خانه » داستان های عاشقانه » داستان آموزنده و زیبای سهمیه

داستان آموزنده و زیبای سهمیه

داستان آموزنده و زیبای سهمیه داستانی زیبا هست که در آن هویت گم شده یک دختر که به دست فراموشی سپرده و جزی از تنفر وی هست در یک اتفاق به علاقه …

داستان آموزنده و زیبای سهمیه

سر کلاس نشسته بودم و داشتم جزوه هام رو مرتب می کردم که نازنین اومد و نشست روی صندلی کناریم و گفت :کوثر یه خبر !
-چی ؟
– یکی از ترم اولی هایی که اومده …
– خوب ؟؟؟
– با سهمیه اومده .
با صدای تقریبا بلندی گفتم : چی ؟؟؟ بازم ؟!
با شوق گفت : باباش شهید شده .. کوثر باورت میشه هم رشته ی ماست . کلاس بعدی رو با استاد بهمنی داره .
کمی فکر کردم ما هم با استاد بهمنی کلاس داشتیم نگاهی به نازنین کردم و گفتم : ببین باز شروع نکن ها باز بچه شهید دیدی دستو
پات رو گم کردی داری بال بال می زنی .
-دوست دارم من که مثل تو ضد انقلابی نیستم .
-نازنیم من خیلی هم انقلابی ام فقط از بچه شهیدا خوشم نمیاد .
– باشه اما می دونی که کی باعث شده الان بدون هیچ ترسی بشینی این جا و با خیال راحت درس بخونی ؟همون شهدایی که می گی
از بچه هاشون بدت میاد .
– آره بدم میاد چون یکی مثل من باید کلی جون بکنه و دانشگاه قبول بشه که بقیه بیان و جاش رو بگیرن .
– کوثر بی انصاف نباش تو دلت از جای دیگه پره سر این بد بخت خالی نکن .
خودم رو به ندونستن زدم و گفتم : از کجا ؟؟؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت : دلت از این پره که محمد رشته ی دهن پر کن تر از تو قبول شده .
-قبول نشده! قبولش کردن

در انتخابِ عکسهای پروفایلتان دقت کنید شاید برای شما خیلی مهم نباشد اما یک نفر، خیلی دور دورها شبها یک دلِ سیر تماشایش میکند قبل از خواب........

داستان آموزنده و زیبای سهمیه

دوباره سرم رو بردم داخل جزوه تا نازنین بیشتر از این نصیحتم نکنه . اصلا حوصله ی این حرفاش رو نداشتم . با آرنج زد تو پهلوم
همون طور که سرم پایین بود گفتم :چیه ؟
دم گوشم آروم گفت :اونی که گفتم اومد .
سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم .یه دختر قد کوتاه بود با سری پایین انداخه . تمام تنش توی چادر مشکی رنگش مخفی شده بود .
با این که نازنین هم چادر می پوشید اما اون موقع اعتراف کردم که چادر به اون خیلی بیشترمیاد . درست پشت سرم روی صندلی
نشست . نازنین هم از جاش بلند شد و کنارش نشست و شروع کرد به حرف زدن باهاش .
از وقتی پسر داییم به خاطر سهمیه برای فوق مغز و اعصاب قبول شده بود و من با کلی سگ دو زدن تونستم پوست قبول بشم از
تمام این آدما بدم اومد من از بچگی توی همه چیز با محمد رقابت داشتم اما اون سهمیه باعث شد من عقب بمونم . نازنین هنوز داشت
واسه اون دختره شیرین زبونی می کرد . رابطه ی معنوی خوبی با شهدا داشت . یه جورای چون از بچگی باباش رو از دست داده
بودهمیشه از شهدا به عنوان باباش یاد می کرد .
هنوز استاد نیومده بود سر کلاس گوشیم رو در آوردم و براش یه پیام کوتاه نوشتم و فرستادم : باز تو منو به یه بچه شهید فروختی ؟
جواب داد :تو که سهلی من جونم رو برای این بچه شهید میدم .
اعصابم خورد شده بود . همیشه همین طور بود منی رو که ۱۱ سال باهاش دوست بودم رو خیلی سریع به خانواده ی شهدا
می فروخت .

داستان آموزنده و زیبای سهمیه

داستان آموزنده و زیبای سهمیه

استاد که اومد سر کلاس گوشیم رو انداختم ته کوله ا م و سعی کردم به نازنین بی توجه باشم .
***
بدون توجه به نازنین از کلاس اومدم بیرون . باسرعت داشت پشت سرم میومد و همون طور دست اون دختره رو هم می کشید .
-واستا دیگه کوثر .
برگشتم و منتظر نگاهش کردم . نفسی گرفت و گفت : ماراتون که شرکت نکردی آروم برو .
هنوز داشتم نگاهش می کردم که رو به دختره گفت : خوب ریحانه خانوم اینم اون دوست بد خلقم که بهت گفته بودم .
ریحانه نگاهم کرد و با لبخند گفت : سلام کوثر جون خوش حالم که باهات آشنا شدم .
جان ؟؟؟ کوثر جون ؟ تا اون موقع حتی خود نازنین هم بهم همچین چیزی نگفته بود .چقدر با همه زود جوش می خوره . با این که
خوشم نمیومد ازش اما توی رفتارم اینو نشون ندادم اینم یکی از خصوصیت هام بود با لبخند باهاش دست دادم . متوجه اطرافم بودم
همه داشتن یه جوری نگاهش می کردند . جو دانشگاه رو می شناختم . از این به بعد باید خودش رو برای کلی تیکه و بی محلی و
غیبت آماده می کرد . اولین کسی بود که دلم به حالش سوخت و نمی دونم علتش چی بود .

داستان آموزنده و زیبای سهمیه

داستان آموزنده و زیبای سهمیه

حدسم در موردش درست بود بعد از اون همه بهش تعنه می زدن . البته پسرا خیلی بیشتر . بهش می گفتند : با سهمیه اومدی
دانشگاه ولی دیگه با سهمیه که نمی خوای شوهر کنی هر کس بخواد بگیرتت باید عاشق اون تیکه پارچه مشکی بشه ؟ وبعد هم
خودشون به حرف هاشون می خندیدند . نمی دونم چه طوری تحمل می کرد . من اگه بودم دق می کردم اما اون فقط سکوت می کرد
همین . نازنین ازم انتظار داشت بعد از دو ترم که با ریحانه گذرونده بودم باهاش خیلی صمیمی بشم . اما من هنوز هم فکر می کردم
حقم رو خورده . درستهاز روز اول که دیدمش باهاش راحت ترم اما نمی تونم عقیده ام رو تغییر بدم . بعد از یه روز خسته کننده و یه
دوره آموزشی فشرده توی بیمارستان که حالم از فضای داخلش به هم می خورد تصصمیم گرفتم برم بهشت زهرا دیدن داییم . همیشه
وقتی عصبی یا خسته بودم بهش سر میزدم و انقدر پیشش گله می کردم که سبک میشدم .
دسته گل رو تو دستم جا به جا کردم داشتم به قبر دایی نزدیک می شدم که صدای گریه ای متوقفم کرد . صدای گریه ی یه دختر
جوون پشت نزدیک ترین درخت کاج به قبر دایی ایستادم . خیلی عجیب بود این کی بود که داشت گریه می کرد اونم سر مزار دایی
من چرا من نمی شناسمش؟ پشتش به من بود و نمی تونستم ببینمش اما مطمئن بودم که ما توی خانواده مون همچین کسی رو نداریم .

داستان آموزنده و زیبای سهمیه

 

شنیدن صداش باعپ شد از تعجب خشکم بزنه … صداش و چهره اش مثل فلاش بک اومد جلو چشمام … سلام کوثر جون . اما الان
داشت چی میگفت ؟ چرا ضجه میزد ؟ سعی کردم تمام حواسم رو بدم تا بفهمم چی داره میگه .
صداش به دلیل گریه کردن دو رگه شده بود اما در عین حال داشت هق هق می کرد و حرف میزد : عمو جون … خیلی بدی مگه
نگفتی بابات میاد . مگه نگفتی میرم بابات رو بر می گردونم هااا ؟ این جوری ؟… ته قول دادنت همین بود ؟چرا نمیای ببینی همه تو
دانشگاه تحقیرم می کنن .. آخه من تا کی ساکت باشم؟ تا کی ببینم و دم نزنم … مادر جونم از بس به در نگاه کرد کور شد.
بعد انگار عصبانی شده باشه صداش رو کمی بالا برد و گفت : عمو تو اصلا صدام رو می شنوی ؟… ۲۵ ساله هر هفته میام همین
حرف هارو بهت میزنم … چرا انقدر ساکتی عمو .. چرا هیچی نمیگی … خوب نامرد بیا به خوابم حد اقل بفهمم میشنوی حرفام رو .
عمو رضا من بریدم دیگه . خستم از ابن همه تنهایی .

داستان آموزنده و زیبای سهمیه

داستان آموزنده و زیبای سهمیه

دستم رو روی گونم گذاشتم نفهمیدم این اشک ها کی مهمون گونه های رنگ گرفته ام ریخت . دوباره نگاهی به اون دختری انداختم
که از بی کسی داشت هر هفته با دایی من درد و دل می کرد . اما من شاید هر ماه یک بار میومدم دیدنش و فقط سرش غر میزدم .
چادرش اطرافش پهن شده بود معلوم بود خودش رو روی قبر انداخته بوده . برگشتم سمت ماشینم دسته گل رو روی قبر یه نفر دیگه ،
یه غریبه گذاشتم و سوار ماشینم شدم . حالم خوش نبود با آخرین سرعت خودم رو رسوندم خونه . سرم وحشت ناک درد می کرد . با
دو رفتم تو نزدیک بود با کله برم توی زمین . خودم رو کنترل کردم و ایستادم . محمد داشت با دهن باز نگاهم می کرد . کفش هام
رو در آوردم و گفتم : سلام محمد تو اینجا چی کار می کنی خوبی ؟
-آره اما انگار شما خوب نیستی ؟

داستان آموزنده و زیبای سهمیه

 

– چیزی نیست سرم یه کم درد می کنه مامانم کجاست ؟
به اشپز خونه اشاره کرد و دوباره روی مبل پشت سرش نشست . رفتم توی آشپز خونه . مامان داشت چایی می ریخت .
نگاهش کردم و گفتم : مامان سلام .
برگشت و گفت :سلام کی اومدی ؟؟؟
-الان… یه مسکن بده بهم سرم داره از درد میترکه.
مسکن رو گرفتم داشتم میرفتم سمت اتاقم که محمد صدام زد : کوثر .
برگشتم سمتش و گفتم : بله ؟

 

داستان آموزنده و زیبای سهمیه

 

-قبلا انقدر ازم متنفر نبودی که با دیدنم بری تو اتاقت .
-من…
– حتی نخواستی بدونی چرا من اینجام و چرا دو ساعته که منتظرم بیای خونه.
از خجالت سرم رو پایین انداختم دلیل این کارام اصلا اون نبود بلکه سردردم و چرا هایی بود که توی ذهنم به وجود اومده بودند .
-متاسفم من فقط به خاطر سر…
-مهم نیست.
-بازم عذر می خوام حالا می تونم بپرسم چی کارم داشتی ؟
– یه جایی رو برای مطبم پیدا کردم اما خیلی بزرگه و من پولم نمیرسه که کل خونه رو بخرم می خواستم ببینم اگه تو می تونی
نصفش رو توبخری .
-برای مطب ؟؟؟
– آره .
تمام حرفاش رو با سر پایین میزد می دونستم چه قدر براش سخت بوده گفتنش چون اون معمولا از کسی کمک نمی خواست. سکوتم
رو که دید گفت : مهم نیست اگه نمیتونی…
-فردا کلاس دارم، پس فردا میام ببینمش فقط آدرسش رو برام بنویس .
– واقعا؟
– اووم من الان سرم درد می کنه اشکال نداره برم تو اتاقم ؟؟؟
سرش رو تکون داد و گفت : ممنون که قبول کردی .
-خواهش .. یه پسر دایی بی ریخت که بیشتر نداریم .
بازم مثل همیشه سرش رو انداخت پایین . رفتم توی اتاقم و مسکن رو با یه لیوان آب خوردم می خواستم روی تخت دراز بکشم که
تلفنم زنگ خرد به صفحه موبایل نگاهی انداختم خیلی کم پیش می اومد ریحانه بهم زنگ بزنه عجیب بود .
-الو ؟

داستان آموزنده و زیبای سهمیه

 

صدای نازنین پیچید تو گوشم : سلام کوثر .
-سلام چرا با گوشی ریحانه زنگ زدی چیزی شده ؟
– نه من شارژ نداشتم ببین می خوایم بریم سفر میای ؟
-سفر ؟ با کی ؟ کجا ؟
– از طرف دانشگاه قراره یه اردوی راهیان بزارن باید یه چهل نفر باشیم تا اتوبوس راه بیوفته الان چند نفر کم داریم .
-فقط دخترا ؟
– نه آقایون هم هستند .
-نه بابا! گیر نمیدن آقایون و خانوما تو یه ماشین باشن اونم تو اردوی راهیان ؟؟؟
-میگم که تعدادمون کمه !
-محمد هم میاد ؟؟؟
-نمی دونم فکر کنم خبر نداره چون اسمش تو لیست نیست … کوثر من امروز باید لیست رو تحویل بدما زود تصمیم بگیر.
-واستا بپرسم ببینم محمد میاد یا نه .
– اونجاست ؟
– آره .

داستان آموزنده و زیبای سهمیه

 

از اتق اومدم بیرون محمد داشت کفش می پوشید . دویدم سمتش و اسمش رو صدا زدم با ترس برگشت عقب مامانم از آشپز خونه
اومد بیرون دو تاشون هم زمان گفتند چی شده ؟؟؟
لبخند زدم و رو به محمد گفتم میای بریم راهیان ؟
-کجا ؟
بد بخت شکل علامت سوال شده بود : راهیان نور …میرن مناطق جنگی دیگه …نمی دونی ؟
-من و شما ؟ راهیان نور ؟
وای خدا امل تر از این تو دنیا هست ؟ نفس عمیقی کشیدم تا با مشت نکوبم تو سرش : دانشکده اردو گذاشته چند نفر کم دارن تا
اتوبوس راه بیوفته .
-کی هست حالا ؟
موبایل رو دم گوشم گذاشتم و گفتم : نازنین اردو چه زمانیه ؟
-شنبه تا چهار شنبه هفته بعد .
روبه محمد گفتم : سه روز دیگه میای ؟
-آره .

داستان آموزنده و زیبای سهمیه

 

-نازنین من و محمدم بنویس .
-بمیر بابا خداحافظ شارژ بدبخت تموم شد
بعدم تلفن رو قطع کرد داشتم بهش فحش می دادم که صدای در اومد … محمد رفته بود .
***

داستان آموزنده و زیبای سهمیه

 

کوله ام رو جابه جا کردم و نگاهی به ساعت مچی ام انداختم . نازنین دیر کرده بود . به دیوار پشت سرم تکیه دادم .ریحانه داشت در
مورد سفر با مهناز صحبت می کرد . می دونستم مهناز یه کرمی می ریزه … دختر خوبی نبود سال قبل فیلمش با یه پسره ای به اسم
فریبرز که از قضا ازبچه های دانشکده ی خودمون هم بود بیرون اومد و مایع آبروریزی شد اما مهناز اصلا ککش هم نگزید . به
ریحانه گفته بودم باهاش حرف نزنه اما گوشش بدهکار نبود . از بیکاری به حرف هاشون گوش دادم نه این که فکر کنید خواستم ببینم
مهناز چی میگه بهش ها نه از سر بیکاری بود .
مهناز همون طور که داشت توی آینه به خودش نگاه می کرد به ریحانه گفت :
-میگم تو مطمئنی این سفر ها مفیده ؟
-صد در صد تو هم می خوای بیای ؟؟؟
-نه بابا من که بخوام برم سفر میرم شمال دلم باز بشه نه وسط خاک و خل ها که .
-هر جور میلته .
-میگم تو هم نرو . بابا چهل سال پیش یه عده خل بی کار خواستند تو چشم باشن رفتن وسط بیابون به قول خودشون برا دفاع از
نامومس الان دیگه رفتن شما به چه درد می خوره ؟؟
-همون هایی که رفتن باعث شدن الان تو امنیت داشتته باشی .
مهناز آینه اش رو توی کیفش گذاشت و گفت :
-امنیت ؟؟؟ کشکه .. همه ی بد بختی های ما به خاطر اوناست .
– مگه ما بد بختی داریم ؟؟؟
به مانتو ی تنش اشاره کرد و گفت :
-بد بختی یعنی این … واقعا از به بند کشیدن جوونا چی بهشون میرسه ؟؟ چرا نمیزارن ما آزاد باشیم ؟
– آزادی یعنی چی به نظرت ؟لخت توی خیابون راه رفتن ؟
– ول کن این بحث رو اصلا من و تو در این مورد به یه نظر واحد نمیرسیم . بابات چه کاره است ؟ خونواده تون چند نفره ؟ داداشم
داری ؟

داستان آموزنده و زیبای سهمیه

 

از تفکرش لبخندی نشست روی لبام هر جور بود می خواست کیس جور کنه . به ریحانه نگاه کردم .فکر کردم سرش رو می اندازه
پایین و ساکت میشه اما سرشو گرفت بالا و گفت :
-بابام شهید شده!
مهناز پوزخند صدا داری زد و گفت :واقعا ؟؟؟ پس تو هم با سهمیه اومدی آره ؟؟؟؟ ای ای ای گفتم چرا سنگ اون چهل سال پیشی ها
رو به سینه میزنی .همین شماهایین که جای ما هارو میگیرین دیگه .
ریحانه بر خلاف تمام این مدتی که می شناختمش صداش رو برد بالا و با صدایی پر از بغض گفت : سهمیه تون بخوره تو سرتون ،
سهمیه تون رو اصلا نمی خوام فقط بابامو بهم بده … میتونی ؟ می تونی یه بار دیگه لبخند بابامو… آغوشش رو بهم بدی ؟؟
حالش خیلی بد بود رفتم جلو و زیر بازوش رو گرفتم و نشوندمش روی صندلی کنار دیوار و همزمان چشم قره ای نثار مهناز کردم .
کار این آدم از حرف زدن گذشته بود . از داخل کوله ام بطری آبی در آوردم دادم دستش . خودمم هم نشستم کنارش و گفتم : ریحانه
بهت گفتم باهاش حرف نزن نگفتم ؟
در حالی که داشت شیشه رو سر می کشید یه قطره اشکش افتا د روی گونه اش برای اولین بار در مورد همچین آدمی به بن بست
خوردم و نتونستم ازش متنفر بمونم . نازنین از دور به یه چمدون بزرگ داشت میومد طرفمون . ریحانه اشکش رو پاک کرد و
گفت : نگو چی شد!
-خیالت رخت خواب رفیق .
نگاهم کرد و خندید . محمد از نازنین جلو زد و سریع اومد طرفم . از جا بلند شدم چرا اومد اینجا ؟ ریحانه هم ایستاد . محمد سلامی
داد و گفت : کوثر وسایلت کو ؟ بدش من .
-چیز زیادی بر نداشتم همه اش توی کوله امه تو برا چی ؟
-از بالا دستور رسیده مراقبتون باشم سرکار .
– مامانم ؟؟؟؟؟
-نه مامانم .
به به دست زن داییمون درد نکنه . یه چیزی یادم اومد سمت ریحانه برگشتم و گفتم : محمد این دوسته اسمش ریحانه است .
سرش رو تکون داد و فقط گفت : خوش بختم .
با تعجب گفتم : نمیشناسیش ؟
-باید بشناسم ؟
– هان ؟ … نه
-بده وسایلت رو .
-خودم میارم زیاد نیست .
-خوب پس زود بیا .
بعدم برگشت و رفت نازنین که تازه رسیده بود بهم گفت : این اینجا چی کار می کرد ؟
-اومد گفت وسایلت و بده ببرم .
-عجیب شده !
-ولش کن بریم وگر نه باید ته اتوبوس بشینیم .
-بریم !!!!!
***

داستان آموزنده و زیبای سهمیه

جلو تر از نازنین و ریحانه داشتم توی محوته ی مقدسی که بودم قدم میزدم . نازنین هم داشت ریحانه رو آروم می کرد . ریحانه می
گفت باباش همین جا توی شلمچه شهید شده و جنازه اش بر نگشته . می گفت باباش بار ها توی خواب بهش گفته تو منو از بین خاک
ها توی آغوشت می گیری . نمی دونم چرا این چند روزی که اومده بودم توی این منطقه اشکام دیگه به اراده ام نبودند و هی روی
گونه هام رو بوسه می زدند . کفش هام رو از دست چپم به دست راستم دادو و به رفتنم ادامه . یه چیزی خورد توی پام .تمام چهرم
از درد کج و کوله شد . به زیر پام نگاه کردم یه چیز فلزی بود که گوشه اش از خاک زده بود بیرون . گفش هارو انداختم و نشستم
روی زمین و اون تیکه فلز رو از داخل خاک بیرون آوردم یه پلاک بود .
ریحانه و بعدم نازنین نشستند کنارم . و صدای دو رگه از اشک ریحانه : اون چیه ؟
پلاک رو دادم دستش با تعجب به پلاک نگاه کرد وزیر لب گفت : بابامه !بابامه …کوثر بابامه
صداش هر لحظه بلند تر می شد . با دستاش شروع کرد به کندن زمین و در همون حال می گفت : بابایی … بابا جونم … بابا
اونجایی ؟؟
هق هق می کرد و زمین رو با دستاش می کند . نازنین هم بهش کمک می کرد . اشکام با هم شروع شده بودند . از جام پا شدم کسی
اطراف ما نبود . محمد دور تر داشت با یه نفر صحبت می کرد . خودم رو با دو رسوندم بهش و بدون توجه به نسبتم باهاش بازوشو
گرفتم و کشیدم :
-محمد !
برگشت طرفم و با نگرانی پرسید : چی شده ؟؟؟
-ریحانه !
-ریحانه چی ؟؟؟
-باباش … باباش برو رئیس کاروان رو خبر کن محمد .
محمد به سمتی دوید و من برگشتم سمت دوستام و نیم ساعت بعد دوباره کنار محمد ایستاده بودم و ریحانه هم جلوم باباشو بغل کرده
بود . صدای مردی اومد که داشت با رئیس کاروان حرف میزد .
-عجیبه این جا چندین باار تفحس شده اما درست این بار باید این شهید پیدا بشه .
-کوثر ؟!
نگاهم رو از ریحانه برداشتم و به محمد نگاه کردم .!
-تو حاضری توی اون خونه جای کار با من زندگی کنی ؟
با تعجب بهش نگاه کردم حالا تو این موقعیت چه وقت حرف در مورد کار و مطب بود ؟
همون دوستی که اون موقع داشت باهاش حرف میزد و الانم کنارش ایستاده بود گفت :
-خواهر من داره خواستگاری میکنه … اون موقع که بازوشو گرفتی دلش رو هم بردی .
– چی ؟
محمد اعتراض کرد :حمید !
سرم رو انداختم پایین و صدای آروم محمد توی گوشم : خیلی وقته عاشقتم دختر عمه !

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است