خانه » داستان های عاشقانه » داستان عاشقانه جدید » داستان عاشقانه چراغونی سیاه

داستان عاشقانه چراغونی سیاه

داستان عاشقانه جذاب وسوزناک با عنوان چراغونی شیاه در ادامه مطلب..

داستان های عاشقانه

دوستت دارم و پنهان کردن آسمان پشت میله های قفس آسان نیست !

داستان عاشقانه چراغونی سیاه

اگه دلشو داری بخون….
دختر:سلام.خوبی؟
پسر: میشه صدا عشقمو بـــشنوم و بد باشم؟ 😀 خعلییی خوبم…تو چطــوری؟ دختر: منــم خوبم…ببــین من دارم از زندگیــت میرم بیرون واسه همیشــه…. پسر: سرکــارم گذاشتی باز؟ =) جون عشقت اذیتــم نکن….سرکارم،خیلی هم خستم…عشقمـم نیست ماسـاژم بده یه خورده…. دختر: جـــدی میگم. پسر: بسه دیگه…خب کـــجایی..چیکارا میکنی؟ دختر: من عاشقــت نبودم…عشقم بهت دروغ بود.عاشقــت نبودم….دیگــه نه زنگ بــزن نه اس بده….. پسر: باورم نمیـــشه. دختر: لعنـــتی چرا این قد بهم اعتمــاد داری؟ پسر: چون عشـــق منی…په ساکــت شو…عشــق من و تو پاک تریــن و بی ریا ترین عشـــقه…په ساکت… دختر: بسه..بسـه… :'( پسـر: چی شــده عشقم؟ گریــه میکنی؟ عشــق من چرا گریه میـــکنی؟ هااان!؟ دختر: منو ببخـش…فقط ببخشـــم…نتونستم من….نتونــستم… :'( پسر: چی شده لامصــب؟ با حرفات منو داغون نکن..با گریه هــات خوردم نکن…خواهــش میکنم…. دختر: خداحافــظ پسر: زهــر مار…خداحــافظ نداشتیــم…کاری نکــن بیام دم خونتـون بندازمــت تو ماشین یه جایی ببــرمت که دســت خدا هم بهت نرسه ها…. دختربا صــدای بلنــدی فریاد زد: دیییــگه دوووووووسسسست نداررررررم….. و بعدش گوشـی و قــطع کرد…… همه جا چــراغونی بود… بوی اسپنــد کل فــضا و پر کرده بود… لبخـــندای پدرومادر دختر….شادی و کف زدنای فامــیل…..همه چی به ظاهــر خوب بود…. ولی کی به فــکر دل این دختــر بود؟ کی به فکر اشــکایی بود که زیر تور ریخته میشد…..؟! کی به فکر دســت یخ زده ی دخــتری بود که تو دست یه مرد دیگــس!؟ کی به فکرش بود؟ کی به فکــر روح و جسم این دختر بود، که قرار بود امشــب تسلیــم یه مرد دیگه بشه!!!!! کی به فکــرش بود؟ داماد با لبخــندی به دختر نگاهـی انداخت و گفت : راســتی! دوستمو دیــدی که برام عزیزه قـد داداش؟؟؟؟؟؟ دختره که دلــش نمیخواســت اشکاشو کـسی ببینه…سرشو بلــند نکرد… ولی بــعدش یه صدای آشنـا گفت: * عشقم* دختر سرشــو بالا آورد و عشقـــشو تو کت و شلوار مشــکی روبه روش دید…. شدت اشــک ریختن دختر بیــشتر شد… پسر: عه…گریه نکـــن عزیزم..دختر که تو شب عروســیش گریه نمیکنــه،باید بخنده..پس بخند…بخند لامصــب..بذار پاهام بیشتر از این ســست نشن …گریه هات،اشــکات،منو به زانو در میاره….امشب دوـــستم گفت که عروسیشه،گفت که منم دعوتــم….ولی نمیدونســتم عروس این مجلــس تویی. دختر: به خدا نفســم داره بند میاد.به خــدا نتونستم…تحــت فشار بودم. پسر: اگه مــال من بودی و این طوری جلوم گریه میکـردی محکــم بغلت میکـردم و کلی بوســت میکردم تا گریه از یادت بره. دختر: من تو رو میــخوام…نمیخــوام انگـشت یکی دیگـه هم بـــهم بخوره…خدایـا چـرا صدامو نمیشــنوی….من ایــن پسرو میخــوام…. پسر: یـادته چ قدر راجــع به شب عروسیمــون حرف میـــزدیم؟ یادته عکس بچه میفرســتادم برات و میگفـــتم فک کن این بچه من و توئه….یادته چه قد میخــندیدم؟؟؟ یادته عزیــزم؟؟؟؟ یادته گفتی وقـــتی بچمون داشت دندون در می آورد از دندونـاش عکــس بگیریم و بفرستــیم برا همه مخالفـای رابطــمون؟ یادته؟؟؟؟ دختر: تو رو خدا بهم رحــم کن….نذار مال یکی دیگه بشــم…منو بکش….خواهــش میکنم… پسر: این حـرف و نزن..تو به انــدازه یه زندگــی خوب از این دنیا سهــم داری..شــوهرت پسر خوبیــه…من همیــشه حواســم بهــت هست…اگه نـازک تر از گل بهـت حــرفی زد از رو زمیــن برش مــیدارم….. دختر: نمیخــوام …..نمیخـوام.:'( پسر: اگه دوســـم داری فقط زندگـی کـن…من اون قدر خودخواه نشــدم که زنــدگی زندگیمــو نابــود کنم… فقـط یه سئــوال….. چطـوری بهت کمــتر فک کنم؟؟ با کار کــردن شبـانه روزی؟ سیـــگار کشیدن… با آرامبخــش چطور؟ گوش کــردن آهنــگ با صــدای بلند چی؟ نه…… نمیتونم….. بامردن میشــه؟؟؟؟ نه…حتی با مــردنم نمیشـــه… حتـی اگرم بمیـــرم.. حســرت بچــه ای که هر شــب واسه داشتنــش ذوق میــکردم و نتونســتم داشته باشمــش… فقــط بدون همیــشه عاشــق ترینــت میمــونم….تو هر شرایطــی باهاتم…. دخـــتر: :'( :'( :'( T_T پسر: مبـــارک باشــه زن داداش….:)

داستان عاشقانه چراغونی سیاه

تاکنون یک نظر ثبت شده است.

  1. واقعا عالی بود :'(

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است