maltepe escort alanya escort pendik escort http://www.pendikliler.com/ kartal escort kadıköy escort kartal escort maltepe escort ataşehir escort ataşehir escort ümraniye escort ataşehir escort ümraniye escort maltepe escort ataşehir escort jigolo arayan bayanlar jigolo istanbul jigolo olmak istiyorum jigolo ajansı beykent koltuk doseme ankara escort porno izle ankara escort ankara escort ankara escort istanbul escort şirinevler escort antalya escort istanbul escort beylikdüzü escort besyol kiz yurtlari umraniye escort bahcesehir escort bahcesehir emlak
antalya escort pendik escort istanbul escort istanbul escort istanbul escort

من تو را دوست دارم

من تو را دوست دارم

عشق یعنی…
در میان صدهزاران مثنوی،

بوی یک تک بیت ناگه…
مست و مدهوشت کند…

من تو را دوست دارم

من تو را دوست دارم !
حرفِ ساده ای ست
هم گفتنش آسان است
هم شنیدنش
اما فهمش
ساده ترین دشوار دنیاست ..
پای دوست داشتن که میان می آید
حواست باشد !
تا یادآور شوی هر روز
که “اویِ” زندگی ات را عاشقانه
می خواهی
و بفهمانی که آغوشت
تنها برایِ او امن و آرامش است
حواست باشد به وقتِ بغض ِ گاه و بی‌گاهش
دستانش را بگیری
در چشم‌های مهربانش نگاه کنی
و آرام بگویی
من تو را با تمام
خستگی هایت، بهانه گیری هایت
با تمام ِ کلافگی هایت
می خواهم
می فهمم …
.
بیا جانم ..
بیا طوری برای لحظه هایتان باش
که اگر روزی دستِ روزگار تو را به خاک سپرد
بگویند :
تنها برای یکی بود
تنها برایِ یکی ماند
تنها برایِ یکی مُرد !

ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتنروی مانند پری از خلق پنهان داشتن....... همچو عیسی بی

من تو را دوست دارم

ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن

روی مانند پری از خلق پنهان داشتن…….

همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن

همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن

کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح

دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن

در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق

سینه‌ای آماده بهر تیرباران داشتن

روشنی دادن دل تاریک را با نور علم

در دل شب، پرتو خورشید رخشان داشتن

همچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن

مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن

ی خواستم ترانه ای باشم، که بچه های دبستانی از بَر کنند دریا که می شنود طوفانش را پشتش پنهان ک

من تو را دوست دارم

می خواستم ترانه ای باشم،
که بچه های دبستانی از بَر کنند

دریا که می شنود
طوفانش را پشتش پنهان کند

و برگهای علف، نتهای به هم خوردنشان را از روی صدای من بنویسند

می خواستم ترانه ای باشم
که چشمه زمزمه ام کند

آبشار با سنج و دهل بخواند

اما ترانه ای غمگینم

و دریا
غروب بچه هایش را جمع می کند

که صدایم را نشنوند

نُتهایم را تمام نکرده
چرا رهایم کردی؟

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید
escort bayan istanbul escort fake taxi
کانال عکس پروفایل