عکس نوشته یک بغل حرف

عکس نوشته یک بغل حرف

در عکس نوشته یک بغل حرف سری جدید از عکس نوشته های عاشقانه را برای شما قرار دادیم که شامل 10 عکس نوشته به همراه متن و …

عکس نوشته یک بغل حرف

عکس نوشته یک بغل حرف

عکس نوشته یک بغل حرف

کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سياهي
نگاه دار دلي را که برده‌اي به نگاهي
مقيم کوي تو تشويش صبح و شام ندارد
که در بهشت نه سالي معين است و نه ماهي
چو در حضور تو ايمان و کفر راه ندارد
چه مسجدي چه کنشتي ، چه طاعتي چه گناهي
مده به دست سپاه فراق ملک دلم را
به شکر آن که در اقليم حسن بر همه شاهي
بدين صفت که ز هر سو کشيده‌اي صف مژگان
تو يک سوار تواني زدن به قلب سپاهي
چگونه بر سر آتش سپندوار نسوزم
که شوق خال تو دارد مرا به حال تباهي
به غير سينه‌ي صد چاک خويش در صف محشر
شهيد عشق نخواهد نه شاهدي ، نه گواهي
اگر صباح قيامت ببيني آن رخ و قامت
جمال حور نجويي ، وصال سدره نخواهي
رواست گر همه عمرش به انتظار سرآيد
کسي که جان به ارادت نداده بر سر راهي
تسلي دل خود مي‌دهم به ملک محبت
گهي به دانه‌ي اشکي ، گهي به شعله آهي
فتاد تابش مهر مهي به جان فروغي
چنان که برق تجلي فتد به خرمن کاهي

فروغي بسطامي

عکس نوشته یک بغل حرف

عکس و تصویر

در قمار عشق آخر ، باختم دل و دين را
وازدم در اين بازي ، عقل مصلحت بين را

فصل نوبهار آمد ، جام جم چه مي‌جويي
از مي کهن پرکن ، کاسه سفالين را

آن که در نظر بازي ، عيب کوه‌کن کردي
کاش يک نظر ديدي ، عشوه‌هاي شيرين را

باد غيرت آتش زد ، در سراي عطاران
تا به چهره افشاندي ، چين زلف مشکين را

گر ز قد رخسارت ، مژده‌اي به باغ آرند
باغبان بسوزاند ، شاخ سرو و نسرين را

چون ز تاب مي رويت از عرق بيالايد
آسمان بپوشاند ، روي ماه و پروين را

در کمال خرسند ، نيش غم توان خوردن
گر به خنده بگشايي آن دو لعل نوشين را

گر تو پرده از صورت ، برکنار بگذاري
از ميانه بر چيني ، نقش چين و ماچين را

دفتر فروغي شد پر ز عنبر سارا
تا به رخ رقم کردي خط عنبرآگين را

فروغي بسطامي

عکس نوشته یک بغل حرف

عکس و تصویر

چه خلاف سر زد از ما كه در سراي بستي
بر دشمنان نشستي ، دل دوستان شكستي

سر شانه را شكستم به بهانه تطاول
كه به حلقه حلقه زلفت نكند دراز دستي

ز تو خواهش غرامت نكند تني كه كشتي
ز تو آرزوي مرهم نكند دلي كه خستي

كسي از خرابهء دل نگرفته باج هرگز
تو بر آن خراج بستي و به سلطنت نشستي

به قلمروي محبت در خانه‌اي نرفتي
كه به پاكي‌اش نرفتي و به سختي‌اش نبستي

به كمال عجز گفتم كه به لب رسيد جانم
ز غرور ناز گفتي كه مگر هنوز هستي

ز طواف كعبه بگذر ، تو كه حق نمي‌شناسي
به در كنشت منشين تو كه بت نمي‌پرستي

تو كه ترك سر نگفتي ز پيش چگونه رفتي
تو كه نقد جان ندادي ز غمش چگونه رستي

اگرت هواي تاج است به بوس خاك پايش
كه بدين مقام عالي نرسي مگر ز پستي

مگر از دهان ساقي مددي رسد و گرنه
كس از اين شراب باقي نرسد به هيچ مستي

مگر از عرار سر زد خط آن پسر فروغي
كه به صد هزار تندي ز كمند شوق جستي

فروغي بسطامي

عکس نوشته یک بغل حرف

عکس و تصویر

زره ز زلف گره گیر بر تن است تو را
به روز رزم چه حاجت به جوشن است تو را

سزاست گر صف ترکان به یکدگر شکنی
که صف شکن مژه‌ی لشگر افکن است تو را

توان شناختن از چشم مست کافر تو
که خون ناحق مردم به گردن است تو را

چگونه روز جزا دامنت به دست آرم
که دست خلق دو عالم به دامن است تو را

به دوستی تو با عالمی شدم دشمن
چه دشمنی است ندانم که با من است تو را

دلم شکستی و چشم از دو عالمم بستی
دو زلف پرشکن و چشم پر فن است تو را

به سایه‌ی تو خوشم ای همان زرین بال
که بر صنوبر دلها نشیمن است تو را

کجا ز وصل تو قطع نظر توان کردن
که در میان دل و دیده مسکن است تو را

چسان متاع دل و دین مردمان نبری
که چشم کافر و مژگان رهزن است تو را

ز بخت تیره فروغی بدان که دم نزند
که تیره بختی عشاق روشن است تو را

فروغی بسطامی

عکس نوشته یک بغل حرف

عکس و تصویر

يک جام با تو خوردن ، يک عمر مي پرستي
يک روز با تو بودن ، يک روزگار مستي

در بندگي عشقت ، از دست رفت کارم
اي خواجه ي زبر دست ، رحمي به زير دستي

بر باد مي توان داد ، خاک وجود ما را
تا کار ما به کويت ، بالا رود ز پستي

با مدعي ز مينا ، مي در قدح نکردي
تا خون من نخوردي ، تا جان من نخستي

گفتي دهم شرابت ، از شيشه ي محبت
پيمانه ام ندادي ، پيمان من شکستي

صيد ضعيف عشقم ، با پنجه ي توانا
بيمار چشم يارم ، در عين ناتواني

با صد هزار نيرو ، ديدي فروغي آخر
از دست او نرستي ، وز بند او نجستي

فروغي بسطامي

عکس نوشته یک بغل حرف

عکس و تصویر

بگذار که تا می‌خورم و مست شوم
چون مست شوم به عشق پا بست شوم

پابست شوم به کلی از دست شوم
ار مست شوم نیست شوم ، هست شوم

فروغی بسطامی

عکس نوشته یک بغل حرف

عکس و تصویر

با آنکه مي از شيشه به پيمانه نکردي
در بزم ، کسي نيست که ديوانه نکردي

اي خانه شهري نگهت برده به يغما
در شهر دلي کو که در آن خانه نکردي

تا گنج غمت را سر ويراني دل هاست
يک خانه دل نيست که ويرانه نکردي

تنها نه من از عشق رخت شهره شهرم
صاحب نظري نيست که افسانه نکردي

نازم سرت اي شمع که شهري زدي آتش
و انديشه ز دود دل پروانه نکردي

با چشم تو محرم نشدم تا به نگاهي
بيگانه ام از محرم و بيگانه نکردي.

فروغي بسطامي

عکس و تصویر

دوشینه فتادم به رهش مست و خراب
از نشه‌ی عشق او نه از باده‌ی ناب

دانست که عاشقم ولی می‌پرسید
این کیست ، کجایی است ، چرا خورده شراب

فروغی بسطامی

عکس و تصویر

ما دل خود را به دست شوق شکستیم
هر شکنش را به تار زلف تو بستیم
تا ننشیند به خاطر تو غباری
از سر جان خاستیم و با تو نشستیم
از پی پیوند حلقهٔ سر زلفت
رشتهٔ الفت ز هر چه بود گسستیم
از سر ما پا مکش که با تو به یاری
بر سر مهر نخست و عهد الستیم
پیک صباگر پیامی از تو بیارد
ما همه سرگشتگان باد به دستیم
بر سر زلفت به هیچ حیلتی آخر
دست نجستیم و از کمند نجستیم
گر بکشند از گناه عشق تو ما را
باز نگردیم از این طریق که هستیم
گر ز تو بویی نسیم صبح نیارد
هوش نیاییم از این شراب که مستیم
بندهٔ عشقیم و محو دوست فروغی
ذرهٔ پاکیم و آفتاب پرستیم

فروغی بسطامی

عکس و تصویر

تا صورت زيباي تو از پرده عيان شد
يک باره پري از نظر خلق نهان شد

گر مطرب عشاق تويي رقص توان کرد
ور ساقي مشتاق تويي مست توان کرد

گيسوي دلاويز تو زنجير جنون گشت
بالاي بلا خيز تو آشوب جهان شد

نقدي که به بازار تو برديم تلف گشت
سودي که ز سوداي تو کرديم زيان شد

جان از الم هجر تو بي صبر و سکوت گشت
تن از ستم عشق تو بي تاب و توان شد

هم قاصد جانان سبک از راه نيامد
هم جان گرانمايه به تن سخت گران شد

چشمم همه دم در ره آن ماه گهر ريخت
اشکم همه جا در پي آن سرو روان شد

فزوغي بسطامي

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید
کانال عکس پروفایل