خانه » داستان های عاشقانه » رمان های عاشقانه » رمان عاشقانه نگاه مرده3

رمان عاشقانه نگاه مرده3

بخش سوم رمان عاشقانه نگاه مرده رسید لذت ببرید

 رمان های عاشقانه ایرانی,رمان های عاشقانه رمانتیک

فصل ۷ (۲)
بیاد روزهای خوبی می افتادم که ما ۴ نفر من و مهران و نوری و بهرام غش غش زنان روی نیمکتهای باغ ارم مینشستیم و با گربه قشنگ و موس زندگی بازی میکردیم…اما حالا چی؟آنوقت خشم و عصیان در تمام بدنم دوید…سرخ شدم پاهایم تند شد و سریعتر بطرف خوابگاه حرکت کردم …در فلت را باز کردم فضای خانه کوچک ۲ نفری ما آرام بود یکنوع آرامش تلخ بطرف اتاق نوری براه افتادم او در بسترش خفته بود موهای بلند و سیاهش که روی بستر ریخته بود چهره اش را بطرز زیبایی قاب کرده بود .حتی در آن لحظه که نفرت و دوستی در قلبم با هم میجنگیدند نمیتوانستم آنهمه زیبا یی را تحسین نکنم …انگار یک فرشته یک الهه آسمانی در بستر آرمیده بود لبهای خوشرنگ و گوشت آلودش بطرز قشنگی نیمه باز مانده بود .سایه مژگانش بروی گونه ها کشیده میشد گردن ظریف و سپید او آنقدر متناسب و شیرین بود که هوس نوازش را در هر عابد و زاهدی هم بر می انگیخت.
پیش خودم گفتم عجیب نیست که موجودی مثل پرویز به هزار حقه و تزویر متوسل میشود تا فقط برای یکبار هم که شده با این الهه آسمانی این فرشته لطیف رویایی و ناز آلود یکی شود…
کتابم را روی میز کذاشتم و بالای سر نوری نشستم و بی اختیار و بلند گفتم:نوری نوری بمن بگو چرا؟
نوری چشمان کشیده و سیاهش را برویم گشود لبخندی زد دست مرا گرفت و بروی سینه اش گذاشت و گفت:مهتا…مهتا…خواهش میکنم چیزی از من نپرس من خیلی خوشبختم…
-خدای من این چه حرفیه که میزنی نوری؟این چجور خوشبختیه که به قیمت بدبختی یکی دیگه تموم بشه!
نوری چشمانش را بست و گفت:مهتا…من بدبختی هیچکسو نمیخوام…من یه عشق کامل میخواستم که پیدا کردم…
از حا بلند شدم و بطرف پنجره رفتم در آسمان لکه های ابر جابجا میشدند پرنده های مهاجر گذری شتاب زده داشتند .حس میکردم شیطان تمام دریچه های روشن آسمان را بروی زمین میبنددو به جای دروازه های سبز بهشت غارهای سهمگین و نفرت انگیز جهنم را میگشاید…
بطرف نوری برگشتم و گفتم:تو واقعا خوشبختی!
نوری از جا بلند شد و روی بسترش نشست و گفت:بله!خوشبختم یک خوشبختی کامل چیزی که بهرام نمیتونست بمن بده …یادته آنوقتها چجور میترسیدم؟چجور شب و روز در وحشت بودم؟همیشه حس میکردم کامل نیستم چیزی کم دارم که او کمبود منو میترسونه.همیشه خیال میکردم یه دست نامرئی بهرامو از کنار من بطرف دیگه ای میکشه.به هیچ چیز اعتماد نداشتم چه شبها تا صبح تو اتاقم گریه میکردم …تو شاهد بودی که من چقدر شکنجه میکشیدم چقدر چرا نمیخواهی اینو بفهمی مهتا؟
منهم با فریاد جواب دادم:بسیار خوب بهت تبریک میگم تهنیت میگم که یه کاملشو پیدا کردی اما میتونی بمن بگی که این آقا چطور تو رو تکمیل کرده؟
نوری سرش را میان ۲ دست گرفت و صورتش را از من پنهان کرد و بعد همانطور که سرش پایین بود با آرامش غم انگیزی گفت:چه جوری بگم مهتا نمیدونم نمیدونم خیلی چیزها هست که میشه حس کرد اما نمیشه بزبون آورد یادته مهران وقتی از فلسفه موجودیت خدا برامون صحبت میکرد چی میگفت:خدا را نمیشه ثابت کرد اما میشه حس کرد!پرویز در عشق کامله!و میتونه آدمو کامل کنه !میتونه با یه جمله یا یه حرکت ساده میلیونها اطمینان تو قلب آدم بریزه!
فریاد کشیدم:اطمینان یا عشق؟
-عشق و اطمینان !اون میتونه همه خوبیها و همه رنگهای عشقو بچشم آدم بکشه!
در اینجا نوری چشمهایش را بر هم گذاشت تا خاطرات گذشته را در ذهنش زنده کند.
-یادمه اولین روزی که در تهران با هم به سورنتو رفتیم مدیرشو صدا کرد و گفت آقا من میخوام این میزو برای یه هفته رزرو کنم .اگه قول بدین این میز بمدت یک هفته همیشه خالی بمونه من همین الام پولشو تقدیم میکنم هر وقت هم به اینجا هومدیم سرویس جداگانه میدیم مدیر سورنتو تعجب کرد اول خیال کرد با یه دیوونه سر و کار داره بعد لبخندی زد و گفت:من بهمه عشاق خوب مثل شما احترام میگذارم.یه روز وقتی تو یه بلوار دور افتاده داشتیم قدم میزدیم من با نوک پا یه سنگ ریزه رو بداخل جوی آب انداختم میدونی چی شد؟فورا آن تیکه سنگ کوچولو را با هنرمندی تراشیده و روی یک انگشتر پلاتین نصب کرده و به انگشت انداخته بود!اینه فقط یه چیزهای کوچیکه!اون با حرفاش با حرکاتش با نگاهش آدمو طلسم میکنه!
ناگهان حرفهای نوری را قطع کردم و با همان خشم و خروش گفتم:ولی نوری!اینا که تو میگی فقط یه نمایش با شکوه از عشقه!میدونی میخوام بگم وقتی نمایش تموم شد و پرده افتاد دیگه پشت پرده هیچی نیست!پشت پرده خاموش و تاریکه!فکرشو کردی؟
نوری تقریبا با فریاد عصیان زده ای گفت:بس کن مهتا!خواهش میکنم!
من ادامه دادم.
خیلی ها هستن که عشق را فقط تو نمایشنامه دوست دارن!و نویسنده نمایشنامه هم مجبوره برای اینکه همه عظمت عشق را در یکی ۲ ساعت نمایش بده از هر حرکتی هر قدر هم مبالغه آمیز و احمقانه باشه استفاده میکنه اما مرد عاشقی که روی صندلی و در کنار معشوق و معبود عزیزش نشسته و به این صحنه نگاه میکنه گاهی فقط برمیگرده و با یک نگاه کوتاه و زودگذر همه عظمت عشق را در قلب دختر جوان میریزه و دختر برای همین نیم نگاه که در تاریکی سالن برق میزنه جون میده!چون میدونه که عشق فقط یه نوره از یک جان مشتاق بجان اشتیاق زده ای سرازیر میشه!میخوام بپرسم هرگز در کارهای نمایشی این عشق جدید تو اون نور…اون نور روشنی بخشو حس کردی؟
نوری ناگهان فریاد کشان سرش را میان بالش فرو کرد و گریه کنان گفت:مهتا مهتا خواهش میکنم منو تنها بگذار!
من لحظه ای ایستادم به پیکر فرورفته و کوچک شده نوری در بستر خیره ماندم و بعد به آرامی از در اتاقش خارج شدم و به اتاق خودم پناه بردم آنجا هم همه چیز بوی غم و طعم شکست میداد.مثل پلنگی که در قفس افتاده باشد ساعتها دور خود چرخیدم من نمیتوانستم در برابر آنچه اتفاق افتاده بود خود را تسلیم کنم.در عشق تازه نوری یکنوع پستی دروغ و تظاهر میدیدم که بدبختانه در پایان قربانیاین نمایشنامه غمگین دوست معصوم و ساده دل من نوری بود!
بعد از آن صحبتها برایم مسلم شده بود که پرویز بخاطر یک شرط بندی و یا چیزی در همین حدود حقیرانه و با استفاده زیرکانه از احساسات خام و دست نخورده نوری به اجرای یک نمایشنامه شر آور پرداخته است نه در چشمان پرویز نه در دستهای او هرگز دنگی از عشق نمیدیدم و همین مرا تا مرز مرگ و نیستی میلرزاند!اگر او یک روز بعد از آنکه نمایشنامه مسخره پیروزی خود را بر بهرام در محوطه دانشکده ها اجرا کرد دست نوری را رها کرد و رفت آنوقت بر سر این موجود بیچاره چه خواهد آمد؟
با خودم گفتم میروم . بهرام را میبینم . از او کمک میخواهم!من هنوز هم زبانه های سرخ عشق بهرام را در چشمان نوری میخوانم!نه!من بگذارم مرد خبیث این نمایشنامه موفق شود…
تمام بعد از ظهر را بدنبال بهرام بودم همه جا را جستجو کردم از تمام دوستانش سراغ بهرام را گرفتم اما همه شانه ها را بالا می انداختند و میگفتند:بهرامو از صبح ندیدیم
کم کم داشتم نگران میشدم بهرام کجا رفته؟
نکنه بلایی سر خودش بیاره؟از بهرام و اتومبیلش هیچ خبری نبود سرانجام بدیدن مهران رفتم و نگرانی خودم را با مهران در میان گذاشتم.
-اگه این پسره بلایی بر سر خودش آورده باشه؟
مهران مثل همیشه پکی به پیپش زد و گفت:اینو بهت اطمینان میدم که بهرام از آن دسته آدمهایی نیست که خودشو بکشه شاید هم اشتباه میکنم ولی او تیپی انتقتمجو و عصبی است اون به آسونی میدونو خالی نمیکنه.
-پس اون کجاست؟
-خوب این معماییه که باید حلش کنیم.
-چه جوری؟؟
مهران ساکت شد و مدتی در کنار من قدم زد و گفت:شاید یه جایی با خودش خلوت کرده بهتر اصلا سر و صدا نکنیم چون این سر و صداها بیشتر بهرامو تی محیط دانشگاه خورد میکنه.
-یعنی میگی دست روی دست بگذاریم تا خودش پیدایش بشه؟
-تقریبا همینطور …خوب تو نوری را دیدی؟
میدانستم که مهران با همه ظاهر بیتفاوتش در آتش تب کنجکاوی میسوزد؟آخر کاری که نوری کرده بود هیچ کمتر از یک شوک نبود…
-بله اون و پرویز با هم مشغول اجرای یک نمایشنامه عشقی روی صحنه هستند.

فصل ۷ (۳)
-و تو حتم داری که نوری بره قربانی این نمایشنامه عاشقانه س مگه نه؟

رمان عاشقانه نگاه مرده3

-بله!!این اعتقاد منه.
-بسیار خوب عقیده تو محترمه اما مهتا خواهش میکنم نوری رادر فشار و محظور نگذار.
-تو از کجا میدونی که من همچین قصدی دارم؟
از حرفات از حرکاتت تو نمیدونی که چجوری گر گرفتی و داری میسوزی خواهش میکنم اروم باش حتی اگر یک درصد هم در حدسیات خودت اشتباه کرده باشی دیگه قابل جبران نیس…
-ولی تکلیف بهرام چی میشه؟
-اون یه مرده مردها خوب بلدن با حوادث کنار بیان.
من سرم را پایین انداختم و گفتم:بسیار خوب من از این لحظه همانطور که تو میخوای آروم میشم ولی باید بهرامو پیدا کنم اون مستحق دلداریه..
-آه بسیار خوب امشب با هم بهمه پاتوقهای بهرام سر میزنیم.
و آنشب ما بهمه پاتوقهای بهرام سر زدیم بهر جا که ممکن بود او رفته باشد قدم گذاشتیم اما هیچ اثری از او نبود ساعت ۱۲ شب بود که ما مایوسانه از جستجوی عبث و بیهوده خود در خیابانهای شیراز قدم میزدیم مهران نگران بود اما سعی میکرد میکروب آنرا بمن منتقل ندهد و من دلم شور میزد و با خصوصیتی که هر زن دارد هزار فکر شوم و آزار دهنده در مغزم نقش میزد و بعد از صمیم قلب از خدای خود خواستم که هیچ کدام از این افکار شوم رنگ حقیقت بخود نگیرد.
شب به نیمه نزدیک میشد من و مهران شانه به شانه همچنان راه میرفتیم .گاهی از خودم میپرسیدم چرا اینطور بدنبال ماجرایی که اشلا بمن مربوط نیست کشیده شده ام و گاهی با همه توانایی میخواستم در گوش مهران فریاد بزنم چرا باید آدمها اینقدر بد باشند؟
مهران پیپش را روشن کرده بود و در کنار من متفکر قدم میزد.خیابان زند شیراز با همه وسعتش که مثل یک شط عظیم در دل شهر جاریست خاموش و ارام بود.مهران با صدای آرام و کلمات شمرده ای برایم حرف میزد.
-من بهرام را خوب میشناسم ۳سال پیش با هم از تهران به شیراز اومدیم آنوقتها خیلی کوچک بودیم زندگی برامون فقط یه بادبادک کاغذی بود که تو سینه آسمون بازی میکرد و نخش هم دست خودمون بود بهر جا که دلمون میخواست بادبادک زندگی را میکشوندیم آه که چقدر خوشحال بودیم…خیال میکردیم زندگی یه بره ساکت و تسلیمه و هر وقت اراده کنیم میتونیم بره را هر کجا دلمون بخواد بخوابونیم !ولی حالا همه چیز عوض شده حتی نمیتونیم فکرشو بکنیم که نخ بادبادکی به اسم زندگی تو دستمون داریم.
مهران گرم شده بود در چشمانش نور عجیبی میدرخشید نوری قرمز رنگ عصبی و خشمگین انگار این مرد جوان و آرام میخواست گلوی زندگی مهاجم و حیله گر را آنقدر بفشارد تا خفه شود.
-آنوقتها بهرام تازه طعم زندگی را چشیده بود پدر ثروتمندش او را یه مرد به حساب آورده بود براش یه حساب بانکی با یه رقم درشت موجودی باز کرده بود و یه دسته چک هک بدستش داده بود یه اتوموبیل شیک کورسی هم برایش کادوی قبولی در کنکور خریده بود و بهرام از همان لحظه اول مثل یک دون ژوان میون مزرعه سبز شیراز به صید و شکار بره آهوان شهر افتاده بود گاهی ما با هم بحثمون میشد گاهی وقتها بهش میگفتم این زندگی نیس که تو داری این عشق نیس تین که تو داری همان چیزیه که قدیمیها تو این مملکت بهش میگفتن عیاشی !اما اون نمیخواست باور کنه هیچی را نمیخواست باور کنه چون خوشگل بود جذاب بود خوش هیکل بود مثل خدایان یونانی در مجسمه هاشان بسیار زیبا مینمود و هر جا میگذشت نگاهها را روی خودش میخکوب میکرد پارتی میداد عده ای همیشه دور و برش بودند که برای شیرین کاریهایش کف میزدند برای همین هم کم کم راهمون از هم جدا شد .تا همین چند ماه پیش یک روز وقتی روی نیمکت باغ ارم نشسته بودم و داشتم مثل همیشه با فلسفه تو در توی زندگی کلنجار میرفتم بهرام پیدایش شد بغل دستم نشست و بی مقدمه گفت:مهران تو راست میگفتی من تا همین دیروز یه مرد عیاش بودم یه آدم ولنگار و از خود راضی که بزور زیبایی و پول همه جا پرسه میزدم اما حالا که پیش تو نشستم زندگی را جور دیگه ای میبینم یه جور مخصوصی یه رنگهایی که تا دیروز هرگز ندیده بودم سرخ سفید بنفش آبی همه چیز صاف و روشنه!من حتی عکس خودم را تو آبی آسمون میبینم.
من خندیدم و گفتم:بهرام خیلی شاعرانه حرف میزنی مگه اتفاق تازه ای افتاده؟
بهرام با همان حالت صمیمانه ۲ تا دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:آره برای اولین بار عاشق شدم .نمیدونی از وقتی این احساس رو پیدا کردم چقدر عوض شدم شاید هم من عوض نشدم زندگی عوض شده .دلم میخواد خوب باشم.خوب خوب دلم میخواد همه مردمو بغل بزنم رو دستاشون بوسه بزنم و بگم خوشبخت باشین!خوب باشین!زندگی شیرینه خوبه به شرط اینکه یه نفرو دوست داشته باشین!یه نفرو آنقدر دوست داشته باشین که وقتی پاشو رو زمین میگذاره از ترس اینکه مبادا زمین سفت باشه یا بهش پشت پا بزنه قلبوتون تو سینه منفجر بشه!
نگاهی به چهره گلگون شده بهرام انداختم و گفتم:بهرام!صبر کن!تو چت شده!این حرفها بتو نمی آد !تو و عاشقی؟نه اصلا باورم نمیشه… چه کسی میتونه فکر کنه بهرام اینطور عوض شده باشه…
بهرام مرا بغل زد و گفت:باور کن…مگه من انسان نیستم مگه من نمیتونم عاشق بشم؟
بله اون عاشق شده بود اما من نمیدونستم اون عاشق صمیمیترین دوست نامزدم نوری شده باشه…وقتی فهمیدم خوشحال شدم من برای هر انسانی این حق رو قائلم که جاده سرنوشتش را عوض کنه بهرام میتونست جاده سرنوشت خودش را عوض کنه…
من که از حرفهای مهران بهیجان آمده بودم پرسیدم:پس چرا تو قبلا بمن نگفته بودی که…
مهران نگذاشت حرفم را تمام کنم:خوب به عقیده من لازم نبود این حرفها را بتو بگویم چون بهرام واقعا عوض شده بود.
من در چرخش افکار سرسام زده ام باز این سوال را مطرح کردم.
-بیچاره بهرام الان ممکنه کجا باشه؟
مهران پکی دیگر به پیپش زد و گفت:مهم نیس که اون الان کجاس مهم اینه که در شرایط فعلی چجور فکر میکنه آدم گناهکاری که توبه کرده باشه وقتی دیوارهای ایمانش دوباره بشکنه دیگه نمیتونه سر پا بایسته من از همین میترسم اون الان خیلی تنهاس کاش مشید پیدایش کنم.
نمیدانم چه شد که ناگهانبفکر پیک نیک آنروز افتادم بهرام ما را به آن محل دنج و خلوت برد و خیلی هم از کشف آن محل بخود میبالید..
ناگهان فریاد کشیدم:مهرانمهران یه نفر به من میگه بهرام از شهر خارج شده؟
-یعنی ممکنه کجا رفته باشه؟
-محل پیک نیک آنروز یادته ؟زیر تخت جمشید بهرام اونجارو خیلی دوست داشت.
-ولی با این ماشین قراضه اگه بخوایم بریم دو ساعت تو راهیم..
من ملتمسانه به مهران خیره شدم.
-مهران من دلم شور میزنه اگه اون؟نه اصلا نمیخوام یه چنین چیزی را بزبون بیارم ولی ما فقط میدانیم که بهرام در چه و ضعیه.
-اما معلوم نیس که اون یه همچین دیوانگی کرده باشه.
-فیلسوف عزیزم تو خودت میگی امر محال هم محال نیست به حس ششم زنونه من اطمینان کن ما همه جا را گشتیم اون نبود پس کجاست؟
مهران دیگر با من بحث نکرد بسرعت به طرف اتومبیلش براه افتاد و لحظه ای بعد ما در جاده خلوت و آرام شیراز تخت جمشید حرکت میکردیم.
هر دو ساکت بودیم هر دو در افکار خود مثل مرغ سرکنده ای پر پر میزدیم آه که زندگی چه بازیهای احمقانه ای در آستین دارد..
جاده شیراز تخت جمشید خلوت بود و ما در کمتر از یکساعت در برابر گردشگاه دنج و آرام بهرام قرار گرفتیم…
ساعت چیزی از یم بعد از نیمه شب گذشته بود خوشبختانه فانوس ماه روشنگر راهمان بود ما باید حدود یک کیلومتر از جاده فرعی میرفتیم.
از دور تک درخت گردشگاه بهرام دیده میشد که بادست باد موج میگرفت هوای آن نیمه شب کاملا سرد بود و مهران کتش را روی دوشم انداخته بود تا کمتر سرما احساس کنم آه خدای من ما اتومبیل بهرام را دیدیم…من وحشت زده گفتم:خدایا کمک کن مهران با صدای محکمی گفت:آرام باش مهتا شاید اون فقط برای اینکه بتونه با خودش خلوت بکنه به اینجا اومده باشه.
مهران برای اینکه آرامش بهرام را بهم نزند اتومبیلش را دورتر از اتومبیل بهرام متوقف کرد و بعد هر دو از اتومبیل پیاده شدیم و بطرف اتومبیل بهرام به راه افتادیم هر دو وحشت زده و نگران بودیم ولی در سکوت پیش میرفتیم.سرانجام مقابل اتومبیل بهرام متوقف شدیم در داخل اتومبیل هیچ کس نبود ما لحظه ای به یکدیگر نگاه کردیم و بعد بطرف درخت براه افتادیم.
در آن روشنی نیم مرده مهتاب ما سایه بهرام را دیدیم که روی زمین نشسته و پشت بما به تنه درخت تکیه زده بود.

فصل ۷(۴)
مهران و من آرام آرام به او نزدیک شدیم و بعد در کنار او قرار گرفتیم مهران او را صدا زد…

-بهرام
صدای ضعیف بهرام بلند شد
-بچه ها معذرت میخوام ممکنه منو تنها بگذارید؟
من و مهران به یکدیگر نگاه کردیم و بعد هر دو جلو او روی زمین نشستیم…
بهرام چهره اش را در میان یک شال بزرگ پنهان کرده و چشمهایش را بسته بود خدای من او شبیه یک جوجه کوچولو در هم رفته بود…من به آرامی گفتم:بهرام تو ما را حسابی ترسوندی ما امروز به تموم پاتوقها سر زدیم .
بهرام مدتی سکوت کرد و بعد دستش را بطرف بطری نوشابه بزرگی که به تنه رخت تکیهداده بود دراز کرد و آنرا برداشت و سر کشید و با همان صدای ضعیف گفت:من از اول شب اینجام …میخواستم جواب خیلی چیزها را پیدا کنم …
مهران پیپش را در آورد گوشه لب گذاشت و گفت:خوب به گجا رسیدی؟
بهرام آهی کشید و گفت:هیچ جا آخه جوابی وجود نداره…
مهران خیلی دوستانه و ملایم گفت:ولی حقیقتی همیشه وجود داره ما باید حقیقت را قبول کنیم.
بهرام با چشمان درشت و سیاهش که در صورت لاغرش مضطربتر از همیشه بنظر میرسد به مهران خیره شد و گفت:کدوم حقیقت؟
-حقیقت شکست…حقیقت شکست را بیشتر از هر واقعیتی میشه قبول کرد …اما شکست برای مرد فقط یگ تجربه اشت تو باید اینو بدونی!
بهرام ناگهان مشتش را گره کرد و روی زمین کوبید و فریاد زد:برای چی؟چرا؟ممکنه یکی از شما ۲ نفر علتشو بمن بگید!
بدبختانه هیچکدام از ما ۲ نفر هنوز هم نمیتوانستیم خودمان را با واقعیتی که نوری ناگهان در مقابل ما قرار داده بود تطبیق بدهیم.مهران ملتمسانه بمن نگاه کرد چون او میدانست که من با نوری حرف زده ام و و من در حالیکه نفسم بند آمده بود گفتم:بهرام من نمیتونم خوب حرف بزنم…ولی حتما برای این سوال تو یه جوابی باید وجود داشته باشه !میدونی من خودم هم میخواستم جواب این سوالو بدونم …همین سوالو از نوری پرسیدم…
چشمان بهرام از شنیدن نام نوری برق مخصوصی زد و آشکارا خود را جابجا کرد من حس کرم گوشهایش تیز شده است.
-بله منهم همین سوالو از نوری کردم!او فقط یه چیز میگه !میگه من دنبال یه عاشق کاملتر بودم و حالا پیدایش کردم…
بهرام در حالیکه بغض در گلویش گره خورده بود فریاد کشان گفت:عشق کامل!لعنت به این عشق کامل پس اگه من عاشق کامل نیستم پس چی هستم؟و بعد ساکت شد تا دنباله حرفهای مرا بشنود..
-ولی عزیزم تو نباید انقدر زود از میدون خارج بشی من مطمئنم که پرویز فقط نقش بازی میکنه اون خیلی زود چهره حقیقیشو نشون میده…
مهران سرش را به علامت تصدیق تکان داد اما بهرام با بی حوصلگی گفت:نه نه دیگه همه چیز تموم شد همه چیز!
بهرام آنقدر این جمله را با دلزدگی و مایوسانه ادا کرد که من ناگهان اسیر دلهره شدم …نکند بلایی سر خودش آورده باشد…
-بهرام خواهش میکنم اینجوری حرف نزن من خوب میفهمم تو نوری را کامل و خوب دوست د اری …بخدا قسم تو کاملترین عاشق روی زمینی…
بهرام ناگهان با همه خشم و خروش جوانی بطری نوشابه را به فضا پرتاب کرد و بعد خنده مخصوصی سر داد!من و مهران به یکدیگر نگاه کردیم حالا هر دو مشکوک شده بودیم هر دو مضطرب بودیم و به تمام حرکات بهرام با سوءزن نگاه میکردیم بهرام در میان خنده های عصبی خود حرفهای مرا تکرار میکرد…
-بله بله من کاملترین عاشق روی زمینم کاملترین عاشق…آه چقدر مسخره س حالا عاشقترین عاشق دنیا میخواد بمیره…
مهران ناگهان و با خشونت دست بهرام را که در فضا گردش میکرد گرفت و او را بطرف خود کشید و بعد با صدای بلند پرسید:بهرام بمن بگو چکار کردی؟بگو؟احمق نشو
بهرام همچنان خنده های عصبی و مقطع خود را سر میداد …
-ولم کنید…همه آدمها کثیفن همه…از همه تون متنفرم…متنفر…
در آنشب غم انگیز و هراس آور من و مهران لحظاتی بدنبال یک جواب بهم زل زدیم حرکات و رفتار و فریادهای جگر خراش بهرام حکایت تلخی را بازگو میکرد جای هیچ درنگی نبود من سر مهران داد زدم
-برای چی دست دست میکنی؟مگر… میدونی چه بلایی سر خودش آورده؟
مهران با یک حرکت سریع بهرام را از زمین کند انگار بهرام شاخه خشکیده یک درخت بود و او با همه قدرت بهرام را از درخت جدا کرد و خطاب بمن گفت:باید او را به بیمارستان برسونیم یاالله بجنب با اتومبیل بهرام میریم که زودتر برسیم.
همه چیز عجیب شگفت انگیز و اضطراب آور بود در چنین لحظات انسان کور و کر و مسخ میشود نمیداند کیست؟چیست و چه میخواهد و چه میکند؟
همه چیز تاریک است نه تصویری را میبینی و نه ملالی که بخاطر آن بگریی همه چیز سنگ است سخت است نفوذناپذیر است .گویی جهان پیرامون در خاموشی مرگبار قیامت فرو رفته است!گاهی حس میکنی که یک نفر دارد به گونه تو سیلی میزند اندیشه ات انگار که از زیر سنگ عظیمی شانه خالی میکند تا در آسمان خودش جولا ن دهد اما همه چیز سخت و جامد است ریشه هستی ات از زمین کنده شده و تو در هوایی !…و بعد وقتی بخودت می آیی که دکترها بیمار ترا به اتاق مخصوص برده اند …آنوقت است که از خواب سنگین خود بیرون می آیی میپرسی چه شده؟دکترها چه میکنند؟چه میشود؟
من ناگهان سرم را روی شانه مهران گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم…انگار که با یک موسیقی غمگین و ملایم بر مزار خود میگریستم…
-مهران آیا بهرام زنده میمونه؟
-آروم باش عزیزم ما زود متوجه شدیم اگر چه آن نوشابه کار رو بدتر کرده ولی من خیلی امیدوارم!
نمیتوانستم هیچ چیز را تفسیر کنم اندیشه های من ملال آور زرد و بیشتر یک توهم درد آلود بود یکبار ناگهان از جا بلند شدم و بطرف تلفن رفتم گوشی را برداشتم اما مهران مچ دستم را گرفت و گفت:نه!خواهش میکنم مهتا!تو نباید غرور بهرام را بشکنی!
با نا امیدی گفتم ولی اگر نوری با خبر بشه فورا میاد از بهرام عذر میخواد من مطئنم!
مهران مرا بطرف نیمکتی که در راهرو بیمارستان گذاشته بودند برگرداند و گفت:سعی نکن با ترحم زنی را بطرف مردی برگردانی اگه امروز ما فقط یک در هزار امید بازگشت عشق گسسته شان راداشته باشیم با این تلفن همه چیز تمام میشود خواهش میکنم!
من دوباره روی نیمکت نشستم نمیتوانستم افکارم را جمع کنم و از وقایع بیگانه و درهم یک نتیجه منطقی بگیرم…مدام منظره آن تک درخت و اندام له شده و درهم بهرام که بهد رخت تکیه داده بود بنظرم می آمد و بعد قهقهه های عصبی !کلمات مقطع و هذیانهای بیمار گونه بهرام…
پزشکان می آمدند و میرفتند پرستاران گاهی در رفت و آمدهای خود نیم نگاهی بمن و مهران می انداختند و ما ملتمسانه نگاهشان میکردیم و میخواستیم بدانیم پشت آن در بسته چه خبر است؟
ساعت نزدیک ۵ بامداد بود که پزشک کشیک از اتاق خارج شد بطرف ما آمد و گفت:ممکنه خواهش کنم با من بهدفتر بیایید؟
ما وحشتزده پزشک را نگاه کردیم ولی او خیبی زود متوجه شد که با اینگونه حرف زدن ما را نیمه جان کرده است و بلافاصله گفت:احمدالله خطر گذشت نگران نباشید.
هر دو از شدت شادی به گریه افتادیم و با گریه میخندیدیم پزشک جوان لحظه ای در کنار ما ایستاد او هم از شادی ما به هیجان آمده بود و بعد با لحن ملایمی پرسید:چکاره شماست؟؟
مهران بدون درنگ گفت:پسر عموی ماست.
من با حیرت به چهره مهران خیره شدم ولی او بدون توجه به شگفتی من ادامه داد…
-اسمش احمده…ما برای گردش به شیراز اومدیم پسر عموی من عاشقه شاید هم به همین خاطر از غفلت ما استفاده کرده…
پزشک جوان با دقت به قصه ساختگی مهران گوش میداد…
-ما باید ظهر امروز بطرف تهران حرکت کنیم میدونین اگر حرکت نکنیم خیال میکنند ما تو جاده تصادف کردیم آنوقت وا مصیبتاست
پزشک لبخندی زد و گفت:من نمیگذارم برنامه سفرتون عقب بیفته ساعت ۱۱ صبح میتونین اونو ببرید.
مهران سرش را به علامت تشکر خم کرد
-متشکرم آقای دکتر
دکتر دفتر مخصوص ثبت مشخصات بیمار را جلو روی ما باز کرد و تمام مشخصات ظاهری بهرام را یادداشت کرد و بعد دوباره بطرف اتاقی که بهرام در آنجا تحت معالجه قرار داشت رفت من به مهران نگاه کردم و مهران لبخندی زد و گفت:میدونم چی فکر میکنی ولی دلم نمیخواد نامزدم درباره من تصورات بدی داشته باشه این جور وقایع به آینده آدما لطمه میزنه آنهم واقعه ای مثل خودکشی که پرونده زندگی هر آدمی را چرکین میکنه!من مطمئنم وقتی بهران به حالت عادی برگردد کاملا متوجه اشتباه خودش میشه…
ساعت ۱۱ صبح بود که پزشک کشیک دوباره به دیدن ما آمد و گفت:حال بیمارتون کاملا خوبه میتونین اونو با خودتون ببرین.
مهران دستش را بطرف دکتر پیش برد دکتر با مهربانی بروی مهران لبخندی زد و چیزی در گوش مهران گفت و بعد با ما بطرف اتاق بهرام آمد .بهرام روی تخت دراز کشیده بود و چشمانش را به سقف دوخته بود من جلو رفتم و شدت هیجان گفتم:سلام حالت خوبه؟
دکتر و مهران به خنده افتادند بهرام بطرفم برگشت و نگاه سرگشته اش را بمن دوخت دکتر جلو آمد و گفت:خوب آقای احمد خان شما مرخصین امیدوارم سفر بهتون خوش بگذره و دیگه هرگز به این فکرای بد بد نیفتین…
بهرام حیرتزده به چهره پزشک خیره شد اما مهران مهلت تفکر به او نداد جلو آمد و لباسهای بهرام را به دستش داد و گفت:زود باش ما باید حرکت کنیم!
چند دقیقه بعد در حالیکه پزشک روی پله های بیمارستان ایستاده بود ما بطرف اتومبیل بهرام میرفتیم…بازگشت بهرام به زندگی آسمان را آبی تر ساخته بود .احساس میکردم زندگی دوباره به تن های خسته ما باز میگردد در نگاه بهرامزندگی شیرین دوباره خانه میگرفت من به مهران نزدیک شدم و گفتم:مهران راستی دکتر یواشکی بتو چه گفت:مهران خندید و گفت:اون بهرامو شناخته بود اما بمن اطمینان داد که هرگز این راز را فاش نمیکنه.
دلم میخواست برگردم و از آن پزشک مهربان و جوان تشکر کنم مهران دستی به پشتم زد و گفت:حرکت کن خانم احساساتی!
چند دقیقه بعد ما در دل روز بطرف خوابگاه خود حرکت میکردیم تا شب رادر چشمان خسته زندگی خود بکاریم!
وقتی در آن موقع روز من بخوابگاه رسیدم آنقدر خسته و کوفته بودم که لا لباس روی بستر افتادم و بخواب سنگینی فرو رفتم و تنها موقعی بیدار شدم که انگشتان نرم نوری در میان موهایم به آرامی بازی میکرد…
نوری سرش را جلو آورد و در حالی که موهای بلند و سیاهش با عطر مستی بخش و همیشگی خود مرا گیج میکرد گفت:عزیزم دیشب کجا بودی؟دلم چقدر شور میزد!
دلم میخواست بلند میشدم و روبرویش مینشستم و تمام ماجرای رقت انگیز دیشب را برایش شرح میدادم ذلم میخواست چشم در چشم او بدوزم و بگویم:نوری نوری بیوفا تو چه خبر داری ؟تو چه میدانی که ما دیشب را چگونه به صبح رساندیم تو چه میدانی که بهرام تو بهرام عزیز و محبوب تو که آنقدر دلت برایشور میزد اگر عطسه ای میز خودت را میکشتی همین دیشب فقط بخاطر تو بخاطر بی وفاییهای تو تا سردابه های سرد مرگ پیش رفت نه!تو چطور میتوانی بفهمی در آن لحظاتی که تسلیم فریبکاریهای پرویز بودی بهرام این مقدس ترین بت تو در آغوش مرگ ضجه میزد…
در آن لحظات دلم میخواست نوری از اتاقم خارج میشد و من به کنار پنجره اتاقم میرفتم و از هر که عبور میکرد میپرسیدم که ما انسانها چرا اینقدر فراموشکار و سنگدلیم؟
چرا وقتی رهگذری اشتباها پایش را روی انگشت پایمان میگذارد فریاد درد میکشیم عربده میزنیم او را سهل انگار لاابالی و بیرحم میخوانیم ولی وقتی خودمان پای عابری را لگدمال میکنیم انگار که اصلا اتفاقی نیفتاده از همان راه میگیریم و میرویم…
تا ۲ هفته پیش بهرام اگر یک دقیقه تاخیر داشت با اگر خسته بود و نمیتوانست لبخند عاشقانه ای بر لب براندیا اگر جمله دوستت دارم را یک لحظه فراموش میکرد و یا به سلام دوستانه یک دختر همکلاسی پاسخ میداد نوری قلبش رادر مشت میگرفت و فریاد میزد:سوختم!ولی حالا که نوری اینطور راحت و آسوده به دیگری پیوسته و دست در دست او از پله کان هواپیما پایین می آید حتی برای یک لحظه هم به بهرام و به آتشی کهدر قلب بهرام مریزد فکر نمیکند؟
ناگهان همانطور که نوری روی سینه من خم شده بود به صدای بلند گریستم…
ـنه نه خواهش مینم مرا تنها بگذار!
نوری مثل همیشه و خیلی دوستانه مرا در اغوش گرفت و پرسید:چی شده عزیزم ؟ناراحتی؟با مهران حرفت شده؟
خدای من او درباره همه چیز فکر میکند جز درباره بهرام چقدر بی اعتناست این تنها لحظه ای بود که از زن بودن خودم شرمنده شدم و دلم میخواست با همه قدرت فریاد بزنم…
نوری نوری آیا میدانی بر سر بهرامت چه آمده؟م بعد بنشینم و تمامی آن قصه غمگین را حکایت کنم تا بجای اشک از چشمان او خون بگریم اما فقط گریستم …گریستم… و گریستم…

فصل ۷ (۵)
من هرگز اجازه نداشتم بهرام را در پیش روی دختری که او را چون قطعه سنگی زیر پا انداخته و رفته است تحقیر کنم …به نوری جواب دادم -چیزیم نیست نوری همینجوری دلم گرفته بگذار گریه کنم.

نوری با حیرت پرسید:ولی دیشب چی؟کجا رفته بودی؟
-خواهش میکنم نوری…خواهش میکنم از من سوال نکن..
شاید برای اولین بار بود که نوری در اتاق من خود را بیگانه و غریبه حس میکرد…مدتی نشست به اطراف خیره شد و بعد هم مرا بوسید و رفت.
از آنروز اگر چه وقتی ما به هم میرسیدیم سلام میگفتیم حتی درباره خیلی از مسائل حرف میزدیم اما بیگانه بودیم و هر دو خوب میدانستیم که چقدر نسبت بهم سرد و بی اعتنا شده ایم.
آن ستاره های روشن بخش آسمان دوستی خاموش شده و یک یک از طاق آسمان فرو ریخته بودند اما من و مهران تمام تلاشمان این بود که بهران را تنها نگذاریم.
غرو دو روز بعد از آن حادثه بود که بهرام را دیدم روی یکی از نیمکتهای باغ ارم تنها نشسته بود و کتابی پیش رویش باز کرده بود اما نگاه گنگ و ماتش را به نقطه نامعلومی فرستاده بود من به آرامی کنارش نشستم و سلام گفتم بهرام همانطور که خیره خیره به آن نقطه نامعلوم نگاه میکرد جوابم را داد:
-سلام مهتا.
-حالت خوبه بهرام؟
بهرام لبخند تلخی زد و من سرم را پایین انداختم این چه سوال احمقانه ای بود که من از بهرام کرده بودم بهرام مدتی طولانی همچنان سکوتش را حفظ کرد و بعد ناگهان به صدا در آمد .حالا هر وقت به یاد بهرام میافتم تمام کلمات و جملات بیمارگونه ای را که آنروز غروب برایم گفت بخاطر می آرم…
-دارم خفه میشم انگار که رودخونه ای از غم و اندوه در تموم رگهای من جاریه که هرگز تمومی نداره…گذشته های گرم خوب و این روزهای تلخ و تاریک در ذهنم بطرز رقت انگیزی قاطی شده …به زحمت میتوانم اونارو از هم جدا کنم…یکسو صدای خنده و شادی نوری آواز شیرین یه عشق داغ و محبتی که مدان مثل بارون بر سر و روی هم میریختیم و در سوی دیگر اندوه کشنده و مسخره امروز…
از صبح تا حالا همینجا نشسته ام و مثله دیوونه ها با خودم حرف میزنم حتی اگر مسخره ام نکنی دلم میخواد یه دفترچه خاطرات برای خودم درست کنم و مثل پسر بچه ها دفتر خاطرات بنویسم یا حداقل یه رهگذرو صدا بزنم و با او درد و دل بکنم…نمیدونی چقدر نفس کشیدن در این هوای سربی و سنگین برام مشکله…انگار که ریه هامو با تیغ میتراشن …گاهی وقتها به خودم میگم پیش از من و نوری در زیر این آسمون آبی عشاق زیادی بودن عشاق خوب و مهربون عشاق حسود و سنگدل آدمهایی که حتی به سایه همدیگه حسودی میکردن اما هرگز اینطور مثل ما بیدلیل و احمقانه از هم جدا نشدند…تموم روزو اینجا نشستم و از خود میپرسم موضوع چیه؟
وقتی که نمیدونی طوفان از کدوم طرف میوزه خیالم میکنی که توی یه توده ابر سیاه و تاریک پرواز میکنی هر لحظه منتظری که به یه سنگ یا به یه درخت بخوری یا به عمق دره سرازیر بشی…همین تشویق و اضطرابه که تو رو از پا میندازه درست موقعی که مثل یه درخت جوون خودتو تو زمین محکم کردی از پا میافتی…گاهی بخودم میگم همه اینها فقط یه کابوسه یکساعت دیگه نوری مثل همیشه از راه میرسه و با دستهای قشنگ و لطیفش چشمامو میبنده و میگه آقا بگو من کیستم؟جوابش میدهم:نمیدونم ولی اگر اجازه بدین من دستهاتون رو لمس کنم…نوری میگه چون تو پسر خوب و مرتبی هستی اجازه میدم فقط دستهامو لمس کنی…اونوقت من کورمال کورمال دستهای نرم نوری رو با او پرزهای مخملیش نوازش میکنم …درست مثل اینکه گلبرگهای باغچه خونمون رو نوازش میدم نوری با بیقراری پاهاشو به زمین میکوبه و میگه:زودباش زودباش بگو من کیستم…
من جواب میدم:پیدا کردم یه دختر بلند قد…به بلندی سروهای شیراز…نوری میگه:به به غیب گفتی عزیزم بازم نشونی بده…میگم:دختری مثل پری های خوشگل قصه مامان بزرگ با یه جفت چشم که مث دو تا ستاره تو صورت قشنگش میدرخشه دختری که تنش مث گل همیشه بهار خوشبوست…نوری حرفامو قیچی میکنه و میگه:بس کن آقا تو داری دختره رو لوسش میکنی ولی آقاجون بازم نشونی هات ناقصه کاملش کن…زود باش بگو…میگم:ئختر جون صبر کن یه نشونی دقیقتر دارم تو دختری هستی که در زیر عاج سینه ات عاشقترین قلب دنیارو پنهون کردی مگه نه؟
نوری میگه:عشق کی؟یاالله زود باش اسمشو بگو…اونوقت من دستهاشو میگیرم و با یه حرکت از رو چشام رد میکنم و میگم:تو عشق بهرامی.بله مهتا من هر لحظه منتظرم بیتابم و پیش خودم میگم نوری من دوباره برمیگرده و میگه بهرام بهرام من از عشق تو مردم یه فکری کن آخه بابا دختر مردم ازدست رفت …از پشت هر بوته گل سرخ رو هر شاخه سبز از میان هر جویباری که از این باغ میگذره من صدای آشنای نوری را میشنوم ولی وقتی چشمامو باز میکنم همه چیز محو میشه همه چیز…نمیدونم تا حالا شده که مهران با تو قهر بکنه و تو فکر کنی دیگه هرگز برنمیگرده؟اگر چنین روزای سختی رو گذروندی میدونی من چی میگم همه در نظرت تیره و خاکستریه همه جا…آسمون زمین پرنده ها حتی درختان سبز را هم خاکستری میبینی حس میکنی با یه سرنگ بزرگ اکسیژن هوا را از رگت بیرون کشیده ن داری خفه میشی…هزار هزار نفر گلوشونو گرفتن و جلو پات میافتن و جون میدن تو هم داری میمیری چون دیگه دلیلی برای زندگی کردن وجود نداره…حس میکنی داری با همه وداع میکنی…با آدمای خیابون با رهگذران مست و خشن با سگهای ولگرد با آسفالت خیابانها چارغهای نئون و با خودت…در آن لحظه ای که شعله هستی تو خاموش میشه هزار سوال مثل هزار مته فلزی را از تو مغزت بیرون میکشی آنوقته که به زمین و آسمون بدبین میشی کلمه چرک و زرد خیانت توی تموم رگهات مثل میلیونها کرم میلوله و از خودت میپرسی آیا واقعا ممکنه؟ممکنه دختری که تموم هستی خودشو بتو هدیه کرده بود دختری که نفست رو از سینه میگرفت و فرو میداد ناگهان تو را با دیگری عوض بکنه؟
وقتی برای این سوال جوابی پیدا نمیکنی دلت میخواد سرت را روی خاک سرد خیابان بگذاری و آنقدر گریه کنی که در همون خاک مرطوب جون بدی در این دنیای بزرگ میلیونها و میلیونها انسان زندگی میکنن اما تو فقط یه نفرو دوس داری یه نفره که به خاطرش حاضری زندگیتو با مرگ تعویض کنی اما وقتی جلوی پای اون زانو میزنی و قلبت را بر سر دست میگیری تا به او هدیه کنی میبینی او دیگر نیست و تو در آن لحظه مرگبار نمیدونی با قلب خونین خودت چه بکنی.قلبی که از سینه خارج کردی هرگز نیمتونی دوباره در سینه کار بگذاری و مجبوری که اونو کثل یه تکه گوشت روی زمین بندازی و بعد همه عمر بدون قلب زندگی کنی…
گاهی وقتها فکرای احمقانه بسرم میزنه مثلا یادته آنروزی که به پیک نیک رفتیم به نوری گفتم:عزیزم بالاخره یه روز تو رو مث یه پرنده خشک میکنم تو اتاقم میگذارم تا هیچکس نتونه تو رو ببینه و از دست من بگیره …حالا فکر میکنم چرا من اینکارو نکردم راستی چرا؟
من مثل افسون شدگان نشسته بودن و به هذیانهای تب آلود بهرام گوش میدادم و نمیدانستم در مقابل این توده عظیم احساسات سر خورده چه بگویم؟…هر نوع دلداری و حتی همدردی کاملا مسخره بنظر میرسید بهرام به سمت من چرخید باز هم لبخندی زد و گفت:مثل دیوونه ها شدم نه؟باید با خودم بجنگم باید این حرفها رو زیر خاک کنم .حتما مهتا اینکارو میکنم خواهی دید.و بعد بهرام از جا بلند شد باز هم لبخند تلخی زد و خداحافظی کرد و رفت.و من متفکر و مضطرب بطرف خوابگاه برگشتم فشار درسها زیاد شده بود من میبایست دو سه تحقیق را کامل میکردم در حالیکه عملا از درس دور مانده بودم.حالا پیش خودم میگفتم مهتا دیگه برو دنبال کار خودت تو هزار جور گرفتاری داری تو نمیتوانی شب و روز تحت تاثیر ماجراهای عشقی دیگرون افکارتو پریشون بکنی!
وقتی به خوابگاه برگشتم انگار که از تشییع جنازه یکی از عزیزانم باز گشته بودم هوای سرد و غم انگیز غروب قارقار کلاغها و یکنوع آوای شوم که از حلقوم منجمد زمستان بیرون می آمد مرادر انزوای خود بیشتر فرو میبرد…
روزها از پی هم می آمدند و میرفتند بازی زندگی روی صحنه تماشاخانه بطور خسته کننده ای تکرار میشد و ما چون مورچگان در خانه خود همچنان بالا و پایین میرفتیم وقتی مقابل هم میرسیدیم شاخکهایمان را به حرکت در می آوردیم و از هم جدا میشدیم فشردگی دروس ما دانشجویان را نسبت بهم بیگانه کرده بود .زمستان همیشه با بحران مطالعه و درس همراه است دیگر آن جلسات دوستانه از آن شعر خوانیها شوخیها خنده ها و گریه ها خبری نبود.احساسات عاشقانه در پنهانی ترین زوایای قلبها فرو رفته بود و همه چیز تحت تاثیر درس قرار داشت حتی من و مهران کمتر همدیگر را میدیدیم و نوری هم در اتاقش را بروی من بسته بود .ما چون دو بیگانه در یک فلت زندگی میکردیم صبح و شب و یا هر موقع دیگر که همدیگ را میدیدم سلامی میدادیم و میرفتیم…در روزهای این بیگانگی و جدایی نوری آنقدر در پرویز غرق بود کمبودی رادر خود جبران میکرد…اغلب آنها دست در دست هم میدیدیم که سوار اتومبیل شده و از نظرها محو میشدند …یکروز وقتی مشغول نظافت فلت بودم نوری لحظه ای مقابلم ایستاد او دامن کلفت مشکی و بلوز پشمی تیره ای پوشیده بود و موهایش را از وسط فرق باز کرده و پشت سر جمع کرده بود حس کردم که چهره اش تکیده و لاغر شده و چشمانش درشتر از همیشه به نظر میرسید غمی گنگ و تیره در چشمان قشنگش سایه زده بود من استادم در او خیره شدم و بعد گفتم:راستی خوش میگذره؟
نوری سرش را پایین انداخت و گفت:تو منو بکلی فراموش کردی!
و قبل از اینکه حرفی بزنم نوری به سرعت از در فلت خارج شد.بهرام را هم کمتر میدیدم خیلی کمتر …میتونی بهرام را اینطور پیش خود مجسم کنی!
یک آدم شاد و سرحال و شوخ و شنگ در یک زمستان کنار استخری ایستاده و مشغول خواندن و ادا در آوردنست که ناگهان یک نفر از عقب سر او را به داخل استخر هول میدهد وقتی او را از اب بیرون میکشند دیگر از آن شوخی و سرمستی اثری در او نیست بلکه از شدت سرما پیکرش کوچکتر شده سرش را میان شانه هایش فرو کرده و پشتش تا شده و فقط چشمانش از برق انتقام میدرخشد .هر وقت بهرام را میدیدم یا در حال خوندن بود یا دستها رادر جیب کرده و متفکر قدم میزد بارها وقتی از شدت خواندن خسته میشدم کتاب را هم میگذاشتم و خطاب به مهران میگفتم مهران هرگز ندیدی که بهرام با دختری اینطرف و آنطرف بره؟
مهران جواب میداد :پس میخواستی به این زودی همه چیز رو فراموش کنه؟
-نه اتفاقا نه تنها چیزی را فراموش نکرده بلکه این سکوت داومی و کسالت بار منو خیلی هم میترسونه!
مهران با تعجب پرسید:از چی میترسونه؟
-نمیدونم …یعنی دلیلی هم که برات تو ضیح بدم ولی چطوری بگم مثل اینکه همیشه دنبال وسیله ای برای انتقام گرفتنه…
مهران خندید و بعد مثل همیشه با حالتی فیلسوفانه گفت:مهتا ج.ن تو از آن دسته آدمهایی که اغلب خواسته ها و تمایلات خودشونو در مغز دیگرون میگذارند
-آقا صبر کن ببینم باز هم من خوکچه آزمایشگاهی تو شدم؟
-من فدی این خوکچه آزمایشگاهی اگر عصبانی نشی توضیح بیشتری میدم.
-نه لازم نکرده میدونم میخوای چند تا مثال برای اثبات عقیده ات بزنی اما تو رو بخدا برای یک مرتبه هم شده تو چشمای بهرام نگاه کن ببین من راست میگم؟
-چشم خانم خوشگل من اطاعت میشود حالا حاضری امشبو به مناسبت پایان امتحانات زمستر اول با هم تفریح حسابی بکنیم؟
-چشم قربان حاضرم معطل چی هستی دعوتنامه را بفرست.
آرامش در فلت ها محیط ما و حتی در زندگی خصوصی ما همچنان سایه سرد و سنگین خود را حفظ کرده بود تنها نقطه تاریک زندگی خصوصی ما سکوت و گوشه گیری نوری بود.او که اوای تمام شبها را با پرویز میگذرانیدکم کم ملاقاتهایش با پرویز به هفته ای سه چهار بار محدود شده بود و ظاهرا به بهانه درس و آمادگی برای انتحانات بیشتر در اتاقش بسر میبرد ولی من که کاملا اخلاق و روحیات نوری را میشناختم حس میکردم در پس پرده ماجراهایی در شرف تکوین است چون نوری روزبروز لاغرتر و پژمرده تر میشد آن زیبایی درخشان که چون الماس برق میزد آن طراوتی که انسان را بیاد شکفتن گلهای سرخ در سپیده دم بهار می انداخت اکنون جای خود را به یک آرامش مهتابی رنگ داده بود.
گاهی به اتاق من می آمد کنار من مینشست و نیم ساعتی در سکوت میگذرانید و بعد دوباره به اتاق خودش باز میگشت میدانستم که او فقط منتظر یک تلنگر است .تلنگر من در حقیقت کبریتی به شکم باد کرده بشکه بارت بود تا انفجار صورت گیرد…گاهی فکر میکردم مثل گذشته ها سرش را در سینه ام بفشارم و به او بگویم نوری من نوری عزیز من حرفت را بزن …اما نمیدانستم چرا از عهده اینکار بر نمی آیم.تا آنروز …نوری دوان دوان در حالیکه چشمهایش از وحست گشاد شده بود و کلمات را بزحمت از حنجره بیرون میداد خودش را بمن رساند و گفت:مهتا مهتا کمک…کمک…
-موضوع چیه نوری حرف بزن.
-یه فاجعه داره همه جیز تموم میشه
وحشت زده پرسیدم:عزیزم مربوط به کیه ؟بهرام یا پرویز؟
در حالیکه دانه های اشک چون باران بر صورت نوری شتک میزد سرش را تکان داد…
-مربوط به هردوشون میشه!
-خوب موضوع از چه قراره؟
-اونا میخوان با هم دوئل اتومبیل بکنن.

فصل ۷ (۶)
-چی گفتی؟دوئل اتومبیل؟

-بله…بله…دوئل اتومبیل!
من وحشتزده دوباره تکرار کردم.
-دوئل اتومبیل ؟؟آه خدای من !نه !
نوری تقریبا خودش را روی زمین انداخته و با دودست چهره اش را پوشاند و بصدای بلند گریست و در میان گریه اش ماجرای آن برخورد وحشتناک را برایم تعریف کرد.
-من و پرویز داشتیم توی باغ ارم قدم میزدیم…من اصلا حال و حوصله درست حسابی نداشتم ولی پرویز برعکس خیلی سرحال بود و برخلاف این دو سه هفته با من شوخی میکرد از سر و کولم بالا میرفت و هر چه التماس میکردم که راحتم بگذاره آروم نمیگرفت آنقدر که به کریه افتادم و تقریبا فریاد زدم:بس کن پرویز!!بس کن!ازت متنفرم!
پرویز که عصبانیت مرادیده بود بیشتر سماجت میکرد با مشت به شونه هایم میکوبید و من گریه میکردم و میگریختم که ناگهان صدای آمرانه بهرام را شنیدم که میگفت:پسره احمق راحتش بگذار!منکه سرم پایین بود و گریه میکردم بطرف بهرام برگشتم…
ای خدا بهرام با یهدست پشت یقه پرویزو چنگ زده بود و با دست دیگه آماده بود تا مشت محکمی به چونه پرویز بکوبه راستش نمیدونستم چه بکنم مثل اینکه قیافه بهرام ایم دو سه هفته یادم رفته بود خودت میدونی که من و اون همیشه سعی میکردیم که هیچوقت جلو هم سبز نشیم .چشمهای بهرام برق مخصوصی میزد لباش میلرزید هر لحظه منتظر بودم که پرویز با بهرام گلاویز بشه یا بهرام با مشت تو چونه بهرام بکوبه!
پرویز بطرف بهرام برگشت و گفت:احمق نشو یقه منو ول کن!بهرام تف غلیظی روی زمین انداخت و به پرویز گفت:تو حتی لیاقت همنشینی اونو هم نداری بهتره راحتش بگذاری!
پرویز که کاملا خشمگین شده بود با لحن مسخره ای جوابش راداد:خوب خوب چشمم روشن آقا بعد از دو سه ماه تازه غیرتی شدن.خواب دیدی عزیزم خیر باشه اگر چه منتظر بودم که یه روز سر و کله آقای ورشکسته پیدا بشه ولی برادر کور خوندی بهتره دمتو بذاری رو کولت و بری دنبال کارت!یاالله…یاالله…
بهرام آنچنان دندوناشو روی هم فشار میداد که من صداشو میشنیدم…در اینموقع بود که بهرام یقه پرویز رو رها کرد خیال کردم همه چیز تموم شده ولی اینطوری نشد…
بهرام با صدای بلند به پرویز گفت:میدونستم تو آدم بزدلی هستی ولی نه اینقدر!
پرویز مثل بوکسورها در برابر بهرام گارد گرفت و گفت:بسیار خوب مثل اینکه واقعا تنت میخاره یاالله…یاالله…زود باش بیا جلو بیا …بیا دوئل کنیم…یاالله…یاالله…آقای شکست خورده …ده یاالله…چرا میترسی بیای جلو آه فهمیدم میترسی صورت خوشگلت از ریخت بیفته…
بهرام بدون اینکه حرکتی بکنه گفت:اکه ددرست میگی و خودتو آماده دوئل کردی چرا یه دوئل شجاعانه نکنیم؟نکنه شهمامتت هم مثل عشقت قلابیه؟
پرویز که هنوز گارد بوکس گرفته بود با همان اداها و مسخره بازیها جواب داد خیا نمیکنم دل و جراتشو داشته باشی که یه قدم جلو بگذاری تو همیشه بازنده بودی حالاشم بازنده ای ولی اگه میخوای امتحان بکنی بفرما !دوئل بوکس!همینجا یا میریم که هیچکس نتونه تو رو ازدستم نجات بده!بالاخره یه نفر باید یه دس درست و حسابی به تو بچه ننه بده!
بهرام با همان حالت آروم همیشگی گفت:دوئل بوکس؟دوئل بوکس مال آدمای ترسوست !دوئل اتومبیل!…یاالله!شجاعتتو به عشقت نشون بده!نشون بده که نمیترسی!نشون بده که مرد موفقی هستی و حاضری جلوی اون از حیثیت خودت دفاع کنی!
من دیگه طاقت نیاوردم و التماس کنان گفتم:پرویز پرویز خواهش میکنم بیا بریم بیا!بیا!
بهرام حرف منو قطع کرد و گفت:راست میگه خانم تو که جراتشو نداری ادعا هم نکن اون خوب ترا شناخته میدونه که مردش نیستی…برو جونم برو!مگه نشنیدی چی گفت”؟اون بهتر از هر کس دیگه ای میدونه که تو ترسوترین مخلوق خدایی!برو برو…
پرویز که ناگهان از آن سر و صدا و لوده بازی افتاده بود اول سکوت کرد و بعد گفت:چه جوری؟
بهرام گفت:خیلی ساده!دوئل اتومبیل!سر ساعت ۱۰ صبح دوئلو شروع میکنیم!من همین الان حرکت میکنم میرم تخت جمشید و تو هم میری دروازه قرآن سر ساعت ۱۰ صبح من از تخت جمشید و تو از طرف دروازه قرآن بطرف هم حرکت میکنیم و هر جا بهم رسیدیم مستقیما اتومبیلهامونو بهم میکوبیم.
نوری ادامه داد:من مثل آدم یخ زده ای سیخ و مستقیم ایستاده بودم میخواستم فریاد بزنم داد بکشم همه را به کمک بخوام رو دست و پای هردوشون بیفتم و التماس کنم دست از این دوئل بردارن اما انگار که دهانم دستهام حتی صدام تو گلو یخ زده بود فقط اشکهام سرازیر بود پرویز برگشت بمن نگاه کرد ولی بهرام لبخند میزد.با بیرحمی لبخند میزد هرگز این لبخند بیرحمانه رو فراموش نمیکنم…یکجور مخصوصی میخندید یه جور تلخ و بیرحمانه…
پرویز کتابشو بطرف من پرتاب کرد و گفت:بگیر نوری من میدونستم یه روز این بزدل و ترسو جلو رام سبز میشه میدونستم میدونستم ولی!بالاخره باید یکی از ما دو نفر زنده بمونه.و بعد بطرف اتومبیلش که در جلو باغ پارک کرده بود رفت و بهرام هنوز ایستاده بود و بمن بیرحمانه لبخند میزد .و من با نگاه التماس آمیزی به او خیره شدم!بهرام مثل یه مجسمه ایستاده بود!نه حرکتی نه حرفی!ولی لبخند بیرحمانه اش همینطور روی لبهاش ماسیده بود!
نوری در حالیکه آشکارا میلرزید ادامه داد:من از غم آبستن بودم از تنهایی وحشت کرده بودم انگار که روی زمین نبودم بلکه در فضای شب مثل یک شهاب آسمانی میرفتم تا به ابدیت بپیوندم!بهرام هم بالاخره پشت بمن کرد و بطرف اتومبیلش رفت!تا ۱۰ دقیقه همینطور مثل ماهی منجمد ایستاده بودم و بعد وحشت وحشت مثل یک گلوله آتش به جانم افتاد یخهای تنم را آب کرد.خم شدم و کتاب پرویز را از روی زمین برداشتم و بعد بطرف خوابگاه دویدم…
راستش در تمام مدتی که نوری این برخورد وحشتناک را تعریف میکرد من هم از ترس و وحشت منجمد شده بودم حتی قدرت فکر کردن و تصمیم گرفتن از من سلب شده بود!فقط احمقانه به اشکهای نوری نگاه میکردم که از چشمهای درشت و سیاهش روی صورتش میریخت و به آرامی تا روی چانه و گردنش میلغزید…ناگهان نوری خودش را توی بغلم انداخت و گفت:مهتا مهتا خواهش میکنم یه فکری بکن!
از فریاد نوری من بخود آمدم !نوری راست میگفت باید کاری میکردم با نومیدی گفتم:از من چه کاری ساخته است؟نوری دستم را گرفت و از روی زمین بلند کرد!
-بلند شو بلند شو بریم تو محوطه فریاد بزنیم از بچه ها کمک بخواهیم به اونا بگیم چه فاجعه ایداره اتفاق میفته!
من نوری را بغل زدم و گفتم:نه نه…اگه روسای دانشگاه اینو بشنون هر دوشونو از دانشگاه اخراج میکنن این دوئل فقط یه دیوونگیس!بخدا دیوونگیس آخه چطوی بهرام یه همچی پیشنهادی کرده؟
نوری با نومیدی سرش را تکان داد و گفت:نمیدونم نمیدونم انقدر خونسرد و آروم این پیشنهادو کرد که انگار از دو سه ماه پیش یه همچی نقشه شومی را کشیده بود خواهش میکنم مهتا خواهش میکنم یه حرکتی بکن یه فکری یه کاری…
یک فاجعه بزرگی در شرف وقوع بود و ما باید کاری میکردیم.
به نوری گفتم:ما باید هر طور شده مهرانو پیدا کنیم اینطور که تو میگی اونا خیلی زود دوئلشونو شروع میکنن باید بجنبیم.فقط از تو خواهش میکنم چشماتو پاک کن اگر کسی ما رو اینطوری ببینه وحشت میکنه!
آنوقا هز دو از خوابگاه براه افتادیم من میدانستم که مهران در آنموقع روز با رفقایش در تریا نشسته و مشغول بحث و مشاجره همیشگی است حالا که به آن حادثه عجیب آنروز فکر میکنم همه چیز دقیق شمرده جدا از هم پیش رویم جان میگیرد !من و نوری مثل دو تا طفل یتیم و فراری از خوابگاه بیرون آمدیم یک تاکسی قراضه با یک شوفر پیر و پر حرف جلو پایمان ترمز کرد و ما دوتایی خودمونو روی صندلی تاکسی انداختیم و من به راننده گفتم:آقا برو تریا فقط خواهش میکنم عجله کنین.
راننده پیر اخمهایش رادر هم کرد و با حیرت گفت:جل الخالق!شماها دیگه چجور زنی هستین !هر زنی که سوار ناکسی من میشه میگه آروم !یواش!ولی شما میگین تند برو!واقعا که جنس زنو نمیشه شناخت!
من از شدت ناراحتی پاهایم را به کف تاکسی کوبیدم و گفتم:آقا خواهش میکنم عجله کنین یه اتفاق بدی افتاده حوصله جر و بحث نداریم فقط ما رو به تریا برسون تندتر آقا تندتر.
پیرمرد راننده تاکسی اول سکوت کرد و بعد مثل همه شیرازیهای خوب و مهربان گفت:خانم ناراحت نباشید بد و خوب دست پروردگار عالمه یه چیزی نذر شاهچراغ بکنین هیچ اتفاق بدی نمیافته.
این جمله راننده تاکسی ناگهان هر دو ما را برای لحظه ای از چنگال آهنین وحشت بیرون کشید.
در اینگونه مواقع که تمام درهای امید به رویت بسته شده همه جا را سیاه و تاریک و پر از تنهایی و وحشت میبینی و خیال میکنی دنیا به آخر رسیده است ناگهان دل به یک معجزه میبندی اگر چه هیچوقت به معجزه اعتقادی نداشته باشی!دستهاتو بلند میکنی و از ته دل مینالی…
خدایا خدایا ما کمک کن نگذار آن اتفاق وحشتناک بیفته یا شاهچراغ تو را بخدا قسم بیا و آنها را از اینکار منصرف کن منم قول میدم هر شب جمعه بیام با پوست برام شمع بایرم یا شاهچراغ ناامیدم نکن.
من و نوری هر دو در تاریکی هراس انگیز افکارمان با شاهچراغ نجا میکدیم که تاکسی جلو تریا ایستاد و ما هر دو از آن بیرون پریدیم…نوری به ساعتش نگاه کرد خدایا چیزی به ساعت ۱۰ نمونده بود فقط یکربع وقت داریم فقط یکربع یعنی ما میتونیم از این فاجعه جلوگیری کنیم؟من خودم راداخل تریا انداختم و مهران همینکه مرا با آن سیمای رنگ پریده دید تقریبا از جا بلند شد رفقایش هم همینطور .من لبخندی زورکی زدم و مهران را صدا کردم.
-مهران فقط یک دقیقه!
مهران پیپش را از روی میز برداشت و بمن نزدیک شد و پرسید:چی شده؟جرا مثل دیوونه ها هراسونی؟
-مهران خواهش مکینم با رفقات خداحافظی کن بیا کار مهمیه…-چی میگی مهتا من رفقامو مهمون کردم میخواهی برام دست بگیرن.
و در همین لحظه که داشت برایم استدلال میکرد ناگهان چشمهای مهران روی صورت اشک آلود نوری خیره ماند و بعد بدون اینکه توضیح دیگری از من بخواهد بطرف دوستانش رفت .من صدایش را شنیدم او با عجله از آنها خداحافظی کرد و بعد دستم را گرفت و بطرف در کشید و همین که به نوری رسید آستین او را هم گرفتو ما وارد خیابان شدیم آنوقت پرسید:شما دوتایی چتونه؟چی شده؟
در حالیکه بغض گلویم را گرفته بود گفتم:مهران اگر دیر بجنبیم فاجعه اتفاق میفته بریم سوار اتومبیلت بشیم من تو راه همه چیزو برات میگم!
مهران نامزد آرام و خونسرد من همچنان متعجب و حیران خودش را پشت رل انداخت من و نوری هم کنار او روی صندلی جلو نشستیم و همینکه اتومبیل براه افتاد نوری با صدای بلند به گریه افتاد…
-خدایا من چقدر بدبختم!جقدر بدبختم!
من بطرف مهران برگشتم و گفت:موضوع یه دوئله!
مهران با لحنی که از فرط تعجب میلرزید گفت:دوئل؟دوئل چیه؟ما که تو قرن ۱۵ زندگی نمیکنیم!دوئل چی؟
-قرن پانزدهم یا بیستم !نمیدونم!ولی اینکار داره اتفاق میفته!بهرام به پرویز پیشنهاد کرده با هم دوئل اتومبیل بدن!
مهران از شدت تعجب چیزی نمانده بود که فرمان اتومبیل را رها کند و مرتبا زیر لب تکرار میکرد:باور کردنی نیست !باور کردنی نیست!
من خیلی خلاصه ماجرای برخورد پرویز و بهرام را برای مهران بازگو کردم و مهران در تمام این مدت در سکوت به ماجرا گوش میداد و بعد حرفم را قطع کرد و گفت:چه ساعتی قراره دوئل شروع بشه؟
-سر ساعت ۱۰
-چه جوری؟
-سر ساعت ۱۰ پرویز ار جلو دروازه قرآن بطرف تخت جمشید حرکت میکند و بهرام هم درستدر همین ساعت از تخت جمشید بطرف شیراز حرکت میکنه.
مهران سرش را با تاسف تکان داد و گفت:پس اگر ما سر ساعت ۱۰ به دروازه قرآن برسیم میتونیم لااقل پرویزو متوقف کنیم و جلوی فاجعه را بگیریم.
بعد هر سه به صفحه ساعتهایمان نگاه کردیم فقط ۷ دقیقه به ساعت ۱۰ مانده بود مهران وحشتزده گفت:نه فکر نمیکنم ما در ۷ دقیقه با این اتومبیل قراضه به دروازه قرآن برسیم!
من به نوری نگاه کردم نوری درست مثل یک مجسمه بجلو خیره شده بود و مدام اشک میریخت..
-خواهش میکنم مهران عجله کن شاید رسیدیم!
مهران با خشونت بر پدال گاز فشار می آورد از چراغ قرمزها عبور کردیم پلیس های راهنمایی با سوت پیاپی و سر و صدا ما را بدرقه میکردند اتومبیلها کنار میکشیدند و مهران هر لحظه بر سرعت اتومبیل می افزود خدایا کمک کن !…ماسر ساعت ۱۰ به دروازه قرآن برسیم!یا خدایا! شاهچراغ

فصل ۸
عقربه ساعت بیخیال از حادثه شومی که در شرف وقوع بود پیش میرقت وقتی سر یک چهارراه در انتظار او هستی این عقربه لعنتی با تو لج میکند!ثانیه شمار میچرخد اما ساعت شمار نگار خیال ندارد از جایش تکان بخورد دقایق با کندی و بیخیالی میگذرد تو پایت را بر زمین میکشی دو سه ناسزا نثار ساعتت میکنی اما زمام متوقف شده و پای لنگش را بر قلب لرزان تو میفشارد اما وقتی میخواهی از حادثه جلوبگیری گویی ثانیه شمار ساعت هم در مسابقه دو شرکت کرده!زمان مثل پرنده لجوجی از کف دستت میگذرد و تو وحشت زده هر لحظه بر صفحه ساعت خیره میشوی و میپرسی چقدر وقت دارم!یک دو سه خدایا ساعت من غلطه!جلو عابری را میگیری و با نا امیدی میپرسی آقا ساعت شما چنده؟
-آه لعنتی ساعت عابر حتی ۵ دقیقه جلوتر را نشان میدهد.
-نه آقا اشتباه میکنی حتما ساعت شما جلوه.
-نه جانم ساعت شما خوابیده من همین الان ساعتمو با رادیو میزون کردم مارکش هم قابل اطمینانه نگاه کنین..
تو دیگر حرفهای آن عابر وراج را نمیشنوی و باز هم تندتر میروی !خدایا فقط ۳ دقیقه دیگر مونده ولی ما هنوز ۲ چراغ قرمز و بیش از ۳ کیلومتر راه داریم.
مهران لبهایش را گاز میگرفت و نوری همینطور مثل قوی ماتمزده و تنهایی مستقیما روبرو را نگاه میکند انگار دیگر در این دنیا نیست میخواهم چیزی از او بپرسم ولی چه بپرسم؟او دارد مثل شمع آب میشود بیاختیار به یاد گذشته ها میافتم آنروزها که نوری از عشق فرار میکرد از بهرام میگریخت و وقتی من او را سرزنش میکردم او میگفت من از عشق میترسم من اگر روزی عاشق بشوم نابودم!
بله او حق داشت این دختر ظریف و عاشق دختری که از عشق رنج میبرد دختری که وقتی با طعم عشق آشنا شد پیوسته عشق کاملتری را طلب میکرد چگونه میتوانست امروز شاهد وقوع یک فاجعه باشد؟خدای من اگر آنها با آن سرعت بهم برسند و بهم بکوبند چه میشود؟آیا ما نیم ساعت یا یکساعت دیگر شاهد سقوط دو جسم جوان و متلاشی شده خواهیم بود؟آیا نوری باید در عزای دو عاشق خود سیاه بپوشد؟نه یا خدا یا شاهچراغ نگذار این فاجعه اتفاق بیفته.
به ساعتم نگاه کردم درست یک دقیقه به ساعت ۱۰ مانده بود و ما از دور دروازه قرآن و اتومبیل اسپرت پرویز ار میدیدم فریاد زدم مهران مهران اتومبیل پرویز شکر خدا هزار مرتبه شکر ما میتونیم از فاجعه جلوگیری کنیم.مهران یه کمی تندتر …ثانیه ها …ثانیه های لعنتی میگذشتند عقربه شمار مثل رطیل روی صفحه ساعت میدوید…۲۰ ثانیه ۱۵ ثانیه ۱۰ ثانیه ۵ ثانیه ۱ ثانیه…فقط ۲۰۰ متر با اتومبیل پرویز فاصله داریم …مهران چراغ اتومبیلش را روشن میکند روی باغ فشار می آورد اما ناگهان اتومبیل تیزرو و سریع پرویز از جا کنده میشود من فریاد میزنم.
-خدایا مهران پرویز حرکت کرد…نوری خودش را توی بغلم میاندازد و مثل زن بچه مرده ای مینالد.
مهران فریاد میزند.
-لعنت به این شانس…لعنت…
اتومبیل پرویز هر لحظه بیشتر و بیشتر با ما فاصله میگرفت و مهران بیشتر بر روی پدال گاز میفشرد اما ما چگونه میتوانستیم او را بگیریم؟
اتومبیل پرویز در سینه جاده میدوید ما هم بدنبال اون میدویدیم نوری چشمهایش را بسته بود و سرش را در سینه من میفشرد و آرام آرام هق هق میزد .مهران گفت:مهتا مهتا دیگه هیچکاری از دست ما ساخته نیست فقط یک معجزه میتونه اونو متوقف کنه یه معجزه ولی معجزه خیلی کم اتفاق میفته خیلی کم.
ما چه میتوانستیم بکنیم؟اسب سرنوشت در جاده مرگ ۴نعل میتاخت و پیش میرفت…فاصله اتومبیل ما با اتومبیل پرویز هر لحظه بیشتر میشد…گریه آرام و خفه نوری کلمات گنگ و نامفهوم مهران صدای دلخراش چرخها کهسر هر پیچ جیغ میکشید مثل آهنگ عزا شوم و فاجعه انگیز بود …سرم را به گوش مهران نزدیک کردم و گفتم:یعنی هیچ کاری از دست ما ساخته نیست؟
مهران همانطور که بر پدال گاز میفشرد زیر لب زمزمه کرد…
-فقط یه معجزه اما خیال میکنی تو قرن ما هم میشه انتظار معجزه داشت؟
من به نوری نگاه کردم که سرش را همچنان در سینه ام پنهان کرده بود و هق هق میزد..
-آه خدایا اگر این اتفاق بیفته نوری من میمیره.
ناگهان از ته دل فریاد زدم خدایا مگذار این اتفاق شوم بیفته…
نمیدانم هرگز در لحظات نومیدی و پریشانی افتاده اید یا نه…انگار آدم را در فضای تاریک چاهی رها کرده اند هر لحظه امکان دارد سرت به عمق چاه بخورد و زندگی را تمام بکنی اما انگار این چاه اینقدر عمیق است که به ابدیت میپیوندد و تو تا جهان برپاست باید با سر در میان سیاهیها فرو بروی دستهایت را بجستجوی پناهگاهی دستاویزی به اطرافت میچرخانی اما هیچ پناهی و پناهگاهی در کار نیست و تو باید همچنان سرازیر سیاهیها باشی.
میخواهی فریاد بزنی اما انگاری دهانت را با پنبه پر کرده باشند میخواهی خودت را بکشی و از کابوس خلاص کنی اما کاردی که همراهت داری تیغه ای پنبه ای است آنوقت وقتی ناامیدی سراپایت را در خود گرفت تسلیم میشوی و آرام و تسلیم در تاریکی به تماشا مینشینی…تو دیگر قهرمان این حادثه نیستی بلکه تماشاچی ساکت و تسلیمی که مثل طلسم شده ها قدرت هیچ کونه حرکتی فریادی و حتی گریه ای نداری…تو ایستاده ای و خودت را جسم خودت را میبینی که در سرازیری فرو میرود.
در آن لحظات نومیدی و سیاهی من با اندیشه های رقت انگیزم در آن چاه تاریک فرو میرفتم و حس میکردم مهران و نوری هم با من در سفر رقت انگیز همراهمند …اشک چون باران از چشمانم فرو میریخت مهران از پشت عینک ذره بینی خود گاه مرا نگاه میکرد و گاه وحشتزده و ناامید جاده را…و گاهی زیر لب ناسزایی نثار من میکرد.
-مسخره س…همه زندگی مسخره س!همه چیز!

تو میبینی که دو نفر میخواهند احمقانه همدیگر را بکشند و هیچکاری نمیتوانی بکنی!نه این دنیا مسخره س!زندگی مسخره س!باید یه دنیای دیگه خلق میشد …دنیایی که اینهمه شکمش از حماقت پر نبود!
ما در دشت هموار بدنبال اتومبیل سپید رنگ پرویز پر میکشیدیم اما پرنده پرویز از ما تیز پروازتر بود…
ناگهان حس کردم اتومبیل قرمز رنگ بهرام از روبرو چون نقطه ای سرخ و آتشین بشرف ما پیش می آید !…نه!خدایا مهران میبینی؟مهران دندان قروچه رفت!
-خدایا چه میتونم بکنم؟
اتومبیل بهرام مثل یک گلوله سرخ رنگ و آتشین میچرخید و هر لحظه بزرگتر میشد …من مثل دیوانه ها نوری را از آغوش جدا کردم و سرش فریاد کشیدم.
-نوری نوری بلند شو یه کاری بکن بهرام داره نزدیک میشه.
نوری از وحشت جیغی کشید و اول چشمهایش را با دست خاموش کرد و بعد وحشتزده دستهایش را از روی چشم کنار زد و گفت:نه کابوسه…این یه کابوسه…خدای من …خدای من…
چنان ناله ای در کلمات نوری بود که من از وحشت حس کردم تمام یاخته های تنم از هم جدا میشوند و فرو میریزند و من در لابلای گرد و خاک فرو ریختن یاخته ها هیچ جا را نمیبینم…اما نوری زودتر از من فریاد کشید.
خدایا…من کور شدم…من هیچ جا را نمیبینم…نمیبینم خدایا من کور شدم.
من بطرف نوری برگشتم نوری با دستهایش پلک چشمانش را بالا و پایین میکشید و فریاد میزد نمیبینم کور شدم
من دست مهران را گرفتم و گفتم:مهران مهران نوری هیچ جا را نمیبینه نوری کور شده!
مهران به زحمت دستش را از دستم بیرون کشید و فریاد زد.
-چشماتو ببند …چشماتو ببند…این کوری عصبیه…نترسین…نترسین…این کوری موقتیه…چشماتو ببند!
من وحشت زده سر نوری را دوباره بغل گرفتم اما نگاهم روی جاده میدوید جیغ میکشید التماس میکرد آه خدای من .نه خدایا نه زبانم لال تو ظالمی تو چطور میگذاری یه همچین اتفاق وحشتناکی بیفته.آنها آن دو لکه سیاه و سرخ بهم نزدیک و نزدیک و نزدیکتر میشدند و ناگهان در یک لحظه که من و مهران انتظار پر سر و صداترین انفجار را داشتیم اتومبیل پرویز با یک حرکت سریع و جیغ وحشتناکی که از لاستیکها برخاست بطرف راست جاده پیچید و خودش را بداخل مزرعه انداخت اتومبیل پرویز به راست به چپ چرخید بلند شد دوباره در میان مزرعه به حرکت ادامه داد و بعد با صدای مهیبی میان جوی بزرگی فرو رفت و وقتی گرد و خاک فرو نشست من پرویز را دیدم که بزحمت از پنجره اتومبیل بیرون می اید …و نوری را دیدم که فریاد زد…
-میبینم…خدایا میینم چی شده؟اتومبیل پرویز کجاست؟اتومبیل بهرام چی شده؟
اتومبیل بهرام به سرعت برق از کنار ما رد شده بود مهران اتومبیل خود را متوقف کرده و پشت رل خشکیده بود من فریاد زدم…
-مهران مهران.
-آه …بله…احمقانه س…احمقانه!
-عزیزم برو ببین سر پرویز چی اومده…
مهران که تازه بخود آمده بود در اتومبیل را باز کرد و ما ۳ نفر بطرف اتومبیل پرویز حرکت کردیم پرویز با چهره درهم و عرق زده و منگ وسط مزرعه کنار اتومبیلش ایستاده بود پاهایش میلرزید و از تنش بوی تند عرق برمیخاست…نوری گریه کنان گفت:خدا را شکر…خدا را شکر!
ناگها صدای عامرانه بهرام از پشت سرمان بلند شد…
-آه بله خدا را شکر به این مرد ترسو افتخار کن.
ما همه بطرف بهرام برگشتیم او مثل مجسمه ای از انتقام راست و مستقیم ایستاده بود و در چشمان نوری خیره مینگریست انگار میخواست نوری را هیپنوتیزم کند و با خودش ببرد .همه ما در سکوت فرو رفته بودیم مثل اینکه همه ما مترسکهایی بودیم که وسط مزرعه کاشته بودند .پرویز سرش را بلند کرد و برای لحظه ای به بهرام خیره شد و بعد با همه قدرت فریاد زد:دیوانه!دیوانه!دیوانه!
بهرام در همان سکوت و صلابت خویش به آرامی جواب داد:ترسو…ترسو…ترسو…
و بعد به آرامی از کنار ما گذشت با چند حرکت خودش را از مزرعه بیرون انداخت پشت اتومبیلش نشست و به طرف شیراز به راه افتاد…در این لحظه انگار ما هیچ وظیفه ای نداشتیم جز اینکه بایستیم و بهرام را تا آخرین نقطه جاده با نگاه بدرقه کنیم!وقتی که بهرام بکلی از نظر دور شد برگشتیم و بهم نگاه کردیم و نوری بسمت پرویز راه افتاد و گفت:نه…نه…تو ترسو نیستی…بیا همین الان با هم ازدواج کنیم …همین الان و بعد مثل درختی که زیر طوفان تا شده باشد تا شد و روی پای پرویز افتاد.
مهران که تازه خونسردی همیشگی خود را بازیافته بود بطرف نوری چرخید دست او را گرفت و از زمین بلند کرد.
-نوری خواهش میکنم…تو نباید پرویز را ترسو بدونی…او با فرار از مقابل دیوانگی بهرام بزرگترین شجاعتو به خرج داد…
من تازه فهمیدم که چرا مهران به نوری دلداری میدهد آه خدای من همه دخترها با دلهای نازک و احساسات تندشان همینطورند.درست است که نوری دعا میکرد این اتفاق وحشتناک نیفتد درست است که بر اثر هیجان شدید حتی کوری موقت پیدا کرد ولی او مثل همه دختران دنیا نمیخواست مرد محبوبش از میدان مبارزه شکست خورده بیرون بیاید…و حالا گریه او برای این نبود که ماجرا بخیر گذشته…گریه او بخاطر شکست مرد محبوبش بود و شاید بهمین دلیل او از ترس اینکه پرویز تا یکی دو ساعت دیگر در برابرش مثل یک عروسک گچی بشکند و فرو ریزد در این موقعیت عجیب پیشنهاد ازدواج میکرد در مملکت ما هنوز رسم نیست که دختری به مردی پیشنهاد ازدواج بدهد…دختر می ایستد و فقط در چشمان مرد محبوب خود خیره میشوند و میگذارند تا آن مرددستهایش را جلو بیاورد و بگوید عزیزم زن من میشی؟ آنوقت قلب دختر به طپش در می آید اشک از چهره اش میپرد نفس زنان خود را در آغوش مرد می اندازد …گریه میکند…و گریه علامت رضایت بی قید و شرط دختر است…ولی در این لحظات رقت انگیز که اتومبیل پرویز در جوی آب فرو رفته بود و بوی تلخ شکست همه صحرا را پوشانده بود نوری پاهای پرویز را بغل زده و گریه کنان تقاضای ازدواج میکرد…!نه باید از اینجا رفت…و این محیط شوم را ترک گفت…دو سه نفر کشاورزی که از دور دست متوجه این منظره بودند خودشان را بما رساندند .
-خدا را شکر که همه سالمین…
آن مردمان ساده دل و مهربان با سختی و مشقتی که با آن همیشه آشنا هستند کمک کردند تا اتومبیل پرویز از جوی آب بیرون آمد و بعد تا کنار جاده هل دادند و بدون توقع پاداشی خداحافظی کردند و رفتند.
من به مهران نگاه کردم …بلاتکلیفی اضطراب حتی یکنوع گیجی و منگی ناشی از شکست روی دوش همه ما سنگینی میکرد پرویز کاملا پریشان بنظر میرسید و هیچ نمیگفت…نوری همچنان آرام آرام گریه میکرد مهران خطاب به پرویز گفت:پرویز با نوری برو ما هم پشت سرتان میاییم.
پرویز در سکوت پشت فرمان اتومبیل نشست نوری هم سمت راست را باز کرد و خودش را روی صندلی پرویز انداخت من ومهران داخل اتومبیل خودمان شدیم و چند لحظه بعد خسته و کوفته بطرف شیراز راه افتادیم.
اتومبیل ما پشت اتومبیل پرویز با فاصله ای اندک پیش میرفت من و مهران در سکوت به جلو خیره شده بودیم مهران پیپش را روشن کرده و آرام آرام پک میزد عطر توتون پیپ اعصاب خسته مرا کرخ کرده بود …دلم میخواست سالها و سالها در اتومبیل بنشینم و او پیپ بکشد و من با تمام قدرت دود توتون پیپ او را بدرون سلولهای خسته و کوفته ام بکشم.سرم را به تشک اتومبیل تکیه دادم و گفتم:فکر میکنم همه چیز تمام شد بیچاره نوری…
مهران پک عمیقی به پیپش زد و گفت:طفلکی تو این گیر و دار پیشنهاد ازدواج میداد.
-بله این تلاش نومیدانه بود.
مهران بعد از آنهمه خستگی لبخندی زد و بمن نگاه کرد.
-شیطون مثل اینکه تو یه چیزایی سرت میشه…
به موهای مشکی که تمام دست مهران را پوشانده بود نگاه کردم و گفتم:ازدواج تنها دای ناراحتی این دو نفره!
مهران جواب داد:خیال نمیکنم فقط یه مسکنه!میدونی پهلوان رویاهای نوری وقتی از مقابل بهرام فرار کرد خورد و خاکشیر شد مگه نه؟
-در عوض پرویز خیلی عاقلانه رفتا رکرد.
مهران پک دیگری به پیپش زد و گفت:ولی من همیشه گفتم آب شجاعت و عقل هیچوقت توی جوی نمیره دیدی همین نوری که از ترس حادثه حتی دچار فلج بینایی شد وقتی پرویز عاقلانه از سر راه بهرام کنار رفت جه جور زار میزد؟
-درسته اما نوری هم با دادن پیشنهاد ازدواج بلافاصله درصد نجات عشقش بر آمد.
-آه درسته این عاقلانه ترین پیشنهادی بود که نوری ناخودآگاه بر زبان آورد اما خیال میکنی پرویز این پیشنهادو قبول کنه؟
با عصبانیت گفتم:اوه…اوه تو داری به بهترین دوست من توهین میکنی خیلی هم دلش بخواد که با یه همی دختر خوشگلی که همه تو شیراز براش آه میکشن ازدواج کنه.
مهران لبخند طنز آلودش را بر روی لب ریخت و گفت:باز هم تعصب…تعصب.
ولی من دلایل زیادی دارم که پرویز زیر بار این ازدواج نمیره .
-ممکنه یکی از دلایلتون رو بفرمایید آقای فیلسوف؟
نامزدم با محبت خاص خودش دستم را گرفت و بوسه ای روی سر انگشتان لغزاند و بعد گفت:به دلیل شکست امروز …اون نمیتونه با زنی که شاهد غم انگیزترین شکست زندگیش بوده ازدواج کنه و هر روز تو چشمانش نشونه شکستو ببینه.
-آه بله من متوجه حماقتهای بشر نبودم تا نیم ساعت پیش همه دعا میکردیم شمع نذر میکردیم از خدا میخواستیم معجزه ای اتفاق بیفتهو لااقل یکی از اونا سر عقل بیاد و دوئل احمقانه را متوقف کنه حالا که معجزه اتفاق افتاد هزار تا مسئله بدتر از اصل حادثه پیش آمده خدای من … ما چه جور جونوری هستیم!چه جور؟

فصل ۸ (۲)
مهران دستهایش را به علامت تسلیم پشت فرمان بلند کرد و گفت:عزیزم منو نزن من تسلیم هستم!معجزات بشر مثل سکه دو رو داره یک طرفش پر از نور و روشناییه و یکطرفش تاریک…نگاه کن…خوب نگاشون کن!اصلا با هم حرف نمیزنن…بهرام آخرین تلاششو برای بازگشت نوری کرد و اگه هم موفق نشد نوری را لااقل از پرویز جدا کرد.

-یعنی تو میگی بهرام موفق میشه؟
-عجله نکن عزیزم خیلی زود همه چیز روشن میشه بهرحال منم با تو موافقم که اگر پرویز بخواد نوری رو داشته باشه باید بله را بگه…اونا باید با هم ازدواج کنن یا از هم جدا بشن…
-خیال نمیکنی ما مغز خودمونو تو مغز اونا گذاشتیم شاید اصلا همه چیز یادشون رفته باشه و دوباره مثل هر روز دستاشونو زیر بغل هم بگذارن و تو خیابون زند راه بیفتن…
-در این صورت باید یک معجزه دیگه اتفاق بیفته!
-ولی تو میگی معجزه ی که بشر میکنه همیشه یکطرفش سیاهه.
-بله عزیزم همیشه همینطوره!
اتومبیل ما وارد شیراز شد شلوغی خیابانها ی شهر اتومبیل ما را از پرویز و نوری جدا کرده بود…حس میکردم دوباره آرامش از دست رفته ام برگشته است…بطرز عجیبی گرسنه شده بودم خطاب به مهران گفتم:عزیزم تو هنوز آنقدر عاشق منی که برام یه ساندویچ بخری؟
-بله عزیزم من هنوز عاشقتم که بجای ساندویچ نصفه یه ساندویچ بزرگ برات بخرم و تو ساندویچ برداری و بری تو خوابگاه و سر فرصت بنشینی و ساندویچ گاز برنی…
-پس تو میخوای از چنگ من در بری مگه نه؟
-من و بچه ها بحث داغی داشتیم باید دنبالشو بگیریم من باید به بچه ها ثابت کنم که زندگی بیش از آنچه اونا فکر میکنن حقیق و زشته…
ولی یه سادویچ بزرگ که نامزد آدم خریده باشه میتونه رنگ سیاه زشتیهارو سفید بکنه!
-بسیار خوب عزیزم باید بهت بگم که کما بتو حسودیم میشه کاش منهم مثل تو با یه ساندویچ میتونستم زشتیهای این زندگی کثیف رو از دلم پاک کنم…
-البته با ساندویچی که از روی عشق خریداری بشه.
مهران جلوی یک مغازه اغذیه فروشی اتومبیلش را نگهداشت و چند لحظه بعد با یک ساندویچ بزرگ خودش را بمن رسانید…
-بفرمایید عزیزم ساندویچ ضد زشتی.
بقیه راه را به لودگی گذراندیم و نزدیک ظهر بود که من جلوی خوابگاه از اتومبیل مهران بیرون پریدم و به داخل خوابگاه پریدم در فلت را باز کردم اما بجای سکوت ناگهان صدای گریه بلند نوری مرا بر جا میخکوب کرد و بعد سراسیمه بطرف اتاق نوری دویدم نوری مثل یک فرشته مظلوم روی بسترش افتاده بود و با صدای بلند اشک میریخت.
-عزیزم چی شده؟تو باید خیلی هم خوشحال باشی مگه نه؟
نوری از جا بلند شد و خودش را در آغوش من انداخت و گفت:اون از من مهلت خواسته.
-چند وقت؟
-یک هفته.
-یعنی تو هنوز سر تصمیم خودت هیتس و میخواهی با پرویز اردواج کنی؟
-من دلم میخواست همین امروز عصر ازدواج میکردیم همین امروز عصر.
-چرا عزیزم چرا؟
-برای اینکه میترسم.
تصمیم گرفتم نوری را به حال خودش بگذارم و به اتاقم برگردم چون در اینگونه مواقع هیچ چیز برای بیمار روحی بهتر از تنهایی نیست قوطی سیگارم را آهسته روی میز مطالعه اش گذاشتم و گفتم:سیگار برات گذاشتم هر وقت کاری داشتی منو خبر کن.
من بطرف در راه افتادم تا او را در پیله تنهایی خود آرام بگذارم که نوری مرا صدا زد:مهتا.
-بله نوری.
نوری از روی بستر اشک آلودش برخاست و بطرفم آمد و ناگهان مرا بغل زد.
-مهتا مهتا…منو ببخش …تو بهترین دوست منی…من چقدر بد بودم چقدر!…من احمقانه شماها را تنها گذاشته بودم!آه خدای من من از تو شرمم می آید!
نوری را چون بچه ای در آغوشم فشردم او را نوازش دادم…
-نه عزیزم میدونم چی میکشی میدونم چه غصه ای تو دلت میجوشه…ولی این خودتی که باید تصمیمی بگیری!فقط یه نصیحت میکنم آرامش خودتو ازدست نده اینجوری بهتر میشه با حوادث روبرو شد..
-ولی من از تو مهران خجالت میکشم…حتی در این دو ماه ما که هر شب با هم بودیم از هم فاصله گرفته بودیم…آخ چه روزهای بدی داریم…
من دوباره موهای نوری را نوازش کردم و بهر ترتیب از اتاقش خارج شدم چون نمیخواستم در این مرحله از زندگی نوری دخالتی مستقیم داشته باشم مخصوصا که من هیچوقت پرویز را آدم خوبی نمیدانستم و نمیتوانستم در این ماجرا بیطرف باشم..
زندگی …زندگی آه خدای من دانشکده زندگی از هر دانشکده ای جالبتر و مفید تر است در آن روزهای عجیب وئ دو دانشکده میگذراندم دانشکده ای که کلاسهای مرتب استادان اطو کشیده و تخته سیاه و ساعت تنفس داشت و دانشکده ایکه در آن زندگی خود و دیگران را تجربه میکردم…
حالا آنقدر که به من به معمای سرنوشت نوری و بهرام و پرویز جذب شده بودم هیچ دانشکده ای و هیچ فرمولی جلب نظرم را نمیکرد …
فرمولهایی که ما سر کلاس مینوشتیم جوابهایشان از قبل مشخص و معلوم بود وقتی میخواستی مسئله ای را حل کنی افکارت را متمرکز میکردی و جواب مسئله را میگرفتی تازه میفهمیدی تو تنها نیستی که مسئله را حل کرده باشد بلکه پیش از تو دیگران بارها و بارها حلش کرده اند آنوقت آن هیجان ناشی از پیروزی در تو میمیرد قلمت را روی کاغذ می اندازی و میروی بی آنکه دیگر برقی از پیروزی یا حیرت در چشمان تو بنشیند اما زندگی هزار مسئله ناگشوده دارد هزار رمز و راز دارد و همانطور که خطوط کف دست هیچ بشری در روی زمین با خطوط کف دست دیگری نمیخواند زندگی هیچ انسانی نیز با زندگی دیگری قابل مقایسه نیست .در حل مسئله زندگی هیچ جوابی با جواب دیگر قابل مقایسه نیست از اینجاست که حیرت و شگفتی در آدمی برانگیخته میشود و در زندگی دیگران کنجکاوانه به جستجو میپردازد…و من اینک در برابر معما و مسئله یک مثلث ۳ نفری قرار گرفته بودم نوری ساانجام کدامیک را میپذیرد؟پرویز یا بهرام کدامیک جواب این مسئله هستند؟

فصل ۸ (۳)
هوای شیراز سرد سرد شده بود سوزی که از روی دشتهای وسیع بر میخاست مستقیما در چهره مردم شیراز مینشست گاهی باران میبارید آنوقت بود که من پشت پنجره کلاس به برگهای باران زده درختان سرو خیره میشدمو رنجهای انسانی را بیاد می آوردم …حس میکردم زمستان حوصله را از بچه ها گرفته استهمانطور که زیر شلاق سوز سرما قوز کرده اند تمامی هیجان جوانیشان هم در پیله فرو رفته است.
شبها خوابگاه ما از اندوه تنهایی لبریز میشد .گاهی صدای خفه گریه دختری از پشت اتاقش بلند میشد و اغلب آنها را میدیدی که با چهره ای عبوس و گرفته از برابرت میگذرند سلام میدادی و بجای سلام سرفه ای خشک و کسل کننده تحویل میگرفتی…
زمستان اوج درس خوانی بچه هاست چون همین که بهار از راه میرسد شیره تند و داغ جوانی در ساقه های نازک اندام آنها میخروشد و یکنوع مستی و نشئه و شورش در خون جوانان جاری میکند آنوقت کتابها از دست می افتد تا دست آزادانه بتوانند یکدیگر را لمس کنند نغمه های مرغ زیبای جوانی در باغهای سرسبز شیراز طنین انداز میشود و آوازهای شیرین جوانی همه جا را پر میکند …آن سال ما تا بهار فاصله زیادی داشتیم و در آن روزهای سخت و سرد در خوابگاه ما نوری عزیزمان تنها و افسرده در اندیشه های تلخ و غم انگیز خویش جاری بود.
دو روز بعد از آن حادثه بود که بهرام را دیدم .او کتابی در دست داشت و بطرف کلاسش میرفت یک پلیور آبی رنگ که یقه اش تا زیر چانه بالا آمده بود او را از دید دختران شهر به طرز درخشانی خواستنی و خوشگل جلوه میداد من با عجله صدایش کردم…
-بهرام.
بهرام بطرفم برگشت چشمانش از برق اشک میدرخشید ولی لبانش میخندید و همین که به نزدیک من رسید لبخندش وسعت بیشتری گرفت و در حالیکه میخندید گفت:من مجبور بودم مهتا!مجبور بودم!هر انسانی برای دفاع از احساسش باید بجنگه مگه اینطور نیست؟
اولین باری بود که بهرام را سر حال و با نشاط و خیلی سبک حتی در حال پرواز میدیدم…
او طوری حرف میزد که مثل اینکه مبارزه را با اطمینان برده ست گفتم:بهرام ولی تو وحشت انگیزترین نوع مبارزه را انتخاب کردی …
-اونم بدترین نوع رقیب بود تو میدونی که نوری چقدر منو دوست داشت که ما حتی زندگیمونو با عشق عوض کرده بودیم هیچکس فکرشو نمیکرد که ما بتونیم یک لحظه بی هم نفس بکشیم.
-خوب هنوز هم معلوم نیست تو مبارزه را برده باشی شاید تا ۵ روز دیگر او نا با هم عروسی کنن.
بهرام با خوشحالی دستهایش را به هم مالید و گفت:اگه اونو عروسی کنن من قشنگترین سبد گلو براشون میفرستم …
-یعنی تو تا این اندازه مطمئنی؟
-من پرویز را خوب میشناسم فقط باید چهره حقیقشو به نوری نشون میدادم…
من با طعنه گفتم:آه شما مردا چقدر بدجنسین دختره تو اتاق خودشو زندونی کرده و داره مثل شمع آب میشه شماها دارین از پیروزی حرف میزنین.
ناگهان چهره بهرام در هم رفت و با صدای بلندتری جوابمو داد:ولی این تنها نوری نیست که داره میسوزه!منم ۳ ماه است که تو تب میسوزم تو خودت میدونی من تا قبل از نوری چه زندگی شلوغی داشتم هر روز یه دوست دختر عوض میکردم من بت پرستی بودم که صدها بت میپرستیدم اما این نوری بود که طعم یکتا شناسی را به من چشوند…بعد از آنکه نوری رو دیدم احساس کردم که توی دنیای دیگه ای قدم گذاشتم که آب و هوای باغاش درختاش چشمه هاش با دنیایی کهدر آن بودم خیلی فرق داره…روزای اول گاهی برمیگشتم و به دنیایی که تازه ترکش کرده بودم نگاه میکردم راستش بعضی وقتها حسرت آن تنوع رنگارنگ و آ ن بتکده هزار بت را میخوردم اما به تدریج نوری همه چیز من شد او آنقدر زیبا و جذاب بود که هر دفعه جلوه تازه تری از عشق به من نشان دهد و بت صد رنگ من باشد هر لحظه که اراده میکرد صدها بت سنگی را در برابر یک نگاهش در هم میکوبید …ما همه چیز بودیم عاشق معشوق بهار و پاییز سرما و گرما ما به ابدیت پیوسته بودیم اما ناگهان پرویز همه چیزو بهم ریخت.
من صحبتهای مفصل بهرام را قطع کردم و گفتم:ولی تو خودت از این دنیای عاشقانه ای که میگی خوب دفاع نکردی…تو کنار کشیدی تا پرویز ذره ذره در دل نوری نفوذ کرد…
بهرام لبخند غم انگیزی زد و گفت:پرویز؟…تف!او هرگز در دل نوری راهی پیدا نکرده او در مغز نوری نفوذ کرده و سلولهای مغزشو فاسد کرد دیگه تموم تلاشهای من بیفایده بود چون من در دل او بودم نه در مغزش تا حالا کدوم عشقی از راه مغز وارد قلب شده؟عشق از دل وارد میشه و از دل خارج میشه.عشاق همیشه در مقابل یک رقیب ضعیف هستند رقیبی که از راه مغز وارد میشه اونا شیطونترین موجودات خودا هستن وقتی مغز فاسد شد دل از کار میفته!
بحث ما هر لحظه داغتر میشد من نگران نوری و پایان این ماجرای پیچیده بودم.
زندگی!زندگی!من زندگی را تجربه میکردم انگار خود یکی از قهرمانان این حادثه زندگی بودم من دنیا را و همه تجربیات غنی زندگی را در رویاهای این ۳ موجود تماشاگر بودم بهرام بعد از ۲ ماه سکوت حرف میزد استدلال میکرد و من بازیهای قشنگ لبخند پیروزی را بر لبهایش میدیدم ولی آیا نظیر همین لبخند بر لبهای پرویز نبود؟
من پرویز رادر چهارمین روز بعد از حادثه دیدم داشت با عده ای از همشاگردانش میرفت مثل همیشه شلوغ میکرد دستهایش را به این طرف و آنطرف تکان میداد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود و حتی این او نبود که باید ۳ روز دیگر جواب بزرگترین سوال زندگیش را میداد نه!باور کردنی نبود مخصوصا خودم را در مسیر قراردادم.
-سلام پرویز.
-آه سلام مهتا تو این سرما چقدر نازک پوشیدی؟
نتوانستم خوونسردی خودم را حفظ کنم و با لحن سرزنش آلودی پرسیدم:از نوری چه خبر؟
پرویز در چشمان من نگاه کرد و بعد دستش را بعنوان خداحافظی برای دوستانش تکان داد و با من همراه شد در آن هوای سرد که بخار تنفس ما در فضا میدوید مدتی در سکوت راه رفتیم و بعد پرویز پرسید:حالش خوبه؟
من تقریبا با فریاد گفتم:حالش خوبه؟آه پس شما مردها خیلی خوب قدر فداکاری زنها را میدونین!او بخاطر تو در اتاقشو از رو خودش بسته حتی کلاسشو تعطیل کرده و آنوقت تو از من میپرسی حالش خوبه.
پرویز سرش را پایین انداخت:میدونی چیه مهتا!ما دانشجو هستیم میدونی مفهوم این کلمه چیه؟ما تا استادی فاصله زیادی داریم.
-به این ترتیب میخوای خیلی محترمانه از زیر بار پیشنهاد نوری شونه خالی کنی مگه نه؟
-ولی مهتا ما هنوز آمادگی ازدواج نداریم یعنی هیچ دانشجویی آمادگی ازدواج نداره…چطور تو این رو نمیفهمه یا نمیخوای بفهمی؟
-آه بله اینو خوب میدونم که هیچکدام از ما آمادگی ازدواج نداریم اما بذار یه چیزی بهت بگم وقتی پای عشق به وسط بیاد حتی دیده شده دو تا بچه محصل با هم ازدواج کرده ن…
بعد از گفتن این جمله خواستم بروم وبی پرویز راه را بر من بست.
-ببین متها این حرفهایی که بین من و تو رد و بدل شد فقط یه بحث بود من آدمی نیستم که نوری را به این زودی از دست بدم بالاخره یه فکری میکنم…
-آه بله بالاخره فکری میکنی ولی فراموش نکن که تو میخواستی به عشق کاملتر بهش بدی نه مثل یه مرد ترسو و بزدل…
آیا روزی من میتوانستم این جمله آخرین را تکمیل کنم؟
خودم را با عجله و شتاب به مهران رساندم من آنقدر در افکار خود خسته و بی پناه بودم که احتیاج بیک همزبان داشتم…
مهران داشت از کلاس بیرون می آمد مثل همیشه پیپش را زیر لب میجوید تا مرا دید متوجه شد که از چیزی رنج میبرم…
-آ ی فرشته خوشگل من باز چه خبره؟باز هم شکاف تازه ای در دیوار ایمانت افتاده…
-مهران مهران این حرفو نزن من از این مردم تعجب میکنم اینهمه دئانت و پستی غیر قابل تحمله…
-بیا عزیزم بیا اول یه قهوه ای بنوشیم بعد با هم حرف میزنیم زندگی همینه…ما آدمها چیزی از زائو کم نداریم تا میتوانیم از خون دیگرون میمکیم و تنها وقتی فربه شدیم قلابمون را از گوشت شکار بدبخت جدا میکنیم…
-ولی وقتی پای سرنوشت و حتی زندگی یه یکنفر دیگه در میون باشه من نمیتونم ساکت بنشینم…
-لابد با پرویز دعوا کردی!
-دعوا؟میخواستم مغزشو سوراخ کنم…
مهران در حالیکه فنجان قهوه اش را بالا میکشید پرسید:از نوری چه خبر؟
-در اتاقو به روی خودش بسته و منتظر روز هفتمه!
-آه روز هفتم روز خلقت آدم بسیار خوب صبر میکنم ببینم چی میشه
انتظار پایان روز هفتم مرا میسوزاند بیشتر از من نوری عذاب میکشید سیمای مهربان و زیبایش تکیده و لاغر شده بود چشمان قشنگ و خوش حالتش به گودی نشسته بود موهای بلندش همیشه در اطراف چهره اش ریخته بود…نگاهش مات و گنگ بود کمتر حرف میزد و انگار که حوادث کشنده ای که پیراموش را گرفته بود او را در وحشت انگیز ترین قلاب شکنجه میفشردند کمتر حرف میزد و بیشتر آه میکشید…وقتی به اتاقش میرفتم حس میکردم فقط نگاهش به منست .لی افکارش در خارج از اتاق سیر میکند .سعی میکردم خودم را ظاهرا آرام نشان دهم ولی آنچه که مرا زجر میداد سکوت او بود؟از خودم میپرسیدم ایا هنوز هم پرویز او را دوست دارد یا نه؟یا اکنون که گرد و غبار حوادث فرو نشسته است در برابر خود بجای سیمای محیلانه پرویز چهره غم زده و ارام بهرام را میبیند ایا بگذشته بازگشته است یا همچنان در تار و پود دامهای فریبنده پرویز اسیر است؟
اما نوری حرف نمیزد نوری از دنیای خاکستری و غم انگیز خود لحظه ای خارج نمیشد و هیچکس را هم به خلوت دنیای خود راه نمیداد شنبه روز هفتم بود من از شدت ناراحتی به قول مهران خل شده بودم.وسواس…وسواس…چیزی بود که درونم را میجوید بدبختی اینکه هیچکدام از این ۳ ضلع مثلث با هم تماس نمیگرفتند از هم فرار هم میکردند…
روز شنبه من هنوز در بستر بودم که نوری به اتاقم قدم گذاشت …آه خدای من نوری چقدر خودش را زیبا و جذاب درست کرده بود آن سیمای غمزده و پریشان موهای آشفته و ژولیده گویی با اشاره یک جادوگر جای خود را به زیبایی پر تلالو سابق داده بودند .نوری میدرخشید زیباترین لباسش را پوشیده بود موهایش را جون ملکه ای بالای سرش جمع کرده بود و در انگشت دست چپش یک انگشتری زیبا میدرخشید…من بلافاصله متوجه شدم که او خواسته است مثل یک عروس و در زیباترین جامه جوابش را بگیرد…

من آهی کشیدم و از جا بلند شدم
-نوری جان تو یه تیکه ماه شدی.
نوری لبخند غم انگیزی زد و گفت:دلم میخواد مثل یک موجود کامل با من حرف بزنه…
-بسیار خوب من همین الان آماده میشم…
-نه خواهش میکنم بگذار تنها برم…ما ظهر همدیگرو میبینیم…
-کجا؟
-تو سلف سرویس.
-بسیار خوب.
نوری جلو آمد بر پیشانی من بوسه ای زد و با ادای خداحافظ از در بیرون رفت.

فصل ۹ (۱)
تمام روز سر کلاس و در لحظات تنفس و استراحت به انتظار نتیجه ملاقات نوری و پرویز بودم و در خلوت اندیشه هایم به دعا مینشستم و از خدای کوچک ومهربان خود که همیشه در قلبم نشسته است میخواستم که نوری ساده دل و خوب و مهربانم را در پناه خودش بگیرد…شاید برای شما عجیب باشد که چطور من بخاطر دوستی که او را پیش از چند ماه نمیشناختم اینطور مضطرب بودم اما اگر شما نوری را دیده بودید اگر شما هم مثل من شبهای زیادی در کنارش نشسته و به آواز دلش گوش میدادید آنوقت دلتان برای این کودک خوشگل و معصوم میطپید .او برای من همیشه کبوتر ساده و سفیدی بود که معصومیت ابدی در چشمان قشنگش خانه کرده بود آنقدر لطیف و معصوم و خوب که همیشه وقتی از بام خانه میپرید در دلم ارام و آهسته دعا میکردم خدایا کبوتر منو صحیح و سالم به لو نه اش برگردون…چقدر نوری مهربان بود .تمام لطافت و معصومیت کودکانه در آن پیکر جوان و شاداب ریخته بود…دو چشم سیاه و درشتش همیشه چون نگاه دو ستاره آدم را نوازش میکرد از پیکر او همیشه چیزی اثیری و آرام بخش میتراوید و در تمام اشیا و آدمهای اطرافش نفوذ میکرد.یادم هست در دانشکده ما پسری بود که چهره ای زشت اما حالتی شاعرانه داشت یک روز بمن گفت:مهتا میخوام یزی بگم اما میترسم مسخره ام کنی ولی خوب دلمو به دریا میزنم و میگم…میدونی که من پسر زشتی هستم و در تموم دوره دانشکده هیچ دختری حتی دخترای زشت و گج و کوله هم بمن نگاه نکردن سهله با نفرت سرشون رو از رو من برگردوندن…بطوریکه قلبمو پر از کینه و نفرت کردن…اما…اگر مسخره ام نکنی گاهی وقتا خیال میکنم دوست خوشگل تو عاشق منه…آنقدر بمن مهربون نگاه میکنه که حس میکنم مثله روزای بچگی که هنوز همه منو دوست داشتن اون میخواد با تمام مهربونی دنیا خاری که تو پام نشسته بیرون بکشه…

بله…آن پسر هر روز خودشو پشت درختی ستونی پناه میداد و از آنجا ساعتها به تماشای نوری مینشست و میگفت…وقتی من به چهره نوری نگاه میکنم انگار که تمام معصومیت دنیا را تماشا میکنم…آنروز تمام فاصله طولانی صبح تا ظهر را با فکر کردن و انتظار به سر آوردم و همین که آخرین لحظات حیات کلاس را تشییع میکردم خودم را به مهران رساندم و گفتم:مهران ما باید فورا به سلف سرویس بریم…
-آه بله باید اعتراف کنم که من خونسردی خودمو از دست دادم…
با حیرت به مهران نگاه کردم هیچ فکر نمیکردم او هم متوجه غروب روز هفتم زندگی نوری است …دستش را فشردم و گفتم:مهران نامزد خوب و فهیم من تو چقدر خوبی!
هر دو خود را به سلف رساندیم بچه ها مثل همیشه شلوغ کرده بودند سر و صدای شاد آنها فضا را پر کرده بود .همیشه در کنار شما آدمهایی هستند که انگار معنی غم و اندوه و عشق و اضطرابهای زندگی را نمیفهمند و همانها هستند که فضا را از فریادها و آرزوهای خود پر میکنند و خیلی زود هم از نظر محو میشوند چون هرگز آوازهایشان عمق آواز و فریاد یک عشق را ندارد اما دوست داشتنی هستند و انگار که اگر آنها نباشند غذای زندگی نمک ندارد!بچه ها از سر و کول هم بالا میرفتند مسخره گی میکردند بما تعارف میکردند اما ما پریشانتر از آن بودیم که خود را در آن فضا احساس کنیم حتی یکبار از خودم عصبانی شدم که چرا در چنین محل شلوغی با نوری قرار گذاشتم که مهران با آرنج بر پهلویم فشرد و من در مسیر نگاه مهران دویدم.
آه نوری من مثل یک پری خوشگل بلند و کشیده با همان لبخند دوستانه در حالیکه دنباله موهای بلند و صافش روی شانه ها میلغزید به طرف ما می آمد…من در نگاهش بدنبال پاسخ یک سوال بودم…بچه ها که یک هفته بود نوری ملکه زیبایی خود را ندیده بودند ناگهان سکوت کردند و بعد نگاههای تحسین آمیزشان را بر روی آن لطافت محض ریختند…هرگز این منظره تماشایی این نزول آسمانی را در آن لحظه فراموش نمیکنم بچه ها انگار که ناگهان در میدان مسابقه فوتبال توپی وارد دروازه حریف کرده باشند نوری را با هلهله استقبال کردند هر کس چیزی میگفت کلمات نامفهوم بود اما گرم و داغ بر سر و روی نوری میبارید…و نوری که انگار از میان مه صبحگاهی کوهستانها پیش می آمد دندانهای سفید و منظمش از برق یک خنده میدرخشید…برای بچه ها دست تکان داد و بعد مستقیم بطرف من و مهران آمد صورتم را بوسید و با مهران دست داد و به ارامی زمزمه کرد …
-همه چیز تموم شد…
میخواستم فریاد بکشم میخواستم نوری را در آغوش بگیرم و با داغترین آهنگ روز بچرخم و دیوانگی کنم…میخواستم بار هزاران سوال که بر گرده ام سنگینی میکرد ناگهان بر دوش نوری خالی کنم اما مهران با نگاهش مرا امر به سکوت داد…
-بریم غذا بگیریم
و لحظه ای بعد ما ۳ نفر در خلوت ترین زاویه سلف سرویس نشستیم و نوری همانطور که لبخند میزد بمن نگاه میکرد و من با نگاهم او را تشویق به شکستن دیوار سکوت میکردم…
-خوب عزیزم حرف بزن…دیدی مه دشمنی من با پرویز بی دلیل نبود ؟دیدی که بهرام راست میگفت؟حالا چه میکنی؟ایا دوباره بهرام را میپذیری؟یا میخواهی مثل راهبه های خوشگل عیسوی مذهب ترک دنیا بکنی؟
گویی من و نوری با هم تله پاتی داشتیم و در زیر فشار امواج نامرئی کلمات و سوالات من سرانجام سیگاری آتش زد و بعد ارام آرام به حرف در آمد.
-بله همه چیز تموم شد همه چیز…
-اون بتو چی گفت؟
نوری دود سیگارش را مثل کبوترهای خاکستری و کوچک در فضا رها کرد و گفت:قلبم همه چیزو بمن گفته بود…وقتی به مقابل هم رسیدیم جوابم را پیشاپیش توی چشمانش خوندم…از همون لحظه ازش نفرت کردم میخواستم بدون یک کلمه حرف ازش جدا بشم و برگردم ولی اون دستمو گرفت و گفت بریم با هم حرف بزنیم…اونوقت من مثل همیشه کنارش نشستم و اون اتومبیلو به حرکت در آورد …از چند خیابان خلوت در سکوت گذشتیم من میدونستم که دیگه همه چیز بی فایده س اما اون میخواست یه ج.ری خودشو راضی کنه و شاید هم منو…
با ولع خاصی پرسیدم:خوب چی میگفت؟
-از همون حرفهای همیشگی که…دوستم داره که حتی نفس کشیدن هم بدون حضور من براش مشکله…ولی من خیلی جدی و محکم حرفشو قطع کردم و گفتم:پرویز تو به پیشنهاد من هنوز جواب ندادی چرا حرف آخرتو نمیزنی؟
پرویز مدتی سکوت کرد و بعد گفت:نوری ما هنوز دانشجو هستیم آیندمون معلوم نیست شغلمون کارمون روشن نیست مگه ازدواج شوخیه؟خوب ما با هم هستیم همینطوری با هم هستیم و روزیکه ورقه لیسانسو گرفتیم و یه شغلی دست و پا کردیم آنوقت باز هم با هم صحبت میکنیم…من پرسیدم:پرویز این حرف آخرته؟یه کمی من من کرد و بعد گفت:آره نوری!ولی من تو رو خیلی دوس دارم من نمیتونم از تو دست بکشم .منم خیلی جدی گفتم:اتومبیلو نگه دار !پرسید:چی گفتی؟گفتم:اتومبیلو نگهد ار!اون اول وحشت کرد رنگش پریده بود ولی من خیلی جدی و محکم دوباره دستور دادم نگه دار!از خودم تعجب کرده بودم همه چیز در من تغییر کرده بود حتی صدای خودم هم برام بیگانه بود من هیچوقت اینطور بلند وخشن حرف نزده بودم …دست و پام یخ کرده بود اما چشام از حرارت میسوخت و حس میکردم شعله های آتش از گونه هام بیرون می زنه پرویز اتومبیل را بهکنار پیاده رو کشوند و گفت:نوری فکراتو بکن ما بهترین زوج دانشگاه هستیم و …
من حتی جواب این جمله ناقصشو هم ندادم خودمو از اتومبیل پرت کردم بیرون و بعد تو پیاده رو راه افتادم نمیدونم چقدر راه رفتم تا آنجا یادمه که ساعت ۱۰ صبح از هم جدا شدیم ولی وقتی به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت ۱۲ است و من دارم تو کوچه و خیابونها که هرگز ندیده بودم راه میرفتم.آنوقت یکمرتبه حس خستگی شدید کردم من ۲ ساعت راه رفته بودم ۲ ساعت در خلسه بودم هیچی نمیفهمیدم انگار که مغز من قفل شده بود …نه دردی میفهمیدم نه حرفی میشنیدم فقط راه میرفتم راه میرفتم.
نوری دوباره سیگارش را بدهان نزدیک کرد من به مهران نگاه کردم.
ما باید حرفی میزدیم.
گفتم:ناراحتی؟
-اولش اره بودم …ولی حالا نه!فقط بحال خودم افسوس میخورم که اینقدر احمق بودم …اینقدر احمق.و همراه این کلمات بود که ۲ قطره اشک از شبکه بلند و سیاه مژگانش فرو ریخت و هیچ تلاشی هم نکرد تا آنرا از نظر ما پنهان کند.
مهران بمن نگاه کرد و بعد بحرف آمد.
-نوری تو باید خیلی خوشحال باشی که اولین تجربه زندگی را وقتی تموم کردی که هنوز در اول راه هستی ما آدمها زندگی را همینطوری شروع میکنیم مثل بچه ها…اونا تو کوچه ها با هم تیله بازی میکنن و هیچ مقصودی هم غیر تیله بازی ندارن…نه توطئه ای نه حقه ای نه نقشه ای تو کاره…فقط با تیله بازی میکنن این بچه ها وقتی بزرگ شدن خیال میکنن بازی زندگی هم یه جور تیله بازییه …هر بازیگری که تیله راب دست میگیره به هزار چیز فکر میکنه هزار نقشه میکشه تا تیله را از میان انگشتش رها بکنه!حالا بعضی ها این شانسو میارن که تو اولین بتزی زندگی فرق این دو تا بازی را میفهمن و خودشونو از این بازیهای خطرناک کنار میکشن ولی بعضیها خیلی دیر متوجه میشن …آنوقته که دیگه هیچ تلاشی فایده نداره جز اینکه آدم خودش تبدیل به یه تیله بشه و بیفته تو دست مردم…و حالا تو باید خیلی از خدای خودت متشکر باشی که وقتی اولین تجربه زندگیتو تموم میکنی که هنوز به قول مهتا خیلی محل داری…
حرفها و استدلال مهران همیشه برای من غرور انگیز بود…و حس میکردم که نوری با تمام وجود در فضای افکار مهران قرار گرفته است.نوری بطرف من برگشت و گفت:مهتا خوش بحالت!من همیشه پیش خودم فکر میکردم که تو با داشتن مهران هیچ غصه ای نداری ولی حالا فقط فکر نمیکنم بلکه بهش معتقدم!
مهران لبخند تشکر آمیزی زد و به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:خوب بچه ها من کلاس دارم و باید برم امشب میریم کازبا!مهمون من خوبه؟…نوری لبخند معصومانه ای زد و گفت:من غیر از شما هیچکسو ندارد…
-این چه حرفیه که میزنی دلم نیمخواد خودتو تنها حس کنی!
-میدونم مقصودت کیه مهتا ولی من هرگز!
-نوری نوری خواهش میکنم خودتو ایسر اینجور حرفها نکن او بخاطر تو آن دوئله وحشتناکو…
حرفم را برید و گفت:میدونم مهتا!میدونم!ولی من آنقدر گناهکارم که هرگز نمیتونم تو چشماش نگاه کنم هرگز…هرگز…
-خواهس میکنم نوری …میدانی که این کلمه چقدر وحشتناکه!اصلا چرا داریم این حرفها را میزنیم؟مادربزرگم میگفت:هر چی پیش اومد خوش اومد…بالاخره خوده زندگی راهشو پیدا میکنه…
شب به کازبا رفتیم بیشتر مشتریان شهر شیراز را مثل همیشه دانشجویان تشکیل میدادند .من بی اختیار یاد گذشته ها افتادم شبهایی که جمع ۴ نفری ما خوشبخت ترین و تکمیل ترین رنگین کمان کازبا را تشکیل میداد.همه ما را بهم نشان میداند بهرام در آنسوی میز کنار نوری مینشست و اغلب دزدانه خم میشد و به ارامی بوسه بر سر انگشتان نوری میزد و من میگفتم:آهای بهرام ناخنک نزن…بهرام با لبخندی جواب میداد :مال خودمه به مردم چی؟نوری نگاه عاشقش را در چشمان بهرام میدواند و میگفت:چی نه؟چه درسته…تو کلمات مخصوصی به خود داری بهرام!بهرام جوابش میداد:چه عیبی داره آدم همینطور که یه عشق مخصوص داره یه کلمات مخصوص به خودش هم باید داشته باشه…
و آن شب در تمام مدت بنظر میرسید که بهرام در کنار نوری نشسته است و مدام بر سر انگشتان نوری بوسه میزند..
دلم میخواست بهرام را پیدا میکردم و به او مژده میدادم که نوری از چنگال شیطان ازاد شده اما آنروز مثل اینکه بهرام جادو شده و به زمین فرو رفته بود…ساعت ۱۲ شب بود و ما میخواستیم برویم که ناگهان بهرام تنها و خسته وارد کازبا شد اولین بار من و بعد بلافاصله مهران و نوری او را دیدند …لحظه عجیبی بود رنگ از چهره نوری پرید من حتی لرزش دستهایش را حس کردم مهران و من بلاتگلیف مانده بودیم بهرام در کنار در میزی را انتخاب کرد و تنها نشست .من سرم را به علامت سلم برایش تکان دادم و او در چشمان من خیره شد انگار میخواست همه چیز را در نگاه من بخواند ولی من مطمئن بودم که غیبت پرویز در جمع ما خودش تمامی قصه را بازگو میکند …نوری سرش را از روی میز بلند نمیکرد و مهران بلاتکلیف مانده بود ایا درست بود که بهرام این آشنای خوب و صمیمی جمع ما در کنار در بنشیند و ما حتی به او تعارفی هم نزنیم…نوری کاملا متوجه ناراحتی و نگرانی مهران بود…ناگهان سرش را بلند کرد و گفت:میتونی دعوتش کنی!من حق ندارم بین شماها جدایی بندازم!
من با حیرت به دهان نوری خیره شده بودم آیا این همان نوری خودمان بود؟چشمانم بی اختیار نم اشک گرفت روی دست نوری زدم و گفتم:نوری نوری تو یه فرشته ای!
نوری دوباره در سکوت غرق شد و مهران بلاتکلیف مانده بود من گفتم:مهران نوری که اجازه داد چرا معطلی؟
مهران از جا بلند شد و یکراست بطرف میز بهرام رفت چند کلمه با او حرف زد و بعد در حالیکه بازوی بهرام رادر دستداشت بطرف میز ما برگشت…
من بسرعت و آهسته در گوش نوری گفتم:نوری خواهش میکنم آروم باش!
بهرام مقابل میز ما قرار گرفت مثل همیشه آرام بود ولی از چشمانش برق پیروزی میتراوید انگار که میخواست او را ببلعد و یا کنارش زانو بزند و ساعتها از جداییها شکایت کند و من در آن فضای عجیب و غیر قابل توصیف صدای بهرام را شنیدم که گفت:سلا م نوری!
-سلام بهرام…
و بعد کنار نوری نشست من تقریبا هیجان زده شده بودم و کلمات نامفهومی میگفتم…
مهران از دستپاچگی من خنده اش گرفته بود و بعد از بهرام پرسید :چی میخوری؟
-فقط یه نوشابه!
-گارسون یه نوشابه.
نوری همچنان سکوت کرده بود و نگاهش گنگ و گیج در پرواز بود…
دلم میخواست بدانم در درون نوری چه میگذرد من داشتم تجربه دیگران را مزه مزه میکردم…احساس میکردم جدایی آنها هرگز از نوع جدایی عشاق نبوده است آنها مثل یک پدر و دختر دو سه ماهی قهر کرده بودند و حالا هم بدون سر و صدا با هم آشتی کرده بودند سایه پرویز دیگر حتی از دورتریت نقطه ذهنشان هم ناپدید شده بود آنها آنقدر نزدیک بهم نشسته بودند که من تعجب کردم چرا بلن نمیشوند و با هم به گردش غاشقانه ای نمیروند…
بهرام به آهستگی نوشابه را به لبانش نزدیک کرد مهران برای نوری هم نوشابه ریخت.
من بلافاصله پیشنهاد کردم
-بچه ها بزنیم بیرون!
ما از رستوران خارج شدیم هوا سرد بود اما برای قدم زدنی عشقانه جان میداد من زیر چشمی بهرام و نوری را تماشا میکردم .چقدر بهم می آمدند من مخصوصا با گامهای تندتر مهران را بجلو کشیدم تا نوری و بهرام فرصتی برای مبادله همه قصه ها و غصه های این چند ماه جدایی را بدست آورند .همه عشاق همینطورند پس از یک جدایی اجباری بهر دلیل که پیش آمده باشد دوباره محکمتر گره میخورند .مطمئنا نوری و بهرام حرفهای زیادی داشتند که باید به یکدیگر میگفتند مهران به شوخی گفت:مهتا تو نقش میانجی را بخوبی بازی کردی !کاش برای حل اختلافات بین المللی از تو استفاده میشد!
بعد هر دو خندیدیم و من زیر چشمی نوری و بهرام را نگاه کردم انگار هر دو را بشکل رویا میدیدم شناور در امواج رویایی!
دلم میخواست این امواج رویایی آنها را باز بهم نزدیکتر کند دلم میخواست آنها بدون یک کلمه حرف و گله ای از گذشته تکه فاسد و سیاه زندگیشان را قیچی کنند و دوباره گذشته و حال و اینده خود را بهم بدوزند …من در چشمان مهران نگاه کردم و گفتم:تو خیال میکنی همه چیز دوباره مثل اول بشه؟
-نمیدونم اونا همه شاریطو برای تجدید گذشته دارن فقط؟
-فقط چی؟
-هیچی اصلا نفوذ بد نباید زد.
من بطرف نوری و بهرام برگشتم حس میکردم فاصله شان هر لحظه با هم کمتر میشود اما حتی یه کلمه با هم حرف نمیزدند.
انگار آنها در سکوت سخن میگفتند و آنچه باید بفهمند روی پل سکوت میفهمیدند!من به مهران گفتم:کبوتر قشنگ من داره دوباره لونه شو بو میکشه خدا کنه هیچ جیز تغییر نکرده باشه.
مهران با همان لحن تردید آمیزش گفت:خدا کنه.
خیابان همچنان خلوت و ارام بود …اما هوا آنقدر سرد بود که خیال میکردیم ستاره ها در سینه آسمان یخ بسته اند.همه ما یقه های پالتو را بالا کشیده بودیم و چهره مان در بخاری خاکستری که ازدهانمان بیرون میزد پنهان شده بود.
مهران رو بهرام کرد و گفت:خیلی سرده…
بهرام جواب داد:بله خیلی سرده.
مهران خندید و گفت:هیچ نمیصرفه تو این هوا قدم بزنیم.
من مداخله کردم و گفتم:بسیار خوب مثل قدیما هر پسری باید دختر همراهش را تا در خانه بدرقه کند !چون و چرا هم بر نمیداره!
و بعد بطرف نوری برگشتم …او متفکر بود حیتی شوخی همیشگی مرا هم نشنیده بود…ولی من دلم میخواست که او سوار اتومبیل بهرام میشد تا شاید یخ سکوتشان میشکست چون هنوز هم ندیده بودم که با هم حرفی بزنند.
هر دو بلاتکلیف و در تردید بودند انگار از چیزی میترسیدند یا دیواری نامرئی ولی قطور در بین آندو حائل شده بود و من دلم میخواست هر دو در این نیمه شب کلنگ را بردارند و بجان این دیوار جدایی بیفتند.مهران و من آهسته بطرف اتومبیلمان قدم برمیداشتیم و آنجا مهران همانطور که در اتومبیلش را باز میکرد گفت:خوب بچه ها خداحافظ واقعا سرده…
من به نوری نگاه کردم او سرش را پایین انداخته بود و سنگ ریزه ای را زیر پا میغلتاند بهرام در وسط پیاده رو ایستاده بود و با نگاه میکرد …
ما بداخل اتومبیل پریدیم سرمای نیمه شب زمستان شیراز تا مغز استخوان را میترکاند!
-مهران بخاری را بزن و حرکت کن بلاخره اونا یه جوری با هم کنار میان.
اتومبیل ما از جا کنده شد و من از پشت پنجره یخ بسته اتومبیل چهره نوری را دیدم که انگار تازه متوجه حرکت ماشده بود چون با چشمان درشت و متعجبش خیره خیره اتومبیل ما را بدرقه میکرد بعد بهرام را دیدم که آهسته آهسته بطرف نوری قدم برمیداشت.
نور چراغها پیاده رو را روشن کرده بود و من همانطور که دور میشدیم آن کمظره شاعرانه را در متن سیاه شب تماشا میکردم …نوری ایستاده بود و بهرام ارام ارام به او نزدیک میشد بنظر میرسید که موسیقی لطیفی در همه فضای شهر پیچیده و در میان سرمای بیدادگر زمستان گلهای سرخ آشتی در باغهای خوشبوی شیراز میشکفند و رهگذران رند و خراباتی به شعر حافظ شیراز میرقصند و میخوانند…
بی اختیار و با هیجانی در اوج به مهران گفتم:خدا جون!خداجون!از تو متشکرم!هیچوقت عشق واقعی نمیمیره !هیچوقت!
مهران از پشت عینکش مرا خیره خیره نگاه کرد و گفت:تو از شدت گرما داری پوست میندازی..
-گرما نه از آتش درونم میسوزم!حس میکنم تابستان گذشته و تابستان خوب و گرم از راه رسیده…اگه دستم نندازی برات میگم که احساس میکنم اتومبیل ما روی دریای سبز چمن حرکت میکنه و لاله ها و شقایقای سرخ آنقدر بلندن که نمیتونم از پنجره ماشین اونارو بچینم…
آدم در نیمه شب چقدر بخدا نزدیک میشه!دلم از روشنی و نور لبریزه!
دیگه هیچ غصه ای ندارم !اونا… اونا…اونا…نوری و بهرام…و ناگهان اشکم با صدای هق هق روی گونه ام سرازیر شد…و التماس کنان گفتم:برگرد برگرد دور بزن دلم میخواد آن منظره قشنگ را ببینم…خواهش میکنم…

مهران بدون هیچ اعتراضی خیابان را دو رزد و بعد دوباره به سمت کازبا حرکت کردیم …ناگهان فریاد زدم…

-مهران مهران من اونارو میبینم نگاه کن نگاه کن بهرام چجور در کنار نوری توی پیاده رو قدم میزنه…هر دو با پالتوهای بلند ماکسی که پوشیده بودند چون دو درخت بلند سرو شیراز گام برمیداشتند …فردای آنروز نوری برایم چنین تعریف گرد.
-وقتی شما ما را ترک کردین ناگهان وحشت زده شدم تمام تنم میلرزید صدای دندونام که بهم میخورد یک لحظه قطع نمیشد خیال کردم تو اون نیمه شب منو تو یه بیابون لخت و عور رها کردین و رفتین …چشمهام بهرامو نمیدید و قلبم از وحشت پر شده بود .ولی چند لحظه بعد بخار گرمی که از دهان بهرام بیورن میریخت منو بخود آورد .سرمو بلند کردم و تو چشمای بهرام نگاه کردم .ای خدا چقدر التماس چقدر گله و شکایت توی چشمای بهرام بود.
بهرام درست روبروی من ایستاده بود و بخاری که ازدهان هر دو مان بیرون میزد ما را بهم گره زده بود .من آرام آرام اشک میریختم و حس میکردم که دانه های اشکم چون گلوله های یخی به کف خیابون میغلطه بهرام هم گریه میکرد.اما دانه های اشک اون نمیریخت بلکه روی صورتش پر از مرواریدهای یخی شده بود …هر دو اشک میریختیم.
ناگهان بهرام بصدا در آمد.
-نوری نوری …چرا خرابش کردی…
من مثل پیچکی بدور خود پیچیدم و گفتم:عزیزم…عزیز دلم …اصلا حرف نزن…من بیمار شدم…نمیدانم این چه میکروبی بود هیچکس هنوز این میکروبو نشناخته اما این کثیفترین میکروبیه که بجان عشق میفته و عاشقو از پا میندازه…من نمیدونم…بخدا نمیدونم چرا اینطوری شد و چرا آنطور من از پا در اومدم …اصلا من خواب بودم…تاریک بودم…پرویز هم کابوس این خواب بود…حالا بیا بریم شاهچراغ و دوتایی دعا کنیم که از این کابوسها خلاص شدیم تو رو خدا بیا بریم.
بهرام صورتشو که میون یقه پالتو پنهان شده بود جلو آورد و مرا عاشقانه تماشا کرد…آخ خدای من!باز همان عطر همیشگی!عطری که همیشه از بهرام یک موجود اثیری و رویایی میساخت…انگار که طلسم شکن جادوی پرویز بود.حس میکردم که در بوی خوش بهرام قدم به یک آتشکده بزرگ میگذارم.آتشکده عشق…
اتومبیل بهرام را گذاشتیم و پیاده به راه افتادیم…چند قدم بالاتر پاسبانی جلو راهمونو گرفت و پرسید:اتومبیل مال شماست؟
-بله آقای پاسبان!
-پس چرا با خودتون نمیبرید کامو؟
آخ که دلم میخواست به دست و پای پاسبان می افتادم و از اینکه ما رو کاکو صدا زده بود تشکر کنم .دلم میخواست از خوشحالی وسط خیابان پهن و دریا مانند بایستم و از ته دل آنقدر جیغ بکشم …آنقدر فریاد بزنم که بمیرم…در این لحظه با لحن هیجان زده ای که هرگز در خودم سراغ نداشتم خطاب به پاسبان گفتم:آقای پاسبان ما عاشق هم هستیم ما همدیگه رو دیوانه وار دوست داریم …ما مدتی از هم جدا بودیم اما امشب دوباره همدیگه رو پیدا کردیم…و حالا میخواهیم بریم برای خودمان و عشقمان دعا کنیم برای همه آدمهایی که عاشقند دعا کنیم .راستی شما هم حتما زنی رو دوستدارین؟آخه مگه میشه بدون عشق تو این هوای سرد کشیک داد؟خوب برای شما هم دعا میکنیم…برای همه مردم!
پاسبن با ژست مهربان مخصوص مردم شیراز بما نگاه میکرد و لبخند میزد بهرام مرا با خود میکشید و میبرد و من هنوز بلند بلند خطاب به پاسبان میگفتم:برای تو هم دعا میکنم برای زنی که همین الان پشتدر منتظر بازگشتته!
بخدا راست میگم کم کم صدایم با اشک و گریه مخلوط میشد و بعد بسوی بهرام برگشتم.
-بهرام بهرام خوب من منو ببخش من از اولش فقط تو را دوس داشتم همیشه هم تو را دوست داشتم همیشه هم ترا دوس دارم…
نمیدانم چقدر هذیون گفتم چقدر زار زدم…چقدر از گذشته و آینده بافتم…وقتی بخود آمدم کهدر خلوت شب کنار بهرام ایستاده بودم و داشتم بر میله های سرد معجر شاهچراغ بوسه میزدم…
چقدر خسته بودم انگار که ازدامنه کوه بلندی پایین آمده بودم .زانوهام درد میکرد چشمام میسوخت اما آن فضای روحانی و سپید که در تلالو صدها چراغ میدرخشید آرامش مخصوصی در رگهایم تزریق میکرد.
-بهرام بهرام منو ببخش…من جادو شده بودم…تو میتونی اینو باور کنی؟
بهرام بمن نگاه کرد نگاه کرد و بعد بادستمال کوچکی اشکهامو گرفت و گفت:نوری…بس کن.
من فریاد زدم.
-تو منو نوری صدا کردی…تو منو بخشیدی؟
بهرام باز دوباره در ارامش اسم منو تکرار کرد…
-نوری نوری اگه بدونی چی بر من گذشت؟اگه بدونی همینجا غصه سنگ میشی.
من مثل مادری که بخواد فرزندشو نوازش بکنه دستمو برای نوازش صورت بهرام بالا بردم…
-بهرام…بهرام…کاش میمردم و این حرفهارو نمیشنیدم …چقدر سخت بود…چقدر…
بهرام سرش را نزدکی گوشم پیش آورد.
-تو باید همینجا یه قول بمن بدی…
-هر چی تو بخوای تسلیم هر چی تو بخوای اگه بگی بیا از شیراز بریم از تهران بریم حرفی ندارم بریم.
-ببین نوری …من دیگه نمیتونم ایم محیط رو تحمل کنم .من نمیتونم وقتی شانه در شانه هم راه میریم نگاه مسخره آمیز پرویزو تحمل کنم من نمیتونم گشه و کنایه بچه هارو تحمل کنم…ما باید از ایران بریم…
برای یک لحظه…فقط یک لحظه فکر کردم بهرام من راست میگه…من در دنیای جنون زده ام کاری کرده بودم که تحمل آن برای مردی مثل بهرام دشوار بود…بی اختیار دهانم را باز کردم و گفتم:باشه باشه عزیزم …من موافقم…برای من فرقی نمیکنه که منو کجا ببری …هر جا تو بری منم با تو هستم.
بهرام که فکر نمیکرد به این زودی جواب موفقو از من بگیره اول با حیرت بمن نگاه کرد و بعد با هیجان مخصوص خودش گفت:یعنی تو قبول میکنی؟تو با من میایی؟
-بله عزیزم… بله.
برای اولین بار لبخندی روی لبهایش پخش شد و گفت:ما میریم آمریکا فکر همه چیزشو کردم…دانشگاه ما با دانشگاههای آمریکا مبادله دانشجو داره…ما میتونیم از این امکان استفاده کنیم…
-بسیار خوب عزیزم خودتو ناراحت نکن هر وقت دلت بخواد حرکت میکنی…
– از همین فردا شروع میکنیم…
-باشه عزیز دلم از همین فردا شروع کن…
-تو برای مامان و بابا بنویس که میخوای با من عروسی کنی و بریم آمریکا.
-عروسی؟آه…نه…تو با من عروسی میکنی…آه…نه…
مهتا مهتا تو نمیدونی من چه حالی داشتم …میخواستم بخندم گریه کنم فریاد بزنم سرم گیج میرفت…برای یک لحظه حس میکردم بال در آوردم تو آسمون شیراز مثل یه پرنده پرواز میکنم و لحظه ای حس میکردم تو یه تونل سیاه و تاریک دارم خفه میشم…سرم به دوران افتاده بود و کم کم تبدیل به هیچ میشدم…یه وقت احساس کردم که دوباره داریم راه میریم هوای سرد دوباره چشمان تبدار منو باز کرده بود…برای مدت کوتاهی حس کردم همه آن حرفها و گفتگوها فقط یه خواب بوده …اما چشمان بهرام آنقدر مصمم و روشن بود که من همه چیز را حقیقی و زنده حس کردم …بهرام میخواست خاطره دردناک ماههای جدایی و یادگارهای شوم دوستی من و پرویز را برای همیشه از ذهنش پاک بکنه و من هم خوشحال بودم که در برابر آن گناه غیر قابل بخشایش آنقدر تسلیم و مطیعم که هر پیشنهادی را از جانب بهرام میپذیرم وقتی ما سوار اتومبیل شدیم که سپیده دمیده و ما حرفها و قرارمونو گذاشته بودیم…
در لحظاتی که نوری قصه دیشب را تعریف میکرد من حس کردم که بهرام ضمن اینکه عاشق و دیوانه نوری است بشدت هم از گذشته رنج میبرد و میخواهد با خروج از کشور همه آن گذشته های رنج آور را از دامن عشق خود و نوری قیچی کند.اما از همان لحظه هم دلشوره عجیبی پیدا کردم آیا مردی که تا این اندازه نسبت به گذشته حساسیت داره میتواند در خارج از مرزها گذشته ها را به فراموشی بسپرد؟چون گذشته چیزی جدا از آدمها نیست…خیابان یا کوچه ای نیست که وقتی از آن گذشتیم دیگر با ما و در ذهن ما نباشد گذشته آدمها با آنهاست …همیشه…اما خیلی زود گریبانم را از چنگال این فکر ازاردهنده خارج کردم و در هر صورت بهرام بهترین راه را انتخاب کرده بود …نوری خیره خیره بمن نگاه میکرد تا من اظهار نظر کنم…
-میدونی نوری…این بهترین راه است خوشبختانه وضع مالی تو و بهرام هم خوبه و دیگه جای هیچگونه نگرانی نیست…فقط…
-فقط چی؟
-من بهترین دوستمو از دست میدم…
نوری با قلب مهربانی که در سینه اش میطپید دست در گردنم انداخت و گفت:-مهتا اگر چه دوستیمون فقط ۸ ماه ازش میگذره ولی من خودمو بیشتر از ۶۰ سال بتو نزدیک میدونم.
-منم همینطور وقتی تو بری برای من هم همه چیز تموم میشه …بیا حرفشو نزنیم نمیخوام برات گریه کنم…
نوری روی بسترم نشست و به دیوار روبرو خیره شد.چهره اش خسته و کوفته بود زیبایی درخشان و بهاری او اینک به پاییز غبار آلود میمانست حس میکردم در تریدی غم انگیزی دست و پا میزند کنارش نشستم و گفتم:نوری از چی رنج میبری؟تو رو خدا بمن بگو…
نوری سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت:نمیدونم نمیدونم …بهرام از گذشته خیلی رنج میبره…میترسم هرگز نتونه این دو سه ماهه لعنتی رو فراموش کنه…
-ولی تو چی؟تو همه ارتباط خودتو با گذشته قطع کردی…
-شاید باورت نشه مهتا…ولی من از اون ۳ماه نفرت دارم …حتی حاضرم یک دست و یک پام را به این شرط که او ن ۳ماه لعنتی از مغز من و بهرام پاک بشه و ما هرگز اون ۳ ماه لعنتی رو نداشته باشی.
-یهنی تو باز همونطور عاشق بهرامی…
-همونطور که بودم…خیلی دیوونه تر گاهی آدم تو خواب کارایی میکنه که تو بیداری اگر بکشنش هم نمیکنه دوستی من و پرویز یه همچی خوابی بود …من در بیداری دیوونه بهرامم اگر بدونی چه حالی دارم؟
روزها بسرعت از پی هم می آمدند سایه ای از خود بر زندگیمان میریختند و بعد در ابدیت پنهان میشدند بهمن ماه بود…سردترین ماه زمستان ایران …فضای دانشکده ما زیر برف سنگینی فرو رفته بود بچه های شیطان و شاد بیاد دوران کودکی در برف بازی مبالغه میکردند تو از گوشه حیاط دانشکده میگذشتی که ناگهلن زیر رگبار گلوله های برفی قرار میگرفتی از سرما بر خودت میلرزیدی دانه های ریز برف از لا به لای یقه ات روی بدنت سر میخورد و چندشت میشد اما هرگز خونسردی خود را از دست نمیدادی بلکه تو هم بلافاصله به جمع آنها میپوستی تا بر سر دیگران گلوله برفی بریزی اما در میان این بازیهای دلپذیر و جوانانه جای بهرام و نوری خالی بود …آنها خودشان را از دید دیگران پنهان میکردند کمتر در اجتکاع ظاهر میشدند و بیشتر هم بدنبال نقل و انتقال خود بودند اغلب اوقات نوری را میدیدم که پوشیدهدر لباسی گرم و بلند جلو دفتر دانشکده منتظر بهرام بود …بهرام با عجله از دفتر خارج میشد و میگفت:خوب اینکار هم درست شد بقیه ش هم بمن قول دادند آنها فقط منتظر پذیرش هستند.
شبها بیشتر با هم بودیم…بهرام هر شب گزارش کوتاهی از آنچه کرده بود به مهران میداد و نوری با اندوهی عمیق بمن نگاه میکرد و بعد لبخندی روی صورت بهرام میپاشید…نوری آنقدر در خود فرو رفته و عمیق بود که من بزحمت او را میشناختم…آن فرشته رویایی دانشگاه شیراز اینک زنی غمگین و آرام بود که بیشتر فکر میکرد و کمتر حرف میزد .پدر و مادر نوری با ازدواج و ادامه تحصیل در آمریکا موافقت کرده بودند و پدر ثروتمند بهران نیز کاملا به فرزند خود دلگرمی داده بود .نوری که میدانست دیگر عزیمتشان از شیراز قطعی است کمتر به کلاس می آمد مخصوصا که سرانجام پذیرش آنها هم رسید و قرار شد هفته آینده برای عروسی و عزیمت به آمریکا عازم تهران شوند.
اگر چه من منتظر چنین واقعه ای بودم اما باز هم در آن شب سرد مهتابی که نوری در آستانه در اتاقم ایستاده و این خبر را بمن داد اول گنگ و منگ به او خیره شدم و بعد بازوانم را برویش گشودم و او را مثل بچه ای بغل زدم و در حالیکه اشک و خنده در صدایم بهم ریخته بودند فریاد زدم:نوری نوری عزیزم عروسیت مبارک!
نوری همانطور که در چهار چوب در ایستاده بود سرش را روی شانه ام کذاشت و گفت:مهتا میتونم ازت یه خواهشی بکنم.
-بله عزیزم.
تو برای عروسی من می آیی تهرون…؟
قلبم از شادی شکفت او را بوسیدم و گفتم:چرا نیام؟حتما میام مهران را هم حتما با خودم می ارم…
نوری به کنار پنجره رفت به آسمان خیره شد و گفت:پس مهمون ما با هم میریم تهرون…
-آره موافقم تو عروس خوشگل من علاوه بر این مسافر آمریکا هستی و خاطرت هم خیلی عزیزه!
-متشکرم مهتا تو نمیدونی دلم برات چقدر تنگ میشه یاد تو یاد مهربونیهای تو یاد روزهایی که تو این فلت با هم زندگی میکردیم و از زندگی حرف میزدیم همیشه تو قلب من باقی میمونه …و آنوقت…
ناگهان نوری با صدای بلند به گریه افتاد و صورتش را با دو دست پوشاند و روی بسترم افتاد…
من خودم را به ا ورساندم موهایش را نوازش دادم…
-عزیزم نوری جان…چته؟چی تو رو اینقدر ناراحت کرده؟تو میخواهی لباس سپید عروسی بپوشی باور کن تو قشنگترین عروس روی زمین هستی…
نوری سرش را بلند کرد چشمان قشنگ و درشتش را که د ر اشک غرق بود برویم گشود و در حالیکه قطرات اشک بنرمی از شبکه مژگاهن بلندش فرو میریخت گفت:مهتا مهتا تو خیال میکنی من خوشبخت میشم؟خیال میکنی زندگی همینه که من انتخاب کردم؟خدایا من میترسم…من از آینده میترسم

رمان عاشقانه نگاه مرده3 ,رمان ایرانی

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است