عکس نوشته های سرگردانی

عکس نوشته های سرگردانی

در عکس نوشته های سرگردانی سری جدید عکس نوشته های عاشقانه را آماده کردیم که در مورد  سرگردانی و موضوعات عاشقانه هست و …

عکس نوشته های سرگردانی

عکس نوشته های سرگردانی

عکس نوشته های سرگردانی

این همه نور که در جان جهان ریخت که ریخت؟

کارهایی ست که آن یوسف کنعانی کرد

حسد و آز به پیراهن گرگان افتاد

روح این فتنه گران را همه عصیانی کرد

میر نوروزی ما شعبده شد، جادو شد

میر نوروزی ما دعوی سلطانی کرد

عکس نوشته های سرگردانی

عکس نوشته های سرگردانی

بعد انگشتر فیروزه خود را بخشید

با دعایی که به آن پیر خراسانی کرد

بعد یک صبح به آسایش دریاها ریخت

سینۀ خلق خدا را همه بارانی کرد

عشق را باید در پای شهیدان تو ریخت

نفس را باید در راه تو قربانی کرد

پیر ما پنجره را رو به خیابان وا کرد

پیر ما آینه را غرق غزلخوانی کرد

عکس و تصویر

عکس نوشته های سرگردانی

پیر این سلسله او بود که دل فانی کرد

شهر را غرق گل و شور و فراوانی کرد

مهر چون نقل و نباتی به سر ما می ریخت

این همه معجزت آن آینه پیشانی کرد

ساحران شعبده و حیلت و جادو کردند

پیر علامۀ ما معجز پنهانی کرد

عکس نوشته های سرگردانی

عکس نوشته های سرگردانی

روی هر سطری که خواندیم از کتاب سرنوشت

دیدۀ من یک غلط می دید و او صدها غلط

یا رب از تو مغفرت زیباست از ما اعتراف

یا رب از تو مرحمت می زیبد و از ما غلط

عکس نوشته های سرگردانی

عکس نوشته های سرگردانی

روز اوّل درس مان دادند: یک دنیا فریب

روز آخر مشق ما این بود: یک عقبی غلط

گفتنی ها را یکایک هر چه باد و هر چه بود

شیخنا فرمود، امّا یا خطا شد یا غلط

گفتم از فرط غلط ها دفتر دل شد سیاه

گفت می دانم، غلط داریم آخر تا غلط

عکس و تصویر

ما کتاب کهنه ای هستیم سرتا پا غلط

خواندنی ها را سراسر خوانده ایم امّا غلط

سال ها تدریس می کردم خطا را با خطا

سال ها تصحیح می کردم غلط را با غلط

بی خبر بودم دریغا از اصول الدین عشق

خط غلط، انشا غلط، دانش غلط، تقوی غلط

دین اگر این است بی دینان ز ما مؤمن ترند

این مسلمانی ست آخر؟ لا غلط، الّا غلط ؟

عکس و تصویر

فرشته گفت ببینید ! عرشیان دیدند

سری جدا شده لبخند می زند بدنش

به زیر تیغ تنش تکه تکه قرآن شد

مدینه مولد او بود و کربلا وطنش

یکی ز گوشه نشینان زخم روشن او

سلام ما برساند به شام پیرهنش…

عکس و تصویر

به غیر زخم کسی در رکاب او ندوید

و گریه های خدا مانده بود و عطر تنش

تمام دشت پر از زخم های عطشان بود

فرات پیرهنش بود و آسمان کفنش

فرشته گفت ببینید این چه آینه ای ست

چه قدر بوی هوالنور می دهد سخنش

عکس و تصویر

یکی ز خیل شهیدان گوشۀ چمنش

سلام ما برساند به صبح پیرهنش

کسی که بوی هوالعشق می دهد نفسش

کسی که عطر هوالله می دهد دهنش

کسی که بین من و عشق هیچ حایل نیست

کسی که نسبت خونی ست بین عشق و منش

عکس و تصویر

بگذار برایت چای بریزم
امروز به ‌شکل غریبی خوبی
صدایت نقشی زیباست
بر جامه ‌ای مغربی
و گلوبندت چون کودکی
بازی می‌ کند زیر آیینه ‌ها …

و جرعه‌ ای آب
از لب گلدان می‌نوشد
بگذار برایت چای بیاورم،
راستی گفتم که دوستت دارم؟
گفتم که
از آمدنت چقدر خوشحالم؟
حضورت شادی‌ بخش است
مثل حضور شعر
و حضور قایق‌ ها و خاطرات دور …

عکس و تصویر

ﻣﻦ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺗﻮ ﺑﯽ ﻣﻦ ﭼﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯽ؟
ﺑﯽ‌ﺻﺒﺢ ﺍﯼ ﺳﺘﺎﺭﻩ‌ﯼ ﺭﻭﺷﻦ ﭼﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯽ؟

ﺷﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ‌ﺩﯾﺪﻥ ﺗﻮ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ
ﺑﺎ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺗﻠﺦ ﻧﺪﯾﺪﻥ ﭼﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯽ؟

ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺑﯽ ﺗﻮ ﭼﻨﺪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ
ﺗﻮ ﺑﯿﻦ ﺳﻨﮓ ﻭ ﺁﺟﺮ ﻭ ﺁﻫﻦ ﭼﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯽ؟

ﮔﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﭘﯿﺮﻫﻨﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮐﻬﻨﻪ ﺷﺪ
ﻣﯽ‌ﭘﻮﺷﻤﺶ ﻫﻨﻮﺯ، ﺗﻮ ﺑﺮ ﺗﻦ ﭼﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯽ؟

ﻣﻦ ﺷﻌﻠﻪ ﺷﻌﻠﻪ ﺩﯾﺪﻩ‌ﺍﻡ ﺍﯼ ﺁﺗﺶ ﺩﺭﻭﻥ
ﺑﺎ ﺧﻮﺷﻪ ﺧﻮﺷﻪ ﺧﻮﺷﻪ‌ﯼ ﺧﺮﻣﻦ ﭼﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯽ!

ﭘﺮﺳﯿﺪﻩ‌ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ
ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﭙﺮﺱ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻣﻦ ﭼﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯽ؟!

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید
کانال عکس پروفایل