خانه » داستان های عاشقانه » دانلود رایگان رمان انتقام خون

دانلود رایگان رمان انتقام خون

در دانلود رایگان رمان انتقام خون زمان زیبای برای شما قرار دادیم که در مورد دختری که پدرمادرشو از دست داده و خونه ای تویکی ازروستاهای شمال بهش داده میشه…..مستقرمیشه اونجا درحالیکه نمیدونسته در اون مکان کارای غیرانسانی انجام میدادن چند روح سرکش سعی در اذیت کردنش دارن تواین راه با کسایی اشنا میشه و هیچوقت فکرشو نمیکرد که عشق دوباره تو قلبش ریشه بدونه….و ایاچه کسی میتواند بفهمد اخراین قصه چه میشود با ما همره باشید تا به پاسخ برسید…

دانلود رایگان رمان انتقام خون

نام رمان : انتقام خون
نویسنده : Faezeh_eyvazkhani 
ژانر: ترسناک،عاشقانه

دانلود رایگان رمان انتقام خون

دانلود رایگان رمان انتقام خون

با هم قسمت آغازین این رمان رو میخونیم:

ا پاهای خسته قدم های کوچیکی برمیداشتم بدون هیچ کور سوی امیدی کلید و تو قفل در انداختم،در با صدای تقی بازشد
وارد حیاط خونه شدم کنار حوض نشستم
حوض ترک برداشته بود ورنگ آبیش از رو رفته بودماهی های قرمز و کوچولوهم خبری ازشون نبود به دور تا دور حیاط نگاه کردم
چشام میخکوب تخت چوبی شد تختی که همیشه منو بابا دوتایی رو اون بازی غیر مجاز میکردیم
من چایی میریختم و کیک مورد علاقشو درست میکردیم یا حتی میشد شام و همونجا تو حیاط رو تخت میخوردیم
با یاد آوری اون صحنه ها اشک تو چشام جمع شد نفس عمیقی کشیدم و از کناز حوض بلند شدم
از پله های خونه رفتم بالا

دانلود رایگان رمان انتقام خون

دانلود رایگان رمان انتقام خون

دستم رو دستگیره در موند همیشه بابا هروقت از سرکار میومدم درو بازمیکرد و منم مثل بچه های ۴ساله لوس میپریدم بغلش …
آه عمیقی کشیدم و درو بدون معطلی باز کردم بی توجه به مبلی که بابا همیشه رو اون میشست و روزنامه میخوند رامو سمت اتاق گرفتم
سعی کردم به اطراف خونه که جای جای چهار دیواریاش رنگ و بوی زندگی بابارو گرفته بود نگاه نکنم بالاخره تونستم وارد اتاقم بشم…
تختم شلخته شده بود بالشم یطرف پتوم یطرف
لباسام و مانتوهامم همینطور
با عجز به اتاقم نگاه کردم دلتنگی فراموشم شده بود و حالا به تمیزکردن اتاقم فکرمیکردم.
توی همین حس و حال بودم که گوشیم زنگ خورد از جیبم در آوردمش اقای محمدی وکیل بابام بود
با تعجب دکمه برقراری تماس و زدم
الو بله؟
_…
بله خودم هستم
_….
ممنون الان باید حتما بیام؟نمیشه یه ساعت دیگه بیام؟
_…
چشم راس ساعت ۸ من دفترتون هستم

دانلود رایگان رمان انتقام خون
_…
اهاباشه حتماخدافظ شماتلفن و قطع کردم پوفی کشیدم یعنی که چی؟حالا تا ساعت هشت من یه فکری میکنم الان باید به فکر نهارم باشم…رفتم دره یخچال و باز کردم جز چندتا سبزی پلاسیده و دوتا تخم مرغ و یه پنیر نصفه چیزی نبود حتی نونم نداشتیم دره کابینتو بازکردم شاید یه ماکارونی پیدا کنم بتونم با اون شکمم و سیرکنم چشامو بستم و ازخدا تشکرکردم بااینکه بدم میومد از ماکارونی ولی مجبور بودم به همینم قانع باشم فعلا نه پولی دستمه نه کار اون دکتر ازخدا بی خبر هم از کار اخراجم کرد نفهم یذره درک و شعور نداشت من با این موقعیتی که واسم پیش اومده چجور میرفتم سرکار….همینطور توی افکارم غوطه ور بودم که با بوی سوختنی چیزی سریع از جام پاشدم ای وااای غذام سوخت…..با دستگیره در قابلمرو برداشتم.نصف غذام سوخته بود ولی چاره ای جز خوردنش نداشتم یکم سس قرمز آوردم و ریختم روش چشامو بستم و غذارو بزور میفرستادم تو حلقم …
بعدازاینکه غذارو خوردم ظرفارو شستم

دانلود رایگان رمان انتقام خون

حوصلم نمیکشید دستی به سر رو روی خونه بکشم …..واسه همین رفتم اتاقمو قاب عکس بابارو برداشتم دراز کشیدم رو تخت و باهاش حرف زدم…..نمیدونم چیشد که یهو خوابم برد باصدای زنگ گوشی از خواب بیدارشدم ساعت ۷:۳۰بود
زودی پاشدم واااااای بازم یادم رفت قراره ساعت ۸ ابی به دست و صورتم زدم یه شلوار دمپای مشکی با مانتوی مشکی و شال و کیف و کفش مشکی یه برق لب هم به لبم زدم وسوار پراید البالویی رنگ درب و داغونم شدم و به سمت دفتر اقای محمدی رفتم بعد از نیمساعت که ساعت ۸:۳۰ نشون میداد رسیدم به دفتر اووووف حالا حتما باید اینجا دفتر وکالت میزد ماشین و پارک کردم و یه نگاه به ساختمون کردم برخلاف نظرم یه ساختمون ۶طبقه بود که تو هر طبقش دفتر شغلای مختلفی بود ….
اسانسور نداشت برا همین مجبور بودم از پله بالا برم خوبیش این بود طبقه ۲بود دفتر اقای محمدی تا درو باز کردم یه صدای داد و بیداد یه زن و مردی و شنیدم نزدیکتر رفتم زن_فکرکردی شهر هرته تا قرون اخر مهریمو از حلقومت میکشم بیرونمرد_برو بابا فکرکردی کی هستی دختر شاه پریون ههه بابای تو یه بیل زن ساده بود
زنه بااین حرف مرده عصبانی شد و یورش برد سمتش زن_ببند دهنتو بابای من بیل زن بود یا بابای مفنگی خودت……نگامو ازشون گرفتم و نگام رفت سمت یه دختر جوون که دماغش چسب داشت و یه مرده پیر کنارش وایساده بود مثل اینکه پدرش بود _دخترم گریه نکن دیدی ک واست وکیل گرفتم میریم از دکتره شکایت میکنیمدختر_اخه بابا دیگه چه فایده با شکایت کردن دماغ من درست میشه..دوباره دختره با فین فین دماغشو کشید بالانگامو ازاون دوتا گرفتم باز قدم میزدم که برسم به میزمنشی…….اخیش بالاخره از لابلای این ادما رسیدم به منشی..یه دختره ۲۳ساله با چشای مشکی و پوست سبزه و ابروهای نازک و کم پشت دستشو گذاشته بود رو سرش و به اون ادما با کلافگی نگاه میکرد…..

دانلود رایگان رمان انتقام خون

بهش نگاهی انداختم و گفتم سلام سرشو بالا اورد سمت من و گفت سلام
با لبخند درحالیکه سعی میکردم انرژی مثبت بهش بدم گفتم خسته نباشید میعادی هستم بااقای محمدی قرار ملاقات داشتم….
اونم که بالبخند من حالش جا اومده بود گفت سلامت باشی..چندلحظه صبرکن به اقای محمدی بگم
و بعداین حرفش تلفن و برداشت
_اقای محمدی یه خانومی اومده میگه میعادی هستن و باشما قرار ملاقات داشتن
……..
_اخه اقای محمدی ایشون از قبل تو دفتر قرار ملاقات نداشتن
…..
چشم چشم الان میگم بیادتو
….

دانلود رایگان رمان انتقام خون

و بعداز گذاشتن تلفن درو بمن نشون داد
منم مثل همیشه با قدمای کوتاه و اروم به سمت در رفتم
دوتقه به در زدم و بعداز گفتن بفرمائید وارد اتاق شدم
هول شده بودم استرس گرفته بودم ینی قراره چه مسئله مهمی بهم بگه
اقای محمدی پشت میزش نشسته بود
یه مرده هم روی صندلی جلوی میزش
صدامو صاف کردم و گفتم سلام
اقای محمدی با خوشرویی جوابمو داد و تعارف کرد که بشینم منم رفتم روبروی اون مرد ناشناس که سرشو تو کلاش پنهون کرده بود نشستم
یدفعه مرده سرشو اورد بالا …..
یه لرز بدی نشست تو تنم جوریکه موهای تنم سیخ شد
چشماش خیلی وحشتناک بود جوریکه مسخ شده بودم قدرت اینکه چشامو از چشاش برادرم انگار داشتن منو توش ذوب میکردن ….رنگش عسلی بود ولی دقت که میکردی شبیه شعله های اتیش بود
اره اتیش واااای چشامو از ترس و تعجب درشت شد چشماش انگار دارن تو اتیش میسوزن با پلکی که زد چشاش به حالت عادی برگشت وبا نگاه موذی بهم سلام داد
منم از بهت در اومدم و با سر جوابشو دادم….
رومو کردم سمت اقای محمدی که داشت ور ور حرف میزد
محمدی_خب خانوم میعادی ایشون اردشیر یکی از قدیمی ترین دوستان منه که بعد از چندین سال یه یادی از رفیقش کرده
اون مرده که حالا فهمیدم اسمش اردشیره لباش بزور ازهم بازشدن و لبخندی نثار محمدی کرد

دانلود رایگان رمان انتقام خون

با بی حوصلگی ولی مودب گفتم:
_ خوشبختم
اقای محمدی کار واجبتون بامن چی بود حالا
محمدی چندتا سرفه کرد و گفت میدونید که پدر خدا بیامرزتون فقط اون خونرو واستون به ارث گذاشته وجز اون چیز دیگه ای واستون نمونده
با یاد اوری پدرم دوباره بغض به گلوم چنک انداخت درحالیکه چشام داشت پرمیشد سرمو به معنی بله تکون دادم و منتظر ادامه حرفش شدم
محمدی باکمی مکث ادامه داد وگفت
_ ایا میدونستید پدرتون اون خونرو فروخته؟

_چییییی؟پدرمن اون خونرو فروخته؟واسه چی اخه؟
محمدی_مثل اینکه قبل ازمردنشون اونجارو فروخته بود و با گذاشتن پولی تو بانک میخواسته برای شما سرمایه گذاری کنه
ولی بعدازاینکه داشته به بانک میرفته یه موتوری پول اونو به سرقت میبره و پدرتون نمیتونه کاری کنه
سرمو بادستام گرفتم واااای
محمدی دوباره ادامه داد: و پدرتون که برای مرگش مصمم شده بود اقدام به خودکشی میکنه چون چیزی واسه ازدست دادن نداشته…و کسیکه خونرو خریده فردا میاد برای تحویل گرفتن خونه..
سوالای زیادی تو ذهنم.من چجور برم ازاون خونه بیرون بدون هیچ پولی بدون هیچ کاری ازهمه بدتر مادرپدرم تک فرزند بودن خاله یا فامیلی نداشتم که برم پیش اونا ….
توهمین فکرا بودم که صورتم خیس شد
دست کشیدم رو صورتم اشکام راه خودشونو بازکرده بودن
اقای محمدی نگران از پشت میزش بلندشد و با لیوان ابی به سمتم اومد
ولی اردشیر عادی داشت براندازم میکرد این مرد چقدر بیخیال بود خوشبحالش

بعدازاینکه حالم جا اومد گفتم
_حالا من باید چیکارکنم؟اصلا کجارو دارم برم جزاون خونه کجارو دارم؟

که یدفعه تودلم یاده تیام افتادم اره خودشه اون میتونه کمکم کنه
به خودم اومدم و دیدم اردشیر داره باصدای کلفت و زمختش داره حرف میزنه
اردشیر_خانوم…میعادی….من..یه خونه دارم….هیچکس…اونجا زندگی….نمیکنه…خودمم چنسالی هست…..اونجا نرفتم….نمیخوام خونرم بفروشم…..اگه مایل….باشید…اونجارو میدم به شما به عنوان یه هدیه….بدون هیچ….پولی….
هم خوشحال شدم هم عصبی منکه گدا نیستم خونه مفت بگیرم
یهو با دو دستم جلو دهنم و گرفتم وای
فکرمو باصدای بلند به زبون اوردم …..
اردشیر یه اخمی کرد که قلبم اومد تو دهنم دوباره شعله های اتیش و تو چشماش دیدم
گفت:
_ من به اون خونه….احتیاجی…ندارم…اگه توداری…..من…حرفی ندارم…

باگفتن این حرف ازجاش بلندشد
اوووووه چه قد بلندی داره این مرد
خم شد رومیز و شروع کرد به نوشتن یه ادرس
بعد به جلوم گرفت و گفت امروز از تهران میرم کلید خونرو میدم دست محمدی
با گفتن این حرف بدون خدافظی به سمت در رفت ..
رومو برگردوندم سمت محمدی و سوالی نگاش کردم اونم سری به معنی ندونستن تکون داد و دوتامون برگشتیم سمت در که خشکمون زد….
اون کی رفت که صدای در نیومد
محمدی خنده ای کرد و گفت هیچیش به ادمیزاد نرفته
نه به اون اومدنش که بعد چندسال اومده نه بع الانش که زود و بدون خدافظی رفت
منم سری تکون دادم و ازجام پاشدم

_دیگه من میرم اقای محمدی اگه مشکلی داشتم بهتون میگم
_خوشحال میشم منو مثل…

دانلود رایگان رمان انتقام خون

دانلود رایگان رمان انتقام خون

راهنما

برای دریافت رمان کافی است بر روی دکه بالا کلیک نمایید تا رمان به آسانی دانلود گردد.

رمان  انتقام خون,

دانلود رمان  انتقام خون برای موبایل,

عکس شخصیت های رمان  انتقام خون ,

دانلود رمان  انتقام خون  apk,

دانلود رمان  انتقام خون نگاه دانلود,

رمان  انتقام خون قسمت اول,

دانلود رمان  انتقام خون نسخه apk,

دانلود رمان  انتقام خون apk,

رمان  انتقام خون قسمت اخر, رمان,

رمان نودهشتیا,

رمان های زیبا و خواندنی,

رمان معشوقه ۱۶ ساله,

رمان اشتباه شیرین,

رمان مستانه عشق,

سایت باغ رمان,

رمان شام مهتاب,

دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان هایFaezeh_eyvazkhani 

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است