خانه » داستان های عاشقانه » داستان عاشقانه جدید » داستان عاشقانه چه زود می توان از یاد رفت

داستان عاشقانه چه زود می توان از یاد رفت

در پست داستان عاشقانه چه زود می توان از یاد رفت سایت عاشقانه لاو98 برای شما عزیزان داستان عاشقانه زیبای را آماده کردیم که پیشنهاد میشه از دست ندهید..

داستان عاشقانه چه زود می توان از یاد رفت

 

بریم سراغ  داستان رو با مکالمه این دو همراه اشروعمی کنیم

+عشقم؟
-هوم؟
+میشه نری پیشم بمونی؟
-ن ببخشید بخدا فقط واسه خودت میگم
+پس فقط جای ی داداش کنارم باش باشه؟
-هه باشه
+فقط یچیزی؟
-زود بگو کار دارم اجی
+هیچوقت بهم نگو اجی
#یه هفته بعدش
-اجی؟
+جونم؟
-میخام یکیو بت معرفی کنم؟
+کیو؟
-با ی دختری دوس شدم خیلی دختر خوبیه.بهش گفتم ی اجی دارم خیلی خوبه میخام باهم اشنا شید
+(مگه من بد بودم؟)اهان مبارکه شب میام ک بحرفیم اشناشیم
-منتظرما بای
+بای
#یه ماه بعدش
-اجی؟
+جونم؟(بهش گفته بودم نگه اجی)
-رفت زندگیم.خیلی حالم بده
+الهی بمیرم گریه نکن من طاقت گریه هاتو ندارم میخای باش حرف بزنم برگرده؟
-برمیگرده؟
+اره شاید برگشت
-مرسی اجی ی دنیا ممنون
#یه سال بعد
-سلام اجی خوبی؟
+مگه میتونم خوب باشم مرسی تو خوبی؟
-فداتشم مرسی ی خبر خوش برات دارم
+چی؟
-داداشت داره داماد میشه
+(عشقم داره داماد میشه وای خدا انصافت کجارفته؟)با صدای لرزون:مبارکه
-باید واسه عروسیم بیایا اخر هفتس
+ن اخر هفته خیلی کار دارم نمیتونم
-ن دیگه نشد ینی نمیخای بیای داداشتو تو لباس دامادی ببینی؟
+باش میام ادرسو اس کن..فعلا
قط کردم گوشیو خدا چیکارکنم عشقم داره داماد میشه.من برم عشقمو کنار عشقش با لباس دامادی ببینم ک چی بشه؟
#شب عروسی
-سلام اجی خوش اومدی
+مرسی رفتم بالاچقد عشقش خوشگل بود.وای چطوری جلوی اشکامو بگیرم؟
ی خانومی اومد کنارم نشست
-اتفاقی افتاده دخترم؟
+ن چشم میسوزه
-باشه حالا پاشو واسه دخترم یکم برقص..امشب تنها دخترم عروس شده
+بزور بلندم کرد ک برقصم (چقد سخته برا عروسی عشقت برقصی)
ساعت12شب بود.همه رفتن ک سوار ماشینا بشن واسه اینکه دنبال عروس و داماد بریم
(هیی خدا متنفرم از دنیات..چی میشد اگه من جای اون دختر بودم حتی برای 1 دقه)
سوار ماشین شدم هی بوق بوق بوق..وای دارم فقط اشک میریزم!
عشقم.نفسم.زندگیم واسه همیشه ماله یکی دیگه شده
برگشتم رفتم خونه.با هیچکسم خدافظی نکردم..فقط 1 پیام دادم بهش..گفتم خدافظ واسه همیشه…5شنبه ها بیادم باش
دیگه همون ی تیــــغ بود و ی جیـــــــغ.و اخر و پایان زندگیم
فقط کسی سرخاکم گریه نکنه.حتی عشقم .زندگیم گریه داشت ک همه خندیدن
عشقم؟یادته چقدر میخاستمت؟یوقت گریه نکنیا بخدا طاقت ریختن اشکاتو ندارم.داغون میشم
توکه خودت بهتر میدونی چقد میخامت.خدا تو تمومش نکردی..ولی من تمومش کردم…

داستان عاشقانه, داستان عاشقانه بالای 18 سال, داستان عاشقانه واقعی, داستان عاشقانه کوتاه, داستان عاشقانه غمگین, داستان عاشقانه بدون سانسور, داستان عاشقانه جدید, داستان عاشقانه غم انگیز, داستان عاشقانه زیبا, داستان عاشقانه و صحنه دار, 

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است