خانه » داستان های عاشقانه » رمان های عاشقانه » رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد3

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد3

منی که همیشه شعارم این بود دختری که از یک خانواده خوب و اصیله و از تربیتی خوب بهره مند باشه و مخصوصا به خدا و پیغمبر و دین اعتقاد داشته باشه هیچ وقت حالا تبدیل به یک زنه خرابه شدم

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد3

انقدر کلافه و عصبی بودم که اصلا نمیفهمیدم کجا میرم …… فقط با دیدن پارکی زدم روی ترمز و از ماشین پریدم بیرون ……
برفهای روی نیمکت را پاک کردم ورویش نشستم …. خدا رو شکر هیچ کس توی پارک نبود و من تنها در حالی که زیر بارش شدید برف لرز کرده بودم مثل احمق ها روی نیمکتی برفی نشسته بودم …… حال مرگ داشتم …… از خودم متنفر بودم و دلم میخواست بمیرم …. منی که همیشه به خودم افتخار میکردم و در دل از خودم تعریف میکردم و میگفتم افرین سوگل !!!! با اینکه پنج ساله هیچ رابطه ای با همسرت نداشتی خوب خودتو کنترل کردی و پاکیتو از دست ندادی منی که نه توی دوران دبیرستان ونه در دانشگاه هیچ دوست پسری نداشتم و به دخترانی که دوست پسر داشتن به دید حقارت نگاه میکردم ……. منی که همیشه شعارم این بود دختری که از یک خانواده خوب و اصیله و از تربیتی خوب بهره مند باشه و مخصوصا به خدا و پیغمبر و دین اعتقاد داشته باشه هیچ وقت دنبال چنین کارهایی نمیره ……. پس چی شد ….. چرا روی تمام اصول اخلاقیم پا گذاشتم …… چرا خودمو به لجن کشیدم و خودمو در حد یک زن خراب پائین کشیدم ……… وای خدا مغزم داره میترکه …… حالم داره از خودم بهم میخوره …….. خدایا منو ببخش نفهمیدم چی شد …….. من چه غلطی کردم !!!!! این اتفاقهای این چند وقت چی بودن چرا سعی نکردم یک جایی بهشون پایان بدم …… بدنم بی حس شده بود فکر کردم اگر باز هم زیر این برف بمونم مرگم حتمیه ….. چه بهتر !!! بزار بمیرم و از این زندگی نکبتی نجات پیدا کنم …… ولی ترسیدم از خدا ترسیدم ……اگرخود کشی میکردم دیگه هیچ راه ببخششی برایم نبود اروم به سمت کافی شاپ کنار پارک حرکت کردم …. خودمو روی یکی از صندلی های کافی شاپ انداختم ….. گارسون _ خیلی خوش امدید …. چی میل دارید ؟ _ یه لیوان بزرگ قهوه……. داغ داغ باشه …. گارسون _ چیز دیگه ای نمیخواید _ نه ممنون ….. همیشه فکر میکردم چی شد ؟ من چکار کردم که زندگیم نابود شد … لابد ایراد از من بوده که محمود یکدفعه سرد شد و ازم برید …. گارسون _ بفرمائید اینم قهوه …. _ مرسی….. دستمو دور لیوان گرفتم تا بلکه از سرمای وجودم کم شود …. یه قلپ از قهوه را خوردم داغ داغ بود …… ********** شب عروسیم رویایی ترین شب زندگیم بود … لباسی با دامن پفی تور و بالا تنه دکلته که رویش با پولک های سفید براق و رنگین ها ریز کار شده بود …..وتور ظریف بلندی که دو متر روی زمین کشیده میشد ……و دسته گلی از ارکیده های صورتی فوق العاده زیبا…….. و تاجی زیبا و درخشان روی سرم را زینت داده بود … ارایش چندانی نداشتم … چون زیبایی را در سادگی میدیدم ….. عروسی در یک باغ باشکوه در فصل بهار برگذار شده بود …. درختهای گیلاس پر از شکوفه های صورتی بودند …… شمعهای روشن وسبدهای گلهای رز و صد تومانی … با رنگهای صورتی و سفید در همه جا پر شده بود . و راهی که برای ورود من و محمود اماده کرده بودند دوطرفش را ظرفهای بلور کوچک که تویش شمعهای سفید روشن سوسو میزندندو کف این راه باریک را با گلبرگهای رز صورتی و سفید پوشانده بودند محمود با کت و شلوار کرم و کراوات …. چقدر خواستی و جذاب بود ….. قلب من مثل گنجشکی بی پناه در قفس محکم به سینه ام میکوبید …… محمود از ماشین پیاده شد و در سمت مرا باز کرد …. دستش را جلو اور و دستم را در دستان پر قدرتش گذاشتم و از ماشین پیاده شدم….. صدای دست و کل کشیدن به هوا رفت و بوی اسفندی که پوران دور سرمان میچرخواند در هوا با بوی اطلسی و محبوبه شب قاطی شده بود ….. همه عزیزانم در کنارم بودند … مامان، بابا ، مهناز ، سپهر، و همه فامیلها م برای عروسی من ازهمه جای دنیا و از هر شهر ایران اومده بودند ….. چه لذت بخش بود و چه شب خوبی که همه عزیزانتو و در کنار کسی که عاشقشی یکجا و باهم داشته باشی…… قطره اشکی را در گوشه چشم بابا دیدم ، جلو رفتم و بغلش کردم ….. گفتم این اشک واسه چیه ؟!! بابا گفت : از خوشحالی و از نگرانی یه پدر برای تنها بچشه برات دعا میکنم تو ام با تمام وجود سعی کن خوشبخت بشی ….. اون موقع گذاشتم به حساب نگرانی یه پدر ولی حالا میگم نکنه حس کرده بود که من خوشبخت نمیشم !!!! دست در دست محمود در راه پر از گلبرگ رز و شعمهای زیبا به سوی جایگاه عقد حرکت کردیم ….. چند ماه پیش صیغه محرمیت خوانده بودیم ولی الان ….. برای همیشه مال هم میشدیم … عاقد خطبه عقد را میخواند و من خوشحال .. چشم در چشم محمود دوخته بودم … شادی را در چشمان محمود میدیدم هر بار عاقد میگفت عروس خانوم وکیلم محمود چشمکی میزد و کمی به دستانم که در دستش بود فشار می اورد …. یعنی بله رو زودتر بده … ولی من با شیطنت ابروهایم را می انداختم …… وقتی برای بار سوم عاقد گفت عروس خانوم وکیلم!!! سرمو کنار گوش محمود بردم و با شیطنت گفتم ….. من پشیمون شدم . میخوام بگم نه!!! محمودبا خنده گفت : بالا بری پائین بیای اخرش مال خودمی ….. حالا شیطونک زودتر بله رو بده تا سکته نکردم …… _ نچ!!! محمود_ باشه ناز کن بلاخره بله رو میدی که …. منم امشب تلافی این دیر کرد بله رو سرت در میارم شیطون خانوم… از خجالت اب شدم … و سریع گفتم با اجازه بزرگترا ……………….. بله…………….. محمود گونه ام را بوسید و گفت : فدای اون خجالت کشیدنت ..*** یه قلپ از قهوه رابا لذت خوردم………..دستم راروی لیوان گذاشتم تا با بخاری که از قهوه بلند میشود گرم شوم …. *** دست در دست محمود وارد خانه جدیدم شدم ، خانه ای که تک تک وسائلش را با عشق و وسواس خواصی خریده و انها را چیده بودم ….غرق لذت در کنار عشق زندگیم تک تک جای های خانه را نگاه کردیم …. در اشپز خانه بودیم که محمود دست در زیر زانو هایم برد و یکدفعه مرا بغل کرد پیشانی ام را بوسید و گفت خسته شدم بریم بخوابیم …… در اتاق خواب را که باز کردیم دهن جفتمان از تعجب باز ماند…. تمام اتاق پر بود از شمعهای روشن و روی زمین و روی تخت پر از گلبرگهای رز قرمز و دو دست لباس خواب برای من و محمود روی تخت گذاشته بودند ……. محمود _ اوه … فکر همه جا رو هم که کردند …. این تزئینات کارحتما مهناز بود….. نگاهم را از روی لباس خواب گرفتم از شدت شرمو خجالت نمیدونستم چکار بکنم … اخه این لباس خواب چی بود که نیم متر هم پارچه نبرده بود ….محمود با لبخندی به سمتم اومد … ترسیده بودم و لرز بدی به بدنم افتاده بود …. دستانش را بدورم حلقه کرد …. سرم را تا جایی که میتوانستم پائین گرفته بودم … نمیتونستم توی چشمهاش نگاه کنم .. دستش را زیر چونه ام برد و سرم را بالا اورد …. توی چشمهاش غرق شدم … محمود با نگرانی گفت : سوگلی من داری میلرزی…… سرمو پائین انداختم : من …. من… راستش … محمود مرا محکم تر در اغوش کشید ….. احتیاجی نیست بترسی… با اینکه برام سخته ولی تا زمانی که تو با این موضوع کنار بیای من صبر میکنم ….. متعجب و خوشحال نگاهش کردم … بالاخره گفتم ناراحت نمیشی ؟ محمود : حالا که مال خودمی نه!!! صبر میکنم…. بعد قیافه مظلومی به خود گرفت : فقط یه خواهش دارم …. بذار من همین جا پیشت بخوابم _ بخواب عزیزم … دیگه اینقدرا بدجنس نیستم ….. گونمو بوسید … مرسی خانومم … من میرم بیرون توام لباساتو عوض کن که بخوابیم …. خیلی خسته ام ….. وقتی در رو بست از خوشحالی چند بار بالا و پائین پریدم و توی اینه برای خودم بوس فرستادم : افرین به تو سوگل با این شوهر انتخاب کردنت ..کولاک کردی …اونقدر مردونگی داره که تا من نخوام کاری بهم نداره……عاشقتم محمود………… محمود به قولش عمل کرد وتا یک هفته بعد کاری بهم نداشت …. ومن چقدر ازش ممنون بودم …… توی زندگی با محمود هیچ چیز کم نداشتم اونقدر عالی بود که گاهی ترس برم میداشت که نکنه اینها رو دارم تو خواب میبینم هر صبح که بیدار میشدم ویشگونی از خودم میگرفتم تا ببینم بیدارم یا نه !!!!! همیشه بهم محبت میکرد و عشق میورزید ….. هر روز بایه شاخه گل میومد خونه….. و در زمانی که هر چند کم وقت ازاد پیدا میکرد از مطب یا بیمارستان باهام تماس میگرفت و یا اس ام اس میزد و با جملات عاشقونش قلبمو گرم میکرد .با همین کارهای به ظاهر ساده چنان دل گرم میشدم که حاضر بودم با تمام وجود همه کاری برایش انجام بدم…. هر موقع بهش احتیاج داشتم کنارم بود بهترین تکیه گاه برای زندگی چیزی که هر زنی ارزوشو داره و من اونو داشتم .. . کسی که دوستم داشته باشه و دوستش داشته باشم و بهم عشق بورزه کسی که حمایتم کنه و پشتیبانم باشه … کسی که حرف هامو بفهمه و در مواقع لزوم راهنمام باشه . من همشو داشتم….. و هر روز خدا روشکر میکردم گاهی هم از ذوق سجده شکر بجا میاوردم…. همین کارها رو میکرد که باعث شده بود من روز بروز علاقم بهش بیشتر بشه …. من با عقلم با محمود ازدواج کردم …. هیچ وقت مسائل احساسی رو وارد زندگیم نمیکردم و تا به اون موقع عاشق کسی نشده بودم …. وقتی اومد خواستگاریم همه جوانبو برسی کردم دیدم از همه لحاظ ادم خوبیه برای همین قبول کردم ….یه مدتکه از نامزدی مون گذشت احساس میکردم بهش وابسته شدم ولی یه موقعی بود که حس وابستگی جاشو به دوست داشتن داد……. ولی بعد از ازدواج هر چی بیشتر پیش میرفتیم من جونه های عشقو بیشتر حس میکردم .. هنوز یکسال نشده من عاشقش شده بودم…… مدتی بود که محمود خیلی نگران و ناراحت بود چیزی به من نمیگفت و سعی میکرد خودشو جلوی من شاد نشون بده ….. ولی از رفتارو نگاهش میفهمیدم اتفاقی براش افتاده…… یکبارم پرسیدم : محمود !!! محمود _ جانم…. _ اتفاقی افتاده ؟ محمود _ نه عزیزم چه اتفاقی ؟ _ ولی من حس میکنم از چیزی نگرانی ؟؟کاری از دست من بر می یاد ….. منو کشید توی اغوشش و روی موهامو بوسید : چیزی نیست که سوگلی من بخاطرش نگران بشه …. _ میخوام بدونی همیشه میتونی روی کمک من حساب کنی … حالا هرچی که باشه.. محمود _ میدونم …..عزیزم فهمیدم پیچوند برای همین وقتی رفت توی اتاق تا با تلفن صحبت کنه پشت در گوش ایستادم ….. خیلی نگرانش بودم دلم نمیخواست هیچ چیز باعث نگرانیش بشه …… ظاهرا یکی از پزشکانی که در بیمارستان سهم داشت میخواست سهامشو بفروشه و برای همیشه از ایران بره محمود هم در به در دنبال پول بود … نصفشو جور کرده بود ولی برای بقیش به مشکل بر خورده بود …… اولش کمی دلخور شدم که چرا از من نخواست این پولو بهش بدم …. پدرم براحتی میتونست کمکش کنه … ولی بعدش گفتم شاید روش نشده ….. با پدرم تماس گرفتم اونم بدون اینکه پرسه من اینهمه پولو برای چی میخوام قبول کرد تا سه روز بعدش برام بفرسته …. اونقدر خوشحال بودم که دلم میخواست زودتر به محمود بگم …. ولی صبر کردم تا هفته بعد که اولین سالگرد ازدواجمون بود ……. میخواستم اولین سالگردمون یه جشن دونفره باشه که برای همیشه در خاطرمون به زیبا ترین شکل بمونه …… خیلی هیجان داشتم ….دو روز قبل به شیرینی فروشی رفتم و یک کیک زیبا سفارش دادم .. صبح سالگردمون هم به ارایشگاه رفتم موهامو هایلایت کردم اصلاح و اپیلاسیون مانیکور وووووو حسابی به خودم رسیدم…… بعد یه پیراهن ریون مشکی یعقه هفت باز بدون استین و یک دامن کوتاه تا بالای زانو هم چشممو گرفت و اونم خریدم .. خیلی ساده بود ولی به تنم نشست و اندامم و به خوبی نشون میداد … از گل فروشی هم یه عالمه گل گرفتم تا همه جای خونه رو با اونها پر کنم …. به پوران هم گفتم فقط خونه رو تمیز کنه و به بقیش کاری نداشته باشه میخواستم همه کارها رو خودم انجام بدم…. میخواستم واسه عشقم و عزیزترینم خود شام درست کنم برای شام هم سوپ و ژیگو و سالاد بهمراه دسر ماست درست کردم … وقتی کارها تموم شد خیلی خسته و له بودم ولی با فکر محمود و اولین سالگردمون خستگی رو فراموش میکردم و جاش یه لبخند گنده میومد روی لبم… یک ساعت قبل از اینکه محمود بیاد دوش گرفتم و ارایش کردم و زیر عطر یه دوش دیگه هم گرفتم …. به نشیمن رفتم همه چیز اماده بود گلها کادوی من … که یک جعبه زیبا بود که توش و پر از گلبرگ رز کرده و چک رو روی اونها گذاشته بودم …. خیلی خوشحال بودم که میتونم مشکل محمود و برطرف کنم و اونو شاد ببینم … پیک کیک را اورد اونو وسط میز گذاشتم و رویش را پر از شمع کردم ….وقتی صدای ماشین محمود اومد پریدم چراغها رو خاموش کردم و شمعها رو روشن کردم…… رو بروی در نشیمن زیر نور شمع ایستادم تا زمانی که از جلوی در رد میشه منو ببینه …… از شدت هیجان قلبم محکم به سینم میکوبید … از جلوی در رد شد ولی یکدفعه ایستاد قدمی به عقب برداشت و به سمت نشیمن برگشت ….. از تعجب چشمهتش باز مونده بود ولی یکدفعه لبخندی بزرگ روی صورتش نشست و گفت : فکر کردم فرشته ها اومدن خونمون.. _ درست فکر کردی … یکیش جلوت ایستاده …. دستشو دور کمرم حلقه کرد و لبهامو پر محبت بوسید ….. خیلی دوستت دارم سوگلکم.. _ منم دوستت دارم ……. روی مبل نشستیم …..گفتم یه ارزو بکنیم و شعمها رو فوت کنیم …. توی چشمهای هم دیگه خیره شده بودیم و ارزو میکردیم …… بعد باهم شعمها رو فوت کردیم … ارزوی من این بود …… که انشاالله تا اخر عمرمون در کنار هم به سلامتی و خوشبختی همینجور که الان هستیم در کنار بچه هامون زندگی خوشی داشته باشیم …… ******** اهی کشیدم …. فکر کردم ارزوم براورده نشد …… رو کردم به گارسون: اقا میشه یه قهوه دیگه با کیک بیارید ….. ******** شامو که خوردیم به محمود گفتم زود کادوی منو بده که دیگه طاقت ندارم ….. محمود_ااااا…. پس کادوی من کوووو……. دست انداختم دور گردنش گفتم اول مال من ….. کوچیکترا کم طاقت ترن ….. محمود خندید …باشه خوشگل خانوم کوچولو…..اینم کادوی شما … در جعبه ای را باز کرد یک گردنبند ظریف پر از نگینها برلیان را جلوی من گرفت …… از خوشحالی داشتم غش میکردم ….. _ وای ….. وای.محمود خیلی خوشگله…. مرسی.. میندازی گردنم ….. پشتمو بهش کردم … و موهامو اوردم جلو …. گردنبندو به گردنم بست و گردنمو بوسید و گفت مبارکت باشه….. حالا نوبت کادوی من بود .. هیجان من از محمود بیشتر بود .. دلم میخواست موقع باز کردنش برق شادی رو توی چشمهاش ببینم …. جعبه را دستش دادم ..گفت : نکنه توام واسه من گردنبند گرفتی ؟ خندیدم … نه!!!!! در جعبه را اروم باز کرد … قلبم توی حلقم بود …. گفتم الانس بغلم کنه و بگه مرسی من اگه تو رو نداشتم چکار میکردم …… اول با تعجب چک را نگاه کرد …بعد کمکم ابرو هاش با اخم گره خورد …… به تندی گفت : این چیه ؟؟!!! گفتم : چند روز پیش شنیدم داشتی با تلفن صحبت میکردی …. منم خواستم کمکت کنم … از بابا گرفتم…. عصبانی از جایش بلند شد …. داد زد تو غلط کردی ….. تو بیخود کردی …. مگه من از تو خواستم ….. هان … از ترس و شوکی که بهم وارد شده بود زبونم بند اومده بود ….. _ ولی …. من ….. محمود داد زد : چیه دختر جون ….میخوای بگی پول داری میخوای بگی از من وضعت بهتره میخوای بگی هر موقع که بخوای هر قدر پول که اراده کنی تو دستاته……… _ من همچین چیزی فکر نکردم ….. من میخواستم کمکت کنم …. فقط سوزش سیلی رو و سوتی که گوشم شنید و حس کردم …..دستمو روی گونم گذاشتم و هاج و واج به سمت محمود برگشتم محمود _ اینو بدون من بمیرم هم نمخوام تو یا پدرت بمن کمک کنید ..یک بار دیگم پولتو به رخ من بکشی از این بد تر میبینی…. و چک را ریز ریز کرد ….. اشک ریزان به اتاقم رفتم …. اصلا نمیفهمیدم واسه چی عصبانی شده مگه من چکار کرده بودم …..اون شب میتونست بهترین شب زندگیم باشه ولی بدترین شد و من برای اولین بار در عمرم طعم سیلی را چشیدم …. خیلی برام سنگین تموم شد …. من ادم مغروری بودم ولی برای بد تر نشدن اوضاع واینکه محمود و خیلی دوست داشتم برای اشتی پیش قدم شدم…. بهش گفتم که من بخاطر اون چیزهایی که تو گفتی اون چکو بهت ندادم …. بخاطر این بوده که دوستت دارم و تحمل ناراحتیتو ندارم فکر کردم وقتی میتونم مشکلتو حل کنم چرا بذارم اینقدر غصه بخوری و به غریبه رو بندازی …..زن و شوهر باید همیشه کمک هم باشن پشت هم باشن … مگه غیر از اینه …. محمود _ نه غیر از این نیست ولی دیگه نمیخوام اینکارو بکنی ….. منو در اغوش کشید … ولی بازم ازم عذر خواهی نکرد منم گذشتم و بخشیدمش. ولی اون نتنها اون شبو فراموش نکرد و نبخشید ..تازه کم کم اخلاقهای بدشو رو کرد و من حس کردم دیگه هیچ وقت زندگیم مثل سال اول نخواهد شد… هر بار با نگاه کردن در اینه به صورتم قلبم درد میگرفت…..هیچ ردی از سیلی دیگه در صورتم نبود ولی جایش در قلبم مانده بود ….دستی که همیشه به ناز و نوازش روی من کشیده میشد ….. اینبار با من بد کرد….. با خودم که دیگه تعارفی نداشتم من محمود و بظاهر بخشیدم ولی در قلبم همیشه جای اون سیلی میسوخت !!!! خیلی سخت بود تا به این موضوع عادت کنم … کسی که با تمام وجودت می پرستیش و اون هم تو رو عاشقانه دوست داره … یکدفعه عوض بشه واین تغییر باعث بشه که تو ارزوی مرگ بکنی!!!! البته بعدها فکر کردم محمود عاشقم نبود …..کدوم عاشقیه که بخواد این بلاهارو سر معشوقش بیاره …. نمیدونم .. هیچی نمیدونم!!!! که چرا اینطور شد؟؟!!….. بعد از عذر خواهی محمود اروم شده بود و زندگیمون تقریبا .. نه مثل سابق!!! ولی بازم به روال عادی برگشت …دومین دعوای ما زمانی بود که من میخواستم لپ تاپ جدیدی بخرم ….. وقتی به محمود گفتم اونم قبول کرد ولی گفت من فرصت نمیکنم باهات بیام تو برو انتخاب کن بعدا با هم میریم میخریم …. منم دو روز بود بعد از دانشگاه به چند تا مغازه سر میزدم و در مورد همه مدل ها میپرسیدم….. یه لپ تاپ سفید اپل نظرمو جلب کرد همونی بود که من دنبالش بودم… قیمتش کمی بالا بود و من روم نمیشد به محمود بگم …… درسته که من از خانواده ثروتمندی بودم ولی هیچ وقت به راحتی پول در اختیارم نبود برای هر چیزی که میخواستم باید تلاش میکردم و برای پدرم در کارخانه بطور نیمه وقت کار میکردم تا چیزهایی که دوست دارم و برای خودم بخرم … پدر و مادر تمام سعیشونو کرده بودند تا من ادم قوی و خود ساخته ای بار بیام و فکر میکنم موفق هم بودند ….. تنها موقعی که بدون زحمت پول بدست میاوردم بعد از ازدواجم بود که بابا برام پول میریخت به حسابم ….. یا محمود پولی بهم میداد…… بابازنگ زد به موبایلم و بعد از احوال پرسی بهم گفت که من مقداری پول به حسابت ریختم ….. هر سه ماه یکبار اینکارو میکرد ….میگفت در تهران غریبم یکبار چیزی بخوام و پولی در دستم نباشه …. کلا میدونستم دلش نمیخواست دستم جلوی کسی دراز باشه حتی شوهرم… وقتی مقدارشو گفت از خوشی بال در اوردم …. مقداری که میخواستم و از بانک گرفتم و خوشحال به سوی لپ تاپ عزیزم پرواز کردم…. منتظر محمود بودم تا باذوق لپ تاپ جدیدمو نشون بدم …گذاشتمش روی میز و بازش کردم …..وقتی محمود اومد با خوشحالی دستشو گرفتم و گفتم بیا یه چیزی نشونت بدم

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد3

… بعد با حالت نمایشی نشون دادم و گفتم : دیدیدیدینگ!!!!!!!! قیافه خندو نش در هم رفت و گفت : این دیگه از کجا اومد؟؟!! تو که پول نداشتی؟؟ ….با ذوق جریان تماس بابا رو براش تعریف کردم …… که صورتش کبود شد !!! داد زد : تو گه خوردی تو غلط کردی مگه من به تو نگفتم خودم برات میخرم ….هان !!!!!!! باز من از شوک و ناباوری دهنم قفل شد .. لپ تاپو برداشت و محکم کوبید به دیوار روبروش و اون خورد خاکشیر کرد … این کارو کردم تا دفعه دیگه یادت باشه سر خود عمل نکنی!!!! چونم و توی دستش گرفت و کنار گوشم داد زد فهمیدی یا تکرار کنم ….سرمو به نشون تائید تکان دادم …. محمود _منتظر معذرت خواهیتم…. متعجب نگاهش کردم من نمیفهمیدم از چی باید معذرت خواهی کنم .. چونمو محکمتر فشار داد: نشنیدم دردم گرفته بود … غرورم اجازه نمیداد… بااینحال گفتم … ببخشید!!! محمود _اهان حالا شد ….. دفعه دیگه زود تر ….. محمود به اتاق رفت و من با لرز رفتنشو نگاه میکردم و با خودم میگفتم خدایا این کیه ؟؟!! من این محمودو نمیشناسم !!! پوران از اشپز خانه بیرون اومدهیچی نگفت وفقط منو در اغوش کشید …. اونم باورش نمیشد یکی با عزیز دردونه اقای افشار این طوری رفتار کنه…. سوتی که گوشم از دادش میکشید و نادیده گرفتم وسرم رو روی شونه پوران گذاشتم و اجازه دادم تا اشکهام روانه بشن …. این رفتارها برام انقدر برام عجیب بود که نمیدونستم وقتی محمود فحش میدهد یا سیلی میزند چه عکس العملی باید نشون بدم …پدر مادرم از گل نازک تر بهم نمیگفتند یک بار نشنیدم صداشونو برای هم بلند کنند یا به همدیگه تو بگویند …. همیشه ارزو داشتم زندگی منم مثل اونها باشه …. بود !!!! ولی چی شد .. محمود دیگه محمود سابق نشد که نشد ……. از هر فرصتی برای تحقیر کردنم استفاده میکرد …… دعا میکردم که هر چه زودتر این اتفاقها تموم بشه و برگردیم به دوران خوش زندگیمون ولی خیالی بیش نبود … رفتارش مثل ادمهای حسود و نتونم بین شده بودبا همه خوب بود جز من!!! حتی وقتی اروم باهام حرف میزد کینه و خشمی در صداش بود که باعث تعجبم میشد ….این کینه از کجا اومده بود ؟ یکروز توی حال نشسته بودم و سریال مورد علاقمو نگاه میکردم …..که محمود زودتر از همیشه به خونه اومد کنارم نشست …. حالش خوش بود منم از دیدن خوشحالیش شاد شدم گفتم چه خبر شده امروز زود اومدی ؟ محمود _ مگه قراره خبری بشه ؟ دلم واسه خانوم خوشگلم تنگ شده بود گفتم زود بیام … گونه اش را بوسیدم و لبخندی زدم …. من برم برات شربت بیارم … محمود _ قربونت شم به پوران هم بگو بیاد کارش دارم … _ باشه…… پوران نشست روی مبل : سلام اقا کاری با من داشتید ….. محمود _ سلام پوران خانوم … خوبی … پوران _ به لطف شما … بفرمائید .. محمود _ خوب پوران خانوم این مدت ما خیلی بهتون زحمت دادیم ….. من و پوران هاج و واج به دهن محمود خیره شده بودیم و منتظر کلمات بعدیش !!!!! محمود _الان دیگه سوگل توی کارهای خونه راه افتاده … من فکر میکنم مامان جون ( مادرمو میگفت ) بیشتر به وجود شما احتیاج دارن ….. پوران سرشو انداخت پائین : بله هر طور شما صلاح بدونید … _ چی داری میگی محمود …. بعنی چی پوران بره ….. لبخندی زد : من خسته ام عزیزم….میرم اتاقم ….شام حاضر شد صدام کن!!! وقتی رفت به پوران گفتم : تو نگران نباش من درستش میکنم … پوران _ نه خانوم جون لازم نیست .. با نگرانی نگاهم کرد : من فقط نگران توام … این دیگه اون محمود سابق نیست میترسم بلایی سرت بیاره … _ نگران نباش همه توزندگیشون مشکل دارن حل میشه …… سریع به اتاق رفتم : این کارها چه معنی میده محمود ؟؟ این چند وقت چته ؟ چرا اینکارها رو با من میکنی ؟ محمود _ تو یعنی نمیدونی ؟ _ بخدا نه!!! به والله نه!! محمود _ بس که خری … اونقدر عصبانی بودم که فقط میخواستم خفش کنم … بااینهال دستامو مشت کردم و فشار دادم تا عصبانیتم کم بشه …..گفتم :چرا نمیگی چکار کردم … چرا حرف نمیزنی تا اگه اشتباهی کردم خواسته یا نا خواست…… از خودم دفاع کنم … مجرمی رو که میبرن دادگاه لااقل بهش اجازه دفاع میدن ولی تو بدون اینکه من بدونم چی شده حکمم صادر کردی ….. محمود _ حالا گیرم من گفتم تو شعورشو داری که درک کنی ؟؟ نه!!!! نداری دیگه… _بدرک هر کاری میخوای بکن ….. ولی اینو بدون پوران هیچ جا نمیره ….. اون همراه من اومده همینجا هم میمونه ….. از لای دندوناش غرید : منم گفتم اون یک روز دیگه هم اینجا نمیمونه … تا حالا هر چی زور گفتی قبول کردم ولی در مورد پوران کوتاه نمیام … اون همینجا میمونه !! دستشو عقب برد و محکم توی دهنم کوبید …..طعم خون و توی دهنم حس کردم …. از شدت خشم و عصبانیت و حس حقارتی که بهم دست داده بود میلرزیدم …… محمود _ فردا صبح یه اژانس میگیری میفرستیش ترمینال برگشتم خونه باشه حسابی از خجالتت در میام ….. میخواستم دهنمو باز کنم و هرچی میتونم بهش بگم ولی دهنم بسته موند .. کسی بهم یاد نداده بود در این مواقع چی باید بگم یا چکار کنم ….. پوران هیچ جای تهران و بلد نبود …. با ترس و نگرانی بهم نگاه میکرد میترسید توی این شهر درندشت گم بشه ….. محمود هم قدغن کرده بود همراهش برم … ولی انقدر التماسش کردم تا رضایت داد …. وقتی التماسش میکردم … برق پیروزی رو توی چشمهاش میدیدم .. حس میکردم از اینکه التماسش میکنم لذت میبره ….. برای هزارمین بار فکر کردم چرا اینطوری شد….. بد تر از همه سیلی خوردن ها و تحقیر شدن ها و این تنبیهات این بود که نمیفهمیدم به جه جرمی به چه گناهی مگه چکار کرده بودم … از همه بدتر این ندونستن وسردرگمی بود که به مرز جنون میکشوندم…………. بالاخره رضایت داد گفت میبریش ترمینال و زود میای به پاش صبر نمیکنی …. فقط گفتم :چشم …..ولی بردمش فروگاه …پوران دیگه سنی ازش گذشته بود تحمل توی اتوبوس نشستنو نداشت اونم این راه طولانی رو… خداروشکر یه جای خالی بود با پولی که بابا برام فرستاده بود براش بلیط خریم و اونو راهیش کردم زنگ زدم مامان و گفتم میخوایم بریم مسافرت پوران و فرستادم برن فرودگاه دنبالش!!!! حالا دیگه من توی این شهر غریب تنها شده بودم …. فقط خدا رو داشتم …هر شب دعا میکردم و ازش میخواستم کمکم کنه زندگیمو بهم برگردونه ..و هر روز منتظر بودم تا جواب دعاهامو بده … خودمم بیکار ننشسته بودم تمام سعیمو برای بهتر شدن زندگیم میکردم… ولی قبل از اون شروع کردم به خوردن قرصهای زد بارداری .. نمیخواستم تا وضعیت زندگیم خوب نشده .. پای یه موجود بی گناهو به این دنیا باز کنم … فکر کنم عاقلانه ترین کار توی زندگیم همین بود …. هنوزم خدا رو شکر میکنم که عقلم به این کار رسید…. از هر دری وارد میشدم به بن بست میرسیدم جوابم فقط وفقط تحقیر بود وبس… میدونست من روی خانوادم حساسم …. دائم توهین میکرد …. میگفت شما از این خانها ی گدا هستید یه مشت تازه بدوران رسیده …. اون پدرت از بیل زدن و ابیاری پاغهای پسته به اینجا رسیده …. فکر نکن نمیدومنم!!!! اونقدر عصبی میشدم که حد نداشت اون حق نداشت راجع به پدر من اینجوری حرف بزنه … خودش خوب میدونست خانواده من نسل اندر نسل از خانواده اعیان و اشراف بودن.. وثروت ما موروثی بود…… میدونستم همش از حسادته ولی اینو نمیدونستم که چطور یکسال بعد از عروسیمون بروز کرد مگه از روز اول نمیدونست زندگی ما چجوری بوده……. اگه میگفت نمیدونستم دروغ بود چون ما چندین سال همسایه بودیم و از زیر و بم زندگی هم خبر داشتیم … همیشه وقتی ازش میپرسیدم ….. خواهش میکردم …. التماس میکردم که بهم بگه چه کار کردم که مستحق اینهمه توهین و تحقیر هستم ….. جوابش این بود …. تو اینقدر احمق و نفهمی که نمیفهمی … هیچی نمیفهمی … من موندم چطوری با این عقل ناقصت دانشگاه میری…همه چیزو من باید بهت بگم ؟؟!!! از تو خورد میشدم ولی جوابشو نمیدادم …. نمیخواستم روم توی روش باز بشه و وضع از این بدتر بشه…… مامانم همیشه میگفت توی زندگی زناشویی ممکنه به مشکلات زیادی بر بخوری ولی باید اونقدر قوی زرنگ باشی تا بتونی برای همشون بهترین راه حل و پیدا کنی و اینم بدونی که چطور و کجا ازشون استفاده کنی….. باید صبور باشی و جا نزنی اونقدر تلاش بکنی که اگه روزی خدای نکرده نتوستی مشکلتو حل کنی یا نتونستی زندگی مشترکتو ادامه بدی حداقل خیالت و وجدانت راحته که تو تمام سعیتو کردی پس خواست خدا نبوده…… من محمود و دوست داشتم … تصمیم گرفتم به هر ترتیبی که هست کاری کنم اون بغض و کینش و که نمیدونستم از چیه رو برطرف کنم …..با اینکه موقع امتحاناتم بود و حسابی در گیر بودم … با اینحال سعی میکردم قبل از محمود خونه باشم ….دیگه خودم براش غذا میپختم…وسعی میکردم جلوی اون درس نخونم، مثل پروانه دورش میگشتم …. حال اونم دوباره بهتر شده بود و کمتر سر بسرم میگذاشت … با نبود پوران کار خیلی سخت شده بود مخصوصا که زیاد عادت به کار کردن در خونه نداشتم ودر زیر فشار درس و کار و زندگی روز بروز ضعیف تر میشدم …. یکبار محمود روی مبل لم داده بود و ابمیوه میخورد گفت چقدر زندگیمون خوب شده همیشه همینطور باش …. لبخندی زدم وگفتم من برای تو همه کاری میکنم ….. محمود _ عالیه !!! توی چشمام نگاه کرد و پوزخندی زد :پس دیگه دانشگاه نرو ….. میخوای درس بخونی چکار … _ لبخندی زدم: از این شوخی ها نکن اصلا خوشم نمیاد….. محمود _ من اصلا شوخی ندارم ……زن باید توی خونه باشه و خدمت شوهرشو بکنه … یعنی چی این مزخرفات که شما زنها تازگی ها یاد گرفتین… تساوی حقوق زن و مرد !!!! _ وا محمود چرا مثل این ننه قمری های ۱۰۰ سال پیش حرف میزنی .. ناسلامتی دکتر این مملکتی ادم تحصیل کرده ای هستی این حرفها چیه !!!!! برگشت توی صورتم نگاه کرد : همینی که من میگم دانشگاه دیگه تعطیل!!! _ من همچین کاری نمیکنم …. این همه زحمت کشیدم یکدفعه ولش کنم ….. دستش رو عقب برد برای بار چندم سیلی محکمی به صورتم زد …..انقدر محکم که گونه ام بی حس شده بود بی اختیار اشکهام روی گونه هام روانه شدند … با بغض و هق هق گفتم خیلی بیشعوری … بابامم دست روی من بلند نکرده بود که تو توی این مدت چپ و راست صورت منو سیاه و کبود کردی … محمود _ معلومه اگه اون پدر مادر نفهمت یکبار اینکارو کرده بودند دیگه تو روی من بلبل زبونی نمیکردی .. اونقدراذیت کرد تا مجبور شدم بیخیال دانشگاه بشم…. البته به ظاهر یک ترم مرخصی گرفتم ولی به محمود گفتم دیگه نمیرم …. خدا رو شکر اونم دیگه دانشگاه نرفت تا ببینه راست میگم یا نه…. ولی هر روز صد بار زنگ میزد خونه تا چک کنه ببینه من هستم یانه …. ولی من اگه میدونستم واقعا ممکنه دانشگاه نرفتن من تاثیری روی روابطون بگذاره قید دانشگاهو میزدم … ولی اون هر دفعه دنبال بهانه ای جدید بود…. ومن با هزار بدبختی و مخفی کاری فوق لیسانسمو گرفتم …… ولی وقتی هم که فهمید منو به زیر مشت و لگد گرفت و کاری کرد که مرگو جلوی چشمهام دیدم …. اون کارش باعث شد سه تا از دنده هام ترک برداره و من تا مدتی جا خواب بشم…. اون دوران از زندگیم انقدر سخت و عذاب اور بود که چیز زیادی ازش به خاطر نداشتم فقط اونهایی که خیلی زیاد توی روح و روانم تاثیر منفی گذاشته بودند بجای مانده … که ای کاش همون ها رو هم فراموش میکردم …. روانپزشکم میگفت …ذهنم اونها رو پس زده و ضمیر ناخوداگاهم اونها رو به ظاهر فراموش کرده…. برای همینه که چیز زیادی رو بخاطر نمیاورم…….. هر چی دعا میکردم خدا جوابمو نمیداد ومن هر روز ناامید تر از قبل پیش میرفتم .. دلگیر بودم .. میگفتم من اینقدر به درگاه خدا التماس میکنم … دعا میکنم …چطوریه که نه صدامو میشنوه ونه منو میبینه از همون موقعها بود که دیگه نه دعا کردم و نه نماز خوندم…. مدتی بود رابطه زناشویی من و محمود دچار مشکل شده بود ….. تمام وجودم اونو میخواست دلم هوای اغوش گرمش و بوسه های نرمش را کرده بود ….خیلی سخت بود اون هم دیگه طرفم نمیومد …. بایکی از دوستانم مشورت کردم و اون گفت قرار نیست همیشه مردها به طرف زنشون بیان ، زنها هم لازمه گاهی خودی نشون بدن منم با تمام غروری که داشتم و با اینکه برام خیلی سخت بود شروع کننده باشم ….با این حال شب یکی از باز ترین لباس خوابهامو پوشیدم ارایش کردم و عطر خیلی خوشبویی زدم و به زیر ملافه خزیدم و منتظر محمود شدم …وقتی که محمود امد شروع کردم به ناز و نوازشش اول هیچ حرکتی نکرد ولی من به کارم ادامه دادم …. کم کم اونهم به سمتم کشیده شد منو میبوسید و منم با خوشحالی همراهیش میکردم و با دستانش مرا ناز و نوازش میکرد … توی دلم گفتم دیدی سوگل !!! چقدر خوب شد تو شروع کردی …. نفسهای گرمش مرا از خود بیخود میکرد…میخواستمش و با تمام وجود این چند روز منتظر اغوشش بودم .درحالی که فکر میکردم امشب شب خوبی خواهد بود یکدفعه کشید کنار شب بخیری گفت و پشت به من خوابید …..دنیا روی سرم خراب شد چقدر از این کارش احساس حقارت کردم و سر خورده شدم ..چقدر خود را لعنت کردم که چرا من شروع کردم ….. با حالی زار به حمام اتاق میهمان رفتم و زیر اب سرد ایستادم تا کمی از حرارت و التهابم کم کند …..حالم بد بود ولی اصلا گریه نمیکردم … از ضعیف بودن متنفر بودم ..روز بعد جمعه بود در حالی که خیلی به خودش رسیده بود و زیر عطر دوش گرفته بود سوت زنان از خانه خارج شد و من بعد از مدتها خفه کردن و فرو خوردن بغضم با صدای بلند گریه کردم و زار زدم …… حالا دیگه محمود پنج شنبه و جمعه ها را هم خانه نمی امد … و من شب تا صبح را در ترس و با نگاه کردن به درو دیوار و گوش سپردن به صدا ها ی اطرافم سر میکردم … جرات اعتراض نداشتم …. میترسیدم دوباره رویم دست بلند کند، بعد از جریان دانشگاه که صدامو روش بلند کرده و از حق خودم دفاع کرده بودم…و اون دیوونه شد و کاری کرد که دنده هام اسیب ببینه دیگه جرات جیک زدن رو هم نداشتم ….ولی باید کاری میکردم ….پنج شنبه هفته بعدش وقتی که محمود قصد بیرون رفتن را داشت تعقیبش کردم اول به یه گل فروشی رفت و دسته گل زیبایی خرید بعدهم جلوی طلا فروشی ایستاد و با بسته ای در دست از انجا خارج شد .اخر سر جلوی یک اپارتمان ایستاد … قلبم امده بود توی حلقم!! کف دستانم عرق کرده بودو حالت تهوع معده ام را زیر و رو میکرد .. همش دعا میکردم که اشتباه کرده باشم ….عزیز من … عشق من بهم خیانت نمیکرد ..ولی !!! متاسفانه حدسم درست بود … دختر لوندی از اپارتمان بیرون امد و سوار ماشین محمود شد … انگار پتکی را به سرم کوبیدند …. مثل دیوانه ها فقط تعقیبش میکردم .. دست در دست هم مثل زوج خوشبختی وارد رستوران خیلی شیکی شدند … پشت سرشان منم وارد شدم وجایی نشستم که مرا نتوانند ببینند ولی من همه حرکاتشان زیر نظر داشتم …. محمود دست دخترک را میبوسید .. گونه اش را نوازش میکرد .. لقمه در دهنش میگذاشت …با اهی که از دهانم خارج میشد فکر کردم زمانی …..من به جای اون دختر روبروی محمود مینشستم و او هم این عشق و محبت را فقط نثار من میکرد…. حالا با چه حال زاری نشسته ودلدادگی ان دو را تماشا میکردم …چقدر از محمود متنفر شدم ،

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد3

من با چه بدبختی داشتم برای حفس زندگیم تلاش میکردم و می جنگیدم ولی اون اینجا با خیال راحت سرگرم عشق جدیدش بود …وقتی جعبه جواهر را از جیبش در اورد و ان را جلوی دخترکه چشمانش از ذوق میدرخشیدند گذاشت ….دیگه نتونستم تحمل کنم و از رستوران زدم بیرون …اشکهام روی گونهایم میلغزیدند تنم از شدت خشم ، تنفر و حقارت میلرزید …حق من این نبود اخه مگه چه کار کرده بودم که مستحق چنین تنبیهی بودم ؟ اشکهامو پاک کردم همیشه از ضعیف بودن بدم میومد … فکر کردم برای چی گریه کنم من که همه تلاشمو کردم .. محمود نخواست !!!!رفتم خونه و چمدان کوچکی بستم بایکی از دوستام تماس گرفتم تا برای چند روزی برم خونشون ….ومنتظر محمود موندم … وقتی امد و منو با چمدان دید اول شوکه شد میبرید …_ اره … برای چند روز میرم پیش یکی از دوستام ….محمود _ با اجازه کی ؟!!! عصبی شدم و داد زدم : با اجازه خودم !!! محمود تو غلط کردی مثل بچه ادم وسائلتو میری میگذاری توی اتاقت .._ ببین محمود تو این دو سالی که اخلاقت از این رو به اون رو شده خیلی سعی کردم زندگیمو درست کنم … هر کار کردی هرچی گفتی ..ساکت موندم اونم بخاطر حرمت عشقی که بهم داشتیم .. ولی دیگه نمیتونم !!! من دارم میرم چهار روز دیگه برمیگردم … فکراتو بکن اگر منو میخوای باید بشی همون محمود سابق و دست از این کارهات برداری …. محمود _ چشم !!! منتظر دستور شما بودم ….صدامو اوردم پائین و گفتم : محمود من واقعا خستم دیگه نمیکشم دیگه تحمل ندارم .. حالم از این زندگی داره بهم میخوره …… توام که اصلا کمکی برای بهتر شدن رابطمون نمیکنی…. پشتمو کردم بهش گفتم …سه شنبه میام خونه فکراتو بکن….و از در زدم بیرون .. فقط یادمه که اون چهار روز از سخت ترین و طولانی ترین روزهای عمرم بود ….صبح سه شنبه وارد خونه شدم … میخواستم قبل از اینکه محمود بیاد کمی با خودم خلوت کنم ….در اون چند روز کلی فکر کردم ولی هر بار برای ادامه رابطه به شک میافتادم ..ولی دلیل نمیشد که یک فرصت دیگه به خودمون ندم از پله ها بالا میرفتم تا چمدان را در اتاق خواب بگذارم … با هر پله ای که بالا تر میرفتم زانوانم سست تر میشد نفسم به شماره افتاده بود و چشمانم سیاهی میرفت ….وقتی به خودم امدم دیدم پشت در اتاق خواب گوش ایستادم …صدای خنده های مستانه زنی از اتاق خوابم میامد وصدای محمود…..ان ذره تردید هم از بین رفت …. شنیده بودم فاصله عشق و نفرت به اندازه یک تار موست ولی هیچ وقت باور نکردم …. واقعا از محمود متنفر شدم … ذره ای حرمت برایم قائل نشد ان زن را برده بود توی اتاق خوابم … روی تختم… حال تهوع به سراغم امد سریع از پله ها پائین رفتم و خود را در دستشویی انداختم و هی عق زدم…..وقتی همه محتوای معدم که صفراء سبز رنگی بود را بالا اوردم .. از خانه زدم بیرون … چه احمقی بودم من ….توی این چهار روز زار زدم و ناراحت بودم از اینکه زندگیم از هم میپاشه و اونوقت محمود چکار کرد ….توی ماشین نشستم و به مامان زنگ زدم ..سعی کردم قوی باشم و گریه نکنم …همه چیز را برایش توضیح دادم و در اخر گفتم :ببخشید مامان نمیخواستم سر شکستتون کنم .. من همه تلاشمو کردم …نشد .هنوز صدای مامانم تو گوشمه که میگفت : عزیزم من به دختری که تربیت کردم اعتماد دارم میدونم کار نسنجیده ای نمیکنی … میدونم تمام تلاشتو کردی و الان که به من میگی اخرین راه حلته ….اینو بدون منو بابات همیشه پشتتیم ……. بعد از اینکه تماسو قطع کردم ..ربع ساعت بعد بابا زنگ زد و گفت : این حرفهایی که مامانت میگه درسته ….همه تلاشم برای گریه نکردن به هدر رفت و زدم زیر گریه …. با هق هق گفتم درسته بابا … همشون …..دیگه نمیتونم …تحمل ندارم ….بابا گفت : گریه نکن عزیزم من همیشه پشتتم ….اگه یکدوم از اینها رو زود تر گفته بودی نمیگذاشتم کار به اینجا برسه .. . در حالی که سعی میکرد داد نزنه ولی با عصبانیت گفت خودم میام اون دستی که روی عزیزم بلند کرده رو خورد میکنم …. کاری میکنم بیفته جلو پات و معذرت خواهی کنه

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد3

…. تو ام وسائلتو جمع کن …. با مامانت داریم میایم تهران تو رو میاریم اینجا بقیه کارها رو هم میسپاریم به وکیل دیگه نمیخوام اسمت لحظه ای توی شناسنامه اون احمق باشه …._ بابا نمیخواد خودتونو تو زحمت بندازین من خودم میام … بابا_ صبر میکنی تا ما بیایم اون گوساله باید بفهمه که تو ادم بی کسو کاری نیستی که هر غلطی دلش میخواد بکنه …گریه ام ارام شد و دلم گرم خوشحال بودم از اینکه چنین خانواده ای دارم …._ بابا خیلی دوستتون دارم هم شما هم مامان …. منو ببخشید خیلی سعی کردم ولی نشد …بابا_ عزیزم منم دوستت دارم تو زندگیه منی تو عمر منی تو دختر گل منی نمیخوام اون چشمهای قشنگتو هیچ وقت بارونی ببینم … اینو بدون که هر تصمیمی توی زندگیت بگیری ما همیشه پشت توایم …. چون میدونم همیشه عاقلانه تصمیم میگیری…نفس اسوده ای کشیدم : ممنونم بابا …بعد از اینکه بامامان وبابا صحبت کردم ارامشی همه وجودمو گرفت خیالم راحت شد ..رفتم توی خیابان و چرخی زدم و بعد از چند ساعت به خانه باز گشتم …همه جای خانه را سرک کشیدم کسی خانه نبود … با ترس پشت در اتاق خواب گوش ایستادم … صدایی نمی امد!! ارام در اتاق را باز کردم …. انجا هم کسی نبود .. پا به اتاق گذاشت خواب گذاشتم سریع انجا را از زیر نظر گذراندم …با دیدن تخت خواب بهم ریخته دوباره حال تهوع به سراغم امد نفرت رو توی تک تک سلولهای بدنم حس میکردم … نفس عمیقی کشیدم وبه سمت کمد رفتم سعی میکردم به تخت نگاه نکنم و اون افکار مزاحم را از ذهنم بیرون کنم ..چمدان بزگتری را بیرون اوردم و همه لباسهایم را تویش جا دادم.موبایلم زنگ زد ..بابا بود و بهم گفت که بلیط هواپیما و قطار گیرشون نیومده …و دارن با ماشین به سمت تهران راه میوفتند .هرچی گفتم عجله ای نیست بذارن واسه دو سه روز دیگه بابا قبول نکرد و گفت : دیگه نمیخوام دخترم یک ساعت بیشتر توی خونه اون بی شرف باشه…حالم خیلی بهتر شده بود … خونه رو تمیز و اتاقی براشون اماده کردم …. شام هم قرمه سبزی پختم این غذا رو هم مامان دوست داشت هم بابا محمود اون شب هم نیومد .. دیگه مهم نبود و دیگه نمیترسیدم چون قرار بود تا چند ساعت دیگه خانوادم برسن و من از این همه رنج و ناراحتی خلاص بشم …. جلو ی تلویزیون نشسته بودم و انتظار اومدنشون و میکشیدم .. ولی انتظارم هیچ وقت تمام نشد چون اونها به تهران نرسیدند ……بعد از اون اتفاق پوران دوباره پیشم برگشت تنها مونسم پوران بود چون محمود حتی در اون شرایط سخت کنارم نبود تا دلداریم دهد …. و من تنبیهی سخت برای خودم انتخاب کردم و اونم موندن در کنار محمود بود … هیچ وقت خودم رو نبخشیدم .فکر میکردم اگه اونها بخاطر من به تهران نمیومدند هیچ وقت چنین اتفاقی براشون نمیافتاد ….من و محمود دیگه کاری به کار هم نداشتیم حتی شده بود تا سه ماه هم خبری ازش نبود گاهی میومد سری میزد وسیله ای لباسی برمی داشت و میرفت دیگه برام مهم نبود … چون ذره ای از اون عشق توی وجودم باقی نمانده بود ……********کمی از کیک و قهوه سرد شده ام خوردم و فکر کردم چقدر زود هشت سال گذشت … .. این هشت سال و الکی خراب کردم در حالی که میتونستم کلی کار انجام بدم ….دیگه نباید صبر میکردم هر چه زود تر باید برای طلاق اقدام کنم ….. مگه قراره چند سال دیگه عمر کنم که اینجوری هدرش بدم !!! دیگه نه محمود توی زندگیم جایی داره نه امیر علی حداقل نه تا زمانی که اسمم توی شناسنامه محموده … حالا بعدا درباره امیر علی فکر میکنم شاید این یه وابستگی ساده باشه توی زمانی که من خیلی احساس تنهایی می کردم … احتمالا چند وقت ازش دور باشم این وابستگی هم تموم میشه

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد3

…… اره درستش همینه!!!!!پس پیش بسوی زندگی جدید که هیچ مردی توش وجود نداره……………….********* از موقعی که پامو توی خونه گذاشته بودم مهناز شروع کرد به غر غر کردن …… یکسر ور میزد …. مهناز _ اخه نگفتی که ما نگران میشیم !!! امیر علی گفت که دم ظهر از خونه اون زدی بیرون الان ببین ساعت ۱۰ شبه …. دیگه میخواستیم بریم بیمارستانها رو سر بزنیم … مردیم از نگرانی سپهر بیچاره سکته نکنه خوبه … _ وای مهناز چقدر حرف میزنی من که عذر خواهی کردم ….. مهناز _ بله … شما عذر خواهی کردین .. ولی ….. _ ولی یو زهر مار من حالم خوب نیست توام هی گیر بده!! مهناز _ چرا ؟ چطوری؟ (وای خدا این که بدتر شد ) _ راستی امروز سپهر چی گفت ؟؟!! لبخندی زد : مگه تو واسه ادم حواس میگذاری ….. خوشی امروزو زهرم کردی .. مهناز مشکوکانه نگاهم کرد :تواز کجا فهمیدی ما امروز باهم صحبت کردیم ….. _ خب دیگه!!! ….. اقا سپهر شما اول زنگ زدن به ما و هماهنگ کردن …. مهناز _ اااا …. حالا دیگه دست به یکی میکنید ؟ _( اخیش…مثل اینکه موفق شدم حواسشو پرت کنم..) مثل اینکه داداشمه ها….. مهناز _ توام با اون داداشت !!! یک ماه و نیم مارو سر کار گذاشت …. _ نگو اینجوری !!! مگه نگفت بهت ؟؟!! روز بعد از اینک خونه ما بود رفت کرمان تا با مامانش حرف بزنه… اون بنده خدا هم که ناراحتی قلبی داره حالش خوب نبوده سپهر هم تا حالا منتظر بود تا حال مامانش بهتر بشه .. مهناز _ چرا همه اینها رو میدونم ولی سختیه این سالها به کنار… سختیه این چند وقت دیگه ادمو دیوونه میکنه میدونی مال خودته ولی همش ترس اینو داری دوباره چیزی باعث جدایی بشه….میترسم تا زمانی که عقدمون بسته ، از بس فکر و خیال کردم خل شده باشم . _ همین الانشم خلی !!! مهناز _ زهر مار !!!! فوری با ادم پسر خاله میشه …. _ بشین ببینم واسه من ادم شده !!!! کی قراره مامان بابات و در جریان بذارید ؟ مهناز _ خبر ندارییییییییی……… سپهر تا بله رواز ما نه گرفت زنگ زد مامانش اونم زنگ زد به مامانمو وووووووووو بلهههههههههه دیگه خواستگاری کردن و این ننه بابای ماهم که تا فهمیدن خواستگار اقا سپهر خودمونه نزدیک بود از هول حلیم بیوفتن تو دیگ !!!!! نه کلاسی واسه ما گذاشتن … نه گفتن حالا ما فکرامونو بکنیم ……. هیچ …….نه گذاشتن نه برداشتن همون موقع بله رو دادن …گفتن تا یک ماه دیگه هم تشریف میارن که خواستگاریو نامزدیو عقد کنونو عروسی و شب هجله و پاتختیو حامگی منو خوردن قهوه و قاووت زایمانو شبه شیشه و ختنه سیرون وووووووووووووو _ اوه سرم رفت چه خبرته ؟ مهناز _ خب دیگه میخوان بیان همه رو یک شبه انجام بدن وبرن سر خونه زندگیشون … _ پس همه چی حله دیگه ………. حالا پاشو گمشو بیرون میخوام بخوابم حالم اصلا خوب نیست . مهناز _ چته تو؟ _ هیچی ؟ مهناز _ منو که میشناسی تا ندونم چی شده ولت نمیکنم . سرم داشت از درد میترکید فقط دلم میخواست بخوابم ولی میبایست اول مهنازو در جریان بذارم در حقم خیلی لطف کرده بود …با هزار جون کندن گفتم : ببین مهناز ….. من فکرامو کردم … فردا صبح میخوام برای درخواست طلاق اقدام کنم . مهناز گیج منو نگاه میکرد توی شوک بود و یک دفعه مثل بادکنکی که بادش و خالی کرده باشن وا رفت….. _ میدونم ناراحت شدی هر چی باشه محمود برادرته ولی باور کن دیگه نمی تونم … مهناز _چی زر زر میکنی ناراحتی من از بابت محمود نیست … مثل اینکه اولین بار خودم فکر طلا ق و توی اون مغز پوکت کردم .. _ پس چرا قیافت اینقدر در هم رفت … میخواست چیزی بگه ولی انگار تردید داشت .. _ اونی رو که سر زبونته بگو … از چی ناراحت شدی . مهناز _ سوگل … میدونم این حرفم باعث ناراحتیت میشه… میدونم حرفم ….. _ مهناز !!!! بنال !!!! مهناز _ میشه …… میشه … طلاقتو بندازی واسه …. بعد از عروسی من!!!! _ وا رفتم …….چی !!!! چرا اخه ؟؟ مهناز تند وتند شروع کرد به توضیح دادن … مهناز _ میدونم سوگل خیلی سختی کشیدی … ببخشید با این خواستم …. ولی … میدونی …بعد از این همه سال منو سپهر بالاخره بهم رسیدیم … نمیخوام حالا که همه چیز جورشده یه اتفاق ناخوشایند باعث ناراحتی بشه … میدونم خودخواهیه ………..ولی به خاطر من!!! تو که این همه صبر کردی یک ماه دیگه هم روش ….. من دلم میخواد تو هم توی عروسی من باشی اگر از محمود جدا بشی مامان محاله که بذاره تو توی چشنم شرکت کنی … ولی هر جور که تو دوست داری نمیتونم مجبورت کنم…. سرشو پائین انداخت … برام سخت بود !!!حتی دیگه تحمل این که یک روز دیگه هم زن محمود باشم و نداشتم ….میخواستم از این خونه از محمود از همه چیز فرار کنم…. ولی گفتم : باشه مهناز فقط تا یک ماه و نیم دیگه !!!! اگر تو این مدت خانوادت اومدن و تو عروسی گرفتی چه بهتر اگر نه من میرم .. مهناز پرید منو در اغوشش گرفت وبوسه باران کرد و میگفت :سوگل جونم تو خیلی ماهی … عاشقتم …. دوست دارم .. جبران میکنم ..قول میدم …. اروم از خودم دورش کردم گفتم : اه برو اونور لیچ ابم کردی …… میخوای جبران کنی ؟ مهناز _ اره اره هر چی تو بگی !!! _ عززیزم …….پس لطف کن برو گمشو بیرون میخوام کپه مرگمو بذارم .. مهناز _ باشه عزیزم .. هر چی تو بگی من رفتم .. توام بگیر بکپ…. ********* روز بعد مهناز هممونو مجبور کرد بریم توی حیاط برف بازی من که خودمو سرگرم ساختن ادم برفی کردم و به صدای خنده و جیغ انها گوش میدادم سعی میکردم از امیر علی دوری کنم موفق هم بودم تا زمانی که مهناز هممونو چپاند کنار هم و با دوربین و سه پایه امد تا در کنار ادم برفی عکس بگیریم .. اول محمود بود بعد امیر علی بین منو امیر علی فاصله ای که بعد از تنظیم دوربین مهناز انجا بایستد بعد من و اخرین نفرهم سپهر…. مهناز بعد از اینکه دوربین را تنظیم کرد با داد و شلوغ بازی گفت زود با شین زود باشین الان عکس میگره سریع امد به سمت من و منو حول داد و چسباند به امیر علی و خودش و بین من و سپهر قرار داد ،در حالی که سعی میکردم از امیر علی فاصله بگیرم گفت چقدر وول میخوری وایستا دیگه و بعدشم گفت همه بگین سیب ………..( سیب بخوره تو اون سرت… سیب میخوام چکار) حالم بد بود … بعد از گرفتن عکس با گفتنه من سردمه سریع به داخل خانه رفتم .. مهناز از ان عکس پنج تا چاپ کرد و به هر کدام یکی داد … اینه دق !!!! که هر بار نگاهش کردم هم شاد شدم هم غمگین ….. شاد برای اینکه خاطره ای از یک روز خوب و شاد بعد از سالها افسردگی بود . غمگین برای اینکه!!!!……… قیافه هر کدام در این عکس حکایتی واسه خودش داشت صورت مهناز و سپهر غرق خنده و شادی بوددر حالی که با عشق بهم نگاه میکردند عکس گرفته شده بود .صورت من نگران با لبخند کجی که بیشتر شبیه پوزخند بود در حالی که سعی میکردم فاصله بین خودم و امیر علی را زیادتر کنم .صورت امیر علی کاملا جدی و بدون هیچ حسی . محمودصورتش از تحرک سرخ بود و لبخندی رضایت بخش روی لبش !!!اون هم بعد از سالها احساس رضایت کرده بود …. هر کس این عکس را میدید چیز مشکوکی مشاهده نمیکرد مخصوصا قیافه مضحک من در حال فاصله گرفتن از بغل دستیم .. به نظر همه عکس زیبایی بود از یک خانواده ثروتمند وخوشبخت ولی از توی دلمون خبر نداشتن و نمی دونستند حتی مهناز و سپهر با ان خنده زیبا و نگاه عاشقانه با چه زجر و مصیبتی به هم رسید بودند. به قول مامانم تو مون خودمون و کشته بیرونمون مردمو…… **** انگار منو امیر علی بین خودمون یه قراد دادنا گفته و نامرئی امضا کرده باشیم و چقدر ازش ممنون بودم که اینقدر فهمیده اس و منو درک میکنه… تا جایی که میشد از هم دوری میکردیم و سعی میکردیم در دید هم نباشیم با اینکه در یک خانه زندگی میکردیم ولی میشد تا دو سه روز همدیگرو نمی دیدیم …امیر علی دیگه حالا توی یک بیمارستان مشغول به کار بود … صبحها تا ظهر در بیمارستان میماند و بیشتر مواقع نهار هم بیرون میخورد و از ان طرف هم به مطب میرفت و تا ساعت ۱۱ شب خونه نمی امد … از مهناز شنیدم با اینکه تازه کارشو در اینجا شروع کرده ولی بخاطر سابقه خوبش مریضهای زیادی دارد از این بابت هم خیلی خوشحال و هم خیلی هم ناراحت بودم از اینکه اینهمه کار میکرد تا کمتر در خانه باشد . یک شب نزدیک دوازده بود که به خانه رسیدو داشت ماشینش را در حیاط پارک میکرد از پنجره اتاق خواب طوری که مرا نبیند نگاهش میکردم قلبم به درد امد ….. قیافه اش انقدر خسته و داغون بود که از خودم بدم امد اگرتوی اون روز برفی اون کارو نکرده بودم الان وضعش این نبود …. کسی که هر روز ریشش سه تیغه اصلاح میکرد حالا معلوم بود یک هفته ای اصلاح نکرده …..صورت شادابش کاملا پژمرده شد هر دفعه که دیدمش قیافه اش کاملا در هم و اخمالود بود. حالا دیگه خونه امیر علی به مرحله دکوراسیون رسیده بود و من صبح و شب توی خیابون مشغول خرید کردن بودم میخواستم هر چه زود تر خونه رو تموم کنم تا هم اون بره سره خونه و زندگیش و بتونه استراحتی بکنه و هم من دیگه اصلا نبینمش .. اینطوری خیلی بهتر بود… ولی دیگه رمقی نداشتم کف پاهام پر از تاول شده بود و انقدر خسته بودم که دلم میخواست یکهفته را بکوب بخوابم…. ****** هر چه به عیدو اومدن خانواده مهناز نزدیک تر میشدیم کارو استرس من بیشتر میشد از طرفی خانه امیر علی را میچیدم از طرف دیگر کمک پوران و مهناز کارهای خانه را برای امدن مسافرها و احیانا مراسم خواستگاری مهناز ….. بد تر از همه از عکس العمل خانواده محمود برای طلاق میترسیدم ………… ذهن و بدنم دیگه تحمل جنگ و درگیری و اعصاب خوردی را نداشت. کم کم برفها داشتند اب میشدند و زمستون جای خودشو به بهار میداد . با عوض شدن سال جدید زندگی منم عوض میشد داشتم خودمو اماده میکردم تا به پیشواز فصلی نو از زنگیم بروم…توی پیاده روی خلوت، روی اخرین برفهای باقی مونده راه میرفتم از چند ماه پیش زندگیم دستخوش تغییرات خوبی شده بود و من مثل نوزادی که اول با کمک دیگران و بعد به تنهایی یاد میگیره راه بره … راه افتادم .اولش تمام تکیه ام به مهناز بود ولی حالا احساس خوبی دارم کاملا مستقلم بدون هیچ ترس و وابستگی !!!!حالا دیگه توی اینه که نگاه میکنم ازشخص توی اینه بیزار نیستم چون خودمو میبینم همون سوگلی که همیشه بودم و این چند سال اخیر ارزو میکردم که کاش اون سوگل برگرده ……ومن برگشتم!!!!!دستهامو

تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است