عکس نوشته های بخت بد

عکس نوشته های بخت بد

در عکس نوشته های بخت بد سری جدید از عکس نوشته های عاشقانه جدید را با تم غمگین و تنهایی آماده کرده ایم که شامل 11 عکس نوشته همراه با متن می باشد و …

عکس نوشته های بخت بد

اثری از‫:‬ محسن عمادی, گونار اکلوف

در تاریکی
چشم‌ها بر من می‌خمند
ظلمت یک هزار چشم
و هزار فضای حیران
تاریک‌تر از ابروانم
یا حلقه‌ی موها بر گیج‌گاه‌ام،
تار چون سوسوی چراغی نامرئی
تلالویی بر گونه و پیشانی

چمیده بر تقدیرت، بی‌هیچ‌جنبشی
این چهره‌ی یار توست
ولی چنین ستمکار
ستمکار-چشمانی چرا؟

می‌دانم، سرانجام، آینه آنجاست
و می‌دانم که دیگرگونه‌کسی،
چشم خواهد دوخت به بیرونِ آینه
روزی چشمهایت را می‌گردانی به سویش و
وقتی دوباره سر برگردانی،
من نیز،
ناپدید خواهم شد.

اثری از‫:‬ محسن عمادی, گونار اکلوف

چنان که دریا تعقیب‌ام کرده باشد و
بازوانش را
پرتاب کرده‌باشد به سویم
در اتاقم
در دل شب
انگار دریا به دورم پیچیده باشد
بازوانِ صدای‌اش را،
چنگ بر من می‌افکند دریا
در آغوش‌ام می‌گیرد،
دریا.

اثری از‫:‬ نونو ژودیس, کامیار محسنین

اگر می‌خواهید رنگ آبی بسازید
قطعه‌ای از آسمان بر دارید و در دیگچه بیندازید
به آن بزرگی که روی شعله‌ی افق را بپوشاند.
درونِ آبی، کمی از سرخیِ صبحِ سحر را هم زنید
تا حل شود. همه چیز را بریزید
درونِ کاسه‌ای برنجی که خوب شسته شده باشد
تا تمام ناخالصی‌های بعد‌از‌ظهر را زائل کند.
عاقبت، تکه‌های طلا را غربال کنید
از ماسه‌ی نیمروز، تا رنگ ته کاسه بچسبد.
برای جلوگیری از جدا شدن رنگ‌ها از زمان،
هسته‌ی سوخته‌ی هلو را در مایع بیندازید.
از هم می‌پاشد و هیچ نشانه‌ی نمامی
به جای نمی‌گذارد، حتا ردی اُخرایی ــ از خاکستر سیاه ــ را
بر سطحی طلایی. بعد می‌توانید رنگ را بالا بیاورید
تا سطح چشمانتان و با آبی خالص مقایسه‌اش کنید.
دو رنگ آن‌قدر شبیه به هم‌اند
که از یکدیگر بازشان نمی‌شناسید.
این کاری بود که من کردم ــ من، ابراهیم ابن یهودا ابن حییم،
منور کننده‌ی شهر لوله. و من این دستور را به ارث گذاشتم
برای هر کس که یک روز بخواهد آسمان را تقلید کند!

اثری از‫:‬ ژوزه میگل سیلوا, کامیار محسنین

بیکارها، بنا به تعریف، هیچ چهره‌ای
ندارند. باید که مایه‌ی شرمساری باشد چهره‌ای
نداشتن. شاید برای همین باشد که خود را ز ما پنهان می‌کنند.
آن‌ها پنهان می‌شوند در خیابان‌ها، بر نیمکت‌های پارک‌ها،
در ایستگاه‌های اتوبوس‌ها. پنهان می‌شوند در نان تو،
در کیف پول تو، در اشعاری
بد نوشته یا در فیلم‌های واقع‌گرای بریتانیایی.
آن‌جایی که می‌دانند هیچ‌کس نمی‌تواند مزاحم آنها شود.

عکس نوشته های بخت بد

عکس نوشته های بخت بد

اثری از‫:‬ آن سکستون, کتایون کشاورزی

می ترسم از سرنگ ها.
بیزارم از ملحفه های مشمعی و لوله ها.
سیرم از چهره هایی که نمی شناسم.
و حالا به گمانم مرگ دست به کار می شود.
مرگ چون رویایی آغاز می شود،
انباشته از اشیاء و خنده ی خواهرم.
جوانیم و قدم می زنیم
و زغال اخته می چینیم
تمامِ راه تا «داماریسکوتا»
فریاد زد: اوه سوزان!
لباسِ جدیدت لکه دار شد!
از آن طعم شیرین-
دهانم پر است
و آن آبیِ شیرین بیرون می ریزد
تمامِ راه تا «داماریسکوتا»
چه می کنی؟ تنهایم بگذار!
نمی بینی خیال می بافم؟
در خیال، تو هیچ وقت هشتاد ساله نیستی.

عكس نوشته فاز سنگين, عكس نوشته هاي تيكه دار, عكس نوشته هاي مفهومي, عكس نوشته هاي دلتنگي, عكس نوشته هاي انرژي مثبت, عكس نوشته دخترونه, عكس نوشته غمگين, عكس نوشته عاشقانه, عكس نوشته عاشقانه دونفره, عكس نوشته هاي عاشقانه,

عکس نوشته های بخت بد

عکس نوشته های بخت بد

اثری از‫:‬ مارگارت آتوود, گلاره جمشیدی
دخترکم کف اتاق بازی می‌کند
با حروف پلاستیکی
قرمز،
آبی،
زردِ سیر.
می‌آموزد چگونه هجی‌کردن را؛
هجی‌می‌کند
چگونه جادو‌کردن را.
در شگفتم که چند زن
دختران خود را انکار‌کردند
در اتاقها حبس‌شان کردند،
پرده‌ها را کشیدند
تا بتوانند کلمات را در رگ‌رگ‌شان تزریق کنند.
کودک شعر نیست،
شعر کودک نیست.
بی‌هیچ اما و اگری.
به قصه باز‌می‌گردم،
قصه‌ی زنی که در چنگ جنگ افتاد،
در حال زایمان،
با رانهای بسته شده به دست دشمن
تا نتواند فارغ شود.
زن اجدادی‌اش:
جادوگری مشتعل،
دهانش فروپوشانده با چرم
برای خفه‌کردن کلمات.
کلمه پشت کلمه
پشت کلمه قدرت است.
آنجا که زبان به لکنت می‌افتد
از استخوانهای داغ ،
آنجا که صخره دهان می‌گشاید
و تاریکی چون خون جاری می‌شود،
در نقطه ذوب سنگ خاره
وقتی استخوانها می‌دانند که پوکیده اند،
کلمه از هم می‌درد، دو پاره می‌شود،
و حقیقت را می گوید.
تن به تمامی دهان می‌شود.
این یک استعاره است.
چگونه هجی‌می‌کنی؟
خون را،
آسمان را،
و خورشید را؛
نخست،
نام خودت را،
نخستین نامیدن‌ات را،
نام نخست خودت را،
نخستین کلام‌ات را.

عکس نوشته های بخت بد

عکس نوشته های بخت بد

اثری از‫:‬ لیندا ماریا باروس, گلاره جمشیدی

گاه،

همچون مخلوقاتی ماورایی،

برمی‌خیزند و ترک می‌کنند،

میزی را که پشتش به نوشیدن نشسته‌اند

شاعران.

انگار از ما وا‌می‌کنند

بیگانه‌وار.

در حالِ رفتن

پاهاشان در خاک فرو‌می‌رود

تا پاشنه‌ها،

تا زانوها،

تا کمر در خاک فرو‌می‌روند

چون انسانهایی نیمه‌برخاسته از گور

سپس عمیق تر فرو‌می‌روند

تا قلبهاشان،

تا شانه‌هاشان،

و فقط

سرهاشان روی خاک شناور می‌ماند

پیش از محو‌شدن‌شان،

چیزی به جا نمی‌ماند

مگر پرهیبی.

و سایه‌های عبورشان

چون دره‌ای عمیق

پسِ پشت می‌ماند.

تا مدتها بعد

صدایشان را می‌شنویم

که در کُنهِ آن،

کند‌و‌کاو می‌کنند

کلمه‌ای را که از آغاز هم آنجا بود.

و سروده‌ها‌شان

با دهان انباشته از خاک

زیبا و زیباتر به نظر می‌رسد.

چون مخلوقاتی ماورایی،

برمی‌خیزند و ترک می‌کنند،

میزی را که پشتش به نوشیدن نشسته‌اند

شاعران.

عکس نوشته های بخت بد

عکس نوشته های بخت بد

اثری از‫:‬ سیلویا پلت, گلاره جمشیدی
تموم صبح توی مزرعه‌‌ی توت‌فرنگی،
اونا دربارهء روسها حرف‌زدن،
و ما چمپاتمه‌زنون میون ردیفها گوش دادیم.
شنیدیم که سردسته‌ی زنها گفت:
« از‌طریق نقشه بمبارونشون کنین .»
خرمگس‌ها وزوز‌کردن مکث‌کردن و گَزیدن،
و طعم توت فرنگی‌ها غلیظ و ترش شد.
ماری آروم گفت:
«من یه پسره رو دارم،
اونقدی سن داره که بشه باهاش رفت، هر اتفاقی اگه بیفته… »
آسمون بلند بود و آبی،
دو تا بچه گرگم به‌هوا بازی‌می کردن
و می‌خندیدن توی علفزارهای بلند؛
ناشیانه جست و خیز می‌کردن و می‌دویدن از میون خطوط جاده؛
مزرعه پر بود از مردای جوون آفتاب سوخته،
در حال کج‌بیل ‌زدن به کاهوها و هرس کردن کرفس‌ها.
زن گفت:
«طرحمون تصویب شد،
باید زودتر از اینها بمبارونشون می‌کردیم .»
« این کارو نکنین!»
دخترک،
با گیسوای بافته‌ی طلایی،
التماس‌ کرد.
چشمای آبیش توُ وحشتی مبهم شناور‌ شد،
بی‌تابانه گفت:
« نمی‌فهمم چرا شما همیشه اینجوری حرف‌می‌زنین …»
زن به تندی غُرید:
«اَه … دست وردار، نِلدا!»
و ایستاد،
مثه یه فرمانده‌ی بی رمق،
توُ یه لباس کتونی رنگ و رو‌‌ رفته
از ما پرسید:
« چقدر چیدین؟»
مجموعشو توی دفترچه‌اش ثبت کرد،
ما همه برگشتیم به چیدن و بیل‌زدن،
زانو‌‌زدیم جلوی ردیفها و برگها رو درو‌کردیم،
با دستای سریع و کاربلد
توت‌فرنگی‌هایی رو که قبلاً محافظشون بودیم،
رگ‌زدیم
و بین انگشتای شست و سبابه،
ساقه‌ها رو قطع‌کردیم…

عکس نوشته های بخت بد

عکس نوشته های بخت بد

اثری از‫:‬ اینگه بورگ باخمن, گلاره جمشیدی

سفر رو به پایان است دیگر،
باد،
دل از دست می‌دهد.
فرومی‌ریزد
در دستان‌ات
خانه‌ای سست،
برساخته از برگه‌ها.

تصاویر
ظهرنگاری شده‌اند
بر برگه‌ها،
و جهان را جلوه‌گرند
به تمامی.
تو،
کپه کرده‌ای بر هم
تمام تصاویر را
و با واژگان
بُر‌زده‌ای آنها را.
چه پرجذبه است،
بازی ِ باز آغاز شده!
دست نگه‌دار!
برگی که بیرون می‌کشی،
یگانه دنیایی است که
تو
فاتح اش خواهی بود.

عکس نوشته های بخت بد

عکس نوشته های بخت بد

اثری از‫:‬ اینگه بورگ باخمن, گلاره جمشیدی

سفر رو به پایان است دیگر،
باد،
دل از دست می‌دهد.
فرومی‌ریزد
در دستان‌ات
خانه‌ای سست،
برساخته از برگه‌ها.

تصاویر
ظهرنگاری شده‌اند
بر برگه‌ها،
و جهان را جلوه‌گرند
به تمامی.
تو،
کپه کرده‌ای بر هم
تمام تصاویر را
و با واژگان
بُر‌زده‌ای آنها را.
چه پرجذبه است،
بازی ِ باز آغاز شده!
دست نگه‌دار!
برگی که بیرون می‌کشی،
یگانه دنیایی است که
تو
فاتح اش خواهی بود.

عکس نوشته های بخت بد

عکس نوشته های بخت بد

اثری از‫:‬ نونو ژودیس, کامیار محسنین

اگر به هیچگاهستان می‌رفتم،
می‌داشتم هر چیزی را که در بستر هیچ می‌خواستم:
رؤیاهایی که هیچ‌کس نداشت
آن هنگام که صبح خورشید سر می‌زد؛
دختری که می‌خواند
در بستری از گل‌های شادان؛
آبی که مزه‌ی شراب می‌داد
در کام هر مستی.
بی‌اجبار به رکاب‌زدن، دوچرخه‌ام را می‌راندم
سوی پایین خیابانی از ابرها.
و وقتی به آسمان می‌رسیدم،
گام می‌گذاشتم روی ستارگانی که فتاده بودند بر زمین مه‌آلود.
هیچگاهستان جایی بود که هیچ‌وقت نمی‌توانستم
بدان برسم اگر به سوی هیچگاهستان می‌رفتم.
برای همین است که کف زمین را جمع می‌کنم،
پُر می‌کنم انبان‌هایم را از خاکِ هیچ‌گاه.
یک روز، آن هنگام که کسی از من از هیچگاهستان بپرسد،
تمام انبان‌هایم را بر آستان سرایشان خالی خواهم کرد.
و دختری که می‌خواند از خاک بیرون خواهد آمد
با بستری از گل‌های شادان.
و مستان گیلاس‌هایشان را پر خواهند کرد
از آبی که مزه‌ی شراب می‌دهد.
در هیچگاهستان، همراه با سر زدن خورشید
آن هنگام که روز زاده می‌شود.

عکس نوشته های بخت بد

عکس نوشته های بخت بد

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید
کانال عکس پروفایل