خانه » رمان های عاشقانه » رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

در رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم ادامه رمان دستان لرزان را قرار دادیم در بخش قبل شاهد کل کل های این دختر  و پسر جوان بودید که تا مرگ یکدیگر نیز پیش رفتن و از هر فرصتی برای عصبی و اذیت کردن یکدیگر استفاده کردند و …

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

نام رمان : دستان لرزان بخش سوم
نویسنده : شیرین سعادتی 
ژانر: عاشقانه

خلاصه رمان :

روزی روزگاری در زمان های قدیم،یه شاهزاده مغرور و خود رای بود که بی توجه به مردم کشورش،قصد تصاحب سلطنت پدرش رو داشت…اما غافل از اینکهه این کار باعث میشه که…..

توجه: قسمت های غیر اخلاقی کلیه رمان ها حذف می گردد

عکس و تصویر دست عشق از دامن دل دور باد ! می‌توان آیا به دل دستور د می‌توان ...

نفسش را بیرون داد و سرش را به تنه درخت تکیه داد…
شب طی شد و جغد عشق تا صبح به تماشای آن دو در آغوش هم نشست…
***
صدای گنجشک ها کلافه اش کرد…
به سختی دست رد به سینه خواب زد و چشمانش را باز کرد…
اما با تابش شدید نور آفتاب فورا پلک بست…
چند لحظه زمان تلف شد تا چشمانش عادت کرد…
دوباره پلک لغزاند ولی با صحنه ای که دید از تعجب نفسش حبس شد…!
با نگاه مبهوتش به لیوی غرق در خواب خیره شد…
مردمک هایش را روی هردویشان دور داد…
او…در آغوش لیو!؟….روی یک درخت!؟
ناگهان با کوبش تند لبش به خود آمد…
ترسید و تعجب کرد…
کمی اندیشید…
دیشسسب…فرار از دسسست راه زنان…تله ی روباه…رفتن بالای درخت و….از
هوش رفتنش…!
با آه بی صدایی دستش را روی پیشانی اش رار داد…
این دیگر چه جورش بود…!؟
موهایش را عقب داد و به لیو نگاه کرد…
هنوز در خواب بود…متوجه حرکات رزالین نشده بود…
رز به پایین نگاه کرد…ارتفاء زیادی نبود…
رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

باید به پایین میرفت…سرش را تکان داد و ل*بش را به دندان گرفت…
دستانش را دو طرف سر لیو به تنه درخت تکیه داد…
در حالی که به لیو نگاه میکرد،با آهسسسته ترین حالت ممکن از روی پای لیو
برخاست…
نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد…این از اولین حرکت…
دوباره زیر پایش را دید زد….باید می پرید…!
دسستانش را محکم کرد و پای چپش را روی شساخه زیرین نهاد و کمی خودش
را کنار کشید که…
ناگهان شاخه نازک زیر وزنش دوام نیاورد و شکست…!
این حرکت باعث شد زیر پایش خالی شود و جیغی از ته دل بکشد…
حین اف تادنش دسسستش به ی قه لیو گیر کرد و نا غا فل هردو به زمین کوب یده
شدند…!
لیو یکهو از خواب پرید…!
هول شده روی جایش نشست و اطرافش را نگاه کرد…
پای آسیب دیده رزالین تیر بدی کشید که رزالین به ناله افتاد…
لیو متعجب و با صدای خواب الود و بلندی گفت:چه خبر شده!؟
رزالین مچ پایش را بین دستانش گرفت و با عجز گفت:هیچی،متاسفم…انگار
تقصیر من شد.
لیو که با بدی از خواب بیدار شده بود،بداخلاق غرید:این اطراف هرچیزی که
اتفاق می افته تقصیر توئه!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

رز ل*ب برچید و سر به زیر انداخت…
لیو عصبی مشتی به زمین کوبید:گندش بزنن.
رزالین از ناراحتی و شرمندگی نمیدانست چه بگوید…
اما خب…باید از دلش در می آورد…
در یک تصمیم آنی دست فرو برد درون کیفش و سیب سرخی را در آورد…
به طرفش گرفت:بیا..
لیو با اخم به دستش نگاه کرد…
رز دسسستش را تکان داد:بگیر دیگه…برای عذر خواهی…باور کن یهویی اتفاق
افتاد…حتی نمیخواستم بیدارت کنم.
لب لیو نرم شد از دل نرمیه رز…
و از خودش شاکی که دوباره خیلی زود از کوره در رفته بود…
اخمش را کمرنگ کرد و سیب را گرفت…
لیو:خیلی خب…
رز لبخند دندان نمایی زد…
لیو گازی از سیب زد…
رز دامنش را بالا زد و جای دندان های روباه نمایان شد…
جایش کبود شده بود اما هنوز رد های رمزی هم داشت…
لیو:درد داره؟
رزالین خشسسک شسسد…آرام نگاهش را بالا داد که طبق معمول نگاه لیو را به
دستانش دید…
درست میشنید!؟…دردش برای او مهم بود!؟

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

شانه ای بالا انداخت و انگشت را به پایش کشید…
اخم هایش درهم شد…آری هنوز درد داشت…
رزالین:یکم.
لیو:خوبه که خون ریزی نکرده.
و از جایش برخاست…
لبش حرف نفهمید و تجزیه تحلیل هم نکرد…
فقط شاد شد!…و باز تابش روی ل*بش نشست…
لیو:باید راه بیوفتیم.
سرخوش از جا برخاست:بله…بریم!
اَبروی لیو از تعجب بالا رفت…
تنها به تکان دادن سر اکتفا کرد و جلو افتاد…
رزالین لباسسش را مرتب کرد و به دنبال لیوی که درحال خوردن سسیبش بود راه
افتاد…
دم در جاده که گذاشتند،رز دستانش را باز کرد و نفس عمیقی کشید…
هوای صبح تازه بود و بدن لیو کرخت…
دلش میخواست الان روی تخت گرم و بزرگش باشد…
اما بلعکس او…رزالین دلش کمی شیطنت میخواست…
رزالین:آخر این جاده به روستا میرسیم…نظرت چیه مسیر رو بدویم؟
لیو بلند گفت:چی؟…بدویم!؟…که چی؟

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

رز غرغر کنان گفت:مگه چیز عجیبی شسسنیدی؟…اینطوری بدن خشسسکت هم
نرم میشه!
لیو اخم کرد:بدن من خشکه؟…مگه حس کردی؟
رزالین شیطان شده لبخند زد:نمیدونم شاید…اصلا بیا مسابقه بدیم!
غر زد:چه بچگانه!
رز به پشتش کوبید:چرت گویی بسه…زود باش!
دوباره عصبی شد…
خوی کل کلش جان گرفت…
لیو:باشه…ولی شرط داره.
رزالین چشمانش را گرد کرد:چه شرطی!؟
لیو با غرور و حیله گری گفت:اگه من بردم،باید بدنم رو از خشکی در بیاری!
رز اخم کرد:منظورت چیه؟
لیو ریلکس گفت:یه ماساژ کامل!
ساکت شد…!
ل*ب هایش را بهم فشرد…
مردک لعنت شده سو استفاده گری را خوب بلد بود…
بیاید او را ماساژ بدهد…!؟
لیو: بوله؟
بدون جواب به حرفش ابرو بالا برد:و اگه من ببرم چی؟
لیو پوزخندی زد و خوا ست چیزی بگوید که فورا انگ شتش را مقابل صورتش
گرفت…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

رزالین:صبر کن!
لیو دهان بست و تخس شده منتظر ماند…
رزالین بدجنس گفت:اگه من بردم باید تا پایان سسسفر و جدا شسسدنمون هرکاری
که میگم رو انجام بدی!
لیو از کلمه “جدا شدن” حس غریبی پیدا کرد…
اما فورا اخم کرد و گفت:مگه تا حالا غیر از این بوده؟
هقه رزالین به هوا رفت…
خم شد روی زانوانش و از ته دل خندید…
راست میگفت…حق داشت مردک مو بوره تخس…!
چرا د ت نکرده بود…او وا عا هرچه میگفت را انجام میداد…!
لیو تشر زد:بسه…نخند..
رزالین نفس بریده راسسست شسسد:اوه…اوه ببخشسسید…حق با توئه…اما این دلیل
نمیشه تصمیمم عوض بشه…حالا آماده ای؟
لیو جدی سسسر تکان داد:خو به روی حرفت بمون…هرحال این تویی که می
بازی و باید خدمت گذاری کنی.
رزالین خنده ای سر داد:محاله اما هرطور دوست داری فکر کن!
لیو با غرور فکش را تکان داد و ژست دویدن گرفت…
حریف دری بود…آموزش دیده و پر درت…
رز لبخند دیگری زد…موهای پر پشتش را پس زد و حالت لیو را گرفت…
لیو:یک..

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

رزالین:دو..
لیو و رزالین:سه..!
و از جا جهیدند…!
با همه ی درت میدویدند…!
لیو با پاهای بلندش گام های بلند و تندی برمیداشسست که این باعث میشسسد که
خیلی زود از رز جلو بیافتد…
رزالین با چشمان گرد شده او را نگاه کرد…!
اما فورا اخم کرد…عمرا که اجازه ی گبرد را به او بدهد…
او هم کم فرز نبود!… درت در پاهایش انداخت و دوید…
در یک چشم بهم زدن لیو را پشت سر گذاشت…
لبخندی از روی خوشحالی زد…
لیو متعجب از سرعت او،از پشت سرش نگاهش میکرد…
و جداً که او روباه جذاب و فرزی بود…!
حال از این مسابقه که از نظرش بچگانه و احمقانه بود،خوشش می آمد…
پس سرعت را بیشتر کرد…
کنار رز رسید…
رز با نیم نگاهی به او با خنده گفت:برو پی کارت!
لیو لبخند زد و هیچی نگفت…
نصف بیشتر جاده را طی کرده بودند و تا مرز روستا چیزی نمانده بود…
نفس نفس میزدند و بدنش داغ بود…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

نزدیک رو ستا که ر سیدند،رز در یک حرکت غافلگیر کننده د ست بر سینه ی
لیو نهاد و هل کوچکی به او داد…
لیو هول شد و کمی به عقب تلوتلو خورد…
رزالین با یه پرش پا روی خط فرضی اش نهاد و خندید…
لیو به پایین خم شد و گفت:تو…تقلب کردی…
رزالین نفسش را بیرون فرستاد:نه!تو اینطور فکر میکنی!
لیو آهی بلند کشید و راست ایستاد:از یه روباه بیشتر از این انتظار نمیره…
رزالین از درون کیسه اش دو شنل سیاه رنگ بیرون کشید…
یکی از آن را به طرف لیو گرفت…
رزالین:بگیر!…کسی نباید ما رو بشناسه.
لیو بی حرف از دستش گرفت و به خود پوشاند.
وارد روستا شدند…
هرچه جلوتر میرفتند تعداد مردم و دست فروش ها بیشتر میشد…
هرکس به دنبال کار خود بود و فروشنده ها در تلاش برای به دست آوردن چند
سکه فریاد میزدند تا اجناس خود را به فروش برسانند…
رزالین:هی…
لیو بم گفت:چی شده؟
رزالین:تو با خودت چیزی داری که به گوتل بدیم؟
لیو متعجب شد:چی بدیم؟
رزالین:اوووف!…اون بدون پول حتی حرف هم نمیزنه!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

لیو:خیلی خب…هنوز یک کیسه سکه باهام هست.
رزالین:خوبه…پس خوب مرا بشون باش.
لیو سرش را تکان داد…
رزالین:دنبالم بیا.
و خانه ای را دور زد و به سمت راست پیچید…
لیو به دنبالش رفت…
به بن بستی رسیدند…
رز نگاهش را به دوازه آهنین کهنه دوخت…
فل بود و زنگ زده…
د یقا پشتش یک راه خاکی بود که به جنگل و خانه ی گوتل می رسید…
لیو کنارش ایستاد:چرا موندی؟…مشکلی هست؟
رز دست به کمر ایستاد:بله…اما حلش میکنم!
و به طرف تیشه ای که کنار دیوار افتاده بود رفت…
در دست گرفتش و به پشت سرش نگاهی انداخت…
کسی نبود…و این خوب بود…
رو کرد به فل و زنجیره دوازه…
دستانش را بالا برد و بعد محکم تیشه را روی فل فرود آورد…
فل ترک برداشت و شل تر شد…
رزالین کارش را تکرار کرد و این بار…
فل در یک چشم بهم زدن بر زمین افتاد…
با خوشحالی لبخند زد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

لیو زل زل نگاهش به فل بود…
چه زرنگ و پر درت بود این دخترک..!
رزالین:هی شیر!…بیا و دروازه رو بده بالا.
لیو به خود آمد و متعجب گفت:چی!؟
رز به کمرش زد:یالا تا کسی نیومده.
لیو با تردید جلو رفت…
خم شد و زیر دروازه را گرفت…
سعی کرد آن را بالا بکشد…اما سخت بود…
دروازه زنگ زده بود و سنگین…
انگار که انبساط کرده بود و دو طرفش در دیوار گیر کرده بود…
رزالین با تشویق گفت:زود باش زود باش!…بیشتر سعی کن.
لیو دندان بهم فشرد و زور زد…
عضلاتش بیرون زد اما موفق شد تا نصفه با دوازه سر پا بایستد…
رزالین فورا به او ملحق شد…
زیر دوازه را گرفت و با تمام توانش را در کنار ظرافت های دخترانه اش به کار
گرفت و همکاری همین…!
دروازه با کمی سرو صدا بالا رفت…
لیو محکم نفسش را بیرون داد و دستانش را تکاند…
رز شنلش را کشید:زود باش بیا.
با دو از پس کوچه رد شدند و دم در جاده ی باریک و خاکی نهادند…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

آفتاب تیزی روی زمین می تابید…
رزالین اخم کرد و دستش را سایه بان کرد…
کنار هم دم برمیداشتند…
لیو با نگاه کوتاهی به او متوجه اخمش شد…
لیو:حالا دیگه…به گوتل نزدیک شدیم؟
رز:آره..
لیو کلاه شنل رز را جلوتر کشید:خوبه!
لب رز محکم تپید…!
اصلا دلیلی برای این حرکت لیو وجود نداشت…
اما نتوانست چیزی بگوید…
سر به زیر انداخت و در سکوت به مسیر ادامه دادند…
جاده خاکی به پایان رسید و آفتاب در زیر درختان پنهان شد…
لیو:جنگل جنگل جنگل!…چرا همه اش باید سرو کارمون با جنگل باشه؟
رزالین لبخند کجی زد:محف اطلاع ما از غرب به شرق اومدیم و میشه گفت
کشور رو زیر پا گذاشتیم…پس جنگل ابل درکه.
انگشتش را تکان داد:در ضمن…هیچ جادوگری بین عامه زندگی نمیکنه!
لیو در سکوت از پشت به او نگاه کرد که رز به راه افتاد…
حال وارد جنگل دیگری شده بودند…
بعد از یک ربع راه رفتن به پرده ای از برگ درختان رسیدند…
رز جلو رفت و برگ ها را کنار زد…
با دیدن صحنه ی سحر انگیز روبه رویش دستانش در هوا خشک شد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

و لیو…بنظرش تاحالا جایی به زیبایی اینجا ندیده بود…
صورتش از شگفتی باز شده بود…
رزالین:آم خب…انتظارش رو نداشتم!
لیو:انتظار چی؟
رزالین:که اون پیرزن تو بهشت زندگی کنه.
و جلو رفت…
هردو پا به ملک گوتل گذاشتند…
درست مقابل کلبه ی بزرگ گوتل،چشمه ای بود از آبی زلال!
زمین زیر پایشان چمن بود و سرسبز…
صسدای پرندگان یک دم طع نمیشسد و هرچند د یقه یک بار،پروانه های رنگی
دور رزالین و لیو می چرخیدند و بعد محو میشدند…
هردو محو به اطرافشان بودند که ناگهان با صدای خش دار و باریک پیرزنی به
خود آمدند:شماها کی هستین!؟
لیو و رزالین که انتظارش را نداشتند در جای خود پریدند…!
درسسست مقابلشسسان جلوی در کلبه پیرزن سسسیاه پوش و خمیده ای به عصسسای
چوبی اش تکیه کرده بود و به آنها می نگریست…
لیو زیر ل*ب نالید:اوه خدا.
رزالین به خود آمد و با جرات جلو رفت…
رزالین:سلام…ببخشید شما مادر گوتل هستین؟
پیرزن اخم کرد:منو مادر صدا نکن..بله هستم و شماها اینجا چیکار دارین؟

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

رز که مطمئن شده بود او همان شخصی است که دنبالش بودند،خیلی زود هم
فهمید که گوتل پیرزن اخمو و غرغرویی است…
پس عادی شد…
رزالین:برای کمک اومدیم.
گوتل رویش را گرفت:و تشو ندارم…برید پی کارتون!
رز:نه لطفا!
لیو سریع اضافه کرد:کیسه ای پر از سکه نصیبت میشه!
گوتل نیمه برگشت و به جوانک تخس نگاه کرد…برایش آشنا بود…خیلی زیاد.
مسخره خندید:من به سکه های تو نیاز ندارم پسر.
صد رفتن به درون کلبه را کرد که…
رزالین دمی به جلو برداشسسست:لطفا گوتل…ما راه ز یادی رو تا اینجا طی
کردیم…لطفا امتحان کن…تو برای ما تنها شانسی.
گوتل اخم کرد و دوباره برگشت:مشکلتون چیه؟
رزالین با تردید به لیو اشسساره کرد:طلسسسم…طلسسسم شسسده…براش یه کاری
بکن…در عوض هرکاری برات میکنیم.
گوتل خیره به لیو نگاه کرد…
نگاهش سنگین بود…
باعث شد لیو سر به زیر بیاندازد و دستانش را مشت کند…
گوتل:هرکاری؟
رزالین متعجب نگاهش کرد
ناگهان گوتل خبیث خندید:خیلی و ته از این کارا نکردم…دنبالم بیاید.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

و وارد کلبه اش شد…
رزالین با خوشحالی خندید و به لیو نگاه کرد…
لیو تلاش کرد تا خوب نشان دهد…
وارد کلبه شدند…
اولین بویی که استشمام کردند بوی خاک بود…
لیو با چندش رویش را گرفت و رزالین با بهت ل*ب هایش را غنچه کرد…
آفرین به خودش که صد برابر آن پیرزن تمیز بود…!
کلبه ی غرق در تاریکی،از در و دیوارش کثیفی می بارید…!
ظروف زیر دست و پا بودند و همه جا را ویترین های چوبی پر کرده بود…
روی هر طبقه بطری بود و وطی،آن هم در اندازه های مختلف…
گوتل:بیاید جلو…نترسید کوچولوها.
رز و لیو با تردید دستورش را اطاعت کردند…
همانطور که شیشه ها را جا به جا میکرد گفت:اسماتون چیه؟
چند لحظه سکوت…
لیو و رزالین با شک نیم نگاهی به یکدیگر انداختند…
آخر که چه؟…بهرحال باید راه می آمدند…
مثل همیشه رز اول به حرف آمد:رزالین.
گوتل ل*ب هاش را کش آورد:هوووم!
و منتظر به لیو نگاه کرد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

لیو د هان باز کرد تا بگو ید که گوتل فورا دسسستش را بالا برد و با شسسسادی
گفت:هاااا!!…من میدونم تو کی هستی!!
رز با تعجب به آن دو نگاه کرد…
لیو کلافه سکوت کرد…
امیدوار بود پیرزن حرف بی ربطی نزند…
چون ممکن بود با حرف هایش رزالین…
با صدای خنده گوتل از فکر خارج شد…
گوتل:اوه این خیلی جالبه…ببین کی به کلبه ی من اومده!
لیو عصبی مشتش را فشرد…
گوتل ریز به ریز حرکاتش را میفهمید…
چرا که خیلی تیز بود…!
چرا که با 102 سسسسال سسسن هنوز زنده بود و از هر خطری خودش را نجات
میداد…!
گوتل بیشتر از این او آزارش نداد و رویش را گرفت…
دست در هوا تکان داد:خیلی خب…بگو چه مرگت شده!؟
لیو کلافه سرش بالا داد و چشمانش را بست…
رزالین که تا آن لحظه سکوت کرده بود گفت:این یه طلسم بده…خب اون…
گوتل میان حرفش گفت:تو ساکت باش…میخوام خودش بهم جواب بده!
رزالین اخم کرد و دست به سینه عقب رفت…
لیو خودش را روی صندلی ول کرد و با صدای گرفته ای گفت: صد داشتم یه
نفرو بکشم…رفتم یه جایی و با یه نور سبز رنگ این بلا به سرم اومد.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

گوتل پوزخند زد:کجا؟
لیو:چی؟
گوتل:گفتی جایی رفتی…کجا؟
لیو با حرص ل*ب گزید…
چطور میتوانست بگوید!؟
آن هم به چه بهانه ای و با چه شخصی!؟
گوتل دستش را خوانده بود…دوباره خندید…
لیو با خشم گفت:تو میدونب،پس نپرس…فقط کارتو بکن!
رزالین گیج شده بود…
از حرف هایشان سر در نمی آورد…
انگار تنها نادان جمع او بود…
گوتل به طرف ویترین محبوبش رفت و گفت:خیلی خب…چشماتو ببند.
لیو انجام داد…
گوتل زیر ل*ب چند جمله نامفهوم گفت…
بادی در کلبه پیچید…
رز با ترس به اطرافش نگاه کرد…
وسط کلبه،میز سیاه پایه دار کوچکی و تو خالی بود که درونش آب بود…
گوتل کنارش ایستاد و گفت:بیاید اینجا.
رزالین به کمک لیو رفت و باهم کنار میز ایستادند…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

گو تل از بطری در دسسستش بود دا نه های سسس یاه رنگی بیرون آورد و در آب
ریخت…
به یک لحظه آب درون میز دایره شکل دود شد و به آتش تبدیل شد…!
رزالین با بهت دور خیز کرد…
شعله های آتش کم کم به رنگ آبی در آمدند…
لیو خیره شده بود به صحنه رو به رویش که شعله های آبی به دود تبدیل شد و
به طرف صورت لیو رفت…
لیو با تعجب کمی سسسرش را به عقب برد اما دود در رنیه چشسسمانش پنهان
شد…!
گوتل:چه حسی داری؟
رز با استرس به لیو نگاه کرد…
چند لحظه گذشت و لیو با گنگی گفت:هیچی!
گوتل ل*ب هایش را کج کرد مخمور گفت:اوووم!
و با تقلا دوباره به طرف ویترینش رفت…
رزالین:چه اتفا ی افتاد؟
لیو عصبی حرفش را ادامه داد:این کار نتیجه اش چیه؟
گوتل بیخیال گفت:هیچی.
لیو داد زد:چی!؟…منظورت چیه!؟
رز با نگرانی گفت:حالا چی میشه؟
گوتل:یه چیز دیگه رو امتحان میکنیم!
لیو خشمگین فریاد زد:تو دیوونه شدی؟…من یه موش برای آزمایشم!؟

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

به محف اتمام حرف لیو گوتل با صسسدایی که از او انتظار نمیرفت فریاد زد:تو
میخوای خوب بشی یا نه!؟
لیو با نفس نفس به تنه ی او خیره شده بود.
رز با دلهره نگاهشان را روی آن دو چرخاند:لطفا آروم باشید.
گوتل رویش را گرفت:بهتره اینو به دوستت بگی.
رز به لیو نگاه کرد که لیو آن فضسسا را بیشسستر از این تحمل نکرد و با سسسرعت از
کلبه خارج شد…
رز صد کرد به دنبالش برود که…
گوتل:نیاز نیست نگران باشی…اون بخاطر به دست اوردن سلامتیش هم شده
جایی نمیره.
رز به او نگاه کرد…
از کجا آنقدر مطمئن بود…!؟
گوتل:به جای رفتن دنبال اون احمق،بیا به من کمک کن.
رزالین نفسش را بیرون فرستاد و به ناچار به طرفش رفت…
کنارش که ایسسستاد گوتل گفت:از سسسمت راسسستت طبقه سسسوم اون شسسیشسسه با
محتویات نارنجی رو بده.
رزالین سر تکان داد و به راست طرفت…
با نگاهش به دنبال شیشه گشت…
در آن طبقات هر پودری به هر رنگی که فکرش را میکردی وجود داشت…!
بعد از نگاه کوتاهی پودر را پیدا کرد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

برداشت و به دست گوتل داد…
به کارهای او خیره شد…
گوتل با د ت و حرکاتی کند چیزی را خرد میکرد که در نظر رزالین،آن شسسبیه
سبزیجات تیره رنگی بود…!
زیر ل*ب ورد میخواند و پودر را به دوایش اضافه کرد…
مایع سفید رنگی را هم اضافه کرد…
نزدیک به ده د یقه ای کارها ادامه داشت…
در آخر گوتل داروی خاصسسش را در کاسسسه ای ریخت و شسسروع به له کردنش
کرد…
گوتل:بهش بگو بیاد.
رز منظورش را فهمید و از خدا خواسته به طرف در دوید…
گوتل لبخند معنا دار کوچکی زد و بعد سریع جدی شد…!
رزالین از کلبه خارج شد که لیو را پشت به خود نزدیک آبشار دید…
رزالین: شنگه،درسته؟
با صدایش به خود آمد…
لیو به عقب برگشت و ناموزون سر تکان داد…
رزالین لبخند نیم بندی زد:گفت بهت بگم بیای.
لیو دوست نداشت برود…
اصلا انگار پشیمان بود از آمدنش و به جان خریدن خطرها…
اصلا از این پیرزن خوشش نمی آمد…
دهن لق بود…اگر چیزی بگوید!؟

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

اگر به پدرش پیغام برساند که اینجاست چه؟
اگر….اگر رزالین بفهمد که او…
رزالین:میای؟
کلافه از افکارش دست کشید و به طرفش راه افتاد…
شانه به شانه ی هم وارد کلبه شدند…
گوتل:بشینید…
عمل کردند…
گوتل مقابل لیو ایستاد…
گوتل:به من نگاه کن.
لیو مغرور گفت:تو خطر میافتی!
گوتل پوزخ ند زد:من یه جادوگرم!…من میخوام در ما نت کنم…پس هیچیم
نمیشه!
لیو نفسش را محکم بیرون داد…
به محف این که نگاهش را بالا داد گوتل گَرد درون مشتش را به صورتش فوت
کرد…
لیو وزش عمیقی در چشمانش حس کرد…
محکم پلک بست آه بلندی کشید…
گوتل مسخره خندید:نگران نباش خوب میشه!…هاهاها!
ظرف را مقابلشان رار داد و از آن ها دور شد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

گوتل:من خسسسته ام…هی دختر،اون دارو رو به چشسسماش بزن و با یه پارچه
ببند…دو روز دیگه نتیجه رو میگیریم.
لیو دهان باز کرد تا اعتراض کند…
اما دیر شده بود…زیرا که گوتل زیر ل*ب ورد گویان از دیدشان خارج شد…
با کلافگی نالید:یعنی تا دو روز چشم بسته باشم!؟
رزالین ناچار شانه بالا انداخت:راهی نی ست…برای خوب شدن باهاش کنار
بیا.
و دست به کار شد…
لیو:امیدوارم جواب بده.
رزالین:امیدوارم…حالا چشماتو ببند.
لیو بی حرف پلک بست…
رزالین مقداری از دوا را روی پلک چپش نهاد…
خندان گفت:برام جالبه که…زخمی نداری اما باید از بیرون دارو بزنی.
لیو غرغر کنان گفت:من میگم این پیرزن دیوونه است و تو بول نداری.
رزالین شیرین خندید که از صدای خنده اش،ل*ب های لیو کش آمد…
صدای زیبایی بود…!
رز کمی دیگر از دوا را روی چشم را ست لیو گذا شت 

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

و برای یافتن پارچه تمیزی از جا برخاست…
***
شب شده بود…
آسمان سیاه پوش شده بود و و ت خواب بود…
اما خواب به چشم هیچکدامشان نمی آمد…
به غیر از گوتل که در اتا کش به خواب پر سر و صدایی فرو رفته بود…!
رزالین درون کلبه با کلافگی اطرافش را دید میزد…
ساعتی پیش لیو را چشم بسته به بیرون هدایت کرده بود تا کمی تنها باشد…
اما حال خودش بی طا ت شده بود…
احساس راحتی نمیکرد و دلش میخواست برود کنار لیو…!
این حس برای خودش هم عجیب بود…
اما….اما از بی کاری که بهتر است…مگر نه!؟
خب اینطور سرش گرم میشود و خواب به چشمانش می آمد…!
به آن روی شخصیت مغرورش بی توجه ای کرد و با این افکار خود را راضی…!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

با یک حرکت پارچه را از روی خود کنار زد و از جای خوابش جهید…!
پاورچین پاورچین به بیرون کلبه رفت…
از پشت به لیو نگاه کرد…
لیویی که به مدت دو روز از دیدن آ سمان و زمین محروم شده بود و حال خود
را با بازی با انگشتانش سرگرم کرده بود…
دم برداشت و لیو تیز متوجه صدای پایش شد…
فورا به عقب برگشت و گفت:کی هستی!؟
لبخند نمکی زد:رز..
و کنارش نشست…
لیو که خیالش راحت شده بود،اَبرویی بالا انداخت…
لیو:چرا بیداری؟
رزالین:به همون دلیلی که تو بیداری.
چند لحظه سکوت…
لیو:یعنی داشتی به کارهات فکر میکردی؟
رزالین با تعجب نگاهش کرد…
لیو با صدای بمی ادامه داد:به گذشته ات…خانواده ات.
رز نفس عمیقی کشسسید:من از خانواده ام فقط خاطره دارم…میدونی،گذشسسته
رفته…من سعی دارم آینده ام خوب باشه.
لیو:چطور؟
رز کمی فکر کرد:اوووم…برای مثال زندگی بی خطری دا شته با شم…من تنهام
اما تو میتونی دوباره کنار خانواده ات زندگی خوبی داشته باشی.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

لیو غمگین گفت:بعضسسی از کارها بخشسسیده نمیشسسن…پس آینده ای هم درکار
نیست!
رزالین با تعجب سکوت کرد…
از حرف هایش متوجه شد که هرچه که هست به خانواده او ارتباط دارد…
بی تامل دست روی دست لیو رار داد:این فکرو نکن…جبران کن.
لیو دوباره تکرار کرد:چطور؟
رز:اول طلب بخشش…بعد اعتمادشون رو به دست بیار.
لیو چیزی نگفت…
رزالین:تو…پشیمونی؟
لیو:از چی؟
رزالین:کارهایی که کردی؟
به راستی پشیمان بود…!؟
حال که خیلی اتفاق ها را تجربه کرده بود…
آری…پشیمان بود…
از حرص و طمع و خود خواهی اش پشیمان بود…
از لیو گذشته متنفر بود…
با صدایی گرفته کوتاه گفت:آره…
و این اعتراف از این مرد جوان و مغرور بعید بود…!
باری دیگر باعث تعجب رزالین شد…
اما خوب بود که پشیمان بود…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

پس هنوز جایی برای تغییر مانده بود..
لبخندی زد:خوبه..
بینی لیو را گفت:بعضی از خرابه ها رو میشه ساخت.
لیو عادی شده،بد خلق دستش را کنار زد:نکن.
رزالین خندید:چرا؟
و کارش را تکرار کرد…
لیو عصبی شد:گفتم نکن…مودب باش وگرنه…
رزالین شیطان گفت:وگرنه چی؟…مجازاتم میکنی؟
لوده سرش را تکان داد:نمیتونی!…فقط حرف با ی میمونه.
لیو با حرص بامزه اش بازوی او را پیدا کرد و محکم گرفت…
لیو:نه…ممکنه یه تغییر بزرگ ایجاد بشه و تو تله بیافتی روباه کوچولو.
رزالین ریز خندید…
جدیدا از اینکه “روباه کوچولو” صدا زده شود عصبی نمیشد…!
رزالین:پس تو هم مواظب باش این روباه تو رو زخمی نکنه.
لیو دسسست جنباند تا محکم تر او را بگیرد و تهدید کند که رزالین سسسریع از زیر
دستش فرار کرد…
لیو:وایسا…
رز خندید:نه..
و با دم های کوتاه دوید که ناگهان لباسسسش زیر پایش رفت و محکم بر روی
زمین افتاد…
بلند آخ گفت که لیو هول کرده برخاست و جلو رفت…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

لیو:چی شد؟…خوبی؟
رزالین دستان گلی اش را تکاند:اوه آم…آره فقط زمین خوردم…
لیو که با همین چند کلمه او را پیدا کرده بود،خم شد و د ست رزالین را گرفت
و به او کمک کرد…
رزالین مقابلش ایستاد…
لیو:حالت خوبه؟
رزالین به لباسش نگاهی انداخت:بله بله،هیچی نیست.
لیو:دست و پا چلفتی!
رز متعجب سریع سرش را بالا آورد تا بر سرش آوار شود که ناگهان سرش
محکم به بینی لیو برخورد کرد و صدایش را در آورد…
لیو:اوه…خدا.
رزالین:اوه خدا!
یکهو ساکت شدند و بعد…شلیک خندشان!
همزمان گفتند اما لحنشان متفاوت بود…
رز لبخند زنان و شرمنده گفت:متاسفم.
لیو نرم گفت:مهم نیست.
و دستش را سر داد که به موهای رزالین برخورد کرد…
یک لحظه متعجب شد…
اما بعد دوباره دستش را بالا داد تا موهای رز را پیدا کند…
لیو:اینا…موهات هستن!؟

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

رزالین که تا این لحظه با لبخند به صورت لیو خیره بود سرش را تکان داد…
با کمی تعجب گفت:خب…آره.
صدا مرموز بود اما تلنگری بود تا رزالین از خواب شیرینش برخیزد…!
ناگهان با تکان محکمی به خود آمد و تن عقب کشید…
لیو که بی خبر از عالم در حال خود بود،متعجب شد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

لیو:چی شده؟
رزالین با لکنت گفت:هیچی…آم…من میرم داخل،دیر و ت شد…ا ستراحت
کن،شب بخیر.
و با سرعت از او دور شد…
صورتش سرخ شده بود و لبش هول زده می تپید…!
فکر میکرد اشتباه کرده و اون صدا توهمی بیش نبوده…
اما…حس خودش چه!؟…چه اتفا ی ممکن بیافتد…!؟
کلافه سر تکان داد و وارد کلبه شد تا شاید خواب او را آرام کند…
***
به مدت دو روز رزالین و لیو در خانه گوتل مانده بودند…
گوتل به بهانه کمک تا توانسته بود از آن ها کار کشیده بود…!
این دو روز لیو چشم بسته بود…
وضسسعیتش را تحمل کرد تا که شسساید سسسلامتی و عادی بودنش را به دسسست
بیاورد…
ظهر بود و طبق سسساعات بل،گوتل لیو را مجبور کرده بود برای زمسسستان پیش
رو، چوب خرد کند…!
لیو ابتدا مقاومت کرد و با تمسسسخر به او گفت:توئه پیرزن که اینقدر به کمک
نیاز داری،چطور تا الان زندگی کردی!؟
و در جواب صدای پوزخند شنیده بود…
گوتل برای نشان دادن درتش آن دو را بیرون کشید…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

در یک چشم بهم زدن،آن بهشت را به کویر تبدیل کرد…!
رزالین مبهوت به جای آن آبشار نگاه میکرد…
و لیو از باد تند و سسسوزناک کویر متوجه شسسد که آن پیرزن چه توانایی هایی
دارد…
گوتل با درتش به راحتی هیزم هم به دست می آورد اما…
به عنوان تنبیه لیو را اجبار کرد که با چشسسمان بسسسته کاری که گفته بود را انجام
دهد…
رزالین تلاش کرد نظر گو تل را تغییر د هد ا ما غرور لیو ا جازه نداد و تحکم
گفت:انجامش میدم!
و حال ساعتی بود که از بیرون کلبه صدای تبر و چوب می آمد…
و اما رزالین…
با همه وجود در حال سابیدن کلبه بود…!
کاری بود که گوتل به او داد بود…تمیز کردن آن جهنم!
گوتل نیز با آ سودگی گو شه ای ن ش سته بود نو شیدنی میل میکرد و گاهی زیر
ل*ب چیزهایی میگفت…
رزالین نفسسسش را با آه بیرون داد و غرغر کرد:خوش شسسسانس تر از من وجود
نداره…خدا لعنتت کنه!…من نمیدونم چرا صسسد جبران کمک کردم!؟…حتما
دیوونه بودم.
گوتل:دارم میشنوم!
رز از تعجب خشک شد…!
با تعجب به او نگریست:چی؟…من چیزی گفتم!؟

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت سوم

گوتل لیوان را روی میز کوبید:بله تو دیوونه ای… لبت هم دیوونه شسسده…اما
خودت هنوز نمیدونی!
رز با بهت به او خیره شد…
چه میگفت این پیرزن…!؟
گو تل بی اهم یت به ن گاه رزالین از جا برخاسسسست و گ فت:برو بهش بگو
بیاد…و تشه.
رزالین فورا ایستاد که کمرش تیر کشید…
زیر ل*ب گفت:و تشه!؟
کمی فکر کرد و بعد…
یکهو با خوشحالی تکرار کرد:و تشسسه!
و به بیرون کلبه دوید…
همین لحظه لیو تبر را روی تکه چوبی فرود آورد..
بلند گفت:هی لیو…زود باش بیا…و تشه.
لیو عرق پیشانی اش را گرفت و گفت:چی؟…و ت چی؟
رزالین با خوشحالی گفت:باز کردن چشمات.
و خندان جلو رفت و بازویش را گرفت…
لیو با تعجب گفت:هی یه لحظه صبر کن.
رز او را کشید:نمیتونم…بجنب!
و کشان کشان لیو را به داخل کلبه هل داد…
رزالین:بشین.

 

 

معادله راحل کنید *

طراحی ها
تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است