خانه » رمان های عاشقانه » رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

در رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم  قسمت پایانی این رمان عاشقانه را برای شما رمان دوستان عزیز قرار داده ایم که یک پایان خوش را برای این رمان رقم زده و …

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

نام رماندستان لرزان بخش آخر
نویسنده : شیرین سعادتی 
ژانر: عاشقانه

خلاصه رمان :

روزی روزگاری در زمان های قدیم،یه شاهزاده مغرور و خود رای بود که بی توجه به مردم کشورش،قصد تصاحب سلطنت پدرش رو داشت…اما غافل از اینکهه این کار باعث میشه که…..

توجه: قسمت های غیر اخلاقی کلیه رمان ها حذف می گردد

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

لیو از حرص و نگرانی حتی نمیتوانست حرفی بزند…
قلبش را به دندان گرفت و کلافه دور خود چرخید…
حال باید چه میکرد؟….یعنی رزالین کجا رفته بود؟…چطور رفته بود؟
یعنی دیگر نمیتوانست او را ببیند؟…اگر اتفا ی برایش بیافتد؟
ناگهان چیزی درونش فرو ریخت!…پدرش!…اگر افراد پدرش به دنبالش بروند
چه!؟
نه!…نباید اجازه میداد…باید با پدرش صحبت میکرد…
سعی کرد نگرانی اش را پس بزند و با سرعت از زندان خارج شد…
وارد اتاق کار سلطنتی پدرش شد…
لیو:پدر..
شاه ویلیام نقشه را روی میز رها کرد و به عقب برگشت…
با دیدن لیو لبخند نرمی زد:اوه به مو ع اومدی پسر…باهات کار داشتم.
لیو دمی به جلو برداشت:پدر مطلب مهمی هست که باید بهتون بگم.
شاه ویلیام:چی شده؟
لیو:شما خبر دارید که رزالین…فرار کرده؟

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

شاه ویلیام اخم کرد:رزالین!؟
لیو نگاهش را به پایین دوخت:اون…دختری که همراه من بود.
شسسساه ویل یام ابرو هایش را بالا داد:اوه رزالین؟… که اینطور…گفتی فرار
کرده؟…چطور!؟
و در ادامه حرفش به طرف در راه افتاد و گفت:به افراد میگم برن دنبالش.
لیو فورا گفت:نه پدر…لطفا!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

شاه ویلیام نگاهش کرد:چی؟
لیو با ترد ید گفت:من…من ازتون خواهش میکنم که اجازه بدین خودم برم
دنبالش و پیداش کنم.
شاه ویلیام با صدای بلندی گفت:چی؟…تو میفهمی چی میگی؟…این امکان
نداره!
لیو با اصرار گفت:پدر لطفا…من نمیخوام برای رزالین مشکلی پیش بیاد…من
جونم و…آینده م رو مدیون اون هستم…خواهش میکنم اجازه بدین برم دنبالش
و…
شساه ویلیام با تحکم گفتم:بهت گفتم نه ممکن نیسست،پس تکرار نکن!…بری
دنبالش؟…و بعدش!؟…که برش گردونی و بشه ملکه ی آینده ی این کشور!؟
تیر خلاص زده شد…!
نفس لیو بند آمد…
پدرش حرف دلش را زده بود…
لیو دل باخته بود و این دوری و بی خبریه غیر منتظرانه او را به شسدت ترسسانده
بود…
صدایش بم و آرام شد…
لیو:بله!
شاه ویلیام با شدت نگاهش کرد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

لیو با صسسسدای لرزانی گ فت: پدر من سسسلامتی چشسس مانم رو مدیون اون
هسسستم…حتی…حتی شسساید دوام این سسسلطنت رو مدیون اون هسسستیم…چرا
که…عشق اون…
شاه ویلیام با خ شم م شتش را روی میز کوباند: ساکت شو!!…من این رو باور
ندارم امسسا…اگر تو فراموشش کنی من هم بیخیالش میشم!
لیو وا رفته نالید:پسسدر..
شاه ویلیام:کافیه…من حرفم رو زدم…دیگه نمیخوام چیزی راجع بهش بشنوم.
لیو با درد چشمانش را بست و سر به زیر انداخت…
سنگینی زیادی روی شانه ها و قلبش احساس میکرد…
به همین راحتی…رزالین غیبش زده بود و او اجازه ی گوش دادن به حرف دلش
و پیدا کردن اولین عشقش را نداشت…!
شاه ویلیام:اماده ی یه وظیفه سنگین هستی؟
با صدای پدرش به زمان حال برگشت…
نگاهش را به شاه ویلیام داد…
شاه ویلیام:یه عده از سربازان ک شور)….(به یکی از رو ستاهای مرزی حمله
کرد ند…من نمیتونم این بی انصسسسافی رو تح مل کنم… با ید جلوشسسون رو
بگیریم…حتی شده توسط یک جنگ!
مقابل لیو ایستاد:من این وظیفه رو به تو می سپارم…خودت رو انبات کن.
لیو به چشمان پدرش خیره شد…
درست بود…باید جبران می کرد…
دلش را رام میکرد و این بهترین کار بود…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

سرش را بالا داد و با اطمینان گفت:با کمال میل شاهنشاه.
***
سه سال بعد
مقابل در ورودی صر،افسار اسب را کشید و او را متو ف کرد…
پایین آمد و به طرف در ورودی رفت…
خسته بود…خیلی زیاد…
دلش آب گرم میخواست و خلاصی از این زره سنگین…
اما می دانسسست که بل از هر چیز باید به دیدن پدرش می رفت و گزارش می
داد…!
نگهبان حضورش را اطلاع داد و بعد وارد شد…
شاه ویلیام از پشت میز سلطنتی اش برخاست و با لبخند پر افتخاری به طرف
لیو رفت…
شاه ویلیام:اوه پسرم…خوش اومدی.
لیو لبخند شلی زد و احترام گذاشت:ممنونم پدر.
شساه ویلیام:زمان برگشستت رو نمیدونسستم چون حتما یه اسستقبال خوب از تو
میکردم…و حالا…چی شد؟
لیو آرام اما محکم گفت:همونطور که خواستید لشکرشون شکست خورده به
لمروشون برگشت.
شاه ویلیام با سر بلندی لبخند زد و سپس د ستش را به شانه ی لیو زد:کارت
تحسین بر انگیزه…به خوبی از پسش بر اومدی…استراحت کن.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

لیو در سکوت سر خم کرد و به صد خروج به پدرش پشت کرد که…
شاه ویلیام با لحنی پر معنا گفت:دیگه باید برای به د ست گرفتن امور ک شور و
سلطنت آماده باشی.
لیو در جایش متو ف شد…
با چند لحظه مکث به آرامی به عقب برگ شت و نگاه سردش را به پدرش هدیه
داد…
شاه ویلیام با لبخندی شیطنت آمیز ادامه داد:من منتظر ملکه ی آینده این کشور
هستم…انتخاب درستی داشته باش.
لیو نفس سنگینش را بیرون داد:من ترجیح میدم اوضاع همینطور بمونه و شما
در جایگاهتون بمونید…من هنوز آماده نیستم.
شاه ویلیام با تعجب سر بالا داد…
دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما بل از هر حرفی،لیو با سرعت از اتاق خارج
شد…
تنش کوفته بود و سرش دردناک…
با اینکه همیشسسه و هر لحظه همه چیز برایش تکرار می شسسد اما در این لحظه
اصلا توانایی فکر کردن نداشت…
به اتا ش رفت و خود را در آب گرمی که خدمتکار آماده کرده بود رها کرد…
نیاز داشت که چند ساعتی چشمهایش را روی همه چیز ببندد…
***
روزها با سرعت پشت هم میگذشتند و همه چیز در خفا بود…
هیچ حرفی گفته نمی شد…اتفاق مهمی هم نمی افتاد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

لیو در لاک خود فرو رفته بود و پدر مادرش از این بابت نگران…!
لیو شبیه آدم های افسرده شده بود…
به تنها چیزی که می رسید،وظایفی بود که پدرش به او میداد…
که همه از بیل جنگ و ستیز و مبارزه بودند…
با تمام توان و بی فکر می تاخت تا فکرش را آرام نگه دارد…
لیو هم این گونه خشم و دلتنگی اش را از بین می برد…!
که البته این به تکرار مداوم نیاز داشت…!
ملکه روجینا:لیو…پسرم…چرا غذاتو نمیخوری؟
با صدای مادرش به زمان حال بازگشت…
طبق روال،سه نفری دور میز مشغول غذا بودند اما در سکوت مطلق که مادرش
از بین برده بود…
لیو جوابی نداد…
ملکه روجینا با ناراحتی گفت:تو داری با خودت چی کار میکنی پسرم؟…اصلا
حواست به خودت نیست…مشکل چیه؟
لیو نمی دانست در جواب مادرش چه بگوید…
اصلا از که میگفت؟….میگفت دردم یک دختر مو رمز است!؟
شاه ویلیام جامش را برداشت و برای نجات فرزندش گفت:چیزی برای نگرانی
نیست…لیو بخاطر کارهایی که داره مشغوله اما همه چیز مرتبه.
لیو اخم آلود نگاه به بشقاب دوخت…
چه چیز مرتب بود!؟…هیچ چیز!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

این یک دروغ بود…چون سه سال بود که هیچ چیز بر وفق مراد نبود!
شاه ویلیام نوشیدنی از فرو داد و گفت:برای یه مهمانی آماده باش.
لیو به پدرش نگاه کرد…
شاه ویلیام بی اهمیت گفت: راره تمامیه شاهدخت های کشورهای همسایه به
اینجا بیان و تو…باید همسرت رو انتخاب کنی.
لیو اول متوجه نشد اما بعد ناگهان با صدای بلندی گفت:پدر!!
شسساه ویلیام با آرامش گفت:چیه؟…بهت گفته بود باید آماده باشسسی و انتخاب
کنی…که البته اگه از بین شسساهدخت ها باشسسه عالیه…این اتحاد کشسسورها رو
محکم تر میکنه.
صورت لیو از خشم به سرخی می زد…
ببن نفس های کش دارش گ فت:من گف ته بودم که آ ماده نیسسسستم و
همچنین…هیچکدوم از اون دخترها و این ازدواج رو نمیخوام.
شاه ویلیام گوشت را برش زد:و من هم گفتم و تش رسیده…و تو بسسسسسساید به
خودت بیای.
لیو دیگر نمیتوانست آن فضا را تحمل کند…
با یک حرکت سریع از روی صندلی برخا ست که صندلی با صدای بلندی
روی زمین افتاد…
با دم های بلند از سالن خارج شد…
ملکه روجینا با آزردگی گفت:اینقدر بهش سسسخت نگیر ویلیام…اون روحش
آروم نیست.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

شسساه ویلیام درحالی که به مسسسیری که لیو طی کرده بود نگاه میکرد،زیر ل*ب
زمزمه کرد:میدونم…من هم گفتم که هر تصمیمی داره زود تر عملی کنه.
***
با رسیدن به دریاچه فورا اسب را متو ف کرد…
سسساعاتی بود که برای این مقصسسد دور از صسسر خارج شسسده بود تا کمی آرام
شود…
از اسب پایین پرید و به طرف دریاچه رفت…
همان دریاچه ی پس از کوه…
همانی که رزالین 
روی تخته سنگی نشست…
خاطرات در جاده ی ذهنش به حرکت در آمده بودند…
یاد کلکل هایشان…حاضر جوابی های رزالین،لبخندی روی ل*بش نشاند…
با نا امیدی سنگ کوچکی از جلوی پایش برداشت و درون آب پرتاب کرد…
سه سال…!
باورش نمی شد که چگونه سه سال در بی خبری از رزالین گذشته بود…!
سه سال بود که او را ندیده بود…
سه سال بود که از او بی خبر بود…
رزالین با فرارش تمام نقشه های لیو را نقش بر آب کرد…
لیویی که تمام مدت دنبال فرصتی بود تا او را کنار خود نگه دارد…
اما رزالین…با فهمیدن حقیقت،خود را از دیده ها پنهان کرد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

و چه بد بود…سخت بود تحمل این درد…
نمیدانست چرا به اینجا آمده بود…
یعنی امیدی بود که او را ببیند؟
بعد از مدت ها دوری و دلتنگی…
تمام حس های ناخوشایند وجودش را احاطه کرده بودند…
بدتر از هرچیزی فکر کردن به خواسته ی پدرش بود…!
انتخاب ملکه ی آینده و ازدواجی اجباری…
و این یعنی فراموشیه رزالین که امکان پذیر نبود…
کلافه دستهایش را روی سر و صورتش کشید…
هرگز از یاد نمی برد تلاش هایش را برای یافتن رزالین…
اما این هم نمی شد…
چرا که زیر ذره بین پدری به جدیت شاه ویلیام،هیچ کاری ممکن نبود…
مخصوصا برای لیو که خطاهای بزرگ و زیادی کرده بود…
حق را به پدرش داده بود و تمام این سه سال کوشید تا جبران کند…
اما خب….دلش چه!؟
چه بر سرش می آمد!؟
آهی کشید و سر به زیر انداخت که…
صدای افتادن چیزی و بعد صدای خش خش را از پشت سرش شنید…!
به سرعت به عقب برگشت و با شمشیرش گارد گرفت…!
به راحتی می توانست سایه را از پشت درخت ببیند…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

اخم پیشسسسانی اش را خط ا ندا خت…این د و هی کل ظریف،این نوع
لباس…چقدر برایش آشنا بود…
محافظه کارانه دمی به جلو برداشت…
لیو:کی اونجاست!؟
جوابی در مقابل لحن محکمش نگرفت…
تنها صدای نفس نفس زدن های آن شخص به گوش می رسید…
لیو صدایش را بالا برد:من میتونم ببینمت!…تو کی هستی؟
باز هم سکوت…
لیو از این سر پیچی عصبی شد…
دهان به تهدید باز کرد که…
آن سایه که انگار به دنبال فر صت بود،در یک چ شم بهم زدن پ شتش را به لیو
کرد تا پا به فرار بگذارد که گیر کردن لبا سش به شاخه درخت و فریاد لیو یکی
شد…!
لیو:همونجسسسا وایسسسسسسسا..!!!
از ترس و هیجان نفسش بند آمد…
مثل همیشه دست و پا چلفتی بود…!
با اینکه باهوش و زرنگ بود اما در کمال بدشسانسسی در لحظات حسساس گیر
می افتاد…!
لیو:برگرد..
چشمانش را روی هم گذاشت و فشرد…لعنتی!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

اصلا چرا به اینجا آمد!؟
لیو محکم تر گفت:هی میشسسنوی؟…بهت گفتم برگرد…میخوام صسسورتت رو
ببینم.
با تاسف ل*بش را گزید…
وا عا فکر می کرد چاره دیگری هم دارد!؟
نفسش را محکم بیرون داد و با سری به زیر افتاده به عقب برگشت…
برای یک لحظه لیو از این دنیا فاصله گرفت…!
این صورت گرد…موهای جمع شده ی رمز!
ناگهان شمشیر از دستش رها شد و با صدای بدی بر روی زمین افتاد…
دخترک ترسید و هول زده سرش را بالا برد…
چشمان بهت زده ی لیو،خیره ی صورتش بود…
و آیا لیو باید باور میکرد که هنوز زنده ا ست!؟…که خدای بزرگ حالش را دیده
و به لب درمانده اش رحم کرده!؟
آخر چگونه!؟…یعنی ت مام مدتی که در خود فرو رف ته بود،رزالین نزدیکش
بود!؟
آری!…درسسست اسسست،چرا که رزالین گم شسسده اش تمام مدت پشسست سسسرش
مخفی شده بود و به او خیره خیره نگاه میکرد…
او هم دلتنگ بود…در تمام این سسسه سسسال…و امروز هم مرور خاطرات کار
دستش داده بود…
بعد از لحظاتی طولانی،صسسدای بهت زده ی لیو بود که هردویشسسان را به زمان
حال برگرداند…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

لیو:رزالین!؟…رز!…خودتی!؟
رزالین نگاه گرفته اش را به لیو هدیه داد…
آخر او چه انتظاری داشت!؟
با غضب رو گرفت تا برود که لیو شتاب زده خودش را به او رساند و بازویش را
گرفت…
لیو:نه…نه رزالین…نرو!
رزالین با اخم او را پس زد:ولم کن…من اینجا کاری ندارم.
لیو فورا گفت:نه من تازه پیدات کردم…تو نباید بری
و متانر ادامه داد:اوه خدای من…باورم نمیشه!
هیجان زده و استرسی بود…از رفتارش هویدا بود..
رزالین اخم کرده گفت:نه اعلاحضسسرت…من متاسسسفم که خلوتتون رو بهم
زدم…من رو ببخشید…باید برم!
چرخید اما بازویش اسیر پنجه ی لیو شد…
لیو:لطفا رز…دوباره نه.
رزالین ناگهانی به طرفش برگشسست و فریاد زد:چیه!؟…چی دوباره نه!؟…من
اشتباه اومدم،همین!
لیو صسدایش محکم شسد:نه تو اشستباه نکردی…من اشستباه کردم که تو رو رها
کردم.
رز را تکان داد:من گمت کردم رزالین…میفهمی!؟…چرا…چرا فرار کردی؟

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

رزا ل ین خشسسس م گ ین از ب غف چ ن بره زده در گ لو یش غر ید: تو چی
میخواسسستی!؟…فرار نکنم؟…تو به من دروغ گفتی!..خواسسستی بمونم تا پدرت
سرم رو بزنه!؟….بخاطر اینکه به تو کمک کردم و تو فقط دروغ گفتی!
لیو بلند گفت:نه من اجازه نمی دادم!…هرگز این اتفاق نمی افتاد..اما تو هم
نباید منو تنها میذاشتی!
رزالین با لبی افسار گسیخته به لیو نگاه کرد…
او چه میگ فت؟…اصسسلا لیو وا عی بود؟…ممکن بود که این مرد خودخواه
چنین کلماتی را به زبان بیاورد!؟
اشک چشمانش را نیش زد…
با تمسسسخر سسسرش را تکان داد:تو رو تنها گذاشسستم؟…فکر میکنم تو دیوونه
شدی!…تو تنها حسی که هیچو ت پیدا نمیکنی،تنهاییه!
از لیو فاصله گرفت…
لیو در مانده گفت:تو نمیدونی چون کنار من نبودی که ببینی چقدر دنبالت
گشتم.
رزالین غرید:دروغگو.
لیو با حسرت فریاد زد:این دروغ نیستن!!
دروغ نبود…چون لیو بی خبر از شاه ویلیام،سربازهایش را به جست و جوی او
می فرستاد…
اشسسک رزالین روانه شسسد اما عصسسبی گفت:هسسست…چون دلیلی براش وجود
نداره…تو یه شسساهزاده ای و من یه معمولی!…یه دختر جنگلی که هیچ وجه
تشابهی با تو نداره!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

حرف هایش درد داشسست اما…برق عشسسق،غم و دلتنگی را در چشسسمان لیو
درخشاند…
و تش رسیده بود تا حرف های اصلی گفته شود…
بی رار دمی برداشت و با لحن آرام و گرمی گفت:تو درست میگی…ما از دو
دنیای متفاوتیم اما تو!…دختر جنگلی،برای من دلیل زندگی هستی!
لرزش شدیدی بدن رزالین را احاطه کرد…
قلبش محکم کوبید و تنش داغ شد…
به حس شنوایی اش شک کرد…!
چطور ممکن بود!؟….حتما خواب میدید!…این بی شسسک رو یایی شسسیرین
بود…!
لیو نفس گرفت و ادامه داد:من…درسسست و تی که رفتی فهمیدم رویای جدید
منی…یه شخص مهم تو زندگیم که باید برای همیشه کنارم باشه.
بغف رزالین بزرگ و بزرگ تر شد…
قلبش اجازه ی فکر را به او نمیداد…
باور کند که رویای شیرینش به وا عیت تبدیل شده!؟
ماتم زده زمزمه کرد:چطور…چطور ممکنه؟
و نگاهش را به زمین دوخت…
لیو سریع نزدیکش شد و بازوانش را در دست گرفت…
لیو:میدونم..میدونم که خیلی غیر منتظره بود اما من دنبال فرصسستی بودم تا اینا
رو بهت بگم…دیگه نمیتونستم این راز رو،این عشق رو تو قلبم نگهه دارم.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

بی هوا سسسرش را بالا داد و نگاه خیسسسش را به » عشسسق « رزالین با شسسنیدن کلمه
چشمان دل فریب لیو دوخت…
ل*ب زد:عشق؟
لیو هول زده لبخ ند زد:ب له،ب له عشسسق…این عشسسق بود که من رو ن جات
داد…عشق تو من رو به خودم اورد.
رزالین شسساپرکی را درون سسسینه اش حس می کرد که با خوشسسحالی بپر بپر
میکرد…
ولی با این حال بادٍ تندٍ تردید،این شاپر عشق را هراسان میکرد…
لیو که نگاه پر شک رزالین را دید با عجله آب دهانش را فرو داد…
لیو:رز من…تو هیچی نم یدونی…من با ید برات توضسسیح بدم… حاضسسری
بشنوی؟
رزالین تکانی به خودش داد…
خب…بعد از سه سال،خوب بود اگر حقیقت را میفهمید…!
هرچند که قلب سرکشش پای رفتنش را بسته بود…
بی حرف دستی به صورتش کشید و به طرف تخته سنگ رفت…
رویش نشست و منتظر ماند…
خووشحالی در دل لیو شکوفه زد…
حس میکرد نباید این فرصسست را از دسسست بدهد و باید شسسانسسسش را امتحان
کند…
جلو رفت و آن سمت تخته سنگ،پشت به رزالین نشست…
حرف هایش سخت بودند و خب او…با نگاه کردن به رز توان گفتن نداشت…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

نفس تازه کرد و بعد صدای آرامش طنین انداز شد…
لیو:میدونم که اگه این حرفا رو بهت بزنم،با خودت فکر میکنی من چقدر
پسسست و عوضسسی ام اما تو…باید بدونی…دیگه نمیخوام با دروغ و بدی ادامه
بدم…مخصوصا حالا که تو رو پیدا کردم.
رزالین از صدا ت لحنش لبخند کمرنگی زد…
با نمک گفت:با اینکه بلا عوضی بودی اما گوش میدم..!
این بار لحن شیطان رزالین بود که باعث شد لیو با غم بخندد…
چند لحظه که گذشت…
لیو:من و تی خودم رو شسس ناختم که فهم یدم تن ها فرزند پدرم،شسسساه ویل یام
هسسستم… با کلی امت یاز به دن یا او مدم… مادرم مهر بان بود و پدرم مردی
جدی…اون صد دا شت از من یه شاهزاده شریف و عادل ب سازه…همی شه
تجربیاتش رو بهم میگفت…و تی که بچه بودم زیاد توجه نمیکردم،برام مهم
نبود اما…
مکث کرد…رزالین سرش را کج کرد…
لیو آه ک شید:اما و تی بزرگ تر شدم،با درک جایگاهم فهمیدم میتونم همه چیز
رو به دسسست بگیرم…و این هدف من شسسد…زمان گذشسست و من تبدیل به یه
شاهزاده مغرور و خودرای شدم که حس ترس رو به مردم کشورش میداد…پدرم
من رو به نبرد های کوچک می سسسپرد تا به همه چیز وارد بشسسم،این خوب بود
اما…کافی نبود!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

چشسسمهایش را با درد بسسست:نفهمیدم کی بدی وجودم رو گرفت…دسسست
درتمند طمع جلوی چشمام رو گرفت و من….برای سریع تر به دست اوردن
تخت پادشاهی پدرم…. صده…کشتنش رو کردم!
در یک لحظه چشمان رزالین درشت شد و راست نشست!
لیو مشتش را روی پایش فشرد…
سخت بود…حتی گفتنش…!
خودش هم باورش نمی شد که به این کارش اعتراف کرده…!
رزالین برای یک لحظه از لیو ترسید…!
چرا که لیو را مردی جدی و یکه تاز می شناخت که هرکاری را میخوا ست،می
توانست انجام دهد…
و حالا هم حسش را درک میکرد…زیرا لیو،خوده درت بود…!
با صدای گرفته ی لیو به خود آمد…
لیو:چند باری امتحان کردم…اما نمیشد…هربار یه اتفا ی افتاد و پدرم سلامت
موند…اما کوتا نیومدم…انقدر دیوانه شسسده بودم که به بهونه شسسکار به جنگل
ببرمش…سربازهای مخصوصم به دستورم همه چی رو آماده کردن و…
لحنش کش دار شد:درست لحظه ای که شم شیر رو بیرون ک شیدم،همه چیز
بهم خورد!…یکهو راه زن ها بهمو حمله کردن اما پدرم هدفم رو فهمید.
بغضش را ورت داد:من فرار کردم…همه رو پشت سرم رها کردم و رفتم…بین
راه به یه غار رسسس یدم،چون فکر میکردم ممک نه دن بالم کن به اون غار پ ناه
بردم، غا فل از این که چه چیزی در انت ظار مه…اون غار خیلی مرموز
بود…هیچکس توش نبود اما روی دیواراش کلی نوشته بود…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

لیو شسسسانه هایش را تکان داد:همه اشسسون راجع به خوبی و بدی و عدالت
بودن…اینکه هرکسی جواب کارهاش رو میگیره!
به دریاچه نگاه کرد:شسساید اشسستباهم این بود که اونا رو زیر لب خوندم…با به
زبون اوردن اون کلمات نور سسسبز رنگی غار رو احاطه کرد…اونقدر روشسسن و
زننده که چشمام رو زد!
لیو سکوت کرد…
و خب سخت نبود فهمیدن ادامه ی حرفش را…
رز سرش را تکان داد:اون یه ورد بوده…جادو.
لیو با صسسدای بمی گفت:بله اون ورده طلسسسمم بود…که میخواسسست من رو به
سزای اعمالم برسونه.
پوزخندی زد:و رسسسوند…درد شسسدید چشسسمام که آروم شسسد از غار بیرون
اومدم…فکر میکردم چیز خاصی نیست،تو راه برگشت نقشه دیگه ای کشیدم
تا پدرم نظرش راجع بهم عوض نشه و بازم بهم اعتماد کنه.
مکث کرد:اما با برگشتنم به صر فهمیدم سربازای پدرم منتظرم هستن!…پدرم
با خشسسم خواهان مجازاتم بود اما من بازم فرار کردم…بین فرار من خیلی ها
جونشون رو از دست دادن،به خاطر من.
با ناراحتی و کلافگی ادامه داد:من تبدیل به یه ا سلحه ک شنده شده بودم…اون
هم با یه نگاه!
ل*بش را گزید و سکوت کرد…
رزالین ناراحت از سرگذشت لیو سرش را به زیر انداخت…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

حقیقت همین بود…
لیو به بدترین نحو مجازات شده بود…
اما حالا بیشتر شبیه انسان های پشیمان و غمزده بود…
لیو بعد از به دسست آوردن اعتماد به نفسسش،از روی تخته سسنگ برخاسست و
چرخید…
مقابل رزالین غرق در دنیای فکرها ایستاد…
این دختر در همه حالت جذاب بود…
نفس عمیقش را بیرون فرستاد و جلوی پای رزالین،روی یک زانو نشست…
لیو:میدونی…من برای نجات جونم فرار کردم اما به یه روباه کوچولو برخوردم.
تلخ لبخند زد:تو از اینجا رو خوب میدونی اما نمیدونی که من چطور اسسسیر
عشق شدم…
سردرگم ادامه داد:در وا ع خودمم نمیدونم چرا اما…
به رزالین نگاه کرد…
سکوت ناگهانی اش باعث شد رزالین هم نگاه شکلاتی رنگش را به او تقدیم
کند..
لیو خیره به صسسورت دلنشسسینش ل*ب زد:نمیخوام فکر کنم..نه به بلش نه به
بعدش فقط…پدرم از من خواسسته همسسرم رو انتخاب کنم و من…میخوام که
تو ملکله ام باشی!
برای لحظاتی نفس رزالین بند آمد…
چه می شنید؟…هزیان!؟
ناگهان عصبی از جایش برخاست…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

اصلا او هنوز حرف هایش را هضم نکرده بود…آن و ت او چه میگفت!؟
از لیو دور شد…
صورتش را مچاله کرد و گفت:حالا دیگه مطمئن شدم که عقلت رو از د ست
دادی!… م ی ف ه می چی م ی گی؟… من از فاصسسس له ها م ی گم و تو از
چی!؟…اصلا…اصلا چرا حقیقت رو نگفتی؟…چرا از اول وا عیت رو نگفتی
تا من کودن فرض نشم!؟
لیو از روی زانو بلند شسسد و گفت:چون ترسسسیده بودم!…تو فکر میکردی من یه
دزدم…اگه را ستش رو میگفتم توهم وح شت زده می شدی و دیگه باهام همراه
نمیشدی…پس ترجیح دادم اونطور که میخوای منو بشناسی.
رزالین پر بغف غر ید:خودخواه…از آدم های دروغگو متنفرم…من آدم
ترسویی نیستم…من بخاطر اینکه جونمو نجات دادی کمکت کردم ولی تو…
با ناراحتی سکوت کرد…
لیو از لحن جدی رز نگران شد…
همه چیز در آستانه خراب شدن بود…
اما نه…باید کاری میکرد…
دهان باز کرد تا دلیلی بیاورد که رزالین دستش را به علامت سکوت بالا آورد…
رزالین:تو با خودت چی فکر کردی؟…اصلا چرا باید حرفاتو باور کنم؟
لیو در جایش خشک شد…
نگاهش به حرکات رزالین مات ماند…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

رزالین پوزخندی زد و به طرف دیواری که دور تا دور لعه ی پشسست سسسرش
کشیده شده بود رفت…
تکیه داد و گفت:چرا فکر کردی با این همه بدی تو رو می پذیرم؟…چجور
میشه بهت اعتماد کرد!؟…هاه!؟
قلب لیو لرزید…
احساس میکرد ممکن است برای بار دوم رزالین را از دست بدهد…
حرفای رز حس خوبی را به او نمیداد…
وجودش را غم گرفت…
درمانده گفت:همه یه جاهایی اشتباه میکنن…بخشش برای این لحظه هاست.
رز ابرو بالا انداخت:اوه درسسسته…اما من هم گفتم که از دروغ و آدم های
دروغگو متنفرم و نمیتونم تحملشون کنم..!
سکوت سنگینی حکم فرما شد…!
لیو جوابش را گرفت…
بنظر می آمد که دیگر روحی در کالبد ندارد…!
نفسش سنگین شده بود و خود را بازنده می دید…
چقدر از حرف هایش،کارهایش،اصلا از وجودش پشیمان بود…!
چیز بزرگ و سفتی در گلویش متولد شد..!
لعنت!….لعنت به پنهان کاری اش…لعنت به جایگاهش!…لعنت به همه
چیز!
رزالین که سکوت لیو را طولانی حس کرد،سرش را بالا داد…
با دیدن صورت گرفته و برق اشک در چشمان لیو،وجودش لرزید…!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

رزالینی که از سسسر دلتنگی تمام این سسسه سسسال را در خفا به اینجا می آمد تا
خاطراتش با عشق دست نیافتنی اش را مرور کند…
و حال که او را دیده بود جز شیطنت صد دیگری نداشت…!
اما انگار تند رفته بود…!
در کنار این افکار پریشسسانش،لبخند کمرنگ اما دلنشسسینی گوشسسه ی لبش جا
خوش کرد…!
از عمق و ابراز احساسات لیو لذت می برد…
چرا که شنیدن این حرف ها از مرد مو بور و تخسی که شناخته بود بعید بود…!
چقدر دلش برای مرد مغرورش تنگ شده بود…
اصلا دوری دگر محال بود…
آخر مگر دیوانه بود که برای دومین بار شاهزاده اش را از دست بدهد..!؟
ناگهان با صدای پر حرص و بغف لیو به خودش آمد…
لیو:میخ ندی؟…از دیدن ضسسعف و ناتوانی من لذت می بری!؟…این که در
برابرت کم میارم خوشحالی آرهههه!؟
رزالین از صسسدای نسسسبتا بلند لیو در خود جمع شسسد و ابروهایش را بالا داد و
متعجب نگاهش کرد…
چند لحظه بعد که آرام شد،گفت:نه فقط…جوابت رو دادم.
لیو:جواب؟
رز بی خیال شانه بالا انداخت:بله…تنبیهت!
نگاه لیو رنگ شک به خود گرفت…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

فکرهایی در سرش چرخ میخوردند…
امیدوار بود اشتباه نکرده باشد…!
لیو:منظورت چیه؟
و رزالین در جواب تنها لبخند زد…گرم و نرم…
لیو همه چیز را گرفت…!
که تا این لحظه اسیر شیطنت های رز بوده…
ناگهان جر ه ای در ذهنش زده شد…
که اینطور!…و خب…اگر رز هم تنبیه شود چه!؟
در چشم بهم زدنی اخم وحشتناکی بین ابروانش نشاند…!
ل*ب هایش را بهم فشرد و فکش را منقبف کرد…!
رزالین با دیدن حالت لیو،چشمانش درشت شد…
بل از اینکه حرفی گفته شود،لیو به طرفش هجوم آورد…!
رزالین جیع کوتاهی زد و با دست دهانش را گرفت…!
به محف نزدیک شدن لیو چشمانش را محکم بست که همزمان کوبش دست
های لیو را در دو طرف سرش بر روی دیوار شنید…
لحظات نفس گیری برای رزالین طی شدند…
زمان برد تا پلک برهم بزند…
چشم که باز کرد،صورت لیو را با فاصله خیلی کم مقابل خودش دید…
لبش بازیگوش شد…
چقدر نگاه کردن به چشمان روشن و براق لیو برایش لذت بخش بود…
دلش میخواست از شدت خوشحالی جیغ بزند و بلند بخندد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

اما نمی شد…چرا که در وضعیت عجیبی رار داشت…!
پر شرم از حالتشان ل*ب گزید و نگاهش را به سینه ی لیو دوخت…
اما این کار باعث نشسسد که از صسسدای بم لیو و حرف های معنادارش در امان
بماند…
لیو:تو هنوزم منو آزار میدی؟
ابرو بالا ا ندا خت و ادا مه داد:نم یدونی که میتونم هرکاری با هات بکنم تا
اونجوری که میخوام تنبیه بشی!؟
تیز جلو آمد:هاه!؟
از حرکت سریعش،رزالین خودش را بیشتر به دیوار چسباند…
چقدر در تنگنا رار دادن رزالین به لیو لذت می داد…!
با لبخند نامحسسسوسسسی خیره ی گونه های صسسورتی رنگش بود که رز تخس
نگاهش کرد و گفت:و تو…میخوای منو بترسسسونی!؟…باید بهت بگم که موفق
نمیشی!

با نفس نفس گفت:دیگه هرگز…نرو…یعنی نمیذارم که بری…هیچو ت اجازه
نمیدم!
رزالین نفس بلندی گرفت و حرارت گفت:نمیرم…من هرگز نمیرم.
لیو بم شده گفت:دوستت دارم.
رز فورا جواب داد:دوستت دارم.

آرام اما شیطان گفت:باید بریم…چون خیلی کارها داریم!
رزالین بی صدا خندید و با گرفته شدن د ستش تو سط لیو،با خو شحالی با او
همراه شد…
***
وارد صر که شدند،رزالین با کنجکاوی اطراف را نگاه میکرد و لیو م صمم به
راهش ادامه میداد…
به در تالار که رسیدند،نگهبان حضورشان را اعلام کرد…
شاه ویلیام که آماده و آگاه بر این دیدار بود،اجازه ی ورود داد…
با هر دمی که برمیداشتند ترس و استرس رزالین بیشتر می شد…
داشتن شاهزاده این دردسرها را هم داشت دیگر..!
ولی صد پا پس کشیدن را هم نداشت…
آنقدر غرق اف کارش بود که و تی به خودش آ مد که مقا بل شسسساه ویل یام و
همسرش ایستاده بودند…!
نگاه خیره آن دو او را خجالت داد…
بی حرف سر به زیر انداخت…
چند لحظه که گذشت اولین نفری که به حرف آمد،لیو بود…
لیو:پدر،مادر…من اینجام و یه شخص خاص رو در کنارم دارم..
دستش را به طرف رز گرفت و گفت:همسر انتخابیه من،رزالین..
سر رز بیشتر خم شد و ملکه روجینا به نرمی لبخند زد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

صدای محکم شاه در فضا طنین انداخت…
شسساه ویلیام:که اینطور…پس تو کسسسی هسسستی که جون پسسسر من رو نجات
داد،درسته!؟
رزالین از نگرانی نمی دانست چه بگوید…
بین کلمات دست و پا میزد که دستی که هنوز توسط لیو اسیر بود،فشرده شد…
شاه ویلیام منتظر سرش را اندکی کج کرد…
رزالین با لرزش سسسرش را بالا داد و به سسسختی گفت:آم…خب اینطور…بنظر
میاد شاهنشاه.
شاه ویلیام نزد خود ابرو بالا برد…
این دختر فروتن بود!؟…اگر چنین است که این یک پوئن مثبت بود!
شاه از روی تخت سلطنتی اش برخاست و به آن دو نزدیک شد…
مقابلشان ایستاد و دستهایش را از پشت گره داد…
شاه ویلیام:پس…انتخاب پسرمن یک دختر از جامعه اس که از ضا فراری هم
بوده!…دختری که با آگاهی بر رفتار و کردار پسر من،هنوز کنارشه.
رز سر به زیر ل*ب گزید و نگاه لیو رنگ نگرانی گرفت…
درک حرف های پدرش کمی سخت بود…
بل از اینکه چیزی بگوید،شاه ویلیام در کمال تعجب لبخند زد..!
شسسساه ویل یام:و م یدون ید من چی فکر میکنم؟…این که تو،رزالین…تو بهترین
شریک برای پ سرمن ه ستی…لایق ترین فرد برای ملکه شدن و همراهیه شاه
آینده ی کشورمون!
چهره ی لیو و رزالین غرق از تعجب شد…!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

هردو خیلی ناگهانی به شاه ویلیام نگاه کردند که صدای خنده ی ملکه روجینا
در فضا طنین انداز شد…
آسودگی و آرامش در دلشان دریا شد…
رزالین با چشمانی براق به لیو نگاه کرد که ردیف دندان های سفید لیو را دید…
و این یعنی هموار شدن تمام راه های زندگی…!
***
در سالن بزرگ صر همهمه ای بر پا بود…
مهمان ها دسته دسته در گوشه کنارها مشغول صحبت درباره ی پادشاه و ملکه
ی آینده بودند…
چرا که همگی به مناسسسبت برگذاری جشسسن ازدواج لیو و رزالین دعوت شسسده
بودند…
کوچک و بزرگ با شوق فراوان منتظر دیدن نگین های مجلس بودند…
لیو بی صبرانه در انتظار عروس زیبایش ایستاده بود…
شاه ویلیام و همسرش هم در جایگاه مخصوصشان نشسته و با لبخند نظاره گر
این خوشحالی بودند…
مل که روجی نا با لحن گرمی گ فت:میبینی ویل یام؟…آرامشسسی که م حال
میدونستی خودش رو بهمون نشون داده.
شسساه ویلیام به لبخند ملیح ملکه نگریسسست و با لبخند آرامی سسسرش را تکان
داد:بله…درسته.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

با صسسدای موسسسیقی افتخار انگیزی،همهمه ها خوابید و نگاه ها به طرف در
ورودی کشیده شد…
در باز شد و رزالین آراسته به لباس بلند سفیدش داخل شد…
صورتش زیر تور سفیدی پوشیده شده بود…
با هر دمی که برمیداشت،نگاه های مسخ شده به دنبالش کشیده میشدند…
لیو بی رار در جایش جا به جا شد…
ضربان تند و محکم لبش او را بی تاب تر از بل میکرد…
با نزدیک تر شد رزالین،دستش را به طرفش گرفت…
رزالین با لبخند عمیقش به او نگاه کرد و دست در دستش رار داد…
هردو در جایگاه زانو زدند و کشیش شروع به خواندن کرد…
کشیش گفت و آن دو با همه ی وجود بول کردند که در سختی و آسانی درکنار
هم بمانند تا ابد به یکدیگر عشق بورزند…
شاه ویلیام و ملکه روجینا با لبخند شاهد این پیمان شدند…
مقابل هم که رار گرفتند،لیو با عشق دست جلو برد و تور را کنار زد…
هاله ای شرم و خو شحالی باعث شده بود لپ های رزالین به صورتیه خوش
رنگی در بیایند…
حلقه ها را آوردند و لیو آن را در انگشت رز فرو برد…
رز با همه وجود سعی کرد خونسرد باشد…
برای او این همه مورد توجه و در دید رار گرفتن سخت بود…
نفسش را بیرون داد و حلقه را تقدیم انگشت لیو کرد…
لیو لبخند زد و دست های ضریف رز را میان دست های درتمندش گرفت…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

چند لحظه نگذشت که صدای دست مهمان ها فضای سالن را پر کرد…
رز و لیو با شادی خندیدن…
با بلند شدن شاه ویلیام متوجه شدند که باید کنار بروند…
شاه ویلیام با ا تدار شنلش را کنار زد و رو به مهمان ها ایستاد…
شاه ویلیام:مردم من،از شما برای حضورتون ممنونم…ما امروز جمع شدیم تا
پیوند شسساهزاده لیو و رزالین عزیز رو جشسسن بگیریم…و اما در کنار این اتفاق
خوب،من تصمیم دارم جانشینم رو به مردمم معرفی کنم.
شاه ویلیام نگاهش را روی مهمان ها چرخاند: شماها میدونید که من همی شه
برای آرامش مردم کشسسور تلاش کردم… که در ر فاه باشسس ید،مورد ظلم رار
نگیرید…تلاش کردم که بیگانگان به لمرومون تعرض نکنند اما همه میدونند
که من همیشه نیستم…به همین خاطر…
دسسستش را به طرف لیو گرفت: صسسد دارم تنها فرزندم،لیو رو خیلی رسسسمی به
عنوان ولیعهد انتخاب کنم…امید هست برای موفقیتش.
با سسسکوت شسساه،لیو از رز فاصسسله گرفت و با دم های محکم به طرف پدرش
رفت…
کنارش ایستاد و شاه ویلیام برگشت و از باشتک مخملی که در دستان بانویی
بود،تاج را برداشت…
لیو مقابل پدرش زانو زد و شاه ویلیام با جدیت تاج رو بر سر لیو رار داد…
لیو به آرامی برخاست و مورد تشویق مهمان ها رار گرفت…
چند لحظه سکوت طنین انداخت…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

لیو نفس گرفت و نگاه منتظر مهمان ها را از نظر گذراند و سسسپس با صسسدای
محکمش همه را به شنیدن دعوت کرد…
لیو:من میخوام تو این لحظه از فرصتی که به من داده میشه در دانی کنم…من
میدونم که با اشتباهات بزرگی داشتم و خیلی ها از آینده ی این کشور ترسیدند
اما میخوام بهتون این اطمینان رو بدم که هرگز چنین اتفا ی نخواهد افتاد…چرا
که من با محبتی از جنس عشق به زندگی عادی برگشتم،به دور از بدی…
لیو با امیدواری لبخند کوچکی زد:من با همه وجود اعتماد شما رو خریدارم و
از شما میخوام برای پیشرفت این کشور به من کمک کنید…
بلندتر ادامه داد:به امید سربلندی!!
صدای دست گوش ها را خراش میداد…
همگی میخندیدند…از تواضع شاه آینده شان خوشحال بودند…
شاه ویلیام راضی و سرخوش بود و ملکه روجینا تلاش میکرد ا شک هایش را
مهار کند…
رزالین از ته دل لبخند میزد و با افتخار شاهزاده اش را تشویق میکرد…
لیو با اطمینان سر تکان داد و سر چرخاند و اولین نفر به همسرش نگاه کرد…
رزالین که نگاه لیو را روی خود دید بدون کنترل شسسیطنت ذاتی اش،چشسسمکی
حواله کرد…
و لیو سرخوش از بازگرداندن زندگی اصلی و داشتن عشقش از ته دل خندید…
***
لیو:رز عجله کن.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

رزالین با صسسدایی که سسسعی داشسست پایین نگهش دارد گفت:هی تو دیوونه
شدی…من حتی نمیتونم جلوی پام رو ببینم!
لیو د ست رزالین را گرفت و با لحن شیطانی گفت:غر نزن ملکه ی من…فقط
دنبالم بیا.
رزالین از شیطنت او ریز خندید و با د ست دامن لبا سش را بالا برد و پله های
پیچ در پیچ که در غرق در تاریکی بودند را طی کرد…
در همان حال گفت:من نمیتونم بفهمم که چرا باید سسسه نیمه شسسب بریم روی
بوم صر؟
لیو با نگاهی به جلویش گفت:چون تو این ساعت دیدنیه.
رزالین پوفی کشید و بی حرف پله ها رد کرد…
با رسیدن به در چوبی کهنه ای،لیو آن را باز کرد…
با قدم گذا شتن در فضای باز پ شت بام،رزالین نفس عمیقی گرفت و با شعف
اطرافش را نگاه کرد…
رز:واوو…چقدر شنگه.
لیو:بالاتر رو نگاه کن تا شنگی بیشتر بشه.
رزالین سرش بالا داد که با دیدن آسمانٍ ستاره باران،چشمانش گرد شد…
نفس بریده گفت:خدای من…
دمی برداشت:اینجا معرکه اس.
لیو سسسنگ ریزه ی زیر پایش را پرتاب کرد و گفت:اینجا جاییه که و تی دلم
تنهایی و کمی فکر میخواد میام.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت پنجم

رزالین با سر به هوایی گفت:همیشه اینقدر پر نوره؟
لیو عمیق نگاهش کرد:بیشتر او ات..
رز:اوووم.
نسیم شبانه ای که وزید،باعث شد رزالین پلک ببندد…
لیو مسخ رص ماهی بود که کنارش ایستاده بود…
از شروع زندگی جدیدشان زیاد نگذشته بود و همه چیز تازگی داشت…
رز:میتونم یه سوال بپرسم؟
لیو:البته.
رز:پدرت…تو رو بخشیده؟
لیو سرش را پایین داد…
یکم غیر منتظره بود اما تا حدودی جواب را میدانست…
رز:نمیشه بهش جواب داد!؟
چند لحظه سکوت و بعد…
لیو:از رفتارش،از اینکه منو ولیعهد انتخاب کرد…میشسسه فهمید که بهم اعتماد
کرده.
رز لبخند زد:پس خوبه.
لیو نیز لبخند زد و سسسپس نمایشسسی دسسستهایش را باز کرد و خمیازه کشسسان
گفت:آوو خدا،چقدر خستم.

لیو او را به خود فشرد:حالا بهتر شد.
رز سرش را به شانه ی لیو تکیه داد…
لیو:نظرت چیه که به رابرت بگیم بیاد با ما زندگی کنه؟
رزا بچگانه شسسانه بالا انداخت:میتونیم بگیم…ولی میدونم که نمیاد…اون از
زندگی خاصش جدا نمیشه.
لیو خندید و گفت:خب و خودت…از زندگی جدیدت را ضی ه ستی؟…دلت
برای جنگل تنگ نشده دختر جنگلی؟
رز شیرین خندید:حقیقتش بله تنگ شده…برای شکار و گردش و شیطنت هام
اما…
سرش را کج کرد:این جدا شدن هه به زندگی با تو می ارزه!
لیو سرخوش از پاسخش
لیو:اووووم اشسسکال نداره…من نمیذارم دل تنگ بشسسی…همه چیز رو برات
هیجان انگیز میکنم.
رزالین با لبخند دندان نمایی دسسستانش را روی دسسستان لیو نهاد و گفت:مثلا
چطوری؟
لیو  برای شروع فردا میریم جنگل سوارکاری!
رزالین به هقه خندید و دستهایش را بالا برد و جیغ زد:اینسسسسسسسسه!!!
و صدای خنده لیو زیر گوشش،چقدر لذت بخش بود..!!
شاید لیو را عشق نجات داد…

اما راه همیشه هموار نیست…
یادمان باشد که طمع و خودخواهی،راهیست به جاده تباهی…!!
پایان.
21/9/95
با تشکر از شیرین سعادتی عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا

 

 

دانلود رمان عاشقانه دستان لرزان,رمان عاشقانه دستان لرزان, رمان دستان لرزان رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور دستان لرزان, رمان عاشقانه صحنه دار دستان لرزان, رمان عاشقانه ایرانی دستان لرزان, رمان عاشقانه کوتاه دستان لرزان, رمان عاشقانه ۹۸ia دستان لرزان, رمان عاشقانه خارجی دستان لرزان, رمان عاشقانه پلیسی دستان لرزان, رمان عاشقانه دانلود دستان لرزان, دستان لرزان,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان دستان لرزان,دانلود رمان دستان لرزان برای موبایل,عکس شخصیت های رمان دستان لرزان,دانلود رمان دستان لرزان apk,دانلود رمان دستان لرزان لاو98,رمان دستان لرزان قسمت اول,دانلود رمان دستان لرزان نسخه apk,دانلود رمان دستان لرزان apk,رمان دستان لرزان قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های نوشته شیرین سعادتی

تاکنون ۲ نظر ثبت شده است.

  1. سرکاریه آدمو پاس میدین این صفحه ب اون صفحه

    • سلام مجدد، متن رمان کامل و در ۵ بخش برای شما قرار داده شده است فقط به علت اینکه کاربران اعلام کردن که با لینک دانلودها در تمام فرمت ها مشکل دارند بر این شدیم تا رمان را به صورت متن قرار بدیم تا دسترسی راحت تر باشد .
      چشم در انتهای هر رمان لینک کامل رمان را نیز قرار میدیم تا شما بتونید دانلود کنید
      ممنون که نظر دادین

معادله راحل کنید *

طراحی ها
تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است