داستان عاشقانه “جو”

من با جو بزرگ شدم ما لحظات خوب زیادی باهم داشتیم . اون یه دوست واقعی برای من بود تا پارسال که با گروه به مسافرت رفتیم حس کردم احساسم نسبت بهش عوض شده و من عاشقش شدم.
قدم اول رو من برداشتم و بهش گفتم دوستش دارم. اما دوست داشتن ما با بقیه فرق داشت.
همیشه بهش توجه میکردم همیشه کنارش بودم برای من فقط جو معنی داشت ولی اون با دخترای دیگه هم رابطه داشت باهاشون حرف میزد. برای اون رابطمون یه رابطه عادی بود کلمه ی دوست دارم و عاشقتم کلماتی بود که فقط از زبون من خارج میشد.

من: جو میای امشب بریم سینما؟

جو: نه

من: چرا میخوای درس بخونی؟؟

جو : نه فقط خسته ام میخوام استراحت کنم
هیچوقت بهم نگفت دوستت دارم هر روز که باهم خداحافظی می کردیم یه عروسک بهم میداد.هر روز حتی یک روز هم وقفه نداشت.

من:جو؟

جو:بله؟

من: امم ..من دوست دارم

جو: این عروسک رو بگیر و برگرد خونه
واقعا برام تعجب آور بود چرا؟

چرا اون حرف های منو نادیده میگرفت چرا توجه نمی کرد؟یه عالمه عروسک داشتم که همه رو جو بهم داده بود اتاقم از عروسک پر شده بود….
تولدم رسید تولد ۱۵سالگیم منتظر تماسش بودم می خواستم تولدم رو باهاش جشن بگیرم ظهر شد هواتاریک شد شب شد اما خبری از جو نشد…ساعت ۲شب بود تلفن زنگ خورد جو بود…بهم گفت روبروی خونمون منتظرمه..رفتم بیرون دیدمش با یه عروسک تو دستاش بهش گفتم: جو میدونی دیروز چه روزی بود؟گفت:چه روزی؟ ازش ناراحت شدم یعنی حتی تولدم هم یادش نبود؟رفتار سردش منو شکست عروسک روبهم داد وخواست که برگرده جیغ کشیدم: صبرکن نرو بهم بگو دوستم داری بگو عاشقمی …اماجوابی نداد فقط سکوت و رفت .
بعد از اون شب منتظرش موندم خبری از جو نبود فقط هر روز یه عروسک جلوی خونه بود از طرف جو…دوهفته گذشت تصمیم گرفتم به مدرسه برگردم جلوی مدرسه جو رو دیدم کنار یه دختر ایستاده بود ومیخندید لبخندی که همیشه از من پنهون می کرد با عصبانیت به خونه برگشتم به عروسک هانگاه کردم همه روپرت کردم اطراف وگریه کردم تلفن زنگ خورد جو بود بهم گفت بیرون منتظرمه سعی کردم اروم باشم رفتم به دیدنش باخودم گفتم فراموشش میکنم
بایه عروسک بزرگ اومدبه طرفم عروسک راگرفت به سمتم وگفت: این عروسک هم مثل همیشه مال تو هس….

باعصبانیت عروسک روگرفتم وپرتش کردم تو جاده. داد زدم :
من به این احتیاج ندارم من عروسک نمیخوام دلم نمیخواد آدمی مثل تورو تو زندگیم ببینم….چشمای جو ازتعجب گشاد شده بود باصدایی تحلیل رفته فقط گفت معذرت میخوام ..رفت به طرف جاده که عروسک رو برداره بازم داد زدم : تو یه احمقی من به عروسک احتیاجی ندارم من همه ی عروسک ها رو انداختم دور …بهم توجهی نکرد
بوق…. بوق….به جاده نگاه کردم یه کامیون بزرگ داشت می اومد بوق… بوق… داد زدم: جو  برو کنار برو کنار جو حرکت کن …اصلا صدای منو نمی شنید
جو از پیش من رفت بعد از اون روز با احساس گناه وناراحتی زندگی میکردم من جو رو از دست داده بودم وکارم فقط گریه شده بود دو ماه گذشت ومن مثل یه ادم دیوونه شده بودم عروسک ها تنهایادگاری بودن که از جو برام باقی مونده بودن…شروع کردم به شمردن روزهایی که به عنوان یه عاشق در کنار جو بودم یک روز.. دو روز… شروع کردم به شمردن عروسک ها ۴۸۵تا عروسک …بازم شروع به گریه کردم عروسک رو محکم بغل کردم وگریه کردم ناگهان :
…I love you …I love you…
با تعجب به عروسک نگاه کردم دوست دارم؟؟ به شکم عروسک فشار وارد کردم و صدای دوست دارم بلند شد صدای دوست دارم عروسک ها  تمام اتاق رو پر کرده بود چرا من نفهمیده بودم؟ وای خدای من چقدر جو عاشقم بوده همه عروسک ها میگفتن دوست دارم به طرف آخرین عروسک رفتم زیر تختم افتاده بود وهنوز چند قطره از خون جو روش باقی مونده بود فشارش دادم صدای جو بلند شد :
عزیزم میدونی امروز چه روزی هستش؟امروز ۴۸۵ روز از عشق من و تو میگذره راستش خیلی خجالت میکشم که بهت بگم عاشقتم اما اگه این عروسک رو هم ازم قبول کنی هر روز بهت میگم عاشقتم تا روزی که نفس می کشم
جو تا لحظه اخر منو دوست داشت

تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است