خانه » داستان های عاشقانه » رمان عاشقانه عشق خیالی

رمان عاشقانه عشق خیالی

رمان عاشقانه عشق خیالی  داستانی برگرفته از مشکلات و معظلات …. برای مشاهده به ادامه بروید.

رمان عاشقانه عشق خیالی

رمان های عاشقانه جدید و رمانتیک

اونروزا خانواده حسابی و تهرانی ، روزهای شلوغ و خوبی را پشت سر می گذاشتند
. همه به آرزوهایشان رسیده بودند . به جز مهشید و جمشید . آخه تنها پسر
خانواده حسابی داشت داماد می شد که دختر خانواده تهرانی رو خوشبخت کنه .
این دوتا از بچگی با هم دیگه بزرگ شده بودن و همه اون دو تا رو به نام
همدیگه صدا می زدن . حالا هم وقتش بود که به آرزوی چندین سالشون جامه عمل
بپوشونن . بدون اینکه یه سر به دل جمشید و مهشید بزنن ، ببینن توی دل این
جوونا چه خبره . ای دل غافل ! توی دل جمشید ، مهر مریم دختر حاج حسین ،
معمار معروف محله جا خوش کرده بود و عاشق و معشوق همدیگر بودن و قلب شون به
خاطر همدیگر می تپید و قلب مهشید و علی پسر حاج کاظم ، تاجر بازاری معروف
هم ، با هم پیوند خورده بود .

رمان عاشقانه عشق خیالی
اون دوتا هر کدوم به طور جداگانه قصری پر خوشبختی ، در آینده و در کنار
معشوقه عزیزشون ساخته بودن و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کردن . اون دوتا
برای هم مثل یه خواهر و برادر مهربون بودند و با هم قرار گذاشته بودن که
روی حرفشون پافشاری کنن ، تا خانواده ها دست از این تصمیم غلط بردارند .
اما دست زمونه حسود ، آرزوهای اونا رو نقش بر آب کرده بود ، و حالا بدون
عشق و با چشمی نگران به آینده کنار هم نشسته بودن . مهشید از 15 سالگی
خواستگارای فراوانی داشت و علی هم تو سن 18 سالگیش اومد . ولی خانواده
تهرانی با تاکید بر اینکه مهشید عروس حسابی هاست اونو رد می کردن و بهش
جواب رد می دادن . جمشید هم مصر بر اینکه پدر و مادر رو راضی کنه برن
خواستگاری مریم ، ولی اونا هم مثل خانواده تهرانی می گفتن : ما فقط یه عروس
داریم اونم مهشیده و بس . هر دو با خانواده هاشون جنگیدن تا اینکه به سن
22 و 24 سالگی رسیدن .

جریان ناکامی اون دو نفر به این قرار بود که :

رمان عاشقانه عشق خیالی

یک شب که پدر جمشید داشت گرامافون رو ، روشن می کرد رو کرد به خانوم حسابی و
بدون اینکه به این اهمیت بده که جمشید داره روزنامه می خونه و گوشش با
اوناست . بدون مقدمه گفت :

رمان عاشقانه عشق خیالی

شنیدی حاج حسین معمار دخترش رو عروس کرده .

که رنگ از رخ جمشید پرید . خانوم حسابی هم با خنده گفت :

الهی شکر ، دختره داشت پسرم را از راه بدر می کرد و هوائیش می کرد . خیالم راحت شد ! حالا دیگه دست از سر جمشید بر می داره .

جمشید عین یه مجسمه خشک و بی حرکت شده بود . آقای حسابی هم گفت :

پس خانوم ، فردا زنگ می زنی به خواهرت که بریم خونشون .

جمشید شنیدی پدرت چی گفت ؟ فردا باید بری سفارش یه دسته گل بزرگ بدی ، جمشید با توام ؟ … جمشید .

اما جمشید ، نه جواب می داد ، نه حرکت می کرد .

رمان عاشقانه عشق خیالی

خانوم حسابی بلند شد و رفت روزنامه رو از دستش کشید . اما باز هم تکون نخورد . خانوم حسابی جیغ کوتاهی کشید .

حسابی ؟ حسابی بیا ، جمشید خشکش زده ، عجله کن زنگ بزن به دکتر مفید ! …

دکتر فوری خودش رو رسوند . نبض جمشید تقریبا احساس نمی شد . دکتر مشغول معاینه شد که خانم حسابی پرسید :

دکتر بگین چه بلایی سر پسرم اومده ؟

 

رمان عاشقانه عشق خیالی

افت شدید فشار و شوک ! فعلا یه سرم بهش وصل می کنم . اما در برابر محرک عکس العملی نشون نمی ده ! آیا خبر خاصی بهشون دادین ؟!

نه !
رمان عاشقانه عشق خیالی

به هر حال دچار شوک شدید روحی بدی شدن و خیلی باید مواظبش باشین . حالش که بهتر شد فردا بهم زنگ بزنید ، بیام ببینمش !…

جمشید با داروی مسکن به خواب رفته بود . نیمه های شب بود که به هوش اومد . اولش گیج بود ، اما یک دفعه از جاش پرید !

مریم ،… مریم ، … ازدواج … نه این امکان نداره ! محاله بدون لباس و
با پای برهنه ، توی اون برف شدید از خونه زد بیرون . با سرعتی که تا این
لحظه قدرتش رو تو پاهاش ندیده بود ، به طرف خونه مریم می دوید .

رمان عاشقانه عشق خیالی

خدایا دروغ باشه … مریم ؟ … نه ! … ما به همدیگه قول دادیم که تا آخرش به پای همدیگه بمونیم . نه !… دروغ می گن …

توی همین فکرها بود که رسید به خانه حاج حسین . رفت زیر پنجره اتاق مریم .
برخلاف همیشه برق اتاق مریم روشن بود . با تمام وجود فریاد زد . فریادی که
بیشتر به ضجه شبیه بود :

مریم … مریم …

رمان عاشقانه عشق خیالی

مریم پنجره رو باز کرد و با گریه جمشید رو صدا زد . اما اونقدر تو اون چند
روز گذشته ، گریه کرده بود که صداش در نمی اومد . واسه همین هم فقط با
چشمایی پر از اشک به جمشید که مثل دیوونه ها شده بود نگاه می کرد . جمشید
پشت سر هم مریم رو صدا می کرد . برق اتاقهای دیگه هم به سرعت روشن شد .

حاجی و پسرش جواد ، سراسیمه اومدن بیون و بهت زده جمشید رو نگاه کردن . بعد
از چند لحظه رفتن جلو ، جمشید رو دیدن . براشون خیلی غیره منتظره بود .
جواد که انگاری خیلی به غیرتش برخورده بود رفت و یقه جمشید رو چسبید .
جمشید پسری که توی محل و بازار به متانت معروف بود ، اسم مریم رو بیاره !
اونم این وقت شب ؟

رمان عاشقانه عشق خیالی
حاجی هم شناخته بودش . توی این یکی ، دوسال ، دست کم ده باری اومده بود
خواستگاری مریم و هر بار بهش گفته بود باید با پدر و مادرت بیایی ، اونوقت
مریم را بهت میدم ! رفت به طرفش . جمشید بدون این که روی رفتارش کنترلی
داشته باشه ، دستش رو بلند کرد و یه سیلی محکم زد توی گوش حاج حسین . با
گلاویز شدن جواد و کتک کاری ، همسایه ها ریختن بیرون . بعد از کلی دعوا و
خبردار شدن پاسگاه ، حاج حسین و جواد و جمشید رو با دست و صورتهای خونی و
لباسهای پاره بدن پاسگاه . با خانواده جمشید هم تماس گرفته شد . حاج حسین
شکایت کرده بود و خواستار بازداشت شدن جمشید شده بود .

رمان عاشقانه عشق خیالی
پدر و مادر جمشید اومدن و توسط پاسگاه از قضیه مطلع شدن . آقای حسابی رفت
پیش حاج حسین و داستان عاشق شدن جمشید رو براش تعریف کرد و گفت :

حالا ازت میخوام بزرگی کنی و شکایتت رو پس بگیری .

حاج حسین تو رودربایستی گیر کرد و گفت :

باشه پس می گیریم ولی به شرط اینکه …

جواد پرید توی حرفای پدرش و گفت :

نخیر ، من رضایت بده نیستم ، اون پسره دیوونه میخواد قاطی خونواده ما بشه ، اصلا راه نداره …

که با اشاره پدرش ساکت شد . حاج حسین ادامه داد :

به این شرط که دیگه حرفی از مسئله خواستگاری از مریم به میون نیاد . چون که مریم دیگه نامزد کرده …

 

رمان عاشقانه عشق خیالی

شکایت پس گرفته شد و مامور جمشید رو از بازداشتگاه بیرون آورد . آقای حسابی
اونو برد پیش حاج حسین که از حاجی معذرت خواهی کنه . جمشید گفت : من از
حاجی معذرت خواهی می کنم . ولی همین جا ، مریم رو ازش خواستگاری می کنم !
کاری رو که پدر شما ، چند ساله با وجود التماسهای من برام انجام ندادین و

و خم شد دست حاجی رو ببوسه ، اما جواد دستای حاجی رو پس کشید و گفت :

مریم ، نومزد داره و چند روز دیگه عروسیشه …

جمشید با دو زانو افتاد روی زمین وبا صدای بلند گریه کرد و ناله کنان به حاجی التماس می کرد و گفت :

حاجی ، مگه نگفتی با بزرگترت ؟ اینم پدر و مادرم ، دیگه چی می خوای ؟ حالا
ازت میخوام پدری کنی و حرفم رو قبول کنی . من نمیدونم اون پسر کیه ، ولی
مریم تو ، یادگار حاج خانوم تو ، که می دونم خیلی دوستش داشتی ، با من
خوشبخت می شه . من بعد از خدا ، مریم رو ، با تمام وجود دوست دارم . اگر
مریم رو به من ندی ، من می میرم ! خودتون که می بینین با خبر نامزدیش
اینجوری شدم ، اگه عروسی کنه به اون خدایی که رفتی زیارتش کردی ، می میرم ،
دق می کنم …

با ناله های جمشید و خواهش های اون ، همه اونایی که اونجا بودن و پدر و مادر جمشید هم به گریه افتادن به غیر از جواد .

دل حاجی هم نرم شده بود و گفت : حالا بلند شو برو خونه . فردا …

که جواد دوباره پرید وسط حرفش و گفت :

رمان عاشقانه عشق خیالی
حاجی غیرتت کجا رفته مرد ؟ مریم شوهر داره . خیلی هم دوستش داره ! می خوای
بدیش به این مجنون بی صفت که نصف شب میاد دم در خونت و آبروتو …

حاج حسین صورتش سرخ شده بود . جواد راست میگفت . جمشید آبروی اونو با داد
وبیدادش ، توی محله برده بود ، مخصوصا با اون سیلی . رو به جواد کرد و گفت :
تو خفه شو !

رضایت خواستین ، دادم ! حالا پسرتون رو بردارین ببرین خونه و اگه بازم خواست از این دیوونه بازی ها در بیاره زنجیرش کنید ! …

آقای حسابی که بدجوری به دک و پزش برخورده بود ، ولی رضایت دادن حاجی و
آزاد شدن جمشید بیشتر براش اهمیت داشت ، واسه همین هم هیچی نگفت . ولی
جمشید دوباره صدای گریه اش رو بلند کرد و گفت :

رمان عاشقانه عشق خیالی
حاجی ، تو رو به مکه ای که زیارتش کردی منو رد نکن ! باشه ، هرچی بگین حقمه
، دیوونه ، روانی ، مجنون ، ولی تو رو به اون خدایی که می پرستی ، مریم رو
بده به من . برو ازش بپرس ، به خدا اون فقط منو دوست داره … حاجی …
رمان عاشقانه عشق خیالی

حاجی رفت توی فکر : پس دلیل مریم برای رد کردن خواستگارای این چند ساله ،
جمشید بوده ، اما چرا هیچی نمی گفت ، اون عزیز دردونش بود . مریم نجابت
داشت و چیزی نمی گفت و دلیلش ترک نکردن من بود . ترک نکردن ، خونه ای که
همه جاش بوی مامانش رو می داد .وقتی هم ، اونروز به خواستگارش خواب مثبت
دادم ، فقط یه کم گریه کرد . این چند روزه هم که همش توی اتاق بود .من چرا
نفهمیدم ؟! ولی حالا من قول دادم . اگه حاجی بزنه زیر حرف و قولش ، خبرش تا
کجاها که نمی ره . آره حرف مرد یکی … نه من مریم رو به این دیوونه نمیدم
! هرچی باشه نامزد مریم …

وقتی به خودش اومد دید جمشید روی زمین افتاده و هنوز پاهاش رو گرفته و قسمش میده . ولی غرور و غیرتش نشکست و گفت :

من فقط رضایت دادم ولی دختر بهت نمی دم ! مریم خودش بهم گفت که نامزدش رو دوست داره …

باور نمی کنم ! تو دروغ می گی ! مریم بخاطر من چند ساله که عروسی نکرده . تو دروغ میگی . همتون دروغ می گید …

جواد دوباره یقه جمشید رو چسبید . ولی حاجی کشیدش کنار و گفت :

بیا بریم … گفتم که حرف مرد یکی …

رمان عاشقانه عشق خیالی

حاجی ، مگه دین و ایمون نداری ؟ مرمی ، منو دوست داره ، چرا دروغ میگی ؟ …

حاجی بدجوری عصبانی شد و گفت :

حالا که اینجوری شد . همین فردا بساط عقدش رو به پا می کنم ، تا بفهمی که کی دروغ می گه و …

جمشید با حالتی که همراه با خشم و غضب و گریه قاطی شده بود ، بدون اینکه بفهمه چی می گه ، گفت :

رمان عاشقانه عشق خیالی

تو غلط می کنی ! همین فردا میام ، عقدش می کنم و می برمش ، چه بخوای ، چه نخوای ! …

پس می خوای بجنگی ، شکست می خوری ، جوجه فکلی … اگه دست از پا خطا کنی ، دوباره میدم بندازنت زندون …

پدر و مادر جمشید که تا حالا فقط اونا رو نگاه می کردن ، اومدن به زور
جمشید رو از زمین بلند کردن و از حاجی و جواد معذرت خواهی کردن . و جمشید
رو سوار ماشین کردن . ماشین همینطور با رانندگی آقای حسابی جلو می رفت . جز
صدای گریه آروم جمشید ، صدای دیگه ای به گوش نمی رسید ، تا رسیدن به خونه .

رمان عاشقانه عشق خیالی
جمشید بدجوری می لرزید ، قادر به راه رفتن نبود . با کمک پدرش رفت بالا و
خوابید توی رختخوابش . صدای گریه جمشید فضای خونه رو پر کرده بود . خانوم
حسابی هم داشت آروم آروم اشک می ریخت . شاید گذشته خودش رو می دید و به
یادش اشک … .

آقای حسابی یه فنجون قهوه گذاشت جلوی خانومش و یکی هم برد برای جمشید که
عین یه بچه گوشه اطاق کز کرده بود و سرش رو آروم می زد به دیوار .

آقای حسابی دستش رو گرفت که بلندش کنه ، ولی تکون نخورد . گفت :

بیا این قهوه رو بخور آروم می شی ! بعد از اون برو راحت بگیر بخواب . اون دختر رو هم فراموش کن …

رمان عاشقانه عشق خیالی

که یکدفعه جمشید عین برق گرفته ها از جا پرید و فنجون رو پرت کرد به دیوار و فریاد زد :

فراموش کنم ؟ شما می فهمین عشق یعنی چی ؟ شما هیچ وقت عاشق نبودین تا وضعیت
منو بفهمین ! ولی من عاشقم … دیگه از همه چی بدم میاد . از پول شما …
از این خونه جهنمی … از همه چی ! هر وقت یادم میاد تنها بودم … این چند
ساله حرفم رو نشنیده گرفتید و گفتین : اون هم شان ما نیست ! آره ، پول ،
پول ! هم شان شما اون دختریه که توی پول غرق باشه ، اونوقت منم بتونم با
پولم عشقش رو بخرم . ولی من مثل شما نیستم . من مریم رو دوست دارم . برای
به دست آوردنش هرکاری که لازم باشه انجام می دم ! این تازه اولشه . شما و
مامان هم اگه خواستید کمکم کنید ، اگه نه خودم می تونم ! حالا هم میخوام
تنها باشم . فقط یه چیزی ، اگه من به مریم نرسم هیچ وقت شما را نمی بخشم ،
هیچ وقت .

جمشید ساکت شد و دیگه هیچی نگفت . آقای حسابی هم تیکه های فنجون شکسته شده
رو جمع کرد و رفت بیرون . اون شب هر سه تایی دور از هم گوشه دنجی رو گیر
آورده بودن و با خودشون خلوت کرده بودن . پدر به زندگی خشک و رسمی و بدون
گرمای عشق ! مادر به قلب شکسته خودش و چه بسا تباه شدنش و خدا داند که
جمشید به چه !

رمان عاشقانه عشق خیالی

فصل دو صبح ساعت هشت و نیم بود که جمشید با سر و وضعی نه چندان مرتب از
اتاقش بیرون اومد . پدر هنوز روی کاناپه خوابیده بود و به سرکارش نرفته بود
. چیزی که جمشید از اول عمرش ندیده بود و سابقه نداشت . مادر هم روی صندلی
راحتیش ، پشت پنجره به خواب رفته بود . بدون سروصدا از خونه رفت بیرون .
تا ساعت ده توی کوچه ها پرسه زد . یکدفعه چیزی به خاطرش رسید ! رفت به طرف
بهشت زهرا . از اون دور شناختش ! یک کم رفت جلوتر ، طوری که مریم ، متوجه
حضور اون نشه . نیم ساعتی گذشت ، اما مریم دست از گریه کردن بر نمی داشت ،
اونم دیگه بیشتر از این طاقت نیاورد . رفت جلو .

 

رمان عاشقانه عشق خیالی
مریم ، مریم جان ؟ بلند شو . بسه دیگه . تو دل منو هم آتیش زدی ، چه برسه مادرت که اون زیر خوابیده …

مریم با چشمای ورم کرده که نشونه چند شب بی خوابی و گریه های زیاد بود به جمشید نگاه کرد .

مریم من ! کاشکی چشمام کور بود و این چهره و لحظات رو نمی دید .

سلام آقا جمشید ! چطوری فهمیدید من اینجام ؟!

سلام ! اونم اینطور غریبانه . انگار که با هم غریبه چند ساله بودن .
انگارنه انگار ، تا دیروز حرفای عاشقونه با هم زمزمه می کردن ! آقا جمشید
؟!

سلام به عزیز دلم ، یعنی اینقدر برات غریبه شدم که اینطور باهام حرف می زنی
؟ من همیشه میام اینجا ، چه پشت سرت و چه بدون تو ، من و حاج خانوم
خدابیامرز با هم زیاد حرف زدیم . اصلا از اون اجازه گرفتم و عاشقت شدم !

تو خودت خواستی برام غریبه بمونی ! مگه نه …

تو دیگه چرا ؟ تو که بهتر از هر کس دیگه ای از حال دل من خبر داری ! می
دونی که من هیچ وقت به زندگی بدون تو فکر نمی کردم و نمی کنم . من بدون تو

جمشید ، دیگه واسه گفتن این حرفا دیر شده ! حالا دیگه من نامزد دارم ، می شناسیش ، احمد آقا !

احمد آقا ؟ اون که سی ، چهل سالشه ! پیره ! مریم بگو که دروغ می گی ، نه !
تو راستش رو نمی گی . مریم بگوه همه اینا خوابه ، کابوسه . بزن تو صورتم تا
از این کابوس بیدار بشم ، اتفاقات دیشب . بیا بزن بذار بیدار بشم …

رمان عاشقانه عشق خیالی
و دست مریم رو از صورتش برداشت که به خودش سیلی بزنه ، مریم فوری سرش رو انداخت پایین .

مریم سرت رو بلند کن ببینم ! می گم سرتو بیار بالا … مریم این کبودی مال چیه ؟ کدوم نامردی دست روی تو بلند کرده ؟

به حال تو چه فرقی میکنه ؟!

مریم یکبار دیگه این حرف رو بزنی ، به خدا سرم رو می کوبم به این سنگا! تو رو جون جمشید قسم ، دیگه از این حرفا نزن .

مریم دوباره زد زیر گریه .

رمان عاشقانه عشق خیالی

گریه نکن ! بگو کی اینکار رو کرده ؟ کدوم نامرد روی تو دست بلند کرده ؟ بگو

سرجریانات دیشب با جواد دعوام شد ، اونم …

غلط کرده ، تو مگه صاحب نداری ؟ بدجوری سرش تلافی کنم ! …

هیس … مردم دران نیگامون می کنن ، بیا از اینجا بریم …

مریم ، به خاطر دیشب ، یعنی … اگه دست روی بابات بلند کردم منو ببخش ، دست خودم نبود …

اون دوتا ، بی خیال همه چیز شروع کردن به راه رفتن و حرف زدن و تجدید عهد کردن …

جمشید ساعت چنده ؟

یک ونیم …

رمان عاشقانه عشق خیالی

وای الان بابا اومده . جواب جواد رو چی بدم …

نترس اتفاقی نمی افته ، راستیاتش من که نفهمیدم چه جوری گذشت ! مریم بیا و
باباتو راضی کن ، نامزدیت با اون مرده رو به هم بزنه … به خدا همین فردا
میام می برمت !

خیلی هم تند نرو ! الان چند ساله که این حرف رو میزنی ؟

اه … مریم قرار شد دیگه در این مورد حرفی نزنی به خدا اگه این کار رو انجام بدی ، به جون جفتمون …

دلم میخواد ، ولی دلم بدجوری شور می زنه ، اما سعی می کنم ، شاید راضیش کردم اما اگه نشد چی ؟ …

هیس … قرار شد که بشه ! یعنی بتونی ، و اگه نشد با همدیگر فرار می کنیم .
به عقد محضری و یه زندگی آروم توی یه شهر دیگه ، یا شایدم اونور دنیا !
جایی که دست هیچ کس بهمون نرسه ، دور از آدمایی که …

من زن تو می شم ، ولی همچین کاری رو نمی کنم ! بابا دق می کنه ! … جمشید
یعنی میشه من و تو به هم برسیم ؟ … می خوام یه قول بهت بدم ! من زن اون
مرده نمی شم ! اگه خواست همچین اتفاقی بیفته خودمو می جمشید با عجله جلوی
دهن مریم رو گرفت و گفت :

یا هر دوتا می مونیم و زندگی می کنیم یا هر دومون با هم می
میریم ، عین قصه های کتابا و فیلم ها … برو امیدت به خدا باشه . منتظر
جوابت می مونم !

مریم خداحافظی کرد و جمشید با تمام وجود که عشق احاطه اش کرده بود ، رفتن
مریم رو نگاه می کرد و لبخند میزد به زندگی خوبی که قرار بود با اون شروع
کنه ولی …

رمان عاشقانه عشق خیالی
الو ، الو سلام جمشید جون داماد عزیزم ! سایتون سنگین شده ؟ جمشید جون چرا یه سری به ما نمی زنی ؟ نمی گی خاله ای هم …

سلام خاله . با مامان کار داشتی ؟ الان صداش می کنم ! مامان . مامان . تلفن .

کیه ؟

خاله جون .

جمشید توی فکرش داشت با خودش می گفت : معلوم نیست دوباره این دو تا خواهر
چه خوابی برامون دیدن … و بدون اختیار گوشی رو برداشت و حرفاشون رو گوش
کرد تا به مامان یه دستی بزنه یا شایدم قائله رو همینجا تموم کنه …

همین امروز و فردا بود که با مریم ازدواج می کرد و خیال خودش و مهشید رو راحت می کرد . اون واقعا تصمیمش رو گرفته بود .

سلام …

جه سلام خواهر ؟ نه سری ، نه احوالپرسی . این از خودتون ، اونم از جمشید که اصلا جواب احوالپرسی ما رو هم نمی ده …

اعظم جون ، عروس گلم چطوره ؟ حالش خوبه ؟

ای ! از احوالپرسی های شما ، بد نیست ! اتفاقا رفتم توی اتاقش ، دشات گریه
می کرد . ازش پرسیدم چی شده ؟ ولی جوابم رو نداد . بعد از کلی التماس و
خواهش گفت : مریم ، دوستش رو می گم ، خودکشی کرده و توی بیمارستانه …

رشته افکار جمشید پاره شد ! پرسید

رمان عاشقانه عشق خیالی

تاکنون 2 نظر ثبت شده است.

  1. رمان قشنگی بود .منی که اصلا به خوندن علاقه ندارم اینو خوندم فقط بقیش کو.دمتون گرم وقتی یه مطلبی میزارین کاملشو بزارین یا لینک قسمت بعدشو زیرش بزارین.اینجوری که شما مطلب گذاشتین من تا بیام بقیشو پیدا کنم کلا یادم میره قصه چی بود

    • سلام
      رمان از طرف نویسنده کامل نشده موند و ما نتوانستیم ادامشو بزاریم از این بابت پوزش می طلبیم از شما دوست عزیز

تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است