خانه » داستان های عاشقانه » رمان های عاشقانه » دانلود رایگان رمان راز پنهان

دانلود رایگان رمان راز پنهان

در دانلود رایگان رمان راز پنهان رمان زیبا و عاشقانه را قرار دادیم که در مورد دختری به نام ویدا هست که ظاهر آرومی دارد اما روح و روان نا آرومی دارد و همه ی این ها از کابوسای شبانش نشاُت می گرفت که پنج سالی بود که راحتش نمیذاشت.سام و ویدا تصمیم به ازدواج گرفتن اما رفتار مشکوک سام و همچنین تماس های یه مزاحم ..

دانلود رایگان رمان راز پنهان

دانلود رمان رازهای پنهان

نویسنده: maryam.ghaziani
ژانر:معمایی_اجتماعی و عاشقانه

خلاصه:

دانلود رایگان رمان راز پنهان

دانلود رایگان رمان راز پنهان

داستان رازهای پنهان حول محور ویدا زندی نقش اصلی رمانه که مادرشو توی دوران بچگی از دست داد و بعد مدتی دست روزگار پدرشو هم ازش گرفت.بعد مرگ پدرش،خسرو زندی،اداره ی شرکت به عهده ی ویدا قرار گرفت.ویدا در همون دوران با سام ملکی،دوست دوران بچگیش و همینطور دست راست خسرو، نامزد کرد.ویدا دختر در ظاهر آرومی بود اما روح و روان نا آرومی داشت و همه ی این ها از کابوسای شبانش نشاُت می گرفت که پنج سالی بود که راحتش نمیذاشت.سام و ویدا تصمیم به ازدواج گرفتن اما رفتار مشکوک سام و همچنین تماس های یه مزاحم که سعی داشت چیزهاییو درباره ی سام به اون بفهمونه، ویدارو توی دوراهی تصمیم گیری گذاشت.این تماس ها تا جایی ادامه پیدا کرد که ویدا ناگزیر برای کشف واقعیت، پیشنهاد مزاحم رو برای یه ملاقات قبول کرد و با مسیری که در پیش گرفت مسیر زندگی و سرنوشتشو عوض کرد!
رازهایی که در گذشته پنهان مونده بودن،آشکار میشن و با آشکار شدنشون زندگی چندین نفرو دستخوش تغییر می کنن!

قسمت های ابتدایی این رمان را با هم می خونیم :

چشامو تا آخرین حد ممکن باز کردم و نگاه تیز و تندی به اطرافم انداختم،بعد از اینکه مطمئن شدم توی اتاقمم نفس آسوده ای کشیدم و چشامو برای ثانیه ای بستم.ویدا آروم باش توی اتاقتی،همه چی امن و امانه،تو بیداری خواب نیستی.
با این حرفا خودمو آروم می کردم.نگامو توی تاریکی چرخوندم و روی تصویر قرصای روی پاتختی کوچیک کنار تختم استپ کردم.دستمو به سمتش دراز کردم،اما با یادآوری جلسه فردا دستمو پس کشیدم؛اگه اینو میخوردم مسلما تا صبح راحت می خوابیدم اما از جلسه جا می موندم،تا الان که تحمل کردم چند ساعتم روش.پتورو دور خودم پیچیدم بالشتمو به پشتی تخت تکیه دادم و توش فرو رفتم.بازم کابوسای همیشگی و بازم بی خوابی های همیشگی،دیگه برام عادی شده بود،یه جورایی جزئی از زندگیم شده بود،کابوسایی که حتی قرصای آرام بخش و خواب آور تجویزی دکترم توی مهار کردنش ناتوان بودن.

دانلود رایگان رمان راز پنهان

روی تخت نشستم و پامو روی سرامیکای سرد گذاشتم از سرماش لرزی به تنم نشست اما با سماجت از جا پاشدم و به سمت نمای شیشه ای اتاقم رفتم؛اتاق من یه اتاق بزرگ بود که سمت راستش سرویس بهداشتی و حمام و کمد و ….بود و سمت چپش نمای شیشه ای که واقعا خوشگل بود،خودم خیلی دوسش داشتم،مخصوصا شبایی مثل امشب،مثل هرشب که میومدم و روبه روی این شیشه و روی کاناپه کوچیک کنارش می نشستم و تاصبح آسمونو تماشا می کردم.یه روزایی اینکارو با پدرم توی باغ توی خونه انجام می دادم،روی میز حصیری کوچیک توی باغ،با یه ملافه ی کلفت دورمون باهم آسمونو نگاه می کردیم،چقدر دلم برای اون موقع ها تنگ شده.نگاه خیرمو به ماه که وسط ستاره ها چشمک میزد دوختم؛انقدر بهش نگاه کردم که چشام روی هم افتاد.
فکر کن بیدار بشی و خودتو جایی ببینی که حتی یه بارم نرفتی!
بین جمعیتی که حتی نمی شناسیشون!
با صداهایی که ترسو توی وجودت مینداختن!
با قلبی که گواه می داد اتفاق بدی در راهه!
من توی اون برهه ی زمانی همین وضعیتو داشتم.
صدای آهنگی که گوش آدمو کر می کرد،تصاویر گنگی جلوی چشام رژه میرفتن اما قادر به تشخیصشون نبودم،تصویر جلوی چشام کاملا تار بود مثل این بود که یه چیزی مثل یه نور مانع میشد تا بتونم چیزیو ببینم،چشامو روی هم فشردم و بعد چند ثانیه بازش کردم اما بازم نتونستم چیزی ببینم،ترسم هرلحظه بیشتر می شد.چرا نمی تونم ببینم چیزیو؟
قلبم تند تند میزد و حتم داشتم که همین الان از سینم در میاد،دوباره و چندباره اینکارو تکرار کردم اما بازم نتیجه ای نگرفتم.
صدای جیغایی که به گوش می رسید ترسمو بیشتر می کرد،من اینجا چی کار می کنم؟اصلا اینجا کجاس؟
شاید من نتونم ببینمشون اما اونو که منو می بینن!!
با این فکر زمزمه کردم:یکی کمکم کنه!

دانلود رایگان رمان راز پنهان

اما اونقدر صدام ضعیف بود که حتی خودمم نشنیدم چه برسه به بقیه.ویدا بلندتر،بلندتر بگو شاید صداتو بشنون و از این جهنم در بیای.
این بار صدامو بردم بالا و تقریبا فریاد زدم:
_کمــــــــــک کســـی اینجـا نیـست؟
اما جوابی نشنیدم.خیلی وضعیت بدی بود،ترس کل وجودمو گرفته بود.من یه دختر تنها توی مکانی که اصلا نمی دونم کجاس،چیزیو نمی بینم،کسی صدامو نمی شنوه این اوج ترس و اضراب و نگرانیه!
چشمامو دوباره بستم ونفس های عمیق و پی در پیم رو رها کردم.
ویدا آروم باش،ببین هیچی نیست!
الانه که چشاتو وا کنی همه چیو می بینی،از اینجا میری،هوم؟ پس آروم باش!
وقتی بازش کردم تصویری جلوی پرده ی چشام نقش بست،تصویر یه جفت چشم سبز،چشایی که نظیرشو جایی ندیدم.
یه سبز خاص،شفافیتش چشامو میزد،انگار از چشماش نور تراوُش می کرد.
ولی……

دانلود رایگان رمان راز پنهان

ولی جز چشاش هیچیو نمی دیدم حتی صورتش!
انگار کل صورتش در حاله ای از ابهام فرو رفته بود و فقط چشماش قابل روئیت بود.
شاید بتونه کمکم کنه:
_هِــی اینجا کجاست؟ میتونی کمکم کنی؟صدای منو می شنـوی؟هِــی!
انگار نشنید چون خیره موند تو چشمام،بدون هیچ حرکتی! حتی پلکم نمیزد.
یه بار دیگه گفتم:
_صدای منو می شنوی؟؟
بازم عکس العملی نشون نداد،دیگه داشتم می ترسیدم.چرا حرکتی نمی کنه؟ چرا حرف نمیزنه؟ چرا اینطوری و انقدر نافذ نگاهم می کنه؟ انگار که اونم جز چشمام چیزیو نمی بینه!
ازش ترسیده بودم.از شفافیت و سبز خاص چشماش!
با ترس و لرز گفتم:
_تو باید کـمـکــــــم کـنـــی لعنتـــــــــــــی!یکــــی منـــــو نـــجــــاتــم بـــده!

دانلود رایگان رمان راز پنهان

 

با صدای فریاد خودم از خواب پریدم.کل بدنم خیس از عرق بود.گلوم خشک شده بود و قلبم تند تند میزد،مثل بار اول.

دقیقا مثل بار اولی که خوابیدم و با این کابوس از خواب پریدم.تا چند دقیقه فقط گریه کردم!

دقیقا کِی بود؟ فکر کنم پنج سال پیش!

آره از پنج سال پیش این کابوسا خوابو از چشمام گرفتن.هربار همین صحنه رو توی خواب می بینم.هربار پر از ترس و اضطرابم و هربار اون چشمای سبز…

وای نه بهش فکر نکن!

نمیخوام یادش بیفتم!

دانلود رایگان رمان راز پنهان

 

سبز چشماش منو می ترسونه! یه حس خاصی پشت چشماشه که بهم منتقل میشه،هرچی هست حس خوبی نیست.یه حس بد که نمیتونم با کلمه ای توصیفش کنم.

راه نفسم بسته شده بود دکمه های بالایی پیراهنمو باز کردم تا کمی از عطش درونیم کاسته بشه.به پیشونیم دستی کشیدم و با گیجی و خواب آلودگی از روی کاناپه پا شدم و به سمت تختم رفتم و روش نشستم.

از روی پاتختی لیوان آبی که برای خوردن قرصام آورده بودم رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم.نگاهی به ساعت دیواری بزرگ توی اتاقم انداختم،عقربه ها ساعت5صبحو نشون می داد.مسلما دیگه خوابم نمی برد و بهتر بود به جای بیکار نشستن و فکرای بیخود و تکراری یه دوش آب گرم بگیرم تا آروم بشم.به سمت کمد دیواری سمت راست اتاقم رفتم و یه شلوار راحتی دمپا و بلوز آستین بلندمو در آوردم تا بعد حمام بپوشم.اواسط مهرماه بودیم و هوا یواش یواش رو به سردی می رفت.حولمو هم برداشتم و با لباسام توی رختکن آویزونشون کردم.شیرو باز کردم تا وان پر بشه و خودم مشغول کندن لباسام شدم.تو همون حالت فکر می کردم؛به پنج سالی که درگیر این کابوسم،به پنج سالی که یه خواب آروم ندارم،به پنج سالی که فقط قرصای خواب و آرامبخش آرومم کردن،به پنج سالی که هرشب این کابوسو میبینم،به پنج سالی که یه جفت چشم سبز شده علامت سوال تو ذهنم،به پنج سالی که ترسو بهم هدیه داده؛ترس از شب و تاریکیش،ترس از اینکه نکنه تاریکی شب منو ببلعه؟؟ترس از اینکه بین اون جماعت و تو مکانی که نمیدونم کجاست بی پناه بمونم،سوالای زیادی تو ذهنمه توی این پنج سال که حتی جواب یه دونشو هم نگرفتم.

دانلود رایگان رمان راز پنهان

 

با افتادن لباسا از دستم به خودم اومدم،وان پر آب شده بود پس شیرو بستم و آروم توی وان دراز کشیدم.گرمای آب پوست بدنمو نوازش می کرد،با تمام وجود آرامشی که بهم تزریق میشدو حس کردم،همیشه یه دوش آب گرم میتونه بهترین راه حل برای درمان هر دردی باشه،حتی بی خوابی های من!

نیم ساعتی تو همون حالت موندم و فقط از گرمای آب لذت بردم.واقعا توی این هوای تقریبا سرد این دوش آب گرم،بد می چسبید به آدم و تمام خستگیِ آدمو در می کرد.بعدِ نیم ساعت، خودمو شستم و اومدم بیرون.امروز بعد از جلسه حتما باید یه سری به رویاجون میزدم،خیلی حرفا داشتم که باید بهش می گفتم و خیلی حرفایی بود که دلم می خواست بشنوم.قبل رفتن به جلسه هم که باید وستارو برسونم مدرسه.لباسامو پوشیدم و از حمام بیرون اومدم.

جلوی آینه ایستادم و حوله به دست مشغول خشک کردن موهای نم دارم شدم.حقیقتا اصلا و ابدا حوصله ی سشوارو نداشتم و ممکن بود سر و صداش وستارو که اتاقش کنار اتاق منه رو بیدار کنه!

تصویر توی آینه نظرمو جلب کرد.دقیق نگاهش کردم.به صورت بی روحش!

دانلود رایگان رمان راز پنهان

 

به چشمایی که زیرش حلقه ی بزرگی از سیاهی به چشم می خورد و این از خستگی بود.من این خستگیو خوب می شناسم.

نگاهم به طور اتومات به پایین تر کشیده شد و روی تصویر لبای خشک دختر توی آینه ایستاد.لباش مثل یه کویر خشک بودن و بی رنگ تر از همیشه به نظر میومدن!

نگاه کلی ای به چهرش انداختم.یه دختر با صورت کاملا معمولی و لاغر و شاید می شد به این صفات،استخونی بودن رو هم اضافه کرد.چشمای قهوه ای که حالا بی روح بودن و شفافیتشونو از دست داده بودن اما من برق این چشمای قهوه ایو خوب یادمه،خوب!

دانلود رایگان رمان راز پنهان

 

نگاهم به بلندای موهای دخترک افتاد.بلندیش تقریبا تا روی کمر بود و حس خوبی بود این موهای بلند.

با “پـــــوف” بلندی که کشیدم تصویر توی آینه رو رها کردم و ازش دل کندم. مانتو و شلوار خوش دوخت مشکیم و به همراه مقنعه ی هم رنگشو از کمد بیرون کشیدم و پوشیدمشون و بعد گذاشتن وسایل مورد نیازم توی کیفم از اتاق خارج شدم.

خونه ای که من توش زندگی می کردم یه عمارت بزرگ بود که بی شباهت به کاخ نبود،گاهی وقتا ازش می ترسیدم،می ترسیدم توش گم بشم،بچگانس اما همین بود!

از در ورودی که وارد خونه می شدیم یه راه پله بزرگ به چشم می خورد که سمت راستش آشپزخونه و سمت چپش اتاق مخصوص خدمتکارامون بود،طبقه اولم اتاق من و وستا و سالن غذاخوری بود و طبقه دوم سالن پذیراو اتاق عمه خانوم و فرهاد و یه اتاق دیگه مخصوص پدر و مادرم بود اما الان درش قفل شده بود و کسی حق ورود به اون اتاقو نداشت،یه جور منطقه ممنوعه برای اهالی خونه محسوب می شد.با صداهایی که از سالن غذاخوری میومد فهمیدم که مهری خانوم داره بساط صبحونه رو آماده می کنه.با لبخند به سمتش رفتم؛پشتش به من بود و تند تند مشغول چیدن میز بود:

دانلود رایگان رمان راز پنهان

 

_صبحتون به خیر مهری خانوم خسته نباشید

با عجله به سمتم برگشت و با لهجه شیرین رشتیش گفت:

_سلام خانوم جان صبحتون به خیر.

دستمو روی شونش گذاشتم و گفتم:

_ممنون عزیزم،کسی بیدار نشده؟

مهری خانوم_چرا خانوم جان،مهوش خانوم بیدارن ولی آقا فرهاد و وستا خانوم خوابن.

لبخندی زدم و در جواب گفتم:

_میشه وستارو بیدار کنید؟آخه امروز یه جلسه مهم دارم و ممکنه دیرم بشه!

مهری_چشم خانوم الان ملیحه رو می فرستم بیدارشون کنه!

و با سرعت از سالن خارج شد؛به سمت میزناهارخوری بزرگ وسط سالن رفتم و جای همیشگیم مستقر شدم.از بیکاری مشغول خوندن روزنامه ای که گوشه میز بود ،شدم که صدای عمه خانوم توجهمو جلب کرد.

دانلود رایگان رمان راز پنهان

دانلود رایگان رمان راز پنهان

راهنما

برای دریافت رمان کافی است بر روی دکمه بالا کلیک نمایید تا رمان به آسانی دانلود شود.

رمان راز پنهان,

دانلود رمان راز پنهان برای موبایل,

عکس شخصیت های رمان راز پنهان,

دانلود رمان راز پنهان apk,

دانلود رمان راز پنهان  نگاه دانلود,

رمان راز پنهان قسمت اول,

دانلود رمان راز پنهان نسخه apk,

دانلود رمان راز پنهان apk,

رمان راز پنهان قسمت اخر, رمان,

رمان نودهشتیا,

رمان های زیبا و خواندنی,

رمان معشوقه ۱۶ ساله,

رمان اشتباه شیرین,

رمان مستانه عشق,

سایت باغ رمان,

رمان شام مهتاب,

دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان های maryam.ghaziani

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است