خانه » داستان های عاشقانه » دانلود رمان عاشقانه بامداد سرنوشت-pdf

دانلود رمان عاشقانه بامداد سرنوشت-pdf

با سلام امروز رمان بسیار زیبای بامداد سرنوشت که سرشار از احساسات هست رو برای شما آماده نموده ایم برای  دانلود به ادامه بروید.

دانلود رمان عاشقانه بامداد سرنوشت-pdf

پدربزرگم سرشناس بود . در بازار حاج صادق میگفتند صد تا از دهانشان بیرون میریخت روی اسمش قسم میخوردند و همه دست بوسش بودند . پولش از پارو بالا می رفت . بی حد داشت و بی حساب خرج میکرد . به گفته ی پدرم هر مراسم مذهبی که د رسال بود در خانه ی حاج صادق باز بود و خانه از جمعیت پر میشد . غذای مفصلی پخت میکرد و لقب غلام ابا عبدا . . . را گرفته بود . گاهی وقتها هم فقط خرج میداد و جمعیت دو پشته قابلمه به دست جلوی در باغ جمع میشدند . پدرم میگفت ظرفها را برادرم مسعود میگرفت و بمن میداد و من باید به آشپز میسپردم . او هم پر از برنج میکرد و به یک ملاقه فسنجان را با روغن حیوانی روی آن میریخت آخر آقاجون فسنجان را شاه خورشت ها میدانست و خلاصه در آخر من یک نصفه نان سنگک رویش میگذاشتم و باز به مسعود میدادم . حسابی شلوغ میشد . دعوا میکردند . بعضی میخواستند زرنگی کنند و دوباره غذا بگیرند . بعد هم که به ته دیگ میرسید خودمان دور دیگ جمع میشدیم . دیگر کسی ملاحظه ی قاشق و چنگال نمیکرد و با دستهای چرب و چیل تکه ای برمیداشت و رویش را خورش میداد و مشغول میشد .

دانلود رمان عاشقانه بامداد سرنوشت-pdf

خلاصه مرد شریفی بود سلیم النفس ضعیف نواز و حمایتگر . دست هر بیچاره و بدبختی را میگرفت . ماهی یکبار خانواده های بی بضاعت را مایحتاج میداد . از ایمان و تقوایش مادرم هم تعریف میکرد . از مومنان دو آتشه بود متعصب و غیرتی .

پدرم میگفت:نماز اول وقتش ترک نمیشد . ماهی دوبار به نانوای محل پول یک روز پختش را میداد تا به مردم نان مجانی بدهد . اما . . .

20 سال پدر بیچاره ی مرا طرد کرده بود . آنهم به جرم عاشقی که در مرام و مسلک حاج صادق از این حرفها خبری نبود . دختری که با پسر رابطه برقرار کند ولو در حد حرف باید سرش را گذاشت لب باغچه . به عقیده اش فاتحه ی آن زندگی که زنش چنین دختری باشد باید خواند . از همه بدتر اینکه اون دختر هم نه در قید حجاب باشد نه در قید و بند مذهب . حرفش این بود:اولا تو غلط کردی عاشق شدی . دوما این دختر وصله ی ما نیست وصله ناجوره . کبوتر با کبوتر . باز با باز . مادرم در زیبایی کم نداشت . همه جا چشمها را به خود جلب میکرد . عشوه گر و لوند بود . و بالاخره طنازی هایش پدرم را اسیر خود میکرند . چه قشقرقی به پا میشود خدا میداند و بس .

دانلود رمان عاشقانه بامداد سرنوشت-pdf

حاج صادق تهرانی نسب خون به جگر این دو جوان میکند و رضایت به ازدواج نمیدهد .

مادرم عروس دلخواه او نبوده و باعث سرشکستگی شان میشده . با آمدنش آبروی چندین و چند ساله شان به باد میرفته . ولی پدرم سرسختانه پایش می ایستد و با مادرم ازدواج میکند . حاج صادق پیغام میدهد:پشت گوشت را دیدی خانه پدرت را دیدی . ما یک اولاد داشتیم . مرد .

20 سال مادرم از بی مهری هایشان برایم گفته بود . از همه ی خانواده ی پدرم متنفر بودم . از اعتقاداتشان حالم بهم میخورد . از هر چه چادر و چاقچور بود بدم می آمد . عقب مانده بودند . تازه خودشان را از همه بالاتر و استخوان دار تر میدانستند . از خود راضی و متکبر آدمهایی که زن را برای پستو میخواستند و زاییدن زنانشان برده شان بودند نه خانم خانه . زنها باید هر چی مردشان میگفت جیکشان در نیاید و فقط بگویند چشم . پدرم با دست خالی ادامه تحصیل داده بود و بورس تحصیلی او را به آلمان آورده بود . در اروپا تخصصش از حرفه هایی بود که سر و دست برایش میشکستند . بالاخره مقیم آلمان شده و با مادرم ماندگار میشوند .

دانلود رمان عاشقانه بامداد سرنوشت-pdf

سال 1370 بود .

19 ساله بوده و اقاجون همان حاج صادق تهرانی نسب و عزیز برایم فقط در دو قاب عکس بودند . نه شناختی و نه احساسی . بود و نبودشان یکی بود . آنها مادرم را نخواسته بودند پدرم را پس زده بودند حالا هم حتی مرا که مغز بادامشان بودم نمیخواستند . نمیگفتند شما مرده اید زنده اید .

دانلود رمان عاشقانه بامداد سرنوشت-pdf

با مادرم مشغول حرف زدن بودیم که تلفن زنگ زد . مادرم گوشی را برداشت . از ایران بود . رنگش پرید . چشمهایش گشاد شده بود . حرف نمیزد فقط جواب میداد بله یا نخیر .

اشاره کردم:کیه؟اصلا حواسش بمن نبود انگار جایی را نمیدید . دستش میلرزید و گوشی را از این دست به آن دست میداد . اخم کرده بود و به چند ثانیه نکشید که قطع کرد .

دانلود رمان عاشقانه بامداد سرنوشت-pdf

به فکر رفت و خیره زمین را نگاه میکرد . داشتم از فضولی میمردم . دوباره پرسیدم:مامان کی بود؟
نگاهش بروی صورتم کشیده شد . با بیحالی گفت:حاج صادق . چشمم گشاد شد . نیم خیز شدم و با اینکه درست شنیده بودم دوباره گفتم:حاج صادق؟آقاجان؟

دانلود رمان عاشقانه بامداد سرنوشت-pdf

مادرم سر تکان داد و گفت:عزیز سرطان گرفته چند صباحی بیشتر نمیمونه . خواست که بریم ایران .
با حرص گفتم:چه رویی دارن . بیخود جوابشو دادی . 20 سال از بچه شون سراغ نگرفتن تو خوبی و خوشی شون ما آدم نبودیم . حالا موقع جنازه کشی مهرداد جون عزیز شد؟

مادرم غرق فکر بود . نه مرا میدید و نه حرفهایم را میشنید . 20 را مرور میکرد و فقط هر از گاهی میگفت:ای داد بیداد امان از کار خدا .

پدرم آنشب دیروقت آمد و وقتی مادر ماجرا را گفت مات و مبهوت اشکش سرازیر شد تا صبح نخوابید . از عزیز میگفت . از عمه مهناز تعریف میکرد . از شیطنتهای عمو مسعود . از فرار عمه ملوک از مدرسه . حرفهایش تمامی نداشت و تا حرف عزیز میشد چانه اش میلرزید و اشک صورتش رامیشست . مادر هم با دیدن بغض او لبهای سرخش را بر هم میفشرد و گریه اش میگرفت . به سرعت برق و باد پدرم کارهایش را راست ور یس کرد و ما عازم تهران شدیم .

دل توی دلم نبود . دستهایم مثل دو تکه یخ شده بود . نمیدانم ترسیده بودم یا اضطراب رو در رو شدن بود . مادرم هم دست کمی از من نداشت . مدام سفارش میکرد همه اش تکراری . میگفت باید نقش بازی کنیم و بگوییم ما با شما همرنگیم . غر میزدم:وای مامان دیگه حالم داره بهم میخوره چقدر میگی اصلا من همینم که هستم .

دستم را گرفت و با زبان قربان صدقه گفت:کتی جون قربونت برم اگه میگم میترسم . بعد هم ما باید احترام اونا رو حفظ کنیم وگرنه خورده برده که نداریم . یه وقت حرفام یادت نره ها!

با غیظ گفتم:نه نفهم که نیستم .

-الهی فدات بشم دیگه اخم نکن . جلوی بابات زشته .

پدرم سر از پا نمیشناخت . ذوق زده شده بود . مثل زندانی ای که عفو خورده رفتار میکرد . با مانتو و روسری داشتم میپختم . پدر هوا گرم بود عادت نداشتم و مرتب روسری را جلو میکشیدم که سر نخورد . در سالن فرودگاه تهران هر کس عزیزش را در بر گرفته بود . بعضی گریه میکردند . بوی عطر دسته های گل همه جا را پر کرده بود . نمیدانستیم چه کسی به استقبالمان آمده . با مادر گوشه ای ایستادیم و پدرم رفت تا دوری بزند . هنوز چند قدمی از ما دور نشده بود که با صدای مسعود مسعوده او برگشتیم . مردی میانسال با موهای جوگندمی پدر را در آغوش گرفته بود و اشک از چشمش سرازیر شده بود . دلش نمی آمد او را رها کند . بالاخره از پدر جدا شد . دو دست پدرم را در حالیکه روبرویش ایستاده بود در دستانش گرفته بود و میخندید .

قد و بالای پدرم را ورانداز میکرد و با خنده اش دانه های درشت اشک از چشمانش پایین می آمد .

-شکل مردها شدی بچه!باورم نمیشه . یعنی خودتی مهرداد؟

همینطور که با کف دست اشکهایش را پاک میکرد . با پدرم بطرف ما آمد . پدرم دستش را به سمت مادر گرفت:خانمم مهتاج و اینم دخترم کتی .

دانلود رمان با لینک مستقیم:

تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است