار میشد…

بخاطر آرامش همسرش…بخاطری دختر معصومی که روبه رویش ایستاده بود و اشک آلود به

چشم های مردش زل زده بود…

دانلود رمان پادشاه من

محمدرضا خود شک داشت…

تردید قفل بر زبانش زده بود…

آیا میتوانست ثابت کند مریمش را خوشبخت میکند؟؟؟

پسر بیست و پنج ساله ای که مغازه ای بیش نداشت…

 

 

دانلود رمان عاشقانه پادشاه من,رمان عاشقانه پادشاه من, رمان پادشاه من رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور پادشاه من, رمان عاشقانه صحنه دار پادشاه من, رمان عاشقانه ایرانی پادشاه من, رمان عاشقانه کوتاه پادشاه من, رمان عاشقانه ۹۸ia پادشاه من, رمان عاشقانه خارجی پادشاه من, رمان عاشقانه پلیسی پادشاه من, رمان عاشقانه دانلود پادشاه من, پادشاه من,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان پادشاه من,دانلود رمان پادشاه من برای موبایل,عکس شخصیت های رمان پادشاه من,دانلود رمان پادشاه من apk,دانلود رمان پادشاه من نگاه دانلود,رمان پادشاه من قسمت اول,دانلود رمان پادشاه من نسخه apk,دانلود رمان پادشاه من apk,رمان پادشاه من قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های عارفانه میرزانیا

برچسپ ها
به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید
کانال عکس پروفایل