خانه » پست های عاشقانه » پست تنهایی » متن عاشقانه شبم تاریک و دردم ناعلاج

متن عاشقانه شبم تاریک و دردم ناعلاج

در متن عاشقانه شبم تاریک و دردم ناعلاج متن های زیبا عاشقانه همراه با تصویر و شعر های عاشقانه قرار گرفته است که …

متن عاشقانه شبم تاریک و دردم ناعلاج

متن عاشقانه شبم تاریک و دردم ناعلاج

متن عاشقانه شبم تاریک و دردم ناعلاج

نمیدانم چرا شبها ، دلم ناگاه میگیرد
گلویم را غمی جانسوز و بغض آه میگیرد

شبم تاریک و دردم لاعلاج و سینه ام پر خون
همیشه وقت تنهایی ، دلم چون ماه میگیرد

خداوندا برایم راهی از بیراهه پیدا کن
که هرجا رهسپارم ، غم برویم راه میگیرد

نمیدانم چگونه این همه غم ، در دلم جا شد
اگر با چاه گویم درد ، قلب چاه میگیرد

شکایت میکنم هر لحظه از غم بسکه بی تابم
گمان دارم دل غم هم ز من گه گاه میگیرد

مکن در پیش درویشان حکایت از دل تنگم
که از این درد بی درمان ، دل هر شاه میگیرد

متن عاشقانه شبم تاریک و دردم ناعلاج

متن عاشقانه شبم تاریک و دردم ناعلاج

عمیق ترین درد زندگی دل بستن به کسی است

که دوستش داری اما نمی توانی او را

ببینی،به اندازه تمام ثانیه هایی که نمی بینمت

دوستت دارم

متن عاشقانه شبم تاریک و دردم ناعلاج

متن عاشقانه شبم تاریک و دردم ناعلاج

ناز کن زیبا نگارم ، تا خریدارت منم،،،
دل ببازم در قمارت، دوست میدارم ترا،،،

چشم زیبایت قرار از دل ربود،،،،
رو مگیر از بیقرارت، دوست میدارم ترا،،،
عطر گیسوی تو زیبا ،هوش از سر میبرد،،
گشته ام ای مه خمارت، دوست میدارم تو را من
خریدار نگاه خسته ات هستم هنوز
با همان شوریدگی دیوانه ات هستم هنوز

شمع گرم لحظه هایم خاطرات سبز توست
نازنین زیبای من ! پروانه ات هستم هنوز

ای چراغ روشن شبهای تار زندگی
من صدای غربت کاشانه ات هستم هنوز

دستهایت بستر بی انتهای سادگی است
خوب میدانی چرا دلداده ات هستم هنوز

متن عاشقانه شبم تاریک و دردم ناعلاج

متن عاشقانه شبم تاریک و دردم ناعلاج

آدم نشسته بود، شش نفر آمدند، سه نفر طرف راستش نشستند و سه نفر طرف چپ.
به یکی از سمت راستی‌ها گفت: «تو کیستی؟»
گفت: «عقل.»
پرسید: «جای تو کجاست؟»
گفت: «مغز.»
از دومی پرسید: «تو کیستی؟»
گفت: «مهر.»
پرسید: «جای تو کجاست؟»
گفت: «دل.»
از سومی پرسید: «تو کیستی؟»
گفت: «حیا.»
پرسید: «جایت کجاست؟»
گفت: «چشم.»
سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟»
جواب داد: «تکبر.»
پرسید: «محلت کجاست؟»
گفت: «مغز.»
گفت: «با عقل یک جایید؟»
گفت: «من که آمدم عقل می‌رود.»
از دومی پرسید: «تو کیستی؟»
جواب داد: «حسد.»
محلش را پرسید.
گفت: «دل.»
پرسید: «با مهر یک مکان دارید؟»
گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.»
از سومی پرسید: «کیستی؟»
گفت: «طمع.»
پرسید: «مرکزت کجاست؟»
گفت: «چشم.»
گفت: «با حیا یک جا هستید؟»
گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می شود.»

 

طراحی ها
تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است