عکس نوشته های خدا منو ببین

عکس نوشته های خدا منو ببین

در عکس نوشته های خدا منو ببین سری جدید از عکس نوشته های عاشقانه رو قرار دادیم که شامل 10 عکس نوشته همراه با متن و …

عکس نوشته های خدا منو ببین

عکس نوشته های خدا منو ببین

عکس نوشته های خدا منو ببین

تو را چشم دلی نیست ؛
چه دانی ماجرا چیست؟
و ما ادراک مالعشق !

بهزاد گرانمایه ( طائر )

عكس نوشته هاي تيكه دار, عكس نوشته فاز سنگين, عكس نوشته هاي مفهومي, عكس نوشته دخترونه, عكس نوشته غمگين, عكس نوشته هاي دلتنگي, عكس نوشته هاي دلتنگي, عكس نوشته عاشقانه دونفره, عكس نوشته هاي انرژي مثبت, عكس نوشته عاشقانه, عكس نوشته خدا,

عکس نوشته های خدا منو ببین

عکس نوشته های خدا منو ببین

اثری از‫:‬ لدو ایوو, محسن عمادی

نام‌اش ژورفا بود.
نه برای این‌که انبه‌های رسیده برایم گرد آورد
یا این‌که می‌بایست یک روز بمیرد.

می‌دانم که نامش ژوزفا بود.
نه برای این‌که در نگاهش
واپسین بارقه‌ی شمال‌شرقی را نگه دارد
یا این‌که در رود تن بشوید.

هنگام کز نامش پرسیدم، به سختی گفت ژوزفا.
نه برای این‌که ‌هم‌نامِ سواحل باشد و
هم‌نام مدرسه‌ها
و از تبار بازار مکاره
یا دریا.

عکس نوشته های خدا منو ببین

عکس نوشته های خدا منو ببین

اثری از‫:‬ لدو ایوو, محسن عمادی

اینک این منم
کنارِ مزارت. هرمنگادا
تا بر جسم فقیر و نابت بگریم
که هیچ‌یک از ما
تباهی‌اش را ندید.
هشیار و عزادار می‌آیند دیگران
ولی من مست می‌آیم. هرمنگادا،
من مست می‌آیم.
و اگر فردا صلیب مزارت را
بر خاک، افتاده یافتند
نه شب بود هرمنگادا،
نه باد.
من بودم.

می‌خواستم صلیب‌ات را تکیه‌گاه مستی‌ام بگیرم
بر خاک افتادم
آن‌جا که تو آرام گرفته‌ای
پوشیده به گلهای آفتاب‌گردان،
غمگنانه هرچند.

اینک این منم،
کنار مزارت. هرمنگادا
تا بر عشق همیشه‌مان بگریم.
شب نیست، هرمنگادا
باد نیست.
منم.

عکس نوشته های خدا منو ببین

عکس نوشته های خدا منو ببین

اثری از‫:‬ لدو ایوو, محسن عمادی

روزنامه‌های عصر به سرعت
خبر مرگ خوان کریستوبال د سیلوای آتش‌نشان را می‌پراکنند
که حین حریق موحش دیروز اتفاق افتاد.
او را دیگر در ماشین قرمزش نخواهیم دید
کنار پله‌هایی که تا آسمان و آتش می‌رفتند.

در شهر می‌یر کسی برای رفیق رفته خواهد گریست.

با آتش می‌جنگید او.
و خطر را دوست داشت.
کودکان را نجات داد، و بر بامی که آوار می‌شد
مبهوتِ یک عکس شد.
ملاحِ آتش بود.

همچنان آن‌جا خواهد ماند
در شهر می‌یر،
دلداری که خوان کریستوبال د سیلوا نوازش‌اش می‌کرد
با دست‌هایی هنوز داغ
از حریق‌های بی‌شمار خفقانی،
بشقابی، معکوس بر سکوت افتاده است
و روزنامه‌های عصر
از کسی حرف می‌زنند که مرگ
آن ناشناس جادویی را از او ربود.

خوان کریستوبال د سیلوا،
تنها قربانیِ حریق شگفت‌ِ دیروز
با حضور واجب الوجودی‌اش
مانع از آن شد که آتش گلها را ببلعد
بی‌تبعیض، هم پیانو و میوه‌ها را نجات می‌داد
هم آرشیوهای قضایی و ننوها را.
خالص به سعی آتش
مذکور در نظم روز
امروز او فقط
یک ترکیب معدنی ست.
هروقت حریقی هست
از امروز تا به بعد
در ماشین سرخ آتش‌‌نشانان
همیشه یک جای خالی خواهد بود.

به یاد آن خبره‌ی آتش
که دیروز ناپدید شد
در کلیسایی به شهر می‌یر کسی زانو خواهد زد
و از خدا خواهد خواست که آتش‌نشان را
از آن آتش دیگر
نجات دهد.

(و امروز دریاها ما را به دورترها می‌برند)

ما تازه به هم صبح بخیر گفتیم، یوآنا ماریا،
وقتی پس از شب‌های نامتناهی تنهایی
همدیگر را هنگام طلوع پیدا می‌کردیم
و زندگی تا لبهای ما صعود می‌کرد،
تلخ و محزون.

ما حالا دو کشتی بادبانی شده‌ایم، یوآنا ماریا،
که پس از شب‌ها و شب‌های سفر
همدیگر را هنگام سحر دیدار می‌کنند
و از بلندِای امواج فانی
به هم سلام می‌گویند.

و امروز دریاها
ما را به دورترها می‌برند.

آن روز که ابرها
خیس بر سطح خاک کشیده می‌شدند
هرگز تکرار نخواهد شد، یوآنا ماریا.

هرگز مکرر نخواهد شد
آن عصر که محزون‌تر از همیشه
در بارانداز بندری ایستاده بودم
وقتی که تو برای ابد
عزیمت می‌کردی.

هرگز مکرر نخواهد شد
آن شب که نامت را با نورها
بر نوک دکل‌ها نوشتم
نورهایی که مدام روشن می‌شوند و خاموش می‌شوند،
خاموش می‌شوند و روشن می‌شوند
ولی نامت در تاریکی عزیمت کرد و هنوز
از ستاره‌ای به ستاره‌ای،
از آسمانی به آسمانی می‌گردد
و چنین که از آن پس من
بر نوک دکل‌ها نوشتم
به نورهایی که روشن می‌شوند و خاموش می‌شوند،
خاموش می‌شوند و روشن می‌شوند
وقتی که در بی‌کرانگیِ عالم
نامت را با خود می‌برند.

صبح‌هایی بود، یوآنا ماریا،
که از خواب بیدارم می‌کردی
مثل نوری که به سمت‌ام می‌آمد.

صبح‌هایی بود، یوآنا ماریا،
که دو خورشید در عالم پدیدار می‌شد.

در چنین صبح‌هایی
با زندگی چهره به چهره می‌شدم
و موهایم در باد شناور می‌شد
صبح‌هایی بود که در آن‌ها
گل‌ها از زیبایی می‌درخشیدند
صبح‌هایی که در آن‌ها
دو خورشید در عالم پدیدار می‌شد.

تو در من رخ می‌نمودی یوآنا ماریا،
از خونم،
آن خورشید سوزان و جوان
که مرا از خواب بیرون می‌کشید
و درست وقتی که چشم باز می‌گشودم
به تو فکر می‌کردم
و جز تو در تمام عالم نمی‌دیدم.

شب‌هایی بود، یوآنا ماریا
که مدام در فکرِ تو بودم
تنها و عریان،
زیر نور دردناک ماه
که از آسمان
خونم را قطره قطره می‌مکید
صبح رهایم می‌کرد،
رنگ پریده، رنگ پریده.

خود را از سطح روز بالا می‌کشیدم
انگار از اعماق اقیانوس‌ها
نگاهم می‌کردی و می‌گفتی:
چقدر رنگت پریده!

آری، یوآنا ماریا، رنگم پریده بود
و هر بار که به تو اندیشه کنم
رنگم می‌پرد
در تمام زندگی‌ام.

آن پاییز، یوآنا ماریا
محزون‌ترین عصرهای تمام زندگی‌ام را زیستم.

عصرهایی که مه
غضبناک در شهر رخنه می‌کرد
ساعات تا صبح سنگین می‌دویدند
و من دلم برایت تنگ می‌شد، یوآنا ماریا.

عصرهایی که دلم برایت تنگ می‌شد
عین خوابگردان که دلتنگِ ماه می‌شوند
ولی تو همیشه
در طرف دیگر بودی
ساعات تا صبح سنگین می‌دویدند
و مه
غضبناک در شهر رخنه می‌کرد.

عصرهایی که دلم برایت تنگ می‌شد،
یوآنا ماریا.

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید
کانال عکس پروفایل