خانه » داستان های عاشقانه » داستان عاشقانه جدید » داستان زیبا از بیماری مادر

داستان زیبا از بیماری مادر

در داستان زیبا از بیماری مادر داستان زیبا و کوتاه در مورد مهر مادری قرار دادیم که نشان دهنده بخشش یک مادر به فرزندان در تمام لحظات عمرش هست و …

داستان زیبا از بیماری مادر

مادرش الزایمر داشت…
نتیجه تصویری برای مادر

داستان زیبا از بیماری مادر

پسر بهش گفت مادر یه بیماری داری،باید بخاطر همین ببریمت آسایشگاه سالمندان…
مادر گفت:چه بیماریی؟
گفت :الزایمر…
گفت:چی هست…
گفت:”یعنی همه چیو فراموش میکنی…”
گفت: انگار خودتم همین بیماریو داری…
گفت: چطور؟
گفت:انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم،چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی،قامت خم کردم تا قد راست کنی..
پسر رفت توی فکر…

برگشت به مادرش گفت: مادر منو ببخش…
گفت:برای چی؟
گفت:به خاطر کاری که میخواستم بکنم…
مادر گفت:
“من که چیزی یادم نمیاد….”

سلامتی همه مادرها..:
.
.
.

نتیجه تصویری برای مادر

داستان زیبا از بیماری مادر

.
❤️خدایا اگه مادرم گناه داشت او را ببخش ❤️
❤️و اگر غمگین دیدی قلب او را خوشحال کن.❤️
❤️واگر خوشحال دیدی خوشحالی او را تمام نکن ❤️
❤️و اگر او مریض است خدایا او را شفا ده.❤️
❤️و اگر او را مدیون دیدی دین او را پرداخت کن.❤️
❤️تا او را نبخشیدی از این دنیا نبر و به او رحم کن❤️
❤️و او را وارد بهشت كن…❤️

…………………..
داستان دوم

قرار
نشسته بودم رو نیم کتِ پارک، کلاغ ها را می شمردم تا بیاید. سنگ می انداختم بهشان. می پریدند، دورتر می نشستند. کمی بعد دوباره برمی گشتند، جلوم رژه می رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخه گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل برگ هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه ی پالتوم را دادم بالا، دست هام را کردم تو جیب هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم هاش و صِدای نَفَس نَفَس هاش هم.
نتیجه تصویری برای عکس عاشقانه

داستان زیبا از بیماری مادر

برنگشتم به رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می آمد. صدا پاشنه ی چکمه هاش را می شنیدم. می دوید صِدام می کرد.
آن طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ م بِش بود. کلید انداختَ م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله ای کوتاه ریخت تو گوش هام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده ش هم داشت توو سرِ خودش می زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِچپش بسته ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیج درب و داغان نگا ساعت راننده ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است