خانه » داستان های عاشقانه » رمان های عاشقانه » رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

در رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم بخش جدید رمان دستان لرزان را قرار داده ایم در بخش قبل مشاهده کردین که هر دو به هم نستبا ً وابسته شدند  و معالجه چشمان …

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

نام رماندستان لرزان بخش چهارم
نویسنده : شیرین سعادتی 
ژانر: عاشقانه

خلاصه رمان :

روزی روزگاری در زمان های قدیم،یه شاهزاده مغرور و خود رای بود که بی توجه به مردم کشورش،قصد تصاحب سلطنت پدرش رو داشت…اما غافل از اینکهه این کار باعث میشه که…..

توجه: قسمت های غیر اخلاقی کلیه رمان ها حذف می گردد

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

لیو نشست و رزالین با شوق بالای سرش منتظر ماند…
خودش هم نمیدانست چرا آنقدر هیجان دارد…!؟
یعنی برای سلامتی او خوشحال بود…!؟
با آمد گوتل از فکر خارج شد…
گوتل با شیطنت خندید و با صدای خش دارش گفت:خب…و تشه نتیجه این
همه زحمتو ببینم!
لیو اخم کرد…
اصلا از این پیرزن منت گذار خوشش نمی آمد…!
گوتل جلو رفت و گره پارچه دور چشمان لیو را باز کرد…
پارچه را برداشت و به صورت استخوانی و مردانه لیو خیره شد…
گوتل دهان باز کرد و زیر ل*ب جمله ای را چند بار تکرار کرد…
لبخند گشادی زد که دندانهای سیاهش بیرون افتادند:حالا و تشه چشماتو باز
کنی خوشگله.
لیو سسسر ت کان داد و صسسسد بهم زدن پ لک هایش را کرد که گو تل فورا
گفت:نه!…اینجا نه…برو بیرون و روی اون خرگوش تو فس امتحان کن.
لیو کلافه سر تکان داد و بلند شد…
رزالین سریع بازویش را گرفت و گفت:من کمکت میکنم.
از کلبه خارج شدند…
لیو:از این وضعیت متنفرم.
رزالین در حالی سسسر می چرخا ند گ فت:م یدونم…ولی دی گه داری راحت
میشی.
رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

فس خرگوش را در سمت راستش دید…
لیو را چرخاند:به این سمت وایسا.
هردو نفس پر استرسی کشیدند…
رزالین آرام گفت:حالا…آروم چشماتو باز کن.
لب لیو پر تپش می تپید…
میترسید…
از نفرین شده ماندن…
از نحس ماندن چشمهایش…
به سختی آب دهانش را فرو داد و دستانش را گره کرد…
آرام پلک لرزاند و نگاه به رو به رویش دوخت…
یک فسه ی فلزی…
چوب های خرد شده و زمین زیر پایش…
سرش را بالا تر داد…
فس چوبی را دید که خرگوشی درونش حبس شده بود…
به خرگوش نگاه کرد…
رزالین با ترس بازوی لیو را چنگ زد…
در کسری از نانیه خرگوش لرزید!
نور سبز رنگ از چشمان لیو متصاعد شد و محیط را در بر گرفت…
تیری که از سر رزالین رد شد،باعث شد آهی بکشد و پشت لیو پناه بگیرد…
خرگوش بیچاره ناله ی ریزی سر داد و لحظه بعد…بر کف فس افتاد…!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

د ایقی بعد…
رزالین و تی درد را اح ساس نکرد،به آرامی عقب رفت که همین لحظه صدای
عربده لیو زمین را تکان داد…!
لیو:نسسسسه!!…لعنتسسسی!!
لیو به طرف فسه ها حمله برد و با عصبانیت آن ها را روی زمین پرتاب کرد…
لیو:چرا چرا چسسرا!؟؟…دیگه باید چکسسار بکنسسم!؟؟…خسسدا!!
رزالین با ترس سرش را میان دستانش گرفته بود…
از رنجش لیو در عذاب بود…!
اوضاع بدی بود…
سخت است نتیجه تلاشت این گونه باشد…
شکست پشت شکست…
رز به آرامی جلو رفت:لیو لطفا آروم باش…یه راه دیگه رو امتحان…
با فریاد لیو،حرفش را ادامه نداد…
لیو:چیسسسسسسسسسسسسسسسو امتحان کنسسسسسسسسسسم!؟…این طلسسسم لعنتی شسسکسسسته
نمیشسسه!!…میفهمسسی!؟؟
رز با ناراحتی سر به زیر انداخت…
و لیو با نفس نفسی از سر عصبانیت روی تکه چوبی نشست…
و چاره چه بود!؟
کَس نمیدانست…!
***

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

چند د یقه ای بود که از گوتل خداحافظی گرفته بودند و راه برگشسست را طی
میکردند…
لیو گرفته بود و اخم آلود…
رزالین هم به ناچار سکوت کرده بود…
با فاصله از هم دم برمیداشتند…
درست مثل زمانی که در جنگل هم دیگر را دیده بودند…
گوتل که همیشسه لبخند خبیثی بر ل*ب داشست،تنها با نگاه سسنگینش آن ها را
بدر ه کرده بود…
آن دویی که دست از پا دراز تر برمیگشتند…
حتی پی شنهاد یک ورد دیگه را داده بود اما ا ضافه کرده بود که ممکن ا ست آن
هم جواب ندهد…
چرا که طلسم سختی بود…
طلسمی که با بدی به وجود آمده بود…
لیو نپذیرفت و ترجیح داد کلبه گوتل را ترک کند…
و رزالین هم به اطاعت از او با لیو همراه شده بود…
نمیدانست تصمیم لیو چیست…!؟
حال لیو سرخورده بود و هرکاری از او بر می آمد…
و رز نمیدانست چه کمکی از دستش بر می آید…
تا اکنون که فقط زیر چشسمی او را نگاه میکرد که با نگاه خیره اش به زمین، دم
برمیداشت…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

هرچند د یقه یک بار مشسست هایش را می فشسسرد و نفس عمیقش را بیرون می
داد…
رز با نا امیدی سرش را تکان داد تا از این افکار دور شود…
به روستا که نزدیک شدند،رزالین در دل دعا کرد که دوازه را نبسته باشند…
و و تی به آن بن بست رسیدند با دیدن دروازه که هنوز بالا بود،لبخند کوچکی
زد…
در میان آن همه ناکامی،این باعث امیدواری بود…!
دوباره خود را با شنل ها پوشاندند و وارد روستا شدند…
همان راه را در پیش گرفتند و به چپ پیچیدند…
رزالین که مدتی بود از مردم دور بود این بار با دید زدن آن ها خود را سسسرگرم
کرد…
به برو بیا هایشان…فریادهایشان نگاه کرد…
از دیدن پسسسرکی که دامن مادرش را گرفته بود و با خواهش خرید یک نان را
طلب میکرد لبخند غم آلود زد…
بحث و دعوا بود…اما صفا و صمیمیت هم بود…
رز نفسش را بیرون داد و بی هوا خود را تکان داد…
مگر اینکه در کنار این کوه سختی و غرور،او شیطنت کند…!
نگاهی به لیو انداخت…
صورتش را نمیدید…
چرا که زیر کلاه شنل پنهان شده بود…
سر کج کرد تا موفق به دیدارش شود که…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

ناگهان گ د گر شکه ای از رو به رو با سرعت به طرفشان آمد…
رزالین حواسش نبود که در خطر است…
اما لیو متوجه شد…
چیزی به برخوردشان با درشکه نمانده بود که…
لیو فورا رزالین را در آغوشش پنهان کرد و به طرف خود کشید…
درشسسکه بدون آسسسیب به آن ها گذشسست اما در همین لحظه لیو که پشسستش را
نمیدید،بی هوا به میز چوبی که میوه ها روی آن رار داشت برخورد کرد…
میز تکان خورد و سبد سیب ها روی زمین چپه شد…
سیب های سرخ روی زمین راه افتادند…
رزالین که از این حرکت در شسسوک بود،به خود آمد و از آغوش محکم لیو بیرو
آمد…
رزالین:چه خبر شده!؟
و به زیر پایش نگاه کرد…
همهمه ای بر پا شده بود…
فروشنده ی میوه ها که مرد وی هیکل و د بلندی بود با ریش و سبیل های پر
پشت،با درک اوضاع عصبانی جلو آمد و یقه لیو را در چنگ گرفت…
فروشنده:هی عوضی کوری؟…فهمیدی چکار کردی؟
لیو که در انر اتفا اتی که افتاده بود در جلد سسسخت خود فرو رفته بود به آرامی
گفت:یکهو اتفاق افتاد…من متاس…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

فرو شنده اجازه ی ادامه داد را به او نداد و غرید:بهتره خفه شی!…عذر خواهی
تو خسارت من رو جبران نمیکنه…حالا من با این میوه ها چکار کنم!؟
لیو که خیره به سسسینه ی آن مرد بود،با حرص کنترل شسسده ای چشسسمانش را
بست…
باید خود را کنترل میکرد…
چرا که ممکن بود به مردم آسیب برساند…
مردم آن سسه نفر را دوره کرده بودند و انگار درحال تماشسای صسحنه ی هیجان
انگیزی بودند…
رزالین اما با ترس و نگرانی به آن ها چشم دوخته بود…
لیو ل*ب زد:گفتم که نمیدونم چطور اتفاق افتاد…پولش رو بهت میدم.
فروشسسنده که انگار دل تنگ یک زد و خورد حسسسابی شسسده بود،بدون پذیرش
فروتنی لیو،صورتش را مچاله کرد و دستش را بالا برد…
فریاد زد:به حسابت میرسم احمق.
و مشتش را روی چانه ی لیو فرود آورد…!
رزالین جیغ کشید و لیو روی زمین افتاد…
با این حرکت تمام آن کوتاه آمدن ها دود شد و به هوا رفت…
چرا که لیو منتظر تلنگری بود تا ناراحتی اش را تخلیه کند…!
با یک حرکت تند پاهایش را جمع کرد و خود را به بالا هل داد…
به محف اینکه روی پاهایش ایستاد،جواب مشت آن مرد فروشنده را داد…!
رزالین جیغش را م یان دسسست هایش خ فه کرد و سسسپس گ فت:هی…تمومش
کنید…کافیه.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

اما کسی گوش نکرد…
فروشنده غضب آلود خون دهانش تف کرد و به طرف لیو حمله برد…
هر که چیزی میگفت اما دریغ از جلو آمدن برای کمک…
چرا که میترسیدند…
اگر می آمدند در دردسر می افتادند…
در کل عادت به این کار نداشتند…!
فروشنده با زدن مشتی به شکم لیو او را خم کرد…
سپس با آرنج بر کمرش کوبید که لیو با درد بر روی زمین خوابید…
فرو شنده بدجن سانه خندید:پ سر کوچولوی احمق!…کار ا شتباهی کردی که با
من وارد بحث شدی.
فروشنده که آنجلو نام داشت در روستا روی زبان ها بود…
بخاطر اخلاق بدش…بخاطر درتی که به رخ مردم روستا میکشید…
لیو جوابی نداد و ل*ب هایش را بهم فشرد…
آنجلو با تمسخر ادامه داد:فکر میکنی کی میتونه نجاتت بده!؟
باز هم بی جواب ماند…لیو بهتر شده بود…
آنجلو خندید و به صد ادامه ی این درگیری خم شد تا لیو را بگیرد که…
لیو با یک حرکت ناگهانی پاهایش را بالا برد و به شکم آنجلو کوبید…
رزالین با چشمانی گرد شده خود را عقب کشید…
لیو از روی زمین برخاست و بل از هر حرکتی با سر به سر آنجلو کوبید…
آنجلو گیج شد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

لیو کوتاه نیامد…نمیدانست چه میکرد…
تنها با خشم و غیظ یقه اش را گرفت و روی میز به پشت او را خم کرد…
نفهمید چه شد که به چشمان او نگاه کرد…!
لیو:من احمقم؟…و تو نمیدونی این احمق میتونه به راحتی جونتو بگیره!
سر آنجلو تیر کشید…
صورت رزالین را هاله ای از وحشت پوشاند…
آنجلو چشم بست و ناله ی بلندی سر داد…
رزالین به طرف لیو یورش برد و فریاد زد:نسسه!…نکن!
بازویش را گرفت و کشید…
لیو با نفس نفس عقب رفت…
شاید خداوند به آنجلو رحم کرد…
و اگر رزالین جلو نمی آمد…چه می شد!؟
لیو دل آزرده سر به زیر انداخت که یک صدا از پشت جمعیت گفت:هی…چه
خبره اونجا؟…برید کنار،زودباشید…
رز هراسان به طرف صدا نگاه کرد…
جمعیت کنار رفتند که…
سربازان و شوالیه های شاه ویلیام نمایان شدند…!
رزالین ماتش برد و لیو…
لبش تو خالی شد…!
میان آن درگیری کلاه شنل از سرش افتاده بود و حال شوالیه با دیدن صورت او
متعجب و بلند گفت:هی اونجا رو…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

حواسش سربازان جمع شد…
رزالین زیر ل*ب نالید:اوه نه!
لیو احساس خطر کرد و فهمید…آخر راه است…!
با یک حرکت پشت به سربازها کرد و رو به رزالین گفت:فرار کن!
رز با لبی ترسیده عقب رفت و سربازها به طرف لیو هجوم بردند…
مردم پراکنده عقب عقب رفتند…
صورت همه را ترس پوشانده بود…
لیو با صورتی درهم به آرامی به عقب برگشت اما به صورت هیچ کدام از آن ها
نگاه نکرد…
سربازها دوره اش کرده بودند…
شوالیه هول اما محافظه کارانه گفت:نه…خواهش میکنیم شا…
لیو نگذاشت بگوید و فریاد زد:خفه شو!
و نیزه ای که کنارش بود را برداشت…
حال که راه خوب شدن نداشت،ترجیح میداد آزاد زندگی کند…
حتی اگر لازم باشد تا آخرعمر بجنگد…!
در یک چشم زدن با سربازها درگیر شد…!
زن ها و دختر بچه ها جیغ زنان میدویدند تا از معرکه دور شسسوند و در امان
بمانند…
رزالین که در گو شه ای،نگاهش رو به آن صحنه دلهره آور خ شک شده بود،با
تنه ی یک دختر جوان تکان محکمی خورد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

طره اشکی در چشمانش حلقه زده بود اجازه واضح دیدن لیو را به او نمیداد…
تمام بدنش میلرزید…
از اتفاق های پیش رو…
از صدمه دیدن پارتنرش در این سفر عجیب و پر خطر…!
نمیدانست علت اصلی چیست اما اجازه نمیداد او را بکشند…!
به هر نحوی که شده…
سریعا به خود آمد و تند و با عجله اطرافش را نگاه کرد…
لیوعرق ریزان در حال مبارزه بود تا سربازها اسیرش نکنند…!
رز چشم چرخاند تا راه نجاتی بیابد که…
در گوشه ای اسب سفید رنگی دید…!
در دل خوشحال شد و به طرف اسب دوید…
در همان حال فریاد زد:لیسسسو!!
لیو که در انر ضسربه سسرباز به پشست روی میز خم شسده بود به سسختی جواب
داد:چیسه!؟
رزالین دوان دوان فریاد زد:اسسسسب!….بسسدو!!
لیو تعجب کرد…
سرباز را هل داد و به اسب نگاه کرد که رزالین در حال دویدن به طرفش بود…
در ذهنش تکرار شد و درت پیدا کرد… » فرار « کلمه
با یک جهش روی میز پرید و با آن نیزه بر شمشیر های سربازها کوبید…
سربازها ترسیده کمی به عقب مایل شدند و این راه فراری برای لیو شد…
از روی میز به کنار پرید و با سرعتی باور نکردنی به طرف رزالین دوید…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

به محف رسیدن به او،روی اسب پرید و دستش را به طرف رز دراز کرد…
با فل شسسدن بازوهایشسسان،لیو رزالین را با درت به بالا کشسسید و پشسست خود
نشاند…
سر اسب را چرخاند و به سربازهایی که دنبالشان میدویدند،پشت کرد…
با لگد محکمش اسب راه افتاد…
با سرعت…
رزالین دستانش را دور کمر لیو حلقه کرده بود و پشت سرش را نگاه میکرد…
هرچه میرفتند،سربازها کوچک تر میشدند…!
رزالین موهایش را که در هوا پخش بودند را کنار زد و گفت:دیگه نیستن.
لیو:اما میان.
و افسار اسب را تکان داد و با دستورش،اسب سرعتش را بالا برد…
بعد از گذشت د ایقی…
به چشمه ای رسیدند…
جایی شبیه آن دریاچه بود…
لیو اسب را نگه داشت…
پای راستش را جلو داد و پایین پرید…
به طرف رزالین چرخید و کمرش را گرفت:بیا.
رزالین با کمکش پایین آمد و گفت:حالا چی میشه؟…فکر میکنی اینجا اَ منه؟
لیو به اطراف نگاه کرد اسب را دنبال خود کشید…
لیو:از این بیشتر راهی برای اسب نیست…باید مخفی بشیم.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

رز نگران گفت:تا کی؟…اونا..اونا ما رو…
لیو اجازه ی گفتن نداد و عصسسبی و بلند گفت:میدونم!…برای همینه که میگم
باید مخفی بشیم.
بغضی که رزالین تا به حال پس میزد،این بار پررنگ تر خود را نشان داد…
رزالین با ل*ب های برچیده به گوشه ای رفت…
لیو با دسسست محکم به پشسست اسسسب زد که حیوان ترسسسیده و با عجله به طرف
جاده جنگل تاخت…
طره اشک درشتی بر گونه ی رزالین نشست…
لیو سر چرخاند و رز را کنار درختی دید که سر به زیر و با فاصله از او ایستاده
بود…
به سمتش حرکت کرد:رز عجله کن…باید از اینجا دور بشیم.
رزالین حتی سرش را بالا نیاورد…
لیو کنارش ایستاد…
چرا جوابش را نمیدهد…!؟
موهای پریشان رزالین مانع دیدن صورتش شده بودند…
کنجکاو سر خم کرد تا او را ببیند…
لیو:هی دختر…عجله کن،باید بریم.
لرزش شانه های رزالین باعث پرش ابروهایش شد…!
بی تامل چانه ی رزالین را گرفت و سرش را بالا داد…
لیو:رزالین!؟
اولین بار بود که نامش را کامل و واضح به زبان می آورد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

رزالین آنقدر پریشان بود که حتی نمیتوانست به این فکرش لبخند بزند…
اما درعوض لیو،با دیدن صورت غرق از اشک رزالین مبهوت شد…!
تند و با عجله گفت:رز،چت شده؟…چرا گریه!؟
گریه ی رزالین با صدا شد…!
تاب نیاورد و رو کرد به لیو…
با اشک گفت:من متاسفم لیو…همه اش بخاطر منه.
لیو متعجب گفت:چی!؟…چی بخاطر توئه؟
رزالین با هق هق گفت:من باعث شدم این اتفاق بیافته…اگه نمیرفتیم پیش اون
جادوگر اینطور نمی شد.
با بغف زمزمه کرد:درحالی که هیچ کاری هم برامون نکرد.
لیو درحالی که همه ی وجودش نبف میزد،نگاهش به رزالین خشسسک شسسده
بود…
این همه بی تابی و اشک…بخاطر حال او و این اتفا ات بود!؟
رزالین نگران بود!؟…نگران او!؟…چرا!؟
تحمل نکرد…
فورا عکس العمل نشان داد…
محکم بازوهای رزالین را گرفت و به طرف خودش چرخاند…
خیره به اجزای صورتش به جز چشمهایش،ل*ب تکان داد…
لیو:گوش کن رز…این تقصسیر تو نبود…تو به من پیشسنهاد دادی،گفتی مطمئن
نیستی…اما من قبول کردم!…پس خودم مقصرم.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

صدایش آرام شد:و اینکه هونا بالاخره من رو پیدا میکردن.
باری دیگر بغف رزالین شکست…
با گریه نالید:متاسفم.
لیو سخت گفت:چرا؟…اینقدر این رو تکرار نکن…تو نگران چی هستی!؟…تو
آزادی و من…من فکر میکنم و تش رسیده که راهمون جدا بشه!
لب رزالین ترسید…به سختی آب دهانش را فرو داد…
جدایی از او!؟…نمیدانست چرا از این حرف وحشت کرد…
میدانسسست در آخر باید هرکدام راه خود را بروند اما حال…از نظرش این اتفاق
محال بود…
به جلو خم شسسد و گفت:نه من…من از اینکه اتفا ی برات بیافته نگرانم…و
نمیتونم اینطور برم!
لیو از تعجب نتوانست چیزی بگوید اما…
در وجودش پروانه ای را حس میکرد که شادمانه بال بال میزد…
چشمهایش به جست و جوی حقیقت گفتارش در چشمهایش بود اما چه فایده
که نمی شد…
متانر گفت:منو مجبور نکن که به چشمات نگاه کنم رز!
لب رزالین پر تپش کوبید…
هول کرد…
هیجان را حس کرد…
نگاه به چشمهایش…!؟
اگر نگاهش میکرد چه می شد!؟

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

مرگ!؟…آری…اما…
خب…خب شاید آخرین دیدار باشد…!
اما قبلش باید کاری میکرد…
قبل از گیر افتادن لیو و یا مردن خودش باید کاری میکرد…
لبخند لرزانی زد:میدونم…اما میتونم این کارو بکنم.
و بی هوا دستش را بالا برد و روی چشمهای لیو رار داد…
تن لیو داغ شد…
این مرد خودخواه و مغرور و تخس…دل لرزاند!؟…چرا!؟
ل*ب تکان داد:چرا این کارو میکنی؟
رزالین بی حواس زمزمه کرد:نمیدونم!
لیو عجول گفت:رز ما باید بریم…سربازا الان میان.
رزالین با ترس پشت سر لیو را نگاه کرد…
هنوز خبری نبود…
نگاهش را دور داد روی صورت لیو…
تنها بینی و ل*ب هایش در دید بود…
لیو:هی دختر میشنوی؟
نگاهش روی ل*ب هایش خشک شده بود…!
لیو بازوهایش را تکان داد:هی رزالین…نمیدونم چرا دیوونه شدی اما تو باید از
اینجا بری…من نمیخوام تورو بگیرن…میفه…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

هنوز جمله لیو کامل نشسسسده بود که هیجان رزالین بالا رفت… لبش دیوانه
شد..

حال میدانست…عاشق لیو شده!…میخواست بگوید:آری،دیوانه شدم…دیوانه
ی تو.
بی توجه به اتفا ی که ممکن بو بیافتد،سرش را بالا برد…!
چشمهایش به دنبال چشمهای لیو گشت…
لیو خشکش زده بود و بل از هر حرکتی نگاه برا ش فل نگاه رزالین شد و…
هیچ مرگی اتفاق نیافتاد…!
همه چیز مانند چند لحظه پیش بود…
رزالین در ذهن گذراند:چه سبز روشنی!
و لیو مزه مزه کرد شکلات چشمانش را…!
و این یعنی…عشق.
لیو اولین بود که به خود تکان داد…
متعجب گفت:تو…به من نگاه کردی؟
ل*ب های رزالین در حال کش آمدن بودند…
ناموزون سرش تکان خورد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

لیو تکرار کرد:به چشمام نگاه کردی و…!؟
رزالین خندید…پر ذوق لبخند زد…
هول کرده سر تکان داد و دهان باز کرد تا حرف دلش را بزند که….
صدای پای اسب ها 
لیو فورا به عقب نگاه کرد…
سرباز از دور گفت:اونجان…سریع تر.
لیو زیر ل*ب نالید:اوه لعنتی.
سربازها نزدیک شدند و رزالین بازوی لیو را چنگ زد…
سرباز از اسب پایین پرید که…
لیو فریاد زد:بریسسد عقسسب!
هر لحظه ممکن بود برای چندمین بار بغف رزالین بشکند…
ترسیده به آن ها خیره شده بود که کلمات سرباز او را به دنیای دیگری برد…
سسسرباز دسسستهایش را به حالت دفاع بالا برد:نه…خواهش میکنم شسساهزاده
لیو!…ما مجبوریم که شما رو ببریم.
لیو با خشم به سرباز نگریست…بالاخره کار خودشان را کردند…فهمید!
درمانده دستهایش را مشت کرد و سر به زیر انداخت…
حال چه می شد…؟
دستهای رزالین روی بازوی لیو خشک شده بود…
حتی نمیتوانست پلک بزند…
نفسش همانطور که رفته بود انگار دیگر نمی آمد…!

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

درسسسست شسسسن یده بود!؟…. به مردک مغرور نفرین شسسسده اش گفت ند
شاهزاده!؟….یعنی او….او پسر…شاه ویلیام بود!؟
سسرباز که انگار تازه متوجه چیزی شسده بود بلند و متعجب گفت:اوه شساهزاده
شما حالتون خوب شده؟…چشماتون!؟
لیو که از صسسحبت های گفته شسسده خشسسمگین بود،ناگهان فریاد زد:آرههه
آرهههه…من خوبم پس میتونید برگردید…دیگه خطری وجود نداره.
سرباز با ترس آب دهانش را وت داد:ا…اما ما مجبوریم..پدرتون دستور دادن
که هرطور شده پیششون برگردید.
لیو با عصسسبانیت چشسسمهایش را بهم فشسسرد و سسسرش را به طرف رزالین مایل
کرد…
رزالینی که تا به این لحظه کلمه ای نگفته بود و چیزی تا فرو ریختنش نمانده
بود…
سرباز:لطفا با ما بیاید شاهزاده لیو.
لیو زیر ل*ب گفت:متاسفم.
و روبه سربازها بلند فریاد زد:من با شماها جایی نمیام.
از صدای بلندش رزالین تکان خفیفی خورد…انگار که به حال برگشته بود…
با گیجی به لیو و سربازها نگاه کرد…
سسسرباز بیشسستر از این تعلل را جایز ندانسسسست و به افراد اشسسساره داد و آرام
گفت:بیاریدشون.
سربازها جلو رفتند که افزود:اون دختر رو هم بیارید.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

لیو تقلا کرد و با فریاد گفت:نه…با اون کاری ندا شته با شید…اون بی گناهه و
از هیچی خبر نداره.
بی توجه به حرفش سربازها رزالین را گرفتند و کشان کشان به راه افتادند…
لیو که دیگر خطری نداشسست بخاطر سسسرپیچی هایش حالی مشسسابه به رزالین
داشت…
لحظه آخر رزالین برآشفته سر چرخاند و به لیو نگاه کرد…
نگاهی پر حرف و گله…
نگاهی خاص و عجیب…
لیو با چشمانی غرق در شرمندگی و ناتوانی به او نگریست…
و حال…او به حتم رزالین را از دست داده بود…!
***
فرمانده:بندازیتش تو سلو ل شش.
سربازها در حالی که رزالین را محا صره کرده بودند سر تکان دادند و وارد زیر
زمین شدند…
نگهبان در آهنی سلول را باز کرد و سربازها رزالین را به جلو هل دادند…
رزالین تلوتلو خورد اما بر زمین نیافتاد…
پشتش به بیرونی ها بود…
نگهبان در آهنی را روی هم رار داد و در حینی که فل و زنجیر را می بسست با
لحن تمسخر آمیزی گفت:اون تو خوش بگذره خوشگله.
و به همراهیه سربازها هقه زد…
رزالین حتی سرش را هم برنگرداند…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

سربازها دور شدند…
رزالین نگاهش را روی سه دیوار سنگی که دوره اش کرده بودند نگاه کرد…
هنوز اتفا اتی که افتاده بود را هضم نکرده بود…
هنوز حرف هایی که شنیده بود را باور نکرده بود…
که جداً آن مرد جوان مو بور،شاهزاده کشورشان بود!؟
او با صاحب آینده سلطنت،بحث و کمک کرده بود!؟
سرش را به سمت راست چرخاند…
سوراخی نسبتا گرد و بزرگ را از لبه ی تخته سنگ دیوار تشخیص داد…
حالا میفهمید که چرا هرچه از گذشته اش می پرسید جوابی نمیداد…
حالا میفهمید که همه چیز یک دروغ بود…
یک دروغ بزرگ…!
***
دو نگهبان در چوبی هوه ای رنگ را باز کردند…
با تکان دست سربازها،لیو مجبور به حرکت شد…
وارد تالار شدند…
لیو سر به زیر راه می رفت…
میدانست که زمان توبیخ شدن است…
مقابل هردویشان ایستاد…
سرباز به دستوری که گرفته بود لیو را به پایین خم کرد…
لیو به سختی روی زانوانش افتاد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

شاه ویلیام:میتونید برید.
سربازها احترام گذاشتند و تالار را ترک کردند…
ملکه روجینا با بی راری درجای خود تکان خورد و ل*ب زد:اوه پسرم…
با بالا آمدن دست شاه ویلیام،به اجبار و ناراحتی سکوت کرد…
لیو با شرمساری ل*ب میگزید و حتی نفس هایش هم بی صدا بودند…
شاه ویلیام از روی تخت سلطنتی اش برخاست و دمی به جلو برداشت…
نگاه عمیقش را روی پسر دردسر سازش انداخت و سپس با پوزخند کمرنگی
به حرف آمد…
شاه ویلیام:خب بالاخره…برگشتی به جایی که ازش فرار کردی.
لیو محکم پلک بست و چیزی نگفت…
شساه ویلیام با خشسم گفت:خ*ا*ئ*ن…ای پسسر خ*ا*ئ*ن…میدونسستم برام
مشکل ساز میشی.
و بازهم سکوت…لیو نمیدانست چه جوابی به خشم پدرش بدهد…
چرا که کارهایش جبران ناپذیر بودند…
شاه ویلیام با غرور گفت:چی شده؟…حالا بهم نگاه نمیکنی…میترسی جونم
رو ازم بگیری؟…مگه صدت همین نبود!؟
این بار لیو طا ت نیاورد…
با شدت سرش را بالا داد و سریع گفت:نه پدر من…
با سیلی محکم شاه ویلیام حرفش نا تمام ماند…
شاه ویلیام فریاد زد:خفه شو!!
ملکه روجینا با ترس جلو آمد:اوه نه ویلیام…خواهش میکنم…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

شاه ویلیام با عصبانیت گفت:از اون حمایت نکن ملکه…اون خطاکاره.
ملکه روجینا به ناچار دستمال پارچه ای اش را مقابل دهانش گرفت و بی صدا
اشک ریخت…
گردن لیو همانطور به سمت چپ خشک مانده بود…
صورتش سرخ شده بود…
تمام حس های بد را در آن لحظه به سراغش آمده بودند…
اما چون میدانست مقصر است،سکوت کرد…
شسساه ویلیام با اخم پررنگش رو به لیو کرد و گفت:تو متاسسسفی؟…فکر میکنی
فایده ای هم داره؟…فکر میکنی میتونی با یه عذرخواهی بی احترامی که به من
شده و اختشاشاتی که به وجود اومده رو حل کنی؟
دسسست هایش را باز کرد و بلند گفت:و من…باید با تو چکار کنم؟…مخفیت
کنم یا برای حس امنیت مردم بکشمت!؟
لیو زبانش را روی ل*بش کشید…
سرش را دوری داد و بعد به آرامی زانوهایش را راست کرد و ایستاد…
صدای بم و گرفته اش در فضای تالار طنین انداخت…
لیو:میتونم بفهمم پدر…من اشسستباه بزرگی کردم که ابل بخشسسش نیسسسست
اما…اون طلسم حل شد…من دیگه یه خطر نیستم…حالم خوب شده اما…
صسدایش آرام تر شسد:شسما میتونید هرتصسمیمی بگیرید…من مجازاتم رو می
پذیرم.
شاه ویلیام اخمی از روی سوال کرد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

باور نکردنی بود…پسر خودرای اش فروتن شده بود و طلب مجازات میکرد…
شاه ویلیام:تو چی گفتی؟…طلسم؟
لیو سرتکان داد:بله اون…یک طلسم بود برای…توان کارم.
شسساه ویلیام فورا گفت:بهرحال تو برای نجات جون خودت فرار کردی…غیر از
اینه!؟
لیو با ناراحتی سر به زیر انداخت…
حق با پدرش بود…
البته برای اینکه مردم را به خطر نیندازد هم بود…
شاه ویلیام:چطور این طلسم شکسته شد؟
تردید کرد…چطور میگفت؟…اینکه عشق او را نجات داده است…
عشق رزالین یک دنیا را نجات داده بود…
شاه ویلیام:جواب بده لیو!…من شنیدم که یک دختر هم همراهت بوده.
لیو بی هوا سرش را بالا داد و در چشمان پدرش خیره شد…
بعد از مدت ها…
شاه ویلیام در دل اعتراف کرد که دل تنگ پسر بد ذاتش شده بود…
لیو با نگرانی گفت:پدر اون…اون دختر بی گناهه…فقط صسد کمک به من رو
داشت…لطفا بذارید بره…خواهش میکنم.
شاه ویلیام در سکوت به فرزندش خیره شد…
به آرامی جلو رفت و نگاه دوخت به چشمان بی خطر لیو…
زمزمه کرد:تو…داری بخاطر یه دختر از من خواهش میکنی!؟
لیو از عجز اخم کرد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

بی توجه به حرف پدرش ادامه داد:پدر من هرکاری که بگید میکنم…هر وظیفه
ای که میخواید بهم بدین…برای جبران هرکاری میکنم…اما تنها خواسسستم اینه
که…
شاه ویلیام میان حرفش گفت:فهمیدم…دیگه ساکت شو…
چرخید و پشتش را به لیو کرد…
شاه ویلیام:به اتا ت برو و تا زمانی که اجازه ندادم بیرون نمیای.
لیو در مانده سر به زیر انداخت و دمی به عقب برداشت…
منتظر جواب اطمینان بخشی از جانب پدرش بود اما…دریغ!
به ناچار عقب عقب رفت و از تالار به مقصد اتا ش خارج شد…
شاه ویلیام دستهایش را پشت کمرش گره داد و زمزمه کرد:پسر احمق من.
و ملکه روجینا با آرامش لبخند زد…!
***
سه روز بعد
لیو شمشیرش را در دست دور داد و به طرف سرباز مقابلش حمله برد…
با عربده هایش تند و تند ضربه به شمشیر حریفش وارد میکرد و سرباز تنها می
توانست از خود دفاع کند…
حدود دو روز در اتا ش حبس بود…
در وا ع یک نوع استراحت به همراهه افکاری آشفته…
روز دوم مادرش به ملا اتش آمد…

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

ساعت ها صحبت کردند و ملکه روجینا در آغوش پسرش اشک های دلتنگی
اش را ریخت…
لیو از حضسسور مادرش آرامش گرفت اما هنوز آسسسوده خاطر نبود…از بابت
رزالین!
نگران بود که چه حالی دارد؟…او را رها کرده اند یا در بند است؟…نمیدانست
چگونه به دیدارش برود ولی میدانست که نمیتواند راجع اش سخنی بگوید…
در نهایت شسساه ویلیام لیو را نزد خود خواند و گفت باید برای جبران کارهایش
دست به کار شود…
گفت که زیر نظر افرادش هست و اگر خطایی کند،ببخششی در کار نیست…
و لیو اطاعت کرد و به زندگی گذشته اش برگشته بود…
لگد محکمی به سینه ی سرباز کوبید که سرباز بر زمین افتاد…
لیو با دست عرق پیشانی اش را گرفت و نفسش را محکم بیرون داد…
دستش را به طرف سرباز دراز کرد و لبخند زد:مبارزه خوبی بود…ممنون.
سرباز با نفس نفس به چشمهای شاهزاده کشورش نگاه کرد و سر تکان داد…
با کمک لیو از روی زمین برخاست…
همین لحظه پسسسر جوانی که از نگهبانان بود دوان دوان خودش را به میدان
مبارزه رساند و فریاد زد:عجله کنید فرمانده دستور داده جمع بشیم.
لیو به او خیره شد…
چرا آنقدر هول زده بود!؟
یکی از سربازها به حرف آمد:چه خبر شده مگه؟
نگهبان:یکی از زندانی ها فرار کرده.

رمان عاشقانه دستان لرزان قسمت چهارم

لیو اخم کرد…
سرباز دیگری جلو آمد:کی؟
نگهبان نفس نفس زنان گفت:اون…اون دختر مو رمز.
از تعجب صورتش باز شد… » دختر مو رمز « لیو با شنیدن کلمه
در یک لحظه ضربان لبش از ترس و نگرانی بالا رفت…
بی تامل شمشیر را روی زمین انداخت و به طرف نگهبان دوید…
یقه اش را گرفت و گفت:تو چی گفتی!؟
نگهبان به لکنت افتاد:آم…من…من…
لیو محکم تکانش داد و فریاد زد:حرف بزن!!…تو مطمئنی!؟؟
نگهبان با ترس گفت:ب…بله شاهزاده.
لیو نگهبان را هل داد و به طرف زندان دوید…
با عجله مسیر طولانی را طی کرد…
وارد زیر زمین که شد نگهبانان دنبالش رفتند…
نگهبان:چی باعث شده که به اینجا بیاین شاهزاده؟
لیو با عجله گفت:اینجا چه خبر شده؟…کی فرار کرده؟
نگهبان این پا آن پا کرد:خب…خب شاهزاده،اون دختری که همراه شما بود…
لیو اجازه نداد ادامه دهد و با عصسسبانیت فریاد زد:منظورت چیه!؟…یعنی چی
که فرار کرده!؟…چطور رفته؟
رنگ از رخ نگهبان گریخت:ما…ما نفهمیدیم چی شسسد…فقط اومدیم غذا رو
بهش بدیم که با سلول خالی مواجه شدیم.

 

 

دانلود رمان عاشقانه دستان لرزان,رمان عاشقانه دستان لرزان, رمان دستان لرزان رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور دستان لرزان, رمان عاشقانه صحنه دار دستان لرزان, رمان عاشقانه ایرانی دستان لرزان, رمان عاشقانه کوتاه دستان لرزان, رمان عاشقانه ۹۸ia دستان لرزان, رمان عاشقانه خارجی دستان لرزان, رمان عاشقانه پلیسی دستان لرزان, رمان عاشقانه دانلود دستان لرزان, دستان لرزان,رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه, رمان, رمان خانه, رمان عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه صحنه دار, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عاشقانه کوتاه, رمان عاشقانه ۹۸ia, رمان عاشقانه خارجی, رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه دانلود, رمان دستان لرزان,دانلود رمان دستان لرزان برای موبایل,عکس شخصیت های رمان دستان لرزان,دانلود رمان دستان لرزان apk,دانلود رمان دستان لرزان لاو98,رمان دستان لرزان قسمت اول,دانلود رمان دستان لرزان نسخه apk,دانلود رمان دستان لرزان apk,رمان دستان لرزان قسمت اخر, رمان,رمان نودهشتیا,رمان های زیبا و خواندنی,رمان معشوقه ۱۶ ساله,رمان اشتباه شیرین,رمان مستانه عشق,سایت باغ رمان,رمان شام مهتاب,دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های نوشته شیرین سعادتی

تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است