عکس نوشته های عشق و مرگ

عکس نوشته های عشق و مرگ

در عکس نوشته های عشق و مرگ سری جدید از عکس نوشته های عاشقانه را قرار دادیم که در مورد موضوعات عاشقانه و به صورت فانتزی و ترکیبی می باشد و …

عکس نوشته های عشق و مرگ

عکس نوشته های عشق و مرگ

عکس نوشته های عشق و مرگ

ریسمان پاره را می توان دوباره گره زد
دوباره دوام می آورد
اما هر چه باشد ریسمان پاره ای است

عکس نوشته و متن تولدم مبارک جدید

شاید ما دوباره همدیگر را دیدار کنیم
اما در آنجا که ترکم کردی
هرگز دوباره مرا نخواهی یافت!

………….
برتولت برشت

عکس نوشته های عشق و مرگ

عکس نوشته های عشق و مرگ

گمان می کنید زندگی کردن آسان است،

وقتی شهری که در آن زاده شده ای،
دیگر نیست، اما
تو به زندگی ادامه می دهی؟

گمان می کنید به یاد آوردن آسان است،
وقتی که چاره فقط فراموش کردن است،
وقتی شهری در کار نیست، اما
تو هنوز هم آن را به یاد می آوری؟

گمان می کنید خوابیدن آسان است،
وقتی گوش هایت پُر است از جیغ و
وقتی چشم هایت پُر است از اشک؟

عکس نوشته های عشق و مرگ

عکس نوشته های عشق و مرگ

می خواهم رویایی که دیشب دیدم
بردارم و تو فریزر بگذارم!
اونوقت یه روزی در آینده ی دوروقتی پیرمردی مو خاکستری شدم
درش می آرم و گرمش می کنم
و پاهای پیر و سردمو
با گرمی خوبش مداوا می کنم

عکس نوشته های عشق و مرگ

عکس نوشته های عشق و مرگ

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺯﻧﯽ ﺍﺯ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﺷﻮﻫﺮﺵ

ﻣﺜﻞ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﺍﺣﻘﺎﻕ ﺣﻖ ﻫﻤﺴﺮﺵ

ﻣﺜﻞ ﻣﺠﻨﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﻟﯿﻠﯽ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻟﯽ

ﺷﻮﺭ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﺳﺮش

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ، ﭼﻮﻥ ﺷﺎﻋﺮ ِ ﺍﺯ ﺷﻌﺮ ﺧﻨﺠﺮ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﯼ

ﮐﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﻭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯼ ﺩﻓﺘﺮﺵ

عکس نوشته های عشق و مرگ

عکس نوشته های عشق و مرگ

به پشت پرده‌های سیاه

به جایی‌که روشنایی‌اش کورکننده بود

و چهره‌ی مردان روبه‌رو

دیده نمی‌شد

پیش خود گفتم، خدا را شکر

آن‌ها مرا می‌بینند

و سراسیمه فریاد زدم، «ببینید!

به صورتم نگاه کنید!

هیچ‌کس مرا نمی‌شناسد؟!»

کلاه سیاهی سر و صورتم را پوشاند

و مامور اعدام زیر گوشم گفت،

«بیش از این دردسر نساز!»

عکس نوشته های عشق و مرگ

عکس نوشته های عشق و مرگ

اثری از‫:‬ آلدن نولن, اکرم پدرام‌نیا

در شب اعدام

یکی مرا با پزشکِ قانونی اشتباه گرفت

گفتم «خبرنگارم… مطبوعاتی هستم»

اما نفهمید و مرا

به اتاقی اشتباه برد

رییس زندان به پیشوازم آمد،

«آمدید پدر روحانی؟»

گفتم «مطبوعاتی هستم»

گفت «البته، کشیش مطبوعاتی»

و از پله‌ها پایین رفت

و مرا به دنبال خود کشاند

قاضی بلند گفت «آقای آلیس!»

داد زدم «مطبوعاتی هستم»

ولی مرا هل داد

عکس نوشته های عشق و مرگ

عکس نوشته های عشق و مرگ

اثری از‫:‬ دایوا چیپاوسکایته؛ آزیتا قهرمان

می خواهم بگویم من عاشقم
اما احساس شرم می کنم
خودم را احمق نشان دهم
پس می گویم متنفرم
می خواهم بگویم نفرت دارم
اما دشمنی ندارم
پس می گویم بسلامتی
می خواهم بگویم سلام
اما شاید صدایم خیلی بلند باشد
پس تظاهر می کنم هیچکس را نمی بینم
می خواهم بگویم خداحافظ
اما می ترسم دوباره برگردم
پس چیزی نمی گویم
اما این طوری سکوت سنگین می شود
پس می گویم دارد باران می بارد
می خواهم بگویم سرد است
اما کسی نیست تا بشنود
پس یک لباس گرم تر می پوشم
می خواهم بگویم دارم می روم
اما هیچ کسی این دور و بر ها نیست
پس واقعا می روم
می خواهم بگویم گنجشک
اما ممکن است سوء تفاهم شود
پس می گویم سنگ
می خواهم بگویم می زند
اما این را قبلن گفته ام
پس دندان هایم را قفل می کنم
می خواهم بگویم بو می دهد
اما ممکن است بی ربط باشد
پس نفس ام را حبس می کنم
می خواهم بگویم به جهنم
اما بدون گفتن هیچ حرفی هم این معلوم است
پس می گویم کمی سوپ؟
می خواهم بگویم چرا
اما هیچکسی جواب نمی دهد
به سوا ل های ابلهانه
پس چیزی نمی گویم هیچ چیز
می خواهم بگویم چه عالی است
اما هیچکس درباره مزه اش بحثی ندارد
پس می گویم دیروز
می خواهم بگویم اما نمی گویم
چون نمی توانم و وقتی که نمی توانم؛ نمی خواهم
می خواهم بگویم می خواهم
اما رویاها همیشه اتفاق نمی افتند
پس می گویم کارامل
یا می گویم کلک زدن
می خواهم بگویم یوهو ه

اثری از‫:‬ دایوا چیپاوسکایته ؛ آزیتا قهرمان

یک بازی هست
باید؛ چیز هایی که برق می زند پیدا کنی
هرچه از تاریکی روشن تر باشد
چیزهایی که من پیدا کردم این پایین نوشته ام
دستگیره ی فلزی یک در
چوب پنبه ی بطری شراب
شکم قورباغه
گل های مرزنگوش نقره فام
روبا ه خاکستری
موش آزمایشگاه
آب؛
نه لزوما تمیز
چشم ها ؛
نه لزوما براق
وچیز های دیگری هم با درخشش خاص خود اینجا یند
سنجاق سر
سوزن خیاطی
زبان یک سگ
یک آبنبات نیم خورده
و یک ذره بیشتر ؛ آتش
ذات الریه
شیر مادر
و یک ذره بیشتر : خود ما
آغاز و پایان ها ؛
و یک ذره ی بیشتر؛
یک ورق کاغذ
در انتظار شعر.

اثری از‫:‬ ادنا سنت وینسنت میلی, مستانه پورمقدم

هرگز تن به این تقدیر نمی‌سپارم که قلب‌های عاشق درون خاک بی‌رحم جای گیرند.
اما از کهن‌ترین روزگاران چنین بوده، هست و خواهد بود:
که فرزانگان و عاشقان رهسپار تاریکی شوند.
با تاجی از سوسن‌های سپید و برگ‌های رخشان؛
اما تن به این تقدیر نمی‌سپارم
و لختی نمی‌آرامم.
چه بسیار عاشقان و اندیشمندانی که در خاک همراه شمایند.
با خاک تیره و خودسر در آمیزید.

شاید ذره‌ای از احساسات، پندارها، رازها و گفته‌هاتان به‌جا مانده باشد
اما بهترین چیز از دست رفته.
حاضر‌جوابی‌ها، نگاه‌های صادقانه، خنده‌ها، عشق‌ها
برای همیشه رفته‌اند.
رفته‌اند تا گل‌های سرخ را جانی تازه بخشند.
شکوفه، زیبا و دلرباست.

عطرآگین است.
نیک می‌دانم.
با این همه از سر تسلیم و عجز، تن به این تقدیر نمی‌سپارم.
فروغی که در دیدگانتان می‌درخشید از تمامی گل‌های دنیا گرانبهاتر بود.

فرو می‌روند،
در قعر تاریکی گور آرام فرو می‌روند،
زیبارویان، پرمهران، دلنوازان؛
خردمندان، بذله‌گویان، دلیران.
نیک می دانم. با این‌همه نمی‌پذیرم و تن به این تقدیر نمی‌سپارم.

اثری از‫:‬ امیلی دیکنسون, ضیا موحد

آسمان‌ها نمی‌توانند رازشان را نگه دارند
به تپه‌ها می‌گویند
و تپه‌ها به باغ‌ها
و باغ‌ها به نرگس‌ها
پرنده‌ای که گذارش از آن طرف می‌افتد
همه را آهسته می‌شنود
اگر پرنده‌ی کوچک را رشوه‌ای دهم
کسی چه می‌داند شاید بگوید

اما چنین نمی‌کنم
ندانستن نیکوتر است
اگر تابستان اصل بود
برف دیگر چه جادویی داشت

بنابراین ای پدر، رازت را نگه دار
اگر حتی می‌توانستم بدانم
که این یاران فیروزه‌ای
در جهان نوساخته‌ات چه می‌کنند
نمی‌گفتم

اثری از‫:‬ امیلی دیکنسون, ضیا موحد

دور از دسترس صبح
و دور از دسترس ظهر
ایمن در حجره‌های مرمرینشان خفته‌اند
ساکنان شکیبای رستاخیز
توفال از حریر
سقف از سنگ

نسیم در قصر آفتابش آهسته می‌خندد
زنبور عسل در گوشی ناشنوا همهمه می‌کند
پرندگان زیبا آهنگ غفلت می‌خوانند
وه که چه حکمتی در این‌جا ویران شده است

در هلال فراز آنان
سال‌ها شکوهمندانه می‌گذرند
جهان‌ها قوس‌هاشان را خالی می‌کنند
و فلک‌ها پارو می‌کشند
نیمتاج‌ها فرو می‌افتند و قاضیان تسلیم می‌شوند
بی‌صدا چون نقطه‌ها بر قابی از برف

آهسته آمد پیش پای عشق زانو زد
با خنده های دلکشش هی طرح کندو زد

من خیره در چشمان او مبهوت لبخندش
او غنچه ای نرگس میان موج گیسو زد

آیینه آورد و خطی سرمه،خدایا، آه
نقش فریب و فتنه بر چشمان آهو زد

هی من نگاهش کردم و او بی خیالم، نه !
با غمزه های ممتدش پل روی ابرو زد

من مشت اسپندی میان آتش و شعله
کم کم به روی سینه ی دریاچه پارو زد

گل های قالی جملگی مات انارستان
او هی گره روی گره بر پود جادو زد

عطری شبیه نسترن، شاید نسیم آمد
صد بوسه بر پیراهنش با طعم لیمو زد

من ذره ذره شیشه ی عمرم ترک خورد و
او چون ستاره در سراب ماه سوسو زد

کم کم اسیر خواب گشتم، دل نفهمید
آن شب چگونه در کنارش گیج پهلو زد

عكس نوشته هاي تيكه دار, عكس نوشته فاز سنگين, عكس نوشته هاي مفهومي, عكس نوشته غمگين, عكس نوشته هاي دلتنگي, عكس نوشته عاشقانه دونفره, عكس نوشته هاي انرژي مثبت, عكس نوشته عاشقانه, عكس نوشته خدا,

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید
کانال عکس پروفایل