خانه » داستان های عاشقانه » رمان های عاشقانه » رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

در رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم  ادامه رمان دستان لرزان را قرار داده ایم که در قسمت قبل با آشنا شدن رزالین با یک دزد جوان و کمک به وی و نجات جان او …

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

نام رماندستان لرزان بخش اول
نویسنده : شیرین سعادتی 
ژانر: عاشقانه

خلاصه رمان :

روزی روزگاری در زمان های قدیم،یه شاهزاده مغرور و خود رای بود که بی توجه به مردم کشورش،قصد تصاحب سلطنت پدرش رو داشت…اما غافل از اینکهه این کار باعث میشه که…..

توجه: قسمت های غیر اخلاقی کلیه رمان ها حذف می گردد

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

چند دم جلوتر زمین پر از چاله بود که گه گاهی بخار هایی از درونشان خارج
میشد…
رزالین میدانست چی در انتظارشان است…پخته شدن!
لیو با خستگی گفت:یه دردسر دیگه!؟
رزالین با نگاه خیره اش به جلو گفت:د یقا…آتش فشان!
دم اول را برداش…هنوز نزدیک ن شده بود که بخار زیر زمینی با شدت فوران
کرد…
رزالین دور خیز کرد…
لیو هول کرده گفت:مواظب باش!
رز آب دهانش را ورت داد و گفت:باید یجوری از اینجا رد بشیم.
لیو:اما چطوری؟
رزالین:همه ی درتت رو جمع کن و با د ت….بدو!
لیو متعجب گفت:چسسی!؟
رزالین مچ دستش را گرفت:شنیدی…پس آماده باش!
لیو با حرص سر تکان داد و حالت دو گرفت…
رزالین هم همانند او ایستاد و شمرد:یک…دو…سه!
و از جا کنده شدند!…با سرعت شروع کردند به دویدن…
همزمان از چاله ها بخار شسسدیدی بیرون میزد که حتی حرارتش هم باعث
سوزش میشد…!
به نفس نفس افتاده بودند…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

رزالین دامن لباسسسش را در چنگ گرفته بود و میدوید که ناگهان سسسنگی زیر
پایش رار گرفت…!
چشم گردو کرد و جیغ کوتاهی زد…
به عقب خم شد و نزدیک بود از پشت سر درون یک چاله بیفتد…
لیو که با ول شسسدن دسسستش توسسسط رزالین به عقب برگشسسته بود،متوجه رزالین
شد…
هول کرد و با یک خیز کمر رزالین را گرفت…
رزالین با ترس چشمانش را بسته بود و دستانش را مشت…
لیو خیره شده بود به صورت گرد و برفیه رزالین…
ل*ب های کوچک و سسسرخ…بینی کوچک و سسسر بالا…گونه های اناری…م ه
های فر خورده…
اگر یک روز رار بود اعتراف کند…باید به زیبایی این دختر یاغی هم اعتراف
میکرد…!
چند لحظه گذشته بود و رزالین هنوز پلک بسته مانده بود…
لیو به حال برگشت و تکان خفیفی خورد…
ناخوداگاه لبخند کجی روی ل*بش جا خوش کرد…
رز را تکان داد و با طعنه گفت:هی یاغی…هنوز زنده ای،به خودت بیا.
رزالین متوجه همه چیز بود…
صدای فوران بخارها و سنگ ریزه ها را میشنید…
فقط از ترسش بود که مکث کرده بود…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

اما با شنیدن جمله ی لیو به یک باره آتش گرفت…!
در یک حرکت چشم باز کرد که لیو به اجبار عقب کشید…
آزار دادن این دختر به او مزه میداد…این به آن در…!
رزالین کمر راسسست کرد و خشسسن گفت:هی تو…مواظب زبونت باش تا برات
نبریدمش!
او به لیو نگاه میکرد و لیو به زمین و آسمان…
لیو عصسسبی شسسد ولی با تمسسسخر گفت:روباه کوچولوی احمق!…تو هیچی
نیستی،اون هم در برابر من!
رزالین دهان باز کرد:الان نشونت میدم که من چی هس…
تکان خوردن زمین و فوران دوباره ی بخارها او را محکوم به سکوت کرد…
ترسان اطرافش را نگاه میکرد که لیو دستش را گرفت و فریاد زد:فسسسرار!!!
شروع به دویدن کردند…
زیاد از مسیر با ی نمانده بود…
با بیست دم سریع به زمین امن پا گذاشتند…
لیو دستانش را تکاند:هوووه!…تمام شد.
رزالین با اخم نگاهش را از او گرفت و به رو به رویش دوخت…
لیو:چی!؟…یه کوهه دیگه؟
رز با بلبل زبانی گفت:بله!…ما تو کوهستانیم نادون!
د ستش را بالا برد و به سمت را ستش ا شاره کرد:آتش ف شار پ شت سرته…اگه
نمیتونی به من نگاه کنی،به اطرافت که میتونی!
لیو تنها حرص میخورد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

همانطور که میچرخید تا آتش فشسسار را ببیند در دل با خودت میگفت ای کاش
به او نیاز نداشت…آن و ت به حسابش میرسید…
رزالین:لطفا مثل یه احمق خشک نشو و تنت رو بکش بالا.
لیو به عقب برگشت…
با دیدن رز که سعی داشت از کوه بالا بروند ماتش برد…
بلند گفت:هی تو…دیوونه شدی!؟
رزالین با نفس نفس گفت:نه…من مثل تو نیستم،زود باش.
لیو:که چی بشه!؟
رزالین:که به گوتل پیر برسیم!
زیر لب ادامه داد:که البته هنوزم نمیرسیم!
لیو با صدای تیزی پرسید:کی!؟
رز که از فشار این بالا رفتن ها و سوال های یک ریز لیو خسته شده بود،عاصی
شد…
با حرص گفت:بخاطر خدا خفه شو و فقط دنبالم بیا!
اینبار عصبانیت لیو بیشتر شد…
او کسی نبود که توهین را پذیرا باشد…
اما…مگر راهی هم داشت…!؟
ل*ب هایش را بهم فشرد و خیز برداشت…
با درت خودش را بالا کشید و با سرعت حرکت کرد…
رزالین با دیدنش،خندون زیر ل*ب گفت:میمون!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

حرکاتش برای رز مانند یک میمون بود اما…
هرکس میدید،میفهمید که این مرد جوان به خوبی آموزش دیده…
که صد البته بازوهای پر درتش کمک بزرگی برایش بود…
خیلی زود از کنار رزالین گذشت و چشمان متعجب رز را ندید…
لیو خود را به بالا رساند و رز حرص خورد…
با کینه نگاهش کرد و پایش را روی سنگ برامده ای گذاشت…
خود را بالا کشید…
چندین بار این حرکات تکرار شدن…
اما برای دم بعدی،سنگ اشتباهی را انتخاب کرد…
هنوز پایش را فشار نداده بود که سنگ لغزید و به پایین سقوط کرد…
پاهای رزالین رها شدند و نزدیک به دو دم پایین رفت…
جیغ خفیفی کشید و با دست خودش را به کوه بند کرد…!
نفسش بند رفت…!
فریاد زد:کمسسسک!
صدای در فضا پیچید…
ولی جوابی دریافت نکرد…
دوباره صدایش را رها کرد:آهای کمکم کن…هی لیسسو!!
لیو که حالا به جای راحتی رسسسیده بود و درحال اسسستراحت روی زمین بود با
صدای بلند خندید…!
لیو:اوهوع!…چی دارم میشنوم!؟…روباه مکار اسمم رو صدا کرد!؟
رز با درد داد زد:از خودت و اسمت متنفرم!…بیا کمکم کن.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

لیو ابرو بالا انداخت:جون تو به من ربطی نداره…من ترجیح میدم خفه باشسسم
و منتظرت بشم تا تو بیای بالا تا دنبالت کنم!
رز زیر لب لعنتی به او فرستاد…
پسره ی احمقه کینه ای….چقدر کله خراب بود…!
باید مجابش میکرد وگرنه تا چند لحظه دیگر دستش هم رها میشد…
رزالین:هی گوش کن…ا گه من نتونم ب یام بالا تو هم هرگز به گو تل
نمیرسی…بهتره که…
لیو با بی حوصسسلگی م یان حرفش دو ید:آهه هه…سسسرم!… یالا دخترک
وحشی،جون خودت رو نجات بده.
رزالین خشمگین شد…
صورتش از ناراحتی و عصبانیت و درد رمز شده بود…
ناگهان فریاد زد:نشونت میدم…میکشمت!
صدای هقه ی لیو در فضا پیچید…
خوی انتقام گیری رزالین بیدار شد…
او دختر مهربان و سساده ای بود…اما نه دربرابر همه!…نه در برابر بدجنسسیه ان
مردک که بالای سرش جا خوش کرده بود…
دست راستش را بالا برد و به سنگ محکمی بند کرد…
زیر لب غرید:باشه بوله،من یه روباهم!
خودش را بالا برد:اما تو هم شیر نیستی!…یه بچه گربه ی ترسویی!
سوت زدن لیو متو ف شد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

بنظر می آمد وجدانش که مدت زیادی بود که خواب بود،بیدار شده بود…
نجات یافتنش را تقریبا غیر ممکن میدانست…
آخر آن دستهای نحیف میتوانند یک جسم را بالا بکشند…!؟
مطمئنا نه!…خب…خب به جهنم…بگذار بمیرد دخترک گستاخ..!
اما…اگر نتواند خود را به آن پیرزن برساند چه!؟
اگر برای همیشه نحس بماند و نتواند به جایگاه اصلی اش برگردد چه!؟
سرش سوت میکشید…اه حتی فکر این دختر هم آزار دهنده بود!
اخم آلود از جایش برخواست به لبه ی پرتگاه کوه نزیک شد…
وا عا که از این بالا چقدر ترسناک بود…!
خم شد و روی زانوی چپش نشست…
دهان باز کرد نا نام رزالین را بخواند…
ولی بی خبر از اینکه رز به لبه ی کوه نزدیک شده ا ست، سرش را جلو برد که
ناگهان بینی اش با سر رز برخورد کرد و آخش به هوا رفت…!
رز اخم آلود از درد ضعیف سرش به بالا نگاه کرد…
اما چیزی ندید…چون لیو بر زمین افتاده بود و به خود میپیچید…
رزالین پایش را بالا برد و به سینه روی زمین خوابید…
چند نفس عمیق کشید تا حالش جا بیاید…
ناخوداگاه به خنده افتاد…
آری…همین بود…
دختر یعنی درت یک شیر را داشتن…
روحیه ی جنگجویی اش عالی بود…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

نگاهش را از آسمان صاف و آبی گرفت و به لیو دوخت…
لیو به دست خونی اش نگاه میکرد…
از صد ه سریه دخترک،انگار عضو خوش تراش صورتش شکسته بود…
رز بی اهمیت به حال او…از بالای سرش چوب باریکی را برداشت…
ایستاد سر پا…چوب را در هوا تکان داد…چوب همچون فنر تکان میخورد…
لبخندی از روی خبانت زد و به طرف لیو حمله برد…
فریاد زد: گ شغال!
و اولین ضربه چوب را بر بازوی لیو فرود آورد…
لیو با وحشت به خودش آمد…
با صدای بلند گفت:داری چیکار میکنی دختره ی یاغی!؟…هی،بس کن!
رزالین بی توجه به تقلایش برای نجات،چوب را روی کمر و دست و پاهای لیو
فرود می آورد و ناسزا میگفت…
رزالین:پسسسره ی احمق…تو یه بی معرفتی…ا گه میمردم چی!؟…اصسسلا
حقته…باید با این طلسم به خاک بسپارنت.
لیو با دستانش سرش را پوشانده بود و می دوید…
آنقدر هول شده بود که شمشیر و دفاع را هم از یاد برده بود…
لیو:بهت گفتم تمومش کن…هی…سرت به تنت سنگینی کرده آره؟
رزالین با حرص گفت:آره…اگه رار باشسسه بمیرم،ترجیح میدم تو به اسسستقبالم
بیای!
لیو خواست جواب بدهد اما با رسیدن به یه سرازیری تند متو ف شد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

رزالین که انتظارش را نداشسست از پشسست محکم با او برخورد کرد و این باعث
شد هردو تعادلشان را از دست بدهند…
لیو با فریادی بلند و رزالین با جیغی گوش خراش به پایین پرت شدند…
بالا رفتن سخت است…فرود آمدن آسان!
هردو در لا به لای سنگ های ریز و درشت و خاک ها غلت میخوردند…
نزدیک به ده د یقه وضع همین بود تا که رزالین به پهلو آرام گرفت…
اما لیو که سرش به یک تخته سنگ برخورد کرده بود،به یک گوشه پرت شد…
***
با دردی که در سرش پیچید،اخم آلود چشم باز کرد…
با گنگی به اطرافش نگاه کرد…
سرازیری سمت راستش…
و یک زمین سنگی و دریاچه سمت چپش…
سوزش بازوی راستش،آخش را در آورد…
نگاهی به خودش انداخت…
لباسش کاملا خاکی و پاره شده بود…
کیسه ی همراهش کمی آن طرف تر افتاده بود…
یکهو به یاد لیو افتاد…
با وجود درد گردنش تند تند اطرافش را گشت…
رزالین:لیو…هی لیو…کجایی؟
تنها صدایی که به گوش میرسید صدای آب دریاچه بود…
نگران شد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

همه ی بدنش تیر میکشید اما با کمک دستش از روی زمین برخاست…
دم برداشت و دوباره صدا زد:لیو؟…تو کجایی؟…جواب بده.
سرش را چرخاند که…
با دیدن صحنه رو به رویش اخمی از روی تعجب کرد…
یک جفت پا!…بوت های خاکی رنگ…متعلق به چه کسی بودند!؟
یعنی به جز او و لیو هم کسی در این اطراف بود!؟
معطل نکرد و به طرف آن صخره رفت که بالا تنه ی آن شخص پ شتش پنهان
شده بود…
نزدیک شسد و سسرک کشسید که با دیدن صسورت خون آلود لیو شسکش به یقین
تبدیل شد…
هول زده صخره را دور زد و کنار لیو نشست…
سرش را بلند کرد و تکانش داد:لیو؟…هی لیو…صدامو میشنوی؟…چشماتو
باز کن لیو…
جوابی نگرفت…
زیر ل*ب نالید:خدای من…چکار کنم؟
چیزی نمانده بود که اشکهایش جاری شوند..
بی طا ت پیراهن لیو را گرفت و محکم تکانش داد…
جیغ زد:لیسسسو!
صدایش همچون شوک بود…!
ناگهان دستی لیو را کشید و به زمان حال برگرداند…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

وحشت زده چشم باز کرد که رزالین سریع خودش را عقب داد…
لیو:چیه؟…چی شده؟…ما کجاییم!؟
سرش را که چرخاند دستهای رزالین را دید…
لیو:هی…رز تویی؟
رزالین:بله!…و تو زنده ای.
از کنارش بلند شد و اشکش را زدود…
لیو:چه اتفا ی افتاد؟
رزالین:از کوه پرت شدیم…سرت خوبه؟
سرش؟….ناگهانی روی پیشانی اش سوزش عمیقی احساس کرد…
د ستش را به سرش زد و ع صبی گفت:تو باعث شدی بیافتیم…حالا حالم رو
می پرسی؟
رزالین به لیو پشت کرد و به طرف کیسه اش رفت…
رز:دیگه مهم نیست،توهم هنوز زنده ای،پس خودت رو جمع و جور کن!
لیو کلافه تلاش کرد تا از روی زمین برخیزد…
بدنش کوفته بود و زخم…
لیو:حالا چی میشه؟
رزالین کیسه را برداشت:به راهمون ادامه میدیم…البته فردا.
لیو:فردا؟…پس شب رو کجا باشیم!؟
رزالین مقابل دریاچه ایستاد:اینجا.
لیو با اخم پشت سرش رفت که با دیدن آن مکان زیبا صورتش باز شد…!
زمزمه کرد:واوو!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

رزالین:درست مثل یه ساحل کوچیک!
دمی برداشت و کیسه را رها کرد…
رزالین:همونجا نایست…برو دنبال هیزم.
لیو متعجب داد زد:چی!؟…من!؟
رزالین بازوی زخمی اش را در دسسسست گرفت و در حالی که نگاهش میکرد
گفت:انتظار داری من برم؟…سعی کن به درد بخوری!…من راره لطف بزرگی
به تو بکنم!
لیو با حرص شسسمشسسیرش را بر زمین کوبید:چه مزخرفاتی…اگه اینطور باشسسه
پاداش میگیری…اصلا مگه اینجا هیزم پیدا میشه!؟
رزالین:لطفا چشسسمای نحسسست رو باز کن!…دور تا دور دریاچه رو درخت
گرفته،یعنی اینجا نزدیک جنگله.
با دستش آن طرف دریاچه را نشان داد…
رزالین:دریاچه رو دور بزن و چوب خشسسک پیدا کن…میبینی؟…واضسسح گفتم
پس اینقدر حوصله ی من رو سر نبر…برو و بذار حمام کنم.
لیو همانطور که پشت سرش ایستاده بود،تماشایش کرد…
چند لحظه که گذشت نفسش را با آه بیرون داد…
خشن گفت:بالاخره به آخرشم میرسیم…اونو ت بهت میفهمونم که چشمای
کی نحسه.
گفت و او را ترک کرد…
رزالین پوزخندی زد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

این مرد همه ی وجودش غرور بود…
به طرف آب رفت…
بند لباسش را گرفت و کشید…
از سر شانه ها پیراهن را به پایین کشید و لباس به راحتی به زمین افتاد…
وارد آب شد…
تقریبا سرد بود اما ابل تحمل…
حدا ل در آن لحظه لذت بخش بود…
بازوی خونینش را به آب نزد…
فقط دورش را تمیز کرد…
دست بر هوا روی آب خوابید و چشمانش را بست…
آرامش…
لبخندی گرم و دلنشین بر روی ل*ب*ش نشست…
لحظه های دلخوشیش زمانی بود که خودش را به آب می سپرد…
البته با توجه به آب تنی های خانوادگیشان…!
چه روزها که بهانه کباب ماهی لب چشسسمه میرفتند و او با زور پدر مادرش را
داخل آب میکشید…
آنجا بود که هقه هایشان فضا را پر میکرد…
خودش به رابرت شنا یاد داد…
ولی….چه شد!؟….آن خاطره ها….سرخوشی ها…
نفسش را بیرون داد و در آب غلتی زد که…
با صدای پایی فورا به عقب برگشت…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

با دیدن لیو بیشتر به زیر آب فرو رفت…
جیغ زد:هی!…تو نمیتونی بل اومدن خبر بدی؟
لیو درحالی که نگاهش روی بازو و 
چرخ میخورد،لبخند بدجنسی زد…
لیو:نیازی نیست نگران نباشی…من تو رو نمیبینم!
رزالین با دست روی آب کوبید:عوضی…
با حرکت دستش آب روی صورتش پاشید…
کلافه سرش را تکان داد تا طرات آب را کنار بزند…
لیو هقه زد…
رزالین با بد اخلا ی گفت:خیلی خب،برگرد.
لیو:چرا؟…من که گفتم مهم نیستی!
رزالین خ شم الود گفت:من هم گفتم برگرد… شماها همی شه سوء ا ستفاده گر
هستین.
لیو سر خوش از آزار دادن رز چرخید و گفت:روباه کوچولوی احمقه ترسو!
رزالین نشنید…چون او زمزمه کرد…
رز از آب بیرون آمد و به طرف کیسه اش رفت…
لباس جدیدی در آورد و درحالی که حواسش به لیو بود به خودش پوشاندش…
لیو:تا کی باید منتظر بمونم!؟
رز آستین لباسش را بالا داد:برگرد…کم طا ت.
لیو برگشت و گفت:میدونی تو…خیلی شجاعی.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

رزالین بند لباسش را گره زد:من تنهام…پس باید محکم و شجاع باشم.
لیو چوب ها را روی هم گذاشت:جدای اون…رفتارت با خودم رو میگم.
رزالین تلخندی زد و سکوت کرد…
لیو دست به کمر ایستاد:من هم باید خودم رو بشورم.
رزالین به دریاچه اشاره زد:آزادی…فقط مواظب سرت باش.
لیو انگشتش را روی به پیشانی اش گذاشت…
از دردی که حس کرد اخمی کرد…
بی حرف پیراهنش را در آورد و به طرف آب رفت…
رزالین نگاهش را از عضسسلات بیرون زده ی لیو گرفت و کنار چوب های چیده
شده نشست…
لیو: رار نیست که من ب*ر*ه*ن*ه بمونم درسته؟
رز اَبرویی بالا انداخت:نمیدونم…ولی امکانش هست!
لیو زیر آب شلوارش را در آورد و به بیرون آب پرتاب کرد…
لیو:روباه بدجنس!
رزالین ل*ب*ش را گزید و رویش را از او گرفت…
رزالین:ما غذایی نداریم…سعی کن ماهی بگیری.
لیو با تعجب به خودش اشاره کرد:من!؟
رزالین عصبی شده گفت:چرا همش اینو تکرار میکنی؟…اگه تجربه ای نداری
خب امتحان کن.
لیو پوفی کشید و خودش را روی آب رها کرد…
رزالین دوباره به بازویش نگاه کرد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

بریدگی اش عمیق نبود اما درد و سوزش خودش را داشت…
اگر او انقدر درد داشت،پس لیو چه حالی بود!؟
به راستی…چگونه او هوشیار شد!؟
آن هم ناگهانی و وحشت زده…و البته بامزه!
رزالین که تازه به یاد ان صحنه افتاده بود به خنده افتاد…
با شنیدن صدای فریاد خوشحالی لیو از جا پرید…!
لیو:گرفتمت!
بخاطر چه انقدر شاد شده بود!؟
با ریز بینی نگاهش کرد که با دیدن ماهی بین دستانش به خنده افتاد…
لیو ل*ب هایش را جلو داد:چیه؟
این را که گفت ناگهان ماهی تکانی خورد…
لیو هول کرده تقلا کرد تا او را کنترل کند تا شسام امشسب را از دسست ندهند که
بین این تقلاها،پایش سر خورد و به پشت درون آب افتاد…
هقه ی رزالین فضا را پر کرد…
بعد از مدت ها تنهایی…..خنده!
با اینکه ماهی فراری شسسد اما لیو با سسساعتی تلاش توانسسست دو ماهی را گیر
بیاندازد…
از آب خارج شد و گفت:این هم غذا…من از پس چیز کار برمیام!
این جمله برای تاکید بر درتش بود…
رزالین چیزی نگفت اما در دل خندید…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

رزالین:داریم به تاریکی میریم و هوا سرد میشه…آتیش رو روشن کن.
لیو:میدونی که داری به من دستور میدی؟
رز سرش را تکان داد:بهرحال جایگاهم از یه دزد بالاتره.
لیو ل*ب فشرد و چیزی نگفت…
اگر بازهم میگفت من دزد نیستم،باید جواب میداد که د یقا کیست!؟
پس بی اعتراض با دو تکه سنگ،آتش کوچکی برپا کرد.
لباس پوشید و کنار رز نشست…
لیو:چرا گفتی تنهایی؟
رزالین زانوانش را به آغوش کشید و به آب خیره شد…
رز:و تی خانواده ات رو نداشته باشی تنهایی…غیر از اینه!؟
لیو زمزمه کرد:چطور مردن؟
رز آهی کشید…
شاید دلش برای حرف زدن تنگ شده بود…
سخت بود یاد آوریه مرگ پدرش…
که توسط یک ببر دریده شد…
سخت بود بیماریه مادرش…
که او ضعیف کرد و باعث جان باختنش شد…
سخت بود گفتنه اینکه چگونه زمین را کند و برای خانواده اش مقبره ساخت…
اما گفت…
از برادرش گفت که از هم جدا زندگی میکردند…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

لیوی سرسخت که هیچو ت دلش برای هیچکس نمی سوخت در سکوتی از
روی تانر به ماهی های چوب زده ی بالای آتش خیره مانده بود.
پس کم نکشیده بود این روباه دل نازک…!
رزالین:تو چرا تو این حالی!؟
از فکر بیرون آمد:چی؟
رزالین به من من افتاد:خب تو…فقط گفتی طلسسسم شسسدی…ولی دلیلش رو
نگفتی…اصلا خونواده ات کجان؟…چرا اینطور شدی؟
سکوت…!
رز خیره به لیوی در فکر مانده بود…
لیو به گذشته ی نه چندان دور رفته بود…
که وا عا چرا اینطور شد!؟
بخاطر چه!؟…طمع!؟…غرور!؟…زیاده خواهی!؟
حرص برای یک جایگاه بزرگ و نروتی عظیم!؟
یعنی آنقدر ارزش داشت!؟…که خانواده اش را از دست بدهد!؟
رزالین که از این سکوت حوصله اش سر رفته بود نهیبش زد:هی پسر!؟
زمزمه کرد:چون بد بودم…!
چشمان رزالین گرد شد:چی؟
لیو غم زده گفت:چون بد بودم…بدی کردم…به همه بی اهمیت بودم…فقط به
هدفم فکر میکردم.
رزالین اخم ظریفی کرد:هدف؟

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

لیو:هدفی که نزدیک بود بخاطرش یه نفر رو بکشم!
رزالین بی صدا نفس بلندی از ترس و تعجب کشید…!
درست میشنید!؟….او صد داشته جان فردی را بگیرد!؟
مگر یک معمولی چه هدف بزرگی میتواند داشته باشد!؟
با لکنت گفت:چی…چی داری میگی؟…یعنی اینقدر ارزش داشته؟
لیو کلافه شد:نمیدونم،دیگه چیزی نمیدونم.
رویش را گرفت:بیشتر از این ازم توضیح نخواه.
خودش هم نمیدانست از کارهایش پشیمان بود یا هنوز نه!
اما ناراحت بود…خیلی زیاد…
رزالین بی هوا گفت:ماهی!؟
لیو به آرامی خوابید:مال من هم برای تو.
رز ل*ب برچید و ادامه نداد…
غذایش را خورد و با فاصله از لیو خوابید…
پرده ی تاریکی شب بر روی زمین و اهالی اش افتاد تا همگان به استراحتشان
برسند…
***
ظرف م سی را روی آتش تکان داد که زردی و سفیدیه تخم ها از آن سو به این
سو لیز خوردند…
شیطنت بار کارش را تکرار میکرد تا صبحانه اش حاضر شود…
صبح خیلی زود بود که از خواب بیدار شده بود…
احساس گرسنگی میکرد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

صد نداشت غذاهای همراهشان را الان بخورند…
به اطراف سسسرک کشسسیده بود و و تی لانه ی پرنده ای را دید،برق شسسیطنت در
نگاهش درخشید…
به سسسبک بالی از درخت بالا رفته بود و بی خبر از صسساحب لانه،تخم ها را
برداشته بود…
که حالا هم آماده ی خوردند بودند…
ظرف را روی سنگ کنارش گذاشت و به لیو نگاه کرد…
هنوز خواب بود…
انقدر عمیق که انگار در طول شب یک بار هم جا به جا نشده بود و بی اهمیت
به نور آفتاب و پشه های موزی خرناس میکشید…!
اما خب…دیگر باید بیدار میشد…چون باید به راه می افتادند…
نزدیکش شد…جز جز صورتش را کنکاش کرد…
موهای طلایی پر پشسسست….م ه های کوتاه…بینی اسسستخوانی…ل*ب های
باریک…فک مردانه…سیب برامده ی گلو…
اغراق نبود اگر میگفت نفس گیر جذاب و مردانه است!؟
بی حواس دست جلو برد تا موهای و*س*و*س*ه انگیزش را لمس کند که…
چشمش به پیشانی اش خورد!
دهانش باز ماند و چشمانش گشاد شد…!
آن زخم دیروزی چه کرده بود!؟…سسسمت چپ پیشسسانی اش کاملا باد کرده و
کبود بود…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

زخمش سرباز بود و با نگاه د یقی متوجه شد که در آستانه عفونت است…!
هراسان آب دهانش را ورت داد…
عقب رفت و با عجله اطرافش را نگاه کرد…
باید کمکش میکرد…برای درمانش…درمانش…
آه آری!…باید مرحم درست کند!
فورا از جایش برخاست..
به طرف بوته ها دوید و برگ هایی که میدان ست برای زخم مفید و تمیز ه ستند
را برداشت…
با دو خود را به لیو رساند و کنارش نشست…
برگ ها را خرد کرد…
روی صورت لیو خم شد و برگ ها را به آرامی روی پیشانی اش رار داد…
دوبار این کار را تکرار کرد و بعد با انگشتش برگ ها را مرتب کرد..
در همین لحظه لیو که در خواب بود،با احسسسساس سسسسایه شسسخصسسی روی
صورتش،با سرعت دستش را بالا برد و یقه ی رزالین را گرفت…
خیز برداشت تا رویش خیمه بزند که رزالین ترسیده جیغ کوتاهی زد و خودش
را به عقب هل داد…
این حرکت همزمان شد با خیمه زدن لیو روی بدنش…
اما رزالین فرز شده برای نجات جانش، سریع د ستش را روی چشمان لیو رار
داد…
با جیغ گفت:چیکار میکنی!؟

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

لیو متعجب و نفس نفس زنان گفت:من اینو از تو سوال دارم…چرا بالای سرم
بودی؟
رزالین با حرص خودش را تکان داد:تو لیا ت کمک و محبت رو نداری…به
این موضوع ایمان اوردم!
لیو پوفی کرد:خیلی خب…حالا دستتو بردار.
رزالین با تمسخر گفت:من نمیخوام بمیرم،محف دانستن!
و او را هل داد…
هردو نشستند و لیو چشمانش را مالید…
رزالین سرش را تکان داد:نچ نچ نچ!…همه ی زحماتم رو هدر دادی.
لیو خواب آلود گفت:کدوم زحمت؟
رزالین بی جواب پارچه سسسفید را از روی کیفش برداشسسست و در آغوش لیو
انداخت…
رزالین:اینو ببند به پیشونیت و صبحانه ات رو بخور.
از کنارش برخواست تا آتش را خاموش کند…
لیو گنگ به پارچه نگاه کرد و بعد به رزالین…
خواب نبود!؟….وا عا کسی به فکرش بود!؟…جدا بعد از مدت ها مزه ی توجه
می چشید!؟
رزالین:عجله کن پسر.
از فکر خارج شد و گفته ها را انجام داد…
***

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

کل روز را راه رفتند…
مسیری که گفته ی رزالین بود را طی کردند…
تپه ها را پشت سر گذاشتند…
درچه ها را…
پستی بلندی ها را…
هنوز هم زیاد باهم حرف نمیزدند…
فقط نفس نفس به راهشان ادامه میدادند…
صدای لیو او را از افکار درهم برهمش بیرون کشاند…
لیو:ما الان تو راه کجا هستیم راهنما!؟
رزالین غر زد:منو مسخره نکن،جاده سبز.
لیو:کجا!؟
رزالین عا صی تکرار کرد:جاده سبز…جاده سبز!…تنها جاده ایه که تو د ست
درختا حبس شده،بعد جاده هم روستاس و بعد روستا هم…
لیو میان حرفش دوید:فهمیدم گوتل…فهمیدم.
رزالین چشم هایش را دوری داد:امیدوارم.
لیو:تو فکر میکنی اون وا عا کاری بتونه انجام بده؟
رزالین لباسش را از زیر پایش بیرون کشید:آه…نمیدونم…گفته بودم که مطمئن
نیستم.
مکثی کرد و بعد دهان باز کند تا چیزی بگوید که…
با صدای پای اسب سرجایش متو ف شد…
لیو جلو آمد:چت شده؟

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

بل از پاسخ رزالین،چند سوار کار مقابلشان ظاهر شد…
رزالین با نگاه اجمالی فهمید که آن ها کسانی نیستند جز….راه زن!
از لباس های کهنه و صورت های کثیفشان مشخص بود…
رهبر راه زنان که گٍرٍک نام دا شت لبخندی از روی طمع زد:خب خب…بچه ها
اینجا رو ببینید چی داریم!؟
دوستان گرک به هقه خندیدند…
خوشحال بودند از یافتن طعمه ی جدیدشان…
فک لیو منقبف شد…
دمی به جلو برداشت که رزالین دستش را روی سینه اش گذاشت…
ل*ب زد:سر جات وایسا،اونا دنبال دردسرن.
لیو در سکوت دستانش را مشت کرد…
رزالین صدایش را کمی بلند کرد:برید پی کارتون.
گرک لبخند گشادی زد:به نکته خوبی اشاره کردی خوشگله!…من الان هم سر
کارم هستم.
برای بار دوم هقه ی دوستانش به هوا رفت…
گرک جدی شد:هرچی تو جیباتون دارید بندازید روی زمین…سریع.
لیو بیشتر از این تحمل نکرد و با عصبانیت گفت:گم شید احمقا…از ما چیزی
به دست نمیارید.
گرک ابرویی بالا انداخت:واوو چه بی ملاحظه!…اشسستباه بزرگی کردی که این
حرفو زدی پسر.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

با دست علامت داد:بگردیدشون!
سه سوارکار از اسب هایشان پایین آمدند…
لیو با لحن محکم و خشسسم مردانه اش غرید:نه این تویی که با آدم اشسستباهی
برخوردی.
سه مرد نزدیک شدند و لیو آماده چشم دوختن به نگاه گرک بود که…
رزالین زیر لب غرید:او لعنتی.
صورت لیو را هل داد و فریاد زد:فسسرار کسن!
لیو فورا مطلب را گرفت و به طرف درختان دوید و رزالین پشت سرش…
مردان گرک غافلگیر شدند اما تا به خود آمدند دنبالشان دویدند…
رزالین با نگاهی به پشت سرش با سرعت به دنبال لیو میدوید…
لیو:از این طرف رز…زود باش!
مسیرشان را به سمت راست کج کردند…
از روی تنه درختی پریدند و با تمام وجود دویدند…
مردان گرک بین درختان ایستادند و با سردرگمی اطرافشان را نگاه کردند…
لوک:کجا رفتن؟
کارلو:نمیدونم.
مکس نفس نفس زنان گفت:یعنی الان گمشون کردیم!؟
لوک با لحن رنجوری گفت:گندت بزنن…گرک ما رو میکشه.
کارلو:بیاید برگردیم.
لیو و رزالین با برخوردن به یک دیوار که ریسسسسه های درختان از آن آویزان
بود،متو ف شدند…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

لیو:لعنتی.
رزالین با استرس و نفس زنان گفت:حالا چیکار کنیم؟…کجا بریم؟
لیو عصبی دستش را تکان داد:هیسسس!
با عجله اطرافش را نگاه کرد…
نیم گَردی کرد و کمی آن طرف تر راهی دید…
رزالین:خبری ازشون نیست…هوا هم تاریک شده…یعنی رفتن؟
لیو:شاید،ولی نمیتونیم ریسک کنیم…دنبالم بیا.
و به آن سو دوید…
رزالین با صد دویدن به طرفش چرخید…
دم اول را برداشت که با دیدن حیوانی که سمت راستش بود و او را خیره خیره
نگاه میکرد،متو ف شد…!
چشسسم گردو کرد…دسسستانش در هوا مانده بود و ابدا صسسسد تکان خوردن
نداشت…
فاصله ی زیادی با روباه نداشت و فقط سعی داشت بی صدا نفس بکشد…!
هر حرکتش عکس العملی داشت که ممکن بود عوا ب بدی داشته باشد…
به راستی چرا او همیشه باید در تله می افتاد!؟
همه ی عمر در حال دست و پنجه نرم کردن با خطرات می بود…
لیو نزدیک به پنج متر از رزالین فاصله گرفته بود که و تی متوجه شد رز دنبالش
نیست،سرجایش ایستاد و به عقب برگشت…
لیو:پس چرا نمیای!؟

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

با دیدن رزالین که در آن وضعیت مانده بود تعجب کرد…
لیو:چته؟…بیا دیگه.
رزالین نتوانست پاسخی بدهد…
روباه دمی برداشت که ترسید…
لرزان نالید:نمی…نمیتونم!
لیو:چرا؟
و نگاه رز را دنبال کرد…
برای لحظه ای ترس وجودش را احاطه کرد…!
اما سعی کرد به خود مسلط باشد…
آب دهانش را فرو داد…
خدایا…باری دیگر؟…بازی با جان این دختر؟
لیو:رز…بیا.
رز با ترس سر تکان داد:نه…
روباره با ناز و عشوه دم برداشت…
نگاه خیره اش روی وعده غذایی اش بود…رزالین!
لیو از لای دندانهایش غرید:گفتم بیا…وگرنه میمیری!
طره اشکی روی گونه رزالین غلتید:نمیتونم نمیشه!
حرکت روباه تند تر شد…
لیو طا ت نیاورد و فریاد زد:بسسسدو رز!
از صسدای بلندش روباه احسساس خطر از دسست دادند لقمه چرب و نرمش را
کرد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

هجوم آورد به طرف رزالین که جیغ بلندی زد و به طرف لیو دوید…
لیو دستش را به طرفش دراز کرد…
پنجه هایشان را که درهم فل کردند،لیو با شدت او را دنبال خودش کشید…
روباه با سروصدا دنبالشان میکرد…
چند دم آن طرف تر که رفتند،به درخت طوری رسیدند که شاخه های بزرگ
و وی اش تا پایین هم آمده بود…
لیو با یک جهش خود را از درخت بالا کشید و رز علامت داد…
لیو:بیا…دستتو بده!
رز با تقلا دستش را گرفت…
هنوز بالا نرفته بود ساق پایش بین دندانهای تیز روباه گیر افتاد…
جیغ گوش خراشی از روی درد کشید و چشمانش را بست…
لیو با هراس پایین را دید زد که با دیدن وضعیت رز و روباه ترسید…
با عصبانیت اخم غلیظی کرد…
دست بالا برد و شاخه کوچکی از درخت کند…
رزالین با درد گریه میکرد و داد میزد…
لیو شاخه درخت را در چشم روباه فرو برد…
روباه عصبی سرش را تکان داد…
دندانهایش شل شد و لیو از فرصت استفاده کرد…
دست دور کمر رزالین انداخت و با درت او را بالا کشید…
روباه زوزه ای از درد کشید و دور درخت چرخید…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

رز از درد و سوزش پایش بی حال شده بود…
بی اختیار سرش کج شد و روی شانه لیو رار گرفت…
لیو کمرش را محکم گرفت و به درخت تکیه داد…
هردو روی شاخه طوری نشسته بودند…
با این تفاوت که رزالین بی حال در آغوش لیو رار داشت…
رزالین بی جان گفت:چه خبره؟…چه بلایی…سرمون اومد؟
چشسسمانش بسسسته بود و برای همین لیو با خیال راحت به صسسورت بچگانه و
معصومش خیره شده بود…
لبخند کمرنگی زد:هیچی…تو حالت خوبه و سالمی…بالای درختیم.
رز نفسش را آرام بیرون داد:روباه؟…کشتیش؟
لب لیو آزرده شد…
او در تصور دیگران چه بود؟…یک اسلحه کشنده؟
سرش را تکان داد تا افکارش را پس بزند…
لبخند زورکی روی ل*بش نشاند…
سسسرش را پایین آورد و زیر گوش رزالین زمزمه سسسر داد:نه…من به تو آسسسیب
نمیرسونم!
در آن حال خراب…پای دردناک و سر گیجه خفیفش،لبخندی روی ل*بش جا
خوش کرد…
بی اراده پلک روی هم لغزاند و بل از تلا ی نگاهشسسان،لیو به روبه رویش زل
زد…
رز پیراهنش را چنگ زد:من یه انسانم.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت دوم

لیو شیطنت بار گفت:ولی روحیه ی یه روباه رو داری.
رز با ناله به شانه اش کوبید:هی…
لیو آرام خندید…
خنده هایش زیبا بود و مردانه…
حس راحتی و آرامش را به یک دختر القا میکرد…!
چند لحظه سکوت طنین انداخت که…
رز نرم گفت:و تو…من میدونم که بد نیستی.
لیو به آرامی نگاهش کرد و همین لحظه گردن رزالین شسل شسد و به خواب فرو
رفت…
لیو دستش را بالا برد و تار موی چسبیده به پلکش را عقب زد…
حس میکرد در آن تاریکی شسسب،نوری از درون لبش،دنیایش را روشسسن کرده
است..
عجیب بود…درک این حال برایش سخت بود…
خودش هم نمیدانست علت چیست…!؟
اما بی اراده شد…
سرش جلو رفت تا ل*ب هایش روی پیشانی رزالین بنشیند که…
چیزی در درونش با او مخالفت کرد…!
لحظه ای دلش او را خواست اما به لحظه ای هم منصرف شد…
چرا که نمیخواست به او آسیب برساند…
چشمانش را با درد بست…

 

 

دانلود رمان عاشقانه دستان لرزان,رمان عاشقانه دستان لرزان, رمان دستان لرزان رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور دستان لرزان, رمان عاشقانه صحنه دار دستان لرزان, رمان عاشقانه ایرانی دستان لرزان, رمان عاشقانه کوتاه دستان لرزان, رمان عاشقانه ۹۸ia دستان لرزان, رمان عاشقانه خارجی دستان لرزان, رمان عاشقانه پلیسی دستان لرزان, رمان عاشقانه دانلود دستان لرزان, دستان لرزان,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان دستان لرزان,دانلود رمان دستان لرزان برای موبایل,عکس شخصیت های رمان دستان لرزان,دانلود رمان دستان لرزان apk,دانلود رمان دستان لرزان لاو98,رمان دستان لرزان قسمت اول,دانلود رمان دستان لرزان نسخه apk,دانلود رمان دستان لرزان apk,رمان دستان لرزان قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های نوشته شیرین سعادتی

تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است