خانه » داستان های عاشقانه » دانلود رمان بی کسی لیلا برای موبایل و تبلت

دانلود رمان بی کسی لیلا برای موبایل و تبلت

رمان عاشقانه،نمیدونم باید چی بگم و از کجا شروع کنم اما بهترین کلمه برای شروع بدبختی و بدشانسیه

دو تا بچه بودیم و البته تنی هم نبودیم من و برادرم کیوان…

 دانلود رمان بی کسی لیلا برای موبایل و تبلت

نمیدونم باید چی بگم و از کجا شروع کنم اما بهترین کلمه برای شروع بدبختی و بدشانسیه

دو تا بچه بودیم و البته تنی هم نبودیم من و برادرم کیوان…….پدرم عرق خور و معتاد و ……..هر اشغالی

که نباید باشه بود و مادر هم که وقتی بابام یه ماه یه ماه میرفت

و پیداشت نمیشد خرج ما رو از طریق

فروش و سبزی پاک کن……….تو یه خونه اشغالی و ۷۰ متری تو جنوب تهران زندگی میکردیم شرایطم

 دانلود رمان بی کسی لیلا برای موبایل و تبلت

زود منو با دنیا و زندگی اشنا کرد و من ۱۵ سالگی عاشق این بودم که یا دوستام برم بیرون وتفریح کنیم………از کیوان میترسیدم کیوان ۴ ۵ سال از من بزرگ تر بود و خودش هم اخره کثافت و دخختر باز اما با این حال رو من خیلی غیرت داشت…..تا دبیرستانی شدم حواسش رو بیشتر جمع کرد و گیر دادناش بیشتر شد…….بابا افتاد زندان و دیگه ما ت دوسال نمیدیدیمش مامانم هم فحش میداد به بابام و میگفت بهتر که دیگه سرخر تو این خونه نیست کیوان بچه این بابا نبود و بچه اون شوهر قبلیه مامانم بود که مرد خوبی بود اما بدبخت اخرشم میفته و میمیره………کیوان از مامان فحش نمیخورد.اما من بدبخت تا به کارای مامان اعتراض میکردم باید فحش میشنیدم….

 دانلود رمان بی کسی لیلا برای موبایل و تبلت

تو هم از تخم همون مرتیکه نسناسی

داشتم میگفتم……….مامان هر شب دیر میومد خونه ارزوی یه روز خوب بودنش رو به گور میبردم کاش بابا داشتم کاش مامان خوب داشتم کاش و کاش و کاش پیکان میددیدم دلم ضعف یرفت چه برسه به یه بچه ای که یه دستش تو دست ننش باشه و یکیش تو دست باباش……….گیر دادنای کیوان شروع شده بود……..یه ربع دیر از مدرسه برمیگشتم داد بیداد میکرد و فحشم میداد اما کتکم نمیزد فقط تهدید میکرد تهدیدایی که ترس رو تو وجودم مینداخت……………

 

دانلود رمان بی کسی لیلا برای موبایل و تبلت

 

اینم یک شعر جدید از کاربر سایت مژگان عباسلو:

ساعت گُل سر قرار آمد
دخترک، عصر یک بهار آمد

چون نسیمی که می وزد یا نه
شکل جریان آبشار آمد

عطر گلهای دامنش پیچید
در خیابان انتظار… آمد –

از همه یک سوال می پرسید:
– یک نفر ساعت چهار آمد؟

خانم! آقا! ندیده اید او را؟
یک غریبه که در غبار آمد؟!

– او که با تاکسی از اینجا رفت؟
یا همانی که با قطار آمد؟
***
باد گلهای دامنش را برد…
دخترک با دلش کنار آمد

آفتاب از مسیر خود برگشت
ماه آهسته در مدار آمد

داشت کم کم دوباره شب می شد
افتضاح بدی به بار آمد:

با نخستین قطار از آنجا رفت
مرد با آخرین قطار آمد

مژگان عباسلو

ساعت گُل سر قرار آمد
دخترک، عصر یک بهار آمد

چون نسیمی که می وزد یا نه
شکل جریان آبشار آمد

عط

تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است