خانه » داستان های عاشقانه » رمان های عاشقانه » رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

در رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول رمان عاشقانه دیگری برای شما کاربران عزیز و رمان دوست سایت عاشقانه لاو98 قرار داده ایم که روزی روزگاری در زمان های قدیم،یه شاهزاده مغرور و خود رای بود که بی توجه به مردم کشورش،قصد تصاحب سلطنت پدرش رو داشت…اما غافل از اینکه این کار باعث میشه که…..

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

نام رماندستان لرزان بخش اول
نویسنده : شیرین سعادتی 
ژانر: عاشقانه

خلاصه رمان :

روزی روزگاری در زمان های قدیم،یه شاهزاده مغرور و خود رای بود که بی توجه به مردم کشورش،قصد تصاحب سلطنت پدرش رو داشت…اما غافل از اینکهه این کار باعث میشه که…..

توجه: قسمت های غیر اخلاقی کلیه رمان ها حذف می گردد

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

باسمه تعالی
دوره ای بود…
خدا بود…
خوبی بود…
بدی بود…
جادو بود…
آدم بود…
ظلم بود…
بخشش بود…
فقط عشق نبود…
که آن هم در راه بود…
غرق در افکارش روی یک تنه ی درخت نشسسسته بود و با چا ویی که همیشسه
همراهش بود،بدنه ی اسب چوبی را خراش میداد.
تمام د ت و ظرافتش را به کار گرفته بود تا این ا سباب بازی کوچک فرم ا صلی
خودش را بگیرد.
با زحمت به اینجا رسانده بودش….هدیه بود.
هدیه ای برای برادر کوچکش که تنها کسی بود که در این دنیا داشت…
برادر عجیبش…سه هفته ای بود که او را ندیده بود…!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

با وجود سن کم برادرش،جدا زندگی میکردند…
اما خودش…
رزالین…!
در دل جنگل زندگی میکرد…
کلبه ی کوچکی داشت…
هرچند که زیاد درونش نمی ماند…
معمولا دنبال شکار بود…چیزی برای خوردن…!
یا به دنبال ماجراجویی های خاصش…
بهر حال بهتر از زندگی کردن در شسسهر بود با آن وانین و سسسختگیری های
پادشاهشان…
در جنگل آزاد بود…
با وجود حیوانات و شبهایی که از نظر خیلی ها ترسناک بودند،او شاد بود…
می چرخید و میخندید…
بعد از از دست دادن خانواده اش این انتخابش بود…
البته از اوضاع بیرون جنگل هم با خبر بود…
هرچند و ت یک بار به شهر میرفت و خبرها را میگرفت…
بدون آنکه کسی بشناسدش و یا در موردش کنجکاوی کند…
مردم شهر زیاد هم فضول نبودند…
هرکسی سرش به کار خودش بود و دنبال سیر کردن شکمش..
درست مثل خودش…
با اینکه دختر جوانی بود اما از پس همه ی چیز بر می آمد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

زرنگ بود و زبل…چابک بود و جذاب…!
زبانش را به دندانش چسباند و چشمانش را ریز تا گوش اسب چوبی را تیز کند
که…
صدای خش خشی را از پشت سرش شنید…!
دستش بی حرکت شد…
در همان حالت ماند تا مطمئن شود اشتباه نکرده…
صدایی به گوشش نرسید…
شانه ای بالا انداخت و چشمانش را دور داد…
هاااه!…به لطف صسسداهای متفاوتی که در جنگل میشسسنید توهمی هم شسسده
بود…!
به کارش ادامه داد که اینبار صسسدای خش خش در کنار نفس نفس زدن های
یک شخص بیشتر شد…
صبر را جایز ندانست و با یک جهش از جایش برخاست و به عقب برگشت که
همزمان آن شخصی که پشت سرش ایستاده بود،سریع رویش را گرفت…
رزالین با تعجب به آن مرد جوان شنل پوش نگاه کرد…
او دیگر کیست!؟…وسط جنگل…تنها…نفس نفس زنان!؟
با فکری که به ذهنش خطور کرد،سریع گارد گرفت..!
چا و را بالا برد و با اخم گفت:تو کی هستی!؟
مرد جوان جوابی نداد…حتی به عقب هم برنگشت…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

رزالین خشسسن شسسسد و محکم تر گ فت:گفتم کی هسسستی!؟…اینجا چی کار
میکردی!؟
دست مشت شده ی آن مرد جوان توجه اش را جلب کرد…
صدای بمش در جنگل اکو شد:من…من هیچی…آروم…
رزالین اجازه نداد ادامه دهد…
با لحن دستوری که میشد لرزش را هم درونش خواند گفت:برگرد!
سر مرد جوان به عقب کج شد:من…نمیتونم…
رزالین بلند گفت:بهت گفتم برگرد عقب…
مرد جوان کلافه گفت:باشه باشه…اما به صورتم نگاه نکن.
رزالین اخمی کرد:چی!؟
مرد جوان آروم آروم به عقب برگشسسست و رزالین محافظه کارانه عقب عقب
رفت…
سر مرد کاملا پایین بود…
رزالین:به من نگاه کن…پشت سرم چیکار میکردی؟
مرد جوان:هیچکاری نمیکردم…من الان اومدم و باید برم!
رزالین:سرتو بیار بالا.
مرد جوان:نمیشه…برای خودت بد میشه.
رزالین با بد اخلا ی گفت:چرا مزخرف میگی!؟…گفتم سرتو بیار بالا.
مرد جوان با عجله گفت:من هم گفتم نمیشه…و الان هم باید برم.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

بدون ن گاه به رزالین دمی برداشسسست که رزالین فورا م قابلش پر ید:وووه
وووه!!…کجا؟…تو پاتو تو منطقه ی من گذاشتی پس حق نداری بدون توضیح
بری.
مرد جوان تند با اخم سسسرش را بالا داد ولی سسسریع چشسسمانش را بسسست و
گفت:چی!؟…مگه اینجا رو خریدی؟
پوزخندی زد:نکنه ملکه ای و اینجا جز لمروته!
رزالین لبخند مغروری زد:شاید…یه همچین چیزی…بهرحال…
سرتق سرش را جلو برد:حرف بزن!…تو کی هستی و اینجا چی میخواستی؟
نگاهی به سر تا پای او انداخت و ناگهان گفت:هی صبر کن…تو یه دزدی!؟
مرد از عصسس بان یت گ گر گر فت و غر ید:چی گفتی!؟…موا ظب حر فات
باش…میتونم به خاطر این حرفت مجازاتت کنم!
رزالین با بیخیالی گفت:خب!…تو چیزی نمیگی،از لباس هایی که تنته هم
معلومه مال یه شوالیه هستن…پس!؟
مرد:ببین…من تو رو جدی نمیبینم که بخوام برات توضسسیحی بدم پس بهتره
راهتو بکشی بری و بذاری منم برمسس…
با صدای پای چند اسب حرفش نیمه ماند و نگاهی به پشت سرش انداخت…
دوباره برگ شت و درحالی که به زمین نگاه میکرد گفت:من میرم…اگه به ک سی
بگی منو دیدی میکشمت!
دمی برداشت که رزالین دوباره با طلبکاری مقابلش رار گرفت…!
و تی از پلنگ و گرگ های درنده نمیترسید،تهدید یک انسان که چیزی نبود…!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

نترس بود و به عبارتی وحشی…!
برای حفظ شدن باید درنده بود..
این شعارش بود…شعار زندگی در جنگل… انون عقلش بود…
اما برعکس مردم شهر خودش دختر کنجکاوی بود و تا سر از کار این جوانک
گستاخه سر به زیر! در نمی آورد بیخیال نمیشد…
مرد جوان کلافه نفسش را بیرون داد…
لحظاتی بود که به این دختر برخورده بود اما فهمیده بود که تحملش خیلی
سخت است…!
آخر سر پیچی از دستوراتش را نمیتوانست بپذیرد…
چطور میتوانست و تی هزاران نفر از اون اطاعت میکردند…!؟
کیسسسه ی هوه ای رنگ کوچکی را از کمرش برداشسست و جلوی رزالین پرت
کرد…
مرد جوان:بیا…همه ی این سکه ها برای تو…حالا برو.
دو باره صسسد رفتن کرد که رزالین با غیف گفت:حالا مطمئن شسسدم که یه
دزدی…برای همین دنبالتن و تو داری فرار میکنی!
صدای پای اسب ها بیشتر شد…
مرد جوان با نگاه کوتاهی به عقب گفت:یه روز پیدات میکنم و میکشمت!
و با دو از رزالین دور شد…
رزالین متعجب با نگاه دنبالش کرد…
با خود فکر کرد که او دیوانه است…!
همین لحظه چند سرباز سوار بر اسب مقابلش ایستادن…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

سرباز جلویی با بی تفاوتی رو به رزالین گفت:هی دختر…تو یه مرد شنل پوش
این اطراف ندیدی؟
رزالین با گنگی سرجایش خشک شده بود…
از دیدن سربازها نترسیده بود…تنها از روی تردید سکوت کرده بود…
سسسسر باز و تی جوابی در یا فت نکرد،بل ند گ فت:هی!!…صسسسدای منو
شنیدی!؟…جواب بده…یه مرد شنل پوش ندیدی؟
رزالین با تکان خفیفی به خودش آمد…
بی هوا گفت:خیر…!
نمیدانست چرا آن مرد گستاخ را لو نداد…
سرباز بی حوصله نگاهش را از رزالین گرفت و با لگد کم درتی به شکم اسب
به راه افتاد…
با دور شدن سربازها رزالین نفسش را بیرون داد…
اَبروهایش از تعجب بالا رفته بود…
خیلی کم پیش می آمد که سربازان شاه را در جنگل ببیند…
ولی حالا بخاطر یک دزد آن ها به جنگل آمده بودند…
با وزیدن باد خنکی در هوا،سرش را بالا داد و به آسمان اَبری نگاه کرد…
کم کم داشت شب میشد…
باید خود را به کلبه میرساند و فردا به دنبال شکار میرفت…
خم شد و اسب چوبی اش را برداشت و در جیب لباس بلندش فرو کرد…
به سمت غرب راه افتاد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

راه تقریبا طولانی بود…
برای همین دم های را بلند و تند برمی داشت…
نیمی از راه را که رفت،به درخت های طور رسسسید که هم دیگر را در آغوش
کشیده بودند…
آن قدر درهم درهم بود ند که و تی م یانشسسسان میرفتی، به سسسختی اطرا فت را
میدیدی…
که خب این خیلی خوب بود…
رزالین جنگل را مثل زندگی نامه اش حفظ بود و میدانسسسست که بین آن ها
حیوانی وجود ندارد…
برای همین راه خوبی بود که بدون بلعیده شدن به خانه برسد…
از روی تنه ی طع شده ی درختی رد شد که پارچه ی رمز رنگی توجه اش را
جلب کرد…
به سمت را ستش نگاه کرد که از دیدن آن جوانک مغرور که پ شت به اون کنار
یک درخت ایستاده بود متعجب شد…!
بی توجه با چشمان گرد شده اش داد زد:هی دزد!
مرد جوان سسسریع به عقب برگشسست و با دیدن پایین تنه ی آن دختر پررو! که در
فکرش صد شلاق زدنش را داشت حرصی شد…
با خشم غرید:تو اینجا چیکار میکنی؟
رزالین با خنده گفت:من این سوال رو از تو داشتم…گم شدی!؟
مرد با حرص گفت:نه…البته که نه…و تو اینجا چه غلطی میکنی؟
رزالین اخم کرد:تو خیلی بی ادبی!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

مرد جوان:اون سربازها رفتن؟
رزالین سرش را تکان داد:اووم…نترس!
مرد اخم آلود گ فت:من نمیترسسسم…ولی تو چرا این جایی؟…چرا من رو لو
ندادی؟
رزالین شانه ای بالا انداخت:نمیدونم.
و به راه افتاد…
چند دمی برنداشته بود که مرد جوان گفت:صبر کن.
رزالین نگاهش کرد…
مرد:کم…کمکم…کن!
رزالین با اَبروی بالا رفته نگاهش کرد:چی!؟
مرد جوان به سسسختی تکرار کرد:گفتم…کمکم کن…من این جا رو…ب لد
نیستم…پس…
رزالین:چرا دنبالتن؟
مرد فورا عصسسبی شسسد:این به تو ربطی نداره…فقط کمک کن تا…از جنگل برم
بیرون…بهت پول میدم.
رزالین بی تفاوت گفت:به من ربطی نداره…پس چرا باید کمکت کنم؟…و تی
که تو حتی درست هم با من صحبت نمیکنی؟…حتی نگاهم نمیکنی!
مرد جوان نفس را با آه بیرون داد:نمیتونم نگاهت کنم…چون…چون…
عصسبی شسد:آهههه…توضسیح میخوای؟…باشسه،باشسه…اما بعدا…الان فقط
کمکم کن…بهت ده کیسه…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

رزالین میان حرفش داد زد:من به پولت نیازی ندارم.
و با آرامش ادامه داد:خواهش کن!
مرد فریاد زد:چی!؟؟
رزالین سرش را کج کرد:من گفتم و تو هم شنیدی…خواهش کن!
مرد جوان از شدت خشم و عصبانیت درت این را داشت که با دستهای خالی
هم سر دخترک را تنه اش جدا کند…!
اما نمیتوانست…!چون به او نیاز داشت…
اگر در جنگل میماند ممکن بود دوباره سربازها بازگردند و او را ببرند…
پس مجبور بود کوتاه بیاید…
اما به خودش ول داد که سر فرصت به حساب این دخترک زبان دراز برسد…!
نفس عمیقی کشید و با چشمان بسته زمزمه کرد:لطفا…!
رزالین:نشنیدم!؟
مرد جوان بلند با طلبکاری گفت:لطفا…من رو با خودت همراه کن!
رزالین ریز خندید…
و چه خوب بود که آن مرد به صورتش نگاه نمیکرد…
چون که سرخوشی اش بهانه ای میشد برای مردنش…!
آخر این بی پروایی سرش را به باد میداد…
اما این حال کوتاه نیامد…
پشت به آن مرد مو بور سر به زیر کرد و گفت:نمیخوام!
مرد با خشم فریاد زد:چسسسی!؟
از صدای بلندش پرندگان هم فراری شدند…!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

رزالین لذت می برد از اینکه توانسته بود او را عصبی کند…
میخواست او خواهش کند و ردش کند تا ادب شود…!
رزالین بیخیال گفت:تو خواستی و من گفتم نه…من راهنما نیستم.
و از او دور شد…
مرد مو بور از عصبانیت به نفس نفس افتاده بود…
یعنی وا عا از او سرپیچی کرد…!؟
گفت کمکش نمیکند…!؟
دلش میخواست یک نگاه دچارش کند و خلاص…!
اما برای امروزش کافی بود…
بی رمق پای درخت سر خورد…
هوا سرد شده بود…
رزالین با چشسسمان ریز شسسسده سسسعی داشسسست اطرافش را بررسسسی کند اما
نمیتوانست…
برای خانه رفتن هم دیر شده بود…
باید امشب را هم بیرون از کلبه میخوابید…
بعد از کمی جسست و جو و چشسم چشسم کردن،درخت بزرگ تو خالی اش را
دید…
علامت گذاری اش کرده بود…همیشسسه و تی که به خانه نمیرسسسید شسسب را در
کنده ها سر میکرد…
امن بود و هوا درونش نمی پیچید…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

داخل شد و خودش را ب*غ*ل کرد…
تا صبح روباه زوزه کشید و باد هوهو کرد تا خورشید پلک باز کند…
***
با نور ضعیفی که به درون کنده می تابید،روشنایی را حس کرد…
چرخ خورد و با دستان باز خمیازه ای کشید…
خواب که از سرش پرید بی هوا برجایش نشست که سرش با کنده برخورد کرد
و آخش را در آورد…
چه شروعی…!
رزالین:اوپس!!…ممنون خدا!
چشمانش را مالش داد و نفس عمیقی کشید…
از دل درخت بیرون آمد و کمر راست کرد…
کنده تنگ بود و او تا صبح خمیده…
اطرافش را نگاه کرد و آن دزد گستاخ دیروزی را دید…
او هم از خواب سختش بیدار شده بود و با گنگی اطرافش را نگاه میکرد…
صورتش از شدت سرما کبود شده بود و بینی اش رمز…
طبق معمول سرش پایین بود و نگاه رزالین خیره بر او…
آخر راز این نگاه نکردن ها چه بود…!؟
رز که نمیدانست…!
بی توجه به او دست باز کرد و سرحال گفت:صبح بخیر دنیا!
مرد جوان متوجه رزالین شد و به محف دیدنش فورا نگاهش را گرفت…
رزالین بی توجه به او به راه افتاد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

مرد هم بعد از جمع و جور کردن خودش از جا بلند شد…
چند لحظه بعد از انبوه درختان طور بیرون آمدند…
هردو با فاصسسله از هم دم برمیداشسستند و جوری وانمود میکردند که انگار
سرشان به کار خودشان است و توجه ای به دیگری ندارند…
رزالین با کمک از تنه ی درخت توت،خود را بالا کشسسید و چند دانه توت
چید…
میدانست که سمی نیستند و ابل خوردن هستند…
تجربه اش کرده بود…
و تی بچه بود با بازی گوشی به جنگل رفته بود و چشمش به توت های سرخ و
بزرگ افتاد…
با تقلا از درخت بالا رفته بود و چند دانه ی در دهان گذاشته بود…
که خیلی زود نفسش تنگ شد…سرش گیج رفت و رنگش کبود شد…
مادرش متوجه اش شد و پدرش به سختی جانش را نجات داد…
پدرش مرد دانایی بود…
دارو ساز بود و پادزهر داشت…
برای همین رزالین در یک مورد جانش را مدیون پدرش بود…
توت را ورت داد که چشمش به آن جوانک تخس خورد که بی هوا داشت خود
را میکشت…!
رزالین انگشتش را به طرفش گرفت و داد زد:هی دزد!!
مرد با غضب نیمه به عقب برگشت و گفت:من اسم دارم!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

رزالین همانطور که به طرفش میرفت گفت:برام مهم نیست ولی…
تکه چوب سسسنگینی از روی زمین برداشسست و کنار دزد ایسسستاد:داشسستی جون
خودت رو میگرفتی…
و چوب را جلوی پای دزد روی زمین انداخت که در کسسسری از نانیه طنابی
کشیده و از زیر برگ های پاییزی تله ای نمایان شد…!
دزد با چشمانی تقریبا درشت شده به تله نگاه میکرد…!
یعنی الان…در این لحظه…از مرگ برگشته بود…!؟
این دخترک تخس و زبان دراز جانش رو نجات داده بود…!؟
رزالین دسسسست به کمر ایسسس تاد و گ فت:تو جن گل ن با ید با اطمی نان دم
برداشت…فراموش نکن.
و همچون یک نسیم از کنارش گذشت…
دزد که از اتفاق چند لحظه پیش شوکه شده بود،فورا گفت:صبر کن.
رزالین ایستاد…
دزد:تو اینجا…تو این جنگل چیکار میکنی؟
چند لحظه سکوت طنین انداخت…
رزالین:زندگی میکنم.
دمی برداشت…
دزد:چطور؟
رزالین پوفی کشسس ید و به ع قب برگشسسست که دزد ن گاهش را به زمین
دوخت…خوب بود که یادش نمیرفت!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

رزالین:هی…تو کاری نداری که مو ندی و از من در باره ز ندگیم سسسوال
میکنی؟…برو پی کارت…برو و با چیزایی که دزدیدی یه خونه بخر و…
دزد میان حرفش باحرص گفت:من چیزی ندزدیدم!
رزالین دسسستش را تکان داد:دارم میبینم…میبینم که علاوه بر دزدی دروغگوی
سمجی هم هستی…حالا برو و….
هنوز حرفش را کامل نکرده بود که صدای غرشی در جنگل پیچید…!
دستهای رزالین در هوا خشک شد…!
با وحشسست اطرافش را نگاه کرد تا بفهمد این صسسدای بلند و نزدیک از کدام
طرف است…
دوباره صدای غرش گوش خراش دشمن دیمی اش بلند شد…!
اَه لعنتی!…چرا حالا!؟…و تش بود!؟
دزد با تعجب گفت:این صدای چیه؟
رزالین جوابی نداد…
زیرا که با دیدن آن چیزی که پشت سرش بود نفسش هم بند رفت…!
خرس بزرگی به فاصله ی بیست متر درست پشت سر مرد بود…!
هوه ای رنگ بود و در کمال بد شانسی گرسنه…!
رزالین به محف چشم در چشم شدن با خرس،زیر لب نالید:اوه نه!
و با یک جهش خود را پشت درختی مخفی کرد…
که این حرکت مصادف شد با حرکت کردن خرس…
دزد متعجب از حرکات رزالین گفت:چی کار میکنی!؟

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

رزالین در حالی که خرس را زیر نظر داشسست پچ پچ کرد:بی صسسدا باش و به
نفعته بدون جلب توجه و آروم بیای پشت سر من.
دزد بدون توجه به حرف رزالین صدایش را بلند کرد:چت شده!؟…مگه صدای
چی بود که ایم میشی!؟
رزالین فرصت جواب دادن نگرفت…
بلکه به محف پایان یافتن جمله ی دزد،حالا خرس د یقا پشت سر مرد بود…!
رزالین داد زد:مواظب باش!!
دزد با توجه به حرف رزالین سریع به عقب برگ شت که با دیدن خرس دمی به
عقب برداشت…
خرس با احسسساس دردی که دچارش شسسده بود،چنگ هایش را به سسسینه اش
کوبید و بلند غرید…
تن رزالین از این صسدای بلند و ترسسناک لرزید و لحظه بعد زمین هم دچارش
شد…
چرا که خرس پنجه هایش را به زمین کوباند…
رزالین فریاد زد:بیا عقب…اون تو رو میکشه!
جمله اش همزمان شد با یورش خرس به طرف مرد…
پنجه اش را در هوا تکان داد تا به مرد صدمه بزند…
اما مرد با چابکی خود را به عقب هول داد و غلتی بر روی زمین زد…
تا روی پاهایش ایستاد بلند گفت:این از کدوم جهنمی پیداش شد!؟؟
رزالین با ترس عقب عقب رفت…
جوابی نداشت که بدهد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

ولی خودش خوب این خرس را می شناخت…
چرا که چا ویش یکی از چشسسمان این خرس را کور کرده بود و گوشسسسه ی
ل*ب*ش را پاره…!
درست و تی که نزدیک بود تبدیل به یک وعده ی غذایی برایش شود…!
دشمنی دیرینه ای داشتند…
انگار که خرس سم خورده بود ا*ن*ت*ق*ا*م زخمی شدنش را بگیرد…
چون رزالین بارها با او برخورد کرده بود و هربار یا با فرار یا با درگیری های
کوتاه خودش را نجات داده بود…
با فریاد از سر خشم خرس از فکرهای پریشانش دست کشید…
آن دو هنوز با یکدیگر درگیر بودند…
زود…زودباش دختر…باید یک کاری کنی…وگرنه…
در یک تصمیم آنی سرش را بالا داد…
نمیدانست چرا میخواست این کار را انجام دهد…
اگر جلو میرفت از دفعات پیش هم بیشتر در خطر می افتاد…
وا عا میخواست جانش را نجات دهد…!؟
و خب….شاید انسانیت بود که خودش را نشان داده بود…
بهرحال…
دستهایش را در هوا تکان داد:هسسسسی….هسسسسی گنده بک!!
توجه خرس به او جلب شد…
دزد فریاد زد:چیکاری میکنی!؟

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

رزالین روبه خرس فریاد زد:هی آره!!…با خود زبون نفهمتم…احمق!
خرس به طرفش رفت…
رزالین رو به دزد ادامه داد:برو…خودتو نجات بده.
عقب عقب رفت و به خرس گفت:آره بیا!…من اینجام.
خرس خیز برداشت و رزالین چرخید و با سرعت نور شروع به دویدن کرد…
خرس غرش کنان دنبالش میکرد و رزالین بی توجه به دلهره ای به از شسسنیدن
صدای پای خرس حس میکرد،فقط می دوید…
در آن حال با خود فکر کرد که لحظات آخر عمرش در حال فرار است…!
اما…اشکالی نداشت…چون در آخر به خانواده اش میرسید…
با شنیدن صدای فریاد بلندی از پشت سرش متو ف شد…!
نفس نفس زنان به عقب چرخید که از دیدن آن صحنه نزدیک بود جیغ بزند…!
خدای من!…باید باور میکرد…!؟
آن جوانک مغرور….همان دزد لباس شسوالیه و سسکه های طلا حال روی کمر
خرس در حال مبارزه بود!؟
خرس کلافه خود را تکان میداد و می غرید تا از شر جوانک خلاص شود…
اما دزد سفت و سخت پشم های تنش را چنگ زده بود و ول کن نبود..!
رزالین بهت زده و ترسیده جلو رفت که دزد داد زد:نیسسسا!!…جلو نیسسا!!
رزالین زمزمه کرد:نمیتونم!
و وا عا هم نمیتوانسسست!…چون دل داشسست…انسسسانیت داشسست…شسسرف
داشت…پس باید کمک میکرد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

بی هیچ فکر دیگری خیز برد و شم شیر مرد جوان را بردا شت و به سوی آن دو
دوید…
بدون مهلت شمشیر را بالا برد و بر پنجه ی خرس فرود آورد…
خرس ناله ای بلند از درد سر داد و خودش را عقب داد که دزد با کمک از سر
خرس خودش را در هوا دور داد و به شکم خرس چسبید…
حالا درست مقابل صورت خرس بود…چشم در چشم…!
رزالین ترسیده عقب عقب رفت…
خرس با عصبانیت غرش کرد و با پنجه هایش به کمر دزد کوبید…
رزالین جیغ کوتاهی زد ولی دزد با درد عمیقی که در جسسسمش پیچید رهایش
نکرد…
گردن خرس را محکم گرفت و با فریاد بلندی خیره ی چشمان دریده ی خرس
شد…
رزالین مبهوت ن گاهش میکرد….او چه میکرد!؟…خودش را به کشسستن
میداد…!؟
در کسری از نانیه نور سبز رنگی از چشمان مرد مو بور متصاعد شد…
خرس ناله بلندی سر داد…پرندگان وحشت زده به پرواز در آمدند…
ناگهان درد عمیقی در سر رزالین پیچید…
با ناله ی کوتاهی خم شد و سرش را گرفت…
نور سبز رنگ همچون یک شوک جنگل را در بر گرفت…
لحظه بعد سکوت بود و سکوت…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

افتادن تنه ی سنگین خرس به روی زمین رزالین را به خود آورد…
مرد جوان حس میکرد چنگک های خرس گلویش را خراش داده اسسسست نه
کمرش را…!
با خستگی از روی خرس پایین آمد…نفس نفس میزد…
رزالین که دیگر دردی را حس نمیکرد به آرامی سرش را بالا داد…
از دیدن خرس که بی حرکت روی زمین افتاده وحشت زده شد…!
آن حیوان…مرده بود!؟…اما چطور…!؟
با ترس به دزد نگاه کرد…
لرزان ل*ب زد:تو…تو اونو…کشتی!؟
دزد:آروم باش…
رزا ل ین وحشسسست زده ب ل ند ادا مه داد: نه… نه… تو او نو کشسسس تی…بسا
چشمات!؟…چطور!؟
سرش را میان دستهایش گرفت:اوه…خدا…
دزد بی اختیار فریاد زد:بخاطر همینه!…همه ی موضوع همین بود…تو از من
میخواستی نگاهت کنم ولی نمیشسسه!!
پاهای رزالین سست شد…
بی درت روی زمین افتاد…
صورتش را با دستانش پوشاند…
باورش سخت بود…
راجع به جادو چیزهایی شنیده بود اما تا به حال به چشم ندیده بود…
مرد جوان نفسی گرفت و به طرف رزالین رفت…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

بدون نگاه به او کنارش نشست…
حق میداد که ترسیده باشد…
باید توضیحی میداد…
تا حدا ل او هم به چشم یک حیوان او را نبیند…
چند لحظه که گذشت به حرف آمد:من…طلسم شدم!
رزالین همانند ک سی که آب جوش بر پیکرش خالی کرده با شند سرش را بالا
داد…
رزالین:چی!؟
دزد دستهایش را تکان داد:حقیقت همینه…
رزالین پلک زد:پس…
دزد:داشت برام دردسر میشد…مجبور شدم فرار کنم…که به تو برخوردم و…
رزالین: یه لح ظه صسسبر کن…منظورت ای نه که به هرکی ن گاه میکنی
میمیره!؟…حتی یه حیوون!؟
دزد اَبرویی بالا انداخت:بله…البته روی حیوونا دیر تر جواب میده…
به خرس ا شاره زد:خودت که دیدی…ولی ان سان…خب برای همین بود که به
چشمای تو نگاه نمیکردم.
رزالین سریع گفت:کار خوبی میکنی و از این به بعد هم حق نداری نگاه کنی!
مرد جوان اَبرویی بالا انداخت و چبزی نگفت…
رزالین:میخوای خوب بشی؟
دزد:البته…اگه بشه…که من فکر میکنم غیر ممکنه.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

رزالین کمی فکر کرد و سپس گفت:هیچ چیز غیر ممکن نیست…
از جایش برخاست…
دزد:چیکار میکنی؟
رزالین:کمکت میکنم.
دزد با تعجب گفت:چی؟…مطمئنی؟
رزالین شسسمشسسیر را مقابلش پرت کرد و گفت:بله…کمکت میکنم…فقط برای
اینکه جونم رو نجات دادی.
دزد با لکنت گفت:خ..خب…چجوری؟
رزالین لباسش را تکاند:یه پیرزن هست که خونه اش پشت یه روستاس…مردم
شهر میگن وٍرد میخونه و جادو بلده…
انگشت اشاره اش را بالا گرفت:من مطمئن نیستم،فقط شنیدم…این تنها راهیه
که من بلدم.
دزد با خوشحالی از جایش پرید:و میتونه تنها شانس با شه…حالا باید چیکار
کنیم؟
رزالین لبخند نیم بندی زد…
به راه افتاد و گفت:اول…میریم کلبه ی من،غذا برمیداریم و لباس…چون راه
دوری در پیش داریم.
دزد:و بعد؟
رزالین به خنده افتاد…بلند و سرخوش…
بی فکر به لحظات پیش که نزدیک بود هردو جانشان را از دست دهند…!
رزالین:و بعد از دیدن اون پیرزن..هرکی میره به راه خودش.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

***
نیمی از روز را در حال حرکت بودند…
دزد از نفس افتاده بود اما رزالین بدون اعتراض و یا خستگی ادامه میداد…
تقریبا می شد گفت که اصلا باهم صحبتی نمیکردند…
با همه ی این اتفا ات باهم هنوز احساس صمیمیت نمیکردند…
اصلا بهتر!…اینکه مهم نبود…!
از شاخه خار داری گذشت که صدایش را از پشت سرش شنید:تو پشت کوه
ها زندگی میکنی!؟…چرا نمیرسیم!؟
از لحن خسته و نفس های منقطع اش خنده اش گرفت…
رزالین:چقدر ضعیفی دزد…
مرد جوان غرید:من ضعیف نیستم…به اون اسم هم صدام نکن!
رزالین لبخند عریضی زد:حالا هرچی که هست…
با طعنه ادامه داد:دزد!
مرد جوان دستانش را مشت کرد تا از خرد کردن گردن رزالین جلوگیری کند…!
از میان درختان که بیرون آمدند به زمین سسسرسسسبزی رسسسیدند که همچون یک
محوطه کوچک درختان محاصره اش کرده بودند…
رزالین کنار صخره کوتاهی ایستاد و صدفی را از کیسه سیاه رنگش در آورد…
ل*ب هایش را میان صدف رار داد و نفس عمیقی درونش دمید…
صدای بلندی شبیه به صدای شیپور در فضا پخش شد…
مرد جوان با تعجب به رزالین نگاه کرد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

رزالسسیسسن دسسسسستسسانسسش را دور دهسسانسسش جسسمسسع کسسرد و بسسلسسنسسد
گفت:هیسسسکسسسساپ!!….هسسسوع هسسسوع!!!
صدایش اکو شد…
رزالین منتظر ماند…
امیدوارانه فکر کرد برادرش در آن اطراف است و صدایش را شنیده و کمی بعد
به نزدش می آید…
یه ربع طولی کشید تا رابرت همچون فرفره مقابلشان رار گرفت…
رابرت پسری فوق العاده باهوش و زرنگ بود که تنها ده سال سن داشت…
اختلاف سنی اش با خواهرش ه شت سال بود ولی رزالین برادرش را تحسین
میکرد…
به سختی موافقت کرد که از هم جدا شوند ولی رابرت موفق شد به تنهایی از
پس زندگی اش بربیاید و رزالین فهمید خیلی تصمیم بدی هم نبوده…
رابرت با لبخند نمکی جلو آمد:اوضاع چطوره رز؟
رزالین لبخندی زد و موهایش را تکان داد:خوب…تو؟
رابرت سر خوش گفت:عالی.
رزالین:خوبه…البته اگه تو نسل حیوونا رو منقرض نکنی.
رابرت با نگاهی به پشت سر رزالین گفت:اون کیه؟
رزالین سری تکان داد:هیچکس…فقط بهش نگاه نکن.
رابرت شانه ای بالا انداخت:برام مهم نیست…من میرم.
رزالین: بلش غذا و لباس ببر…من یه مدت نیستم.
رابرت پشتش را کرد:نیازی ندارم…تا بعد.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

خم شد چند هیزم برداشت و مرد جوان کنار رزالین رار گرفت…
مرد جوان:برادرته؟
رزالین در حالی که با نگاهش رابرت را بدر ه میکرد،گفت:آره،بخاطر شیطنتش
بهش میگیم هیکاپ)سکسکه(.
مرد ل*ب هایش را بهم فشرد و چیزی نگفت…
رزالین به طرف کلبه رفت و گفت:همونطور اونجا نمون…بیا باید شسسکمهامون
رو سیر کنیم.
در کلبه با صدای تیزی باز شد…
هردو داخل شدند…
رزالین در حالی که به ته کلبه میرفت گفت:خب…دزد طل سم شده!…ا سمت
چیه؟
مرد جوان شمشیرش را کنار میز رار داد و بر روی یک صندلی چوبی که بدون
تکیه بود،نشست…
تردید داشت که نامش را بگوید…
نمیدانست که این دخترک او را میشناسد یا خیر…!؟
اگر حقیقت را بفهمد چه برخوردی دارد…!؟
ممکن بود پشیمان شود و دیگر کمکش نکند…
رزالین:با تو هستم…فهمیدی چی گفتم!؟
(leo) مرد سرش را تکان داد و با تردید گفت:لیو..!
رزالین اَبرویی بالا انداخت:اوه…لیو…یعنی شیر!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

لیو که عکس العمل عادی رزالین را دید آرام شد و گفت:بله!…و تو رز،درسته!؟
رزالین ظرف برنج کوفته و سسیب زمینی را مقابلش گذاشست:رزالین رو بیشستر
دوست دارم…بخور.
و به طرف اتا کش رفت…واردش شد..آنجا کم اتاق خوابش را داشت…
کیسه ی خاکستری رنگی برداشت و هرچندتا لباسی که داشت را درونش رار
داد.
در کشو چوبی اش مواد های خوراکی را هم برداشت…
به طرف صندو چه ی خانوادگیشان رفت…
فوت محکمی کرد و خاک ها محو شدند…
فلش را باز کرد….تمام خاطرات اینجا بود…
گردنبند مادرش…عرو سک چوبی برادرش…فرمول های پدرش برای ساختن
پادزهر…
حتی لباس هایشان…که بالاخره رار بود به یک دردی بخورند…!
یک دست لباس از لباس های پدرش برداشت و بیرون رفت…
مقابل لیو ایستاد و بی هوا لباس ها را روی سرش انداخت…
لیو که مشغول خوردن بود،حرکت دستش متو ف شد…!
رزالین:اینا رو بپوش.
لیو با خشم لباس ها را در چنگ گرفت و پرت کرد روی میز…
لیو:تو نمیتونی یکم مودب تر باشی معمولی!؟…من اینا رو نمیپوشم!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

رزالین بدون نگاه به او گفت:و تو نمیدونی که من نمیتونم با این زره پر زرق و
برق جایی ببرمت!؟…اگه من معمولی ام تو هم باید باشسی…البته اگه میخوای
چشمات عادی بشه…پس بپوششون!
لیو نتوانست چیزی بگوید…تنها مشت هایش را روی میز فشار داد…
خب…شاید حق با او بود…!
میز را خالی کرد و اینبار رزالین پشتت جا گرفت…
چند د یقه بعد لیو با لباس های هوه ای رنگی که به تنش زار میزدند رو به روی
رزالین ایستاد…
رزالین با بهت به او خیره شد و لحظه بعد ناگهان به هقه افتاد…!
لیو با فک فل شده اش غرید:نخند!
رزالین بینی اش را بالا کشید:آه…بامزه شدی.
از جا بلند شد و ادامه داد:راه می افتیم.
لیو بی حرف از کلبه خارج شد…
رزالین بعد از چک اطرافش و برداشتن کیسه اش،به در کلبه فل مخصوصش
را زد و به راه افتادن…
***
پایتخت_ صر پادشاهی
شاه ویلیام با عصبانیت بر تخت کوبید و فریاد زد:منظورت چیه که فرار کرده!؟
سرباز فورا با ترس گفت:سرورم ما در حال تعقیبش بودیم اما با ورود به جنگل
متوجه نشدیم که چطور…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

شاه ویلیام اجازه ی صبحت بیشتر را نداد و از جا بلند شد…
صورتش به سرخی میزد…
از شدت عصبانیت…نگرانی….و دردسر…
با تحکم گفت:من این حرفها رو نمیپذیرم…پیداش کنید و برش گردونید…
سرباز:اما سرورم…
شاه ویلیام:ساکت شو وگرنه جونت رو از دست میدی!
پشت به سرباز کرد و ادامه داد:افراد رو جمع کنید…دوباره به جنگل برید…اگر
پیداش کنید جایزه دریافت میکنید…اما اگر با خبرای بد بیایید…
سکوت کرد و به سرباز نگاه کرد…
سرباز از آتش نگاه شاهش همه چیز را خواند…
سر به زیر اطاعت کرد و با سرعت از تالار خارج شد…
ملکه روجینا از روی تختش برخاست و کنار همسرش ایستاد…
ملکه روجینا:تو…از این تصمیم مطمئنی؟
شسساه ویلیام با اخم به اون نگریسسست و گفت:البته که مطمئنم…اون باعث
دردسره.
ملکه با رنجش گفت:اما اعلاحضرت…اون پسر ماست…تو نمیتونی…
شسساه خشسسمگین گفت:این دیگه مهم نیسسست ملکه روجینا!!…اگر کاری که
میخوا ست با من بکنه رو نادیده بگیریم،ک شور و سلطنت در خطره…پ سر تو
باعث نا امنی بین مردم شده…پس باید برگرده و جواب بده.
بر روی تختش نشست و ادامه نداد…
ملکه روجینا با دلی نگرانی سکوت کرد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت اول

باید منتظر نتیجه می ماندند…!
***
لیو از روی تخته سنگ پرید و با غرغر گفت:پس کی راره برسیم؟
رزالین با خنده گفت:تو مثلا مَردی؟…بهت گفته بودم که راه طولانی در پیش
داریم.
لیو عصسسبی گفت:یک باره دیگه وردانگی من رو زیر سسسوال ببری جونت رو
میگیرم!
رزالین دسستش را به صسخره زد:اون و ت تو همین سسیاه چال گیر می افتی…تا
آخر عمر!
لیو بی طا ت سرش را بالا برد تا ناسزایی بارش کند که ناگهان ساکت شد…
فقط انبوه موهای رمزش را میدید و کمر باریکش را…همین!
رزالین سنگ ریزه ها را رد کرد و به پرتگاه بزرگی رسید…
کنار پرتگاه و د یقا رو به روی رزالین یک کوه بود…
باید از کوه گذر میکردند که…
کار آسانی هم نبود…!
لیو حین درگیری با گٍل زیر پایش کنار رزالین ایستاد…
لیو:اه لعنتی…همیشه باید تو کثافت فرو برم…
رزالین با دست به پهلویش کوبید:هی!…نگاه کن.
لیو بی هوا سرش را بالا برد و با دیدن صحنه مقابلش چشمانش گرد شد…

دانلود رمان عاشقانه دستان لرزان,رمان عاشقانه دستان لرزان, رمان دستان لرزان رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور دستان لرزان, رمان عاشقانه صحنه دار دستان لرزان, رمان عاشقانه ایرانی دستان لرزان, رمان عاشقانه کوتاه دستان لرزان, رمان عاشقانه ۹۸ia دستان لرزان, رمان عاشقانه خارجی دستان لرزان, رمان عاشقانه پلیسی دستان لرزان, رمان عاشقانه دانلود دستان لرزان, دستان لرزان,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان دستان لرزان,دانلود رمان دستان لرزان برای موبایل,عکس شخصیت های رمان دستان لرزان,دانلود رمان دستان لرزان apk,دانلود رمان دستان لرزان لاو98,رمان دستان لرزان قسمت اول,دانلود رمان دستان لرزان نسخه apk,دانلود رمان دستان لرزان apk,رمان دستان لرزان قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های نوشته شیرین سعادتی

تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است