خانه » رمان های عاشقانه » رمان عاشقانه نگاه مرده2

رمان عاشقانه نگاه مرده2

با سلام بخش دوم از رمان عاشقانه نگاه مرده از راه رسید امیدوارم

رمان های عاشقانه ای ایرانی

مهمانیها تعارفات خوش آمدگوییها همه جا بر قرار بود نوری که هر روز شکفته تر و زیباتر میشد با نگاه شیطانش به پسرها و بمن نگاه میکرد و بعد شب وقتی در خوابگاه روی بستر دراز میکشیدیم سیگاری آتش میزد و میگفت:مهتا!عقیده ات درباره این پسرها چیه؟
-بالاخره یکی از اینها را بدبخت میکنی.

-ولی میترسم زیادیشون بشه…و بعد هر دو میخندیدیم
نوری دختر پراحساسی بود زبان قلب و سخن نگاه را خوب میفهمید اشتیاق پسرها را که بی پروا میسوختند و جون مرغ سر کنده به در و دیوار میکوبیدند میفهمید لمس میکرد و شبها وقتی تنها میشدیم پاهایش را به دیوار تکیه میزد و میگفت:دلم براشون میسوزه ولی باور کن اینها چنگی بدل نمیزنند!من کنارش مینشستم و موهای خوشگلش را میپیچیدم و میگفتم:نوری آخه تو چه جور پسری را میپسندی؟
نوری سرش را تکان میداد و میگفت:نمیدونم!ولی این بچه ها آدمو اقناع نمیکنند!درست مثل یه خروار سیب زمینی میمونند که خمشون عین هم هستن هر کدوم که انتخاب کنی فقط یه سیب هستن!
-یا یه پسر؟
-آره فقط یه پسر
اما یکشب وقتی از کلاس زبان به خوابگاه بازگشت دستم را گرفت و گفت:مهتا مهتا زود باش بیا جلو پنجره.حس کردم آتش اشتیاق در چشمانش لهیب میزند.
-اون پسره را ببین
-آه خدای من بهرام رو میگی!
مثل اینکه من در ادای این جمله هیجان بیشتری بخرج داده بودم با عجله پرسید:مگه چیه؟زود بگو.یالا زود باش بگو.برگشتم و خودم را در بستر انداختم نوری هم کنار من نشست و پرسید:موضوع چیه ؟مگه پسره عیبی داره؟
رنگ تمنا سایه هیجان و طلوع عشق را که در چشم هر دختری بهنگام انتخاب جفت میتوانید ببینید در چشمان قشنگ و سیاه نوری میدیدم
۰ نخ تنها عیبی نداره بلکه عیبش اینکه خیلی هم بی عیبه.نوری از جا بلند شد دوباره از پنجره به خوابگاه سرک کشید و گفت:تو داری معما میگی مهتا!
خنده شیطنت آمیزی سر دادم و گفتم:اطلاعات محرمانه خرج داره جونم.

فصل اول(۶)
آتش اشتیاق را هز چه بیشتر در اندام کشیده و بلند و آن چشمان غزال مانند تماشا میکردم

-لوس نشو مهتاب برام حرف بزن..
مثل مادر بزرگها پاهایم را بغل زدم و گفتم:
-جونم بگه این آقا پسر اولندش که یه بچه میلیونره!دومندش خوشگلترین پسر دانشگاست!سومندش یه اتومبیل اسپورت خوشگل داره که تو شیراز تکه!چهارمندش هر دختری که تو دانشگاه ما درس میخونه یا دلش میخواد زن بهرام بشه یا شوهری مثل بهرام داشته باشه.
نوری سوت بلندی کشید و گفت:پس دندون طمع آقا خیلی گرده ولش کن بذار نصب همون دخترا بشه.
با حیرت پرسیدم:یعنی میخوای بگی برای تو مهم نیست؟نوری مقابل آئینه نشست و در حالیکه خودش را با نگاه خریدارانه ای برانداز میکرد گفت:میدونی مهتا!دلم نمیخواد چشم دخترا دنبال مرد من باشه.
-پس یه کور . کچلشو پیدا کن. نوری در حالیکه شب بخیر میگفت گفت:دنبالش میگردم.و بعد از اتاق خارج شد من بلند شدم و از پنجره به بیرون خیره شدم بهرام زیر پنجره خوابگاه در وسط چمن ایستاده بود . مستقیما چشم به اتاق نوری داشت.
فردا صبح در سلف سرویس نشسته بودم که ناگهان متوجه نگاههای تحسین آمیز پسرها شدم.مسیر نگاهشان را تعقیب کردم خدای من نوری با دامن سپید و بلوز مشکی و آن پیکر خوش تراش بطرف سلف سرویس می آمد درست مثل یک فرشته موهای بلندش تا روی کمر پایین میرفت گونه هایش برنگ گل میدرخشید راه نمیرفت بلکه با ریتم آرام و قشنگی گام میزد.حس میکردم حتی هوا هم روی یاخته های لطیف پیکرش بوسه میزند دخترهایی که در کنار پسرها در سلف سرویس نشسته بودند همانقدر سراپای نوری با تحسین برانداز میکردند که پسرها.
نوری همانطور که کیفش را در فضا تکان میداد مستقیم بطرف میز من آمد.عطری که از موی بلند و پیکر جوانش بر میخاست ناگهان در فضای سلف سرویس شناور شد و مثل قویترین مواد مخدر اعصاب حاضرین را تخدیر کرد.. بی اختیار گفتم:نوری چه خبرته؟
-مهتا چی میخوای بگی؟
خندیدم و گفتم:تو منو که دختر هستم حالی به حالی کردی آخه این لباس..
نوری خندید خنده اش مثل آفتاب صبح روشن شیرین و خالی از هر گناهی بود
-خوب مگه چه عیبی داره؟
نوری بلند شد و بطرف میز سلف سرویس براه افتاد من با نگاهم همچنان این فرشته خوشگل و مهربان را تعقیب میکردم که ناگهان چشمانم با حیرت روی بهرام متوقف شد.تا آن لحظه بهرام را هیچوقت در سلف سرویس ندیده بودم بهرام مستقیما بطرف میز سلف سرویس رفت و پشت سر نوری ایستاد.نوری برگشت نگاهی به بهرام انداخت و بعد بی اعتنا بطرف جلو حرکت کرد منکه آنها را زیر نظر داشتم بی اختیار در دل گفتم :چقدر به هم می آن.
بهرام با آن چهره مردانه در باس اسپرت به یک شاهزاده رویایی شبیه تر بود تا یک دانشجو من از آن دسته آدمهایی هستم که زیبایی انسانها همیشه مرا به هیجان می آورد.وقتی نوری و بهرام در کنار هم ایستاده بودند انگار که دو کبوتر سپید و عاشق بر روی یک شاخه پر از شک.فه نشسته و شانه به شانه هم میسائیدند.دلم میخواست آنها منقارهایشان را بهم میکوبیدند و هر کدام با منقار خود دانه ای در زمین دل آن دیگری میکاشت اما نوری بی اعتنا به نگاههای مشتاق و تشنه بهرام سینی صبحانه را گرفت و بسر میز بازگشت نگاهی بمن انداخت و با عصبانیت گفت:هیچ خوشم نیامد.گفتم:ولی شما خیلی بهم می اومدین.نوری سرش را تکان داد و گفت:باین زودی؟بگذار پرنده کمی هم در باغ گردش بکنه!با حیرت پرسیدم:یعنی تو میخواهی بهرام را جواب کنی؟
نوری سکوت کرد و بعد سوال مرا مثل خیلی اوقات که نمیخواست بحث را دنبال کند بیجواب گذاشت و گفت:امروز میتونی یه کمی با من زبان کار کنی؟
-اوه حتما چون من امروز خیلی بیکارم مهران هم که نیست.
با هم قدم زنان به باغ ارم رفتیم هوا آرام و مثل یک دریاچه ساکت بود پاییز پاشنه های رنگین خود را در باغ ارم گذاشته بود جویبارها با هیاهوی شیرین خود در قلب ما جوانان آواز زندگی میریختند.روی نیمکت سپید و من دستها را زیر سر حلقه کردم و گفتم:نوری من از داشتن دوستی مثل تو احساس غرور میکنم.نوری چین قشنگی به پیشانی ریخت و ناگهان سر مرا در اغوش گرفت و بوسید احساس میکردم در آن پاییز بهار دوستی من و نوری شکوفا شده است.سالهل بود دلم میخواست در بین همجنسانم دوست خوبی دست و پا کنم اما دنیای کوچک و حقیر آنها حسادتها و چشم تنگیهایشان همیشه دلم را می آزرد.اما نوری اینطور نبود دنیای نوری مثل دنیای لاله های صحرا پاک صادق و روشن بود نوری کتابش را روی سینه گذاشت و گفت:
گاهی وقتها دلم تنگ میشه برای ماما برای باب برای خونه قشنگمون که توی سینه ی تپه های شمرون زیر آفتاب برق میزنه نمیدونی چه مامان مهربون دارم چقدر دوستش دارم..
-لابد مامانت هم مثل خودت خوشگله؟
-مامانم یه دسته گله وقتی با هم به خیابان میریم همه خیال میکنند ما دو تا خواهریم مامان از من ریزه تره مث یه عروسک میمونه .بابا همیشه وقتی میاد خونه دستهاشو میگیره و میبوسه و میگه:عروسک ناهار چی داریم؟
در این لحظه نگاهم را از روبرو بر میگیرم و بچهره نوری میدوزم دانه های الماس گون اشک روی گونه های گل بهی نوری به آرامی میلغزند.احساس غربت احساس مشترک دانشجویانی است که از شهر و دیار خود به این نقطه از خاک وطن آمده اند.ما بچه های دانشگاه احترام خاصی به این لحظات غربت زدگی میگذاریم.وقتی دختری میگرید ما سکوت میکنیم تا دریای غصه او بخار شود و از آسمان چشمش باران ببارد.منهم سکوت کردم تا در آن لحظه چشمان قشنگ نوری ببارد نوری همانطور که قطره قطره اشک میریخت حرف میزد.
-وقتی به شیراز می اومدم مادر منو بغل زد و گریه کرد میدونستم براش سخته که بعد از ۱۸ سال تنها دخترشو از خودش دور کنه پدرم با موهام بازی میکرد و تند تند منو میبوسید میدونی مهتا!دلم نمیخواد اینجا کاری کنم که قلب مهربون اونا را بشکنم فهمیدی؟
در حالیکه همراه نوری و بیاد پدر و مادرم اشک میریختم پرسیدم:مقصودت بهرامه؟نوری سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت:آره من از عشق میترسم نمیخوام خودمو به این زودی داغون کنم.
-ولی
-میدونم چی میخوای بگی یکدختر جوان چطور میتونه تنها بمونه؟دل جوونش خاموش بمونه؟اما من میخوام بگردم زندگی را تجربه بکنم با آدمها حرف بزنم اما عشق بی عشق..
چشمانم را از اشک پاک کردم و بعد دستمال سپیدی را به نوری دادم.
-خوب بسه دیگه مگه میخوای رفوزه بشی؟نوری خندید مثل یک گل سرخ شکفته شد.دو باره آن موج شادی و جوانی که در سراسر وجود این دختر بارور بود او را در خود گرفت.
-بقول شیرازیها ..ها بله..ها بله ولی یه خواهش دارم .
-موضوع چیه ؟
-امشب بریم کازبا دلم برای شادیهای جوانانه یه ذره شده..
-ای شیطون میخوای همه را سوسک کنی؟
وقتی ما مشغول خواندن جزوه های زبان بودیم ناگهان سایه بهرام را دیدم که از پشت درختی به پشت درخت دیگری میخزید.نمیخواستم دوباره دنیای آرام نوری را بهم بریزم.سکوت کردم اما پسرها دست بردار نبودند هر کدام به بهانه ای به ما نزدیک میشدند با بهانه های کودکانه تری سوال میکردند و بعد نگاهشان را مثل دو نوار سرخ آتشین در چشمان نوری میدوختند و بعد که میدیدند نوری غرق مطالعه است راهشان را میگرفتند و میرفتند.آنشب من و نوری و مهران به کازبا رفتیم.نوری لباسی بلند ولی به رنگ شاد پوشیده بود که زیبایی او را دو چندان مینمود.وقتی ما وارد کازبا شدیم گروهی شام میخوردند و عده ای شلنگ تخته می انداختند.اما ناگهان مثل اینکه زمان متوقف شده بود همه حتی موسیقی هم از کار ایستاد.نامزدم مهران خندید و با صدای بلند گفت:آزاد مشغول باشید
وقتی دور میز نشستیم پسرها فرصت نفس کشیدن هم بما ندادند هر کدام از دوستان مهران به بهانه ای خودسان را بما میرساندند.با مهران حرفی میزدند ولی نگاهشان روی چهره نوری میلغزید نوری دوباره آن شادی کودکانه خود را پس از گریه کاملا باز یافته بود میخندید مثل قاصدکهای بهار در فضای کازبا میلغزید و میچرخید.او فانوس درخشان رستوران بود پیچ و تابهای دل انگیزی که در نگاه خود میریخت بچه های خونسرد و مغرور دانشگاه را از پشت حصار ساکت و سرد خود بیرون کشیده بود و عده ای آشکارا و جمعی دزدانه این پری تازه وارد دانشگاه را تماشا میکردند و در هر نگاهی موجی از تمنا میریخت.
در میان پسرهایی که برای باز کردن سر صحبت به نورب نزدیک شدند ناگهان چشمم به بهرام افتاد .ای خدا بهرام خودخواه بهرام متکبر بهرامی که بی اعتنا پشت میزش مینشست و پاها را بسبک آمریکاییها روی میز میگذاشت و هرگز از دختری تقاضا نمیکردحالا در صف پسرها نوبت گرفته بود حس کردم برای یک لحظه نوری از اینکه با او همسخن شود در تردید است اما بعد از جا بلند شد و با او به گفتگو مشغول شد.حس میکردم که بهران بدنبال کلماتی میگردد تا سر حرف را با نوری باز کند.مهران گوشم را با دست کشید و گفت:بدجنس فالگوش ایستادی؟
– نه عزیزم من باید مواظب دختر مردم باشم صبر کن ببینم این پسره گرگ چی تو گوش بره معصوم من زمزمه میکنه..
صدای بهرام را شنیدم که میگفت:شما…شما کلاس باله دیدین؟

فصل ۲(۱)
ساکنان حرم سر عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند
بعد با هم به کنار آرامگاه رفتیم من کتاب آسمانی حافظ را به دست نوری دادم.
-خوب فال بگیر
-باید چی بگم؟
-خوب هر چی من میگم تکرار کن.
-چشم!
-خوب بگو یا حافظ شیرازی
-یا حافظ شیرازی
-نه شوخی نه بازی
-نه شوخی نه بازی
-بر سر شاخه نبات
-بر سر شاخه نبات
-بر سر پیر مراد
-بر سر پیر مراد
-بگو که عاقبت من و بهرام به کجا میکشه؟
بگو که عاقبت من و زنگیم به کجا میکشه؟
این عادت نوری بود که هیچ وقت توی ذوق آدم نمیزد ولی بهر صورت حرفش را هم میزد.من از شرم سرخ شدم ولی او بدون اینکه کوچکترین تغییری در چهره اش بدهد چشمانش را بست و سر انگشتش را در لا به لای اوراق کتاب حافظ گذاشت.برای یک لحظه حس کردم که واقعا حافظ در کنار ما ایستاده و محو اینهمه زیبایی و جمال شده است باد خنک پاییزی گیسوان بلند نوری را نوازش میکرد آسمان با رنگ قشنگ فیروزه ای پرنده های شیرین آرامگاه را در سینه خود بازی میداد عطر گلهای آرامگاه دماغ افسرده پاییز را به نشاط می آورد دلم میخواست مهران منهم در اینجا حضور داشت و من با همه احساس نرم دخترانه ام به او می آویختم و ساعتها میگریستم..
نوری چشمها و کتاب را با هم گشود و خواند…
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بعد کتاب حافظ را بر هم گذاشت و بمن نگاه کرد…برق اشک در چشمان درشت و قشنگش نشسته بو د نگاهش از همیشه شیرینتر و دوست داشتنی تر بود.
-چقدر خوبه چقدر زندگی خوبه کاش همه شعرا مثل حافظ بودند و زندگی را تقدیس میکردند .کاش همه آدمها مثل حافظ از کینه و نفرت خالی بودن میدونی چی دلم میخواد؟یه خونه قشنگ وسفید رو یه تپه جنگلی که هر روز صبح خورشید از لا به لای برگهای سبز جنگل روی خونه قشنگ من نور بپاشه و بعد تموم پرنده های عالم تو آسمون خونه من پروازکنند آواز بخونند یه رودخانه آروم که آبش از برگهای درختهای جنگل سبزتر باشه و از حاشیه خونه حرکت بکنه یه جاده قشنگ جنگلی و یک اصطبل با نرده های سپید و دو تا اسب با یالهای بلند که هر وقت دلم خواست سوار بشم و ساعت ها و ساعت ها توی جنگل بتازم بدون اینکه به انتهای جنگل برسم.
من بلافاصله پرسیدم :خوب او یکی اسبه را کی سوار میشه؟
سوال من ناگهان او را از رویاهای گرم دخترانه اش بیرون کشید دستم را گرفت و گفت:بلند شو بریم خیلی حرف زدیم..
نوری همانقدر که ناگهان در دنیای خلوت شاعرانه فرو میرفت و سیمای یک شاعر غمگین و خیالپرداز را بخود میگرفت به همان سرعت نیز ار آن دنیا بیرون میخزید و دوباره همان دختر شاد و پر شور و شیطان میشد که دلها را با لوندیهای خود به تاراج میبرد…مردم در اطراف ما حلقه زده بودندو مردها و زائران خانه حافظ آنچنان مشتاقانه نوری را مینگریستند که انگار شاخه نبات معشوقه حافظ است که بر سر آرامگاه عاشق خود قدم گذاشته است.
در میان انبوه زائران ناگهان نگاه ما روی چهره بهرام ماسید بهرام جلو آمد سلام کرد و گفت:من نمیدونستم شما هم حافظ را دوست دارین..نوری نگاهی به من انداخت و گفت:خوب بریم..
من میخواستم از بهرام خاداحافظی بکنم ولی او با عجلخ گفت:اتومبیل من جلو دره اگه بخواین شما را میرسونم.من نگاهم را به چهره نوری دوختم.
-چی میگی نوری جان؟
-ولی من میخوام یه کمی قدم بزنم میخوای تو برو..
بهرام که کاملا از این جواب برافروخته شده بود بلافاصله گفت:من میرم خداحافظ
بهرام به سرعت از ما دور شد و من به نوری نگاه کردم ..نوری دستم را گرفت و فشرد
-معذرت میخوام مهتا من خیلی بد حرف زم نمیدونم چرا از بهرام میترسم…
-ولی حقش نبود اینطوری تو ذوقش بزنی.
نوری باز سکوت کرد و بعد در میان نگاه تعجب آلود من تاکسی را صدا زد و ما به خوابگاه برگشتیم.
فردای آنروز هنگامی که به تنهایی از خوابگاه خارج میشدم ناگهان با بهرام روبرو شدم او به اتومبیل خود تکیه زده بود و منتظر بود و همین که مرا دید بطرفم آمد.
-سلام مهتا
-سلام بهرام
-ممکنه چند لحظه وقتتو بمن بدی؟
-بله اگر کاری از دستم ساخته باشه.
بهرام و من بطرف نیمکتی در همان نزدیکی رفتیم.ما روی نیمکت نشستیم هوا جور وخصوصی غمگین بوداز آن صبحهای تابستان که بوی پائیز شاعرانه شیراز را با خودش همراه دارد.

فصل ۲(۲)
گرفت و با حالتی عصبی گفت:آه پس اون از همون دسته دختراس که میخوان پسرا را تجربه کنن.

من مفهوم این جمله را خوب میدانستم این قضاوت دردناکی بود که گاهی پسرا در حق دختراییکه تشنه تجربیات زندگی هستند بکار میبردند و پشت این جمله بظاهر مودبانه تصورات پلیدی نهفته بود و من با خشونت جواب دادم:خواهش میکنم بهرام! تو حق نداری درباره نوری اینطور قضاوت کنی اون یه پریزاده یه ستارس که هنوز دست هیچکس نتونسته تو آسمون لمسش بکنه.
بهرام با سماجت گفت:مهتا چرا خودتو فریب میری؟مگر تو نگفتی که اون میخواد همه چیزو تجربه بکنه.
-ولی نه بشکل زننده ای که تو تصورش را کردی چه جوری بگم اون میخواد زندگی را تجربه بکنه.زندگی مقدسه زندگی غیر از آلودگیهاس که بعضی پسرا فکرشو میکنن.

بهرام سیگاری آتش زد و در حالیکه پریشانتر افکارش را میکاوید گفت:ببین مهتا من سعی میکنم مفهوم حرفهای تو را بفهمم مقصود تو اینه که اون نمیخواد خودشو تو قفس احساسات یک مرد بندازه.یعنی اینکه میخواد در خارج از حصار بسته یک عشق به تماشا بایسته زندگی را لمس بکنه بسیار خوب ولی کدو آدمیه که وقت عبور از جنگلی گرفتار موجودات وحشی نشه؟
احساس میکردم که حسادت عاشقانه چشمهای بهرام را به روی واقعیات بسته است.بنظر او نوری فقط یک راه در پیش داشت یا عشق او را بپذیرد یا مثل یک دستمال در دست پسران متعدد آلوده شود!

در حالی که میخواستم به او ثابت کنم اگر دختری حاضر نیست فورا خود را تسلیم یک مرد کند دلیل آن نیست که در دست مردان دیگر چرکین شود.
-ببین بهرام شاید من نتونستم ایده نوری را به تفهیم کنم پس بگذار زمان همه جیز را روشن بکنه.
بهرام ته سیگارش را زیر پا خاموش کرد نگاهی دوستانه بمن انداخت و گفت:ممکنه شانسی داشته باشم؟
لبخندی زدم و گفتم:بازم منتظر آینده میشینیم.
بهرام با لحنی خسته گفت:میبخشی!سلام منو به مهران نامزد خودت برسون.امیدوارم از من نرنجیده باشی
وقتی بهرام از من دور شد احساس کرد م که او برای نخستین بار در زندگی عاشق شده است پیام عشق رنگ و بوی عشق از چشمانش از حرکت عصبی دستهایش از نگاه کردنش آشکارا خوانده میشد من بارها پسرانی را که در تب عشق میسوختند دیده بودم حتی در آنروزها که نگاه مهران در تب عشق شعله ور بود بارها او را بدقت نگاه کرده بودم در هنگامه تب عشقی که گریبانگیر پسرها میشد همیشه یک نوع التماس دادخواهی و معصومیت میخواندم اما در چشمان بهران عصیان میدیدم و حتی میترسیدم این عصیان تب آلود همه چیز را بسوزاند و خاکستر کند در این افکار بودم که صدای گرم ودوستانه نوری بلند شد.
-مهتا چه خبرته؟مگه دیشب کشتیهای بابات تو اقیانوس هند غرق شده…
به نوری نگاه کردم او در فاصله چند قدمی من ایستاده بود دنباله گیسوی بلندش با دست نسیم پاییز بنرمی موج میگرفت لبخندش مثل الماس قلب را میبرید و تمنای نوازش را در هر دلی بیدار میکرد.

آه خدای من تویی عزیزم چقدر خوشگل شدی !تو امسال بچه های دانشگاه را نفله میکنی.
نوری خندید و کنارم نشست بوسه ای روی گونه ام نشاند و گفت:ای دختر چشماتو درویش کن.راستی یه نامه از مامان داشتم خیلی سلام رسونده بود.
-متشکرم عزیزم.
-نوشته یکماه دیگه 2تا بلیط رفت و برگشت با هواپیما برامون میفرسته که من و تو با هم بریم تهرون.
-من چرا عزیزم؟
-برای اینکه تو بهترین دوست منی.مامان میخواد بهترین دوست دنیا را ار نزدیک ببینه.
دستش را گرفتم و فشردم و قلبم از این همه مهربانی و صداقت به لرزش در آمد.

روزها از پس هم میگذشتند زندگی با افسانه هایش در ما جوانان جاری بود فضای آرام دانشگاه با ورود دسته دسته دانشجویان دوباره از هیاهوی همیشگی لبریز میشد دخترها و پسرها زیر درختان بلند و کوتاه باغ بیکدیگر خوش آمد میگفتند.از تعطیلات خود با صدای بلند حرف میزدندآنها چون آب چشمه ساران میجوشیدند و راز زندگی را در زیر حبابهای جوشان دل خود در گوش هم نجوا میکردند .حالا دیگر دانشگاه رسما افتتاح شده بود بچه ها طبق برنامه در کلاسهای خود جا میگرفتند دوستیهای قدیمی عمیقتر میشد و دوستیهای جدید شکوفه میزد.من و مهران در سال دوم نشسته بودیم و نوری در کلاس اول جا گرفته بود اما بمحض اینکه گلاس تعطیل میشد ما با هم جفت میشدیم.با هم قدم میزدیم با هم به رستوران میرفتیم ناهار میخوردیم عصرها با هم به گردش میرفتیم و شب وقتی بخوابگاه برمیگشتیم ساعتها در بستر دراز میکشیدیم و حرف میزدیم.

همانطور که انتظار میرفت نوری چون الماس در انگشت دانشگاه شیراز درخشیدن گرفت.پسران دانشکده های مختلف دانشگاه دسته دسته به تماشای نوری میامدند هر جا که نوری قدم میگذاشت انگار که خورشید پرتوی از خود به آنجا افکنده است.
دخترهای دانشگاه هم در این تحسین دسته جمعی شرکت داشتند و زیبایی شکوهمند این پریزاد دانشگاه ما آنقدر معصومانه و دلپذیر بود که نه تنها شعله های سرخ حسادت را در چشم دختران خاموش میکرد بلکه آنها نیز همصدا با پسرها به تحسین این زیبای لطیف میپرداختند.نوری حتی مرزهای زیبایی را در شهر خیالپرور شیراز شکسته بود وقتی عصر قدم زنان راهی خیابان زند میشدیم فوجی از مردان شیرازی سرود تحسین بر لب بدنبال ما حرکت میکردند.

نوری حقیقتا نور و روشنایی چشمان شیراز بود پسرهای همکلاس نوری از همان نخستین لحظات برای دوستی با نوری صف بستند هر کدام سعی میکردند بنوعی خود را به نوری نزدیک کنند و گاهی این پسرهای جوان و تازه بالغ برای جلب توجه نوری رفتار و حرکات خنده آوری از خود نشان میدادند.یکروز یکی از آنان نامه ای نقاشی شده را در لا به لای کتاب نوری گذاشته بود و این نقاشی آنقدر شیرین و دیدنی بود که نوری آنرا بدیوار اتاقش کوبیده بود.
پسر عاشق پیشه در این تابلو برای اینکه احساساتش را نشان بدهد خودش را در حالی تصویر کرده بود که سرش را با کارد جدا کرده و در کف دست گذاشته و بعلامت عشق پاک به نوری تقدیم کرده بود!
نوری مثل هر دختری که ار محیط بسته و دخترانه دبیرستان وارد دانشگاه میشوند با لذت کودکانه ای به فضا و محیط دانشگاه عشق میورزید پیوسته در بین همگلاسان میخرامید و افسون میریخت.

فصل ۲ (۳)

فصل فصل پاییز بود فصلی که احساسات عاشقانه را بیشتر در قلب جوانان به عصیان می اندازد و نوری گاه خسته از ابراز ان همه احساسات عاشقانه که دائما نثارش میشد به اتاقش پناه میبرد و کتابهای شعری که مادرش مدام از تهران برایش می خرید و پست می کرد میخواند.گاهی که سرزده به اتاق نوری میرفتم اشک های گرمش را می دیدم که مثل دانه های شبنم روی گونه های قشنگش می لغزید.1 شب وقتی در اتاق من نشسته بودیم ومثل همیشه از محیط دانشگاه با هم حرف میزدیم ناگهان از نوری پرسیدم
-راستی مدتیه از بهرام خبری نیست مثل اینکه تو دماغ پسره را حسابی به خاک مالیدی .
نوری اول سکوت کرد و بعد شانه هایش را بالا انداخت و گفت
– اون اقا به اندازه کافی سرگرمی دارن
نوری این جمله را طوری گفت که حس کردم نظر خصمانه ای نسبت به بهرام پیدا کرده است
-مقصودت چیه نوری
نوری مثل همیشه خیلی مؤدبانه از پاسخ خودداری کرد و موضوع دیگری را مطرح کرد ولی وقتی به اتاقش رفت صدای رادیو ضبطش بلند شد من میدانستم که نوری وقتی دلتنگ است یا از چیزی رنج میبرد و موسیقی پناه می برد و در ذهنم به دنبال رابطه ای بین موسیقی امشب و بهرام و نوری می گشتم .بهرام بعد از ان گفتگو در باغ ارم ظاهرا ارام شده بود و کمتتر در اطراف نوری می چرخید و وقتی هم همه ی کلاس ها افتتاح شد خود را در میان دوستان همکلاسی پنهان کرد . او چون سال گذشته هر روز با یکی از همکلاسان رنگارنگ خود سوار اتومبیل اسپرت قشنگش می شد و به گردش میرفت یا در رستوران ها دیده می شد گاهی حس می کردم او در نمایش دوستان رنگانگ خود به دیگران مخصوصا افراط میکند.
1روز عصر من و مهران او را در کازبا کنار دختری دیدیم و مهران با لحن فیلسوفانه اش خطاب به من گفت :
-بعضی ها اینطوری انتقام شکستهای خودشون را میگیرند !
من از پشت پرده دود سیگار به بهرام نگاه کردم مهران راست میگفت چون به محض اینکه بهرام ما را دید در بروز حرکات عاشقانه پیش از انکه شایسته ی او بود مبالغه می کرد دختری که در کنارش نشسته بود دختری قد بلند لاغر اندام و نسبتا زیبا بود . من او را میشناختم اسمش نیلوفر بود ولی بچه ها او را نیلو صدا میزدند .خیلی مهربان عاشق پیشه واندکی نا ارام بود بچه های دانشکده وقتی از او حرف می زدند میگفتند 1 سیمش سوخته !و این اشاره به به سبک سری هایی بود که گاه از خودش نشان میداد اما انقدر مهربان بود که هیچ کس توی ذوقش نمی زد . در همین لحظات ناگهان نوری بی خبر وارد کازبا شد و در حالی که چهره اش مثل همیشه از خنده شکفته بود کنار من نشست .
-حوصله ام سر رفت مگه این بچه ها ادمو ول می کنن
مهران چشمکی رندانه ای زد و به بهرام اشاره کرد . بهرام طوری قرار گرفته بود که اگر 1 زاویه 30 درجه میچرخید او را میدید
فصل ۲ (۴)
اما بهرام مستقیما در زاویه دید من قرار داشت و من میددیم که بهرام از حضور نوری کاملا خود را باخته است رنگش سپید شده بود و در تمام حرکاتش بکنوع دستپاچگی و خود باختگی ریخته بود.این حالت او آنقدر ناشیانه و آشکار بود که نیلو هم متوجه شده بود و او را با نگاه پرسشگرش آزار میداد.مهران برای نوری سفارش یک قهوه داد و نوری کتاب شعری که مادرش پست کرده بود جلوی من گذاشت و گفت:مهتا بخون معرکه س…اما من نگرانتر از آن بودم که بتوانم گتاب شعر بخونم.بهرام برای اینکه توجه و شاید حسادت نوری را تحریک کند بلند بلند حرف میزد و دست آخر وقتی دیدی نوری غرق در افکار خود و کتاب شعر است عمدا با دست لیوان آب سردش را از روی میز بزمین انداخت و نوری ر متوجه خود کرد.

هرگز آن لحظه عجیب را فراموش نمیکنم.نوری بطرف صدا برگشت و ناگهان نگاهش روب چهره بهرام و نیلو ماسید.نیلو بدون توجه به حضور دیگران روی پای بهرام خم شد و مادرانه شلوار بهرام را که خیس آب شده بود با دستمال خشک میکرد و بهرام با لبخندی غرور آمیز به میز ما نگاه میکرد و بعد مخصوصا از جا بلند شد و با مهران و من سلام علیک کرد و دست نیلو را گرفت و به سر میز ما آمد.
-اجازه میدین پیش شما بنشینیم؟
مهران نگاهش را که مملو از تردید بود بمن دوخت اما بهرا م منتظر پاسخ مهران نشد و خودش کنار مهران و نیلو را کنار من نشاند.من به نوری نگاه کردم او با آرامش خاصی حضور بهرام و نیلو راتحمل میکرد بهرام نگاهی به نوری انداخت و گفت:سلام نوری خانم میبخشین من اصلا متوجه شما نشدم!
بهرام کاملا تظاهر میکرد یکریز حرف میزد نیلوفر با ناباوری بدهان بهرام که همیشه کم حرفترین بچه دانشگاه بود خیره خیره نگاه میکرد.من منتظر یک فاجعه یک مصیبت بودم بهرام کتاب شعر را از روی میز برداشت و نگاهی بر روی جلد کتاب انداخت.
-آه از موج نوعی هاست خوب کدومتون زبون این موج نوعی ها را میفهمین؟
من به نوری نگاه کردمنوری موهای بلندش را از پیشانی کنار زد و گفت:خوب معلومه شما شاگرد رشته ادبیات نیستین!
بهرام ناگهان سرخ شد و لی سعی کرد با آرامش خود این جمله طعنه آمیز را تحمل کند.
-آه پس کتاب مای شماست معذرت میخوام!
نوری که کاملا تحریک و برافروخته شده بود رو به بهرام کرد و گفت:من شنیدم که نیلوفر خیلی خوب شعر میفهمه خودش هم موج نوعیه!نیلوفر که همچنان در مغزش بدنبال رابطه ای بین این جملات خصمانه و این رفتار عجیب میگشت بزحمت لبخندی زد و گفت:آه بله نه!یعنی من به شعر علاقه دارم.نوری که حالا کاملا بر اعصابش مسلط شده بود خطاب به بهرام گفت:خوب چرا معلوماتتان را در زمینه شعر پیش خانم تکمیل نمیکنید؟موج نو را باید اول فهمید بعد حس کرد مگه نه خانم؟
نیلوفر همچنان دستپاچه و غیر عادی گفت:بله این یه واقعیته!وقتی یه موج نو از راه میرسه خیلی ها نیمتونن خودشون رو با اون تطبیق بدن درست مثل موجی که رو دریا یه مرتبه رو آدم سوار میشه.
توضیح مفصل نیلو در میان جمع با سک.ت روبرو شد او گنگ و دستپاچه پرسید:مگه من حرف بدی زدم؟نوری با لحن مهر آمیزی گفت:نه بهیچوجه با وجود این آدمها مختارن که از موج نو خوششون بیاد یا نیاد؟بهرام که بکلی درمانده شده بود خطاب به مهران گفتکمهران جان ببخش یکمرتبه یادم تومد که یه قرار دیگه دارم اگه ممکنه شما نیلو را برسونین.
مهران برای اینکه بهرام را از آن موقعیت دشوار خلاص کند دستش را بطرف بهرام دراز کرد .

بسیار خوب ما نیلو را صحیح و سالم میرسونیم!

نیلو که از این طرز رفتار بکلی گیج و منگ شده بود تقریبا فریاد زد:بهرام؟بهرام یعنی چه؟کجا میری؟
بهرام بدون توجه به اعتراض نیلو از در رستوران خود را به خارج افکند من به نوری نگاه کردم نوری خیره خیره نیلو را تماشا میکرد.نیلو سرش را روی دست گذاشت و از لرزش شانه هایش پیدا بود که اشک میریزد.نوری با آن مهربانی خاص خود شانه های نیلو را بغل زد و او را نوازش کرد .-مهم نیست چیزه مهمی نیست.
نیلو ناگهان سرش را از روی دست بلند کرد نگاهی بمن و مهران و نوری انداخت و با حالت غیر عادی که گاه گاه از ا بروز میکرد گفت:اینجا چه خبره؟پس بهرام من کجا رفت:و بعد بدون اینکه منتظر پاسخی بشود کیفش را برداشت و از در کازبا خارج شد.وقتی نیلو ما را ترک کرد مدتی هر سه سکوت کرده بودیم مهران مرتبا به سیگارش پک میزد من با ظرف بستنی بازی میکردم و نوری نگاه گنگ و غبار گرفته اش در فضا معلق و سرگردان بود.میخواستم حرفی بزنم بنظرم نوری خیلی شکسته و رنجور می آمد آن معصومیت خاصی که در چشمان درشت و سیاهش همیشه خانه داشت به مظلومیتی غریب تبدیل شده بود توی چشمانش انگار رویا یا خوابی عمیق میگذشت دستهای کشیده و هنرمند گونه اش روی میز سرگردات و بی هدف جستجو میکرد دلم میخواست سرش را در سینه بگیرم و برایش زار بزنم…فرشته کوچک و معصوم من حسابی در سرزمین سنگلاخی سرنوشت حیران و سرگشته بود…کجا بود؟چه فکر میکرد؟اندیشه خام و تازه پرورده اش اکنون در جستجوی گشودن کدام معمای لاینحل سر میکرد؟دستهای قشنگش در کدام باغ اندیشه میوه حکمت زندگی را میچید؟
مهران که روی هم رفته پسری ساکت و کم حرف است نگاهی پرسشگر بمن انداخت میدانستم که میخواست بپرسد چه باید کرد؟من شانه ام را بالا انداختم….مهران خطاب به نوری گفت:نوری متاسفم!
نوری از سرزمین تصویرها خارج شد نگاهی بمن و مهران انداخت هنوز پیچهای اضطراب در برکه چشمانش موج ترس و تردید میریختند بزحمت لبخندی زد و گفت:منم متاسفم!
من برای آنکه به آن گفتگوی غم انگیز پایان دهم با سر و صدا گفتم:خوبه بسه دیگه چرا مثل عزادارها نشستیم از رستوران بریم بیرون یه کاری بکنیم یه شلنگ تخته ای بندازیم!
من میدانستم که تنها یک عصیان میتواند بار اندوهی که بر دوش ظریف توری نشسته است بر زمین بریزد.نوری بدون ذره ای اعتراض از جا بلند شد مهران سیگارش را بمن داد و به شوخی گفت:عزیزم مواظب جای دندانهایم روی فیلتر سیگار باش .مهران عادت داشت که هنگام کشیدن سیگار فیلتر را گاز بزند و نقش دندانهایش را روی فیلتر حک کند و بعد جای دندانهایش را رو فیلتر بهمه نشان دهد و با لحن فیلسوفانه ای زمزمه کند غرض نقشی است کز ما باز ماند!
نمیدانم چرا در آن لحظه منهم با حالتی عصبی دلم میخواست سیگار را گاز بزنم و حتی چند لحظه بعد حس کردم که فیلتر سیگار را دارم میجوم.ما وارد خیابان شدیم نوری بخود میپیچید میلرزید میغرید .دنباله موهای بلند و پیچانش را چ.ن آبشاری از شب اسرار آمیز مشرق زمین روی شانه هایش ریخته بود آن موجود بلند و ظریف گاه مثل پرنده ای در فضا پرواز میگرفت انگار که کاکلی جنگلهای نا آرام بود که از ترس شبیخون شکارچی فرار میکرد و جیغ میکشید… گاه چون زن هوسبازی هوا را از امواج عطر و زنانگی خود میپوشاند کم کم دخترها و پسرها که در کنار ما راه میرفتند متوجه حالات عصیان زده نوری میشدند الهه زیبایی دانشکده پس از آن حادثه همه خشم و خروش خود را در فضای سرخ فام فرو میریخت اگار من شاعر بودم در آن لحظه میتوانستم زیباترین و فتنه انگیزترین تابلو را در تجسم یک عصیان خلق کنم.او درختی بود که در شاخ و برگش طوفانی غلغله میکرد او جامی بود که در آن شراب سرخرنگ هستی میجوشید رودخانه ای بود که دست افشان و پای کوبان خود را بیتردید به سنگها و گدارها میکوبید و من اینهمه شور و لطافت را در زیباترین قالب هستی تماشا میکردم.حالا روزگار درازی از آن حال و هموای جادوگرانه نوری میگذرد اما هر وقت به کازبا میرروم دست مهران را میگیرم و میگویم:نگاه کن نوری!آنوقت یک بار دیگر آن اندام زیبا آن دو چشم ستاره گون آن پروانه ظریف رقصان را میبینم که انگار در یکی از معابد قدیم و در لحظه قربانی مقدس آخرین دم حیات را به سینه های جوان خود فرو میدهد.در آن لحظه بود که حس کردم نوری با همه قلب عاشق بهرام است.حس کردم او علیرغم میل باطنی اش در آشیانه عشق فرود آمده است.
ساعت 11.5 شب بود که به خوابگاه بازگشتیم چراغ اغلب اتاقهای خوابگاه دختران خاموش بود مطمئنا اگر نیم ساعت دیگر تاخیر داشتیم مورد بازخواست قرار میگرفتیم…مهران تا ستینگ روم خوابگاه ما را همراهی کرد و آنجا به هر کدام از ما یک سیگار تعارف کرد و گفت:بیایید دختران حوا!امیدوارم امشب خوابهای خوش ببینید.
اما وقتی دید هیچ کدام از ما به این شوخی بی نمکش نخندیدیم لبخندی زد و گفت:آه ببخشید!…حرف بدی زدم!….امیدوارم فقط امشب خوب بخوابین!
من دلم برای اینهمه صداقت و محبت نامزدم سوخت.برگشتم و چهره اش را نوازش کردم و این حرکت من آنقدر سریع و گیج کننده بود که مهران مثل دیوانه ها از خوابگاه بیرون دوید.
در سکوت وارد فلت مشترکمان شدیم نوری یکراست به اتاق خودش رفت و منهم بی حوصله ئارد اتاقم شدم.آنقدر بیحوصله که بزودی همه چیز را در هم ریختم.اتاق من به جنگلی از اشیا آواره تبدیل شده بود بزودی لباس خوابم را پوشیدم و بدون آنکه حوصله پاک کردن آرایش صورتم را داشته باشم سیگاری که مهران بمن داده بود آتش زدم پیج رادیو را باز کردم و خودم را روی بستر انداختم …از پنجره هوای خنکی بداخل اتومبیل میریخت گاهی آواز بلبل سرگشته ای را میشنیدم که در آن نیمه شب قصه عشق اسرار آمیزش را سر میداد…از رادیو موسیقی نرم و ملایمی پخش میشد و در همین لحظه در باز شد و نوری در لباس بلند و لغزان خواب در حالیکه موهایش را در طرفین چهره اش ریخته بود و فنجان قهوه ای در دست داشت در چهار چوب در قرار گرفت.وقتی نزدیکتر شد بوی رخوت انگیز قهوه دماغم را پر کرد به نوری خیره شدم چشمانش مثل دو الماس در شب تاریک میدرخشید.لبهای گوشت آلودش را روی گونه هام گذاشت و گفت:میبخشی مهتا!حالم اصلا خوب نبود نمیتوانستم تنها بمونم.
او کنار من روی بسترم نشست.یک قطره اشک از چشمانش فرو چکید و از روی گونه هایش که سرخ و متورم شده بود راه گشود..
نوری از چیزی رنج میبرد باید با او حرف میزدم..
-نوری خواهش میکنم حرف بزن من بهترین دوست تو هستم!
نوری از پس مه اشک نگاهش را بمن دوخت بعد سرم را در آغوش گرفت و بوسید..
-آه!تو بهترین دوست منی!تو میتونی بمن کمک کنی!
گفتم:ن.ری جان تو هر چه بخواهی هر کاری که بخوای انجام میدم!نوری روی بستر من جابجا شد پاهایش زا بغل زد و گفت:موضوع اینکه چیزی برای گفتن ندارم!پرسیدم :تو از جریان امشب ناراحت شدی؟
-نه!اصلا مهم نیست!بمن چه که بهرام نیلو را دوست داره؟
دست نرم نوری را در مشت گرفتم و گفتم:نوری ولی تو میدونی که بهرام فقط تو را دوست داره این فقط یکنوع تظاهره.
نوری لبخند تمسخر آمیزی زد .
-آه تظاهر!تظاهر !چقدر از این کلمه متنفرم.
-ولی اون تو را دوست داره تو باید اینو حس کنی.
نوری کاملا گیج و مضطرب بنطر میرسید انگار با خودش و همه آن احساسی که پیکر او را در مشتهای نیرومندش گرفته بود میجنگید…
-من از کجا بدونم آه تازه اگرم بدونم چیزی در من تغیر نمیکنه چون من نمیخوام خودمو باسارت بندازم..
او کاملا با خودش لجاجت میکرد او بی آنکه خودش بخواهد عاشق شده بود عشق از چشمانش از نگاهش حتی از پوست تنش میتراوید!
-ببین عزیزم تو بیهوده مقاومت میکنی چشمان تو همه چیزو بمن میگه اونا ار بهرام حرف میزنن اونا از یه عشق بزرگ حرف میزنن آخه چرا اینقدر لج میکنی؟
در این لحظه ناگهان نوری خودش را بمن آویخت و با صدای بلند زار زد.او آنقدر همانجا و در آغوش من گریه کرد که بخواب رفت و من تا نیمه های شب همانطور بی حرکت مانده بودم که خواب ناز این دختر احساستی را بهم نزنم.
با طلوع سپیده دم زتدگی باز در شکل عادی خود بحرکت افتاد من و نوری مثل اینکه چنین اتفاقی نیفتاده عازم کلاس درس شدیم…نوری بعد از آن خواب طولانی ارامش خود را بازیافته بود تا عصر آنروز حتی یک کلمه هم درباره ماجرای دیشب حرف نزد اواسط روز بود که مهران با اصرار دنبال ماجرای دیشب از من پرسید و من در چند کلمه سر و ته ماجرا را بهم آوردم مهران هم با لبخندی زورکی گفت:میدان شما زنها مثل زنجیر بهم بافته شدین باشه ولی اگر کمکی از دستم بر آد دریغ نمیکنم.
تمام روز ما به حرفهای معمولی گذشت و شب خیلی زود به خوابگاه برگشتیم مهران اصرار داشت که کمی با هم قدم بزنیم ولی نوری این پیشنهاد را رد کرد و منهم صلاح دیدم که نوری را تنها نگذارم

فصل ۳ (۱)
محیط خوابگاه دخترانه یک محیط کاملا دوستانه و گرم و خواستنی است ما دخترها همه به اسم کوچک یکدیگر را صدا میزنیم همه از قصه دلهای هم آگاهیم گاه برای آنکه بتوانیم بار اندوه دوستان خود را سبک کنیم از هیچ فداکاری دریغ نمیکنیم آنشب وقتی بچه ها فهمیدند که ما خیلی زود به خوابگاه آمده ایم همه در فلت ما جمع شده بودند هر دختری حرفی میزدفاصله عقاید ما دخترا خوابگاه زیاد است ولی هیچکدام روی عقیده خاص خود نمی ایستیم.خیلی زود بنفع طرف دیگر بحث را تمام میکنیم و همین خصوصیت باعث آن شده است که ما دوری از خانواده و زندگی در محلی غریب را به آسانی تحمل کنیم.آنشب در فلت ما بیش از 15 دختر اجتماع کرده بودند از جکهای مخصوصی که دختران هیچوقت در جلو پسرها جرات تعریف کردنش را ندارند تا حرفها و پیامهای بسیار بسیار خصوصی در فضای هال ما پر پر میزد .ما بیش از 2 ساعت وراجی کردیم و بعد بچه ها پراکنده شدند وقتی 2 نفری تنها شدیم نوری آهی کشید و گفت:مهتا من این بچه ها را خیلی دوست دارم چقدر ساده و مهربونند.هنوز من در جستجوی جوابی برای اظهار نظر نوری بودم که یکی از دخترها بداخل اتاق سرک کشید و با لحن شیطنت آمیزی به نوری گفت:آهای ملاقاتی داری.
من و نوری بهم نگاه کردیم .نوری حیرت زده پرسید:کیه؟از تهرون اومده؟

دختر چشمکی زد و گفت:خودت خوبه بری نگاه کنی خوش بحالت.
نوری کاملامردد بود ولی من بطرف در خروجی هلش دادم
-برو دختر آدم خور که نیومده.
نوری از اتاق خارج شد ولی من طاقت نیاوردم که او را تنها بگذارم بدنبال او راه افتادم که ناگهان از حیرت بر جا خشکیدم .بهرام بود!
من ایستادم و نوری با قدمهای شمرده جلو رفت بهرام سرش را پایین انداخته بود ولی سلام مودبانه ای کرد.
-سلام
نوری که کاملا دستپاچه و رنگش سرخ شده بود پرسید:با من کاری داشتین؟
بهرام آن پسر جوان که در مقابل زیباترین دختران کوچکترین ضعفی از خود نشان نمیداد تقریبا گنگ و لال مانده بود و بعد با لکنت زبان گفت:نه!یعنی آره!میخواستم از واقعه دیشب معذرت بخوام.
نوری به آرامی روبروی بهرام نشست من از فاصله چند قدمی آنها را میدیدم .بهرام پیراهن اسپرت زرد رنگی پوشیده بود که جذابیت مردانه اش را چند برابر میکرد .موهای سرش از حد معمول بلندتر بنظر میرسید کمتر بچشمان نوری نگاه میکرد کلمات را گم میکرد و بزحمت حرفهایش را میزد.
-من من باور کنید منظوری نداشتم حادثه همینطوری ناگهانی پیش آمد.
نوری با دست موهایش را کناری زد روی دست لطیف او نیز دانه های ریز عرق نشسته بود حس میکردم که هر 2 نفر با دامنی پر از شکوفه های عشق بهم نزدیک شده اند اما جرات اینکه یکی از شکوفه ها را بهم تعارف کنند نداشتند.نوری بزحمت گفت:عیبی نداره!من…من یعنی البته…..بمن مربوط نیست…..یعنی مربوط نبود!
بهرام ناگهان سرخ شد و این بار خیلی روشنتر گفت:ولی من خیال میکردم برای شما مهمه که اومدم عذرخواهی!
نوری که ناگهان متوجه شده بود اشتباه بزرگی در مکالمه مرتکب شده با عجله گفت:ببخشین!منظورم این نبود !یعنی مقصودم اینکه عیبی نداره!خوب معمولا از این اتفاقات میافته.
بهرام که حالا اندکی آرامتر شده بود گفت:موضوع اینکه نیلو دختری عجیب غریبه خودشو زیادی به آدم میچسبونه.
نوری در جواب گفت:خوب مگه عیبی داره!نیلو دختر خوبیه!
بهرام دوباره برافروخته شد.
-یعنی شما توصیه میکنید که من با نیلو…..
نوری حرفش را قطع کرد و گفت:البته خودتون باید تصمیم بگیرین بالاخره این به زندگی شما مربوطه!
بهرام ناگهان از جا بلند شد و با لحن خشنی گفت:خیال میکردم بزندگی شما هم مربوطه!خوب….!…میبخشین!من اشتباه کرده بودم.
قبل از آنکه نوری حرفی بزند بهرام بسرعت ار در ستینگ روم خارج شد.و نوری را پریشان و افسرده بر جای گذاشت.نوری هراسان به اطراف نگاه کرد و همینکه چشمش بمن افتاد خودش را بی پروا در آغوشم انداخت.
-خدایا من چکار باید بکنم؟
نوری را بداخل اتاق برگرداندم اما تا آمد دوباره این ملاقات را توضیح بدهد گفتم:نوری جان من همه چیزو شنیدم!
-پس من باید چجور جواب میدادم؟
-هیچی عزیزم اون برای اعتراف عشقش پیش تو آمده بود من بهرامو خوب میشناسم میخوام بگم این شاید اولین باری بود که برای اعتراف عشق پیش یک دختر آمده بود.اگه مهران آنقدر خوب نبود حتما حسودیم میشد جاذبه تو وحشت انگیزه!
نوری که هاج و واج بدهان من خیره شده بود گفت:ولی من نمیتونم…نمیتونم….منکه از اول بتو گفته بودم.
من خوب میدانستم که نوری چه جنگ طاقت فرسایی را با خودش شروع کرده است


فصل ۳ (۲)
.او از خاطره یک عشق لبریز بود و دلش در اشتیاق تقدس آمیزی میلرزید.در اینگونه حالات مزاحمش نمیشدم و به بهانه ای اتاقش را ترک میکردم تا او در رویاهای جوانی به جستجوی خویش ادامه دهد.
اما آنشب کمی بیشتر در اتاقش ماندم و گفتم:نوری تو نمیخواهی در جشن تولد من شرکت کنی؟
نوری که غرق در تفکرات رویا آمیزش بود ناگهان از جا پرید و مرا در آغوش کشید
-عزیزم تو چه اصراری داری که انقدر با خودت بجنگی؟
-ولی من نمیخوام نمیخوام!
با عصبانیت خطاب به او گفتم:ولی تو بمن و خودت دروغ میگی تو اونو دوست داری تو اونو میپرستی ولی تو هم مثل هر موجود خودخواه دیگه ای میخوای خویتو با حرفهای عجیب و غریب و من در آوردی گول بزنی اما مطمئن باش همانطور که همه در جنگ با احساسات شکست خوردن تو هم شکست میخوری!عشق سال و ماه نمیشناسه عشق منتظر تصمیم من و تو نمیشه عشق وقتی از راه رسید همه گذشته ها را ویران میکند تو و اون هر دو تا عاشق هم هستین و این بازیها هم بالاخره یه روز تموم میشه.
نوری ئستها را روی شقیقه اش فشرد و فریاد زنان گفت:من نمیخوام نمیخوام خدای من !… عشق بدبختی میاره عشق آدمو بیچاره میکنه و بعد مثل آدمی که در میان امواج تنها و بی پناه افتاده باشد خودش را بمن رسانید و بدستهایم چسبیده و گفت:مهتا خواهش میکنم!خواهش میکنم کمکم کن!من از این عشق میترسم من بمادرم بپدرم به همه قول دادم که فقط درس بخوانم!من میترسم.
صدای گریه غم انگیز نوری در خوابگاه دختران پیچیده بود .اما ما دختران خوابگاه به این زاریها و گریه ها عادت داریم هر وقت دختری در خوابگاه گریه میکند شانه ها را بالا میندازیم و میگوییم:خوب بگذار سبک بشه!
و حالا نوری اولین گریه بلند خود را در خوابگاه دختران سر داده بود و من سعی میکردم او را که اسیر احساسات متضاد شده بود آرام کنم.
از آنشب به بعد هر وقت به چشمان درشت و سیاه نوری خیره میشدم جادوی غم پنهانی عشق را در عمق آن میدیدم .نوری خاموش بود لبهای قشنگش که رنگ گیلاسهای قرمز روشن را داشت بسته بود اما چشمانش حرف میزد قصه ها میگفت و گاه چنان در سکوت سکوت سنگین خود فرو میرفت که حرفهای مرا نمیفهمید.
در قلب پاک و ساده دخترانه او من رویش جوانه های عشق را حس میکردم آفتاب گرم جنوب ایران جوانه های عشق ار در مزرعه دل نوری میپرورانید.نوری بیشتر کتاب میخواند قصه دلدادگیها و شوریدگیهای عشاق را با سماجنت مخصوصی در کتابها دنبال میکرد وقتی برای دیدن انتخاب میکرد حتما عاشقانه بود تا باران گریه را بر گونه هایش جاری سازد.او در دستهای مخملی و نرمش لاله های سرخ عشق را به آرامی پرورش میداد .بعد از واقعه آنشب من بهتر دیدم که نوری را آزاد بگذارمتا در آرامش خیال با احساس خود خلوت کند نوری چند روزی ساکت بود با اینکه من گرفتار درسهای فشرده خودم بودم اما در فرصتهای مناسب بهرام و نوری را زیر نظر میگرفتم بهرام هم وضعی مشابه نوری داشت.من گاه از نزدیک و گاه از دور او را میدیدم که آرام و ساکت از کلاس درس مستقیما به خوابگاه خود میرود و در لاک سکوت خود میشیند.کمتر او را در پاتوقهای دانشجویان میدیدم م عجیب اینکه او هیچگونه تلاشی برای نزدیک شدن به نوری هم نمیکرد.گاهی جدایی و دوری آخرین دارویی است که برای عشاق جوان تجویز میشود.آنها برای اینکه آتش گرم و شعله خیز عشق را در قلبهای خود خاموش کنند ناامیدانه به دامن سکوت چنگ میزنند در خلوت خود فرو میروند چشمانشان را بروی معبود و معشوق خود میبندند اما چگونه میتوان چشم دل را بست و دلی را به حصار کشید؟
به عقیده من قلبهای جوان و عاشق همیشه در پروازند در خواب و رویا یا در بیداری آنها فانوس بدست در جستجوی آفتاب گرمی بخش عشق جاری هستند و فاطله راه را با بزرگ کردن حجم قلبهایشان پر میکنند من میدانستم که همه تلاشهای نوری و بهرام برای خاموش کردن این حریق تند و سوزان بی نتیجه است.روزهایی بود که منهم از مهران میگریختم خود را به دیوار آهنین تنهایی میبستم اما دل من پیوسته بطرز خیال انگیزی در پرواز بود و افسانه سکوت و فرار مرا نقش بر آب میساخت.تا اینکه یک روز غروب وقتی کتابهایم را تا زده و روی نیمکت سپید باغ ارم نشسته بودم ناگهان احساس کردم که صدایی زنگی جادویی برخاست .انگار این زنگها را بپای صدها فرشته نامرئی و خیال انگیز بسته بودند و خالا آنها در کنار من میرقصیدند و پای میکوبیدند در آن لحظه صدای زنگها همراه عطر گلهای سرخ شیراز و درخشش الماس گون خورشید صبح جنوب مرا در یک فضای جادو انه قرار داد.احساس کردم ککه زنگها لحظه به لحظه شور انگیز تر مینوازند چشمانم رنگهایی میبیند که هیچگاه آنطور حقیقی ندیده بودم نیمکتی که رویش نشسته بودم ساقه های درختان زمین و چمنهای زیبا حتی آبهایی که از زیر درختان میگذشتند چون خمیری نرم و منعطف بودند در آن فضای نیم خفته و مستی بخش و در متن آواز دنگها ناگهان صدای گرم او را شنیدم که میگفت:تنهایید؟
-بله تنها هستم!
لحظه ای در آن هوای جادو زده و در آن فضای مخملی و رویا انگیز سکوت برقرار شد و بعد همراه آوای جادویی زنکها باز آن صدای شیرین را شنیدم.
-آیا نمیخواهی به تنهاییت پایان دهی؟
مثل جادو زده ها گفتم:آیا تو حاضری مرا با تنهایی عوض کنی؟
صدای او که همچنان به قلبم نزدیک میشد با تمام قدرت تکرار کرد.
بله بله بله.
و بدینسان عشق پای نرم و آارمبخش خود را بر قلبم گذاشت و من هرگز آن فضای جادویی آن رنگها و آن صحنه آغاز را از یاد نمیبرم.لحظه شکوفا شدن عشق در هر انسانی لحظه تولد خلقت و هستی است انگار که ما انسهانها در آن لحظه شاهد رویش اولین دانه حیات در سطح زمین هستیم و در آن روزها هر وقت من به چهره های خسته و غمگین بهرام و نوری خیره میشدم آن رنگ معصومانه عشق را در چشمانشان میدیدم احساس میکردم آنها نیز چون من و مهران گام به گام به لحظه شکوفایی عشق به رویش هستی بر سطح زمین به لحظه ای که زنگها در گوشهایشان بصدا در آید نزدیکتر میشوند در حالیکه خود آنها خیال میکردند ذره ذره تابوت عشق را بسوی گورستان پیش میبرند و اگر چندی بگذرد بادهای رهگذر خاکستر تابوت عشقشان را هو بسرزمین فراموشی خواهند برد.
صبح یکی از همین روزها نیلوفر را دیدم چشمان روشن و شفاف این دختر بگودی نشسته بود.در حرکاتش یکنوع سرگشتگی و هراس خوانده میشد همینکه مرا دید جلو آمد دستم را گرفت و بگوشه ای کشید و مضطربانه پرسید:مهتا تو این روزها بهرامو دید؟
گفتم بله گاهی اونو میبینم!
نیلوفر که دختری غیر عادی و عصبی بود با عجله از من سیگاری خواست آنرا آتش زد و بعد از یک سکوت ممتد گفت:بنظر تو عجیب نیست؟
-چی عجیب نیست؟
-اینکه بهرام اینطوری از همه فرار بکنه؟
آه!بله!درسته بهرامو کمتر میشه دید.
نیلوفر بازویم را کشید و در حالیکه اطرافش را نگاه میکرد که کسی صدایش را نشنود گفت:تو هیجی نشنیدی؟
-مقصود!
-میگن بهرام سخت خواطر خواس.
منکه میخواستک نیلوفر همه حرفهایش را بزند پرسیدم:عاشق کی؟
نیلو لبخندی زد و محکم به بازوی من کوبید و گفت:چقدر خنگی مهتا!خب عاشق رفیق تو نوری دیگه!
ناگهان نیلو ساکت شد دو سه پک عمیق به سیگارش زد و گفت:مهم نیست برای من یکی مهم نیست اون هیچ وقت مال من یکی نبود همیشه دو تا شریک داشتم تازه خیلی خوشحال هم میشم که بالاخره یکنفر انتقام منو میگیره!میدونی دیروز کجا دیدمش؟
-کجا؟
-توی رستوران درجه 3 پشت بمن ایستاده بود ولی ماشینش جلو در بود من کاملا شناختمش!
نیلو بعد بلند بلند خندید و بدون اینکه با من خداحافظی کند از من دور شد حس کردم بهرام بکلی از گذشته هایش جدا شده است .بله! حالا بهرام درست مثل سفینه ای که از مراحل مختلف گذشته باشد یک یکی طبقات موشک را جا گذاشته و اکنون در فضای صاف و روشن آسمان عشق در پرواز بود.او در صفای شاعرانه صبح در بستر آبی آسمانها هر لحظه بیشتر اوج میگرفت.خود را در چشمه گرم و پاک عشق شستشو میداد آلودگیها را از خود میراند تا در یک صبح روشن در معبد مقدس عشق خود را قربانی سازد.
نوری نیز به آخرین مرحله تقدس و تقوای عاشقانه رسیده بود خیلی کم حرف میزد نگاهش عمیقتر شده بود انگار همیشه در خواب راه میرفت.بیشتر وقت بیکاری خود را در اتاقش بتنهایی میگذرانید.و هر وقت به اتاقش میرفتم کتابی روی سینه اش بود و خیره خیره به آسمان مینگریست

-جشن تولد تو!تولد تو؟آه خدای من!من چقدر خودخواه و احمقم!چطور من از همه چیز بیخبر بودم.
دستش را گرفتم و گفتم:ببین نوری تو هنوز هم بهترین دوست منی!
ناگهان نوری ساکت شد سرش را پایین انداخت و گفت:میدونم مهتا! میدونم که دوست خوبی نیستم!من خیلی تو خودم فرو رفتم!
دستی به گیسوان بلندش کشیدم
-میدونی نوری روزی که تو پیش من اومدی خیلی خوشحال شدم!هنوز هم خیلی خوشحالم ولی یه وقت نگاه کردم دیدم تنها موندم!نوری عزیزه من بیشتر وقتش را تو اتاقش تنها میگذرونه… من هرگز نمیخواستم مزاحم بشم.
نوری مرابغل زد سرش را روی شانه ام گذاشت من صدای و هق هق گریه میشنیدم.کلمات بزحمت از دهانش کنده میشد!
-معذرت میخوام مهتا معذرت میخوم من خیلی خودخواه شدم من تلافی میکنم شب تولد تو تلافی میکنم.
نوری واقعا به آنچه گفته بود عمل کرد نرگس یکی از دوستان ثروتمند شیرازی من پیشنهاد کرده بود که سالگرد تولدم را در خانه او برگزار کنم.نوری که از این ماجرا اطلاع پیدا کرده بود پیشنهاد کرد که تزیین سالن جشن را هم او بعهده بگیرد و از فردای آنروز چنان در کار برگزاری جشن تولد من خود را غرق کرده بود که انگار جشن تولد خودش را برگزار میکند به محض اینکه دانشکده تعطیل میشد دست دوست شیرازی ام را میگرفت و عازم خانه اش میشد.برای تزیین سالن وسواس عجیبی به خرج میداد و در جزئیات دخالت میکرد دوست شیرازی من از اینهمه شور و شوق حیرت زده بود و هر روز خبر تازه ای از سلیقه های نوری میداد.

فصل ۳ (3)
نوری از من خواسته بود که تا شب جشن مطلقا با به خانه نرگس نگذارم و منهم قبول کرده بودم .
مهران کمی ناراحت بود و غر میزد او 2 سال بود که با سلیقه خودش جشن تولد مرا برپا میکرد گفتم ببین مهران هر سکوتی نقطه پایانی دارد!نوری بعد از مدتی سکوت جشن مرا بهانه کرده و داره با زندگی آشتی میکنه !خواهش میکنم این وسیله آشتی را از من نگیر!بگذار خودشو حتی برای مدت کوتاهی هم که شده فراموش کند !
آنروز مهران پاداش اینهمه دوستی و غمخواری را با موافقتی عاشقانه بمن داد.
-باشه مهتا!اگه اینطوریه باشه!منهم مپل تو این دختر رو دوست دارم من و مهران بین بچه های دانشگاه دوستان فراوانی داشتیم ولی نتوانستیم بیش از 50 زوج را دعوت کنیم.نوری از طرف من دعوت شد و بهرام از طرف مهران با اینکه من در شادمانی و غرور و برگزاری جشن تولدم بود ولی نمیتوانستم از فکر برخورد بهرام و نوری در شب جشن خود را خلاص کنم.آیا آنها به آسا نی و سادگی از کنار هم میگذرند یا در شب تولد من صدای زنگهای تولد عشق را خواهند شنید؟
مهمانان خود را برای ساعت 9 شب دعوت کرده بودیم ولی من و نوری و مهران از ساعت 7 قرار بود بمنزل نرگس برویم نوری آنروز بعداز ظهر از آمدن به کلاس خودداری کرد و مرا هم نگذاشت به کلاس بروم او تصمیم گرفته بود که خودش مرا آرایش کند وقتی ساعت 7 من از زیر دست نوری بلند شدم به سلیقه نوری آفرین گفتم حتی مهران مدتی مقابل من ایستاد و سوت کشان مرا تحسین کرد .
نوری خود را بسیار دخترانه و ساده آرایش کرده بود پیراهن بلند و سپیدی که او را چون تصویر فرشتگان رویایی و آسمانی جلوه میداد پوشیده بود وقتی 3 نفری وارد منزل نرگس شدیم من از دیدن آنهمه سلیقه و تزیین چنان ذوق زده شدم که تا مدتها نوری را در آغوش گرفته و میبوسیدم.سالن اشرافی خانه نرگس که با کاغذها و فانوسهای رنگی جلوه جوانی گرفته بود .مشرف به یک باغ بزرگی بود باغی پر از سروهای بلند و سبز شیراز…
مهمانان به تدریج از راهم میرسیدند بزودی سر و صدا و شور جوانها آن سالن بزرگ و اشرافی را به لرزه افکند ارکسر جوانان دانشجو که افتخارا در جشن تولد من شرکت کرده بود خیلی زودتر از معمول شروع به نواختن کرد.دختران زیبا و دانشجو غرق در ناز و ادای دخترانه رمز جنون جوانی را میگشودند … همه چیز در اوج هیجان بود موزیک سر و صدا و کلمات که چون دانه های نقل و سکه جیرینگ جیرینگ در زیر سقف سالن صدا می کردند من و مهران در بین مهمانان می چرخیدیم و نوری مثل یک ملکه زیبا و در خشان و پر غرور در پذیرایی از مهمانان مبالغه میکرد.
2ساعت از جشن گذشته بود که ناگهان بهرام تنها و آرام وارد شد من از عمق سالن او را دیدم که در چهار چوب در ایستاده بود و گردن میکشید انگار او در پی گمشده ای به داخل سالن آمده بود.من دست مهران را گرفتم و گفتم بریم بهرام اومده!
مهران با شوخی و کنایه گفت:خدایا خودت به فریاد ما برس.
من با سر و صدا از بهرام استقبال کردم و بعد دستش را کشیدم و او را به وسط سالن بردم.در آن هنگامه عجیب و آن سر و صدا که خاص جوانان است من بدنبال نوی میگشتم او کجا بود؟آیا میدانست بهرام آمده است؟نه اون درباره مهمانان از من سوال کرده بود نه من توضیحی به او داده بودم.سر و صدای یک دسته از بچه های تازه وارد من و مهران را از بهرام جدا کرد.چند لحظه بعد من انقدر گرفتار دسته های تازه مهمانان شدم که بکلی حضور بهرام را از یاد بردم که ناگهان مهران دستم را گرفت و کشید .
-عزیزم معجزه اتفاق افتاد!
-کدوم معجزه عزیزم؟آهان فهمیدم تولد من در چنین شبی خود بزرگترین معجزه بوده است!!
مهران خندید و گفت:اوه اونکه مسلمه!ولی یک معجزه دیگه هم داره اتفاق میفته نگاه کن!
من به نقطه ای که مهران در میان جمعیت نشان میداد نگاه کردم…آه خدای من نوری و بهرام در کنار هم نشسته بودند.
نگاهشان در هم گره خورده بود آنچنانکه تیزترین و برنده ترین اسلحه هم نمیتوانست این گره را ببرد و بگشاید!حس کردم که زنگ عشق سرانجام در گوش این 2 موجود زیبا شیرین و خوب نواخته شده آنها هم برای نخستین بار لحظه رویش گیاه هستی را در آغاز خلقت کائنات میبینند!
دلم میخواست ارکستر فورا آهنگ تولدت مبارک را بزند!بخاطر تولد من…بخاطر تولد عشق دوست من بخاطر زندگی جوانی و امید نتوانستم خودم را نگهدارم دست مهران را گرفتم و در کنار نوری و بهران نشستم.نوری بمن نگاه کرد نگاهش انگار پر از اشک و مملو از آفتاب و زندگی بود.
چهره بهرام میدرخشید چه پر شکوه بود من دهانم را د گوش مهران گذاشتم و گفتم:میبینی لحظه تولد یک عشق را میبینی؟درست همانطور که من و تو دیدیم.
مهران خوشقلب و مهربان من خندید و گفت:من صدای زنگ را هم میشنوم.
من چون طلسم شدگان بر جا میخکوب شده بودم و از خود پرسیدم:خدایا من چه میبینم؟
آیا این منظره با شکوه این تابلو زیبا حقیقت دارد یا زائیده ذهنخیالباف من است؟
نوری در کنار بهرام چون پرنده ای نرم و سبک در پرواز بود…
احساس میکردم شب تاریک زندگی آندو زوج زیبا و کطلوب شکافته شده و نوری دلپذیر و مقدس سراسر حیات این 2 کبوتر سپید و عاشق را روشن کرده است.بگذارید این صحنه را از دفترچه خاطرات نوری برایتان نقل کنم:
در آنلحظه نمیدانستم چه پیش آمده ؟همه چیز تند و سریع از جلو چشمانم عبور میکرد من وسط سالن ایستاده بودم که ناگهان بهرام در برابرم متوقف شد.نمیدانم چگونه این دیدار غیر منتظره را توصیف کنم.
حس کردم که از دریچه چشمان بهرام یکدسته نور سرخ مستقیما بقلبم میتابد و سینه ام را در حرارت مطبوعی میسوزاند.دلم میطپید و میسوخت و من در پناه بخار خاکستری رنگ این حریق ناگهان ایستاده بودم و تسلیم بی قید و شرط خود را به چشم میدیدم.
حس میکردم نسیمی سحر آمیز وزیدن گرفته است .در چشم انداز من درختان سبز و بلند و جویبارهای لغزنده و نقره گون زیر نور پاک و روشن خورشید میدرخشید.همه غبارهای کهنه و سیاه بسرعت و با دستهای نامرئی باد جارو میشد و یکنوع سبکی نشاط انگیز یکنوع رخوت دلپذیر تمام هستی مرا در بر میگرفت.
میخواستم همه مرواریدهای اشکم را رها سازم.میخواستم با صدای بلند بگریم میخواستم با همه قدرت فریاد بزنم اما قدرت هر نوع واکنش روحی و جسمی از من سلب شده بود.
من در وسط سالن ایستاده بودم در حالی که حس میکردم روحم را از تن خسته خویش بیرون افکنده ام.من میدیدم که در آن مجلس پر شکوه و زیر تلالو چراغهای روشن سالن تسلیم و ساکت ایستاده ام و بهران با آرامش پایان ناپذیرش هر لحظه گامی دیگر بطرف من بر میدارد.حس میکردم از چشمان سیاه او جادویی نامرئی بر پیکر من میریزد و مرا به آخرین مرز عشق میکشاند.بهرام باز هم جلوتر آمد نه!خدایا نگذار من دست و پا بسته در معبد عشق تسلیم شوم.
شبها و روزهای زیادی من با خود جنیده ام.من در تنهایی خود با همه توانایی به جنگ عشق رفته ام.من زمستان را با بهار عشق تعویض کردم من برای فرار از وادی سرسبز عشق به کویر کوچ کردم و در پیله تنهایی خود را زندانی ساختم. به امید اینکه هه سحر و جادوی عشق را باطل کنم.اما حالا در برابر آن نگاه عقاب آسا آن دستهای پر تمنا که مرا بخود میخواند تسلیم و آرام مانده ام من میبینم که نگاه بهرام مرا بسوی خود میکشد.
بعد نفس گرم بهرام چون نسیمی معطر روی چهره ام پخش میشود.روح من دوباره در پیکرم فرو میرود و آهسته و آرام قطره اشکی از چشمانم میچکد.بهرام روی چهره من خم میشود و میپرسد:نوری گریه میکنی؟
او انقدر صمیمی و ساده مرا مورد خطاب قرار میدهد که انگار سالهاست با هم عاشقانه ترین روابط را داریم.
سرم را بلند میکنم.حس میکنم بوی یاس بوی عطر اقاقیا همه جا را پر کرده است.میگویم:ما کجا هستیم؟بهرام با صدایی که آشکارا میلرزد میگوید:روی زمین!
-نه اشتباه میکنی ما روی ابرها راه میرویم روی ابرها.
من نفهمیدم چگونه از سالن بداخل باغ کوچ کردیم.زیر یک درخت بلند سرو روی یک نیمکت کوتاه و باریک کنار هم نشستیم حس میکردم که هر 2 از سنگینی بار کلمات بجان آمده ایم هر 2 میخواهیم از عشق از دوری از فرارها و بازگشتها سخن بگوییم اما چگونه؟
هوا جور مخصوصی سبک و نرم بود.ستارگان آسمان خیال انگیز شیراز را آنقدر نزدیک بخود می دیدم که حس میکردم میتوانم با دست آنها را بچینم .از پنجره سالن امواج موسیقی بدامن باغ میریخت من از جا بلند شدم و گفتم:بهرام دلم میخواد بسوی آسمان پرواز کنم دلم میخواد سوار بر امواج رخوت انگیز موسیقی به معراج عشق بروم براستی انگار ما در دامن سیاه شب به سفری گنگ و ناشناخته میرفتیم.
بهرام با نگاهی که برق الماس عشق گرفته بود بمن نگاه کرد .من باکره پاک و نیالوده ای بودم.تا آنروز هیچ مرد جوانی عشق رادر نگاه من قرائت نکرده بود و تا آنروز اجازه نداده بودم مردی در گوش من سخن از عشق بر زبان آورده و با نگاه پر تمنایش قصه های ناگفته عشق را در گوشم بخواند.حس میکردم طلسم زندگی دخترانه ام شکسته میشود.مرغان خوش آواز عشق در گوشم میخوانند غنچه های طلایی رنگ میشکفتند ستارگان در پهنه سیاه آسمان برقش در آمده اند و من در کنار دروازه صبح طلایی ایستاده ام و به ترانه های مرموز و قشنگ عشق گوش میدهم.
هر 2 میخواستیم این سکوت مقدس را حفظ کنیم زیرا ما همه التهاب خود را حتی در تنفس نا آرام و ملتهب خویش ریخته بودیم.نمیدانم چند ساعت گذشت بتدریج همهمه جوانان که از پنجره های سالن بیرون میریخت فروکش کرد و بعد موزیک متوقف شد.چراغها یکی پس از دیگری خاموش شدند.بهرام گفت:برویم!
ما چنان جادوی هم شده بودیم که جز سایه های خود هیچ چیز نمیدیدیم .هر دو بی خداحافظی با مهمانان ار در بزرگ باغ خارج شدیم.خیابان زند شیراز با همه وسعت خود در خاموشی فرو رفته بود.بهرام به ساعتش نگاه کرد:ساعت 2 بعد از نصف شبه!
من مثل آدمهای گیج و منگ به بهرام خیره شدم.او لبخندی زد و گفت:خیلی دیره نه؟

من فقط توانستم سرم را تکان بدهم و بعد هر دو براه افتادیم.مقصد ما نا معلوم بود .هدفی نداشتیم زیرا ما در هم و برای هم هدف بودیم.شاید این عجیبترین جمله ای باشد که از دیدار دیشب در این دفترچه یادداشت میکنم.
هیچوقت نمیتوانم نام و یا منظره خیابانها و کوچه هایی که از آن عبور کردیم بخاطر بیاورم.تنها یادم هست که ما بکنار یک نهر کوچک آب رسیدیم و سر و صورت خود را با آب خنک شستشو دادیم.بعد بهم نگاه کردیم هر دو برای نخستین بار در طلیعه روشن صبح یکدیگر را دیدیدم.
من این قطعه کوچک را که نوری از نخستین دیدار عاشقانه اش با بهرام در دفترچه خاطراتش نوشته است تا کنون دهها بار خوانده ام.در این قطعه که شور انگیزترین سنفونی عشقی را در گوش زمزمه میکند بخوبی تمایل به تسلیم و اعتقاد به عشق و آینده را حس میکنم .اعتقادی که از همان نخستین ددیار مذهب نوری شد.
من بارها گوشه و کنار مجلش را در جستجوی بهرام و نوری کاویدم ولی هیچ نشانه ای از آنها ندیدم اتنتظار داشتم وقتی بخوابگاه بر میگردم نوری را ببینم اما وقتی اتاق نوری را خالی یافتم از حیرت بر جا خشک شدم بستر نوری خالی بود.دلشوره عجیبی داشتم اما ناچار بودم سکوت خود را حفظ کنم زیرا اگر سر و صدا راه می انداختم ممکن بود وضع از آنچه پیش بینی میکردم بدتر شود.من در انتظار بازگشت نوری بدون اینکه لباس شبه تولدم را از تن خارج کنم روی بستر دراز کشیدم که سر و صدای در فلت مرا از خواب بیدار کرد با عجله بطرف در دویدم.
-نوری!نوری!
صدای گرم و شاد نوری در فضا پیچید.
-وای خدا مرگم بده تو هنوز لباستو در نیاوردی؟
آه من چقدر دوست بدی ام .با شتاب جلو رفتم و دست نوری را در دستهایم گرفتم.
-نوری نوری تو کجا بودی؟
نوری راه نمیرفت میرقصید پرواز میکرد از چشمانش رنگ تب میتراوید.گونه هایش برنگ گلهای سرخ شیراز در آمده بود.خوشبختی!بله خوشبختی مثل یک قوس و قزح در اطراف وجود این دختر زیبا شیرین و گرم حلقه زده بود.
در زندگی هر کس خوشبختی فقط یک بار بطور کامل حلول میکند و در آن لحظه خوشبختی مثل خونی در رگهای انسان میدود مثل شیره حیاتی که در ساقه های گیاهان در جرشانست و در همه هستی و موجودیت یک انسان جاری مشود.
من نوری مثل موجودی مقدس در آغوش گرفتم و گفتم:عزیزم تولد عشقت مبارک.
نوری مرا بوسید دستش را در جیب انداخت چهره ملوس و شیرینش را بصورت من نزدیک کرد و ناگهان با صدای بلند به گریه افتاد.آه این گریه غیر از گریه اندوه و گریه غم بود این گریه از هر قهقه ای شور انگیز تر بود.
نوری سرش رادر آغوش من گذاشته بود و میگریست و منهم بی اختیار با او اشک میریختم.در آن لحظه به عشق خودم می اندیشیدم به مهران آن پسر ساده فیلسوف و متفکری که مرا بی نهایت دوست دارد.
ما دختران چه موجودات ساده دل و بردباری هستیم چقدر کوچک و آرام هستیم و پسران چقدر زود میتوانند این موجودات خام و مهربان را خوشحال و خوشبخت کنند.نوری همانطور که اشک میریخت به چشمان من نگاه کرد و گفت:من از هیچ چیز نمیترسم دیگر از هیچ چیز نمیترسم.
سرش را در میان دستهایم فشردم و گفتم:بله عزیزم! تو دیگه از هیچ چیز نمیترسی چون از امروز عاشقی!
عاشقی!آنهم عاشقی پاک و مقدس .
در این لحظه ناگهان چشمان نوری روی هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفت.آه چه صورت آرامی.
یک خورشید خوشبختی.

فصل ۴ (۱)
از آنروز زندگی در فلت ما رنگ و جلوه دیگری داشت.آپارتمان ما کلبه عشق بود کلبه ای که در کارت پستالهای رنگی و در وسط چمنهای سبز و روی یک تپه زیر نور خورشید میدرخشید از کلبه ما همیشه آواز عشق بفضا میرفت.من برای مهرانم میخواندم نوری شور انگیز ترین ترانه ها را سر میداد و یک لحظه هم سرود گرمی بخش عشق از لبهای ما نمی افتاد .حالا ما 2 زوج کامل بودیم نوری و بهرام من و مهران صبحها با هم به کلاس میرفتیم ظهر ها در سلف سرویس ناهار میخوردیم عصرها هم سری به کتابخانه میزدیم و شب را در پاتوق های دوستانه دانشجویی میگذراندیم.

اما عشق نوری و بهرام که در آغاز راه بود طراوت و شکوه بیشتری داشت آنها همیشه در هم بودند در هم می پیچیدند قلبهای جوانشان بیتابی میکرد اگر بهرام دقیقه ای تاخیر میکرد رنگ نوری از چهره قشنگش میپرید.
بیتاب میشد دانه های درشت اشک را با سخاوت بر گونه میریخت.وقتی بهرام از راه میرسید قهر عاشقانه نوری دل او را خون میکرد.ساعتها به التماس مینشست نوری را عاشقانه میبوئید تا او را به حرف در آورد.
-عزیزم عزیزم آخر چرا تو انقدر بیتابی میکنی؟
-برای اینکه عاشقم!
-خب منم عاشقم ولی اگر تو جایی گرفتار باشی و تاخیر کنی من فقط منتظرت میشم.
-تو بله عزیزم برای اینکه تو فقط عاشقی اما من دیوانه ام!
آنوقت من و مهران شاهد بحثهای مفصلی بودیم که نوری و بهرام بر سر اینکه کدامیک عاشقترند راه می انداختند.بر پیشانی صاف و بلند بهرام عرق مینشست دستهایش میلرزید تا ثابت کند او بیشتر از نوری پایبند عشق است و نوری آنقدر اشک میریخت و افسانه های دل انگیزی از عشق خود میبافت تا بهرام برتری عشق او را قبول کند.جنون ودیوانگی این زوج بی پایان بودساعتهایشان را با هم میزان میکردند تا درست ساعت 3 بعد از نیمه شب زنگ بزند و هر 2 از خواب بیدار شوند و مدت نیمساعت به یکدیگر فکر کنند!
اغلب شبها زنگ ساعت اتاق نوری مرا از خواب بیدار میکرد او بمحض شنیدن صدای زنگ از خواب میپرید در وسط بسترش مینشست و بعد عکس بهرام را از روی میز بر میداشت و تماشا میکرد بعد دوباره با رضایت کامل به بستر میرفت.
پیوند آشنایی و عشق نوری و بهرام چنان گره خورده بودکه همه بچه های دانشگاه عشق آنها را تحسین میکردند.
وقتی آنا در محوطه دانشگاه قدم میزدند عطر عشق را بهمه دلها میریختند همه از عشق آنها صحبت میکردند هر کس اظهار نظری میکرد دخترها از سر حسادت سعی میکردند با انواع تهمتها عقده ای که در رگهایشان میجوشید آرام کنند.اما وقتی سینه به سینه نوری میایستادند و آن معصومیت کودکانه و آن صداقت عاشقانه که از چهره زیبای نوری میتراوید میدیدند آرام میشدند.
پسرها با نوعی حسرت به بهرام و نوری خیره میشدند اما انها آنقدر بهم می امدند و چنان مناسب هم بودند که جای هیچ تردیدی باقی نمیگذاشت.روزها از پی میگذشتند و عشق نوری و بهرام هر روز شور و هیجان بیشتری میگرفت آنها در درون خویش رنج میبردند ذره ذره آب میشدند ولی با اشتیاق بار سنگین اینهمه عشق و پیوستگی را بدوش میکشیدند یکروز نوری بمن گفت:
-مهتا میخواستم چیزی بگم!
بگو عزیز!
-آنوقتها که من علیه عشق بودم زجر زیادی میکشیدم.
-خوب هر کسی طعم رنجهای عشق را چشیده!
-ولی امروز من از عشق رنج میکشم!
نوری در اینجا ساکت شد و بعد از چند لحظه سکوت اینطور ادامه داد .
-همیشه چیزی در من میدرخشید چیزی مثل خورشید گرم و داغ اگر چه خورشید حیات بخشه ولی وقتی خورشید را از آسمون پایین بکشی و تو قلبت کار بگذاری تو رو میسوزونه قطره قطره آبت میکنه این همون رنج عشقه رنجی که بر اثر قدرت و فشار عشق در بطن آدم متولد میشه.
بعضی اوقات هم بهرام پیش من اعتراف میکرد و میگفت:گاهی فکر میکنم تحمل یک کوره آتش از تحمل این عشق آسونتره!هر وقت فکر میکنم ممکنه یه روز ار نوری جدا بشم مثل اینکه تو تنم زلزله افتاده باشه خورد و له میشم.
و من اغلب با احساس افتخار از اینهمه شور و عشق که در قلبهای جوان نوری و بهرام میطپید در برابر حرفها و شایعاتی که عامل مهمش حسادت جوانانه بود دفاع میکردم اما در میان ایندسته از جوانان گاهی اوقات بطرز عجیبی از کنایه ها و نیشخندهای پرویز میترسیدم.
او تنها جوانی بود که در محوطه دانشگاه ما از نظر چهره اندام و جذابیت مردانه با بهرام برابری میکرد فوق العاده خوشتیپ بود معاشرتی و ظاهرش بیش از بهرام مهربان بود.آنقدر مهربان که سنگدل ترین و سخت ترین دختران را با زبان نرمش رام میکرد.
پرویز خوب حرف میزد خوب استدلال میکرد خوب رفتار میکرد جذابیت مردانه را با ظرافت یک هنرمند آمیخته بود عمیق و یکپارچه بود جسارتش در اجرای هر پیشنهادی گاهی قلبها را از ترس و هیجان در سینه منفجر میساخت کافی بود در یک لحظه دختری را از اوج هیجان ظریف و عاشقانه به تنگنای کوبنده هیجان قهرمانی بکشد.
پرویز با مران دوست بود اما روابط چندان نزدیکی نداشتند مهران در دوستی با او احتیاط خاصی نشان میداد و بیشتر هم تتصادفی یکدیگر را میدیدند و معمولا در پاتوقهای دانشجویی با هم روبرو میشدند و سلام علیکی میکردند اما چند روز بود که ما هر روز پرویز را میدیدیم به محض اینکه وارد رستوران کازبا میشدیم پرویز از زمین سبز میشد و آنقدر گرم و پر شور و خواستنی بود که در کمتر از چند دقیقه جمع کوچک 4 نفری ما را در مشتهای خود میگرفت یکوقت میدیدیم که 3 ساعت است بدهان گرم او چشم دوخته ایم و او با لحن گرم و شوخش حرافی میکند!
-میدونید من درباره عشق عقیده ای کاملا مخالف با نظریات فیلسوفان مادی دنیای امروز دارم.من معتقدم که عشق یعنی آمیختگی کامل یعنی فنای در هم!بدستهای من نگاه کنید .من همین حالا فنجان شیر را در فنجان چای خالی میکنم.یک ظرف شیر یعنی مایعی از خانواده لبنیات و یک ظرف چای مایعی از مشروبات معطر و غیر الکلی!هر کدام دارای خاصیت جداگانه و کاملا متمایزی هستند!شیر ماده ای است سپید رنگ با طعمی کاملا مستقل و از پستان پر برکتیک گوسفند با گاوی دوشیده شده است و چای مایعی است قهوه ای رنگ و گس از ساقه های گیاهی بدست آمده است تصور کنید که آنها در یک دیدار تصادفی همدیگر را دیده اند و مثل ما انسانها قلبهایشان را با سخاوت به یکدیگر تقدیم کرده اند حالا میخواهند همیدگر را لمس کنند دستهای هم رت بفشترند.حالا من این 2 موجود را بهم نزدیک میکنم .آها فنجان شیر که نقش زن را بازی میکند در فنجان چای که در این محاسبه و اسندلال نقش مرد را اجرا مینماید خالی میکنم!خوب حالا آنها مثل دو عاشق صادق یکدیگر را لمس میکنند میبویند اما میخواهم ببینم آیا در این اوج احساس عاشقانه و در این آمیختگی هر کدام بتنهایی موجودیت خود را حفظ کرده اند؟آیا شیر همان مایع سپید رنگی است که دخترک دهاتی با دستهای قشنگش از پستان گاو دوشیده؟ایا چای همان مایعی است که از برگهای یک گیاه بدست آمده؟خیر خانمها و آقایان!
این زوج پس از ترکیب عاشقانه هر کدام ماهیت اصلی خود را فراموش کرده و به عنصری دیگر تبدیل شده اند آنها پس از شیفتگی عاشقانه بمرحله تکامل انتزاج و آمیختگی رسیده اند.
حالا چیزی که در فنجان منست یک ترکیب تازه است که دیگر نه چای است نه شیر!من عشق یک زن و یک مرد را اینگونه توجیه میکنم!یعنی آنچنان آمیختگی و پیوستگی که هر دو نه بعنوان دو موجود جداگانه بلکه آمیخته ای از دو موجود باشند!
آنروز وققتی استدلال عجیب و شاعرانه پرویز را درباره عشق گوش میدادیم من در چشمان درشت وسیاه نوری یکنوع تحسین و شیفتگی خاص میدیدم تنها من که یک زن هستم معنی این نگاه را میفهمیدم.
نگاهی که پر از شوریدگی تسلیم و هیجان بود.نوری عاشق بود نوری دیوانه وار بهرام را دوست داشت .او روزهای زیادی با خود جنگیده بود تا عشق را بخانه دلش راه ندهد اما بعد از تسلیم در عشق زیادت طلب بود بیش از آنچه یک عاشق پر شور مثل بهرام به او هدیه میکرد میطلبید.
او انقدر تشنه بود که گاهی بمن میگفت:مهتا دلم میخواد پوست سینه ام را بشکافم و بعد بهرام را زیر پوستم جای دهم!
چنین موجود عاشقی که در اشتیاقی غیر عادی میسوخت اکنون در مقبل حرافی و سخنوری مردی قرار گرفته بود که تمام آن آمیختگی تقدس و هیجان یک عشق کامل را برایش تصویر میکرد.آنشب وقتی من بخوابگاه آمدم ناگهان از نوری پرسیدم:تو درباره استدلال پرویز چه میگویی؟
نوری با اشتیاق خاصی گفت:عالی بود عالی دلم میخواست برایش یکساعت کف میزدم!
بعد سیگاری آتش زد و کنار بستر من نشست و گفت:دلم میخواست من و بهرام اینطور آمیخته میشدیم این یعنی عشق کامل زنده باد پرویز.
پاییز بر سر شیراز خیمه زده بود غم رویای فصل رنگها به آرامی روی قلبهای ما جوانان پنجه میکشید شیراز بطرز غم انگیزی آرام شده بود درختان چنان به آدم نگاه میکردند که انگار سرود وداع ابدی میخواندند.قلبهای ملتهب ما در سینه بیتابی میکرد غبار غم روی پیشانی شهر نشسته بود.آبشارهای شادی که توریستهای ثروتمند در فصل تابستان در شهر شیراز سرازیر میکردند به جویبار باریکی تتبدیل شده بود.
خط سبز درختان جاده ها و باغها با رگه قرمز خون پاییزی منظره درد آلودی یافته بود.من و نوری با اینکه هر روز در کنار عشاق خود شانه به شانه راه میرفتیم ولی با تردید و ترس به آینده نگاه میکردیم حس میکردیم تمام شهر حتی کلبه عشق ما در تاریکی فرو رفته است.شبها کمتر به جایی میرفتیم و بیشتر در خوابگاه خود مینشستیم و در تنهایی پاییز زده خود و گاه زیر نم بارانهای پاییزی و یا در سایه گرفته ابر به صدای غم آلود خوانندگان محبوب خود گوش میدادیم م بعد اغلب نوری سرش را روی شانه ام میگذاشت و آرام آرام اشک میریخت.
-مهتا میدونی چیه؟من خیلی میترسم خیلی!
موهای قشنگ و ابریشمین او را که همیشه روی شانه های خوش ترکیبش موج میزد نوازش میکردم و میگفتم:از چی مترسی نوری؟آخه چرا میترسی؟
نوری سرگشته و شورانگیز جوابم میداد:نمیدونم از چی ولی میترسم.
-آخه ترس آدم باید دلیلی داشته باشه نوری؟
-آه دلیل بله دلیل دارم خوب فکر کن اگر فردا بهرام دیگه از من خوشش نیاد چی میشه ؟اگه اون منو ول بکنه و بره من با این دل دیوونه چه بکنم؟اگه بهرام بذاره بره من میمیرم!بخدا میمیرم دلت برام نمیسوزه مهتا؟
حس میکردم نوری دچار یکنوع خود آزاری شده.همیشه حتی در اوج لذت آنلحظه که احساس گرم و عطشناک بهرام به اوج میرسید ناگهان چشم در چشمش میدوخت و میپرسید:بهرام بهرام اگه یه روزی از پیشم بری چی میشه؟
بهرام برایش صدها قسم و آیه نازل میکرد با صمیمانه ترین کلمات ممکن به او اطمینان میبخشید.
-عزیزم من باید به چه زبونی با چه کلامی بتو بگم به اندازه تموم دنیا تموم خلقت تموم کائنات دوستت دارم!آه تو بگو!من از دیدن تو از تماشای اینهمه زیبایی که فقط در موجودی مثل تو جمع شده سر گیجه میگیرم.
این عطر نفسها این پوست سپید این پیکره خوش تراش نه !بخدا تو را برای این بدنیا آوردن که یک نمونه کامل خلقت به مردم نشون بدن!آخه چطور میشه من قلبی به این پاکی عشقی به این معصومیت دستهایی به این نازکی و لطیفی را بگذارم و برم؟
اما نوری به آسانی ترس موهوم خود را رها نمیکرد دستهایش را مثل 2 پیچک بلند در هم میپیچید با همه قدرت و صلابتی که در عشق و اسمش متبلور بود فریاد میکشید:نه باز هم بگو من میترسم!
بهرام باز هم با ملایمت از قلب طلایی عاشق خوداز صفای عشق خود در گوش نوری زمزمه میکرد:نوری فقط اینو بدون که من هم بی تو میمیرم!باور کن صداقتمو باور کن!
نوری اینبار گریه کنان میگفت:بهرام بهرام به کاری بکن من باورم بشه یالله عاشقت داره میمیره !
بهرام نوری را میگذاشت و فرار میکرد.
آنوقت نوری گریه کنان پیش من می آمد مثل بچه یتیم و غربت زده ای سرش را روی دامنم میگذاشت و با صدای بلند میگریست:دیدی من حق داشتم بترسم بالاخره بهرام همین روزها از پیش من میره!
من نوری را در آغوش میگرفتم مثل بچه ای او را نوازش میدادم و سعی میکردم به کمک استاد روانشناس دانشگاه او را دلداری بدهم.کابوس ترس و تنهایی را از او دور کنم نوری با کلمات و جملات تسلی بخش من بخواب میرفت و وقتی صبح فردا چشمهایش را باز میکرد اول بدیدن بهرام میرفت.با آن چشمان درشت و عاشق کشش در چشمان بهرام نگاه میکرد و میگفت:بهرام منو ببخش!آخه من خیلی دوستت دارم!
بهرام آنقدر در برابر زیبایی مستی آفرین نوری ضعیف بود که بدون یک کلمه اعتراض تسلیم میشد و در عالم رویا دست نوری را میگرفت و بقول خودش در میان ابرها پرواز میکرد.
اما این صحنه ها همه تردیدها و اضطرابات موهوم نوری را از دلش بیرون میکرد.نوری هر لحظه در مرداب چسبنده تر دید و اضطراب پیش میرفت.وقتی همه او را محاصره میکردیم تا در قلبش دانه های اطمینان به عشق و پایداری بهرام را بکاریم آوقت کنار پنجره خوابگاه مینشست و دستهای قشنگش را زیر چانه میزد و با افکار درد آلود دیگری خود را مشغول میداشت.
-مهتا فکرشو بکن بهرام ماشینش رو خیلی تند میرونه اگه یکروز اتفاقی بیفته آه خدای من فکرشو بکن اون با ماشینش تو دره بیفته نه! خدای من!
از پی این کابوس ساعتها مینشست و گریه میکرد و من ناچار کنارش مینشستم و او را نوازش میدادم.
-نوری آخه چرا خودتو با این افکار شکنجه میدی جرا؟
-برای اینکه من بهرامو میپرستم!بهرام خدای منه!اگه یه روز مجسمه خدای آدم رو طاقچه بشکنه تکلیف بنده اش چی میشه؟
جالا خوب میدانستم که چرا نوری از عشق میگریخت و خود را در اتاقهای خوابگاه محبوس میکد .این طبع سودا زده و رویایی این لطافت احساس که از نرمی به قطره های اشک میمانست چگونه بار سنگین عشق را به منزل میرساند ؟؟بتدریج وحشت از پایان کار این عشق در دلم خیمه میزد.گاهی از این موضوع با نامزد فیلسوف مآبم حرف میزدم.
-مهران تکلیف این عشق چی میشه؟
مهران سرش را تکان میداد:میدونی ما باید فقط بانتظار عبور زمان بنشینیم!فقط زمانه که ممکنه این آتشو اندکی خاموش بکنه!
من از اینهمه خونسردی به تنگ میامدم و فریاد میکشیدم:زمان! زمان! آه تو هم که با این تکیه گاه ذهنی ات حوصلمو سر بردی.
مهران با لبخندی مرا آرام میکرد و میگفت:تو خیال میکنی که تنها نوریه که تو این تب عجیب و غریب هذیون میگه!بهرام هم همینطوره!دیروز پیش من درد و دل میکرد اون هم تو تنهایی با وحشت و ترس روبروست انگار که گرگی در زاویه مخفی باغ عشق آن دو نفر کمین کرده و هر لحظه آماده حمله س!و اونا فقط صدای زوزه گرگو میشنون و وحشت میکنن!
با دسپاچگی پرسیدم:بهرام بتو چی میگفت؟
-بهرام؟نگرانه میگفت:همش میترسم یه روز نوی منو بزاره و بره یا خدایی نکرده بلایی سر خودش بیاره میبینی درست عین همون اضطرابی که نوری را در مشتش میگیره و میچلونه!
-خب دیگه چی میگفت؟
-هیچی میگفت مهران قلب من آنقدر نرمه آنقدر نرمه که اگر یک قطره اشک نوری روشن بیفته از اونطرفش بیرون مایاد!
وقتی آنروز بحث ما پایان گرفت و مهران از پیشم رفت من مدتها درباره تشبیهی که مهران درباره عشق این دو موجود زیبا و کتمل کرده بود فکر میکردم!در کدام زاویه باغ عشق آنها گرگی کمین کرده بود؟صدای زوزه این گرگ از کجا به گوششان میرسید؟و ناگهان چهره پرویز در کابوسهایم ظاهر شد انگار که سر پرویز را روی تنه یک گرگ کار گذاشته بودند.فریاد زدم این کارو نکن! این کارو نکن!

فصل ۴ (۲)

فضای سرخ عشق همچنان نوری و بهرام را در خود گرفته بود.آنها در تقدیم احساسات سرش خود در صداقت احساس خود چیزی بالتر از عشق خاکی به یکدیگر ارزانی میداشتند از هر لحظه ای برای نمایش شوریدگی پایان ناپذیرشان بهره میبردند وقتی با هم قرار ناهار میگذاشتند اگر لحظه ای نوری دیر میکرد بهرام روی دستمال سفره رستوران قشنگترین نامه های عاشقانه را مینوشت.
عزیزم! مهربانم!تو چه میدانی که بخاطر دل پر احساست سراپا شعله ام !آتشم!و در انتظارم!آیا میتوانم لحظه ای که صدای گامهایت از پشت در رستوران بلند میشود آنقدر تحمل داشته باشم که خودم را زیر پایت قربانی نکنم !گاهی از فرط عشق قلبم آنقدر متورم میشود که استخوانهای سینه ام را بدرد می آورد!

بهرام تو
اگر هم بهرام لحظه ای تاخیر داشت نوری مینوشت.
خدایا اگر میدانستم اکنون تو پاهایت را بر کدام نقطه خاکی میگذاری می آمدم آن خاک را به چشم میکشیدم.

نوری تو

نوری از دستمال سفره هایی ه برای هم نوشته بودند یکطرف اتاقش را تزیین کرده بود .هر شب نوری اول با یک یک دستمال سفره ها سلام و خداحافظی میکرد و بعد به بستر میرفت.من در کنار این فرشته شیرین عشق حتی عظمت عشق خود را فراموش کرده بودم.آن فرشته ذلفریب و ناز و آن پسر جذاب و پر شور از عشق میسوختند.رنج میکشیدند و خود را در پای الهه عشق قربانی میکردند.و چنان این شوردگیها همه فکر و ذهنشان را در خود گرفته بود که حتی از روزهای امتحان غافل مانده بودند.در سرسر دانشگاه بچه ها گرم روزهای اولین آزمایش بودند من به زحمت نوری را کنار خود مینشاندم و کتابش را باز میکردم و برابرش میگذاشتم و میگفتم:بخوان!یا الله بخوان!نوری نگاهی به حروف کتاب میکرد و بعد خیلی جدی و محکم میگفت:آه چه کلام قشنگی!چه جملات شیرینی!گوش کن تو رو بخدا گوش کن این تیکه رو بخونم!
هیچ چیز شر انگیزتر آن نیست که انسان در پیش پای معبود و محبوب خود آخرین نفس را بکشد و بعد برای همیشه به ابدیت بپیوندد!
من وحشتزده از نوری میپرسیدم مقصودت از این حرفها چیه یعنی تو این حرفها را از خودت میزنی؟
نوری شانه هایش را بالا می انداخت و میگفت:نه حرفها از خودم نیست !ار دله!از اونجایی که همیشه میجوشه!میسوزه!و مثل اینکه یک نفر اونجا نشسته و هر لحظه روی این آتش نفت میریزه!
-آه خدایا عزیزم ساکت باش تو باید فردا امتحان بدی مگه زبون نمیفهمی!
نوری سرش را بطرف شاخه های درختان بلند میکرد و میگفت:زبون من عشق منه!نه!مهتا!تو بگو!همه این درس خوندنها جون کندنها برای چیه؟مگه برای این نیست که بشر خوشبخت بشه؟خدای من!اکنون من خوشبخت ترین موجود این دنیام!من کاملترین عاشق دنیام !آنقدر کامل که دلم میخواد بمیرم…
و بدین ترتیتب زندگی عاشقانه و تحصیلی نوری و در کنارش زندگی جمع کوچک ما میگذشت قهرها آشتیها بحثها و مشاجرات جوانانه پی در پی از کنار ما عبور میکرد ئای جمع کوچک ما پا برجا بود و لحظه به لحظه بر وسعت و حجم این عشق افزوده میشد.
در یکی از شبها که ما به افتخار موفقیت در اولین آزمایشهای دانشگاهی در کازبا جمع شده بودیم ناگهان سر و کله پرویز پیدا شد
-آه بچه ها سلام مدتها بود که پیداتون نمیشد!چراغ کازبا خاموش بود!
نوری چنان از دیدن پرویز به ذوق آمد که فریاد زد :خواهش میکنم سر میز ما بایین!شما بهترین تعبیرها را از عشق بدست میدین!
پرویز با همان حرکات و رفتار فریبنده خود نوشابه اش را برداشت و کنار دست مهران نشست.
-بله عشق!عشق!فقط کسانی حق دارن از عشق حرف بزنند که دچار حریق عشق شده باشند و هیچ حرفی هم از سوختن نزنن!شما تا بحال چنین احساسی داشتین؟
نوری مثل بچه ها بجوش و خروش آمد دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:نگاه کن پرویز اگه من و بهرام یه کمی دیگه بهم زل بزنیم قلبهامون جرقه میزنه و هر دو دچار حریق میشیم!
پرویز با صدای بلند خنددی من نگران بودم درست مثل اسبی که وقوع زلزله را حس کرده باشد پایم را روی زمین میکشیدم…صدای پرویز در گوشم زنگ انداخت:
-یا الله زل بزننی که قلبهاتون جرقه بزنه آنوقت میتونم بگم عشق شما کامله یاالله!یا الله!
پرویز انگار که در یک مسابقه اسب دوانی شرکت کرده باشد آنها را تشویق میکرد!
-نه اینطوری عشقتون کامل نیست حتما باید جرقه بزنه!حتما!حتما!
بهرام اخمهایش را در هم کشید و فریاد زد:بسه دیگه بسه دیگه این بچه بازیها کافیست!
و برای لحظه ای همه سکوت کردیم چشمان نوری آبستن باران اشک شده بود.مهران سیگارش را گاز میگرفت بهرام خشمگین و حسود به پرویز خیره شده بود ولی پرویز انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده دنباله حرفهایش را گرفت:بله این کاملترین فلسفه عشقه که میگه عاشق باید در پای معشوق فنا بشه!بسوزه!شما فکرشو بکنین دو تا موجود بهم زل بزنن و قلبهایشان ناگهان جرقه بزرگی بزنه و هر دو خاکستر بشن!دیگه محاله آدم بتونه خاکستر اوناره از هم جدا کنه تا بحال هیچ دستگاهی حتی در دنیای مدرن ما اختراع نشده که بتونه خاکستر آمیخته دو موجود عاشق را از هم جدا بکنه نه! پیدا شده؟
مهران سیگارش را از دهان خارج کرد و گفت:پرویز خیلی رمانتیکه چون اگز ما میلیونها تن خاکستر انسانی را در هم مخلوط بکنیم باز هم خاکستره نه انسان از نظر علم خاکستر فقط خاکستره!
نوری که هنوز بغض کرده بود گفت:ولی خاکستر عاشق حتما خاکستر عشقه!
مهران خندید و گفت:ولی این چیزی را تغییر نمیده خاکستر خاکستره!
پرویز لبخندی زد و گفت:بله از نظر فیزیکی خاکستر خاکستره!مثل انسان که از نظر فلسفه حیوانی است ناطق ولی انسانی که عاشقه از مرحله حیوانیت خیلی فاصله گرفته درست مثل موشکی که از پایگاه کیپ کندی به کره ماه فرستاده بشه!
میدانستم که طوفان خشم در چهره بهرام چنبره زیده و همچون مار خشمگینی آماده پرش و نیش زدن است.حرکات و رفتار پرویز و خیره شدنهایش در چشمان نوری بگونه ای بود که میتوانستهر عاشق شوریده ای چون بهرام را دچار بدترین نوع حسادت بکند.بخصوص که پرویز هیچ چیز کم از بهرام نداشت خوشتیپ بود جذاب بود مد روز بود مانند بهرام بهترین اتومبیلهای اسپورت مد روز زیر پا انداخته بود و هر کس هر دو را برای مقایسه کنار هم میگذاشت با اختیار به طرز و شیوه بیان پرویز یک نمره اضافه میداد و این همان امتیازی بود که بهرام را به خشم و خروش میاورد .پیشنهاد کردم بریم بیرون و در هوای آزاد قدم بزنیم فکر میکردم که با خروج از رستوران پرویز از ما جدا شود و عاشق و معشوق را تنها بگذارد اما پرویز با همان سرزندگی و ادا اطوار دستهایش را بهم کوفت و با صدای بلند گفت:عالیه قدم زدن در هوای آزاد آنهم برای عشق زیباترین نعمت الهی است چقدر دلم میخواهد کنار دختری دوستش دارم راه برم و از عشق و دوست داشتن حرف بزنم و آنقدرآوازهای عاشقانه سر بدهم تا از آنسر کره زمین بیرون بیام!
مهران که با اینگونه تعبیرات عاشقانه فاصله بعید داشت خندید:مگه ماهی باشی که از این اقیانوس تا آن سر اقیانوس شیرجه بزنی!
پرویز خیلی خودمانی و بدون رعایت حق و حقوق بهرام شانه به شانه نوری قرار گرفت و در همانحال به حرافیهای خود ادامه داد.
-آه گفتی ماهی!کاش من و دختر محبوبم دو تا ماهی بودیم چه صفایی داشت.
نوری با لحنی پر از شگفتی پرسید:شما دختر محبوبی هم دایر؟
-نه وبی بالاخره یه روز خواهم داشت.
نوری بیاختیار گفت:خوش بحال آن دختر!
بهرام با غیض مخصوصی پرسید :چرا؟
-برای اینکه عشق مثل آتشفشانه همانطور کهکه قطعات سنگهای آتشفشانی از دهانه آنشفشان بیرون میپرند از آتشفشان قلب عاشق هم باید مدام کلمات و جملات عاشقانه بسوی قلب معشوق پرتاب بشه!کاری که فکر میکنم پرویز بهتر از همه پسرهایی که من میبینم از پسش بر می آد !…
این گفتگو آشکارا خطی از شادی بر پیشانی پرویز افکند و هاله ای از اندوه بر چهره بهرام نشاند آنقدر که این هاله خاکستری رنگ بر چهره بهرام خود را نشان میداد که سرانجام از ترس آنکه واقعه شومی پیش اید پیشنهاد کردم که بخوابگاه برگردیم بهرام بیدرنگ این پیشنهاد را پذیرفت و بعد هم در جلو خوابگاه خیلی معمولی و بدون بروز هیچ نوع احساس عاشقانه ای از نوری خداحافظی کرد و رفت..
وقتی در خوابگاه مشغول تعویض لباس بودیم من از نوری پرسیدم :بهرام با تو قهره؟
نوری برای اولین بار خیلی ساده و بیتفاوت گفت:اون معنی عشق کاملو نمیفهمه من باید به اون یاد بدم چطور میشه یه عاشق کامل بود
با حیرت پرسیدم:مقصودت از این حرفها چیه؟
-هیچی اون امشب دچار حسادت شده بود در حالیکه به قول پرویز حسادت جزو ابدایی ترین مسایل عشقه وقتی یه نفر در عشق غرق شد دیگه براش مهم نیست که دیگرون درباره محبوبش چی فکر میکنن بلکه مهم اینکه اون عشق کاملشو به معشوق حفظ کنه!
من تقریبا فریاد کشان گفتم:یعنی مقصودت اینه که اگز پرویز عاشق تو شد نه تنها بهرام عکس العملی نشون نده بلکه هر لحظه بیشتر و بیشتر عشقشو به تو ابرزا کنه؟
نوری با حالتی کاملا تازه و فیلسوفانه گفت:بله عزیزم پرویز در این مورد مثال قشنگی زد
اون میگفت تموم بت پرستها عاشق بت هستند ولی هیچ کدوم بهم دیگه حسودی نمیکنن که چرا بت پرستن!چون آدم وقتی یه موجودی رو دوست داشت دیگه براش مهم نیست دیگرون درباره اش چطور فکر میکنن.
ناگهان در ذهن خود تصویری که آنروز از پرویز نقش زده بودم دوباره تماشا کردم که پرویز روی بدن گرگ!…
با ناراحتی ولی ناگهان گفتم:من عاشق بهرامم!
نوری بطرفم برگشت چشمانش چنان گشاد شده بود که انگار میخواست از حدقه بیرون بیفتد.با لکنت زبان گفت:تو!تو! دوست من !تو عاشق بهرامی؟
با صدای محکمی گفتم:بله من حقیقتا عاشق بهرامم ولی تو با این فلسفه ای که از آقای پرویز خان گفتی نباید کوچکترین ناراحتی از خودت نشان بدی آه چطور؟
ناگهام نوری خودش را در آغوشم انداخت و با صدای بلند گریست.
-معذرت میخوام مهتا مهذرت میخوام!پرویز جور عجیبی حرف میزنه انگار که آدمو خواب میکنه و تو واب افکارشو تلقین میکنه آه خدای من بهرام عزیز من امشب جقدر زجر کشیدی امشب چقدر احمقانه تو را اذیت کردم!
بعد از جا بلند شد در چشمانم نگاه کرد و خیلی مصمم گفت:من باید خودم را تنبیه کنم بخاطر بهرام باید خودم را تنبیه کنم من امشب تا صبح باید بیدار بمونم و هر ساعت یک نامه برای بهرام بنویسم صبح وقتی این نامه ها رو بخونه دوباره بمن مهربون میشه!
اما باز هم این حرفها و بحثها پایان کار نبود

فصل ۴ (۳)
بحث خستگی ناپذیر من و نوری درباره عقاید پرویز پیرامون عشق هر شب در خوابگاه داغ و داغتر میشد و گاه حس میکردم که نوری هر روز بیشتر از روز دیگر شیفته عقاید معلم جوانش میشود معلمی که از نظر من انسان بود و کله اش کله گرگ.در این مباحثه تند و پرشور ما اغلب دختران خوابگاه شرکت میکردند جز دو سه نفر که خود را به لودگی میزدند و عشق را مسخره میکردند بقیه دختران احساساتی و شیفته عشق بودند.

حتی دختری در خوابگاه بود که شعر میسرود و اشعار عاشقانه بسیاری داشت که بعضی وقتها دختران خوابگاه از او به اصرار میخواستند تا یکی از اشعارش را بخواند این دختر اسمش سبزه بود براستی هم دختری سبزه رو آرام لاغر و کشیده بود همیشه طوری در خود فرو میرفت که انگار از چیزی رنج میبرد .بعضی اوقات وقتی میخواست برایمان شعر بخواند بچه ها از من میخواستند آهنگی بگذارم و او در متن یک آهنگ نرم و ملایم با همه احساس یکی از اشعارش را میخواند و اشک از چشمان بچه ها سرازیر میشد.
آنشب هم یکی از آن شبها بود نمیدانم شاید هم بارانی که از بعد از ظهر دستهای بلورینش را بر سر شیراز میکشید باعث شده بود که بچه ها همه به خوابگاه پناه آورند و مثل ارواح سرگردان از این اتاق به آن اتاق بروند همیشه معتقد بودم که باران برای ما ایرانیها همان حالتی را سبب میشود که یک شعر غمگین قلب ما را به آتش میکشد.
بچه ها ملتهب و غمگین سراسیمه از این اتاق به آن اتاق میرفتند و میگفتند:میبینی چه بارونی داره میاد!
-آره غم دنیارو هم با خودش آورده!
-آخ چی میشد الان سیروس پیش من بود!
-از ظهر تا حالا 4 تا نامه برای خسرو نوشتم!
-آخ اگه کسی چند تا قرص خواب به من بده حاضرم همین الان به عالم ارواح بپیوندم.
کم کم ترانه اندوه شب غمگین پاییز فضای شاعرانه تنهایی همه ما دختران را چون رمه ای قشنگ و خیال انگیز گرد هم جمع کرد.
در فلت ما در گوشه و کنار دختران غربت زده و احساساتی روی زمین کاناپه تختخواب نشسته و سرها را میان دو دست گرفته بودند و سبزه آرام آرام میخواند.
از عمق ظلمت ناپایدار شب
فریاد خسته یک زن
در جستجوی قلب شکسته یک عاشق
آرام و بیشکیب
میگرید از شکست
ای دختران
ای دختران غریب
من در میان آوازهایم
تابوت خویشتن را
بر دوش عابران خشته یک شهر تشیع میکنم
نوری سرش را روی زانو گذاشته بود . آرام آرام اشک می افشاند.بچه ها این دختران معصوم و خوب در سکوت دستمالهای خود را به یکدیگر عاریه میدادند تا اشکها را از چهره بگیرند.و بعد ناگهان چند تا از دختران با صدای بلند گریستند .صدای هق هق دختران که بلند میگریستند همراه آهنگ غم انگیز صدای سبزه شر شر باران فضایی خالص از غم و اندوه آفریده بود.هیچکدام از بچه ها سعی نمیکردند آنها را که بلند بلند میگرستند آرام کنند.
این سنت خوابگاه ما بود که میگذاشتیم عقده ها چون سیل در کوهستان منفجر شود و در دشت آرام بگیرد.وقنی بچه ها آرام گرفتند من نوار موسیقی را خاموش کردم و آنوقت پذیرایی و حرافی دخترانه شروع شد.در آنشب فقط واژه عشق نقل محفل و مجلس ما بود و من میدیدم که نوری با اشتیاق یک زائر از عقاید پرویز برای دختران سخن میگوید و از شدت هیجان از جا بلند شده بود و با صدای بلند حرف میزد.
-میدونین دیگرون هر چی میخوان بگن ولی از نظر من عشق یعنی همبستگی کامل یعنی فرو رفتن و فنا شدن در معشوق!یعنی اینکه آدم خیال کنه که دیگه خودش هیچی نیست حتی کلمه هیچ هم زیادیه!
یکی از دختران که سرزنده و شوختر از همه بود از میان بچه ها گفت:صبر کن نوری!تو داری با نهضت استقلال طلبانه بانوان مخالفت میکنی! من میخوام خودم باشم!خودم نه یه شخص دیگه!حتی اگر این شخص معبود من باشه!
نوری که چشمانش مثل آدمهای تب گرفته از اشتیاق و اخلاص میسوخت حرفش را برید و گفت:خوب در آنصورت خودتی نه یک عاشق!عاشق هرگز گرفتار این ظواهر نیست!شخصیت استقلال….شعاهایی که تو میدی مربوط به کارهای اجتماعیه نه عشق!وقتی عاشق شدی دیوارهای من و تو با یک حرکت فرو میریزد!حصارهای فاصله میشکنه!همه چیز در هم میریزه دیگه من و تویی وجود نداره!
سبزه دختر شاعر خوابگاه با هیجانی که تاکنون از او ندیده بودم پرسید:تو و بهرام اینطوری هستین؟بگو خواهش میکنم برای ما بگو!

نوری با آن نگاه قشنگ و غزال گونش بمن خیره شد و بطرف سبزه برگشت و گفت:من اینطوری هستم!من در بهرام فنا شدم من مدتهاست که دیگه خودم نیستم حتی وقتی به آیینه نگاه میکنم بهرامو تو آیینه میبینم از این شیرینتر از این زیباتر هم میشه؟
آنشب تا نیمه شب در حالیکه بوی نم باران تمام فضای خوابگاه ما را در مشت خود گرفته بود از عشق سخنها میرفت و هر دختری از عشق قصه ای میگفت و قصه نوری زیباتر از همه قصه ها بود.
وقتی بچها رفتند ناگهان سوالی که همه ذهن مرا پر کرده بود با نوری در میان گذاشتم:نوری!
-بله عیزیم!
-میخوام ازت یه سوالی بکنم.
-میترسی جوابت ندم!
-نه جوابمو میدی ولی خواهش میکنم آچه تو دلته بگو!
-چشم عزیزم!
-تو چرا وقتی سبزه ازت پرسید تو و بهرام اینطوری هستین؟جواب دادی من با بهرام اینطوری هستم!نگفتی من و بهرام اینطوری هستیم؟
نوری موهای بلند و افشانش را از روی چهره کنار زد لحظه ای بمن خیره شد و بعد بداخل اتاقش دوید و روی بسترش افتاد.
من بدنبال او دویدم شانه های قشنگ و ظریفش را در دست گرفتم و گفتم:حقیقتو بمن بگو حقیقت!
-نمیخوام نمیخوام.
-ولی نوری نباید از حقیقت فرار کنیم بالاخره یه روز چیزی که ازش فرار میکنیم رودررومون می ایسته و میگه من هستم.
نوری از جا بلند شد مثل فرشته ای که در تابلوهای اساتید نقاشی کلاسیک معصومانه سرشان را بیک سمت خم میکنند سرش را خم کرده و گفت:نمیدونم!نمیدونم!
-ولی تو عاشق بهرامی تو دیوونه بهرامی!
-بله من عاشق بهرامم!من از عشق بهرام دارم میمیرم همه عاشقشن!همه یه نفرو دوس دارن اما من در بهرام فنا و نابودم!من از اینهمه عشق مثل یک آتشفشان در خودم میسوزم ولی بهرام چی؟
با حیرت پرسیدم:بهرام هم دیوونه توست مگه غیر از اینه؟
ناگهان صدای گریه نوری بلند شد.
-ولی نه مثل من اون فقط منو دوست داره مثل خیای از پسرای دیگه که عاشق میشن اونم عاشق شده هر لحظه وقت آزادش برای دیدن من استفاده میکنه ولی اون با دو چشمانش غیر از من خیلی چیزهای دیگه هم میبینه!
در حالیکه از این عقاید بیگانه و عجیب نوری بستوه آمده بودم فریاد زدم:چه چیزهایی رو میبینه؟
نوری در چشمان من نگاه کرد و گفت:مثلا زمین ! اسمون!خورشید کلاس درس!آدمهای دیگه!
یعنی میخوای بگی تو این چیزها رو نیمبینی؟
نوری با هیجان عجیبی که تنها در زائران پاک باخته معابد مقدس بچشم میخورد در حالیکه چشمانش برق میزد گفت:نه!من هیچ چیز جز بهرام نمیبینم!زمین من آسمون من خورشید من کلاس درس من معلم من حتی تو که مقابلم نشستی هوایی که تو ریه ام میره و میاد همه را بهرام میبینم!
خسته و کوفته دستها را بهم کوبیدم و عاجزانه گفتم:نوری نوری خواهش میکنم اینقدر از زمینی که زیر پات حس میکنی بلند نشو این حرفها افسانه بافیهای رندانه پرویزه!
نوری برای اولین بار سر من فریاد کشید:نه خواهش میکنم این حرفها را نزن!بهرام هم همیشه تا حرف میزنم تا از احساسات خودم حرف میزنم دهنشو کج میکنه و میگه این حرفها مال پرویز آقا معلمته!
منکه پرویز را خوب میشناختم و میدانستم او چگونه رندانه سعی میکند این عاشق پاکباخته را از عشق بهرام جدا کند فریاد کشیدم:بس کن!بس کن نوری!پس بگذار حرفهایی که تو دلم عقده شده بیرون بریزم پرویز خیلی زرنگتر و رندتر از اونه که تو فکرشو میکنی اون وقتی فهمید تو سراپا دیوونه و عاشق بهرامی بهترین راه را برای دزدین قلب تو انتخاب کرد اون برای جدا کردن تو از بهرام ناجوانمردانه ترین راه را انتخاب کرده اون خوب میدونه که نمیتونه منکر عشق بهرام به تو بشه!حالا همه بچه های دانشگاه میدونن که بهرام دون ژوان زیبا و وثروتمند و برازنده سراپا محو عشق تو شده!از نظر پرویز نباید و نمیشود عشق بهرامو انکار کرد چون تو دستشو میخونی اما میشه یواش یواش تو گوش دختر ساده دلی مثل تو بخونه که عشق بهرام کامل نیست !عاشق باید در معشوق فنا بشه محو بشه!و صدها جمله قشنگ و عارفانه که مثل بلبل از حفظ کرده دلم نمیسوخت!اگر به حرفهایی که میزد اعتقاد داشت ولی او فقط…فقط…فقط کلاهبرداره!
و بعد گریه کنان از اتاق نوری بیرون دویدم بداخل اتاق خود پناه بدم و در را از پشت چفت کردم و با لباس خودم را بداخل بستر انداختم.نمیدانم تا کی اشک ریختم ولی وقتی چشم باز کردم هوا روشن شده بود و یکنفر آرام آرام بدر میکوبید.
-کیه؟
-مهتا خواهش میکنم درو باز کن من نگران تو ام مهران تو ستینگ روم منتظرته!
در حالیکه از رفتار دیشب با نوری خجالت زیده بودم در را گشودم و بعد در یک لحظه هر دو یکدیگر را بغل زدیم و بوسیدیم.نوری بدون اینکه یک کلمه از دیشب حرف بزند گفت:زود باش ختر خودتو بساز جشمات پف کرده مهران از چشمان پف آلود خوشش نمیاد.
آنروز جمعه بود آفتاب درخشان پاییز از پشت لکه های ابری که دیشب تا صبح باریده بود گاه گاه خودی نشان میداد.چند لحظه بعد بهرام هم به جمع ما پیوست تا با هم بخارج از شهر برویم بهرام با خوشحالی کودکانه ای در ستینگ روم از من و نوری استقبال کرد.
-ببینید هیچی لازم نداریم من هر چی لازم بوده خریدم یه مرغ بزرگ و مقداری گنسرو و میوه آشامیدنی و بعد رو به مهران که فیلسوفانه به پیپش پک میزد کرد و چشمکی انداخت و گفت:امروز میخوام بخاطر سومین ماه آشنایی با نوری عزیزم جشن بگیرم.
بهرام وقتی نام نوری را بزبان میاورد چنان این کلام را شوریده بیان کرد که من ناگهان دلم سوخت و به نوری نگاه کردم.دلم میخواست دنباله صخبتهای دیشبم را میگرفتم و باز هر چه میتوانستم از پرویز بد میگفتم.نوری لبخندی بروی بهرام پاشید دستی به موهایش کشید و گفت:کوچولو!نازی!تو و اینکارا؟
بهرام که موهای بلندش را بطرز زیبایی شانه کرده و یک پلیور قهوه ای کمرنگ پوشیده بود بوسه ای بر دست نوری زد و گفت:عاشقیه دیگه!
مهران دست مهتا را گرفت و بطرف خودش کشید :بیا عزیزم اینا اینقدر وقتی همدیگر را میبینن قربون صدقه هم میرن آنقدر دیوونه بازی در میارن که آدم عشق خودش یادش میره

معادله راحل کنید *

طراحی ها
تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است