خانه » داستان های عاشقانه » رمان های عاشقانه » دانلود رایگان رمان میوه ممنوعه

دانلود رایگان رمان میوه ممنوعه

در دانلود رایگان رمان میوه ممنوعه رمان زیبای برای شما قرار دادیم در مورد دختری هست که برعکس شخصیتهای دختر رمانای دیگه … زبون دراز نیست اما رکه ، کم حرفه ، شیطون نیست ، آرومه !! نمیشه گفت گوشه گیره اما زیاد توی جمع نیست … احساساتی نیست اما قلبش از سنگ هم نیست ، یه دختر متفاوت ، یه دختر که رفتارای خاصش آدمو جذبش میکنه !! دلیل این رفتاراش چی میتونه باشه ؟؟غرور ؟؟ غرور برای چی ؟! بخاطر داشتن چهره ی جذاب ؟ شاید …

دانلود رایگان رمان میوه ممنوعه

دانلود رمان میوه ی ممنوعه اندروید،pdf

نویسنده : Maryam-23
دانلود رمان میوه ممنوعه
ژانر : عاشقانه ، معمایی

خلاصه:

عکس و تصویر

دانلود رایگان رمان میوه ممنوعه

داستان از زبون اول شخص تعریف میشه ، اول شخص ما دختریه برعکس شخصیتهای دختر رمانای دیگه … زبون دراز نیست اما رکه ، کم حرفه ، شیطون نیست ، آرومه !! نمیشه گفت گوشه گیره اما زیاد توی جمع نیست … احساساتی نیست اما قلبش از سنگ هم نیست ، یه دختر متفاوت ، یه دختر که رفتارای خاصش آدمو جذبش میکنه !! دلیل این رفتاراش چی میتونه باشه ؟؟
غرور ؟؟ غرور برای چی ؟! بخاطر داشتن چهره ی جذاب ؟ شاید … میوه ی ممنوعه ی داستان کیه ؟؟ چرا ممنوعه ؟؟ یعنی میشه این ممنوعیت برداشته بشه ؟؟
توی یه خونواده متوسط رو به بالا زندگی میکنه ، توی یه خونه ی فوق العاده و خونواده پر جمعیت ، برخلاف غیرتی بودن برادرش کاری رو دنبال میکنه که بهش علاقه داره !! این کار چی هست ؟؟
نه هنریه نه فنی ، یه حرفه که شاید خیلی کم طرفدار داشته باشه اما دختر داستان ما دوستش داره و برخلاف بی تفاوت بودن به یه سری چیزا دنبالش میکنه ، توی همین راه با کسی آشنا میشه که …
که ؟؟ یعنی میتونه قلب دختر خاص داستان مارو تسخیر کنه ؟؟ این بین چیزی رو از دست میده که خیلی براش مهمه ، نه تنها برای اون ، برای همه ی آدما مهمه … چرا ؟؟ مگه گناهش چیه ؟؟ یعنی بدون داشتن اون هم میتونه زندگی کنه ؟؟ میتونه مثل سابق رفتار کنه ؟؟
پسر داستان چی ؟؟ میتونه با نبودش کنار بیاد ؟؟ مطمئنا حدسش براتون سخته !!
باید خوند تا فهمید

قسمت های ابتدایی این رمان را با هم میخونیم:

نگاهی به نمای سفید رنگ خونه رو به روم انداختم … ابرویی بالا انداختم و زیر لب گفتم :
_خوبه … ولی به پای عمارت بزرگوار نمی رسه …
لبخندی محو روی لبام نشست … دکمه آیفون رو فشردم و دستی به مقنعه ام کشیدم … صدای محکم مردی با مکث شنیده شد :
_بله ؟
_بزرگوار هستم …
_بله بله … خیلی خوش اومدین خانوم بزرگوار … بفرمائین !!
و در با صدای تیکی باز شد … وارد شدم و همونطور که حیاط سر سبز خونه رو از نظر می گذروندم در رو بستم … از در حیاط تا در اصلی حدودا صد متری می شد … یه استخر نسبتا بزرگ و پر آب گوشه حیاط بود که نور خورشید داخلش منعکس شده بود … طرف دیگه یه سقف فرفوژه بود که یه زانتیای مشکی رنگ زیرش پارک شده بود … و بقیه ی حیاط پر از درخت بود … به در ساختمون اصلی که رسیدم پله ها رو بالا رفتم … همون لحظه در باز شد و قامت بلند و چهارشونه ی مردی توی قاب در ظاهر شد … خوش پوش و جذاب … چیز خاصی توی صورتش نداشت اما قامت مردونه و صورت معمولی ولی جذابش خیلی خاصش کرده بود … چشم و ابروی مشکی و بینی متناسب و لبهای نسبتا برجسته … موهای لَخت و بلندش رو ساده بالا زده بود … دست از آنالیزش برداشتم و تازه متوجه نگاه متعجبش به خودم شدم … ابروش بالا پریده بود و بهم خیره شده بود … اخم کمرنگی کردم و به خودم نگاه کردم تا متوجه بشم چه عیبی دارم ؟!
وقتی عیبی ندیدم سرم رو بلند کردم که لبخند بزرگی زد و گفت :
_سلام … ابتسام هستم !!
دستش به طرفم دراز شد … نگاهی به دستش انداختم و ابروم رو بالا انداختم و گفتم :
_سلام … خوشبختم !!
ترشش شد که بهش دست ندادم اما به روی خودش نیورد و از جلوی در کنار رفت و گفت :
_بفرمائین داخل …
بدون حرف رفتم داخل و کفشای پاشنه بلندم رو از پام خارج کردم … ابتسام اشاره ای به سندلای راحتی جلو پام کرد و گفت :
_راحت باشین !

دانلود رایگان رمان میوه ممنوعه

سری تکون دادم و سندلا رو پوشیدم … دنبال جایی برای نشستن گشتم که نهایتا سالن پذیرایی رو مناسب دیدم … جلو رفتم و روی راحتیا جا گرفتم … ابتسام هم به آشپزخونه رفت … نگاهی به اطراف انداختم ، پذیرایی و هال با چند تا پله از هم جدا می شدن … چند متر اون طرف تر از در ورودی آشپزخونه اپن و دلباز خونه قرار داشت …
رو به روش چند تا پله می خورد و به طبقه بالا وصل می شد و دیگر هیچ … نگاهم به دیوار توی هال افتاد … یه عکس بزرگ که کل دیوار رو پوشونده بود … عکسی از ابتسام بود ، وسط عکس درست دیده نمی شد چون ستون جلوی دیدم رو گرفته بود و سمت راست عکس ، عکس یه زن بود … شبیه خارجیا بود … موهای بلوند و چشمای آبی … صورت سفید با کک مکای ریز اطراف چشم و روی بینی … لبخند دلنشینی روی لبهاش بود که دندونای سفید و یک دستش رو قاب گرفته بود … در کل زن زیبایی بود …
ابتسام با یه سینی حاوی دو تا لیوان شربت از آشپزخونه خارج شد … سینی رو روی میز گذاشت و گفت :
_از خودتون پذیرایی کنین … الان میرسم خدمتتون !!!
لبخندی زوری زدم و سرم رو تکون دادم … یکی از لیوانا رو برداشتم و شروع به خوردن کردم … ابتسام هم از پله ها رفت بالا و از دیدم پنهان شد … لیوان خالیم رو توی سینی گذاشتم و نگاهی به ساعت مچیم انداختم … با شنیدن صدای پا چرخیدم و با ابتسام و پسربچه ی بغلش رو به رو شدم که از پله ها پایین میومد … با دیدن پسر بچه دهنم باز موند … خدای من خیلی زیبا بود … سعی کردم زیاد ندید بدید بازی در نیارم … عادی لبخند زدم و منتظر شدم تا بهم برسن … با نشستن ابتسام رو به روم بهتر تونستم عروسک توی بغلش رو ببینم … موهاش طلایی بود ، چشماش درشت و کشیده و آبی یکم تپل بود و بی نهایت سفید … بهش می خورد سه الی چهار سالش باشه

ابتسام همونطور که نگاهش به بچه بود با لبخند گفت :
_بابایی نمی خوای سلام کنی ؟؟؟
پسر بچه با صدای آرومی گفت :
_سلام …

دانلود رایگان رمان میوه ممنوعه

وای خدای من … من بی نهایت از بچه ها متنفر بودم اما این پسر بچه فوق العاده خواستنی بود … جوری که نتونستم خودم رو کنترل کنم با لبخند رو بهش دستام رو باز کردم و گفتم :
_بیا پیشم ببینمت …
خودش رو بیشتر چسبوند به باباش و اخم کرد … اوه ، اخمش رو ببین !! وای که چقدر خوردنی بود … ابتسام تک خنده ای کرد و گفت :
_برو بابایی …

دانلود رایگان رمان میوه ممنوعه

و بچه رو روی زمین گذاشت … با قدمای آروم و نامطمئن اومد سمتم … با ذوق گرفتمش بغلم و گونه اش رو بوسیدم که سرش رو کشید عقب … متعجب نگاهش کردم که ابتسام خندید و گفت :
_نه اخلاقش نه قیافه اش به من نرفته …
لبخندی زدم و گفتم :
_اسمت چیه ؟!
با همون صدای نازش گفت :
_پرهام …
به ابتسام نگاه کردم که با لبخند به پرهام خیره شده بود و گفتم :
_پرهام جان چند سالشه ؟!
بدون اینکه نگاهش رو از پرهام بگیره گفت :
_داره پنج سالش میشه …
متعجب گفتم :
_فکر نمی کنین برای یادگیری زبان انگلیسی یکم کوچیک باشه ؟؟
مطمئن نگاهم کرد و با غرور گفت :
_پرهام خیلی باهوشه … به نظرم بهترین زمان برای یادگیری زبان مادریش الان باشه …
ابروم بالا پرید و گفتم :
_زبان مادریش ؟
سری تکون داد و گفت :
_مادرش اصالتا انگلیسی بود …
_بود ؟؟
_بله … آماندا دو سال پیش تو یه تصادف جونشو از دست داد !!
متاسف گفتم :
_واقعا متاسفم …

دانلود رایگان رمان میوه ممنوعه

_ممنون !! ما زمان زیادی نداریم … ازتون می خوام نهایت تلاشتونو بکنین که توی این سه ماه به زبان انگلیسی تسلط پیدا کنه ، نمی خوام با رفتن به اونجا برای حرف زدن مشکل پیدا کنه !!
سری تکون دادم و چیزی نگفتم … ابتسام لیوان شربتش رو از روی میز برداشت و همونطور که می نوشید گفت :
_فقط لطفا قبل از رفتنتون برنامه اتون رو هم به من بدین … که بدونم چه روزایی وقتتون برای آموزش خالیه من تقریبا همه ی کارامو برای رفتن انجام دادم و اینجا کاری ندارم و سرم خلوته …
بازم سرم رو تکون دادم و گفتم :
_می شه اتاق پرهام رو به من نشون بدین ؟؟
لیوانش رو روی میز گذاشت و بلند شد … همونطور که به طرف پله ها می رفت گفت :
_دنبالم بیاین لطفا …

دانلود رایگان رمان میوه ممنوعه

پرهام از بغلم پایین پرید و دوید دنبال پدرش … کیفم رو برداشتم و دنبالشون از پله ها بالا رفتم … طبقه ی بالا به اندازه طبقه پایین بود و فقط اتاق خوابها توش قرار داشت … به شکل ال بود و یه طرفش سرتاسر پنجره بود که استخر رو نشون می داد … با یه سری پرده حریر کرم شکلاتی پوشونده شده بود و یه دست کاناپه هم رو به روشون چیده شده بود، پشت پنجره ها یه تراس نسبتا بزرگ و دلباز بود که یه عالمه گلدون از گلای متنوع بهش روح بخشیده بود و یه دست میز و صندلی سفید چهار نفره توش چیده شده بود… شش تا در توی سالن قرار داشت که احتمالا یکیش سرویس بهداشتی و بقیه اشون اتاق خواب بودن …
ابتسام چرخید سمتم و با لبخند گفت :
_از این طرف لطفا …
همراهش رفتم که وارد یکی از اتاقا شد … یه اتاق تقریبا بیست متری که کاملا مناسب یه پسربچه بود … لبخندی به روی پرهام که دست توی دست پدرش وسط اتاق ایستاده بود زدم و با چشمک گفتم :
_اتاقت خیلی خوشگله ها …
حرفی نزد فقط اخمش باز شد … این بچه زیادی عنق بود !!! اما برای من که فرقی نداشت ، آموزشم رو می دادم و می رفتم اتفاقا هر چی عنق باشه بهتره ، چون حوصله بچه ندارم … ابتسام نگاهی به پرهام انداخت و آروم خندید … رو به ابتسام گفتم :
_من از فردا آموزش پرهام رو شروع می کنم … سه روز در هفته ، از سه شنبه تا پنجشنبه … روزی سه ساعت ، مشکلی که ندارین ؟؟

دانلود رایگان رمان میوه ممنوعه

کمی فکر کرد و گفت :
_نه … خیلی هم خوبه !!
سری تکون دادم و گفتم :
_پس من از حضورتون مرخص می شم …
_ناهارو امروز با منو پرهام بخورین !!
ابروم رو بالا انداختم … مودبانه ولی در عین حال دستوری جمله اش رو ادا کرده بود … بدون اینکه نرمشی توی صدام ایجاد کنم گفتم:
_نه ممنون !!
و عقب گرد کردم تا از اتاق خارج بشم … پشت سرم اومدن بیرون !! از پله ها پایین رفتم و چرخیدم سمتشون … با یه نیمچه لبخند گفتم :
_بقیه مسیر رو بلدم …
ابتسام خندید و شونه بالا انداخت … گفت :
_هر طور راحتین …
_روزتون خوش !!
_بسلامت …
به طرف در سالن رفتم و سندلا رو با کفشای خودم عوض کردم … از سالن بیرون زدم و با قدمای محکم و آروم به طرف در حیاط رفتم … از خونه خارج شدم و عینک آفتابیم رو که روی موهام بود پایین اوردم و گذاشتم روی چشمام … رفتم سر کوچه و برای اولین تاکسی دست بلند کردم …
سوار شدم و آدرس خونه خودمون رو دادم … ازشیشه سمت خودم به بیرون چشم دوختم و تا رسیدن به مقصد گوش به حرفای مجری رادیو دادم … جلوی خونه پیاده شدم و بعد از پرداخت کرایه ، ماشین از کوچه خارج شد … دسته کلیدم رو از توی کیفم در اوردم و در خونه رو باز کردم … پا که توی خونه گذاشتم عطر گلای مریم مشامم رو پر کرد … لبخند نشست روی لبام … عینکم رو روی موهام گذاشتم و در رو پشت سرم بستم … چشمام رو بستم و عمیق نفس کشیدم …

دانلود رایگان رمان میوه ممنوعه

دانلود رایگان رمان میوه ممنوعه

راهنما

برای دریافت رمان کافی است بر روی دکمه بالا کلیک نمایید تا رمان به آسانی دانلودشود.

رمان میوه ممنوعه,

دانلود رمان میوه ممنوعه برای موبایل,

عکس شخصیت های رمان میوه ممنوعه,

دانلود رمان میوه ممنوعه apk,

دانلود رمان میوه ممنوعه نگاه دانلود,

رمان میوه ممنوعه  قسمت اول,

دانلود رمان میوه ممنوعه نسخه apk,

دانلود رمان میوه ممنوعه  apk,

رمان میوه ممنوعه قسمت اخر, رمان,

رمان نودهشتیا,

رمان های زیبا و خواندنی,

رمان معشوقه ۱۶ ساله,

رمان اشتباه شیرین,

رمان مستانه عشق,

سایت باغ رمان,

رمان شام مهتاب,

دانلود رمان جدید نودهشتیا, رمان هایMaryam-23

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است