خانه » داستان های عاشقانه » رمان های عاشقانه » رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد2

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد2

به محمود نگاه کردم به نظرم اومد کلافه اس سعی میکرد عادی رفتار کنه ولی نمی تونست ، دائما روی ساعتش نگاه می کرد ، انگار منتظر کسی باشه .

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد2

به محمود نگاه کردم به نظرم اومد کلافه اس سعی میکرد عادی رفتار کنه ولی نمی تونست ، دائما روی ساعتش نگاه می کرد ، انگار منتظر کسی باشه .
ولی منتظر کی ؟ لابد اشتباه میکنم !!مهناز به پهلویم زد : اینها کین ؟!!_ کی؟مهناز _ همین دوتا دختری که به سمتمون میان !!_ نمی دونم فکر نکنم با ما کاری داشته باشند !!ولی اومدن کنارمون! یکیشون بور چشم ابی بود ! که اصلا ازش خوشم نیومد و اون یکی مو و چشمهای قهوهای داشت .مو بوره با عشوه گفت : سلام ……… من و دوستم در همسایگی شما هستیم ، میتونیم پیش شما بنشینیم .محمود _ بله……… خواهش میکنم بفرمائید و خودش وما را بهشان معرفی کرد .مو بوره گفت _ منم ترانه هستم ….. ایشون هم ساناز راستش ما دوتایی اومدیم .این وقت سال پرنده هم اینجا پر نمیزنه حوصله مون حسابی سررفته بود ، وقتی دیدیم چند نفر اینجان خیلی خوشحال شدیم .نمی دونم چرا اصلا احساس خوبی نسبت به این دختر نداشتم ، اعصابم بهم ریخته بود و هر چی فکر میکردم نمی توانستم بخاطر بیارم اونو کجا دیدم ، یکدفعه ساکت شدم و توی خودم فرو رفتم و به شدت تو ذهنم مشغول کند و کاو بودم . حرف زدنش و خندیدنش ، روی اعصابم بود ….مهناز سرش را کنار گوشم اورد: تو یکدفعه چت شد؟!! چرا ساکتی ؟_ نه … طوریم نیست فقط سردمه ،نفهمیدم محمود چی گفت که ترانه از خنده غش کرد .وقتی خنده اش را دیدم و با حرکتی که به سر و گردنش داد ، انگار دنیا روی سرم خراب شد .بلند شدم و گفتم _ می بخشید …. من خیلی سردمه میرم ویلا ……..مهناز _ می خوای منم بیام ؟_با طعنه گفتم: نه عزیزم تو همینجا باش نمی خوای که مهمون هامونو تنها بذاری ؟!!قدمها مو تند کردم و به سمت ویلا رفتم و تا تونستم به محمود فحش دادم ……… بی شعور …… مردیکه ذره ای برام احترام قائل نشد . چی میشد اگه به این دختره ……نمی گفت بیاد شمال !!با حالت زاری گفتم یعنی اینقدر دوستش داره که حاظر نشده یکهفته ازش دور بمونه .به اتاقم رفتم و در را قفل کردم و زدم زیر گریه ………خدایا این یکیو چطور تحمل کنم ؟زن محمود هووی من !!!! بیخ دل خودمه با فاصله دو تا خونه !!!!!! محمود چطور تونست ……..چطور تونست این کارو با من بکنه ؟ این همه سال زجرم داد بس نبود ؟خدایا …… اینقدر زجر کشیدم بس نبود که حالا باید اینطور تحقیر بشم ؟دور اتاق راه می رفتم و مثل دیوونه ها با خودم حرف می زدم و گریه میکردم …….من باید برم …….. دیگه نباید یک لحظه اینجا بمونم . به سمت کمد حمله کردم و لباسهایم را در اوردم و در چمدان ریختم .یکدفعه دست از کار کشیدم، هم می خواستم برم و هم مثل سگ از محمود می ترسیدم . دیگه هیچ دل و جرات یا اعتماد بنفسی برایم نمانده بود .از پنجره بیرون را نگاه کردم هوا رو به تاریکی میرفت!نمی دانستم ساعت چند شده ولی مطمئنا مدت زیادی گذشته بود .مهناز به در زد : سوگل چرا در رو قفل کردی ؟ باز کن….. سوگل حالت خوبه؟!!با صدایی که از ته چاه می امد گفتم : خوبم …………. می خوام تنها باشم.مهناز _ باشه چیزی خواستی صدام کن ..بعد از چند دقیقه محمود اومد : سوگل در رو باز کن کارت دارم ……اگر در رو باز میکردم میفهمید که گریه کردم و من نمی خواستم بیشتر از این تحقیر بشم ….._کمی از در فاصله گرفتم: چیه!؟ خوابیدم …… حالم نمیاد بیام در رو باز کنم.محمود _ باشه عزیزم بخواب فقط…(ازت متنفرم )_ چیه؟!چند تا از همکارها شمالن و خونه یکیشون جمعن از من هم خواستن برم پیششون …..گفتم بدونی امشب نمییام .._ خوش بگذره….محمود _ خداحافظ……( رفتی پیش ترانه جونت ……. نمی بخشمت …..نمی بخشمت.)از عصبانیت به خودم می پیچیدم اتاق دور سرم میچرخید و چشمهام سیاهی می رفت از فکر اینکه امشب منو مسخره کنن وبهم بخندن حالم بد تر شد . خدایا منو بکش و راحتم کن …….. خدایا دیگه تحمل این همه تحقیر شدن و ندارم ………زیر پام خالی شد و نقش زمین شدم و دیگه هیچ نفهمیدم ………..وقتی چشمهامو باز کردم دیدم اتاق اتش گرفته ….منم وسط اتش گیر افتادم و هیچ راه فراری نداشتماز شدت ترس نمی دونستم چکار کنم دست و پاهایم میلرزید وقدرت هر کاری رو از من گرفته بود…شعله ها به دامنم رسیدن و خیلی سریع همه بدنم رو در بر گرفت ._فریاد میزدم : مهناززززززز امیر علیییی کمکم کنید سوختم ….وقتی اتش به موهایم رسیدو کاملا سوختن دیگه رمقی برایم نمانده بود درد میکشیدم و زیر لب اسم امیر علی را می اوردم فکر میکردم اینبار هم مثل دفعه قبل میتواند کمکم کند ….در اتاق شکست ……… محمود و ترانه را دیدم که ایستادند و مرا نگاه میکنند .دستم را به سمتشان دراز کردم : محمود کمکم کن………صدای خنده شان بلند شد و من از هوش رفتم…..مهناز: سوگل …….. چشماتو باز کن ……سوگلم داری خواب میبینی ……به بدبختی لای چشمانم را باز کردم انگار دو وزنه سنگین پشت پلکهایم گذاشته بودند ..مهناز _ امیر علی بیا چشمهاشو باز کرد ……..بلند شد و جایش را به امیر علی داد….._ دارم…….. میسوزم …….. و اشکم سرازیر شد بریده گفتم …..کمکم کن ……صدای …خنده اش…….. دیوونم میکنه.امیر علی _ تبت بالاست الان یه چیزی بهت میدم ….. هم ارومت میکنه هم تبت میاد پائین .سوزش و درد شدیدی توی دستم احساس کردم و دوباره چشمهایم سنگین شدن ..تا صبح هر از گاهی لای چشمهایم را باز میکردم وقتی میدیدم مهناز و امیر علی کنارم هستن خیالم راحت میشدو دوباره به خواب می رفتم . چشمهایم را ارام باز کردم ………. بی حال و گیج بودم و نمی فهمیدم چرا اینقدر بدن و عضلاتم درد میکند . به سختی تکانی به خود دادم و با دیدن چمدان در گوشه اتاق تمام صحنه های دیروز جلوی چشمم ظاهر شد. دوباره حالت عصبی پیدا کردم و اشکهایم روی صورتم روانه شدند .لرزی به تنم افتاد و هق هق گریه ام هر لحظه بلند تر می شد . خدا را شکر کردم که مهناز و امیر علی در اتاق نیستند .گریه کردم و به بخت بدم لعنت فرستادم. امیر علی _ نمی خوای بگی چی شده ؟ به سرعت رویم را برگرداندم ……… کنار تختم ایستاده بود با نگرانی نگاهم میکرد . سرم را به دو طرف تکان دادم … روی صندلی کنار تخت نشست و گفت: میدونی که دکتر محرم رازه !!!…… میتونی بهم اعتماد کنی . بغضم را به سختی قورت دادم . _ من ادم ضعیفی ام..هر وقت سرما می خورم حسابی از پا میافتم. یه ابرویش را داد بالا و جوری نگاهم کرد که انگار میگفت خودتی !!! پوزخندی زد : دوست نداری می تونی نگی…… ولی من واقعا از دروغ بدم میاد . _ ولی من ….. حرفم را قطع کرد : برای تب حاصل از سرما خوردگی به هیچ کس امپول ارامبخش نمیزنن …. امپولی که یه فیل رو هم از پا میندازه …. استین لباسم را بالا زد و با الکل دستم را پاک کرد . التماس الود گفتم: میشه نزنی ؟!! امیر علی خنده ای کرد : نه !!! و سوزن را در دستم فرو کرد …….. مهناز _ به به خوشکل خانوم….. بهتری ؟ سری تکان دادم : اوهوم مهناز _ برات سوپ درست کردم …….. سینی را روی تخت گذاشت : پاشو یکم بخور ببین چکار کردم … _ نمی خورم… امیر علی قاطع گفت : نمی خورم نداریم …… پاشو !! _ باشه چند دقیقه دیگه میخورم . امیر علی پایش را روی هم انداخت و دست به سینه نشست : باشه پس من همینجا می مونم تا سوپت تموم بشه …. با اخمی که اون کرده بود دیگه جرات نکردم حرفی بزنم ، مهناز کمکم کرد تا بنشینم چند قاشق سوپ خوردم وگفتم: دیگه نمی خوام …….. سیر شدم مهناز: غلط کردی تا اخرشو میخوری

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد2

. و کاسه سوپ را تا ته توی حلقم ریخت …… امیر علی هم خیالش راحت شد بلند شد بره : بهتره فعلا استراحت کنی . _ باشه ممنون . دیگه تحمل نشستن را نداشتم سریع خوابیدم و پتو را تا زیر چونه ام بالا کشیدم تا بلکه از لرزم کم شود. مهناز _ سوگی …….. _ ها… مهناز _ چت شد یهو تو که دیروز صبح طوریت نبود ……. نمی دونم یه وقتهایی اینجوری میشم .. دیشب خیلی نگرانت شدیم ، حتی امیر علی که اسطوره خونسردیه دیشب حسابی نگران و کلافه بود دیگه اونو من داشتم اروم میکردم …..فکر کن؟ میگفت اگر تبت همینجوربالا بمونه خیلی خطر ناکه و ممکنه …….. هر کاری تونست کرد تا تبت پائین بیاد ولی فایده نداشت تا دیگه از این امپوله رفت خرید .. دو دل بودم می دونستم چیزی رو که داشت اذیتم میکرد رو بپرسم یانه !! _ ناناز…… مهناز _ جان ناناز…….. _ محمود…….. برگشت ؟ مهناز _ نه !! احساس کردم صداش غمگینه ….. مهناز _ یکساعت پیش زنگ زد ، دوستاش نمیگذارند اون بیاد برای نهار نگهش داشتن ، ولی گفت تا شب میاد……. غم سنگینی را روی قلبم حس میکردم ….اونو به من ترجیح داد ……. همیشه همینطور بوده…. _ راستی من در رو قفل کردم چجوری اومدید تو؟!! مهناز_ بعد از اینکه محمود رفت من اومدم بالا هر چی در زدم و صدات کردم جواب ندادی دیگه امیر علی و عباس اقا اومدن قفل و شکستن …. دیدیم به خانوم وسط اتاق ولو شدن و چهار چلنگت رفته هوا ……… ( چهار چلنگ = چهار دست و پا ) خمیازه ای کشیدم و بین خواب و بیداری گفتم ببخشید نگرانت کردم ……. اینبار که بیدار شدم هوا تاریک شده بود و مهناز کنارم روی تخت دراز کشیده بود و رمانی میخواند …. سعی کردم به سمتش بچرخم ولی از شدت درد ناله ام به هوا رفت …. مهناز _ چطوری ؟! _ خیلی درد دارم ….. مهناز _ پاشو بریم حموم….. _ واسه چی ؟ مهناز _ امیر علی گفت ماساژ با اب گرم باعث میشه عظلاتت باز بشه … با نشستن توی وان اب گرم احساس بهتری پیدا کردم و مهناز هم با محبت فراوان عضلاتم را ماساژ می داد . _ نانازی …….. این چند روز اینقدر لوسم کردی و تنهایی هام و پر کردی که نمی دونم وقتی بری من چکار کنم ؟ مهناز _ حالا کی خواست بره؟ فعلا هستم .و تو عمرا بتونی منو بیرون کنی ؟!! خندیدم : چه خوب.. _میدونی خیلی از امیر علی خجالت میکشم . مهناز _ معلومه که باید خجالت بکشی …. تو دیشب چه مرگت بود ؟ من حالی به حالی شدم دیگه چه برسه به اون بدبخت . _ چرا ؟!!! مهناز _ با ناز و عشوه …… هی میگفتی امیر علی … امیر علی کمکم کن … صد دفعه اسم اون بدبخت و صدا کردی اون بیچاره هم کلافه شده بود هی رژه میرفت وهی میرفت بیرون دوباره بر میگشت …. _ به من چه!!!……. من تب داشتم و کابوس می دیدم ….. اون وقت من تو خواب چطوری عشوه میومدم ؟ مهناز _ من دیگه نمی دونم تو خوابت چه خبر بوده و چطور این کارو کردی ؟….. _ اااا لوس……. ولی باید یه کاری براش بکنم … واقعا پسر خوب و با محبتیه و در حقم خیلی لطف کرده … مهناز _ ها خوب گفتی …… به چشم برادری نباشه خوب جگریه …. فوری به سمتش برگشتم و با خوشحالی و ناباوری گفتم : مهناز؟!!؟….. تو ازش خوشت میاد ؟!! مهناز _ ها پس چی ؟؟… کدوم خریه ببینش و خوشش نیاد ؟ _ کلک نکنه خبریه ؟ ……. با هم که اومدین ووووووو…. مهناز _ خبر که زیاده مخصوصا خبر سلامتی ….. _ کوفت … اینقدر لودگی در نیار ببینم چه خبره؟!؟!؟ مهناز _ نه میبینم سرحال اومدی و حالت خب شد ؟ _ مهنازززززززز ؟؟!! مهناز _ خیله خوب تو ام با این چشمهای بابا قوریت. …. نچ خبری نیست …. من میخواستم بیام ایران بابا نمی گذاشت ، میگفت تنها نمیشه انگار یه بچه ۱۷ _۱۸ ساله ام ….. خلاصه وقتی فهمید امیر علی داره میاد منو سپرد دستش …. همین!!! _ مگه نمیگی دوسش داری ؟!! بی عرضه یه کاری بکن …. یه نخی طنابی چیزی بده دستش …. مهناز غش غش خندید … نمیری تو ….. میدونی مشکل کجاست ؟؟ _ چیه؟ زن داره ؟ مهناز _ نه !!! _ معتاده ؟ مهناز _ نه !!! _ مردونگی نداره؟ خندید: نه !!! نمیدونم ؟ نکنه گیه؟؟!! مهناز _ ای درد بگیری … اخه به این شاخ شمشاد این چیزا میاد؟!! نمی دونم؟ من که ندیدم!! تو بگو ….. مهناز _ مشکل دل بی صحاب منه ….. که یه جای دیگه گیره … _ خب کجا گیره ؟حالا!! مهناز _ پیشه یه عشق قدیمیه ۱۱ ساله ….. مغزم داشت سوت میکشید ….. تو ۱۱ ساله عاشق کسی هستی ؟!!!؟؟؟ چشمام گرد شد و گفتم نکنه …. نکنه…..تو هنوز عاشق!! پرید وسط حرفم : دقیقا منظورم همونه !! با هم دیگه گفتیم : سپهر!!! _ ولی مهناز اون که ۹ سال پیش رفت امریکا …. بعدش هم که شنیدیم ازدواج کرده !! مهناز _ میدونم ….. همه اینها رو هزار دفعه به خودم گفتم …. احتمالا بچه دار هم شده …. ولی هیچ وقت نتونستم فراموشش کنم … ولی مطمئن باش به به محض اینکه فراموشش کنم ، نخ و طناب که هیچی یه طور بزرگ و محکم واسه امیر علی پهن میکنم ……. خل وچل ……..مهناز _حالا از شوخی گذشته….. اینجور که تا حالا دیدم مرد خوب و پاکیه ……تحصیل کرده، جذاب خوش قیافه هم که هست شغل و موقعیت خوبی هم که داره ……اخلاقا هم ادم نرمالیه ….یه دختر از همسر ایندش دیگه چی می خواد ؟!؟! _ ولی زود اعتماد نکن …… همین امیر علی که اینقدر تعریفشو میکنی ، ظاهرا ممکنه که اخلاق خوبی داشته باشه ولی ۹۰ درصدشون بعد از ازدواج اخلاقهای بدشون و رو میکنن .اصلا خودشون هم یه وقتهایی نمی دونن از زن و زندگیشون چی می خوان……مهناز _ چی بگم تو تجربت بیشتره …… ولی جان سوگل از قیافش نمی شه گذشت !!_ خیلی هم معمولیه !!! ……. اینقدری که تو تعریف میکنی نیست !مهناز _ نه!!!! مثل اینکه نه تنها کرکره هاتو دادی پائین بلکه چشماتم بابا قوری شده؟!؟! …….جان مهناز حاظرم شرط ببندم تو اصلا دقت به قیافش نکردی ؟با قیافه حق به جانبی گفتم : معلومه که دیدم کور که نیستم !!مهناز _ اگه راست میگی چشکلیه ؟_ خب ……..مهناز _ جون من بگو …….._ قد بلنده …. چهار شونه اس وبدنش عضلانیه ……مهناز_قد و هیکل و ول کن اونو که همه می فهمن …….. صورتش چی ؟!؟!خندیدم…… راستش هر چی فکر میکنم یادم نمی یاد !!!زد توی سرم و گفت : خدا خفت کنه ۱۰ روزه باهمیم !!!!خودمم خندم گرفته بود اگه سوگل چند سال پیش بودم تا جد و ابادشم درمی اوردم ….مهناز_ کلی ضرر کردی …… خیلی خوش قیافه اس مخصوصا چشمای خاکستریش …….نزدیک بود شاخ در بیارم باتعجب گفتم : ا ا مگه چشماش خاکستریه ؟!؟!؟مهناز _ ای خدا منو از دست این بشر نجات بده !!! اصلا ولش کن …. هیچی …. من غلط کردم حرف زدم _ اوه حالا انگار چی شده ؟مهناز _ ولی……_ ولی چی ؟!مهناز _ با همه خوبی ها و همه چی تمومیش ….. من پسر همساده رو ترجیح میدم و حاظر نیستم با هیچکی عوضش کنم ……دو دستی زدم توی سرش: خاک عالم دو دستی توی این کله پر از گچت !!! همین کارا رو کردی بوی گند ترشیدگیت همه جا رو برداشته .مهناز خندید ….. اصلا بی خیال پسر همساده …….. در چه حالی بدن دردت بهترشد ؟_ اره بهترم … خدا خیرت بده از وقتی تو اینجایی من فول انرژیم .گلنسا برایم کباب درست کرده بود تا به قول خودش جونی بگیرم و گوشتی به تنم بشه .محمود هم برگشته بود حالا کبکشم چه خروسی می خوند بماند …..سر میز جلوی من نشسته بود و مسلسل وار حرف میزد .محمود _ صد دفعه بهت گفتم وقتی میری بیرون لباس مناسب بپوش !! از تهران که می اومدیم حالت خوب نبود دیروز هم با اون لباس نازک اومدی لب دریا معلومه که سرما میخوری و تب میکنی ….. عزیزم اخه واسه چی مواظب نیستی ؟با این کارت امیر علی و مهناز و هم توی درد سر انداختی …دیگه لجم گرفت اومدم بگم …..گوساله ….. ناسلامتی دکتری باید حالیت بشه اگر من از سرما خوردگی تب کرده بودم لابد یا گوشم یا گلوم چرک کرده و با تبی که من داشتم الان باید مثل جنازه روی تخت افتاده باشم … نه اینکه سر و مر گنده جلوت نشسته باشم و دو لپی غذا بخورم …ولی بجای همه اینها یه نگاهی بهش کردم که یعنی ببند اون دهنو……….من موندم این چطور مدرک شو گرفته ؟ والا.. اون امیرعلی بدون اینکه از سابقه من خبر داشته باشه فهمید تبم عصبیه !!!اون وقت این…..مهناز _خدا رو شکر بخیر گذشت… حالا بجای این حرفها شامتونو بخورید تا یخ نکرده .سوگل تو ام کبابهاتو تا ته بخور زیر چشمت گود افتاده ._ باشه.. توام بخور…….مهناز خندید و به هیکل تو پرش اشاره کرد ….. خوب شد گفتی نکه ادم ضعیفیم باید کباب بخورم تا یکم جون بگیرم ……..همه مشغول خوردن شدند زیر چشمی نگاهی بهشان کردم ….. هیچ کس حواسش به من نبود …. به امیر علی نگاه کردم ……. تمام حرکاتش زیر ذره بینم بود و همه چیزش را تجزیه و تحلیل میکردم ..واقعا خوش لباس بود و هیکل فوق العاده ای داشت این رو همون روز اول هم فهمیده بودم ….. پوستش برنزه و خوش رنگ بود ……. فک چهار گوش و محکمی داشت که احتمال دادم باید خود رای و لجوج باشه و چشمهای نافذ و بی چاره کن برنگ خاکستری روشن ….کمی اب خوردم…. نمی دونم چرا نفسم به شماره افتاده بود .دوباره نگاهش کردم…….قیافه ای کاملا جدی…. جذاب ومردانه داشت … بیشترین چیزی که در او خود نمایی میکرد و به چشم می امد اخلاق عالی و ژست های فوق العاده خواصش بود. به این نتیجه رسیدم که اون یه جنتلمن واقعیه….لیوان را برداشتم و یه قلوپ دیگر اب خوردم …… ضربانم کاملا بالا رفته بود و دستانم می لرزید .در همان حال امیر علی نگاهش را به سمت من چرخاند مچ مرا در حین چشم چرانی گرفت ….با دیدن اون چشمهای خاکستری انگار ته دلم چیزی ریخت پائین …. توی چشمهاش غرق شدم و نمی توانستم نگاه ازش بردارم ..اونم دید از من از رو نمی رم یک اخمی کرد که همه کرک و پرم ریخت ….. نگاهم را ازش گرفتم و مشغول غذا خوردن شدم …. ولی چه غذا خوردنی!!! راه گلویم بسته بود لقمه ای را به زور اب قورت دادم …. فکر کردم مهناز حق داشت اینقدر ازش تعریف کنه.( سوگل خجالت بکش شوهرت رو بروت نشسته و تو داری یه مرد دیگه رو دید میزنی .. از خدا بترس )اره درسته من الان فقط تحت تاثیر حرفهای مهناز قرار گرفتم( اه خدا لعنتت کنه مهناز نمیشد چشم بصیرت منو باز نکنی و من همون احمق کرکره پائین کشیده می موندم )یکدفعه از سر میز بلند شدم …….. ببخشید من حالم خوب نیست میرم استراحت کنم …مهناز _ ا تو که چیزی نخوردی !_ دیگه میلم نمیرسه … شب بخیر .محمود _ شب بخیر خانومم ..امیر علی نگاهش را بهم دوخت: اگه مشکلی پیش اومد …. صدام کنید من خوابم خیلی سبکه.._ نه … نه …ممنون خوبم…. دیشبم حسابی توی زحمت افتادید شرمنده..امیر علی _ زحمتی نبود وظیفمو انجام دادم..محمود رو کرد به امیر علی: نه دیگه دستت درد نکنه دیشب حسابی تو زحمت افتادی …برو امشبو با خیال راحت بخواب خودم حواسم بهش هست ……..امیر علی لبخندی زد .. باشه.. منم که دیگه تحمل موندن توی اون فضا رو نداشتم سریع شب بخیری گفتم و به اتاقم فرار کردم. خوشبختانه این سفر مزخرف یک هفته ای تمام شد . محمود با کمال وقاحت ۴_۵ بار دیگه هم جیم زد و به دیدار معشوق شتافت…… واقعا خسته شده بودم، دلم برای تنهایی هام، تختم و اتاقم حسابی تنگ شده بود . پوران _ خانوم جان خوشحالم که برگشتی …. خوش گذشت ؟ رفتار اقا چطور بود ؟ پوزخندی زدم : چطور میخواستی باشه؟!! جلوی اینها عالی بود ….. میدونی ایشون به اون یکی همسرشون هم گفته بودن بیاد …..اونم ویلای کنار ما !!!….یک شب که تا صبح پیششون بودن . یه چند باری هم صبح رفت پیشش…… پوران با تعجب گفت : راست میگی ؟!!!

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد2

این شوهر تو هم چه رویی داره ….. _با نارا حتی گفتم: میدونی از یه طرف فکر میکنم خوب شد بابا و مامان نیستن این روزها رو ببینن … از یه طرف میگم اگه اونا بودن شاید جرات نمی کرد این کارهارو باهام بکنه … پوران_ خدا بیامرزدشون اگه اونا زنده بودن همه چی فرق میکرد ..فکر میکنی اقای افشار می گذاشتن اقامحمود چنین رفتاری با یکدونه دخترش بکنه …. به روز سیاه می نشوندش …. هیی…… حالا که دست اونا از این دنیا کوتاه ….تو ام اینقدر خودتو عذاب نده به دلم افتاده اخرش یه جور خوبی برات میشه …. _ اخرش کیه ؟ وقتی من مردم ؟!!؟ پوران _ خدا نکنه… ********** یک ماه دیگه هم گذشت و من هم خسته تر و افسرده تر از قبل شدم . دیگه نمی دونم واقعا دلم میخواد خوب و شاد باشم یا نه ….. اون همه تلاشی که با وجود مهناز برای بهبودی ام کردم باشوکی که محمود در شمال به من داد به یکباره دود شد و رفت هوا …….. مهناز _ سوگلی نمی خوای پاشی؟!! _ نه!! مهناز پاشو دیگه….. حوصله ام سر رفت بخدا ، تنهایی دق کردم تو ام که عینهو خرس حاج اسمال همش خوابی ….. _ ولم کن……. خوابم میاد … مهناز_ یه امروز و ناپرهیزی کن ، بیا باهم بریم بیرون … مثل قدیما ….. یه خبر خوبم دارم …. سوگلی بخاطر من…… _ سوگلی و کوفت… مهناز _ چشه به این خوشگلی… _ چش نیست گوشه … حس میکنم یکی از زنهای توی حرمسرام … حرفم که تموم شد انگار همه غمهای عالم را توی چشمانش ریختندو چهره اش درهم رفت ولی فقط برای یک لحظه بود .. رفت سر کمدم و کیف و چکمه های چرم قهوه ای ام را به همراه یک پالتوی کرم رنگ که تا بالای زانوهام بود و با یک کمربند روی کمرش تنگ میشد را برایم اورد . مهناز _ پاشو پاشو من میرم اماده میشم تامیام اینها رو بپوش و حسابی خوشگل کن که میخوایم بریم عشق و حال ..برگشتم اماده نباشی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی……. تکانی به خود دادم و با بی حوصله گی لباسهامو پوشیدم و پاچه های تنگ شلوارم را توی چکمه هام کردم یه روسری کرم قهوه ای سرم کردم . بی خیال ارایش شدم …کیفم را برداشتم نمی دونستم توش چی بگذارم …موبایلم که از بس استفاده نکرده بودم قطع بود، کلید خونه رو انداختم توش ، پولی هم که توی خونه نداشتم، دفترچه حساب بانکی مو برداشتم تا سر راه برم پول بگیرم … بعد از فوت پدر مادرم هر ماه مقداری پول از درامد کارخانه پدرم در کرمان و هر سال از درامد پسته بوسیله وکیلم به حسابم ریخته میشد ولی اصلا نمی دونستم چقدر هست چون نه ازش پرسیده و نه به بانک رفته بودم ؟ لبخندی زدم ، نا سلامتی واسه خودم ادم ثروتمندی بودم ولی چند سالی کیفهام خالی خالی بود مثل دل خودم پاک!! ……یه قرون هم توش پیدا نمی شد . چون اصلا خرید نمیرفتم .. مهناز دوباره امد …. مهناز _ ا تو که هنوز وایستادی ….. ببینمت !! و از توی کیفش لوازم ارایشش را بیرون اورد وتند تند شروع کرد به ارایش کردن من .. _ بسه مهناز عروسی که نمی خوایم بریم . مهناز _ منم به اندازه عروسی ارایشت نکردم . محمود با دیدن ما سوتی زد ……. خانومها میشه بپرسم کجا میرید که اینقدر خوشتیپ کردید ؟ مهناز _ میخوایم بریم خرید …نهار هم بیرون میخوریم …. محمود _ خب چرا نگفتید با هم بریم ؟ مهناز _ چون مجلس زنونس …. دووتایی می خوایم بریم عشقو حال .. محمود _ چشمم روشن دیگه چی؟ مهناز _ نخود چی!! محمود لپ مهناز و کشید : ای شیطون … با ماشین سوگل برید . _ ماشینو خیلی وقته روشن نکردم نمی دونم تو چه وضعیه . محمود_ چند روز پیش دادمش سرویس که اگه خواستین برین بیرون راحت باشین . سویچ را به من داد منم به سمت مهناز گرفتم : تو میشینی من حال رانندگی ندارم. مهناز _باشه من میرم ماشینو روشن میکنم توام زود بیا . محمود _ سوگل وایستا کارت دارم . _ بله؟ محمود _ پول همراهت هست ؟ _ نه … عصبانی گفت : اندازه یه گوساله هم شعور نداری، نکنه میخواستی مهناز مهمونت کنه ؟!! دندونامو روی هم فشار دادم تا صدام در نیاد ، گفتم ولش کن روزمو خراب نمیکنم . چند تا تراول به سمتم گرفت : نهار ببرش رستوران ….. جای خوبیه ، هر جیزی هم خواست بخره تو حساب کن . عصبی شدم …… چشم …. فکر کنم اینقدر عقلم میرسه… محمد پوزخندی زد : شک دارم خیلی وقته از مخ ازادی .. عصبانی از خونه زدم بیرون و سوار ماشین شدم توی خیابان بودیم که مهناز گفت: هنوزهم نمیخوای بگی چی شده ؟ گیج پرسیدم چی چی شده؟ مهناز _ اینکه چرا عوض شدی ، چرا اینقدر افسرده ای ؟ اصلا مشکلت با محمود چیه ؟ _ نه نه من مشکلی با محمود ندارم فقط مدتیه افسرده ام همین . مهناز _ واسه چی افسرده ؟ _ نمی دونم …… شاید برای اینکه تنهام و دلم واسه خانوادم تنگ شده . مهناز _ نمی خوای بس کنی ؟ _ چی رو بس کنم؟ مهناز _ همین دروغاتو…….. متعجب نگاهش کردم نکنه محمود چیزی گفته؟ _ ولی من به تو دروغی نگفتم. مهناز عصبی گفت : من دفتر خاطراتتو خوندم . عصبانی داد زدم : چی!!! تو غلط کردی!! کی به تو اجازه داد.؟ اون هم صدایش را بلندتر کرد : احتیاجی به اجازه نداشتم .. _ مهناز خیلی بیشعوری چرا بی اجازه وارد حریم خصوصی من شدی ؟ مهناز _ می خوای بدونی چرا؟ حیران نگاهش میکردم هیچ وقت اینقدر عصبانی ندیده بودمش مهناز داد میزد و میگفت : برای اینکه بعد از چند سال امدم دیدن برادرم و زنش که تو باشی ، تویی که همیشه بهترین دوستم بودی خواهرم بودی از همون بچگی تا حالا ….از وقتی که قرار شد بیام تا روزی که اومدم از خوشحالی روی پا بند نبودم توی هوا پیما امیر علی کلافه شده بود بس که یک ریز از تو تعریف کردم ….. بیشتر از اینکه تو رو می دیدم خوشحال بودم تا محمود! !! میفهمی؟ وقتی رسیدم همش فکر میکردم میپریم بغل هم از این چند سالی که هم دیگرو ندیدیم حرف میزنیم ، تمام ناراحتیهامو، خوشحالیها و سختیهایی که کشیدم برات میگم …….. ولی من بالای پله بجای عزیزترینم یه روح دیدم …..نمی دونستم چی بهت گذشته که اینجوری شدی ! گفتم صبر میکنم خودش میگه ولی تو هیچی نگفتی ، محمود و میدیدم با زبونش قربون صدقت میرفت ولی با نگاهش …… اون روز لب دریا وقتی ترانه و ساناز اومدن کنارمون اول نفهمیدم از چی تاراحت شدی و پاشدی رفتی !! همش فکر میکردم چقدر قیافه ترانه برام اشناست ….. تا یادم اومد تو توصیفشو توی دفتر خاطراتت کرده بودی ….. فوری اومدم پیشت که راهم ندادی . وقتی تب کردی نمی دونستم چکار کنم ، محمود که رفته بود پیش دختره …. ولی بازم دفتر خاطراتت نجاتت داد چون نوشته بودی چند بار دچار تب عصبی شدی به امیر علی گفتم و اون به موقع کمکت کرد . حالا اروتر شده بود و صداشو پائین اورد . منم فقط گوش میدادم…. مهناز _ مایی که همدیگرو یک دقیقه ول نمی کردیم و از تمام رازهای هم خبر داشتیم …. حالا مثل دو تا غریبه شدیم …… تو چشمات میخونم که حوصله ام رو نداری ……. از رفتارت میفهمم …… میدونم داری لحظه شماری میکنی تا من برم…. از اون طرف محمود و میبینم کلافه اس …. همش که یا مطبه یا بیمارستان موقعی هم که خونه اس منتظر یه فرصته تا جیم بشه …….. بازم بگم . کنار خیابان پارک کرد… نفس عمیقی کشید حالا اروم اروم شده بود . مهناز _ همون هفته اول بود که اومدم توی اتاقت دیدم نیستی دفتر خاطراتت روی تخت بود منم کنجکاو شدم …… بردمش توی اتاقم و خوندمش ….. دیوونه شدم باورم نمی شد برادر من همچین رفتاری با زنش داشته باشه ……. سوگل اون لحظه ای که دفتر تو میخوندم از برادر خودم بدم اومد.. نمی دونستم بهت بگم یا نه که امروز دلمو زدم به دریا … میخوام کمکت کنم از این حالت در بیای باید بشی همون سوگل قبل … _ نمی تونم اصلا بیاد نمیارم اون سوگلی که میگی چه جوری بوده …… مهناز _ من بهت میگم !!!…… اون موقها همیشه بهت غبطه میخوردم …..بخاطر شخصیتت و خانواده خوبی که داشتی خدا بیامرزه مامان بباتو همیشه از طرز رفتارشون با تو و نحوه تربیتشون کیف میکردم و از خودم میپرسیدم چرا خانواده من اینجوری نیستن !! یادته وقتی ۱۹ سالت شد پدرت هرجا میرفت توی کارخونه یا سر باغها ی پسته تو رو همراهش می برد ….. میگفت وقتی من نباشم تو باید بتونی از پس این همه کار بر بیای . یادته صبورانه و با اشتیاق همه سختی هاشو تحمل میکردی و همراه پدرت میرفتی میگفتی میخوای پدر مادرت بهت افتخار کنن . من همیشه از اینکه تو دوستم بودی و در کنارم احساس خوبی داشتم

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد2

…… یه دختر قوی و با اعتماد بنفس … زیبا … باهوش.. از یه خانواده تحصیل کرده و سطح بالا … می دونستم هر جا کم بیارم تو کمکم میکنی .. کسی که توی همه فامیل و مهمانی ها گل مجلس بود …… چی شد پس !!! تو چکار کردی سوگل . با خودت با اون کارخونه و باغهایی که پدرت از جون دل براشون مایه میگذاشت ….چکار کردی ؟ جز اینکه دادی دست وکیلو مباشر تا به کارها برسه و خودت اینجا افتادی و هی بحال خودت دل می سوزونی اینجوری میخواستی پدرت بهت افتخار کنه ؟ یادته با چه پشت کاری فوق لیسانستو تویه رشته طراحی داخلی گرفتی ؟ میخواستی تا دکترا بخونی…..میخواستی شرکت بزنی و هزارتا ارزوی دیگه …..پس چی شد …. نکن اینکارو با خودت سوگل …..در سته که محمود با ترانه ازدواج کرده ولی مطمئن باش اون انگشت کوچیکه توهم نیست ….. تو از همه نظر از اون سر تری پس اعتماد بنفس داشته باش . یادته چقدر مامانت سعی میکرد تورو زن قوی بار بیاره ….. پس نذار تن جفتشون توی گور بلرزه……. فقط گوش میدادم ….. درست میگفت .. همه حرفهاش درست بود باید خودمو جمع و جور کنم تا روح اونا هم شاد بشه…… مهناز _ نمیدونم چرا تا حالا با محمود موندی میدونمم که دیگه دوستش نداری ……. ولی سوگل بدون من قبل از اینکه خواهر محمود باشم دوست تو وخواهر توام هر تصمیمی بگیری من با توام حتی اگه طلاق باشه ….. حتی حاظرم دنبال همه کارهای طلاق تو بگیرم تا تو راحت شی چون میدونم لیاقتت خیلی بیشتره از اینه بپای محمود بسوزی… بغضش ترکید و بغض منم ……. خودمو توی بغلش انداختم و گریه کردیم خوشحال بودم که مهنازو دارم وقتی گریمون تموم شد مهناز گفت : کمکت میکنم ولی به شرطی که توام منو همراهی کنی ، حالا هم برای اولین قدم پاساژ درمانی رو پیشنهاد میکنم واسه ما خانومها غوغا میکنه ……… خندیدم : هرچی تو بگی ……..تو ام یه تختت کمه ها انگار نه انگار تا چند دقیقه پیش داشتی از ته سرت داد میزدی … مهناز خندید: خفه بشی با این زندگی نکبتیت ….. نگاه کن بس که گریه کردم از ریختو قیافه افتادم . بالاخره به پاساژ مورد نظر رسیدیم ، بی چاره ام کرد هی از این مغازه به اون مغازه یا واسه من خرید میکرد یا واسه خودش . داشتم پول مانتویی که برایم انتخاب کرده بود می دادم که دیدم نیست .وقتی اومدم بیرون دیدم میخکوب پشت ویترین یه مغازه دیگه ایستاده !! _ جون امواتت بریم دیگه پام داره می شکنه ، اصلا من نخوام خوب بشم کیو باید ببینم !!!! این پاساژ درمانی بخوره تو سر عمت …. نمی خوام اقا …. نمیخوام . بی اختیار تند شده بودم……. بار چندمم بود که امروز از کوره در میرفتم . مهناز _اولا که شرمندتم چون اموات ما جون ندارن ….چون اگه داشتن دیگه جز اموات حساب نمی شدن !!! دوما ما اینجا اقایی نداریم که هی نمی خوام اقا راه انداختی ……. سوما خفه مرگ بگیر …….. بعد اینجا رو نگاه کن ….. جون سوگی !! انگار این پیراهنو واسه تو دوختن . _ سوگی و درد ……. نمی خوام .. بریم مهناز _ حالا تو یه نگاه بهش بنداز … ضرر نمیکنی . پیراهن زیبایی بود ، پارچه اش از حریر سبز زمرد رنگی بود ، دامن کلوش بلند و با دنباله کوتاه که روی زمین کشیده میشد …. یعقه هفت باز و استین های سه ربع…. و روی کمرش هم مثل کمر بند پهنی با پولکهای ریز و منجوقهای طلایی گلهای زیبایی دوخته شده بود. _ حالا چرا واسه من دوختن ؟! برای تو هم خوبه .چرا خودت نمی خری؟!! مهناز _ هر چی توی این دنیا رنگ سبز داره مال تو ست……. فقط به تو این رنگهای سبز تند میاد . دستمو کشید به داخل مغازه برد _ اخه واسه چی من این بخرم ، من که جایی نمیرم . مهناز _ ا مگه بهت نگفتم ؟ _ نه …..چیو؟ مهناز _ پنج شنبه عروسی پسر دائیمه دعوتمون کردن …. _ محمد؟!!! مهناز _ اره خودشه…….. سلام خانوم …. اون پیراهن سبزه توی ویترین سایز ۳۴ هم دارید ؟ فروشنده _ بله خانوم … اون قسمت توی رگال هست . مهناز لباسو برداشت و به دستم داد و منو توی اتاق پرو هل داد . به هر جون کندنی بود لباس تنم کردم همیشه از پرو لباس بدم میومد. دوباره در زد و یک جفت کفش طلایی پاشنه بلند دستم داد . مهناز _ اینها رو هم بپوش … خدایا منو مرگ بده از این راحتم کن . در زد : چی شد؟!! هنوز نپوشیدی ؟ _ چرا تموم شد و در را باز کردم . چند لحظه خیره نگاهم کرد . _ چیه چرا اینجوری نگاهم میکنی ؟!؟ بهم نمی یاد . مهناز _ نه نه عالیه ….فقط دارم حسرت میخورم . _ به چی ؟! مهناز _ به اینکه چرا من مرد نشدم . عزیزم خوب چیزی هستی .و چشمکی زد زدم توی سرش برو گمشو …… هیز !! بالاخره مهناز پیراهن و بهمراه کفشها و یک کیف کوچک طلایی برداشت ، وقتی فروشنده قیمتشو گفت چشمام چهارتا شد ……. در گوش مهناز گفتم که من اینقدر پول همراهم نیست . مهناز _ من دارم …… حساب میکنم . _ ولی اخه …. مهناز _ نترس دو برابرشو از محمود میگیرم . وقتی پول لباسو حساب کرد گفتم: بیا بریم یه جایی بشینیم … دیگه داره حالم بد میشه .. مهناز _باشه … طبقه پنجم یه کافی شاپ داره بریم اونجا … روی صندلی ولو شدم .. واقعا دیگه تحمل نداشتم ….. دلم میخواست الان توی تخت افتاده باشم .. بدجوری به اتاق و تختم عادت کرده بودم .. مهناز _ اوی با توام … _ هان …… مهناز _ میگم چی میخوری ؟ _ نمی دونم هر چی خودت خوردی …. مهناز _ اقا ….. دو تا نسکافه با کیک ….. ( چه جوری مهناز و راضی کنم نهارو بی خیال بشه …. بریم خونه …. چقدر خوابم میاد … از بس خودمو توی خونه حبس کردم حالا با یه بیرون اومدن انگار کوه کندم ) مهناز _ به به …… ادم احساس میکنه اومده اومده توی مغازه جگرکی ….. _ وا چرا جگرکی ….. مهناز _ یه نفس عمیق بکش ……. ببین چه بوی جگری میاد !!! _ نفس عمیقی کشیدم : من که فقط بوی عطر میفهمم… مهناز_ کاش یه سیخ از اون جگر ها بهمون میدادن . _ تو اصلا حالت خوب نیست ؟!! تو کافی شاپ جگر کجا بود ؟!! مهناز _ نه ..تو حالت خوب نیست .. واقعا یه چیزیت میشه ها …. احمق جون یه نگاهی به میز کناری بنداز !!! نگاهم چرخوندم سه تا میز بعد ما ۵_۶ تا پسر نشسته بودند و هراز گاهی نگاهی به میز ما می انداختند . یکیشون تا دید نگاه میکنم چشمکی حواله ام کرد … منم بی تفاوت رومو برگردوندم اگه سوگل چند سال پیش بودم دمار از روزگارش در میاوردم ….. _ مهنازززز مهناز _ جانم……. _ تو کی میخوای ادم بشی ….. بابا یکم عفت کلامو حفس کن … مهناز _ برو بابا عفت کیه دیگه؟!! … کیک و نسکافه مان را اوردند … چیز دیگه ای میل ندارید ؟ _ نه ممنون …… راستی ؟؟؟ مهناز _ جون علی ماستی !!! _ هر هر بامزه ….. میگم اون روز اولی که شما اومدید ….. و منو محمود درگیر شدیم جریانشو میدونی که ؟؟ مهناز _ اره …. خدا پدر دفتر خاطراتتو بیامرزه ….. خوب ؟؟ _ امیر علی یکدفعه چطوری توی اتاق من ظاهر شد ؟!! مهناز _ همون موقعی که رفتید اونم پشت سرتون اومد ، گفت میره اتاقش تا سوغاتی هاتون و بیاره .. _ پس که اینطور !!! گفتم این یهو از کجا پیداش شد . ( اتاق امیر علی روبری اتاق من بود پس لابد وقتی رد میشده منو دیده … شاید حرفهامونو هم شنیده ؟!!) موبایل مهناز زنگ زد مهناز _ سلام … خوبی…… توی کافی شاپیم ….. باشه …… تا کی نیستی؟…. باشه میگم بهش …خداحافظ _ کی بود ؟ مهناز_ محمود … گفت داره میره بیمارستان از اون طرفم میره مطب تا شب نیست … _ خب ؟؟ مهناز _ گفت امیر علی رفته بیرون ولی واسه نهار برمیگرده … حالا یا باید بگیم اون بیاد باهم نهار بخوریم یا بریم خونه تنها نباشه … چکار کنیم ؟ _ بریم خونه… من خیلی خسته ام … مهناز _ باشه بریم … به پوران زنگ زدم و گفتم نهار و از بیرون میگیرم و میام ….. توی حیاط یک، بی ام و ، شاسی بلند مشکی خیلی شیک پارک شده بود .من و مهناز مثل ندید بدید ها با دهنی باز دور ماشین می چرخیدیم و بهش دست میکشیدیم … مهناز _ اه ه ه ه چه خوشگله …. _ وای مهناز چه ماشینییه !!! مدل چیه؟ مهناز _ نمیدونم ……. _ یعنی مال کیه ؟!! نکنه امیر علی مهمون داره ؟ مهناز _ نمیدونم !!!! چون شیشه هاش تیره بود توش معلوم نبود، دستهامو دوطرف صورتم چسبوندم و به شیشه نزدیک شدم تا توی ماشین و هم ببینم ……. _ وای مهناز بیا توشو نگاه کن !!! دوتایی مثل بچه ها به شیشه چسبیده بودیم که یک نفر با صدای بلندی گفت : بچه دست نزن خراب میشه …. دوتاییمون از ترس پریدیم هوا ومثل بچه هایی که یه خراب کاری کرده باشن با ترس برگشتیم.. امیر علی دستهاشو کرده بود توی جیب شلوارش غش غش میخندید … ماهم که هنوز تو شوک بودیم با دهن باز نگاهش میکردیم … امیر علی _ ببندید اون دهنو تا مگس نرفته توش….. مهناز _ هرهر رو اب بخندی …….. مردیم از ترس امیر علی _ تقصیر خودتونه کی میگه فضولی کنید ؟ مهناز که انگار تازه یاد چیزی افتاده باشه گفت : وای امیرررر….. نگو این عروسک مال تو؟ امیر علی _ خب مال منه دیگه…….. مهناز _دروغ…… کی خریدیش ؟ امیر علی _ صبحی … مهناز _ زود باش ………… باید ببریمون بیرون ….. بدو .. امیر علی _ چشم …… بفرما… نهار هم میل دارید …. مهناز _ دیگه پرسیدن داره ؟ ماشین به این خوشگلی خریدی، سور هم نمی خوای بهمون بدی ؟؟!!! پاکت ها ی توی دستم بالا گرفتم : ولی نهار که خریدیم امیر علی _ اشکال نداره شب میخوریم … توی ماشین نشستیم و مهناز دائم به یه چیزی دست میزد و هی سوال میپرسید ، این چیه ؟اون چیه ؟ ولی من ساکت روی صندلی عقب نشسته و از بوی عطرش گیج و مست بودم و هر از گاهی زیر چشمی نگاهی بهش میکردم …… عینک افتابی بزرگی زده بود و با تیپ اسپرتش واقعا جذاب و خواستنی بود …. نمی دونم چی توی این ادم بود که من با تمام وجودم برایش احترام قائل میشدم . یکدفعه ضمیر ناخود اگاهم گفت : کاش اون جای محمود بود …… کاش مال من بود … ( خفه شو سوگل برو بمیر ….. تو یه زن متاهلی باید جلوی احساساتت رو بگیری ) نفسم به شماره افتاده بود و دیگه تحمل اون فضای تنگ نداشنم ….چند بار با خودم تکرار کردم . ( من شوهر دارم) ( من شوهر دارم ) امیر علی با لحن قشنگی گفت : سوگل…….. حالت خوبه ؟!! از توی اینه نگاهش کردم : اره خوبم……. امیر علی _ رنگت پریده ….. با صدایی گرفته گفتم : سرم درد میکنه ….. با چشم و ابرو به مهناز اشاره کردم : بعضی ها امروز پوستم و کندن ….. مهناز به سمتم برگشت : هان …….. چی ……… منظورت از بعضی ها کی بود ؟! _ هیچی عزیزم تو به خودت نگیر … مهناز _ بشکنه این دست که نمک نداره ……. تف به تو ای روزگار …. خانومو ببر بیرون، بگردون ، خرید بکنن بعدشم بهش جگر بده …… اونوقت اینه عوض دستت درد نکنه . امیر علی _ جگر هم خوردید ؟ مهناز _ نه بابا هی گفتیم یه سیخ جیگر به ما هم بدید …… خسیسها فقط نشونمون دادن گفتن دیر رسیدین رزرو شدن ….. ما هم عین گربه پشت ویترین اب از لب لوچمون ایزون …… بی معرفتا یه تعارف نزدن ….بفرما من که بسختی جلوی خندمو گرفته بودم… از کنار صندلی دستمو بردم و یه ویشگونی از مهناز گرفتم که دیگه ساکت بشه مهناز _ اخ …. امیر علی _ چی شد ؟ مهناز _ هان ….. اخ دیدی یه کاری داشتم … یادم رفت… امیر علی عینکشو برداشت و از اون نگاههایی که می گفت خودتی به مهناز کرد و گفت : حالا تو که هیچی هنوز جا داری ولی فکر کنم دیگه از موقع جگر خوردن سوگل گذشته باشه ……. و از توی اینه به من گاه کرد …. یه ابرویش را بلا داد وگفت: مگه نه ….. گوشه لبم و گاز گرفتم و رویم را به سمت شیشه برگرداندم . ای ی ی این چقدر تیزه…. (خدا خفت کنه مهناز ابرو واسه ادم نمیگذاری ) امیر علی _ بفرما رسیدیم … خودمو از ماشین پرت کردم بیرون دیگه تحمل اون فضا رو نداشتم ….بوی عطرش دیوانه ام کرده بود…. رستوران خیلی شیکی بود بی اختیار نگاهی به پالتو ام کردم و دستی رویش کشیدم ….گارسون ما را به گوشه دنجی راهنمایی کرد و سفارشمان را گرفت . مهناز _ تو این چند روز خیلی مشکوکی ……. امیر علی _ چرا مشکوک؟!! مهناز _ صبح و عصر میری بیرون و خونه نیستی امروزم که این ماشین مامانی رو خریدی !! امیر علی _ مهناز میدونستی که خیلی تیز و زیرکی ؟…. راستش من عضو یه باند قاچاق مواد مخدر شدم این ماشینو هم از همون راه بدست اوردم …. مهناز _ وا… امیر علی _بچه فکر کردی من مثل تو بی کارم که فقط برم خیابونا رو وجب کنم …. مهناز _ ا ….راستشو بگو این چند روز چکار میکردی ؟…. نکنه تو هم یه گوشه ای مشغول جگر خوردن بودی !! پامو محکم از زیر میز روی پای مهناز کوبیدم……… ولی صدای ای ی ی امیر علی هوا رفت . صورتش از شدت درد در هم رفته بود…. امیر علی _ چرا میزنی ؟!! مهناز از خنده غش کرده بود و من نمی دونستم چی بگم … _ … من … من ….من مهناز همون طور که میخندید گفت: فکر کردی پای منه … منم سرم تکون دادم … امیر علی خندیدوگفت : بابا بخدا من اصلا جگر دوست ندارم ….. اش نخورده و دهن سوخته… مهناز رو به من گفت : کم اوردی ؟ دفعه دیگه نبینم بخوای منو بزنی …. رو کردم به امیر علی : شرمنده خیلی درد گرفت …. امیر علی خندید : عیب نداره…… هر چه از دوست رسد نیکوست …. با شرمندگی سرمو انداختم پایین ( ای ی مهناز خدمتت میرسم) مهناز _ بحسو عوض نکنین …. نگفتی شازده کجا بودی ؟؟ امیر علی _ کجا بودم ؟!!!دنبال کار هام … بیمارستان باید میرفتم …. دنبال خونه و مطب و ماشینم بودم کافیه ؟؟؟؟ مهناز _ جایی هم پیدا کردی ؟ امیر علی _ اره یه مطب خوب و بزرگ دیدم …. خدا روشکر همونی میخواستم شد … حالا فردا باید برم برای قول نامه … مهناز _ خوب خدا رو شکر … خونه ندیدی ؟.. امیر علی _ نه جایی که باب میلم باشه ندیدم و رو کرد به من : شرمنده ام ولی تا جایی پیدا کنم مزاحم شما و محمود هستم … _ این چه حرفیه خونه خودتونه … امیر علی _ لطف داری ولی خودتم میدونی تعارفه …. مهناز _ خب حالا این خونه باب میلت چه جور جائیه؟ امیر علی _ مطمئنن یه باغه ۲ یا ۳ هزا متریه با یه عمارت وسطش … مهناز با چشمهای متعجب گفت : جان!!! اونوقت ….. یه نفر ادم توی این همه جا میخواد چکار کنه ؟ امیر علی _ قرار نیست همیشه تنها بمونم .. ته دلم یکدفعه هری ریخت پائین … غذایمان را اوردن ومشغول خوردن شدیم. یکدفعه یاد چیزی افتادم … _ من همچین باغی سراغ دارم . امیر علی کنجکاو و خوشحال گفت : جدی ؟ کجا ؟ مهناز _ خونه پدری سوگل در کرمان …. امیر علی _ نه !!! همین توی تهران میخوام _ نه ….. چی میگی تو مهناز ….. یه باغ توی خیابان بالایی خونمون هست مال یه اقای به نام محمدیه … چند باری رفتم خونشون عاشق اونجام و یه حس عجیبی نسبت بهش دارم هر وقت میرفتم اونجا حس میکردم توی خونه خودمونم …باید ببینیش تا بفهمی چی میگم .. یه قلوپ اب خوردم تا حالم سر جاش بیاد ..چون امیر علی به صورتم خیره شده بود و با دقت به حرفهام گوش میداد . امیر علی _ قصد فروش دارن ؟ _ پوران با خدمتکارشون دوسته چند روز پیش توی صف نانوایی دیده بودش … میگفت خانومش چند ماه پیش فوت کرده و اقای محمدی هم می خواد بره فرانسه پیش پسرش احتمالا قصد فروش دارن .. امیر علی _ چند متره ؟ _ دورو بر دو سه هزار متری هست ….ببینیش عاشقش میشی …. فصل بهار معرکه میشه ….. امیر علی _ عالیه ….. فردا باهم بریم ببینیمش ؟ کاری نداری ؟ _ نه بی کارم …. امیر علی _ من هشت با بنگاهی قرار دارم …. ده میام دنبالت . _ باشه….. ******** ساعت نه بیدار شدم ….. استرس شدیدی داشتم تندی صبحانه خوردم … ارایش ملایمی کردم ..و جلوی کمدم ایستادم چند تا مانتو ، پالتو و روسری عوض کردم وسواس گرفته بودم دلم میخواست خیلی خوب بنظر برسم … ولی با یاد اوری اینکه ازدواج کردم عصبانی شدم و همشونو پرت کردم توی کمد و یک ژاکت بافتنی که تا بالای زانوام بود با یه شال ساده پوشیدم ساده ترین چیزی که داشتم ولی بازم خوب بنظر میرسیدم . _ مهناز پاشو هنوز خوابی …. مهناز _ هان … چیه عین شمر بالای سر ادم ظاهر میشی ؟ _ پاشو الان امیر علی میاد !! مهناز _ خوب بیاد !! میاد دنبال تو … _ یعنی می خوای من تنها برم ؟ مهناز _ نترس نمی خورتت ….. جون جدت برو بزار منم بخوابم. _ پاشو داره زنگ میزنه. مهناز _ بچمون چه ان تایمه ….. برو ووو _ یعنی نمیای؟ مهناز _ نه !! پشت در ایستادم ….چند تا نفس عمیق کشیدم و در را باز کردم … با دیدنم از ماشین پیاده شد . امیر علی _ سلام ….. _ سلام ….در ماشین را برایم باز کرد : ممنون ……( بابا با شخصیت ) امیر علی _ شرمنده توی زحمت انداختمت … ماشین را روشن کرد و راه افتاد.. _ چه زحمتی !! امیر علی _ خب کجا برم ؟ _ مستقیم …. اولین خیابون سمت راست …… امیر علی _ مهناز چرا نیومد ؟ _ بهش گفتم ولی خوابش می اومد …. اونجاس همون در قهوه ای …. زنگ را زدم سرایدار در را باز کرد . سرایدار _ سلام بفرمائید .. _ سلام …. افشار هستم منو یادتونه ؟ سرایدار _ بله حال شما … اقای دکتر خوبن ؟ _ بله ممنون .. می خواستیم با اقای محمدی صحبت کنیم هستن .. سرایدار _ بگم چکار شون دارید ؟ _ شنیدیم باغو برای فروش گذاشتن …. سرایدار _ باشه چند دقیقه صبر کنید .. رفتم توی ماشین نشستم .. امیر علی _ چی شد ؟ _ گفت صبر کنیم رفت خبر بده .. بعد از چند دقیقه سرایدار در را باز کرد : بفرمائید امیر علی ماشین را روشن کرد و وارد باغ شد .. روبرویمان جاده سنگ فرش شده ای بود که دوطرفش درختان چنار بلندی قرار داشت که شاخه های ان بهم رسیده و سقف نارنجی رنگی را تشکیل داده بودند . به میدانی رسیدیم که روبرو عمارت دو طبقه باشکوهی به سبک ویکتوریایی ساخته بودند و وسط این میدان حوض گرد سنگی بزرگی بود که وسط ان مجسمه سه زن کوزه به دست قرار داشت ….. یادمه یه بار تابستان اومده بودم اینجا از توی این کوزه ها اب بیرون میریخت ….ولی الان هیچ ابی توی حوض نبود .. امیر علی _ عجب جائیه…. راست گفتی باید ببینمش . از پله های بیرونی عمارت بالا رفتیم خدمتکار در را برایمان باز کرد وارد سالن بزرگی شدیم که روبری در پله های سنگی عریضی قرار داشت سمت چپ دری به سمت مهمان خانه و سمت راست نشیمن خصوصی و کتابخانه .. خدمتکار _ بفرمائید از این طرف به کتابخانه رفتیم و اقای محمدی با دیدن ما از جایش بلند شد .. سلامی کردیم محمدی _ سلام…… خوش امدید …. بفرمائید بشینید . _ ممنون محمدی _ خوبی دخترم ؟ _ خدارو شکر …. تسلیت میگم ….. شرمنده من تازه خبر دار شدم . محمدی _ خوب رفتی و دیگه پیدات نشد !! سمیرا خیلی دل تنگت بود با شرمندگی سرمو پائین انداختم : متاسفم محمدی _ عزیزم خودتو ناراحت نکن …. نمی خوای معرفی کنی و به امیر علی اشاره کرد _ ایشون امیر علی فراهانی هستن از دوستان ما …. راستش شنیدیم باغو برای فروش گذاشتید ! محمدی _ میخوای بخریش ؟ _ من نه…. ایشون . امیر علی _ باغ فوق العاده ای دارید .. محمدی _ درسته ..خانومم عاشق اینجا بود ..ولی حالا که رفته …. و من هم میخوام برم پیش پسرم .. بیایید بریم همه جا رو نشونتون بدم . _ اگر اجازه بدید .. تا شما خونه رو میبینید منم توی باغ قدم بزنم .. محمدی _ هر جور راحتی دخترم .. قدم به باغ گذاشتم …من عاشق اینجا بودم … از ته دل دعا کردم امیر علی بتواند اینجا را بخرد تا من بیشتر بتوانم اینجا بیایم. همیشه ارزوم بود این خانه مال من باشد و من با سلیقه خودم اینجا را به بهترین شکل دکوراسیون کنم . چشمهایم را بستم حس میکردم برگشتم به ۹ _۱۰ سال پیش و توی باغمون قدم میزنم همش منتظر بودم صدای مامان یا بابا رابشنوم … یک ساعتی در باغ قدم زدم بعد به پشت عمارت رفتم و روی تاب نشستم حوصله ام سر رفته بود صحبتشان دیگه خیلی طول کشید .روبرویم استخر بزرگ بدون ابی بود رفتم لبه استخر ایستادم واقعا عمیق بود …اگر تویش بیوفتم حتما جاییم میشکند . با صدای پارس سگی در نزدیکی…. ترسیدم ….از جایم پریدم و تعادلم را از دست دادم .. داشتم به صورت توی استخر می افتادم چند باری دستمو توی هوا تکان دادم تا شاید تعادلم را بدست بیارم ولی نشد …. چشمانم را محکم بستم ..جیغ بلندی کشیدم… _ خدایا کمک…………… دستی محکم وسط هوا کمرم را گرفت و مرا در اغوش کشید هر دو نفس نفس میزدیم … نفس گرم و تندش به گونه ام میخورد ….. کنار گوشم گفت : خوبی؟!!؟ یکباره حس از بدنم رفت و شل شدم ….. این دستان محکم که به دورم پیچیده بودند و این اغوش گرم مال امیر علی بود … خوشحال بودم که نمی تواند صورتم را ببیند …حس میکردم سرخ شده ام اصلا نمی توانستم برگردم و به صورتش نگاه کنم دیگر تحمل ماندن در ان وضعیت را نداشتم …. از شدت ترس ، هیجان و شوکی که بهم وارد شده بود سرم گیج رفت و همه جا تاریک شد و من در اغوشش از حال رفتم …….. با خیس شدن صورتم چشمهایم را باز کردم …… چند لحظه ای گیج بودم و نمی دونستم کجام نگاهی به اطراف کردم تا موقعیت خود را در یابم .. خدمتکار _ بهترید خانوم افشار ؟ سری تکان دادم …. چی شده؟ خدمتکار _ چیزی نیست مثل اینکه از پارس سگ ترسیدید و از حال رفتید لیوان را جلوی دهنم گرفت : گمی از این اب قند بخورید تا فشارتون بالا بیاد . بعداز چند لحظه که حالم جا اومد امیر علی پیداش شد .!! قیافش مثل روز اولی که امد شده بود ……. سرد و جدی!!! امیر علی _ اگر بهتری بریم ؟ متعجب نگاهش کردم ، انگار با یه ادم غریبه صحبت میکرد .امیر علی با حالتی طلب کارانه گفت: چیه؟؟!! نمی تونم که بغلت کنم ببرمت خونه …….اگر هم مشکلی داری زنگ بزن شوهرت بیاد !!شوک زده از رفتارش بغضمو قورت دادم و گفتم : نه……. خودم میتونم بیام ..سوار ماشین شدم و رویم را به سمت شیشه برگرداندم تا اشکی که توی چشمانم جمع شده بود را نبیند .وقتی هم که دم خونه پیاده شدم پایش را روی گاز گذاشت و سریع رفت .مات و میخکوب سر جایم ایستاده بودم و رفتنش را نگاه میکردم .مگه من چکار کردم؟چرا اینطوری کرد؟خدا وکیلی این مردها هم یه تختشون کمه !!مهناز_ چیه ؟دوباره کارت گیر کرده اسم خدا رو میاری ؟ _ سلام…… هیچی بابا ….مهناز _ چرا رنگت پریده ؟_ هیچی فشارم افتاد پائین…مهناز _ حالا بهتری ؟_ ها…..مهناز_ خونه چی شد پسندید؟_ پسندیدن که پسندید…… ولی نمیدونم به توافق رسیدن یا نه !!موندم این اینهمه پول و میخواد از کجا بیاره ؟؟؟؟مهناز_ امیر علی چند ساله که توی انگلیس کار میکنه …. دکتر خوبیه ..اونجا خیلی قبولش دارن و خرش میره …..وضع خودش خوبه …. پدر مادش هم از خانواده های ثروتمندی هستن اینم که یکی یه دونه …..خل و دیوونه ……لابد پول کم بیاره براش میفرستن…… ***********بالاخره روز عروسی رسید !مهناز تو این مدت کچلم کرد بس که گفت این کارو بکنیم …….فلان ارایشگاه بریم !! این لباسو بپوشم یا اون یکی ؟شش تا پیراهن واسه خودش خرید اخرش هم واسه هر کدوم یه ایرادی گرفت و گفت نمی خوام!!!….هر دفعه بعد از هر برنامه ریزی یکدفعه قاطی میکرد و میگفت اصلا برای چی بریم عروسی ؟؟ ولش کن !!_ ای بمیری مهناز …. چه مرگته ؟ خوبه این عروسی مال خودت نیست و مال پسردائیته این قدر داری خودتو جر میدی !! دوساعت میخوایم بریم … بشینیم ویه چیزی کوفت کنیم بیایم دیگه !!!مهناز _چته ؟!! فشار قوی بهت وصل کردن ؟ اینجور داغ کردی ؟_ با حرص گفتم : وای خدااااااا…. تازه میگی من چمه؟! کشتی منو بس که غر زدی و ایراد گرفتی …… اصلا من عروسی بیا نیستم….مهناز _ سوگی…….جون من قهر نکن اصلا نمی دونم چم شده !!! این چند روز از شدت دلهره همش حال تهوع دارم و همش فکر میکنم قراره یه اتفاق بدی بیوفته !!!گرفتمش توی بغلم ….._ دیوونه این فکرها چیه میکنی؟!!مهناز _ نه واقعا … چون همیشه قبل از هر اتفاق اونو احساس میکنم …. شاید قراره بمیرم ؟ یا یه اتفاق بدی برام بیوفته ؟_ ببین مهناز …… اگر قراره واسه یه عروسی اینقدر خودتو عذاب بدی ، نمیشه که ….اصلا میخوای به محمود بگیم عروسی نمیریم ؟مهناز_ نه …. دائیم ناراحت میشه ….تو ام بعد مدتها میخوای بری عروسی دوست ندارم بخاطر من نرفتنی بشی ._ خل دیوونه … این حرفها چیه ؟ اصلا بیا شرط ببندیم .مهناز_ شرط؟ سر چی ؟_ من میگم این عروسی عالی میشه و بهمون خیلی خوش میگذره ، تو ام سر اون چرندیات خودت …شرطمون هم سر…….. ام م م.. بذار فکر کنم …….اهان …… هر کی باخت … باید برنده و کول کنه ، دور خونه بگردونه و جلوی اقایون هم چند تا عر عر جانانه بزنه…مهناز_ عزیزم چرا خودتو خسته میکنی بگو خر سواری دیگه !!!لپشو کشیدم :اره عزیزم خر سواری ……. خودتو اماده کن..مهناز _ باشه قبول……. ولی من با تمام وجود دلم میخواد شرطو بهت ببازم و هیچ اتفاق بدی نیوفته._ خیله خوب حالا!!! بجای اینکه اینقدر ور ور کنی بدو بریم که نیم ساعت دیگه وقت ارایشگاهمونه ….مهناز _ من اماده ام فقط مانتو بپوشم …… راستی محمود کجاست از صبح ندیدمش ؟!!_نمی دونم صبح با امیرعلی رفتن بیرون و هنز نیومدن . **********( وای ی ی ی خدا ااا…… چقدر دلم میخواد کله این دوتا گوساله زبون نفهمو بکنم…. ای برید بمیرید نخواستم برم عروسی)مهناز _ گل گلک نظر تو چیه ؟دیگه ترکیدم گفتم : حالا میپرسی نظرم چیه ؟!!۱ ساعته زیر دست سارا نشستم ۵ مدل مو برام عوض کردین دوبار سرمو شستین …. خسته شدم تو ام که عین خیالت نیست چون اماده ای …۲ ساعت دیگه باید بریم عروسی و من هنوز اینجام…..مهناز _ ای بابا تو که باز فیوض پروندی !!_ مهناز یه کلمه دیگه بگی میزنم توی سرت ……. مگه میخوایم بریم عروسی نوه ملکه انگلیس …. واسه چی اینقدر اذیت میکنی ؟!! موهامویه مدل بپیچونید بره پی کارش !!سارا _ فدات شم اینقدر اخم نکن ارایشت خراب میشه نگاه کن عین عروسکها شدی …_ چشمهامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم تا از عصبانیتم کم بشه ……..ببین سارا بار اول که نیست من میام پیشت سلیقه منو که میدونی …… میخوام موهام یه مدل ساده پشت سرم شنیون کنی … یه مدل شل که فر موهام معلوم بشه..مهناز_ ولی به نظرم …فقط یه نگاه لازم بود تا حساب کار دستش بیاد و خفه خونی بگیره …سارا _ اره عزیزم سلیقتو خوب میدونم ….. همش تقصیر این خواهر شوهرته .مهناز _ هر کار دلت میخواد بکن .. ونشست روی صندلی و شروع کرد به ورق زدن مجله نیم ساعت بعد کار سارا تموم شد سارا _ وای عزیزم مثل ماه شدی ….. مهناز جان بیا ببین چکار کردم بلند شدم و خودمو توی اینه نگاه کردم …. سایه سبز و طلایی برای چشمهام استفاده کرده بود و دور چشمهایم را با مداد مشکی کشیده بود که باعث میشد چشمهایم زیبا تر شود و از رژ گونه و رژ لب خیلی ملایمی استفاده کرده بود .موهایم را جمع کرده بود طوری که فر موهایم کاملا معلوم میشد .. و یک دسته باریک مو فردار از روی گوش سمت چپم ازاد گذاشت….. از کارش کاملا راضی بودم …..مهناز با چشمانی پر غصه نگاهم میکرد .._ چیه نکنه دارم میمیرم …… اینجوری نگاهم میکنی که همیشه توی ذهنت بمونم ……مهناز_ نه ……… توی دلم دارم میگم خاک بر سر اون داداش بی لیاقتم….لبخند محوی زدم : بیخیال….قسمت منم این بوده دیگه .وقتی به خانه رسیدیم محمود و امیر علی نیامده بودند . هر کدام به سمت اتاق ود رفتیم تا اماده شویم پیراهن سبزی که با مهناز خریده بودیم را از کمد در اوردم و روی تخت انداختم …. مدتی بهش خیره شدم اخرین باری که به عروسی یا حتی مهمانی رفته بودم را به خاطر نمی اوردم .بعد از مدتها از این پیله تنهایی و افسرگی بیرون امدن سخت بود ….. مخصوصا دیدار با فامیل شوهر … مطمئنن یک ریز سوال میپرسند که این مدت کجا بودم … باید خودمو برای جواب دادن به سوالها امده کنم .اه اصلا کاش نمی رفتم …..لباس و کفشمو پوشیدم و جلوی اینه قدی اتاقم ایستادم …. چهره زنی را میدیدم که مدتها ازش خبری نبود.. لبخندی زدم… فکر کردم چقدر چهره این شخص توی اینه را بیشتر دوست دارم و چقدر دلم برایش تنگ شده بود .دستی به لباسم کشیدم واقعا زیبا بود و بهم میامد ….ته دلم چیزی قلقلکم میداد، دلم میخواست امشب واقعا زیبا بنظر برسم ، فقط هم برای یکنفر …بی اختیار اسم امیر علی را به زبان اوردم ولی فورا سرم را به دو طرف تکان دادم انگار میخواستم با اینکار این افکار لعنتی را از ذهنم بیرون بریزم .من دنیام خراب شده بود …. نباید میگذاشتم اخرتم هم خراب شود .مهناز تقه ای به در زد : سوگل بدو محمود اینها پائین منتظرن .._ باشه الان میام .. راستی امیر علی چی شد میاد ؟مهناز _ اره به دایی گفتم : اونم زنگ زد دعوتش کرد گفت حتما مهمونمون هم بیاد ….من رفتم زودی بیا …گردنبندی که امیر علی برایم سوغاتی اورده بود را به گردنم انداختم و اونو توی مشتم گرفتم….با غصه گفتم : من توی زندگیم مجبور به فراموش کردن خیلی چیزها شدم …….. پس میتونم تو رو هم فراموش کنم ……. باید بتونم..حس میکردم سوگل ۲۰ ساله ام سرمو با اعتماد بنفس بیشتری بالا گرفتم دستمو روی نرده ها گذاشتم و اروم پائین اومدم .نگاه هر سه شان روی من میخکوب ماند …توی چشمان امیر علی برق تحسین را میتوانستم ببینم نگاهش از روی صورتم روی گردنبند صابت ماند .خوشحال بودم بعد از چند روز اخم و بی محلی طرز نگاهش تغییر کرده ….از نگاه خیره اش دست و پایم شروع کرد به لرزیدن دلم میخواست تا ابد توی اون چشمهای جذاب و ارام غرق شوم ….. محمود سوتی زد : اوه ملکه من چه کرده ……. فدات شم نکنه میخوای امشب منو سکته بدی ؟ ( بر خرمگس معرکه لعنت ) جلو امد و دستش را دور کمرم انداخت و مرا بغل کرد و خیلی سریع لبهایم را محکم بوسید .. انقدر از این حرکتش شوکه شدم که نمیدونستم چکار کنم . امیر علی گفت: من توی ماشین منتظرم ….. و مهناز هم پشت سرش روانه شد از لای دندانهایم که از شدت عصبانیت روی هم قفل شده بود غریدم: منو بذار پائین !!! متعجب مرا روی زمین گذاشت و دستش را از دور کمرم برداشت تمتم انرژی ام را جمع کردم دستمو عقب بردم و چنان سیلی بهش زدم برق از سرش پرید ….از شدت عصبانیت میلرزیدم گفتم .. فقط خدا میدونه تو چه موجود پست و چندش اوری هستی حالم ازت بهم میخوره .. به سمت مبل رفتم و چنگ زدم مانتو و روسری ام را برداشتم .. محمودعصبانی داد زد : هر کار دلم بخواد باهات میکنم… من شوهرتم ….. تو ام باید همیشه مطیع من باشی میفهمی؟ _ حیوون شرفش از تو بیشتره ……… بمیرم بهتر از اونیه که دست نجس تو بهم بخوره . حس تنفر همه وجودم را فرا گرفته بود …….. انقدر عمیق بود که مطمئن بودم هیچ وقت نمی توانم او را ببخشم .دندانهایم را محکم روی هم فشار دادم …. فکر میکردم با این کار هم لرزش بدنم کم میشود و هم میتوانم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم من بازیچه او نبودم که هر طور میخواهد با من رفتار کند ، ده دقیقه بعد محمود با حالتی برزخی سوار ماشین شد ، هنوز کف دستم از سیلی که بهش زده بودم می سوخت .با دیدن حال گرفته اش لبخندی روی لبم امد … شادی را توی قلبم حس می کردم ..( خدایا کی گفته انتقام لذت نداره .. من که دارم کیف میکنم ) ********** عروسی در یک تالار شیک که مال شوهر عمه مهناز بود برگذار شد. وقتی قدم در سالن گذاشتم خودمو در یک فضای کاملا رویایی میدیدم … سقف و ستونهای سالن را کاملا با گلهای سفید و صورتی پوشانده بودند روی همه میزها کاسه های پایه دار کریستال از گل پر شده بود ، شمعهای نقره ای روشن پروانه های کوچک سیلور .. همه چیز انقدر شیک و تجملاتی بود که منو مهناز با دهانی باز همه جا را نگاه میکردیم ._ چه خبره اینجا ؟!!!مهناز _ چه خبره !!! خب معلومه چشم کور کنونه دیگه هنوز نفهمیدی ؟!! راستی پیش این فامیل های ما بندو به اب ندی .. اینها فضولن !! هر کی پرسید کجا بودی بروی خودت نمی یاری اگه بگی مریض بودم و فلان دهنتو گل میگیرم …._ خیله خب بابا خودم میدونم از چه قماشی هستید ….مهناز_ اوی …….بچه پرو درست صحبت کن!!پالتو و روسریمان را دم در تحویل دادیم و به سمت زن دایی مهناز رفتیم .سرمو بالا گرفته و شونه هامو عقب داده بودم و اروم و محکم قدم بر میداشتم .. توی دلم گفتم من سوگل افشارم همون که یه روزی اینها ارزو میکردن چهار کلمه باهاش صحبت کنن .مهناز دم گوشم گفت :ببخشید خانوم شما شخصیت معروفی هستید؟متعجب نگاهش کردم .مهناز _ این مهمونهای بدبخت و نگاه پهلوهای همدیگرو سوراخ کردن بس که زدن بهم و به تو اشاره کردن … این پسر های بدبختو نگاه چه دندونی دارن تیز میکنن…_ اهان …. از اون بابت …تو جنیفر لوپزو میشناسی ؟!!مهناز _ اره ..!!!!_ من سوگلشونم …..مهناز _ هه هه بی مزه …._ در ضمن همه میدونن من ازدواج کردم نا سلامتی فامیل خودتونن.مهناز _ فامیل ما بله …. ولی فامیل عروس که نمیدونن .مهناز _ سلام سیمین جون… مبارکه ….سیمین جون _ به به ببین کی اینجاست …سلام عزیزم خوش امدی مهناز _ ممنون …سیمین جون _ باز هم به تو … اون مامان بابای بی معرفتت که نیومدند ……… مهناز_ شرمنده …. بابا بخاطر مشکل قلبش نمی تونه زیاد سفر کنه مامان هم می ترسید تنهاش بذارهسیمین جون _ درهر صورت خوشحال میشدیم اگر می امدند .مهناز _ لطف دارین ..کمی جلوتر رفتم : سلام سیمین خانوم…. مبارکه .سیمین جون با خوشحالی گفت : سلام .. سوگل جان!! خوش امدی .. فکر نمی کردم افتخار بدی و به عروسی ما فقیر فقرا بیای …._ خواهش میکنم … چه حرفیه …. وظیفم بود بیام ….سیمین جون _ لطف داری عزیزم …مهناز جان دائیت خیلی منتظرت بود ….تا الان همینجا بود … نمبدونم کجا رفت ..مهناز _ چشم میگردم دنبالشون …وما را به مادر عروس معرفی کرد .بعد از احوالپرسی و کلی تحویل گرفتن ما را به سمت میزی در بالای مجلس راهنمایی کردند….( چقدر بعضی از ما ادمها بدبختیم تا کسیو میبینیم که وضع مالی خیلی خوبی داره ….خودمونو میکشیم تا بلکه یه نیم نگاهی بهمون بندازه )این جریان درست مثل احوال من بود اینها فقط ظاهر منو میدیدند دیگه از باطنم خبر نداشتن که من هم واقعا احتیاج دارم با اونها هم صحبت بشم….وقتی نشستیم دور میز فرصت شد تا نگاهی به اطراف بندازم …… دختر ها داشتن با چشمهاشون امیرعلی رو درسته قورت میدادن … عصبی شده بودم دلم نمی خواست هیچ دختری بهش توجه کنهمیترسیدم یکی اونو ازم بگیره … درسته که اون هیچ وقت مال من نمی شد ولی دلم به همین دیدار های روزانه راضی بود ….. به صورتش نگاه کردم میخواستم ببینم اونم همینجور بهشون توجه داره ..که دیدم نخیر شازده ما نیم نگاهی هم بهشون نمیندازه …. نفسی با خیال راحت کشیدم ..نگاهشو به سمتم چرخاند و منو غافل گیر کرد … به سرعت نگاهمو ازش گرفتم ….( سوگل مگه نمی خواستی بهش فکر نکنی !! دیگه تمومش کن !! اون یه ادم مجرده هر کاری بخواد میکنه )محمود هم کاملا مشخص بود عصبیه و چشم دیدن منو نداره به امیر علی گفت بروند پیش اشناهاش ._ مهناز _ چرا مامانت واسه عروسی برادر زادش نیومد ؟مهناز _ چی بگم …. اخلاق مامان منو که میدونی … نمی دونم با سیمین جون چه پدر کشتگی داره !!اگه سیمین دستشو تا ارنج عسل بکنه بذاره دهن مامانم .. بازم یه بهانه واسه قهر و دعوا پیدا میکنه ..دوباره چند ماه پیش به دلیلی که فقط خودش قبول داره با هاش قهر کرده .واای اونجا رو…. دایی بهرام!!!!……..من برم پیشش توام میای ؟_ نه من همینجا هستم ..تو برو بی اختیار نگاهمو دور سالن به دنبال امیر علی چرخواندم …. گوشه ای از سالن توی جمعی ایستاده بود وحرف میزدند .. با خنده از ته دلی که کرد دلم ضعف رفت .. چقدر امشب محشر شده بود مخصوصا با اون کت شلوار و کراوات نوک مدادی و پیراهن سفید ….. نگاهم مدام بین او و محمود در گردش بود و انها را باهم مقایسه میکردم . دست اخر امیر علی پیروز شد .. اون واقعا همه چیز تمام بوداز قیافه و ظاهر گرفته تا باطن…. حرکاتش و حرف زدنش کاملا حساب شده بود چیزی که در محمود پیدا نمی شد …نمی دونم.. یه چیزی در وجودش بود مثل اهن ربا همه رو به خودش جذب میکرد …هر جور حساب می کردم بازم نسبت به محمود سر تر بود …( خدا خفت کنه سوگل مثل زنهای هرجایی شدی !!! نشستی و داری شوهرتو با یه مرد دیگه مقایسه میکنی ) دوباره توی دلم نالیدم ….. خدایا چکار کنم ؟ .. اسمم زن شوهر داره …. اخه وقتی پنج ساله هیچ رابطه زناشویی با همسرم نداشتم….. وقتی اکثر مواقع خونه نیست و پیش یکی دیگه ست .. چطور به خودم بقبولانم که شوهر دارم …..وای سوگل تویی!!!_ اره عزیزم خود خودمم …خوبی …. اصلا فکر نمیکردم ببینمت خیلی دلم برات تنگ شده بود._ ممنون منم همینطور …خوبی ؟ مامان بابا خوبن ؟اونها هم خوبن …. بزنم به تخته هر دفعه که میبینمت خوشگل تر از قبلی !!_ مرسی ….چشمات خوشگل میبینه .پذیرایی شدید ؟_ اره عزیزم ممنون..پس فعلا با اجازه … من برم عروس داماد دیگه باید برسن ._ برو عزیزم … راحت باش مهناز خنده کنون اومد .._ به چی میخندی ؟مهناز _ میدونی چقدر خرج این گلها شده ؟!!_ نه !!!؟؟؟مهناز _ بیست میلیون فقط گل خریدن !!! حالا خرجهای دیگه بماند .باورت میشه؟!!از تعجب داشتم شاخ در میاوردم !!!_ نه بابا !!! حتما اشتباه میکنی !!! لابد دو میلیون بوده …مهناز_ نخیر …. ظاهرا عروس خانوم گل خیلی دوست دارن ….. این فک و فامیلهای ماهم پشت گوشاشون مخملیه !!!!_ من که باورم نمیشه !!! اخه واسه گل که روز بعدش خراب میشه و باید بندازیش دور !!!!چه خرجهای الکی ..مهناز _ همه دارن راجع بهش حرف میزنن …. ایا چه عروسی نصیب دایی شده که که این همه خرج کردن براش !!_ اره خیلی دلم میخواد زود تر ببینمش…مهناز _ اومدن …صدای دست و کل هوا رفت اونقدر دورشون جمع شده بودن که اول نتوانستم ببینمش …. ولی وقتی اومدن تا با ما احوالپرسی کنند وا رفتم ….اولین چیزی که توجهمو جلب کرد لباس تجملاتیش بود .. بعد به صورتش نگاه کردم موهایی خرمایی وپوستی سفید داشت ولی اصلا به دل نمی نشست فکر کردم صورتش که زیبا نیست لابد صیرتش زیباست ولی متاسفانه اونم نداشت فوق العاده ادم فیس و افاده ای و از دماغ فیل افتاده ای بود …اونقدر اوضاعش خراب بود …. که با همون احوالپرسی هم متوجه شدیم … تازه چه احوال پرسی نمیکرد سنگین تر بود ….حال مهناز بهتر از من نبود ..مهناز _ واه واه خدا به دور …. انگار با خدمش حرف میزد .. خاک تو سر محمد با این زن گرفتنش ._ بیچاره محمد !!!مهناز _من برم پیش نوشین یکم دیگه اطلاعات بگیرم …_ برو فضول خانوم ….دوباره تنها شدم ….. دور و برم و نگاه کردم ببینم کیا هستن که نگاه اکثر مردها رو روی خودم میدیدم ..بی تفاوت رو مو برگردوندم ( جون به جونتون کنن همتون از تو قنداغ هیزید )دستی از پشت سر چشمانم را گرفت و با صدایی که معلوم بود نازکش کرده گفت : دختره وحشی جیغ جیغو اینجا چه غلتی میکنی ؟دستمو روی دستهاش گذاشتم …. دستهای یه مرد بود !!! عصبی گفتم :شما کی هستید ؟! دستتونو از روی چشمم بر دارید .درست شناختمت میبینم که هنوز وحشی هستی!!!دستشو که برداشت بلند شدم و سریع به سمت این مردک بیشعور برگشتم که دهنم باز موند انگشت اشاره ام را به سمتش گرفتم ولی نمی توانستم حرف بزنم فقط میگفتم : … تو …….تو……اره عزیزم خودمم لازم نیست اینقدر هیجان زده بشی واسه پوستت خوب نیست ….نفس حبس شده ام را بیرون دادم و گفتم :……… سپهر …. باورم نمیشه خودتی ؟!!!سپهر _ گفتم که خودمم …رفتم جلو و بغلش کردم : ای بی معرفت رفتی و پشت سرتم نگاه نکردی .سپهر _ میدونم تو دیگه نمی خواد یاداوری کنی ….. خوبی خوش میگذره ….همون موقع نگاهم به امیر علی افتاد با اخم شدیدی نگاهم میکرد …بیخیال رومو برگرداندم و از بغل سپهر بیرون امدم .سرمو تکان دادم : اوهوم …انگشتم گرفت و منو یک دور چرخواند و سوتی زد : نه بابا بچمون چه خوشگل کرده چقدر عوض شدی !!! عزیزم… چه دارویی مصرف کردی تا جایی من یادمه تو یه دختر زشت زر زرو بیشتر نبودی ؟؟خندیدم …غلط کردی من همیشه خوشگل بودم ….سپهر یکی از اون خنده های قشنگش را کرد و گفت : اون مهناز خل و چل کجاست ؟_ اونم همینجاست تازه یه چند وقتیه اومده …سپهر _ مگه کجا بوده ؟_ بعد از اینکه تو رفتی ۱ سال بعد منو محمود ازدواج کردیم و اومدیم تهران …. اونها هم کل زندگیشونو فروختن ورفتن انگلیس …سپهر _ ظاهرا از وقتی من رفتم خیلی اتفاقها افتاده … خیره نگاهش کردم هنوز همان چهره شوخ و دوست داشتنی را داشت و گذر زمان او را جذاب تر هم کرده بود …سپهر _ میدونم از شدت خوشگلی و جذابیتم اینجور شیفه ام شدی ….خندیدم : پررووو همون موقع مهناز را روبروی خود دیدم با دستانی لرزان، نگاهی مات و رنگی پریده به سپهر نگاه میکرد.دیدم بیشتر از این در این حالت بماند خود را لو داده واین چندان جالب نبود . بلند شدم دستش را گرفتم و گفتم: میبینم توام مثل من از دیدن این همسایه بی معرفت خشکت زده ؟نگاهی به من کرد ولی هنوز شوکه بود ( نخیر مثل اینکه تا با این نگاش پسره رو درسته قورت نده ول کن نیست )طوری که سپهر متوجه نشود ویشگونی از بازوی مهناز گرفتم که باعث شد از شوک در بیاد و به طرز باور نکردنی سریع خودش را جمع و جور کرد …( خوب الحمدولله نزدیک بود پسره رو هاپولی کنه ) روکرد به من و گفت : نه مثل اینکه من واقعا امروز حالم بده !!!! احساس خوبی ندارم ._ چرا ؟!! چطوری …….مهناز دستشو توی هوا تکان می داد و میگفت : هیچی توهم زدم ….. خدا به دور فکر کردم یه بچه پرو ….. نامرد ….. بی معرفت و دیدم .وای وای خدا نیاره …. حتی از فکرش هم پشتم میلرزه …سپهر از خنده غش کرد .سپهر _ ا …. حالا دیگه وای وای خدا نیاره …مهناز خنده ای از ته دل کرد و سپهر او را بغل کرد .سپهر _ دلم برات تنگ شده بود اتیش پاره ….(حس میکردم مهناز دلش نمی خواد از ان اغوش که بعد از سالها ارزو به دل موندن بهش رسیده بود بیرون بیاد .)مهناز _ شک دارم…سپهر اخمی کرد : میگن کافر همه را به کیش خود پندارد جریان تو……دیدم زیادی توی بغل هم موندن لگدی نثار پای مهناز کردم که حساب کار دستش اومد خودشو از اون جدا کرد …یواشکی نگاهی بمن کرد و در ظرف ۳ ثانیه چند تا فهش زیر لبی بهم داد . منم با اخم بهش فهموندم که بهتره بشینه سر جاش …کار درست همین بود …هر چی باشه سپهر ازدواج کرده …مهناز _ ا …. دست پیش میگیری پس نیوفتی ؟سپهر _ می تونم داداش …. زورم زیاده .. مشکلی داری ؟!۱مهناز _ نه جون تو….. گردن من از مو باریک تره نشستیم دور میز مهناز گفت _ خب تعریف کن وقتی رفتی چکار ا کردی ؟!! درستو ادامه دادی ؟زود باش تعریف کن …سپهر _ تو هنوز این عادت بد تو داری …. چقدر حولی تو دختر !!!… بذار شربتی شیرینی … بخورم جگرم حال بیاد .پاشد رفت و با سه تا لیوان شربت برگشت … پشت سرش هم چند تا دختر با ظرف شیرینی امدند تا دوباره از ما پذیرایی کنند ..وقتی رفتن مهناز گفت : توام هنوز این عادت بدتو نگه داشتی ؟!!سپهر درحالی که به شیرینی اش گاز میزد گفت: کدوم یکیشون ؟…. تعدادشون زیاده !!مهناز _ همون اصل کاری !!! پروو بودنتو میگم …سپهر _ من کجام پرو … من فقط …. یکم ……. یکم…..یکم…_ بی خود نگرد هیچ واژه جای گذینی براش پیدا نمیکنی!!! همون پرو بیشتر بهت میاد ..مهناز _ دیدی …. دیدی …. سوگلم تایید کرد .سپهر بله کش داری گفت _ بلهههههههه.. ایشون تائید نکنن کی بکنه …. خدا بداد من بدبخت برسه دوباره شما دوتا دست به یکی کردین پدر منو در بیارین ._ تازه اولشه …..کجاشو دیدی …….حالا که تشریف دارید!!!…. تلافی این چند سال دوری رو در میاریم یکبارگی به خدمتتون میرسیم .مهناز _ ای …گل گفتی گل گلکم ….._ خیلی وقته سر به سر کسی نذاشتم …. دلم میخواد همشو روی تو خالی کنم …مهناز دستی به پشتم زد … پایتم اساسی ….سپهر قیافه ای به خودش گرفت که انگار ترسیده .. گفت اصلا ولش کنید چرا شب به این خوبی رو خراب کنیم .. ا……… اونجا روووووووصدای موزیک بلند شد همه دختر پسر ها وسط سالن دور عروس و داماد میرقصیدند ..دست و صوت میزدند ، کل میکشیدند گاهی هم همراه خواننده میخواندند …انقدر فضای شادی درست کرده بودند که بی اختیار قر تو کمر ادم جمع میشد .سپهر _ خانوما خیلی خودتونو اذیت نکنید …..رو دروایسی که با هم نداریم .مهناز _منظور ؟!!؟سپهر _ منظور اینکه برید وسط و خودتون تخلیه کنید .خندیدم …با اینکه خیلی دلم میخواست گفتم : نه من نمی رقصم سپهر _ تو چی ؟!!مهناز _ نه حالش نیست …._ نکنه خودت قرت گرفته و به بهانه ما میخوای بری وسط ؟!!سپهر _ چقدر هم من تعارفی هستم …بنظرم اومد کلافه اس … حس میکردم نمی خواد پیش ما بمونه دائم دور و برش و نگاه میکرد …_ تو کار زندگی نداری .. نشستی بیخ دل ما … پاشو برو پیش دوست و رفیقهات بذار ما هم به غیبتمون برسیم …سپهر _ ای .. راست گفتی … حیف وقت گرانبهامو پیش شما دو تا تلف کنم ……. پس فعلا .وقتی رفت مهناز گفت _ دیدی فقط منتظر یه اشاره بود تا بره … بعد انگار با خودش حرف میزد .. گفت شاید زنش دوست نداره سپهر با خانوهای دیگه بگرده …._ بیخیال مهناز …. تو باید دیگه فراموشش کنی …. اینجوری فقط خودتو عذاب میدیمهناز _ تو که میدونی از ۱۵ سالگی عاشقش بودم …. سپهر اولین و تنها عشق منه !!!! نمیتونم ازش بگذرم … اگه میشد تواین ۹ سالی که نبود این کارو میکردم .شانسم و میبینی ؟ اینم میبایست امشب یهو ظاهر بشه ….. گفتم حس خوبی ندارم !!_ اینکه اتفاق خیلی خوبی بود !!مهناز _ برای تو اره… ولی واسه من نه !!!نگاهمو دور سالن چرخاندم …… سپهرو دیدم با قیافه ای ماتم زده به مهناز خیره شده بود …( جان!!!! یعنی چی !!!! این نگاه ………) ولی تا دید نگاهش میکنم رویش را برگرداند ……دختر دایی مناز امد : نانازی پاشو برقصیم …مهناز – من حوصله ندارم …دستشو گرفت و به سمت خودش کشید …ا …… از وقتی اومدی همش نشستی پاشو دیگه …._اره مهناز پاشو ……دستم پشتش گذاشتم و به زور بلندش کردم ……. مهناز که رفت با خیال راحت نگاهمو دور سالن چرخواندم و دوباره دنبال امیر علی گشتم …….وقتی پیداش کردم داشت با دختری حرف میزد و میخندید دختره پیراهن کوتاه مشکی پوشیده بود اونقدر ناز و عشوه واسه امیر علی مییومد ….که حالم بد شد … دلم میخواست برم و خرخره اش و بجوم .عصبی و با اخم بهشان خیره شده بودم .. که امیر علی برگشت و با نگاهش غافلگیرم کرد طبق عادتش یک ابرویش را بالا داد از رو نرفتم و همینجور نگاهش کردم که باعث شد پوزخندی بزند و رویش را به سمت دختر برگرداند ……..

تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است